890 شماره
سه شنبه، 5 تير 1386
صفحه نخست :: ايران و جهان :: راهبرد
گفت وگويي پيرامون «روانشناسي شکنجه» با حسين مجتهدي
شکنجه سفيد

آذر قندريز؛پديده ها فراتر از زيبايي و زشتي نيازمند تامل اند. اگر زيبايي مسحورمان کند و زشتي ما را به گريز وادارد، در جهاني که آميخته پيچيده اي از زيبايي و زشتي است. تحسين و تقبيح بدون تحليل و آسيب شناسي علمي، گاه بسياري را به دام بحث هايي فروغلتانده است که به ستيزه هاي کودکانه مي ماند. اما بلوغ در تعامل اجتماعي نيازمند تحمل و تامل است.

پديده «شکنجه» به عنوان رفتاري که از انسان ها سر مي زند، از نگاه روانشناسي چگونه تبيين مي شود؟

زيگموند فرويد بنيانگذار مکتب «روانکاوي» بر پايه مطالعات علمي و مشاهدات باليني خود در طول ساليان، به اين نتيجه رسيد که دو رانه يا سائق (der Trieb) که از تحريکات جسماني و زيست شناختانه دروني انسان سرچشمه مي گيرند، پشت رفتارهاي بشري قرار دارند. يکي از آنها رانه ويرانگري (Destruktionstrieb) يا مرگ (Todestrieb) است که منشاء پرخاشگري است.

اين رانه انسان را به سوي نفرت (Heb)، خشونت، رفتارهاي پرخاشگرانه از تخريب تا کشتن سوق مي دهد. وقتي در بستر جنسي است، حالت هاي ساديستي و مازوخيستي را موجب مي شود، وقتي به سوي خود بازمي گردد، شاهد ماليخوليا (ملانکولي Melancholie) و افسردگي هستيم که تا خودکشي و از بين بردن خود مي تواند استمرار يابد. در بافتار سياسي - اجتماعي، اراده معطوف به قدرت (Wille zur Macht) را از اين منشأ شاهديم. اگر خدايان را بازتاب فرافکني (Prejektion) بشري بينگاريم که انسان خواست، نيازها و تکانش ها و آرزوهاي خود را در الهه اي مجسم مي کرده است، الهه تاناتوس، خداي مرگ و ويراني، نمادي از اين سائق است که فرويد نيز گاهي در نگاشته هاي خود، اين رانه را، تاناتوسي مي خواند. باري در تحول رشدي فردي و اجتماعي، ارضاي اين رانه يا سائق به سمت مديريت شدن توسط اصل واقع گرايي (Realitalsprinzip) پيش مي رود. سازوکارهاي دفاعي عقلاني سازي (Intellektualisierung) و والايشگري (Subimierung) اين امکان را فراهم مي آورند که فرد بدون آسيب زدن به ديگري، محيط يا خود، بتواند اين رانه يا سائق را ارضا کند.

مثلاً مبارزه هاي تن به تن، قاعده مند مي شود و در ساختار ورزشي با اصولي اخلاقي و انساني به مسابقه تبديل مي شود يا از عرصه عمل بيروني، صرفاً تخيلي مي شود و به شکل داستان، نمايش، فيلم، بازي کامپيوتري و... تبديل مي شود. در سطوح عالي تر اجتماعي به جاي مبارزه نظامي، چالش ديپلماتيک را شاهديم. نظام هاي حقوقي نيز با وضع مقررات و قوانين و نيز مجازات ها (که خود ريشه در همين سائق دارد)، در نظم بخشي اجتماعي به اين رانه، کوشا هستند. اين پيش درآمد را از اين جهت گفتم تا به خاستگاه شکنجه اشاره کنم. شکنجه از عيني ترين سطح، يعني شکنجه جسمي، تا انتزاعي ترين سطح، يعني شکنجه رواني، ريشه در همين رانه ويرانگري دارد و معمولاً در خدمت اراده معطوف به قدرت است، چرا که شکنجه گر جزيي از ساختار يک اجتماع است. اين افراد از جهت فردي، نظام رواني رشديافته اي ندارند چرا که نمي توانند جايگزين درستي براي پاسخ به اين رانه روانشناسي پيدا کنند و ارضاي ميل به خشونت و پرخاشگري بايد از مجراي آسيب جسماني به يک انسان ديگر بگذرد و نيز از آنجا که نظام رواني آنها رشديافته نيست، معمولاً محذور اخلاقي پيدا نمي کنند، يعني مانع اخلاقي براي اين کار نمي بينند. در روانشناسي رشد و تحول، ثابت شده است که به موازات شکل گيري و رشد نظام هاي ارزشي و اخلاقي در انسان ها، بازداري هاي دروني افراد از کارهاي غيراخلاقي بيشتر مي شود. فرق يک کودک سه ساله با يک انسان بالغ از منظر روانشناسي اخلاقي، فرق ناپيروي اخلاقي و خودپيروي اخلاقي است (Autonomous).

کودک مي خواهد بدون هيچ محدوديتي به رانه ها و خواست هاي دروني اش پاسخ گويد، اما بزرگسال رشديافته که نظام اخلاقي دارد، اين خواست ها را با توجه به ارزش هاي اخلاقي و واقعيات بيروني محک مي زند و مي کوشد پاسخي صحيح براي آنها بيابد. البته بزرگسالان بسياري هستند که از جهت تحول اخلاقي، دچار کودک ماندگي هستند.

 چه رابطه روانشناسانه اي بين شکنجه گر و شکنجه شونده پديد مي آيد؟

يکي از مهمترين رخدادهاي روانشناسي که در دوران زندان، به ويژه زندان انفرادي، که فرد مشغول شکنجه چه جسماني و چه رواني است، رخداد واپس روي رواني (Regression) است. يعني فرد به گونه اي ناهشيارانه (Unbewusst) به سنيني از کودکي بازمي گردد که يا رابطه اي دوسويه يا خطي با مادر، يا رابطه اي مثلثي با پدر و مادر داشته است. در اين سنين ما شاهد يک پيوند روان شناختي هستيم که به طور معمول به يک دلبستگي (attachment) مي انجامد. حس کودک به والدين، از لحاظ عاطفي دوسويه است (Ambivalenz). يعني از سويي ارضاي کودک توسط والدين است که موجب کشش عاشقانه او به سمت اين منابع ارضاست و از سوي ديگر، آنها نه تنها هميشه ارضاکننده نيستند بلکه تنبيه گر نيز هستند و کودک را از ارضا و نيل به اصل لذت (Lustprinzip) بازمي دارند. در اين برهه، کودک کاملاً ناتوان (ohnmachtig) است و هيچ تسلطي بر محيط ندارد، اما والدين در نظر او همه توان (allmachtig) هستند.

دکتر فرديناند هانتل که از پژوهشگران باليني مسائل روان شناختي افراد شکنجه شده است، در مقاله اي با نام «بدن بيگانه در روان» اذعان مي دارد که پديده واپس روي رواني را در بين بيماران شکنجه شده اش ديده است.چه کسي که کاملاً ناتوان و درمانده است، گرايش به بازگشت به کودکي دارد و اين نوعي از «نگاهداري خود» (Selbstschutz) است. با اين سازوکار دفاعي روان، فرد به زماني مي رود که موضوع سرمايه گذاري عاطفي اش، خوب، ثابت و نيرومند بوده است و به گونه اي جادويي، همه توان و قدرتمند. سپس طي فرآيند انتقال رواني (Ubertragung) اين عواطف از موضوع زمان کودکي به بازجو و شکنجه گر منتقل مي شود. طي زمان با کمال ناباوري مي توان ديد که قربانيان شکنجه به بازجو و شکنجه گر خود دلبسته مي شوند و آن حس دوگانه عاطفي را (مهر / نفرت) به آنها منتقل مي کنند. شرايط نيز با آن شرايط کودک شبيه است؛ ناتوان در برابر همه توان (به زعم قرباني)، محدوديت محيط (عدم ارتباط هاي اجتماعي ديگر)، درمانده در برابر کسي که بالقوه مي تواند ياريگر باشد يا کودک در برابر تنبيه گر و... اينجاست که پديده دلبستگي رواني (attachment) براساس انتقال رواني بين اين دو شکل مي گيرد.

اقسام شکنجه چيست؟

از ديدگاه روانشناسي دو گروه عمده شکنجه قابل تمايز است، جسمي و رواني (که به آن شکنجه سفيد

(White Torture) نيز مي گويند). شکنجه جسمي کاملاً ملموس و عيني و قابل تشخيص و رديابي است. اما پس از تحولات جهاني و حساسيت افکار عمومي جهان به اين پديده ناهنجار، حاکميت هايي که در آنها تمايل به اقتدارگرايي و تماميت خواهي وجود داشت، براي اينکه از جهت بين المللي نيز تحت فشار نباشند، در برابر منتقدان و مخالفان خود به شکنجه سفيد توسل جستند. زندان انفرادي و عدم ملاقات، قرار گرفتن در محيط هايي که هيچ گونه محرک حسي در آنها نيست و مي تواند موجب بروز توهم (Halluzination) شود، کم خوابي و بي خوابي دادن، 24 ساعته تحت روشنايي چراغ بودن، دادن اخبار و اطلاعات کذب (پيرامون دوستان، خانواده و...)، تهديد به آسيب زدن (به خود زنداني يا خانواده اش)، در شرايط اعدام و شکنجه قرار دادن وي (بدون آنکه اجرايي شود) و همين ها (توهين ها و شوخي هاي رکيک) و... همه از جمله شکنجه هاي رواني هستند که مي توانند ساختار رواني فرد را بشکنند، سپس دفاع بدني او (ايمني بدن) و در آخر سلامت جسماني او را مورد آسيب قرار دهند. در چنين شرايطي فرد براي هرگونه اقرار آماده خواهد بود. تمام اين ساختارهاي اعمال شده از جهت روانشناسي علمي نوين قابل تحليل است و متاسفانه دانشي که بايد در خدمت بهداشت روان فرد و جامعه باشد، در اين گونه موارد ابزار در خدمت شکنجه گر مي شود.

 عوارض روان شناختي شکنجه چيست؟

شکنجه چه رواني و چه جسماني عوارض مختلفي دارد. در سطوح رواني، جسماني، خانوادگي و نيز اجتماعي بسياري از مشکلات جسماني پساشکنجه به اصطلاح روانشناسان، روان تني هستند. خانم دکتر «ونک آن زن» که از محققان اين حيطه است، در مقاله «احساس درد، اختلالات روان تني رهايي يافتگان شکنجه» دو مشکل عمده روان شناختي براي شکنجه برمي شمرد؛ الف- اضطراب «Angst» ب- افسردگي «Depression» که اين دو اختلال روان شناختي موجب مسائل فيزيولوژيکي نظير؛ الف- اختلال خواب ب- تعرق پ- لرزش ت- صداي غيرطبيعي در گوش ث- اختلال هاي کنش غده تيروئيد ج- ريزش مو چ- تحريک احساس خارش ح- درد شکم و معده خ- زخم معده و اثني عشر د- شکايت هاي مربوط به کيسه صفرا ذ- اختلال هاي خوردن ر- وابستگي به مواد ز- دردها به ويژه در ناحيه سر يا کمر، مفاصل و... ژ- احساس فشار بر سينه س- اختلال هاي تنفسي ش- اختلال هاي بلع و گرفتگي گلو ص- درد قلب ض- تپش قلب ط- فشار خون ظ- اختلال هاي کنش جلسي ع- اختلال هاي هضم و بواسير غ- اختلا ل هاي ادراري و... مسائل بدني در حقيقت بدني شده مشکلات روان شناختي هستند. بدن زبان ناهوشيار است که با اين نشانه ها به تهاجم رواني بيروني پاسخ مي گويد. فردي که تحت شکنجه است، در حقيقت در موقعيتي است که تماميت بدني - رواني او مجروح مي شود. آميزه اي از احساس شکست، ناتواني، شرم و گناه او را مي آزارد. او در تعارضي (Konflikt) بين تسليم و ايستادگي به گونه اي پيوسته قرار دارد. انتخاب هر يک مستلزم پرداخت هزينه جسمي و رواني است و مي دانيم که تعارضي مزمن و پايا تا چه ميزان به تن و روان آسيب مي زند. چنين مسائلي موجب پديدآيي پرخاشگري و نااعتمادي (به تعبير جان لانسن روان تحليلگر متخصص قربانيان شکنجه) مي شود. فرد رواداري (Toleranz) و ميل به لذت (Anhedonie) را از دست مي دهد و به ديگران بدگمان مي شود و اين مساله در سطح خانوادگي و اجتماعي بروز مي کند. بسياري از اوقات فرد به علت شدت و فشار رواني (Trauma) دچار ناگويي (Alalia) مي شود. تهديدها او را بعد از زندان حتي در غربت رها نمي کنند.

بيم از بيان آنها دارد و چون به کلام درنمي آيند با بار هيجاني منفي در نظام رواني فرد باقي مي مانند و نشانه هاي مرضي توليد مي کنند. اين بي اعتمادي به افراد خانواده و افراد جامعه نيز منتقل مي شود. آنها نيز مي توانند تهديدگر و غيرقابل اعتماد باشند.

 آيا آنچه گفتيد گريزناپذير است يا راه هايي براي اجتناب هست؟

به هيچ وجه مرادم اين نبود که اين مسائل در همه افراد رخ مي دهد. بلکه بر اين باورم (براساس خوانده ها و تجربه هاي علمي و عملي) که ساختارهاي شخصيتي افراد و راهکارهاي مقابله اي آنها با اين پديده بسيار تعيين کننده است. به قول نيچه کسي که چرايي براي کارش دارد با هر چگونه اي کنار خواهد آمد. باورهاي فرد مي تواند او را در برابر شکنجه هاي رواني و جسماني مقاوم کند.

5 خرداد روز جهاني حمايت از قربانيان شکنجه
تاريخچه؛سازمان ملل از ابتداي تاسيس در سال 1945 همواره به دنبال ريشه کن کردن شکنجه بوده است. در بند 5 اعلاميه جهاني حقوق بشر تصريح مي شود؛ «هيچ کس نبايد در معرض شکنجه يا روش وحشيانه و غيرانساني يا اهانت آميز قرار گيرد.» در 10 دسامبر 1984 مجمع عمومي سازمان ملل (طي قطعنامه 39.46) معاهده منع شکنجه و ديگر رفتارهاي ظالمانه و اهانت آميزرا مورد تصويب قرار داد. اين معاهده که در تاريخ 26 ژوئن 1987 لازم الاجرا شد دولت ها را موظف مي کند شکنجه را به مثابه يک جرم شناسايي کنند و به تعقيب و مجازات عاملان شکنجه بپردازند. در اين معاهده تصريح شده نه شرايط استثنايي و نه دستور مافوق توجيه کننده اعمال شکنجه نيستند. اين معاهده گام مهمي بود و براساس آن شکنجه و همه اشکال مجازات هاي غيرانساني کاملاً و به طور جهاني غيرقانوني اعلام شد. مجمع عمومي سازمان ملل به پيشنهاد دانمارک روز تاريخي 26 ژوئن را روز جهاني حمايت از قربانيان شکنجه اعلام کرد.
سلول انفرادي مصداق شکنجه سفيد

سعيد مدني؛ در گذشته تجربيات شکنجه مبتني بر شکنجه جسمي بود به اين معني که زندانبان، زنداني را با کابل و ديگر وسايل مورد آزار قرار مي داد اما اين تجربه به تدريج مورد اعتراض قرار گرفت لذا سعي شد روش هايي مورد استفاده قرار بگيرد که آثار جسمي مشخص و معيني بر روي فرد زنداني نداشته باشد. به عبارت ديگر داغ هاي شکنجه پنهان باشد. به اين ترتيب روش هايي مورد استفاده قرار گرفت تا زنداني را تحت فشار مجبور به اقرار کنند. براي مثال کاربرد زندان انفرادي براي تحت فشار قرار دادن فرد به اقرار يا ارائه اطلاعات مورد استفاده قرار گرفت. ابتدا عده اي تصور کردند که به دليل مشخص نبودن آثار جسمي مشخص زندان انفرادي را نمي شود در رديف شکنجه قرار داد اما بعدها به لحاظ گزارش هايي که آثار اين نوع برخورد با زنداني را ماندگارتر مي کرد به تدريج به عنوان مصداق بارز شکنجه سفيد مورد اعتراض قرار گرفت. سلول انفرادي سيستمي است که مجموعه اي از فشارها را بر زنداني وارد مي کند. او دائم در استرس قرار دارد. بر اساس گزارش هاي مختلف سرعت فرسايش دندان هاي زندانيان در طول اين دوره در مقايسه با مواقع عادي بيشتر است. از عوارض ديگر فشارهاي سلول انفرادي عدم تمايل فرد به خوردن غذا است که تاثيرات فيزيولوژيک زيادي مانند شکنجه سياه بر روي زنداني دارد. از سوي ديگر فرد زنداني که در زندان انفرادي به سر مي برد به سرعت دچار اختلال رواني مي شود و اين اختلال مي تواند فرد را تا سر حد جنون پيش ببرد به گونه اي که يک صداي کوچک را يک انفجار مهيب تلقي کند. اين زندانيان حتي بعد از خروج از زندان نيز آثار رواني را تا سال ها با خود به همراه دارند. اختلال در خواب و به هم ريختن ساعات حياتي از ديگر عوارض سلول انفرادي است.

بر اين اساس بود که پس از پيروزي انقلاب افرادي که مسووليت پيدا کردند و تجربه شکنجه دوران ستمشاهي را داشتند در تدوين قانون اساسي در اصل سي و هشتم به اين نکته توجه کردند که «هر گونه شکنجه براي گرفتن اقرار يا کسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت، اقرار يا سوگند مجاز نيست و چنين شهادت و اقرار و سوگندي فاقد ارزش و اعتبار است و متخلف از اين اصل طبق قانون مجازات مي شود.» همچنين در سال 1382 رئيس قوه قضائيه اعلام کرد که زندان انفرادي مخالف توسعه قضايي است و لذا نمايندگان مجلس ششم در سال 1380 طرحي را به عنوان طرح منع شکنجه ارائه کردند که در آن سلول انفرادي مصداق بارز شکنجه دانسته شد.

شکنجه سفيد؛شکنجه مدرن
 محمد قائدي
شکنجه از سپيده دمان تاريخ انساني با ما بوده. گويي بذر آن را در گوشه اي از وجود تک تک آدميان کاشته اند. هنوز نمي دانيم چه عواملي آن بذرها را بارور مي کنند اما آنچه مي دانيم اين است که همواره شکنجه گران به دنبال نهادمند کردن، پنهان ساختن و تغيير شکل آن هستند و عده اي هم توجيهات و دلايلي براي اعمال آن مي آفرينند و به عبارتي آن را تئوريزه مي کنند. به نظر مي آيد تمامي تمدن ها به نوعي شکنجه را در بطن خود دارند و کارگزاران در هر دوره اي آن را عليه مخالفان اعمال کرده اند. در امپراتوري هاي باستان يونان و روم برده ها بيش از شهروندان در معرض اعمال شکنجه بودند گرچه شهروندان هم هيچ گاه از آن در امان نبوده اند. اما در طول قرون وسطي اعمال شکنجه به شکل نظام مند و برنامه ريزي شده گزارش شده. تعصبات ريشه توجيهات اعمال شکنجه در طول جنگ هاي صليبي بود گرچه مسيحيان بر صليب رفتن عيسي مسيح را عملي مذهبي مي دانند و به ندرت آن را در بستر «شکنجه» بررسي مي کنند.

اما در دنياي مدرن امروز نگاه فيلسوفانه، سياسي يا بر اساس عقلانيت عملگرايانه به شکنجه بخشي از تمامي واقعيت است. بخش ديگر آن ريشه در وضعيت رواني شکنجه گران و آمران آنها دارد. به عبارتي اشتياق در رسيدن به قدرت يا حفظ آن بر اساس نگاه واقع بينانه انگيزه اصلي آمران اما نظام رواني آنها زمينه اين آمريت است. در حال حاضر بر اساس گزارش هاي عفو بين الملل حداقل 123 کشور شکنجه را به عنوان وسيله اي براي کنترل شهروندان به کار مي گيرند. جالب اينجاست که اين آمار مرزهاي کشورهاي صنعتي متمدن را هم درمي نوردد و گزارشات آشکار و پنهان و رسمي و غيررسمي از يک سو و مشاهدات شهروندان مويد بهره گيري از شکنجه در اين کشورهاست. اما آنجا که دموکراسي حضوري قدرتمندتر دارد ابزارهاي نظارت بر عاملان قدرت و آمران حکومت مي توانند حضوري قدرتمند داشته باشند. در گذشته نمايش عمومي شکنجه - تخريب جسمي، رواني يا توان ذهني رهبران يک جمعيت - وحشت را به قلب جامعه تزريق مي کرد و اين رعب و وحشت نشسته در جان مردم کنترل آنها را سهل تر مي کرد. تفاوتي که امروزه شاهديم اينکه نمايش عمومي شکنجه محکوميت عاملان و آمران آن را به همراه دارد و اين دو دسته به دنبال پنهان ساختن آن هستند آن گونه که تعاريف جاافتاده از شکنجه کارکرد خود را از دست مي دهند. يکي از تعاريف شکنجه را هر عملي مي داند که همراه با آن «آزار يا درد شديد جسمي يا روحي رواني بر شخص وارد آيد و به قصد گرفتن اطلاعات يا اقرار از فرد مورد شکنجه يا شخص ثالث باشد يا به عنوان مجازات فرد مجرم يا مظنون به ايراد جرم به کار رود...» اما آنچه با عنوان شکنجه سفيد نام برده مي شود نوعي شکنجه است که نمي توان آثاري از آن بر جسم شکنجه شونده مشاهده کرد. شکنجه سفيد را شکنجه مدرن و قرن بيست و يکمي هم خوانده اند چرا که به سختي مي توان اعمال آن را اثبات کرد. شکنجه مدرن روح و روان قرباني را هدف مي گيرد و به شکستن شخصيت قرباني و فروريزي رواني او مي انجامد چنان که بسياري از کساني که در معرض اين نوع از شکنجه بوده اند سال ها پس از آن نمي توانند سلامت رواني خود را بازيابند. در سال 1994 مجمع عمومي سازمان ملل به پيشنهاد دانمارک 26 ژوئن را روز جهاني حمايت از قربانيان شکنجه نام گذاشت تا فرصتي باشد براي يادآوري قربانيان شکنجه. شايد در همين زمان که به مطالعه اين مقاله مي پردازيد صدها نفر در نقاط مختلف جهان در معرض شکنجه قرار گرفته اند. 26 ژوئن فرصتي است براي يادآوري آنان و تلاش در محو شرايط اعمال شکنجه.

شکنجه سفيد
5 خرداد روز جهاني حمايت از قربانيان شکنجه
سلول انفرادي مصداق شکنجه سفيد
شکنجه سفيد؛شکنجه مدرن
لزوم نظارت نهادهاي مدني

عبدالفتاح سلطاني در گفت وگو با شرق ؛
 لزوم نظارت نهادهاي مدني
پروين بختيارنژاد؛ سازمان ملل در سال 1985 يعني نوزده سال پيش روز 26 ژوئن را روز حمايت از قربانيان شکنجه اعلام کرد. در اين رابطه گفت وگويي با عبدالفتاح سلطاني وکيل و حقوقدان انجام شده که آن را مي خوانيد.

***

چرا روزي را به نام روز حمايت از قربانيان شکنجه اختصاص داده اند؟ همان طور که مستحضريد يکي از نقاط تاريک تاريخ بشري در طول اعصار و قرون گذشته حکومت امرا و پادشاهان بوده است. از آنجايي که در گذشته هاي دور کمتر با حکومت هاي دموکراتيک روبه رو بوده ايم، حاکمان به دلايل مختلف با آحاد جامعه رفتارهاي ظالمانه زيادي مي کردند.

اعمال شکنجه در اروپا و هم در جوامع برده داري وجود داشته، در جامعه فئوداليته ايران نيز همين روابط غيرانساني وجود داشته که البته شکل شکنجه بيشتر شکنجه هاي جسمي و از نوع خشن آن بوده است. در چند دهه اخير پس از تشکيل سازمان ملل و پس از تصويب اعلاميه جهاني حقوق بشر و ميثاقين - حقوق مدني و سياسي- و ميثاق بين المللي حقوق اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي، دولت ها مکلف شده اند در قانون اساسي خود در قوانين ذي ربط به طور صريح اعمال هر نوع شکنجه را ممنوع اعلام کنند و به همين دليل در اصل 38 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران به طور کلي و عام هرگونه شکنجه (اعم از شکنجه فيزيکي، مادي و معنوي) ممنوع اعلام شده است. و نتيجه اين ممنوعيت اين است که اگر اقرار و شهادت و يا سوگندي بر اثر فشار بر متهم از او اخذ شود، چنين شهادت و سوگندي اعتبار ندارد. به سخن ديگر اگر هر اقرار يا شهادت يا سوگندي با اعمال فشار به دست آمده باشد، هيچ دادگاهي حق ندارد به استناد چنين اقراري متهم را محکوم کند.

ولي در کشورهاي مختلف ما شاهد شکنجه متهمان در پاره اي از موارد بوده و هستيم. به ويژه که در سال هاي اخير بيشتر از شکنجه هاي رواني و روحي استفاده شده است؟

براي جلوگيري از اين وضعيت اسفناک بايد نهادهاي نظارتي موجود را تقويت کرد و نيز با ايجاد نهادهاي نظارتي فعال بر کليه بازداشتگاه ها و ندامتگاه ها به طور جدي اعمال نظارت فائقه شود و از همه مهم تر اينکه به متهم حق بدهيم که در کليه مراحل بازجويي از خدمات وکيل خود بهره مند شود و در تمامي مراحل تحقيقات حضور وکلا به طور جدي در نظر گرفته شود.

نامگذاري چنين روزي چه تاثيراتي در جهت احقاق حقوق متهمان مي گذارد؟

اگر به صورت فرمايشي با اين موضوع برخورد نشود، حداقل مي توان گفت نامگذاري چنين روزي باعث يادآوري قبح شکنجه به مسوولان کشورها و همچنين چاره انديشي براي جلوگيري از تکرار انواع و اقسام شکنجه مي شود. آخر آنکه براي جلوگيري از اعمال شکنجه هم بايد فرهنگ سازي شود و هم به طور جدي بايد شيوه هاي اعمال نظارت نهادهاي مدني و NGO هاي مختلف بر ندامتگاه ها و بازداشتگاه ها قانونمند شود.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام