بخش اول

شعر گفتار يعني چه؟ اگر شاعر يا شعر خوان دهه هاي شصت - هفتاد نبوده باشي و يک باره اين اصطلاح را بگذارند پيش رويت و توضيح بخواهند، تو چه خواهي گفت؟ مي روي سراغ زبان شناسي و تعريف از زبان معيار، زبان گفتار، زبان محاوره يا نه مي گذاري که خود سيدعلي صالحي يا پيروان جرياني که خودش «جنبش شعر گفتار»ش ناميده بيايد، بيايند و مساله را شرح دهند؟ بدون شک راه دوم صائب تر است، چه، اگر بخواهي از ايستگاه دانسته هاي خودشروع کني، بي شک به بن بست خواهي رسيد، چون نه اين اسم، اسم خوبي است براي آنچه صالحي و يارانش براي نوع خاص شعري شان برگزيده اند و نه کسي جز خود سيد، در بعد تجربي و عملياتي با آن درگير بوده است. مثلاً وقتي که پاي زبان گفتار پيش مي آيد، آيا مساله تغيير لحن شعر با استفاده از مفاصل عاطفي (تکيه کلام ها) است يا بيرون پريدن از رسميت زبان (و نه زبان رسمي) براي پرتپش تر خواستن متن؟ که در اين حال، بخش اعظمي از زبان گفتاري جامعه (در سطح مختلف اقتصادي - فرهنگي) در محاق مي ماند، چه، همه مي دانيم که زبان گفتار يک جامعه صرفاً در زبان عاميانه مستقر نيست و زبان اهل فرهنگ هم جزو همين زبان گفتاري است که اتفاقاً از رسميت و فخامت ويژه اي سود مي برد و اين نکته اگر مورد توجه قرار نگيرد، موجد چند اشتباه خواهد شد که مهم ترين اش لغزش به زبان عاميانه است براي رسيدن به شعري با زبان گفتار (گرچه شعر عاميانه گفتن هم هيچ عيبي ندارد.)
اين که من چرا يک راست رفته ام سر اصل مطلب، همه بر گردن خود صالحي است که اسمش را اين طور با «شعر گفتار» گره در گره کرده و انگار جز اين اگر باشد، جاي تعجب دارد وگرنه من بايد از آنجا شروع مي کردم که؛ به طور کلي زبان شاعرانه از ديرباز زبان فاخري بوده که از زبان رسمي زمانه تبعيت کرده است و شاعران - بالطبع - در حوزه همين زبان و بيان رسمي عرض اندام کرده اند، به عبارت ديگر همان طور که در جامعه کهن، غلبه صداي قدرت حاکم، مجال به بروز صداهاي ديگر - به ويژه صداي عامه مردم - نمي دهد، در شعر هم لحن و صداي اين عامه، بستري براي بروز نمي يابد، چه، بازخورد شعر بيشتر يا در دربار است يا در مفاهيم ديني و همين نکته بافت و ساخت زباني اشعار را تعيين و تبيين مي کند؛ زباني تزئين گرا که به ميانگين هاي معنايي و زباني و بياني خاصي پاي بند است و نقش محيط درباري را در تمام اين سطوح، به عينه مي توان مشاهده کرد.
از قرن ششم هجري که جريان عرفاني و تصوف اسلامي قدرت مي گيرد و شعر را به عنوان زبان گوياي حالات و واقعات خود برمي گزيند، رسميت زبان و بيان شاعرانه اندک اندک تحليل مي رود و بخش مهمي از آثار ادبي از اين راه به ميان مردم راه مي يابد و اوج اين تاثير قرن هفتم و هشتم هجري است. پس از اين در قرن يازدهم نيز به موازات شکل گيري سبک هندي، ابعاد ديگري از به کارگيري زبان مردم (به ويژه مردم کوچه و بازار) در شعر، تجلي و بروز پيدا مي کند.
اما مقطع مهمي که از اين لحاظ بسيار قابل توجه نشان مي دهد، ظهور مشروطيت و شعر مشروطه است که به همان ميزان که مردم را به عرصه سياست و جايگاه حکومت مي کشاند، شعر را هم به ميان مردم برده و گويي در مردم حلش مي کند. و بدين ترتيب زبان عاميانه و محاوره در عهد مشروطه به سهولت به شعر رسمي ما راه يافت بي آنکه کسي در آن قبحي ببيند، چه، گمان مي رفت که زبان عاميانه يعني «خود مردم عامي»، که سال ها و بلکه قرن ها از رسميت ها دور نگاه داشته شده اند و حالا اين جمع، سهم خود را مطالبه مي کرد. ايرج ميرزا و نسيم شمال، مهم ترين چهره هاي شعر عاميانه در مقطع خود هستند.
البته نبايد ناگفته گذارد که وقتي سخن از زبان عاميانه به ميان مي آيد، لحن و بيان طبقه فرودست جامعه مورد نظر است و زبان گفتار با شمول بيشتر مي تواند هر نوع گفتاري در سطح جامعه (در تقابل با زبان نوشتاري و البته ميزان با زبان رسمي) را دربربگيرد.نيما - به عنوان پيش قراول تجدد خواهي در شعر- بر کاربرد زبان محاوره در شعر، تاکيد بسيار دارد که در ابعاد مختلف قابل بررسي است. موسيقي عارضي و تک ساحتي که شعر سنتي را به احتضار کشانده بود، در شعر نيما جاي خود را به تنوع لحن و کيفيت هاي گفتاري مي دهد و گرچه نيما نتوانست سفارش ها و چشم اندازهاي خود را از اين حيث به بار بنشاند، اما ايده هايش راهگشاي حرکت هاي بعدي شد. نيما نه در همه شعرهايش بلکه در آنهايي که موفق تر نشان مي دهد، اجازه مي دهد که ابژه ها هر يک از خود و از منظر خود سخن بگويند، بي آنکه او در مقام شاعر و در نقش فرمانرواي متن بخواهد قدرت خود را تحميل کند و اين نکته خود به خود موجد احضار لحن و هندسه جديدي از گفتار مي تواند باشد که البته نيما گاه در اين راه موفق است و گاه نه.پس از نيما، منوچهر شيباني و نصرت رحماني در شمار اين گروهند. شيباني با احضار کلمات غيرشاعرانه و نو، بافت سنتي و ادبي شعر را به نفع نزديکي به زبان محاوره مضمحل مي کند و بدين وسيله به شعرش تحرک و تپش بيشتري مي بخشد و نصرت رحماني به لحن محاوره اي يا به تعبيري «محاوره اي - خراباتي»1 روي مي آورد و بهترين شعرهاي او در همين حيطه سروده مي شود. اما شايد بتوان فروغ را از اين بابت مهم ترين شاعر شعر امروز دانست. شعر فروغ در دوره خود مدرن ترين به حساب مي آيد و بهترين زبان براي بيان مسائل طبقه متوسط و جامعه روشنفکري، بياني نو که متاثر از طبقه اجتماعي جديد است. البته در کار فروغ به دليل پرسوناژ محدود، ما با تنوع لحن مواجه نيستيم اما تبعيت کلام از طبيعت گفتار، کيفيتي است که مي توان بر آن انگشت گذارد.