890 شماره
سه شنبه، 5 تير 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: ادبيات
گفت وگو با سيد علي صالحي، شاعر
ما همه يک نفريم؛ «شعر جهان»
 مجتبا پورمحسن
mojtabapourmohsen@gmail.com


شايد خيلي عجيب باشد که در اين روزهايي که شعر مخاطب چنداني ندارد يکي از شاعران جدي ما با استقبال مردم مواجه شود. خيلي ها موفقيت شعر صالحي را به صداي خسرو شکيبايي نسبت مي دهند اما خيلي ها شعر خيلي ها را خوانده اند و نتيجه کار موفق نبوده است. ضمن اينکه شعرهاي سيدعلي صالحي پيش از انتشار صوتي، باز هم خواننده زيادي داشت. صالحي در اولين روز از سال 1334 به دنيا آمد. اولين بار در سال 1350 شعرهايش در مجله محلي شرکت نفت چاپ شد و سه سال بعد همراه با چند نفر ديگر پايه گذار «موج ناب» شد. در سال 1356 جايزه شعر فروغ فرخزاد به او تعلق گرفت. يک سال بعد او از موج ناب کنار کشيد چرا که به قول خودش احساس مي کرده که همه شان مثل هم مي نويسند. اما در سال 1363 او جنبش شعر گفتار را معرفي کرد.از سيدعلي صالحي کتاب هاي متعددي به چاپ رسيده است که از آن همه مي توان به «پيشگو و پياده شطرنج»، «مثلثات و اشراق ها»،«عاشق شدن در دي ماه، مردن به وقت شهريور»، «ديرآمدي ري را... نامه ها »، «ساده بودم، تو نبودي، باران بود» و «دريغا ملاعمر...» اشاره کرد. مجموعه آثار سيدعلي صالحي در دوجلد و دوهزار صفحه به چاپ دوم رسيده است. اخيراً مجموعه ديگري از شعرهاي صالحي با نام «سمفوني سپيده دم» توسط انتشارات نگاه منتشر شده است. گفت وگوي شرق را با سيدعلي صالحي بخوانيد؛



آقاي صالحي، مي دانم که با تقسيم شعر به دهه ها موافق نيستيد. دو دهه اخير، ميان خيل بي شمار شاعران که بسياري از آنان نيز بااستعداد بوده و هستند، شما چه روندي را طي کرديد که به نقطه قابل اعتمادي رسيده ايد؟ فراز و نشيب اين مسير چگونه بوده است؟

پرهيز از دروغ گفتن. ثروت عظيم هر کسي در هر رشته اي همين است. دستيابي به دانش آسان است، اما دانا شدن دشوار، دانايي تنها عطيه «صداقت انساني» است. مطيع طبيعت خود بوده ام. فقط به صداي درون خود پاسخ داده ام. چهار کلمه بلدم و چند تا حرف خيلي خصوصي، اگر به اين دستاورد «شعر» مي گويند، پس مي پذيرم که شاعرم. هرگز کاري به کار بازي هاي زمانه نداشته ام. نمي توانم به دستور روزگار نفس بکشم. من رهرو روياي خود بوده ام، گاه يک شب، چند شعر سراغم مي آيد و گاهي شده که دو سه فصل حتي يک سطر نسروده ام. چه صحنه و ساحت شعر خالي باشد، چه پرازدحام، برايم تفاوتي نداشته و ندارد. «حس پرستاري» بخش نوراني وجود مادران روي زمين است. کار شاعري و سرودن و آفرينش هم براي من شبيه همين حس مادرانه است. اگر فکر مي کنيد من يکي از چهره هاي شاخص در شعر امروزم، از محبت شماست، اما جامعه ادبي امروز ما صاحب ده ها نام درخشان است، من هم در انتهاي همين قافله سرگرم تغزل و ترانه ام. در مورد طي طريق خصوصي ام، عرض مي کنم، صريح عرض مي کنم، بسيار زيسته ام، به قدر هزار سال. از فراز و نشيب هاي عجيبي عبور کرده ام، آنقدر مرگ را آزموده ام، که زندگي عاشق ام شده است، البته متقابلاً من هم عاشق زندگي در ميان مردم و با مردم هستم. وجداناً هرگز به رقابت و مطرح شدن به هر قيمتي و رفتن و بالاي صخره دست تکان دادن متمايل نبوده ام. خودش بايد به صورت طبيعي پيش بيايد. اعتراف مي کنم که آدم خوش شانسي هستم، اگر نبودم، چرا مي بايستي پدري شاعر مي داشتم که به جاي ملک و املاک، برايم «واژه» به ارث بگذارد.

اما طي اين مسيرها، بدون هوشمندي و تلاش و درک عقلي و برنامه ريزي، با وجود «شانس برتر» که باز نوعي هوشياري علمي و تشخيص موقعيت محسوب مي شود، آيا باز موفق مي شديد؟

نمي دانم موفقيت چيست. در وسعت بيکرانه هستي و کهکشان هاي بي پايان، آيا مي شود به اين لذت هاي زودگذر موفقيت گفت يا نه. من فقط مي دانم جز «زمان حال» زمان ديگري وجود ندارد. در «زمان حال» که تنها يک «آن» به مثابه «نانوم لحظه» است، چقدر فرصت داريم که شکست يا پيروزي را تجربه کنيم. يک پروانه... بهتر است بگويم يک حباب چقدر فرصت دارد که نسبت به توفان يا سيلاب خروشان حسادت کند، يا نه، رفاقت کند، کافي است حيات طبيعي خود را با رضايت پشت سر بگذارد، يعني واژه وظيفه براي ما، ما وظيفه داريم سعي کنيم زيبايي را منتشر کنيم، فقط عشق مهم است، عشق در غايت تعريف انساني و اخلاقي آن، حتي در همين «آن ناپيداي زودگذر،» در طول تاريخ ميليون ها انسان کشته شدند. بر سر چه چيزي؟ هيچ، بر سر بازگشت به نقطه اول، درافتادن به دور باطل. اين بينش ابداً ربطي به «نااميدي فلسفي» ندارد، اتفاق عين اميد به آن حقيقت است، حقيقت زيبا زيستن که دهش و بخشندگي کاروان سالار آن است. به موفقيت فکر نکن، مسير معين و روشن خود را با عشق کامل، با علاقه شديد، ذره ذره و مو به مو طي کن. زيبايي سفر به رسيدن نيست، مهم خود «راه» و «رفتن» است. نه بي خيال و منتظر بر ساحل نشستن خوب است و نه خود را به سيلاب سپردن، هر دو از امور تقديري اند که معناي نهايي اولي، عافيت طلبي و بي تفاوتي است و تعبير دومي آنارشيسم است. تعادل همان هوش و به تعبير شما درک و تشخيص شرايط است. دريغ او راست که به «حاشيه» دلخوش است.

تازه ترين دفتر شعر شما با نام «سمفوني سپيده دم» از سوي انتشارات نگاه منتشر شده است و احتمالاً نقطه مهمي در کارنامه «مکتب شعر گفتار» است. مکتبي که سال 1363 با مجموعه شعر «مثلثات و اشراق ها» شروع شد. الان تفاوت «سمفوني سپيده دم» با نخستين صورت شعرگفتار در بيست و سه چهار سال پيش، در چيست؟

اولين علائم شعر گفتار را مي توانيد در دوره «شعر ناب» و «موج ناب» خود من در اواسط دهه پنجاه خورشيدي جست وجو کنيد. فاکتورها و مولفه هاي آن را مي توان در آن روزگار رديابي کرد. اما سال 1363 اعلام موجوديت کرد، اما سال 1359 در اولين دفتر شعرم «منظومه ها» انشعاب از موج ناب، اتفاق افتاده بود. ترديدهاي سال 59 در سال 63 به پاسخ خود رسيد. تفاوت «مثلثات و اشراق ها» با «سمفوني سپيده دم» شبيه تفاوت صالحي آن روزگار با صالحي اين روزگار است. سال 63 فکر مي کردم بايد جهان را تغيير دهم، اما اين سال ها به تغيير خودم قناعت کرده ام. هر اتفاق نيکي را بايد از خودمان شروع کنيم. اگر طي نيم قرن بتواني فقط يک شعر خوب بر گنجينه شعر بشري بيفزايي مطمئن باش که جهان را تغيير داده اي.

«خوداعترافي» و «نقد وجود»يکي از بارزترين خصايص شعرهاي «سمفوني سپيده دم» است. جلوه هاي فطري و شاعرانه اي که پيش از اين در کار شما نبود، مايل بودم آن تفاوت را مطرح نکنم، خودتان به آن مي پرداختيد، آيا اين بينش، نتيجه تغيير نگاه شما به جهان و انسان نيست؟

با آنکه جوان هستيد، دقيق و کنجکاوانه نگاه مي کنيد. فکر مي کنم چنين اعترافاتي، ويژه يک دوره خاص است. ورود به پنجمين دوره زندگي.

و «مرگ آگاهي» نيز از وجوه منشور شعر ما در همين دفتر است.

بله، شايد، احتمالاً حق با شماست.

 در آغاز صحبت مان گفتيد که راز رضايت در «پرهيز از دروغ» است. در زمينه هنر و خلاقيت، پرآفت ترين دروغ، کدام است؟

خودسانسوري.

به شعرگفتار برمي گردم، شعرگفتار يکي از پردامنه ترين جريان ها در شعر مدرن فارسي است. مهمترين مشخصه اين «مکتب» چيست که نفوذ آن را ميسر کرده است؟

زبان. در شعرگفتار، زبان در خدمت شعر است، نه اينکه شعر در خدمت زبان باشد.

عده اي معتقدند که شعرگفتار ريشه در شعر فروغ دارد، آيا شما هم موافقيد؟

نخستين کسي که چنين ادعايي کرد، خود من بودم. اخيراً کتابي مي خواندم در حوزه نقد و پژوهش شعر امروز، راوي و مولف، دنيا را دور زده بود، خودش را کشته بود که ثابت کند «مکتب شعرگفتار» ريشه در شعر فروغ دارد. يکي از جوان ها مطلبي از من که متعلق به اوايل دهه شصت بود، به آن راوي نشان داد و گفت؛ «خرج اش يک تلفن به صالحي بود.»

شعرگفتار در واقع از کلام حافظ بزرگ آغاز مي شود، اما مشخص ترين شاعر دوره معاصر که به متن اين موضوع رسيد، فروغ فرخزاد است، خودش هم نمي دانست موضوع چيست. غريزي عمل کرده بود. تنها وظيفه من تبيين تئوريک و نام گذاري اين حرکت بوده است.

خودتان فکر مي کنيد شعر صالحي که خاص و عام آن را مي خوانند، نسبت به شعر اين دوره، چه تفاوت هايي دارد؟

پاسخ شما در همان پرسش خودتان مستتر است، «خاص و عام»، سهل و ممتنع، در واقع خواص مي پسندند و عوام مي فهمند. جمع اين دو يعني «مردم».

در سمفوني سپيده دم نشانه هايي وجود دارد، مخصوصاً در حلقه اول آن؛ «کيميا و سر غيب» که نشان مي دهد صالحي به سمت و سوي «هايکو» مي رود. آيا دفتر آينده شما يا همان «هزار و يک هايکوي فارسي» که در خبرها آمده، نتيجه همين گرايش ضمني بوده است؟

هايکوها که با عنوان «قمري غمگين در شامگاه خزاني» منتشر خواهد شد، از يک سال پيش از اولين شعر مجموعه «سمفوني» آغاز شده بود. در واقع سرودن «سمفوني...» و «هزار و يک هايکو» در يک مقطع زماني به هم مي رسيدند و موازي هم سروده مي شدند.

بعد از اعلام ظهور «مکتب شعرگفتار» در اوايل دهه شصت، ديديم که در اوايل دهه هفتاد چند جريان در شعر مطرح شد، اما نتوانستند مثل شعرگفتار در وسعتي ملي تاثيرگذار شوند، حتي فراموش شدند، اما تاثير شعرگفتار تا افغانستان و کردستان عراق هم پيشروي کرد. راز اين ماندگاري چه بوده؟

به خدا... نمي دانم،

اصولاً دليل ماندگاري يا فراموشي يک جريان و چند جريان چيست؟

بدون نظرداشت اجتماعي و امکان بستري معين و مهيا، هيچ جريان جدي به وجود نمي آيد. حوادث بزرگ، راه و جريان بزرگ توليد مي کند. مکتب شعرگفتار از پس حوادثي مثل انقلاب 22 بهمن و جنگ در منطقه و جابه جايي عظيم سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي به دنيا آمد. مولودي طبيعي، به موقع و صادقانه بود. در جهان آرام، در فضاي عاري از ريسک جمعي و جاده صاف، نبايد انتظار تحول داشت، طي مسير، خالي از زير و بم، با خفتن در رختخواب يکي است. اگر هم کساني جريان سازي کنند، چون مولود زمان و شرايط پشت سر خود نيست و در «هواي صاف» خلق شده، به سرعت محو و فراموش مي شود. بهتر است ما به شعر خود بپردازيم. «جريان ها» چندان مهم نيستند.

تعدادي از منتقدين بر اين باورند که شعرگفتار، به خصوص در «زبان» دچار تکرار مي شود، يعني شعرها در وجوهي شبيه هم مي شوند. واقعاً اين طور است؟

ما کار خود را مي کنيم و منتقدين هم راه خود را مي روند. قصد ندارم خود را در موضع دفاعي قرار دهم. من از مردم بسيار آموخته ام، منتقدين هم از همين مردم اند. در اين جهان چيزي براي «تکرار» وجود ندارد.

اگر از کلمه «تکرار» بگذريم، مي شود گفت که شعرگفتار در «خود» تکثير مي شود؟

«تکثير» را مي پذيرم. تکثير به معناي توليد دروني، مثل کهکشان ها که مرتب در حال تکثيرند. «تکثير» وجه خلاقه همه جريان ها و مکاتب موثر است. شيوه و راز «بقا» در هستي همين «تکثير» است.

نظر شما درباره شاعران هم نسل خودتان چيست؟

دوست شان دارم، کلمه به کلمه و با تمام وجود شعرشان را مي خوانم، طوري که انگار خود من اين شعرها را سروده است. نسبت به آنها و کار نسل هاي جوان تر تعصب دارم. ما همه با هم «يک نفر» هستيم و «يک نفر» ما يعني «شعر جهان».

در دهه شصت، شما «شعر زبان» را جانشين «زبان شعر» کرديد، چرا؟

چون «شعر زبان» اساس و بنيان «مکتب گفتار» است. «زبان شعر» روايتي کلان در خود دارد، کلي گويي، کهنه و بي آغاز و بي سرانجام است. اما «شعر زبان» يک خاصيت روشن و معين است. شعري که زبان مادري را با تمام ظرفيت هاي متفاوت و فراوان آن در اختيار مي گيرد، شعر زبان است، اما زبان شعر يعني چه؟ يعني نسبت به زبان داستان متفاوت است؟ يک امر بديهي و پيش پاافتاده است. شعر نيمايي و شعر نو در آغاز راه از اين تعابير انحرافي بسيار با خود آورده است. يکي همان تقطيع سنتي و بيهوده در شعر سپيد بود که چهار دهه به صورت کورکورانه همه را «سر کار» گذاشته بود. اوايل دهه شصت من آن را نقض کردم و تقطيع هموار را جانشين آن کردم، سند آن موخره مجموعه شعر مثلثات و اشراق هاست، چاپ سال 63 خورشيدي. همان سال موضوع تئوريک «شعر زبان» را طراحي کردم و در پي آن مکتب شعرگفتار مطرح و گسترش يافت.

«شعر زبان» تعابير و تعاريف مختلفي دارد، مثلاً شعرگفتار هم داراي زبانيت است و در عين حال شعرهاي زبان پريش با تابلوهاي مختلف را نيز «شعر زبان» مي گويند. تفاوت کجاست؟ تفاوت اين دو روش...؟

به هر شعر يا شبه شعري که در محدوده «کولاژ» کلمات بي دليل، خلاصه مي شود، نمي توان «شعر زبان پريش» گفت، بيشتر پريشاني زبان است. بارها هشدار داده ام، اعلام خطر کرده ام، که به جاي خلاقيت در «متافيزيک شعر» به قلع و قمع فيزيک شعر نپردازيد، جز سرخوردگي و افسوس و نوميدي، دستاوردي براي راوي آن نخواهد داشت. وقتي مسبب پريشاني زبان مي شويد، به جاي رسيدن به جادو و معجزه شعر، فقط به آموزش شيادي و شعبده بازي با کلمه خواهيد رسيد. خلاقيت در متافيزيک شعر، هنر معجزه آساي مولوي و حافظ و نيماي گرامي است، ما بايد اين ميراث ناميرا را دريابيم. سرکوب زبان و تازيانه بر کلمه زدن تحت فرمان «پريشاني» در نهايت به خلق مولودي مضحک مي انجامد که کسي آن را درنمي يابد، چنين آروغ هاي واژگاني تنها خوشايند کساني است که قيچي به دست منتظرند، کار مميزي را آسان مي کنند. وقتي که خلايق زبان شما را نمي فهمند، نتيجه اش با اعمال سانسور يکي است. کسي با هم سفرش به شهر غريبي وارد شد، عر و تيزي نثار کرد، مردم از او گريختند. فاعل اعظم گفت؛ شگفتا مردم اين ناحيه زبان مرا نمي فهمند. حالا حکايت نوعي شبه شعر در روزگار ماست.

شما با اين مسير و تجربه آن موافق نيستيد؟

من با هر مولود تازه اي در مقام «تجربه» موافقم، اما اعتقاد من به آزادي بيان به اين معنا نيست که دشنام دادن نااهل را به فرهنگ و مردم تاب آورم.

مجموعه شعر «سمفوني سپيده دم» و کلاً شعر گفتار، زبان را در مقام وسيله «بيان» هدف قرار مي دهد؟

مثل همه شاعران و همه جريان هاي ادبي ديگر، بله، شعر راهي جز مسير بيان ندارد. «کلمه» اورانيوم غني شده زبان است و بيان، متن روشن و ثانوي زبان به شمار مي رود.

بعضي منتقدان مي گويند در جنبش گفتار، شعر در زبان شکل نمي گيرد.

حرف هاي معمولي من و شما نيز در زبان شکل مي گيرند. نبايد مرعوب اين ادعاهاي پيشکي شد. شما مي توانيد- به معناي نسبي آن - يک «منتقد» به من نشان بدهيد؟ بعد از مهاجرت براهني به غربت، حقيقتاً منتقد شعر نداريم. نمي شود به کساني که کتابي را - با هر نيتي - معرفي مي کنند، منتقد گفت. متراژ اين نوع «معرفي ها» گاه چند سانتي متر و بعضي وقت ها چندين وجب روزنامه اي است. براي «اطلاع رساني» کار خوبي است.

شعر دهه هفتاد؟

کم نظير است.

شما هم معتقديد که شعر، در اين دهه دچار کژ روي شد؟

بسيار طبيعي است، به اين معنا که طغيان رودخانه هم زيان ها و کژروي هايي دارد. وظيفه ما توزيع درست و استفاده هوشمندانه از اين طغيان است. دستاورد بيشتر، هزينه کمتر.

در گفت و گويي - اخيرا با يکي از روزنامه ها - گفتيد که با حضور اتوريته در ادبيات مخالف هستيد، فکر نمي کنيد که خودتان داراي اتوريته هستيد؟

من کسي نيستم، فرزند کوچکي ميان فرزندان مردم هستم. يکي از دلايل دوري جستن من از اين «ليدر بازي ها» و پدر خواندگي ها و مراد و مريد بازي همين است که هيچ کدام از اعضاي کارگاه شعرم، شبيه من شعر نمي گويند. در فرهنگ و ادبيات، «سربازگيري» فريبي غير قابل بخشش است.

به نظر شما کدام يک از «موج ها» فراگيرتر بوده است؟ شعر سپيد شاملويي، شعر «موج نو»، حجم و...؟

شعر سپيد موج نيست، جرياني در معناي موسيقي شعر مدرن است، در واقع نوعي عبور فقط از اوزان نيمايي است که هارموني را جانشين وزن آشکار نيمايي کرده است، اشاره ام به کار شاملوي گرامي است. کسي که نخستين بار واژه «موج» را در اين حيطه مطرح کرده، آدم باهوشي بوده است، چون ذات «موج» آمدن و سپس رفتن است. موج نو در حد بسيار بسته و محفلي باقي ماند، شعر حجم، بهانه شايسته اي در حوزه نقد مدرن در کار شعر است، در واقع حواشي اين موج (مباحث پيراموني آن) از خود شعر خلق شده (متن) قابل اعتناتر است. شعر حجم نسبت به موج نو، فراگيرتر است. موج هايي که در دهه چهل و پنجاه به وجود آمد، همه در پکيج «شعر سفيد» قابل شناسايي و تعريف اند. حتي «موج ناب»، که مراجع آن از مسجد سليمان برخاسته بودند.

چه شد شما که خود يکي بنيانگذاران اصلي «موج ناب» بوديد، از آن جدا شديد (سال 58) و چند صباح بعد «مکتب گفتار» در شعر يا شعر گفتار را پي ريزي کرديد؟

اتفاق بود. اتفاقي که خود مولود هزاران نشانه و علت و پديده و انگيزه و ضرورت بود.
يادداشت
ساده باشيم سيدعلي افليا را بردند
 هوشيار انصاري فر

بخش اول

پيراهنم را
کولياني از «اهواز» ربوده اند،
قلبم را
کودکاني از لبان «اوفليا»

(صالحي، پيشگو و پياده شطرنج، صفحه 1)

افليا، افلياي پاک و ساده در سروده سيدعلي صالحي ميراث کساني محسوب مي شود. اول خود ويليام شکسپير که گويا ترجمه همان يکه تک گويي طولاني به تحرير مجتبي مينوي ساليان دراز است مرده ريگ روشنفکري ايراني و مهمترين دستاورد آن شعر نو فارسي است؛ «بودن يا نبودن، بحث در اين است ...»

ديگر احمد شاملو که اگرچه در جواني به گواه دست کم يکي ، دو سه قصه از «درها و ديوار بزرگ چين» خود ميراثدار مستقيم صادق اصحاب رابعه بود، در ميانه عمر سر مي گرداند که؛ «بودن يا نبودن / بحث در اين نيست / وسوسه اين است ...»

و ديگر هوشنگ چالنگي؛ «... که از افليا جز دهاني آوازخوان بر جا نمانده است.»

اسم اين يکي را بگذاريم مسجد سليمان. افليا را در اين معنا استعاره اي مرکزي تلقي مي توان کرد، دهاني که يکجا آوازهاي چندگانه شاعران بسيار جوان مسجدسليماني آخراي دهه 40 و اولاي دهه 50 از آن جاري بود. تک آوايي در اين حنجره جوان البته حقيقتي انکارناشدني است. دايره محدود و به هم شبيه واژگان، ساختمان محدود و به هم شبيه نحوي. برخلاف مدرنيسم مورد ادعاي سردمدارانش موج ناب، آنگونه که منوچهر آتشي در «تماشا»ي آن سال ها ايشان را صدا مي کرد، به اصطلاح يک حرکت «جمعي» است. نه از آنگونه که در بستري مشترک مجموعه اي از صداهاي متفاوت آن را رقم زنند. مثلاً مثل سلف ايشان «شعر ديگر»، بل از آنگونه که بتي عيار داريم و ديريست که هر دم به شکلي درمي آيد، مثلاً مثل همين اواخر، شاعران ريز و درشت «گفتار»، که گويا خلف ايشان بايد تلقي کنيم، و باز برخلاف آنچه در اولين نظر مي آيد، فتامل. اما افلياي هملت اگر در نظر اول بيگانه مثل خانم آنجلينا جولي به نظر مي آيد در خطه زرخيز و آذرفروز مسجد سليمان، عجيب نيست.

«فرنگي» صنعتي نيست که حق مطلب اين ناهمجنسي را ادا کند، چرا که جاده اي که اين بيگانه را از جزيره امپراتوري به سرزمين نفت و شکر رسانده، زباني است مصنوع و لاجرم سرد و بيگانه که اسمش را مطلق «فارسي» گذاشته اند نه زبان زنده فردوسي، که صنعت بست فرهنگستان پهلوي اول که چند و چون آن را باري در سلسله مقالات منتشرنشده اي سعي کردم بررسي کنم. عجالتاً زباني همان قدر بيگانه با سيد و هرمز بختياري از ايذه و مسجدسليمان، چه با فروغ و صادق فارس از دارالحکومه تهران.

و به راستي چند تن را مي شناسيد مثل افليا که برايمان چراغ اين همه معناي متناقض زير جامه سفيد و نازک خود افروخته دارد. پايي در سرزمين هاي سرد شمالي و پايي در نخلستان هاي شعله ور جنوب. دستي در دست شاعر انگليسي که خود بيرق در اهتزاز تجدد پدران مشروطه پرورد مليت خواه مان از قبيل مينوي بود، و دستي در دست بامداد که به تعبير «فردوسي» آن سال ها «بزرگ مرد شعر امروز» بود. موضوع مراثي هوشنگ چالنگي که روزگاري چشم و چراغ جمع شورشي شاعران «شعر ديگر» بود، مسجد سليماني، پدر معنوي و پنجره شاعران موج ناب به آفاق شعر مدرنيستي فارسي. هوشنگ آزادي ور روزي به من گفت که مي گفتم هوشنگ، تو رمبوي مايي.

اسم اين همه را مي گذاريم افليا.

***
آقاي سيدعلي صالحي در 1356 همراه آقاي يارمحمد اسدپور يک مسجد سليماني ديگر، مشرف به شعر ناب مي شود. آقاي منوچهر آتشي چه در شمارگان مسلسل «تماشا» راهب راهبر اين آيين آشناسازي و اصلاً واضع نام «ناب» است، کوتاه مدتي پيش از درگذشت غم انگيزش در تهران مهر ساليان از لب برمي دارد و آنچه شفاهاً به توالي مکرر کرده بود، سرانجام مکتوب مي کند و در اعتراف گونه اي بر همين روزنامه به ندامت خود از اسم و رسم «ناب» اذعان مي دارد. اخلاق و روانشناسي البته دغدغه ما در اين يادداشت نيست. باري سيد مورد نظر درست در سپيده دمان انقلاب اسلامي، در بيست و دو سالگي ضمن مراسمي مختصر به دريافت جايزه فروغ فرخزاد نائل مي شود.

بادها اما چندي است خبر از تغيير فصل داده اند و قلب تپنده شعر فارسي از اين جايزه از رونق افتاده که روزگاري بزرگان برايش سر و دست مي شکستند و براي هم خط و نشان مي کشيدند، به «انستيتو گوته» و شب هاي کانون يک سر سياسي نويسندگان نقل مکان کرده است.

اقيانوس مختلط اقوام و زبان هاي متکثر انقلاب موج ناب را که مثل ساير محصولات تجدد ما پايي در زمين استبداد تک صدا و سري در هواي آزاديخواهي دارد، جارو مي کند.

نه از صحنه خيابان که هيچ وقت در آن حضوري به هم نرسانيده بود، که از خلوت اذهان شاعران. آريا آرياپور و سالياني پس از او فيروزه ميزاني جلاي وطن مي کنند و باقي تبعيدي خانه و ديار مي شوند. آيا نوبت بيداري معناهاي متعارض رسيده بود و بلکه آن صف به صف شدن ها در ميادين و خيابان ها خود گوياي آن نبود که زبان هاي ايراني و فارسي هيچ گاه به افسون فرهنگستان فرموده به خواب نرفته بودند؟


ما همه يک نفريم؛ «شعر جهان»
ساده باشيم سيدعلي افليا را بردند
اشرافيت در زبان گفتار

يادداشت
 اشرافيت در زبان گفتار
بخش اول

شعر گفتار يعني چه؟ اگر شاعر يا شعر خوان دهه هاي شصت - هفتاد نبوده باشي و يک باره اين اصطلاح را بگذارند پيش رويت و توضيح بخواهند، تو چه خواهي گفت؟ مي روي سراغ زبان شناسي و تعريف از زبان معيار، زبان گفتار، زبان محاوره يا نه مي گذاري که خود سيدعلي صالحي يا پيروان جرياني که خودش «جنبش شعر گفتار»ش ناميده بيايد، بيايند و مساله را شرح دهند؟ بدون شک راه دوم صائب تر است، چه، اگر بخواهي از ايستگاه دانسته هاي خودشروع کني، بي شک به بن بست خواهي رسيد، چون نه اين اسم، اسم خوبي است براي آنچه صالحي و يارانش براي نوع خاص شعري شان برگزيده اند و نه کسي جز خود سيد، در بعد تجربي و عملياتي با آن درگير بوده است. مثلاً وقتي که پاي زبان گفتار پيش مي آيد، آيا مساله تغيير لحن شعر با استفاده از مفاصل عاطفي (تکيه کلام ها) است يا بيرون پريدن از رسميت زبان (و نه زبان رسمي) براي پرتپش تر خواستن متن؟ که در اين حال، بخش اعظمي از زبان گفتاري جامعه (در سطح مختلف اقتصادي - فرهنگي) در محاق مي ماند، چه، همه مي دانيم که زبان گفتار يک جامعه صرفاً در زبان عاميانه مستقر نيست و زبان اهل فرهنگ هم جزو همين زبان گفتاري است که اتفاقاً از رسميت و فخامت ويژه اي سود مي برد و اين نکته اگر مورد توجه قرار نگيرد، موجد چند اشتباه خواهد شد که مهم ترين اش لغزش به زبان عاميانه است براي رسيدن به شعري با زبان گفتار (گرچه شعر عاميانه گفتن هم هيچ عيبي ندارد.)

اين که من چرا يک راست رفته ام سر اصل مطلب، همه بر گردن خود صالحي است که اسمش را اين طور با «شعر گفتار» گره در گره کرده و انگار جز اين اگر باشد، جاي تعجب دارد وگرنه من بايد از آنجا شروع مي کردم که؛ به طور کلي زبان شاعرانه از ديرباز زبان فاخري بوده که از زبان رسمي زمانه تبعيت کرده است و شاعران - بالطبع - در حوزه همين زبان و بيان رسمي عرض اندام کرده اند، به عبارت ديگر همان طور که در جامعه کهن، غلبه صداي قدرت حاکم، مجال به بروز صداهاي ديگر - به ويژه صداي عامه مردم - نمي دهد، در شعر هم لحن و صداي اين عامه، بستري براي بروز نمي يابد، چه، بازخورد شعر بيشتر يا در دربار است يا در مفاهيم ديني و همين نکته بافت و ساخت زباني اشعار را تعيين و تبيين مي کند؛ زباني تزئين گرا که به ميانگين هاي معنايي و زباني و بياني خاصي پاي بند است و نقش محيط درباري را در تمام اين سطوح، به عينه مي توان مشاهده کرد.

از قرن ششم هجري که جريان عرفاني و تصوف اسلامي قدرت مي گيرد و شعر را به عنوان زبان گوياي حالات و واقعات خود برمي گزيند، رسميت زبان و بيان شاعرانه اندک اندک تحليل مي رود و بخش مهمي از آثار ادبي از اين راه به ميان مردم راه مي يابد و اوج اين تاثير قرن هفتم و هشتم هجري است. پس از اين در قرن يازدهم نيز به موازات شکل گيري سبک هندي، ابعاد ديگري از به کارگيري زبان مردم (به ويژه مردم کوچه و بازار) در شعر، تجلي و بروز پيدا مي کند.

اما مقطع مهمي که از اين لحاظ بسيار قابل توجه نشان مي دهد، ظهور مشروطيت و شعر مشروطه است که به همان ميزان که مردم را به عرصه سياست و جايگاه حکومت مي کشاند، شعر را هم به ميان مردم برده و گويي در مردم حلش مي کند. و بدين ترتيب زبان عاميانه و محاوره در عهد مشروطه به سهولت به شعر رسمي ما راه يافت بي آنکه کسي در آن قبحي ببيند، چه، گمان مي رفت که زبان عاميانه يعني «خود مردم عامي»، که سال ها و بلکه قرن ها از رسميت ها دور نگاه داشته شده اند و حالا اين جمع، سهم خود را مطالبه مي کرد. ايرج ميرزا و نسيم شمال، مهم ترين چهره هاي شعر عاميانه در مقطع خود هستند.

البته نبايد ناگفته گذارد که وقتي سخن از زبان عاميانه به ميان مي آيد، لحن و بيان طبقه فرودست جامعه مورد نظر است و زبان گفتار با شمول بيشتر مي تواند هر نوع گفتاري در سطح جامعه (در تقابل با زبان نوشتاري و البته ميزان با زبان رسمي) را دربربگيرد.نيما - به عنوان پيش قراول تجدد خواهي در شعر- بر کاربرد زبان محاوره در شعر، تاکيد بسيار دارد که در ابعاد مختلف قابل بررسي است. موسيقي عارضي و تک ساحتي که شعر سنتي را به احتضار کشانده بود، در شعر نيما جاي خود را به تنوع لحن و کيفيت هاي گفتاري مي دهد و گرچه نيما نتوانست سفارش ها و چشم اندازهاي خود را از اين حيث به بار بنشاند، اما ايده هايش راهگشاي حرکت هاي بعدي شد. نيما نه در همه شعرهايش بلکه در آنهايي که موفق تر نشان مي دهد، اجازه مي دهد که ابژه ها هر يک از خود و از منظر خود سخن بگويند، بي آنکه او در مقام شاعر و در نقش فرمانرواي متن بخواهد قدرت خود را تحميل کند و اين نکته خود به خود موجد احضار لحن و هندسه جديدي از گفتار مي تواند باشد که البته نيما گاه در اين راه موفق است و گاه نه.پس از نيما، منوچهر شيباني و نصرت رحماني در شمار اين گروهند. شيباني با احضار کلمات غيرشاعرانه و نو، بافت سنتي و ادبي شعر را به نفع نزديکي به زبان محاوره مضمحل مي کند و بدين وسيله به شعرش تحرک و تپش بيشتري مي بخشد و نصرت رحماني به لحن محاوره اي يا به تعبيري «محاوره اي - خراباتي»1 روي مي آورد و بهترين شعرهاي او در همين حيطه سروده مي شود. اما شايد بتوان فروغ را از اين بابت مهم ترين شاعر شعر امروز دانست. شعر فروغ در دوره خود مدرن ترين به حساب مي آيد و بهترين زبان براي بيان مسائل طبقه متوسط و جامعه روشنفکري، بياني نو که متاثر از طبقه اجتماعي جديد است. البته در کار فروغ به دليل پرسوناژ محدود، ما با تنوع لحن مواجه نيستيم اما تبعيت کلام از طبيعت گفتار، کيفيتي است که مي توان بر آن انگشت گذارد.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام