891 شماره
چهارشنبه، 6 تير 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: سينما
گفت وگو با مسعود کيميايي
بايد يک بار ديگر شروع کني

اميد روحاني؛ روز دوشنبه بخش نخست گفت وگو با مسعود کيميايي را خوانديد که به سينماي امروز او و جامعه شهري مي پرداخت. ادامه اين گفت وگو را که به نوعي جمع بندي بحث است امروز بخوانيد.

*** 

زبان سينمايي شما، فرم، قالب، لحن سينما و کليت فيلم را براي مخاطب عامي مي سازيد که قواعدي را براي فهم آنچه مي گوييد لازم دارد و اين قواعد ضرورت ها و اقتضائاتي را ايجاد مي کند که ممکن است خواص سينمارو را خوش نيايد و شما اين قواعد را تشخيص مي دهيد؟ درست است؟

به هر جهت، قضاوت تاريخي را مردم مي کنند. به طور قطع تاريخ برآيند عقايد و لحظات عقيده سازي مردم است. زمان هايي که براي مردم عقيده ساخته مي شود در يک غربال، يک بستر آزمون قرار مي گيرند و سپس به تاريخ تبديل مي شوند. تاريخي که عقايد شخصي در آن است تاريخ نمي شود و پيشنهاد تاريخ نويس است، يعني به پيشنهاد تاريخ نويس تبديل مي شود نه خود تاريخ. نگاه کنيم به نقش روشنفکران، آگاهان و دانستگان در 20 دهه پيش تا حالا و ببينيم چقدر بوده است و هست. زماني بود که روشنفکران در همه جاي جهان حضور داشتند و راجع به همه سياست ها تصميم مي گرفتند. حرف شان خوانده مي شد. پيشنهاد سارتر زمين نمي ماند. پيشنهاد مثلاً توماس مان زمين نمي ماند. آنها هم راجع به همه چيز و همه جا حرف و سخن مي گفتند و نه فقط درباره وضع خود و کشور خودشان بلکه راجع به هر موضوع کلان يا حتي جزيي در همه جاي دنيا. اکنون اين جايگاه ديگر وجود ندارد، براي اينکه پيدايش تکنوکراتيسم، فاصله بين روشنفکر و مردم را کم کرد. تکنوکرات حالا همان جايگاه را دارد و چون تکنوکرات است اصلاً در اين مباحث فکري و عقيدتي شرکت نمي کند. تکنوکرات حضور از خود نشان نمي دهد بلکه سايه از خودش نشان مي دهد. بيشتر سياستگذاران فعلي در جهان تکنوکرات ها هستند. حالا من سوال مي کنم که ما چقدر درگير اين نکته هستيم، هم اکنون روشنفکري که قرار است در حيطه روشنفکري قرار بگيرد، تا چه حد در اين مقام از روي دست قبلي ها مي نويسد؟ به همين سينما رجوع کنيم و سينماگراني که در سمت موافق هستند اما مي خواهند به سمت مخالف بيايند و اپوزيسيون شوند، تا نويسنده جوان امروزي... که چقدر از خودش خلاقيت دارد و چقدر از روي دست گذشته ها و قديمي ها برمي دارد يا دست کم نگاه مي کند؟ چقدر نوع زندگي روشنفکر قديمي را الگو قرار مي دهد؟ ديگر روشنفکري به وجود نمي آيد که روشنفکر زمانه خودش باشد. اگر اين به وجود بيايد آن وقت مي تواند در جهان تفکر حضور داشته باشد.

جديداً گرايش شما چه در فرم و چه در ساختار روايي، يعني ساختار روايتي فيلم ها به شدت دارد ميني ماليستي مي شود. با اين فرم و قصه گويي فکر مي کنيد آن مخاطب عامي که مدنظر شما و مخاطب هدف گيري شده شماست با آن راحت ارتباط برقرار مي کند؟

نه... نه. کماکان همان 20 تا سينماي وسط شهر است و مخاطب. شما از هيچ کس و هيچ جا، يک مخاطب شناسي دقيق نشنيده اي و نخوانده اي و نديده اي.

شما مخاطب خاص خودت را مي شناسي؟

مشکل است ولي بله. شانس ام اين است که پدران در خانه ها من را به فرزندان شان معرفي مي کنند. اين شانس من است. پدران و مادران هستند که مخاطب خاصي براي من ايجاد مي کنند. بازتاب اين را دارم. داشتم فيلم نوشتي را براي ساختن فيلمي مي نوشتم. در فصل هاي آخر اين فيلمنامه بودم که چيزي به ذهنم زد و فکر کردم که بنشينم و آن را به شکل قصه اي بنويسم و حتي به شکل قصه اي براي چاپ. نشستم به نوشتن و وسط صفحه سوم قصه بودم که فکر کردم اين نوشته اصلاً براي فيلم خوب است و من در واقع دارم براي فيلم مي نويسم و اتفاقاً موضوعي شده است از آدم هاي جديد و در واقع ناخودآگاه دارم مي روم سراغ آدم هاي امروز آن مکان هاي گذشته، آن زندگي و آن بافت، يعني بافتي که هم اکنون وجود دارد ولي در شهر امروز، يک حاشيه است. متن هايي که حالا حاشيه شده اند و حاشيه هايي جديد که آمده اند و حاشيه ها را فتح کرده اند. در اين روابط جديد هر چه مي کوشم، نگاه مي کنم و به اين سو و آن سو نظر مي کنم مي بينم آن روابط «گوزن ها» به هيچ وجه به وجود نمي آيد، در همان فضا ديگر آن آدم ها و آن روابط به وجود نمي آيند و طبعاً شکل طرح کردن شان هم ديگر آن گونه نخواهد بود و نخواهد شد. البته روابط ديگري هست که من مي خواهم به آن نگاه کنم و شکل گفتن اش هم طبعاً از جنس خود روابط جديد است، البته اگر به قول سينماگرها اين نوع روابط «فوکوس» شود. آن قدر بافت ها به هم ريخته است که ديگر هيچ چيز قوام و قرار ندارد. صفحه حوادث را نگاه کنيد و باندهاي دختردزد، مواد مخدر، دزدي بانک و به اسامي دقت کنيد که همه اسم هاي سينمايي روي خودشان گذاشته اند گروه عقاب، گروه صاعقه، يا نگاه کنيد به تاثيري که گزارش هاي فوتبال تلويزيون در زبان عام مردم گذاشته اند. مثلاً توپ لو رفت و ببينيد چند واژه و اصطلاح از اين رويکردها به زبان عام مردم راه يافته است.

باز مي شود اين جور جمع بندي کرد که شکل قصه گويي شما، نوع قصه ها و مضمون هايي که تعريف مي کنيد، نوع روابط، نوعي کلي شدن و نمونه اي شدن و آرکي تايپ شدن شخصيت هاي فيلم هاي شما، شکل ساختار، کمرنگ شدن شخصيت هاي «آهسته و عميق بران»، ضرب و ضربه اي که آدم ها دارند مي زنند و گل درشت شدن همه چيز برداشت شماست از بازتاب مسائل روز جامعه و پيرامون و واکنش شما به اين حوادث و رويدادها؟ و ناشي از تعجب شما؟

بله... بله و البته به صورت کامل...

... تا حدي که مي شود....

... من اساساً معتقدم رئاليسمي که در آن دست برده نشود که مي شود وقايع نگاري و من نمي خواهم وقايع نگاري صرف کنم. حضور خلاقيت کجاست؟ اگر فقط تجربه يک اثر را بسازد، اين اثر مقبول نخواهد بود. اصلاً روي پايه هاي تجربه نمي شود يک اثر محکم ساخت. اين خلاقيت است که يک اثر را متمايز مي کند. چيزهاي نامرئي و ناملموس بايد در ذهن جمع شوند و درهم فرو روند و قطره قطره نشت کنند تا به خلاقيت بدل شوند. نشت از خودآگاه و ناخودآگاه است که به خلاقيت بدل مي شود. مثلاً شعرهاي آخر شاملو تجربه بودند، يعني از تجربه مي آمدند. آن ضربه هاي پرخون که واژه ها را خون و طراوت بدهند وجود نداشتند. من تماماً در جست وجوي آن لحظات ناب هستم و مي بينم که حتي تندترين و مخالف ترين منتقدان فيلم هايم هم مي گويند که در فيلم هاي آخرين لحظات خوب و ناب وجود دارد. اين لحظات از خلاقيت اند و ثابت مي کنند که اثر فقط با تجربه ساخته نشده، يا فقط محض ساختن يک فيلم ساخته نشده، يا سردستي نيستند... يا...

... اما داريد فيلم هايي که فقط با تجربه و از سر تجربه ساخته شده اند.

نه... چون در آنها هم بالاخره لحظاتي وجود دارند که نشان از نشت ناخودآگاه من به درون خودآگاه من براي خلق لحظاتي ناب است. اگر خلاقيت يکدست بشود آن وقت آن اتفاق ميمون مي افتد. تاکيد کنم که در يک اثر اجتماعي خلاقيت بسيار سخت اتفاق مي افتد...

... يعني انتقادي اجتماعي؟

بله، انتقادي اجتماعي... همه جا مقصودم همين است... خلاقيت جغرافياي معين ندارد...

... يعني خود انتقاد اجتماعي در اين سال ها براي شما اهميت دارد که گهگاه راه نمي دهد به عنصر خلاقيت...؟

آنقدر آن سمت متلاطم است که تلاطم خودش تبديل به بيماري اثر مي شود. در اثر منعکس مي شود.

فکر مي کنيد چقدر اين زبان ميني ماليستي جديد، اين پست مدرنيسم در فيلم هاي اخير شما در اين 10 ، 12 تا فيلم اخير شما ذاتي شده است؟

ببين... چند تا فيلمساز اصلاً در جهان مي شناسي که بشود به آنها گفت در اين 10 ، 12 تا فيلم اخير شما مثلاً فلان اتفاق افتاده؟ عددي که به کار بردي خودش انگار توضيح مي دهد که چقدر دروني و ذهني شده است.

اينها از همان موقع نگارش مي آيد يا...؟

موقع نگارش مي آيند...

... آخر رمان شما ميني ماليستي نبود يا شعرهايتان هم ميني ماليستي نيست...

... اگر دقيق بشوم، بايد از همان تلاطم بيايد. اين تلاطم ساحل را هم مي گيرد، به ساحل هم مي تازد. خط معيني باقي نمي گذارد، حتي در طبيعت جزر و مد هم خطي از ساحل نمي گذارد.

اين گل درشت شدن مثلاً در نوشتن ديالوگ ها که حتي آن را از منطق روزمره دور مي کند و آن را به يک ديالوگ متني يا فرامتني گل درشت سينمايي بدل مي کند آگاهانه است؟

سوال مي کنم که آيا تلاطم بخش جدانشدني عنصري است که بايد در هنرمند وجود داشته باشد يا اينکه هنرمندي که متلاطم است بيمار است. آيا تلاطم تبديل به يک بيماري مي شود يا تبديل به خلاقيت مي شود؟ اين را تلاطم روبه رويت که قرار است به آن بپردازي مشخص مي کند... آن تعيين مي کند... اين تعيين کننده است. به قول تو حرف هاي گل درشت فقط در حفظ کردن عقايد بزرگان و ديگران نيست... فقط آنها نيستند که جمله قصار مي گويند بلکه اگر انبان خود تو هم پر باشد، خود به خود به وجود مي آيد که خود اين هم به همان تلاطم بستگي دارد و قطعاً اين را مي دانم که در سکوت، در نقطه مقابل تلاطم، اين اتفاق نمي افتد. هنر خاموش هم از تلاطم مي آيد. هنر خاموش و نه اثر خاموش... اثر خاموش يعني اثري که فقط براي لذت و کيف از هنر باشد... آن چيزي که ما و عقايدمان را جابه جا مي کند اين است که هر کسي که در قلمرو هنر اثر مي سازد هنرمند است، البته اگر هنر بسازد و نه اينکه فقط اثر بسازد. به نقاشي نگاه کن و ببين از اثرسازي چه خبر است. بگذار قضيه را تمام کنم. دوره سختي است براي آدم هايي که از دوره اي به دوره اي ديگر مي آيند و به دوره اي ديگر پيوند مي خورند. اين آدم ها به اين دليل که در دوره اي قبل تر معين شده اند، تعريف شده اند، فکر مي کنند که در دوره تازه هم معين خواهند ماند در حالي که يک بار ديگر بايد معين بشوند. وقتي جامعه اي شخم مي خورد با همه چيزش شخم مي خورد. تو بايد يک بار ديگر شروع کني. يک بار ديگر معين بشوي در حالي که فکر مي کني معين هستي. در ذهنيت خودت که فکر مي کني معين شده اي و هستي هنوز فکر مي کني که معين هستي در حالي که بايد دوباره معين بشوي. تو در روزهايي معين شده بودي که اين روزها نيست... اين روزها خودش بايد تو را معين بکند. اصلاً تعين تازه مي خواهد. به سختي قبول مي کند. آدمي که از دوره خودش به دوره اي جديد پرتاب مي شود آدمي گيج و گنگ خواهد بود.

ترکيب هاي دوگانه کيميايي در توجيه يک فضاي پارادوکسيکال
تا آخرين نفس
 خسرو نقيبي - naghibi@gmail.com
داستان ما و مسعود کيميايي ادامه دارد. فيلمسازي که تا زمان زنده بودن، تا هر وقت که نفس دارد، خبرساز است و تاثيرگذار؛ که تا آخرين نفس فيلمش را مي سازد و همه آنچه در اين سال ها نصيب برده- چه انتقادهاي بي رحمانه و چه ستايش ها- از همين عشق بي حدش به سينما و دوربين مي آيد. اين خاصيت ترکيب هاي متفاوتي از کيميايي و آينه روبه رويش مي سازد. ترکيب هاي غريبي که هيچ وقت ثبات ندارد؛ و اصلاً بي ثباتي ذات دنياي کيميايي است.

 کيميايي و دنيايش

اگر «رئيس» ناهمخوان با روزمره جاري در تهران است، يا اگر فيلم هاي اخير کيميايي را به دوري از جامعه اش متهم مي کردند، اين به دنياي شخصي کيميايي برمي گردد؛ دنيايي که هر چقدر در سال هاي پيش از انقلاب و در آغاز دوران فيلمسازي کيميايي شبيه زندگي واقعي بود و رنگ «رئاليسم» داشت، در سال هاي بعد شکل عوض کرد و تغيير رنگ داد. فضاي پارادوکسيکال برخي کارهاي متاخر کيميايي

- اين ترکيب هاي ناهمگون فضاها و آدم ها- از جهان پيراموني کيميايي مي آيد؛ دنيايي که بخشي از آن در مواجهه يا همراهي ناگزير با قدرت سپري شده، اسلحه و خون و مسافرهاي بيگانه در آن نقش داشته اند و گاهي حتي پيش آمده که به شکل رضا معروفي اش براي پايان دادن به يک داستان ناگزير قولي شود که خودش براي آن سرانجامي متصور نيست. وقتي حرف مي زند آدم هايي ذهنش را پر کرده اند که شکل دنياي روزمره نيستند ولي حضور دارند؛ و رئيس ماردوش فيلم تازه اش- اين ارجاعات به رئيس از شنيده هاست که هنوز فيلم را نديده ام- اگر شمايل کلاسيک شاهنامه دارد و حضورش در دنياي واقعي را به سخره رئاليسم جادويي مي نامند، باز از جايي مي آيد. از خانه هايي که کيميايي شبيه شان را ديده و ما- ميان اين روزمرگي بي حد و شکل عادي زندگي- نه.

نمي دانم اينها تعريف است يا نقد؛ نمي دانم چقدرش ورود به حريم خصوصي زندگي آدمي مثل کيميايي است اما جايي سرانجام بايد گفت که فيلمساز اجتماعي ديروز، امروزش را با خيال پردازي نمي گذراند. دنياي کيميايي امروز همين شکلي است. همين قدر عجيب و غريب؛ که اگر جذاب است باز هم سينما نيست و او فقط سعي مي کند به کابوس هايش شکل سينما دهد. 

کيميايي و مردم

حالا تکليف مخاطب چيست؟ کسي که به قول خود کيميايي از «پياده رو» مي آيد، ويتريني را مي بيند و پا به سالن مي گذارد چطور و چگونه بايد با اين جريان ماليخوليايي

- ترکيب بهتري براي همه اين داستان عجيب پيدا نمي کنم

- کنار بيايد؟ يا بهتر بپرسم اصلاً چرا بايد با اين دنيا کنار بيايد؟

آدم هايي را ديده ام که هنوز هم به عادت اولين نمايش جشنواره اي فيلمي از کيميايي را از دست نمي دهند، يا سنت تماشاي نخستين سانس نخستين روز اکران هر فيلم تازه را حفظ مي کنند. آنها هيچ کدام اين فيلم هاي متاخر را دوست ندارند. هنوز هم در صف با برخواني ديالوگ هاي «قيصر» و «گوزن ها» سرشان را گرم مي کنند و هنوز هم «بهروز» را آدم آرماني دنياي فيلمسازشان مي دانند و نه با عرب نيا نه با فروتن و نه حتي با انتظامي ارتباط برقرار نمي کنند. اين آدم ها ته هر فيلم سرخورده بيرون مي آيند، با هيچ کس حرف نمي زنند و در واقعيت گم مي شوند؛ اما وعده بعدي باز هم تکرار مي شود و وعده بعدتر؛ و آنها معجزه را انتظار مي کشند، غافل از اينکه کيميايي امروز خودش را ارجح بر هوادار قديمي مي داند. خودش اهميت دارد و اينکه فيلمش چقدر و کجا شبيه خودش است و شبيه آنچه تازه ديده و تازه شنيده و دوستش داشته. اينکه فيلم تازه چقدر شبيه خواسته آدم هايي است که نظرشان مکتوب مي شود. در اين سينما حالا منتقد و نويسنده مهم تر از مخاطب است و ترکيب دوتايي قديم، شکل عوض کرده.

 کيميايي و نويسندگان

صف بندي ها تغيير کرده است. مخالف ديروز، موافق امروز است و حامي ديروز، دشمن امروز. اين اتفاق وقتي مي افتد که فيلم ها تغيير نکرده. «سربازهاي جمعه» همان قدر شبيه «اعتراض» است که شبيه «حکم» و احتمالاً فيلم تازه شبيه اين سه. مساله جاي ديگري اتفاق افتاده. زماني که عده اي فکر کردند حمايت هايشان بي دليل بوده و عده اي گمان کردند هويت شان آن قدر که همراهي مي تواند ثمربخش باشد، فايده اي ندارد. اينجا همه چيز شبيه خود فيلم ها شده. آدم هاي آرماني که روزگاري دوست داشتند کلک شان درست و حسابي کنده شود رفته اند و آرماني در حمايت و رد فيلمساز وجود ندارد. اين تصوير آشنا نيست؟ غير از همان دنياي کاسبکارانه «حکم» است و فصلي که حد ميثاق از قواعد بازي حرف مي زد؟

مي دانيد سعي دارم چه چيزي را توضيح دهم؟ همه داستان همين قدر ساده است و به همين اندازه پيچيده. کيميايي امروز گرفتار فضاي سهل و ممتنعي است که ايران امروز، تهران روزگارش، رنگ آن را دارد، فيلمش خوب يا بد بازتاب دهنده اين فضا است و اجراي آن؛ هرچند اين شهر را به جا نياوريم، هرچند همه دنياي پر جانور «رئيس» را به ريشخند بگيرند. کيميايي تا وقتي نفس بکشد همين شکلي فيلم خواهد ساخت و همين اندازه آينه خواهد بود. اين آينه را در همين ترکيب هاي دوتايي بگذاريد. درست مثل فرمول هاي رياضي. ترکيب «کيميايي و دنيايش»، «کيميايي و مردم» و «کيميايي و نويسندگان». اين شکلي نتايج درست تري مي شود گرفت و قدري از پيچيدگي ها و تناقض ها کاسته خواهد شد. کيميايي تا آخرين نفس همين خواهد بود؛ چه بپذيريم، چه نه.
راز بقاي شکست خوردگان
 مينا اکبري
شکست و موفقيت اقتصادي در سينماي ايران مفاهيمي انتزاعي هستند. به نسبت شرايطي که در سينماي کشور حاکم است نمي توان به درستي تشخيص داد که شکست خورده يا پيروز چه کسي است. براساس آنچه که در سينماي جهان مي گذرد فيلم شکست خورده، فيلم موفق، فيلم پرفروش و يا تهيه کننده موفق و ناموفق هر کدام تعريف معين و قابل شناختي دارد.

به راحتي با مراجعه به آمارهاي مختلف مي توان فهميد که در يک طول زمان مشخص کدام فيلم ها و تهيه کننده ها و حتي ستاره ها و کارگردانان ها موفق و يا شکست خورده محسوب مي شوند. اهميت اين بحث از آن جا بيشتر مي شود که ريشه هاي موفقيت و شکست اقتصادي در سينما وابسته به مخاطب است. يعني وقتي مي گوييم فيلمي موفق بوده يعني اينکه مخاطبان بيشتري آن را پسنديده و تعداد مخاطبان بيشتري آن را ديده اند. در نتيجه تهيه کننده اين فيلم و مجموعه عوامل آن نمره قبولي دريافت کردند و به توليدات بعدي خود براساس دانش مخاطب شناسي خود - نه بر اساس مولفه هاي موفق فيلم قبلي - مي پردازند. همين مبحث روشن و شفاف در سينماي ايران به شکل پيچيده اي سرشار از ابهام است. به عبارت ديگر به هيچ وجه نمي توان به يک فيلم صفت موفق يا شکست خورده اطلاق کرد. سرمايه، توليد، عرضه و جمع بندي هر حرکت سينمايي در کشور ما آنچنان با مقوله هاي غيرسينمايي و حتي غيراقتصادي - و حتي غيرقابل توجيه - درآميخته که ما را با يک شرايط ناواضح و پرابهام روبه رو کرده است.

براي توضيح روشن اتفاقي که همه ساله در سينماي ايران مي افتد کافي است به آمارها مراجعه کنيم. فرض مي کنيم که آمارهاي موجود از فروش فيلم درست و صحيح و روش استخراج آنها کاملاً منطبق بر واقعيت است. براساس آمارهاي موجود در چند سال اخير بيش از 42 فيلم در سينماي ايران اکران اول خود را در تهران پشت سر گذاشتند. از ميان اين فيلم ها بيش از 20 فيلم زير رقم 100 ميليون تومان فروخته اند. با تقسيم فروش تهران اين فيلم ها بر رقم متوسط هزينه توليد در سينماي ايران در اين سال

- رقم 200 ميليون تومان - نتيجه حاصل اين است که اکران اول بيش از نيمي از توليد است. سينماي ايران در اين سال ها نتوانسته است نيمي از هزينه توليد خود را برگرداند. يعني به طور متوسط تهيه کنندگان اين فيلم ها رقمي نزديک به 100 ميليون تومان ضرر کرده اند.به عبارت ديگر بيش از 50 درصد توليدات سينماي ايران، فقط به توليدکنندگان ضرر بالاي 50 درصد هزينه توليد وارد کرده اند. در اين سال ها از 40 فيلم ايراني اکران شده، همچنان 20 فيلم زير رقم 100 ميليون فروخته اند به عبارت ديگر در طول 3 سال اخير 50 درصد توليدات سينماي ايران براساس آمارهاي موجود در اکران اول خود شکست سختي خورده اند. پس بايد نتيجه بگيريم که تهيه کنندگان آنها دچار بحران اقتصادي عميق شده باشند. در حالي که اين اتفاق براي هيچ کدام از توليدکنندگان اين فيلم ها نيفتاد.

توليدکنندگان آثار شکست خورده، در سال هاي بعد هم فيلم ساخته اند و باز شکست خورده اند (آن هم از نوع سخت) و باز هم در سال بعدي شکست خورده ولي همچنان سرپا هستند و براي توليد فيلم بعدي آماده مي شوند. يعني اينکه بيش از نيمي از بدنه فعال سينماي ايران ارتباطي با مخاطب ندارد و برايش استقبال از فيلم مفهوم خود را از دست داده است. به زبان اقتصادي اين گروه از توليدکنندگان، توليد مي کنند بدون آنکه توليداتشان مصرف شود. اين گروه عظيم شکست خوردگان به ظاهر سال ها است با اين روش به حيات خود در سينماي ايران ادامه مي دهند.

در تحليل علت اين رويداد برخي مي گويند چون سرمايه اصلي سينماي ايران از طريق دولت تامين مي شود، پس سرمايه گذاري در سينما صورت نمي گيرد که کسي در آن شکست بخورد. پول دولت (بيت المال) صرف توليد مي شود و در ظاهر تهيه کنندگاني (مجريان دولت) پولي را گرفته و خرج مي کنند. حيات اين گروه عظيم در سينماي ايران وابسته به توليد است نه به نمايش. آنها منتظر بخشنامه ها و دفترچه هاي سياستگذاري هستند نه دانش مخاطب شناسي تا بدانند که در سال جديد چگونه راحت تر مي توان سهم بيشتري از پول دولت را صرف ساختن فيلم هايي کرد که براي شکست ساخته شده اند.

و يک نتيجه گيري

چند سال پيش يکي از مسوولان سينمايي در جمله اي وضعيت دولت در سينماي ايران را چنين توصيف کرده بود؛ «دولت پول مي گذارد، انرژي و وقت مي گذارد، اداره و حساب و کتاب راه مي اندازد براي سينماي ايران، آن وقت بيشترين انتقادات به علت شکست سينماي ايران از آن دولت مي شود.»

معاونت سينمايي وزارت ارشاد به عنوان نهاد دولتي سينما در کشور تاکنون نتوانسته جريان اقتصادي سينماي ايران را به سمت استقلال هدايت کند. چرا که حجم دخالت هاي دولت در سينما وابسته به اهداف اقتصادي و يا فرهنگي و يا حتي بوروکراتيک بلندمدت نيست. معاونت سينمايي بر مبناي سليقه مديران خود حجم حضور را شاخص مي کند. اين بلبشوي مديريتي باعث مي شود که ما صاحب سينمايي باشيم که مخاطب در آن حتي در دوران مخاطب سالاري به فراموشي سپرده شود. تا آن زمان که پول گيشه ها چرخ سينماي ايران را نچرخاند، هر بحثي درباره موفقيت و يا شکست در سينماي ايران بيهوده ترين کار است.

بايد يک بار ديگر شروع کني
تا آخرين نفس
راز بقاي شکست خوردگان

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام