
رابطه اخلاق و سياست از مقولات بسيار ديرينه اي است که همواره ذهن انديشمندان را به خود مشغول داشته است. اهميت اين دو مقوله بيش از هرچيز به اين امر بازگشت مي کند که هم اخلاق و هم سياست با حيات فردي و جمعي انسان ها در ارتباط اند و هيچ انساني تحت هيچ شرايطي گريز و گزير از اين دو مقوله ندارد.حکما، فلسفه را به حوزه هاي مختلف تقسيم کرده اند که بخشي از اين تقسيم بندي اختصاص به «ارزش شناسي» دارد. ارزش شناسي معرفتي است که موضوع آن ارزش ها است. ارزش شامل کليه باورداشت ها و ترجيحات يک فرد يا گروهي از افراد است. بعضي از فلاسفه فونکسيون اصلي فلسفه را در عصر مدرن تبيين ارزش ها و هدف هاي بنيادين براي حيات بشر مي دانند. ارزش هاي اخلاقي در حيات فردي و جمعي بشر نقش بسزا و مهمي به عهده دارند. بنيادي بودن اخلاق در حيات بشر به گونه اي است که تاثير آن را مي توان در همه حوزه ها و به ويژه ساحت سياست به عينه مشاهده کرد. ارزش هاي اخلاقي و رعايت آنها در حيات سياسي موجبات تفاهم، تساهل، همياري، احترام به حقوق ديگران و... و عدم عنايت به ارزش هاي اخلاقي سبب استثمار، رشد ديکتاتوري، از بين رفتن حقوق و آزادي هاي فردي و جمعي و... مي شود. در بحث از ماهيت ارزش ها، اين پرسش مطرح مي شود که آيا ارزش ها دروني و ذهني هستند يا بيروني و عيني يا اينکه ارزش ها محصول برخورد ذهن و عين هستند؟ در راستاي پاسخگويي به اين سوالات چهار گرايش در رابطه با ماهيت ارزش وجود دارد؛
1-ذهن گرايي؛ به عقيده پيروان مکتب ذهن گرايي، ارزش ها ذهني هستند بدين معني که خيرها و شرها و زشتي ها و زيبايي ها مستقل از اشيا وجود هستي مستقل ندارند. اين ذهن انسان است که آنها را خلق مي کند. يعني بدون وجود انسان ارزش ها هم معني و هم وجود نخواهد داشت.
2- عيني گرايي؛ به عقيده عيني گرايان ارزش ها ساخته ذهن انسان نيستند بلکه وابسته به خصوصياتي هستند که در اشيا يا اعمال وجود دارد و اين ويژگي ها هستي واقعي و خارجي دارند و به همين جهت ارزش ها نيز ماهيتاً مستقل از ذهن آدمي اند.
3- رابطه گرايي يا نسبيت؛ اين تئوري تلفيقي از دو تئوري عيني گرايي و ذهن گرايي است. بر مبناي تئوري رابطه اي يا نسبيت شيءهاي خارجي و انسان در ارتباط با يکديگر ارزش مي آفرينند. بدين معني که وقتي کسي با واقعيتي روبه رو شده آن را زيبا يا زشت مي داند همچنين آن را خير يا شر به شمار مي آورد. به عقيده طرفداران اين مکتب اجماعي که در باب ارزش يک امر وجود دارد مربوط به ساحت عيني، واقعي و خارجي آن است و اختلاف نظرهايي که در زمينه آن موجود است به جنبه ذهني آن مربوط مي شود.
4- عمل گرايي؛ پراگماتيسم معيار معروف خود را که عبارت است از اينکه حقيقت آن است که در عمل مفيد باشد را در مورد ارزش ها نيز صادق مي داند. به عقيده فلاسفه اين مکتب که شاخص ترين چهره آن «جان ديويي» و« ويليام جيمز» هستند به جاي بحث از ذهني بودن يا عيني بودن ارزش ها يا رابطه اي بودن آنها بايد از «ارزش داشتن» و «با ارزش بودن» امور سخن گفت. به نظر آنها امري ارزشمند است که در زندگي عملي انسان ها مفيد افتد و آدمي را در حل مسائل و مشکلات زندگي در حوزه هاي مختلف ياري کند. تمام اين تقسيم بندي هايي که در خصوص ماهيت ارزش ها انجام داديم اولاً در حوزه معرفت شناسي جاي مي گيرند و ثانياً اين تقسيم بندي ها در راستاي شناخت هرچه بيشتر ماهيت ارزش ها صورت گرفته است و ثالثاً اينکه در خصوص ارتباط ميان ارزش و اخلاق با سياست بر مبناي اين قبيل تفکيک و تقسيم بندي ها راحت تر، دقيق تر و روشن تر مي توان به داوري نشست.
زيرا در حوزه عملي و در ارتباط با سياست اينکه ماهيت ارزش ها را از چه جنسي بدانيم و ديدگاه ما نسبت به آن ارزش ها چگونه باشد قطع و يقين اين ديدگاه بر روي عملکرد و انديشه سياسي ما تاثير مستقيم خواهد گذاشت. اين تاثيرگذاري مستقيم مي تواند عمل و دلايل مختلف داشته باشد، اما شايد بتوان مهم ترين علت اين قرابت و تاثيرگذاري مستقيم ميان ارزش ها و انديشه و عملکرد سياسي را ناشي از اين مطلب دانست که همگي متفقاً اخلاق و سياست را در زمره حکمت عملي تقسيم بندي کرده اند. حکما بر اين باور هستند که فلسفه به دو شاخه نظري و عملي تقسيم مي شود. فلسفه نظري خود مشمول فلسفه اولي يا متافيزيک است که موضوع آن وجود و هستي عريان است يعني وجود منهاي تمام تقيدات زماني، مکاني، فيزيکي، کمي يا کيفي و... در اين بخش از فلسفه موجودات از اين نظر که موجودند مورد بررسي و مطالعه قرار مي گيرند و نه از اين جهت که داراي زمان، مکان يا کميت و... هستند. بخش ديگر فلسفه نظري فلسفه وسطي نام دارد که به رياضيات اختصاص پيدا مي کند و نهايتاً بخش سوم فلسفه نظري، فلسفه سفلي است که شامل طبيعيات است. فلسفه وسطي و سفلي موجودات را از نظر کيفيت و کميت مورد مطالعه قرار مي دادند و کلاً هدف از فلسفه نظري «شناخت» است. اما در فلسفه عملي هدف صرفاً شناخت نيست بلکه مراد از اين فلسفه به کار بستن قواعد و اوامري است که فرد را در تدبير امور زندگي مدد رساند و خواهان تحقق سعادت در زندگي او است. فلسفه عملي خود به سه قسم؛ اخلاق، تدبير منزل و سياست مدني تقسيم مي شود. ويژگي مشترک ميان اين سه قسم هنجاري بودن آنها است. به عبارت ديگر اخلاق، تدبير منزل و سياست مدن مشتمل بر گزاره هايي هستند که اوامر و نواهي اي براي آدميان ترسيم مي کند که مراعات آنان منجر به سعادت مي شود.
همان طور که مشهود است هم اخلاق و هم سياست مدن جزء فلسفه و حکمت عملي قرار دارند و هر قبض و بسطي و هر تحولي که در يکي ايجاد شود هم سنخ آن تحولات و قبض و بسط ها را مي توانيم در ديگري مشاهده کنيم، از اين رو است که گفته مي شود سياست و اخلاق رابطه ملازم با يکديگر دارند. از زاويه ديگر نيز مي توانيم به رابطه اخلاق و سياست نگاه کنيم و آن اينکه در سياست به خصوص در حوزه انديشه سياسي اولين قدمي که انديشمند سياسي برمي دارد يا يک سياستمدار در عرصه عمل کنشي را انجام مي دهد اين انديشه و کنش وابسته به اين هستند که انديشمند سياسي و يک سياستمدار چه رويکردي نسبت به انسان داشته باشد. اينکه انسان را موجودي عقلاني يا جمع گرا و... بدانيم قطعاً اين تصورات و شناخت ها روي انديشه و عمل، تاثير مي گذارند. در مورد ذات و طبيعت انسان نيز وضعيت به اين ترتيب است. خوش بين بودن يا بدبين بودن نسبت به ذات و طبيعت انسان اساساً دو نوع انديشه و عمل سياسي صددرصد متفاوت را به تصوير مي کشد. به طور مثال توماس هابز و جان لاک دو تن از انديشمندان انگليسي را مي توان در اين مورد مثال زد. هابز معتقد به بدذاتي و بدسرشتي نهاد آدمي بود و اين رويکرد خودش را در آن جمله معروف که «انسان گرگ انسان است» به خوبي نشان مي دهد. هابز با توجه به اين رويکردي که نسبت به طبيعت آدمي دارد زماني که مي خواهد انديشه سياسي خود را تهيه و تدوين کند، نظام سياسي اي را پي ريزي مي کند که آن نظام بتواند اين انسان هاي شرور را اداره کند. در مقابل هابز، جان لاک قرار دارد که نگاهي خوش بينانه به انسان دارد. او در اين نگاه انسان را موجودي عقلاني فرض مي کند که در تعامل با ديگران سعي در تامين زندگي مطلوب دارد. به همين جهت است که انسان ها حکومت را تشکيل دادند و به آن اختياراتي را تفويض مي کنند و در قبال اين تفويض اختيارات از او مسووليت هايي را در جهت حفظ نظم و امنيت مطالبه مي کنند. دو نمونه ذکر شده داراي مصاديق بسياري در طول تاريخ انديشه هاي سياسي چه در غرب و چه در شرق است. آن دو نمونه از آن جهت آورده شد که خاطرنشان کرده باشيم اخلاق ارتباط وثيقي با سياست دارد و هر رويکردي نسبت به اخلاق يا بايدها و نبايدهاي آن، اعتقاد به رعايت کردن يا رعايت نکردن آنها داشته باشيم روي انديشه و عمل سياسي ما تاثير مستقيم دارد. پس مي توان گفت که بين اخلاق و سياست رابطه اي انکار نشدني وجود دارد، زيرا هر دو اين مقولات جزء حکمت عملي هستند و تنها رهيافتي که مي تواند اين ارتباط را به خوبي به تصوير بکشد رهيافت هنجاري است. در رهيافت هنجاري که بيشتر در حوزه علوم سياسي کاربرد دارد، عالم سياسي سعي دارد تا انديشه و عملکرد سياسي را از زاويه بايدها و نبايدها و آنچه که اساساً بايد وجود داشته باشد يا ساخته شود مورد مطالعه و بررسي قرار دهد.
منابع؛
1- بشيريه، حسين، عقل در سياست
2- دادبه، اصغر، کليات فلسفي