892 شماره
پنج شنبه، 7 تير 1386
صفحه نخست :: هفته نامه شرق :: صفحات 1 تا 8
کافه شرق
در دفاع از روشنفکري
 سيدعلي ميرفتاح/ mirfattah@yahoo.com

حالا ديگر سال‌هاست كه «روشنفكرستيزي» سنت رايج اين سرزمين شده است. نه فقط سياسي‌ها و مذهبي‌ها كه حتي خود روشنفكران نيز به آنچه «عالم روشنفكري» ناميده مي‌شود مي‌تازند. اگر بخواهند كسي را از چشم بيندازند، يا مثلاً بگويند كه فلاني سانتي‌مانتال است و به جاي كاركردن و زحمت‌كشيدن و پا به ميدان گذاشتن، فقط حرف‌هاي بي‌ارزش و دلسردكننده و بي‌ربط مي‌زند، با طعنه و تسخر او را «روشنفكر» صدا مي‌زنند و با همين يك كلمه- كه هزار فحش و ناسزاي نگفتني به ضميمه دارد- طرف را منكوب مي‌كنند كه خفه شود و حرف زيادي نزند. حالا ديگر روشنفكري مترادف خيلي از صفات زشتي است كه هر كسي را ناچار مي‌سازد كه از آن تبري بجويد. وقتي به كسي مي‌گوييم روشنفكر، منظورمان برج عاج‌نشين بيمار از ته فيل افتاده بي‌ربطي است كه اظهارنظرهايش از سطح و حد «آروغ» بالاتر نمي‌رود. لابد دقت كرده‌ايد به متن خبرها، يا سخنراني‌ها كه هر حرف منتقدانه‌اي را- حتي اگر مشفقانه‌ هم باشد- به آروغ‌هاي روشنفكري تعبير مي‌كنند. البته كه حق با شماست. اين «روشنفكرستيزي» تخم لقي بود كه خود روشنفكر‌ها در دهان يكديگر شكستند و اين رفتار اگر سنت شده، سرچشمه‌اش را بايد در گفتار و مقالات روشنفكران عصباني جست‌و‌جو كنيم. من اما خود نيز عليه روشنفكري مقاله نوشته‌ام و همراه با رفقاي همفكرم درباره معناي روشنفكري، سوء‌تفاهم‌هاي روشنفكري، غربزدگي روشنفكري و از اين قبيل بحث كرده‌ام و سرمقاله نوشته‌ام كه هنوز هم به مبناي آن حرف‌ها معتقدم و فكر مي‌كنم آن بحث‌ها اگر در محيطي دوستانه‌تر و آرام‌تر بود، به دشمني و دشنام منتهي نمي‌شد. اما  اوضاع و احوال امروز را كه مي‌بينم، فكر مي‌كنم بايد از روشنفكري دفاع كرد و با خودآگاهي نسبت به وضعيت خودمان اجازه جولان به همج‌الرعاع نداد. توضيح مي‌دهم.

روشنفكري جداي از مفهوم، يك «شغل» و «منصب» هم هست. يعني همچنان‌كه براي‌گذران امور مردم بايد آدم‌هايي آموخته، به عنوان پليس و كارگر و آموزگار و كشاورز و وزير و رئيس‌جمهور و قاضي مشغول كار باشند و پست‌هايي از اين دست را اداره كنند، يك تعدادي هم بايد بر مسند «روشنفكري» بنشينند و نيازهاي فرهنگي اگرچه دمِ‌دستي- مردم را برطرف سازند. اين حرف را البته به تحقير هم گفته‌اند، مثل شوپنهاور كه مي‌گفت «روزنامه‌نگاران، دستفروشان عقيده‌ و راي‌اند». اين حرف چه تحقير‌آميز باشد و چه نباشد، متضمن حقيقتي است و آن اينكه در دنياي امروز وظيفه و كار عده‌اي، همين دستفروشي است و گروهي هم ارتقاي مقام داده‌اند و صاحب دكاني هستند و گروهي هم بالاتر كه در زمره فيلسوفان و متفكران و... هستند. اما هرچه هست كار و بار دنيا فعلاً بدون اين مناصب راه نمي‌افتد و همچنان‌كه مردم به تاجر و وكيل و رئيس‌الوزرا نياز دارند، به روشنفكر هم نياز دارند و طبق آنچه فرموده‌اند كه «هر كسي را بهر كاري ساختند»، هركه بر هر منصبي مي‌نشيند، بايد آموخته و اهل همان كار باشد. طبيعي است كه مردم نمي‌پذيرند كه نانوا را مقام وكالت دهند، يا آهنگر را مديركل كنند يا قصاب را بر مسند طبابت بنشانند، اما از بد حادثه «روشنفكري» در روزگار ما مسندي است كه هر كس از راه برسد، مي‌تواند جايي براي خود پيدا كند. خيلي سخت نخواهد بود اگر در مناصب روشنفكري، جنگلبان و بنا و گاوچران و ميوه‌فروش را ببينيد. با من مخالفت نخواهيد كرد اگر بگويم كه بسياري از كارگردانان سينما- حقيقتاً- كارگردان نيستند و بسياري از استادان- واقعاً- استاد نيستند و بيشتر روزنامه‌نگاران كه قرار است دستفروش عقيده و راي باشند، روزنامه‌نگار نيستند. چه مي‌دانم، شايد بنا و شايد سلاخ و شايد... سوء‌تفاهم نشود. اين مشاغل را به تحقير و تخفيف نمي‌گويم كه جامعه در همه‌جا و همه‌وقت محتاج كار و بار آنهاست و صرفاً منظورم فاصله دوري است كه اين مشاغل- ماهيتاً- با روشنفكري دارند.

روشنفكران امروز- خيلي‌هايشان- روشنفكر نيستند. قطعاً هر كه شعر مي‌گويد شاعر نيست و هر كه بنويسد نويسنده نيست و هر كه مقاله‌اش در روزنامه چاپ مي‌شود روزنامه‌نگار نيست. از بد حادثه خيلي‌ها جايي كه بايد باشند نيستند و بر مسندي كه نبايد بنشينند، نشسته‌اند و براي همين نه مسائلشان مسائل روشنفكري است و نه بحث‌هايشان بحث روشنفكري است، و خيلي اگر نزديك شوي و ناخودآگاه استراق‌سمع كني، مي‌بيني حرف‌هاي خانه‌زنكي مي‌زنند و غيبت‌هاي سخيفي مي‌كنند كه باعث شرمندگي است. در محافل روشنفكري قدري كه بيشتر نزديك شوي، نقد كتاب، نقد فيلم، شعر يا كه قصه نيست كه مي‌شنوي، بلكه حرف‌هاي سطحي و سخيفي است كه از اسافل به اعلا نمي‌رسد.

در خاطرات هدايت مي‌خواندم كه روزگاري كه نه تلويزيون بود و نه اينترنت و نه اين همه كتاب و نه مد دريدا و ژيژك و... يك سري روشنفكر توي كافه دور هم جمع مي‌شدند و درباره مثلاً آخرين كتاب هايدگر كه فقط دو سه ماهي از انتشارش مي‌گذشت، بحث جدي مي‌كردند و دعوا مي‌كردند و تا پاسي از شب از دردها و مسائل جدي‌شان مي‌گفتند و اگر مزاحي هم بود يا كسي طعنه‌اي هم مي‌زد، صرفاً حاشيه‌اي بود كه به متن راه نمي‌يافت و اين خاطرات را كه مقايسه مي‌كنم با دور و برم، مي‌بينم كه هر بحثي را كه شروع كني درنمي‌گيرد الا اينكه آميخته با غيبت و فضولي و فحش و تحقير و... باشد. در چنين اوضاعي است كه بايد از روشنفكري دفاع كرد و به ياد آورد روشنفكراني كه با همه غربزدگي و برج عاج‌نشيني و حتي با همه سانتي‌مانتال بودنشان، دغدغه‌ها و مسائل جدي داشتند و در حد و اندازه‌اي بودند كه بشود به سراغشان رفت و ازشان راي و عقيده- ولو راي و عقيده‌ دم‌دستي- خريد. امروز خيلي از كساني كه به اشتباه و به زور مناصب روشنفكري را اشغال كرده‌اند، خود از هر نوع راي و عقيده‌اي تهي هستند و خيلي كه زور بزنند، بايد بروند از روي دست ديگران نگاه كنند. اين عوام‌گرايي مفرطي كه در فيلم‌ها و مقالات و اشعار و نقدها مي‌بينيم، يك دليلش به اين برمي‌گردد كه «عوام» بر مسند «خواص» نشسته‌اند. از اين نظر آيا كار اشتباهي است كه از روشنفكري دفاع كنيم؟

بياييم با هم قرار و مداري بگذاريم و به هم قول بدهيم كه اگر توي اين كافه جمع مي‌شويم و بحثي سر مي‌اندازيم، اين بحث از حد غيبت و فضولي بالاتر باشد. بياييم درباره ادبيات، درباره سينما، حتي درباره سياست حرف بزنيم، حرف جدي، نه حرف‌هاي سخيف و بي‌ارزشي كه مثلاً توي تاكسي مي‌گويند يا توي مراسم خواستگاري، يا ديد و بازديدهاي عيد يا... مي‌دانم حرف جدي مشتري كمي دارد، اما اين كافه مگر چقدر جا دارد كه بخواهيم هر آدمي با هر سليقه‌اي و هر ميزان دانشي را دعوت كنيم؟ اين همه كافه هست كه درباره مسائل بي‌ربط حرف مي‌زنند. درباره اينكه فلان هنرپيشه با كي عروسي كرده، فلان سياستمدار با چه كساني دست داده، فلان شاعر با چه كساني تريپ‌ريخته، فلان قصه‌نويس چقدر پول گرفته و مثلاً همسر سومش چندساله است و شماره كفشش چند است و... يك كافه را بگذاريد كه همراه قهوه، اداي روشنفكري ضميمه نكند و حرف‌هاي خانه‌زنكي در آن ممنوع باشد. در عوض خيلي جدي و پرشور، تا نيمه‌شب درباره سالينجر حرف بزنيم، درباره سعدي، درباه حافظ، درباره اينكه كجا هستيم؟ كجا مي‌خواهيم برويم؟ چه بايد بخوانيم و چه بايد بنويسيم. مي‌گويند سر‌درِ آكادمي افلاطون نوشته بود هركس هندسه نمي‌داند وارد نشود. ما هم اگر موافقيد سر‌درِ كافه شرق مي‌نويسيم هر كس كتاب نمي‌خواند، هر كس مساله و دغدغه جدي ندارد، هر كس با ادبيات بيگانه است، وارد نشود...

چيزي كه درباره روشنفكري شروع كردم نيمه‌تمام است، اما جاي بحثش در اين مجال اندك نيست. اگر حوصله شنيدنش را داشته باشيد، مفصلش را مي‌نويسم و تقديم حميدرضا ابك مي‌كنم تا در صفحات انديشه شرق چاپ كند. زياده جسارت. ايام به كام.

صندلي لهستاني
آقا اجازه هست بگيم؟
 مهدي کرم‌پور / www.mehdikarampour.com

از هفته آينده به مدت سه هفته نيستم. فيلمبرداري مجموعه مستند جديدم به نام «ديدگاه فرانسوي» شروع مي‌شود. خيلي مطمئن نيستم بشود از روي صندلي لهستاني‌هاي کافه‌هاي پاريس برايتان راپرت بدهم. خيلي هم مطمئن نيستم که علي ميرفتاح صندلي‌ام را به کس ديگري تعارف نکند. خودش گفته بود: «هر وقت رسيدي بنويس، هر وقت فيلمبرداري نداشتي...»

بهش خواهم گفت: «روي صندلي لهستاني به مدت سه هفته گل بگذار... من برمي‌گردم.»

کجا را دارم که بروم؟ روي اين کره خاکي کجاي دنيا پاسبان‌هايش سعدي مي‌خوانند؟ کجا مي‌شود نيمه‌هاي شب از همسايه کاسه بشقاب و قاشق چنگالي براي پذيرايي از مهمان ناخوانده‌ام بگيرم؟ کجاي دنيا وقتي دلم گرفت مي‌توانم به محله قديمي بروم و در سقاخانه هنوز به‌جامانده، يواشکي شمعي که نذر کرده‌ام روشن کنم؟... حتي اگر خيلي به پز کافه‌نشيني‌مان نخورد! کجاي دنيا مسعود ده‌نمکي فيلم مي‌سازد؟ بعد با آن همه لطف و محبت تلفن مي‌کند که به ديدن فيلمش دعوتت کند... و نظرت را بپرسد. چطور باور کنم که مي‌گويند هم او بوده که چندي قبل در خيابان...؟ خودش مي‌گويد که او نبوده... من چرا اصرار کنم؟ کجاي جهان قشري‌ترين افرادش حافظ از بر دارند؟ کجاي دنيا دادستان وقتش که مي‌گويند بدخلق و بنيادگراست، در دادگاه روزنامه‌نگار طنزپردازش در حالي که امضايش را بر محکوميتش مي‌گذارد، از همه مدعوين بيشتر به طنازي‌هايش مي‌خندد؟ کجاي دنيا بروم که هر صاحب‌منصب تازه بر منصب نشسته‌اش، اولين فکري که به ذهنش مي‌رسد، گوشمالي بچه‌هاي خاطي‌اش باشد؟... چون پدر و مادر با ديسيپليني که بچه‌هايشان حتماً بايد دکتر يا مهندس شوند. همان بچه‌ها که بيشترين کتک را از پدر و مادرشان خورده‌اند، بهترين فرزندان آنها خواهند بود در دوران کهولت و بيماري. همان‌هايي که هميشه فکر مي‌کردند حتي دوستشان هم ندارند و با اولين نشاني از ناتواني، راهي آسايشگاه سالمندانشان خواهند کرد. همان‌هايي که...

بچه‌هاي خاطي، شيرمردان مبارزه با اجنبي ستيزه‌جوي سلطه‌طلب خواهند بود.

خيلي مطمئن نيستم اين را جاي ديگري پيدا کنم.

کجاي دنيا «ناز» را ترجمان زبان‌شان کنم؟ «کرشمه» و «غمزه» پيشکش زبان‌شناسانشان باد.

کجا بروم که خانواده‌اي فرزند ذکور سي و اندي ساله‌شان را هنوز تر و خشک کنند؟ کجاي دنيا پسري با اين سن و سال با خانواده مي‌ماند؟

در کدام نقطه از جهان مديراني که به محافظه‌کاري شهره‌اند، عملکرد چپ‌گرايانه دارند، اصلاح‌طلبان‌شان اما طرفداران سنتي مديران پا به سن گذاشته‌اي هستند که عملکرد دست راستي داشته‌اند؟... و در آخر همه يک حرف مي‌زنند. چپ و راست و اپوزيسيونش حتي.

قهوه‌ام هنوز داغ بود. دخترک از کنار ميزم گذشت. رفته بود جلوي آينه دستشويي خودش را ببيند، لابد. قبل از آنکه سر ميزش برسد، چپ‌چپ نگاهي به نوشته‌هاي روي ميز انداخت و صندلي تک لهستاني که رويش نشسته بودم. وقتي به سر ميزش رسيد به همراهش گفت: «عجب حوصله‌اي داره اين...»

همراهش زيرزيرکي نگاهي انداخت و لبخندي از سر تمسخر زد و به بحثشان ادامه دادند... لابد!

کجاي دنيا کارم براي ميز بغلي آنقدر مي‌تواند مهم باشد؟

اين هفته هيچ‌کس جلويم نبود. هيچ‌ کسي را براي قهوه خوردن دعوت نکرده بودم. هيچ کس براي نوشيدن يک فنجان مايع غليظ و تلخ و سياه‌رنگ همراهي‌ام نکرده بود. هيچ‌ کس نبود که برايش بگويم. هيچ‌کس برايم نگفت. حس غريب نگفتن داشتم.

به کي بايد مي‌گفتم که ما گربه را دوست داريم؟ براي کدام سايت خارجي بايد مي‌نوشتم مردم کشور من چند دهه است که «اي ايران...» از برند و شماها با فوت کردن شيپور از سر گشادش نظرسنجي حمله به ايران برگزار مي‌کنيد؟ اصلاً «اي ايران...» را چطور بايد ترجمه مي‌کردم؟

اينجا ايران است. پشت تمام وانت‌ها وکاميون‌هايش و بالاي خيلي از فروشگاه‌هايش با خط خوش شعر و پندي نوشته‌اند...

دختر از ينگه دنيا، از کنار خانواده‌اي که دوستشان مي‌داشته آمده و مي‌خواسته اينجا باشد. کنار دوستانش. در وطنش. ناز و رفاه را طلاق داده تا اينجايي تنفس کند. فقط.

يکي مرا به ياد «خود»م بيندازد... فراموشش کرده‌ام.

يکي برايم بگويد که مواظبتش خواهيم کرد. دخترمان را... خواهرمان را.

روي ميز بغلي دعواي محبوبيت است، بين هواداران گلزار و رادان. بحث داغ برنامه تلويزيوني شب شيشه‌اي. بحث تيترهاي جنجالي و تيراژ روزنامه‌هاي رقيب هم که همگي يک حرف و يک تيتر مي‌زنند. بحث جدل مجلس و دولت بر سر اينکه سرآخر کدامشان قيمت بنزين را تثبيت کنند.

قهوه را خورده‌ام و گارسون ميزم را جمع مي‌کند. محکوم به رفتن هستم... حتي اگر بخواهم که ادامه بدهم. صورت‌حساب يعني: «خوش آمدي»، يعني: «به سلامت»، يعني: «بسه ديگه... برو.»

آشپزخانه رستوران کنار کافه، غذاي روز مي‌دهد بيرون... به شرکت‌ها ... به مردم... به آنهايي که وقت و حوصله آشپزي ندارند. سنت فرنگي است شايد. بوي قورمه‌سبزي اما فضاي کافه را پر کرده است.

در غربت بارها اين بوي آشنا از خانه‌هاي ايراني به مشامم خورده بود. بويي که شايد مثل سرود «اي ايران...» هر کجاي دنيا که باشيم، هويتمان را يادآوري مي‌کند. ما هزار و يک ملت تعارف و مزاح، فقه و جدل، تساهل و تسامح، شعار و سرود، سر سوزن و دروازه، نفت و شکم، ترش و شيرين، غزالي و خيام، تغزل و حماسه، قورمه‌سبزي و اسپرسو... هزاران سال کنار هم و دور از هم، حسرت ديگري داشته‌ايم؛ در غربت در هواي وطن... و در وطن سوداي مهاجرت.

کافه‌شرق، صفحه هفتم و صندلي لهستاني باقي خواهد ماند. من باز خواهم گشت...

و برايتان از کافه‌نشيني‌هاي سرزمين کافه‌نشينان خواهم نوشت. جايم را همين جا نگه داريد. من جايي نخواهم رفت. برمي‌گردم.

فلسفيدن با پتک
درباره آنها كه مى‏گويند فلان كار را مى‏كنم پس هستم
لطفاً نباشيد
 حميدرضا ابک / hamidreza.abak@gmail.com

گلاب به روى تك‏تك مخاطبان عزيز، چندى پيش هجوم سرسام‏آور فشارهاى روانى - جسمانى، وادارم كرد ماشين را، فارغ از هر جريمه احتمالى، دور ميدان هفت‌تير پارك كنم و به سرويس بهداشتى واقع در ضلع شمال غربى بروم.  اتفاق عجيبى افتاده بود. حتى هزار كيلو رنگ سياه هم نتوانسته بود جلوى اين را بگيرد كه «در» سرويس، البته از داخل، تبديل به تابلوى اعلانات نشود. از شماره تلفن‏هايى كه دو شماره آخرش به ضرب تيغ خط خورده بود بگير تا مانيفست‏هاى سياسى و اجتماعى و تك‏نگارى‏هاى چندجمله‏اى كاملاً شخصى در مورد شخصيت‏هاى موهوم، اما افسانه‏اى. اما يك جمله عجيب و غريب هوش از سرم پراند كه بخش پايانى‏اش اين بود: «پس هستم.»

ياد دانشكده ادبيات و علوم انسانى افتادم كه ترجيع‏بند سرويس‏هاى بهداشتى‏اش‏جملاتى بود كه با اين تعبير تمام مى‏شدند. اعتراض مى‏كنم، پس هستم، نافرمانى مى‏كنم، پس هستم و اين قبيل قضايا. دو سه روز پيش هم در يكى از روزنامه‏ها به چنين تيترى برخوردم كه البته در طول اين ساليان به تيترى كليشه‏اى تبديل شده است.  قاعدتاً به كار برندگان عباراتى از اين دست مى‏دانند كه نسب اين جملات به مرحوم رنه‏دكارت مى‏رسد. همان كه درباره‏اش گفته‏اند پدر جهان مدرن است و هنوز كه هنوز است همه فلاسفه از خوان نعمتش بهره‏مند مى‏شوند. بعدها البته آقايى به نام آلبركامو، كه دست بر قضا مشهورتر از مرحوم دكارت است، در جايى به مناسبتى اعلام كرد كه بنده اعتراض مى‏كنم پس هستم. جمله دكارت اما اين بود: «مى‏انديشم پس هستم.»

 احتمالاً كسانى ديده‏اند وقتى مى‏شود انديشيد و بود يا اعتراض كرد و وجود داشت، پس احتمالاً خيلى كارهاى ديگر را هم مى‏توان دليل «وجود» دانست و كاملاً طبيعى است كار به جايى برسد تا دردمندى پيدا شود و بعد از قضاى حاجت به اين نتيجه برسد كه او هم مى‏تواند جمله‏اش را با تعبير «پس هستم» به پايان ببرد. اما قضيه واقعاً چيست.

 رنه ‏دكارت، فيلسوف فرانسوى قرن هفدهم، بنا به دلايلى كه خودش مى‏داند، احساس كرده بود كه بايد وجود خودش را از طريق عقل اثبات كند. بيچاره با خودش فكر كرده بود كه در اين صورت مى‏تواند مبناى محكم و مستحكمى براى اثبات وجود بقيه موجودات و احتمالاً ساختن يك دستگاه سازگار و منسجم فلسفى پيدا كند.  او براي اين كار روشى را پيشنهاد مى‏كند كه مهم‏ترين ويژگى‏اش «شك كردن» است. دكارت ابتدا از شك در همه معلوماتش آغاز مى‏كند. نشان مى‏دهد كه زيرآب همه اطلاعات ما انسان‏ها از جهان خارج خورده است و به هيچ ‏كدامشان نمى‏توانيم اعتماد كنيم. مثلاً همين حواس پنج‏گانه. مى‏گويد يك دستتان را در سطلى از آب گرم و دست ديگر را در سطلى از آب سرد بگذاريد.

 بعد هر دوى آنها را بيرون بياوريد و با هم در يك سطل آب ولرم فرو ببريد. دست اولتان احساس سرما مى‏كند و دست دومتان احساس گرما. در حالى كه سطل مربوطه سرشار از آب ولرم است؛ نه سرد است و نه گرم. دكارت به همين روش و روش‏هايى مشابه نشان مى‏دهد كه هيچ‏ چيز قابل اثباتى، به لحاظ عقلى، براى بشر بينوا وجود ندارد. اما ناگهان نكته‏اى به ذهنش مى‏رسد. مى‏گويد من در هر چيزى شك كنم، نمى‏توانم در «شك كردن» خودم شك كنم. يعنى به هر حال برايم واضح و آشكار است كه يك « من» وجود دارد كه شك مى‏كند و اينجاست كه همچون ارشميدس فرياد مى‏زند: يافتم، يافتم. با اين فرق كه احتمالاً دكارت در آن لحظه، بنا به شواهد تاريخى، كنار شومينه نشسته بوده، نه در خزينه حمام.

 بعدها منتقدان دكارت اعتراض كردند كه گزاره «مى‏انديشم پس هستم» مغلطه‏اى بيش نيست و وجود من را اثبات نمى‏كند. چون وقتى مى‏گوييم «مى‏انديشم»، در واقع گفته‏ايم «من مى‏انديشم» و بنابراين از ابتدا وجود «من» را به عنوان پيش‌فرض در نظر گرفته‏ايم. پس هيچ كشف جديدى نكرده‏ايد و صرفاً همان حرف قبلى را تكرار كرده‏ايد.

 دكارت پاسخ داد كه «مى‏انديشم پس هستم» جمله‏اى مركب از دو عبارت نيست كه چنين ساختارى داشته باشد: «من مى‏انديشم، پس نتيجه مى‏گيريم من هستم.» اگر كتاب دكارت را درست خوانده باشيم، مى‏فهميم كه او مى‏گويد «مى‏انديشم پس هستم» يك درك شهودى است و نه يك استدلال عقلانى و منطقى. انگار که اصلا کلمه « پس» اضافي است و بيخود وارد زبان فارسي شده است. منتها با اين تبصره كه اگر روش دكارت را دنبال كنيم، مى‏فهميم فقط و فقط عبارت «مى‏انديشم» مى‏تواند به جاى جزء اول آن گزاره مشهور بنشيند.  چون در مورد همه عبارت‏هاى ديگر مثل اعتراض مى‏كنم، قيام مى‏كنم، نوشابه مى‏خورم يا...، با همان مشكلاتى مواجه مى‏شويم كه در مورد حس‏هاى مربوط به حواس پنج‌گانه.

«مى‏انديشم- هستم» به اين معنى نيست كه هدف غايى انسان از انسان بودن انديشيدن است. اصلاً هم يك توصيه عارفانه براى دورى از دنيا و زهد و اين قبيل پندها و اندرزها نيست. مساله صرفاً يك مساله فلسفى است. به هيچ‏وجه هم به اين معنا نيست كه انسانيت انسان به انديشيدن اوست و يا اينكه «اى برادر تو همه انديشه‏اى.»

 اينكه چرا آلبركامو عبارت دكارت را شخم‏ زده و به اين توصيه ابك توجه نكرده، داستان ديگرى دارد. فكر نكنيد او هم مثل ما چيزى از زبان لاتين نمى‏دانسته و «كوژيتو ارگو سام» را نفهميده است. اما اينكه هر بزرگ و كوچكي در روزنامه و سرويس بهداشتى دست به قلم يا ماژيك و كليد ببرد و هرچه دلش خواست بنويسد و بعد هم نتيجه بگيرد «پس هستم»، احتمالاً فقط در افق سرزمين پهناورى قابل تحليل و تبيين است كه فلسفه برايش فرق چندانى با آبگوشت بزباش ندارد. 

ميکروسکوپ خصوصي من
سينماي ايران باشد يا نباشد؟
مجمع سينماگران زنده و صدادار
 امير پوريا / amirpouria@gmail.com

هفته گذشته، سه‌شنبه 29 خرداد 1386، براي اولين بار در تاريخ سينماي بعد از انقلاب، سينماگران ايراني به جاي تشکرات و تعارفات معمول که در اين همه مراسم تجليل و قربان‌صدقه و ستايش‌باران ديده‌ايم و مي‌بينيم، براي اعلام «حضور» دور هم جمع شدند. براي يادآوري اينکه هستند، پرشمارند، باسواد و صاحب کلام هم و ضمناً محبوبيت مردمي هم دارند.

همچون همه رفتارهاي جمعي مشابه، خود کنش و کارکردهايش يک طرف و واکنش‌هاي مختلف موجود، يک طرف ديگر. بخش قابل ملاحظه‌اي از واکنش‌ها، متکي به اين پرسش بود که اين دوستان در اعتراض به چه اين تجمع را سامان دادند؟ خب، يعني واقعاً معلوم نيست؟ وضعيتي که از نگاه و نظارت رسمي تا اکران و دزديده شدن فيلم‌ها تا از بين رفتن تدريجي پديده‌اي موسوم به «سينماي مستقل» با فشارهاي موجود تا بازگشت به برخي معيارهاي دهه شصت در صدور مجوز ساخت يا نمايش فيلم تا نوع نگاه هر دوره به مجازها و مجوزهاي دوره‌هاي قبلي که عملاً به چيزي شبيه به لغو آنها مي‌انجاميد و سانسور تقريباً تمام فيلم‌هاي ايراني در پخش تلويزيوني، جلوه بارز آن است تا اظهارنظرهاي صريحي مبني بر اينکه بودن يا نبودن سينما ضرورتي چندان اساسي نيست و تنها وجود گرايش ايدئولوژيک آشکار مي‌تواند دليل موجوديت و حقانيت فيلم و فيلمساز باشد، از همه سو ارکان اصلي و گوشه و کنارهاي اين سينما را در بر و در چنبره گرفته، احتياجي به توضيح مفصل‌تر هست تا بشود دليل تجمعي از اين دست را دريافت؟ اتفاقاً وجه مدرن و پيشرفته تجمع ده روز پيش سينماگران ايراني در اين بود که مطلقاً دليل واحد و مشخصي براي گرد هم آمدن‌شان مطرح نکردند. به بسياري زمينه‌ها اشاره شد و گاه حتي به روشني نمونه‌هايي ذکر شد؛ اما تجمع به هيچ کدام از اين موارد و اعتراض به آن، منحصر نشد. هيچ عنوان ثابت و محدودکننده‌اي برايش قيد نشد و همين ابهام تعمدي و فکرشده، توانست معاني گسترده‌تري به ماجرا ببخشد. در وصف سينماي مدرن، هميشه اين مثال را از دل فيلم «حرفه:خبرنگار» ميکل آنجلو آنتونيوني مثال زده‌ام که ماريا اشنايدر در ماشين و در دل جاده، از جک نيکلسون مي‌پرسد که دارد از چه مي‌گريزد، مرد پشت سرش را نشان مي‌دهد و ما از ديد زن، تصويري مي‌بينيم از امتداد جاده در پشت سر ماشين که سايه‌هاي درختان دوطرف، آن را پوشانده و هيچ نشاني از هيچ چيز، هيچ آدم يا ماشين ديگري در آن ديده نمي‌شود: هيچ عملاً يعني همه. وقتي ظاهراً هيچ چيز واحدي وجود ندارد که ببينيم مرد دارد از آن فرار مي‌کند، مي‌تواند هر چيزي دليل فرارش باشد؛ از معضلات زناشويي تا تنگناي مالي يا شغلي تا از خود بيگانگي تا تبعيد و طردشدگي سياسي. آنها که مي‌گفتند معلوم نيست تجمع سينماگران در واکنش به چه اتفاقي صورت گرفته يا اصرار داشتند دليل آن را در ذهن يا انعکاس‌هاي گفتاري و رسانه‌اي‌شان، به پخش نسخه‌هاي سي‌دي دزديده‌شده فيلم‌هاي روي اکران محدود کنند، خصلت ارجمند «هيچ يعني همه» را در ريشه و پايه اين تجمع، درنيافته بودند. وقتي هيچ نکته واحدي را به عنوان تنها دليل جمع شدنمان مطرح نمي‌کنيم، عملاً داريم اين امکان و ابهام و چندمعنايي مدرن را پديد مي‌آوريم که همه دلايل موجود از منظر همه افراد و جناح‌ها و نگاه‌ها، جزء کارکردهاي گردهمايي‌مان باشد؛ هر که مي‌خواهد، مي‌تواند به خودش بگيرد. ما که بخيل نيستيم!

يک واکنش ديگر که ايضاً نمکين و مفرح به چشم مي‌آمد و شايستگي تام داشت که زير ميکروسکوپ خصوصي برود، ذکر توضيحاتي بود از سوي برخي دوستان درگير و فعال در خود سينما که خواستند و کوشيدند به جاي صيانت از حقوق انساني و حرفه‌اي خود و ديگران، بر کرسي نمايندگان افکار و سليقه‌هاي عمومي‌ بنشينند و توجيه کنند که مثلاً چرا مردم ديدن سي‌دي‌هاي دزديده‌شده از فيلم‌هاي روي پرده را به تماشاي درست آنها در سالن‌هاي سينما يا منتظر ماندن تا توزيع نسخه مجاز و غيردزدي‌شان ترجيح مي‌دهند. توضيحات مبسوط، طيف وسيعي را دربر مي‌گرفت؛ از اشاره به نقش تکنولوژي نمايشات خانگي و دي.وي.دي و غيره تا يادآوري اشکالات سالن‌هاي سينما در ايران و اينکه بي‌رغبتي مردم نسبت به تماشاي فيلم در اين سالن‌هاي نامطلوب، طبيعي است. در درستي خود اين اشاره‌ها ترديدي نيست. اما طرحشان در اين موقعيت و اين ميزانسن، چه معنا و نتيجه‌اي مي‌تواند داشته باشد؟ اگر به اين توجه نکنيم که کداممان در کدام طرف پيشخوان ايستاده‌ايم يا بايد بايستيم، اگر نبينيم که ميزانسن دسته‌جمعي‌مان به‌رغم همه اختلاف‌هاي درون‌گروهي، با کدام سر طيف يکي است، اگر از  اهداف درازمدت اين اعلام حضور يا بگذاريد عاميانه‌تر بگويم، به ويترين گذاشتن جربزه جمعي، غافل شويم و  به يکهو برويم آن طرف پيشخوان و شروع کنيم به توضيح معذوريت‌هاي دولت و ارشاد و مردم در هر يک از آن همه دلايل فرضي و ضمني تجمع، چه اتفاقي مي‌افتد؟ اين تشخيص ندادن ميزانسن چه حاصلي خواهد داشت؟ يعني واقعاً دشوار است که دريابيم قرار نيست کسي قولي به اين جمع بدهد، قرار نيست معاهده‌اي امضا شود، قرار نيست از فرداي روز تجمع به انتظار حل يکباره معضلات باشيم. بلکه مساله نوعي اعلام است، نوعي تذکر، هشدار، يادآوري، زنده بودن، زنده ماندن، نفس کشيدن به مفهوم بروز علائم حيات.  نگاه دو دوتا چهارتايي و توقعات سردستي و دم دستي، بيش از احتياط و محافظه‌کاري، مانع پويايي چنين حرکتي مي‌شود. مگر اينجا همايش بررسي دلايل استقبال عامه از پخش سي‌دي دزدي فيلم‌هاست که مي‌رويم به سراغ توجيه و حق دادن به مردم در خريد از بساطي‌هاي پياده‌روها و مغازه‌هاي محترم فتوکپي و زيراکس؟! مگر رواج دزدي را در پس اين رفتار و گفتارمان نمي‌بينيم؟!

  در کنجي ديگر، عکس‌العمل خطرساز بالقوه‌اي هم هست که خوشبختانه نمونه‌هاي چنداني از آن نديدم و نشنيدم؛ اما پيشگيري مختصري در حد توان و بازتاب اين صفحه کوچک ميکروسکوپ خصوصي، شايد سرسوزني از شيوع اين بيماري جلوگيري کند. تصور اينکه يکي از اهداف و يکي از آن همه دلايل تجمع يعني واکنش به قاچاق فيلم‌ها، به معناي درخواست حاکميت قانون کپي‌رايت در فضاي فرهنگ و هنر کشور است، مي‌تواند تصوري بسيار هولناک و مخرب باشد. خانم‌ها و آقايان، به صوتي در مقياس نعره و عربده عرض مي‌کنم که براي محصولات فرهنگي و هنري ما، پيوستن به قانون کپي‌رايت جهاني از وقوع زلزله هشت ريشتري خيالي تهران، لرزاننده‌تر است. نه يک فيلم سينمايي فرنگي، نه يک سطر شعر و مطلب ترجمه‌اي در روزنامه‌ها، نه يک برگ رمان و داستان کوتاه و کتاب علمي و پژوهشي و غيره و غيره نخواهيم داشت اگر اين اتفاق بيفتد. راديو و تلويزيون ايران قاعدتاً بايد به غير از کلام، هيچ عنصر شنيداري ديگري را به کار نبرند، چون هر قطعه موسيقي غيرايراني، بهايي خواهد داشت به عظمت کل بودجه‌اي که حالا براي دو، سه قسمت هر برنامه يا مجموعه صرف مي‌شود. اگر کپي‌رايت مثلاً همين ده، دوازده سال پيش در عرصه توليدات فرهنگي ما حاکم مي‌شد، الان من و شما که داريم اين مطلب را مي‌نويسيم و مي‌خوانيم، نه پائولو کوئيلو را مي‌شناختيم، نه ژوزه ساراماگو را، نه استيون سودربرگ، نه کوئنتين تارانتينو، نه ديويد بوردول، نه پل آستر را و نه شعرا و فلاسفه جديد را. ترکيدن ناگهاني چهار چرخ هرچند کم‌باد کنوني ماشين توليد فرهنگي کشور را در صورت ملحق شدن به قانون کپي‌رايت جهاني، حتمي بدانيد.

  پس اين گوشه کوچک از کارکردهاي متعدد و عمداً مبهم تجمع سه‌شنبه هفته پيش که به يکي از مشکلات روز سينماي ايران يعني دزديده شدن فيلم‌ها در قالب سي.دي.هاي قاچاق اشاره و نظر داشت، به هيچ وجه در پي اين نيست که برخورد با اين مساله را از طريق معضل پيچيده‌تري به نام کپي‌رايت جهاني دنبال کند. بحث بر سر برخوردي از جنس مثلاً برخوردهاي هر چند يک بار پليس بمبئي با پخش‌کنندگان مواد مخدر است؛ يک جور حرکت ضربتي و قلع و قمع همه مراکز فروش و پخش اين مشروع‌شده‌ترين کالاهاي دزدي سراسر کشور؛ که البته به‌سرعت و در يک سلسه مراتب دومينووار نه‌چندان پر طول و دراز، مي‌تواند به قاچاقچي‌هاي بالادست و سارقان نسخه‌هاي اوليه فيلم‌ها بدل شود. ترديدي نيست که روش‌ها و منابع اين سرقت‌ها متنوع است و از فيلمي و زماني تا يکي ديگر، با هم تفاوت دارد. اما مي‌توان اميد داشت که اينگونه برخورد، دست‌کم چند منبع اصلي و عمده را کشف و ناکار خواهد کرد و دست‌کم هراس از تداوم و گسترش اين دزدي را افزايش خواهد داد. در حالي که کپي‌رايت جهاني مي‌تواند ما را به تکرار بيت «از طلا گشتن پشيمان گشته‌ايم/ مرحمت فرموده ما را مس کنيد» بکشاند، پيشاپيش به برخوردهايي از جنس خودمان، از نوع همين بچه‌ترساني‌ها که در اين فرهنگ و اين روابط و اين عادات عمومي «ايروني» جواب مي‌دهد، دل خوش داريم. برخوردهايي که اتفاقاً براي انتظامات شهري ما بسيار آشنا و سهل‌الوصول است. نصفِ نصفِ انرژي‌اي که صرف برخورد با سليقه پوششي مردم شد و به مبارزه با بدحجابي شهرت يافت، براي آنکه سي‌دي غيرمجاز از جايگاه ويژه «دزدي ظاهراً مشروع» جامعه به در آيد، کافي خواهد بود. نمي‌شود گفت که اين توانايي در برخورد با پديده‌اي همچون مواد مخدر وجود دارد و در اين مورد که حتماً و دست‌کم درگيري‌هاي مسلحانه چندان خطيري نخواهد داشت، موجود نيست. همين پريروز (سه‌شنبه)، درست يک هفته بعد از آن تجمع نمادين سينماگران، در حالي که هنوز نمي‌شود خبرهاي برخورد با دزدي فيلم‌ها را کافي و جدي دانست، هفتاد تن مواد مخدر کشف و ضبط شده طبق اعلام نيروي انتظامي، دود شد و به هوا رفت. شکستن سي‌دي‌هايي که نه در دالان‌هاي بسته و مخفي حاشيه شهر يا بيابان‌هاي مرزي، که در همين پياده‌روها و فتوکپي‌هاي شهري دور و برمان است، کار سخت‌تري به نظر مي‌رسد؟!

 سينماگران ايراني در تجمع ده روز پيش، از مرحله سينماي صامت گذشتند. صدادار شدند. بعد از حدود سه دهه، بودن و محبوب بودنشان را به رخ کشيدند و بالاخره از آن همه فروتني و پذيرش هميشگي که روي سن‌ها و در ديدار با مسئولين و روي آنتن تلويزيون و برنامه‌هاي زنده با حضور «ميهمان ارجمند و هنرمند گرامي» داشتند، از ميزانسن جمعي فاصله گرفتند. آنقدر خطرات رسمي و غيررسمي بر آنها باريد که از جانب خود، خطري اعلام کردند. خطر صدا داشتن، براي مجموعه‌اي که تاکنون صامت و سر به زير بوده، موجوديت مؤثري است.

حکايت‌هاي غيراخلاقي
سايه‌هاي سنگين نياکان فراموش‌شده ما
 آرش خوشخو/ arash7980@yahoo.com

حكايت اول

نه امكان ندارد از اين يكي جان سالم به در ببرم.  مي‌شود با روشنفكران، وزارت ارشاد، نيروي انتظامي و حتي بانوان سربه‌سر گذاشت اما شوخي با پان‌ايرانيست‌ها رسماً شوخي‌كردن با  دم شير است.  پس آن چيزي را كه هفته بعد پس از واكنش اين گروه قدرتمند بايد با عنوان ندامت‌نامه به دست چاپ بسپارم همين اول مي‌گويم: پشيمانم.

مضاف بر آنكه به شكل محسوسي «ايران‌دوست» هستم اما خب كلاً احساسات و تمايلاتمان از حالت استاندارد خارج است.

***

شور ايران‌پرستي  وبلاگ‌ها را به شكلي فراگير تسخير كرده. شايد ماجرا ناشي از غرورهاي جريحه‌دار شده پس از تماشاي فيلم 300 باشد يا بي‌اعتنايي رسانه‌هاي ملي و رسمي به تاريخ ايران باستان. هرچه هست نقشه‌هاي مختلف امپراتوري ايران در بسياري از وبلاگ‌ها پهن شده است  كه بايد طبق قواعد بازي با چشمان حيرت‌زده در پهنه اين نقشه‌هاي جغرافيايي جست‌وجو كنيم و بگوييم: «عجب... مصر هم مال ما بوده... اين بالا رو  نيگا كن... نصف روسيه هم كه مال ماست...» و بعد احساس خوشايندي وجودمان را بگيرد.

موج اين عشق به ايران باستان در وبلاگ‌نويسان عزيز يك بازه زماني محدود را در بر مي‌گيرد: از فرورتيش و هوخشتره آغاز مي‌شود. در دوران هخامنشي به اوج مي‌رسد و با يك شيب ملايم با مرگ يزدگرد سوم تمام مي‌شود.

قهرمان تمام اين پست‌ها كورش و يا داريوش هستند. (اين فيلم 300 موجب شد خشايار از چشممان بيفتد. اين چه اصراري بود كه به ليونيداس داشت؟) پادشاهان مقتدري كه دهن همسايگانشان... ببخشيد منظورم اين است كه مدام در پي توسعه قلمروي امپراتوري ايران بودند و دمي از پاي نيفتادند. البته تاريخ به‌دقت جايگاه كورش را ثبت كرده. به عنوان نماد احترام به مذاهب ديگر روشن‌بيني و شجاعت. فقط همان‌طور كه گفتم مدام چشم به سرزمين‌هاي ديگر داشته و دمي از تهاجم و لشگركشي آرام نگرفته كه لابد آن را هم مي‌توان با اقتضائات تمدن‌هاي كهن و قانون تنازع بقا در آن دوران كه ناشي از محدوديت‌هاي طبيعي و ازدياد جمعيت بود، توجيه كرد. خب البته اين هم هست كه هم كورش و هم داريوش كمي خشن بودند (روايت است كه داريوش گوش و دماغ مخالفانش را مي‌بريد، پوستشان را مي‌كند و دم دروازه شهر مغلوب پهن مي‌كرد) و يا اينكه براي اعتراف گرفتن از مخالفانشان روش‌هاي ويژه‌اي داشتند. (روايت است كه اولين اتاق‌هاي شكنجه در عهد هخامنشيان در ايران اختراع شد. در دوران ساساني به اوج رسيد، به دربار عباسيون راه يافت و بعدها در جنگ‌هاي صليبي مورد توجه اروپاييان قرار گرفت. كلاً از نبوغ ايرانيان در موضوع شكنجه روايت‌هاي آموزنده‌اي در كتب تاريخ وجود دارد.)

 مطمئناً در زير حكومت اين شاهان خودكامه تمدن قدرتمندي شكل گرفته كه صدها سال بعد پژواك دلنشين آن در تلاقي با سرشاخه‌هاي فرهنگ بيزانس، تمدن اسلامي را شكل داد. اما نمي‌دانيم بانيان اصلي اين تمدن چه كساني بودند. نام آن مردان و زنان زير سنگيني اسم پادشاهان خرد و محو شده‌اند. 

به احتمال زياد كورش و ديگر پادشاهان هخامنشي و اشكاني و ساساني مردان بزرگي بودند. مقتدر و قابل احترام. اما ياد و خاطره آنان كوچكترين احساس غروري در من ايجاد نمي‌كند. رابطه ما با آنها قطع شده است. هنگام قدم زدن در تخت‌جمشيد انگار دزدانه به خانه مجلل همسايه آمده‌ايم. همه چيز رعب‌آور و نا‌آشناست. به جاي غرور،  هراس وجود آدمي را مي‌گيرد. ما فرزندان فرهنگ ديگري هستيم. 

فكر مي‌كنيد مردمان دوران هخامنشي و ساساني اگر مي‌فهميدند كه مردمان دو سه هزار سال بعد اينگونه به ستايشي مبالغه‌آميز از پادشاهان آنان مي‌پردازند، چه واكنشي نشان مي‌دادند؟ (حق داريد بگوييد كسي كه سوال به اين بي‌ربطي طرح مي‌كند، خودش هم بگردد جوابش را پيدا كند) كسي نمي‌داند. تاريخ فقط در يكي از آن گوشه‌هاي پر از غمزه و ناز خود به ما گفته است كه وقتي اسكندر مقدوني ملعون به ايران تاخت و تخت‌جمشيد را ويران كرد، پدران و نياكان ما تا سال‌هاي سال اسم فرزندانشان را اسكندر مي‌‌گذاشتند و حتي در افسانه‌ها او را با حضرت خضر يكي مي‌دانستند. از همين حكايت مي‌توانيد به ميزان عشق و علاقه مردم آن عهد به پادشاهان باستاني ايران پي ببريد!

و حالا بدتر اينكه  اين اصرار بر شكوه باستاني قرار است مبنايي شود بر تصميم‌گيري‌هاي سياسي. قرار است وصل كند ما  را به يك پشتوانه فرهنگي هزاران ساله. اما... دست بر تاريكي مي‌آويزيم. اين غرور گنگ و ترسناك را نمي‌خواهيم. نقشه‌هاي ايران  باستان را جمع كنيد كه همان‌قدر ارزش دارد كه نقشه امپراتوري پهناور مغول براي مردم فقير  مغولستان امروز. مردمي‌كه اگر دو سه تا كشتي‌گيرشان موي دماغ خادم و حيدري نمي‌شدند، هيچ تصوري از وجود چنين كشوري در دنياي امروز نداشتيم.

كاش مي‌شد جاي اين نقشه‌هاي باستاني، نقشه صورت واكسي پير دم محل كارمان را برايتان مي‌فرستادم كه هر بار سر چانه زدن قيمت ماجرا را شرافتمندانه با شعري از فردوسي يا باباطاهر حل و فصل مي‌كند. نقشه خطوط حك‌شده بر صورت آفتاب‌سوخته‌اش، نقشه تيزهوشي، مسالمت‌جويي و سختكوشي مردم اين سرزمين است.

 

حكايت دوم

به عنوان يك خوش‌گذران تن‌پرور در مواجهه با آثار فرهنگي مطمئن‌ترين شيوه‌ها را آزموده‌ام. مثلاً در برابر رمان يا موسيقي ايراني تا يكي از معتمدينمان چراغ سبز نشان ندهد، حركتي نمي‌كنيم. هيچ علاقه‌اي به كشف آثار و يا غافلگيري در اين عرصه نداريم. آنقدر سرمان به سنگ خورده كه بي‌گدار به آب نزنيم. مثلاً در حوزه سينما ياد گرفته‌ام كه در چه موقعيت روحي به ديدن فيلم خانم بني‌اعتماد بروم و كي فيلم حاتمي‌كيا را ببينم و مثلاً چون از عذاب‌وجدان لذت نمي‌برم، سال‌هاست كه خودم را از تماشاي بهترين فيلم‌هاي مجيدي محروم كرده‌ام. از آن طرف كيف مي‌كنم از خوشبيني مفرط فرمان‌آرا كه قهرمان‌هايش را با هر گونه سابقه زندگي گنهكارانه عاقبت راهي بهشت مي‌كند. در مورد بهرام بيضايي ياد گرفته‌ام كه بهتر است آثارش را بخوانم تا اينكه ببينم. بر روي صفحات سفيد كتاب لازم نيست حركات مبالغه‌شده بازيگران فيلم‌هايش را به‌ياد آورم... طبيعي است كه تقصير سليقه كج من است.

در مورد كيميايي از همه سمج‌تر بودم. در چهارده سال  گذشته همه فيلم‌هايش را يك به يك ديدم. منتي نيست. از سال 66 تا 71 كيميايي در يك دوره فوران خلاقيت، سه فيلم بي‌نظير ساخت: سرب، دندان مار و ردپاي گرگ. در سينماي ضدعفوني‌شده و ابتر آن دوران، او نشان داد كه عشق... عشق جوندار زميني يعني چه. در دوران دويدن‌هاي كودكان معصوم در كوه و دشت، او چهره حقيقي تهران را نمايش داد. با آواره‌هاي جنگي خشونت  فقر و زخم. او در دوران تبليغ سينماي اخلاقي و مدارا و مهرباني، از جنگيدن و زخم خوردن گفت. نبردي گاه آنقدر پوچ كه تنها به مفري گريزناپذير براي خلاصي از اين زندگي نكبت مي‌ماند. و تو مي‌ماندي كه در زندگي گاه چيزي پيدا نمي‌شود كه بشود درست و حسابي با آن درافتاد.  در دوران خوش بيست‌سالگي با اين سه فيلم زندگي كرديم.

اما اين سه فيلم زيبا و آنارشيستي را كسي قدر نداد. منتقدان در بزرگ‌ترين غفلت تاريخي خود حتي درصدي از سوت و كفي را كه براي بايسيكل‌ران و نار و ني و آن سوي آتش  و خانه دوست كجاست  خرج كردند، از اين مرواريد‌هاي كيميايي دريغ كردند. و حيف كه پرويز دوايي هم هزاران كيلومتر آنسوتر بود.

بعد  آن چهارده سال از راه رسيد. كيميايي پشت سر هم فيلم ساخت. با وسواس كمتر و ستارگان جوان‌تر و زيباتر. تجارت، ضيافت، سلطان، مرسدس، فرياد،  اعتراض، سربازهاي جمعه و حكم. در اين چهارده سال با پشتكار تماشاگر اولين نمايش همه فيلم‌هايش بودم. اما چيزي دستم نيامد جز آن مكالمه تغزلي در حياط خانه اربابي فيلم سلطان و مرگ پرشكوه اميرعلي در اعتراض. اما ديگر  آزموده شده‌ام. ترجيح مي‌دهم به‌جاي تماشاي اين آخري پاي صحبتش بنشينم كه گرم و آرتيستي حرف مي‌زند. با صدايي خوشايند و حافظه‌اي كم‌نظير.  با مكث‌هاي حساب‌شده مردي كه ارزش كلمات را مي‌داند. مطمئن هستم كه نشستن پاي صحبت‌هايش بسيار بيش از تماشاي   رئيس نشاني از سينما خواهد داشت.

سون‌آپ
 سحر طلوعي/ sevenupweekly@yahoo.com

راستش را بخواهيد اگر ملكه اليزابت انگليس هفته پيش آن نشان جنجال‌آفرين شواليه را به سلمان‌ رشدي نمي‌داد تا عواقبش يقه اين هفته را بگيرد و سر و صدا به پا كند، هيچ اتفاق داغ و ويژه‌اي كه آدم را ميخكوب كند و ضربان قلب را به اوج برساند و غوغا به پا كند، دركار نبود. حامد كرزي هم در اعتراض به عملكرد بد ناتو و كشته‌شدن غيرنظاميان افغان، صدايي بلند كرد و اخمي نشان داد و انگليسي را چنان سوزناك و البته مقتدر با لهجه افغاني حرف زد كه ناتو مجبور شد اعتراف كند

1- انگليس؛

بلر همچنان گيج

مادلين (دختر چهارساله انگليسي‌ كه در پرتغال گم شد) هنوز پيدا نشده اما آخرين خبر منتشرشده از او اين است كه مادلين شش بار در مالت ديده شده. به‌هرحال نمي‌دانم چرا وقتي يك نفر را شش بار در مكاني مي‌بينند، ردش را دنبال نمي‌كنند يا خبر موثق‌تري از او نمي‌دهند. خبرنگار بي‌بي‌سي هنوز آزاد نشده و هيچ خبر جديدي هم از او در دسترس نيست. فقط همين‌قدر مي‌دانيم كه همكارانش در كنار برج ايفل دور هم جمع شده‌اند و به دستگيري‌اش اعتراض كرده‌اند. انگليس اين روزها بيش از هر چيزي مشغول خداحافظي با نخست‌وزير خوش‌تيپش است و البته آشنايي بيشتر با مستاجر جديد خانه شماره ده خيابان داونينگ استريت.

نكته اول: بلر در اين هفته رسماً از قدرت كناره‌گيري مي‌كند و تمام!

نكته دوم: تمام؟ واقعاً؟ نه، متحدان و دوستان سياسي آقاي نخست‌وزير دست به كار شده‌اند و براي روزهاي بيكاري او نقشه‌هايي كشيده‌اند.

نكته سوم: اگر روزي بلر را در راس رياست دائمي اتحاديه اروپا (سمتي كه هم‌اكنون وجود ندارد) ديديد، تعجب نكنيد. ساركوزي، رئيس‌جمهور فرانسه، پيشنهاد داده و خيلي هم جدي گفته بد نيست آقاي بلر رياست اتحاديه را به‌دست بگيرند.

نكته چهارم: بوش، متحد امريكايي بلر هم دو راه‌حل پيش پاي آقاي سابقاً نخست‌وزير گذاشته؛ يا پذيرفتن رياست بانك جهاني و يا پذيرفتن مقام نمايندگي صلح در خاورميانه.

نكته پنجم: خود آقاي بلر كه تصميم گرفته به كليساي رم نقل‌مكان كند و به عنوان خادم واتيكان خدمت كند. اما نكته اينجاست كه بلر عضو كليساي پروتستان است و كليساي رم، كاتوليك دوآتشه.

2- امريكا؛

تابستان از راه رسيد

عكس شخصيت‌هاي سياسي اين هفته با روي جلد نشريات امريكايي خداحافظي كرده بودند و جايشان را به تصاوير مربوط به مراسم تشييع جنازه آتشنشان‌هايي كه در چارلستون و بروكلين كشته شدند، داده بودند.  غير از اين دو موضوع، امريكايي‌ها يك‌بار ديگر متوجه پاريس هيلتون شدند و البته با برگزاري مراسم جشن شروع تابستان هم كمي خوش‌ گذراندند.

نكته اول: گويا پاريس‌ هيلتون به يكي از اعضاي شبكه تلويزيوني NBC، پيشنهاد يك‌ميليون‌ دلاري داده بوده و از او خواسته كه كاري كند تا دوران محكوميتش زودتر از موعد به پايان برسد. ماجرا لو مي‌رود و خانم هيلتون همچنان در زندان لس‌‌آنجلس به‌سر مي‌برد.

نكته دوم: نُه آتشنشان كه براي كمك به شهروندان در محل حادثه حاضر شده بودند، در اثر انفجار جان باختند و امريكايي‌ها را به‌شدت تحت‌تاثير قرار دادند. آنها از روزنامه‌ها لقب قهرمان گرفتند. آخرين باري كه در صفحه اول مطبوعات ايران عكسي غيرسياسي ديده‌ايد مربوط به چه تاريخي بوده است؟

نكته سوم: امريكايي‌ها اولين پنجشنبه آغاز تابستان كه بلندترين روز سال است و خورشيد به بالاترين حد خود در آسمان مي‌رسد را جشن مي‌گيرند. عده‌اي در ميدان تايمز نيويورك حاضر شدند و حركات يوگايي انجام دادند و عده‌اي هم به‌خصوص سناتورهاي ايالات جنوبي مراسم seersucker Thursday را به‌جا آوردند.

نكته چهارم: سناتور لات سال 1996 به‌علت گرماي زياد در ايالت‌هاي جنوبي، لباس يك‌دست روشن مي‌پوشد و در مجلس حاضر مي‌شود. از آن روز به بعد، هر پنجشنبه آغاز تابستان سناتورهاي جنوب امريكا لباس‌هاي شيري‌رنگ به تن مي‌كنند و جشن مي‌گيرند.

نكته ششم: ادي مورفي، ستاره امريكايي فيلم‌هاي هاليوودي از سوي يك نهاد حمايت از كودكان بريتانيايي محكوم شده تا مبلغ يك‌ميليون پوند به خانم ملاني براون، خواننده انگليسي موسيقي پاپ بپردازد. مورفي تا پيش از انجام آزمايش DNA، حضور آنجل را به عنوان فرزندش انكار كرده و حالا پس از آزمايش DNA، ثابت شده كه آنجل فرزند مورفي و ملاني است و يك‌ميليون پوند براي حمايت و نگهداري از او بايد به مادر آنجل پرداخت شود.

3- آلمان؛

باد مركل را برد

آنگلا مركل براي برگزاري نشست سران اتحاديه اروپا راهي بروكسل مي‌شود، اما نشريات آلماني بي‌توجه به او كار خودشان را مي‌كنند. توفان صد و بيست و سه كيلومتر در ساعت همه نگاه‌ها را به سوي خود جلب كرده است. توفاني كه نه‌تنها آلمان كه اتريش و سوئيس را هم بي‌نصيب نگذاشتند. اين وسط آلماني‌ها گهگاه سراغ نئونازي‌ها هم مي‌روند و درباره اوج‌گيري چنين گروه‌هاي آشوب‌طلبي هشدار مي‌دهند.

نكته اول: نشست اخير سران اتحاديه اروپا بالاخره يك دستاورد مهم داشت. فرانسه و لهستان كه از مخالفان امضاي لايحه قانون اساسي واحد اروپا بودند، بالاخره با پا در مياني مركل و بلر و... پذيرفتند كه بايد يك بيانيه مشترك اروپايي را قبول كنند.

نكته دوم: از اين به بعد اروپا به جاي قانون ‌اساسي واحد، پيمان جديدي را فصل‌الخطاب قرار خواهد داد كه در آن بسياري موارد ازجمله نظام قضايي و كار كاملاً داخلي برآورد شده و از يك نظام واحد و همگاني پيروي نخواهد كرد.

نكته سوم: توفان صد و بيست‌ و سه كيلومتر در ساعت آلمان تنها به پانصد خانه مسكوني آسيب ‌رسانده و روزنامه‌هاي آلماني خبري از تعداد كشته‌ها و زخمي‌ها منتشر نمي‌كنند.

نكته چهارم: روزنامه‌هاي اتريش، تعداد كشته‌شدگان را در اين كشور دو نفر اعلام مي‌كنند.

نكته پنجم: چرا توفان  با سرعت 321 كيلومتر در ساعت در آلمان و اتريش فقط جان دو نفر را مي‌گيرد اما توفان گونو در ايران و عمان بيش از پنجاه نفر را به زير خاك مي‌فرستد؟

4- پاكستان؛

از گرما و بن ‌لادن

گرما جولان مي‌دهد. مشرف يكه و تنها مي‌تازد. شوكت عزيز هم در اين ميان براي آقاي رئيس‌جمهور كم نمي‌گذارد. خيابان‌هاي كراچي، لاهور و اسلام‌آباد به صحنه درگيري موافقان و مخالفان محمد چوهدري، رئيس‌ بركنار شده ديوان عالي پاكستان تبديل شده است و البته مفتي‌هاي پاكستاني در هياهوي اعطاي نشان شواليه توسط ملكه انگليس به سلمان‌ رشدي، دست به كاري محير‌العقول مي‌زنند و بن‌لادن را شمشير خدا مي‌نامند.

نكته اول: خيال پاكستاني‌ها راحت. آنطور كه شوكت عزيز، نخست‌وزير پاكستان گفته، مشرف قرص و محكم بر مسند رياست‌جمهوري ايستاده و دور بعدي هم همين آش و همين كاسه است.

نكته دوم: چوهدري اتفاقاً به خاطر اعتراض به خودكامگي مشرف كارش را از دست داد. او پيش از شوكت عزيز، حضور دائمي آقاي ژنرال را در قدرت پيش‌بيني كرده بود و دخالت‌هاي بي‌موردش در قانون‌ اساسي و مسائل مربوط به نظاميان را هشداد داده بود.

نكته سوم: نشان «سيف‌الله» در پاكستان به اين راحتي‌ها نصيب هركسي نمي‌شود اما بن‌لادن ناگهان اين نشان را مي‌گيرد. اين يعني القاعده با قدرت بيشتري مي‌تواند تركتازي‌هايش را گسترش دهد.

5- كانادا؛

 به سوي افغانستان

كانادايي‌ها معمولاً خبرآفرين نيستند. اما اين چند روز اخير دغدغه‌هاي داخل كانادا با اخبار جهاني گره خورده. كانادايي‌ها اخبار نيروهاي ناتو در افغانستان را مو به مو دنبال مي‌كند و هر لحظه منتظر يك اتفاق ناگوار هستند.

نكته اول: اواخر هفته گذشته با انفجار يك بمب در جاده‌اي در شمال قندهار، يكي از سربازان كانادايي كشته شد.

نكته دوم: كانادا به عنوان متحد امريكا، نيروهايش را به افغانستان فرستاده تا به عنوان نيروهاي ائتلاف به برقراري نظم و آرامش در اين كشور كمك كنند.

نكته سوم: آخر همين هفته يك اعزام ديگر به سوي قندهار صورت مي‌گيرد. كانادايي‌ها اصلاً و ابداً راضي نيستند. تيتر روزنامه گلوب‌ اند ميل كه اين را مي‌گويد؛ يك شوت براي اين قشون‌كشي لعنتي. سرباز كانادايي در پادگان اوتاوا آخرين‌ روزهاي خوش را مي‌گذراند و با دوستانش فوتبال بازي مي‌كند. او با غيظ توپ را شوت مي‌كند. دلش به اعزام راضي نيست، اما سياست را كاري نمي‌شود كرد. همين است كه هست.

6- چين؛

انگورها را بچين

فكر مي‌كنيد چيني‌ها اين روزها چه كار مي‌كنند؟ اين درست كه عكس‌هاي مربوط به تصرف غزه توسط حماس و اجلاس سران اتحاديه اروپا در بروكسل، از سر و كول روزنامه‌ها بالا مي‌رود، اما جمعيت يك‌ميلياردي علاوه بر  اينها دنبال چيزهاي ديگري هم هستند. جشن انگورچيني، در شانگهاي آغاز شده و چيني‌ها دست به كار شده‌اند تا براي جشن تابستانه امسال سنگ تمام بگذارند.

نكته اول: تاكستان‌هاي چين، اين روزها شلوغ‌تر از هميشه به نظر مي‌رسد. كارگران چيني براي جشن هشت جولاي بايد تمام انگورها را بچينند.

نكته دوم: جشن انگور از هشت جولاي آغاز مي‌شود و تا هفته اول ماه سپتامبر ادامه پيدا مي‌كند.

نكته سوم: راستي چرا چيني‌ها وقار و متانت روزنامه‌ها را با عكس‌هاي سياسي و شخصيت‌هاي قدرتمند نمي‌سنجند؟ فكر مي‌كنيد كدام‌يك از روزنامه‌هاي ايراني ممكن است عكس يك خود را به مراسم دروي گندم يا... اختصاص دهد؟ حتي تصورش هم مي‌تواند عواقب بدي در پي داشته باشد.

7- چهره هفته؛

مفتيها

بن‌لادن با آن لقب شمشير خدايش؟ نه، بيش از اين قرار نيست به مجسمه رعب و وحشت بال و پر بدهيم. حامد كرزي؟ خب اگرچه رئيس‌جمهور افغانستان تمام تلاشش را كرد تا ناتو عذرخواهي كند و... اما همچنان CNN خبر از تلفات غيرنظاميان در اين كشور مي‌دهد. بلر هم... نه بهتر است از او فقط چهره يك نخست‌وزير خوش‌تيپ و خوش‌پوش بريتانيايي را به ياد بياوريم، گرچه داستان عراق هرگز ذهن ما را خلاص نمي‌كند. علي شيميايي عراقي‌ها هم كه اوايل‌ هفته اعدام شد، مي‌تواند نشان چهره هفته را به گردن بيندازد.  مي‌شناسيدش كه؟ همان است كه با بمب شيميايي، هزاران كُرد را قتل‌عام كرد و فاجعه آفريد. پسرعموي صدام و رئيس حزب بعث در شمال عراق فقط يك‌بار طناب‌ دار را به گردن آويخت و مرد.

نه هيچكدام به اندازه مجمع روحانيون پاكستان شايسته مدال چهره هفته نيستند. آنها در اعطاي نشان سيف‌الهي به بن‌لادن عقل و منطق را به طرز شگفت‌انگيزي قرباني كردند. مفتي‌هاي پاكستاني خواسته يا ناخواسته شرايط سخت‌تري براي مسلمانان حاضر در سرزمين‌هاي غيرمسلمان تدارك ديدند.

 ناگفته نماند پاكستاني‌ها اعدام صدام را هم محكوم كرده‌ بودند و او را به خاطر آن چند موشكي كه راهي اسرائيل كرده ‌بود، ستايش مي‌كردند.

ماموريت غيرممکن
يا ما به چند نفر «ژان ژاك روسو» نياز داريم
پرده‌پوشي در بازار خودفروشي
 علي‌رضا اشراقي/ a.r.eshraghi@gmail.com

اگر از پرده برون شد دل من عيب مکن/ شکر ايزد که نه در پرده پندار بماند

من كي هستم؟ راستش را بگويم؛ نمي‌دانم. چنان غرق در اطواري شده‌ام كه از خود براي شما عيان مي‌كنم و نمايش مي‌دهم، كه فراموش كرده‌ام كيستم. اين ماسكي كه بر چهره زده‌ام و آن لبخند كذايي كه روي لبم جراحي شده، نمي‌گذارد حتي خودم هم در آئينه خودم را ببينم. مرحوم اوحدي‌مراغه‌اي مي‌گفت، راه مردان به خودفروشي نيست. اما من خودفروشم. اجازه مي‌دهيد خيلي از شما را هم به همين نام بخوانم؟ گمان بد نكنيد. خودفروشي يعني آنچه را كه نيستي به ديگران نشان دهي. يعني پرده‌پوشي كني و صورت با سيلي سرخ نگه‌ داري مبادا كه زردي فاش شود. حضرت حافظ مي‌فرمايد، «به يک کرشمه که نرگس به خودفروشي کرد/ فريب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت.» فريب چشم ما هم هزاران فتنه در جهان فكنده و آكنده. خبر نداريم. كه بي‌خبرانيم. راز درون پرده چه داند فلک خموش. اين پرده‌نشيني و پرده‌پوشي و پرده‌داري عادت ما بوده و شده. به آن خو كرده‌ايم. «مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز/ ورنه در مجلس رندان خبري نيست که نيست.» من در بازار جلوت كسي هستم و در حياط خلوت خود كس ديگري. منِ دروني «راستينِ» من، متفاوت با آن «من»ي است که در مکالماتم با ديگران ظاهر مي‌شود.

همين‌جا اعتراف كنم كه نه با پرده و نه با پرده‌دار نزاعي ندارم. اتفاقاً بودنش بد نيست. اطمينان مي‌دهد. آرامش مي‌آورد. اجازه مي‌دهد كه زندگي كنيم. مثل ديگران زندگي كنيم. شايد هم جرات پرده‌دري ندارم. بيشتر اعتراف كنم. دوست ندارم نقاب از رخ بركشم. مستمسك مي‌جويم. اين باريكه جويي را كه آبي درونش روان است، سفت چسبيده‌ام و نمي‌خواهم كه اوضاع زير و زبر شود. مي‌دانم كه درونم شيطاني است؛  شيطنتي نهفته. به روي مباركم نمي‌آورم. طردش مي‌كنم. جدي‌اش نمي‌گيرم. قهرم. هي اين نفس اماره را لگام مي‌زنم. شرمگين مي‌شوم كسي بفهمد و آگه شود كه درون پرده بسي فتنه‌ مي‌رود. اما مي‌ستايم كسي را كه جسارت به خرج دهد و پرده خويش را بدرد. اعتراف كند. شيطان وجودش را به رسميت بشناسد. لخت شود. و شرمگين هم نباشد كه غريبه‌ها ناموسش را مي‌بينند و نخواهد كه با دست بپوشاند. يا خودش را جمع كند و چمباتمه بزند و گوشه‌اي كز كند. ما به اعتراف كردن نياز داريم.

ما به اعتراف كردن نياز داريم. ما يكي را مي‌خواهيم كه مثل «ژان‌ژاك‌روسو» اعترافات بنويسد. يا مثل «سنت‌آگوستين». نمي‌گويم كه سنت اعتراف‌نويسي در ما نيست. ما هم امام محمد غزالي را داشته‌ايم كه «المنقذ من الضلال» را نوشت. يا مثلاً ادبيات «علي شريعتي» در كتاب كويرش اعتراف‌گونه است. فاش مي‌گويد كه يكي دو باري حتي به فكر خودكشي افتاده و تا مرزش پيش رفته. و از قضا همين كوير شريعتي محبوب‌ترين كتاب اوست و پرفروش‌ترينش. جلال آل‌احمد هم گاهي وسوسه مي‌شد و تا مرز اعتراف كردن پيش مي‌رفت. آن كتاب «از چاله به چاه»اش را بخوانيد. ببينيد با چه وقاحتي از هرزگي و چشم‌چراني در خيابان‌هاي برلين سخن مي‌گويد. يا «سنگي بر گوري» را بخوانيد كه چطور اسرار مگوي حجله را برملا مي‌كند. عجيب هم نيست كه اين كتاب‌ها مطرودند. شريعتي به خاطر اعترافاتش سرزنش مي‌شود. گفتم كه ما ملت پرده‌پوشي هستيم. كتاب «اعترافات» ژان ژاك روسو دويست سال پس از مرگش چاپ مي‌شود؛ اما در مقدمه‌اش مي‌نويسند كه ضرورى ديده‌اند بخش‌هايى از كتاب را براى حفظ احترام خود روسو حذف كنند! اعترافات آگوستين قديس نادم شرمگين پشيمان هم سرنوشتي مشابه دارد. براي سعدي عليه‌الرحمه هم همين اتفاق مي‌افتد. غزليات و هجويات و بخش بزرگي از نثرش بايكوت مي‌شود. اميال و هواهاي در سر و نفسش را كسي نمي‌داند و پندها و نصايحش را مي‌خواند. سعدي خوب سعدي گلستان و بوستان است و بس. نمونه فاش ديگرش همين خيام خودمان است. در اشعار او هم اعترافات فراوان است. اما ايراني برنمي‌تابد. زود از حافظ وام مي‌گيرد و به خيام مي‌تازد كه «ناگهان پرده برانداخته‌اي يعني چه/ مست از خانه برون تاخته‌اي يعني چه»! يا ماست‌مالي مي‌كند. مي‌گويد اشعار منتسب به خيام است و چه بسا كه از خود او نباشد. دلش مي‌خواهد خيام محبوبش پاك و منزه بماند. خيام بخشي بنيادين از روح ايراني است. کهن الگويي است كه پيوسته كتمانش كرده‌ايم و مي‌کوشيم از زندگي رسمي خود خارجش كنيم. سايه خود ماست كه از بروز آشکار آن وحشت داريم. بسيار ديده‌ام كه ايرانيان در خلوت خويش يا در وضعيت غير جدي سخت خيام‌گونه‌اند و در علن و وضعيت رسمي به‌شدت مخالف او. ببينيد كه در زمان ما چه تلاشي در طرد معدود رباعيات او شده است. خيام روح معنوي، پرسشگر و در عين حال لذت‌گراي انسان ايراني است. روحي معنوي كه در عين حال نمي‌تواند بدن را انكار كند. نمي‌تواند تن به رياضت‌هاي شاق دهد. تاكيد مي‌كنم كه اين روح، روحي معنوي است. اگرچه در برابر زيبارويان زميني ناشكيباست ولي خوك‌صفت هم نيست.

اعتراف‌نويسي وقتي باب مي‌شود كه شيطان وجود خود را جدي بگيريم. اعتراف كنيم كه هست. بخواهيم و نخواهيم هست. آن وقت از جهل مركب به در آمده‌ايم و مي‌توانيم دل ‌ببنديم و اميدوار باشيم كه لنگان خرك خويش به مقصد برسانيم. اعتراف كردن نشانه آگاهي است. نشانه اينكه نه خوابيم و نه خود را به خواب زده‌ايم. بعيد مي‌دانم كه خواب باشيم و ندانيم كه حالي درون ما چه مي‌گذرد. برعكس خود را به خواب مي‌زنيم و چشم فرو مي‌بنديم. كه اين بدتر است. چون كسي را كه خواب است راحت مي‌توان بيدار كرد، اما آنكه خود را به خواب زده سخت. اعتراف كردن يعني از موقعيتي كه درون آنيم و گرفتارش، بالاتر رفته‌ايم. «هگل» واژه جالبي در اين‌ باره دارد. در يكي از كتاب‌هايش از آدمي سخن مي‌گويد به نام «عموزاده رامو». اين عموزاده رامو آدم عليه‌السلامي نيست. بد مي‌كند، اما بدكاري‌اش را مي‌فهمد. اينجا هگل از واژه آلماني «آف‌هِبِن» استفاده مي‌كند. ترجمه فارسي‌اش چيزي مي‌شود مثل ارتفاع جُستن. مي‌خواهد از موقعيت خودش فراتر برود. بالا برود. من خودسرانه واژه «يقظه» را كه در ادبيات عرفاني ما به معناي بيداري است، معادل آن مي‌گذارم. دوستي مي‌گفت و در همين روزنامه شرق نوشته بود كه «اعتراف» و «آگاهي» در سنت فکري اروپايي‌ها همبسته و پيوسته‌اند. در كليسا اتاقك اعتراف ‌وجود داشت. اتاقي کوچک و تاريک مزين به نقش و نگارهاي قديسان. اعتراف‌كننده داخل آن مي‌رفت. خيره مي‌شد به دريچه‌اي کوچک. معذب و شرمسار، معاصي خويش را باز مي‌گفت. بي‌قرار گريختن بود. بعدها روانشناس و روانپزشك جاي كشيش‌ها را گرفتند. نيوشنده اقرار شدند. حالا ديگر وارد اتاقي دل‌باز و روشن مي‌شدي. اتاق آراسته و آرام بود. شايد موسيقي ملايمي هم مي‌شنيدي. روي تختي لم مي‌دادي و چشمان را مي‌بستي يا به سقف خيره مي‌شدي. آرام‌تر ولي همچنان بريده بريده اعتراف مي‌كردي. بيرون مي‌ريختي تا خود را بشناسي يا لااقل در آستانه فهم خود قرار بگيري.

خواندن اعترافات كساني كه مي‌شناسيم و دلبستگي به‌شان داريم، احساسي دوگانه در ما مي‌انگيزاند. يك‌سو ميل است كه پيشمان مي‌كشد و ديگر سو امتناعي كه پس مي‌راند. اعتراف‌كننده رازهايي را فاش مي‌كند و از زير و بم چيزهايي خبردارمان مي‌كند که ندانستنشان ديرزماني موجب رخوت خوشايندي در ما شده بود. خود ما هم دوست نداريم كه بت‌هايمان شكسته شود و فرو بريزد. اما «مونتني» در «تتبعات»اش اعتراف‌كننده را شبيه مردي مي‌داند كه در برابر همه لخت مي‌شود. اسرار زندگي خصوصي خود را براي ديگران باز مي‌گويد. و آخر سر به يک مدل شبيه مي‌شود. مجسمه مي‌شود. سنگين و سنگي و بي‌هيچ تكاني. ما مجسمه‌ها را يا در ميادين شهر مي‌گذاريم يا در اتاق پذيرايي خانه‌هايمان. پس باكي نيست.

ما به مقادير معتنابهي اعتراف‌كننده نياز داريم. نه اين که بخواهم به گناه‌ يا گناهان کرده و ناکرده اعتراف کنند. که نيک مي‌دانم مذهب ما چنين نمي‌پسندد. مرحوم صاحب جواهر و فقهاي عظام ديگري اقرار به گناه را گناه مي‌دانند و مستوجب عقوبت. از گناه‌ها نگوييم، اما از اشتباه‌ها و گمراهي‌ها که مي‌شود سخن گفت؟ چه خوب مي‌شد اگر عبدالكريم سروش هم در پوستين ژان ژاك روسو مي‌افتاد و اعتراف مي‌كرد. يا مثلا داوري اردکاني «المنقذ من الضلال» مي نوشت. عباس کيارستمي از پرده به مجلس مي‌آمد و ما هم عرق شرمش پاك مي‌كرديم. يا ابراهيم گلستان يا بهرام بيضايي يا محمود دولت‌آبادي يا... . و چه خوب كه ديگراني نيز چنين مي‌كردند و من نيز چنين مي‌كردم و شما نيز. در اين بازار خودفروشي راز دل از پرده برمي‌انداختيم. چنين نكنيم، روزگار با ما مي‌كند. كه تا بود فلک شيوه او پرده‌دري بود.

آفريقا گلشهر کافه‌شرق
اي برادر کجايي
 پاسخگوي نسبتاً محترم

در اين دنيا هيچ‌چيز بهتر از اين نيست كه رفيق نديده‌اي، با تو احساس خويشي كند و بي‌آنكه توجيهي براي رفتارش داشته باشد، تو را برادر بپندارد و اعتماد كند و نگفته‌هايش را كه هيچ‌وقت به هيچ‌كس نمي‌گويد، روي كاغذ بنويسد و به آدرس تو پست كند و دست و دلش نلرزد از اينكه «من چرا اين حرف‌ها را براي فلاني زدم؟» هميشه آدم حرف‌هايي دارد كه نمي‌تواند - و چه بسا نبايد- به خواهر و برادر و هم‌كلاس و همكار بگويد؛ حرف‌هايي كه روي دل آدم سنگيني مي‌كنند و اصلاً صلاح نيست كه كسي از آنها بويي ببرد، مگر رفيق ناديده‌اي كه درست يا غلط- خوب يا بد- مي‌شود محرمش پنداشت و - مثلاً به بهانه گفتن ضعف‌ها و قوت‌هاي كافه شرق- سرِ درددل را باز كرد و برايش نوشت از «رنجي كه مي‌بريم» و از غصه‌هايي كه مثل همزاد، تا بوده‌ايم بوده‌اند و تا هستيم خواهند بود. نامه چيز حيرت‌انگيزي است. ظاهرش كاغذ تاخورده است و سطوري كه خوش‌خط يا بدخط، كلماتي را حمل مي‌كنند، اما دنيا دنيا حرف نگفته را به ضميمه دارد و هزار هزار سر مگو را پيوستش كرده‌اند.

صبح كه مي‌شود، پستچي به سراغت مي‌آيد با لبخند معني‌داري كه درونش طعنه و تمسخر تعبيه شده است، با زبان بي‌زباني مي‌گويد «چه خبر شده؟ كلي دوست پيدا كردي؟ طلبكارند يا بدهكار؟ تو كه هيچ‌وقت جز قبوض بدهكاري و احضاريه و اخطاريه چيزي از من نمي‌گرفتي؟ حال چه شده و ماه از كدام طرف درآمده كه از شيراز و مشهد و كاشان و برازجان برايت نامه مي‌نويسند و اين همه توبره مرا سنگين كرده‌اند؟» ته دلت انگار قند دارند آب مي‌كنند. نامه‌ها را زير بغل مي‌زني و جلوي باقي روزنامه‌نگاران به اين همه نامه پز مي‌دهي و مي‌گويي «كافه شرق، عجب پرمشتري شده است!» و بفهمي نفهمي داري فخر مي‌فروشي به اين قهوه تلخي كه دست مشتري مي‌دهي و به اين مشتري‌ها كه به هر دليلي از اين قهوه تلخ بدشان نيامده و سرِ ذوق آمده‌اند كه بنويسند و بگويند آنچه دل‌ تنگشان مي‌خواهد. جوري اين نامه‌ها را باز مي‌كني و پاكتشان را پاره مي‌كني كه صدايش را همه بشنوند. فقط نامه كه نيست. اين باكس ميلت هم پر شده است از نام‌هاي غريبه‌اي كه حالا ديگر غريبه نيستند. از اينها آشناتر، كه را سراغ داري؟ از اينها رفيق‌تر؟ از اينها دلسوزتر؟ يك روز كه كرگدن را نمي‌بينند، سريع ايميل مي‌زنند كه «اي برادر كجايي؟» يك روز كه غمگين مي‌نويسي، پيغام مي‌دهند كه «چه شده؟ از چه دلخوري؟ نبينيم اندوه برادر را...» و يك روز كه بد مي‌نويسي و بي‌نمك، نگران مي‌شوند كه مبادا از رونق بيفتي و يكنواخت شوي و روزمره و... كجا بايد مي‌رفتي و چه شغلي بايد پيدا مي‌كردي و چه بايد مي‌نوشتي كه اين همه رفيق يكدل و همراه پيدا كني؟ و اين همه رفيق قديمي كه حتي روزگار «مهر» هم يادشان نرفته. از آن موقع تا حالا، هركجا رفتي همراهت آمده‌اند. فلان يادداشت بي‌نمك را كه سعي در فراموش كردنش داري، اينها يادشان نرفته. حواسشان به همه جا بوده. زبان كه باز كنند، مي‌بيني خيلي چيزها را مي‌دانند كه اگر خوب است به رويت مي‌آورند و اگر بد است از سر بزرگواري اغماض مي‌كنند.

حالا بنا به قولي كه داده‌اي، مي‌خواهي مثل ايام قديم نقش «پاسخگو» را به عهده بگيري و به رفقايت كه چيزي نوشته‌اند و اجازه داده‌اند كه اسمشان را ببري جواب بدهي، اما يادت مي‌افتد كه براي اين كار صفحه‌اي پيش‌بيني نكرده‌اي. بايد صفحه‌اي را حذف كني تا جاي نامه‌ها باز شود، اما كدام صفحه را حذف كنم؟ به كه بگويم ننويس تا «پاسخگو» بنويسد؟ جاي چه كسي را بايد تنگ كنم تا مجال خودم براي پاسخ‌گفتن بيشتر شود؟ اين همكاران لاكردار من هم كه هيچكدام داوطلب نشدند براي اين صفحه‌نامه... فقط خدا خير بدهد به علي‌رضا اشراقي كه قدري كمتر نوشت تا من لااقل اين توضيحات را بدهم و وعده دهم به هفته بعد كه پاسخگو، نامه‌هاي پرمهرتان را پاسخ گويد. يا حق.

صبحانه در تيفاني
سلاخي که به قناري دل بسته بود
 اصغر قاسمي

ما آدم‌ها در برخورد با آدم‌هاي ديگر اسير نگاه خودمان هستيم. عينک تجربه و ذهنيت‌هاي خودمان را مي‌گيريم جلوي چشممان و نگاه مي‌کنيم به اين همه آدمي که دور و برمان هستند و اسمشان را گذاشته‌ايم پدر و مادر و خاله و عمو و همسر و رفيق و همکار. چاره‌اي هم نيست. خودمان را  بکشيم هم گرفتار اين حصاريم. همانگونه که شريعتي از چهار زندان آدمي ياد مي‌کرد... بين ما تا حقيقت شخصيمان هم گاهي  فاصله خوفناکي به اندازه حصار بينش ماست. گاهي دست و پا مي‌زني که به دنياي بچه‌ات راه پيدا کني يا به قلعه بلند تنهايي معشوقه‌ات نقب بزني اما عاجز مي‌ماني. مي‌ماني پشت حصار محدوديت‌هايي که آدم بودن ما مستلزم آن است. انگار ما آدم‌ها هر کدام جزيره‌اي باشيم در منتهي‌اليه تنهايي خويش که از دوردست‌ها مثل رابينسون کروزوئه با ايما و اشاره با جزيره بغلي که برادرمان است يا دشمن‌مان، سعي مي‌کنيم ارتباط بگيريم و خودمان را حاليش کنيم و او را آنگونه که هست بفهميم اما گاهي با چنان فضاحتي در اين تلاش شکست مي‌خوريم که مي‌شويم مثل نقاشي که روبه‌روي مدلش نشسته تا چهره‌اش را نقش بزند و قلم مي‌زند و قلم مي‌زند و در پايان مي‌بيند زن زيبايي که نقش کرده تنها آن مدلي بوده که او در ذهن خود ساخته بوده و بيچاره مدلش زن هشتاد‌ساله‌اي‌ست با موهاي سپيد و پوستي شياربسته در مسير روزگار و نگاهي بي‌فروغ که به جاي برق زندگي دلضربه انتظار مرگ در آن است و چه سوءتفاهم ناجوري‌ست.

گاهي هم برعکس است. به قول مولوي: پس بد مطلق نباشد در جهان/ بد به نسبت باشد اين را هم بدان.

البته من نمي‌خواهم بگويم بد مطلق در جهان نيست. مگر مي‌شود گفت که هيتلر با چهار ميليون کشته‌اي که در جنگ جهاني دوم روي دست آدميزاد گذاشت خوب است؟ حتي خود اگر چند صفت انساني هم در وجودش باشد. نمي‌خواهم بگويم که به هر بدي اگر به گونه‌اي ديگر نگاه کني، مي‌شود خير مطلق. هرگز. اما گاهي به آدم‌هايي که توي محيط کارت يا در خانواده و دوستانت که ازشان بدي ديده‌اي و بدت را خواسته‌اند و کينه‌شان را به ‌دل گرفته‌اي، وقتي با تلاش زياد و با هر جان‌کندني است از حصار بينش بشري خودت بالا مي‌روي و جاي طرف مي‌نشيني، مي‌بيني که اگرچه نمي‌تواني بدي‌اش را بپذيري اما در گناهکاري‌اش درکش مي‌کني و مي‌فهميش... نمي‌شود اينها را راحت گفت. حتي من که الان دارم اين حرف‌ها را بهتان مي‌زنم، حس مي‌کنم که از جزيره خودم چه جاني بايد بکنم تا شما با ايما و اشاره حرفم را بفهميد. مفتعلن مفتعلن کشت مرا. چه دست و پايي زده‌اند اين همه شاعر و نويسنده در تاريخ که با آدم‌ها حرف بزنند. من مي‌دانم که بعضي حرف‌ها از آفتاب روشنترند و «گفت بي‌کلام شيرين‌تر است» و  آدم ممکن است به جايي برسد که سرشار شوق از شکستن حصارهاي بشري خويش با دوستش يا مخاطبش بگويد:

«حرفي به من بزن

من در پناه پنجره‌ام با آفتاب رابطه دارم»

اما مگر چند درصد حرف‌ها و فهم‌هاي ما از اين جنس است؟ چند درصدمان توانسته‌ايم به اين چنين حرف‌هايي از جنس يقين دست پيدا کنيم؟

ما آدم‌ها اغلب ذهن بدون انعطافي داريم. ذهن ما نمي‌‌تواند خوب رويا ببافد و در يک خط عمودي که عمري‌ست به آن عادت کرده حرکت مي‌کند و محيط را بر آن اساس تحليل مي‌کند و قضاوت مي‌کند و به اتهام مي‌کشد.

در قصه‌هاي شرق مي‌دانيم که صورتگران چيني چه حرفه پر رمز و راز و عارفانه‌اي دارند. در يکي از اين قصه‌ها آمده که روزي استادي به صورتگر جوان که از کودکي صورتگري‌اش آموخته، مي‌گويد براي آنکه آخرين رموز صورتگري را بياموزي بايد بروي زيباترين لبخند جهان را بيابي. جوان مي‌رود سال‌ها مي‌گردد و مي‌گردد و در اين راه موي سپيد مي‌کند اما آنچه مي‌جست را نمي‌يابد.

افسرده بر ميدان شهر نشست و زانوانش را در بغل گرفت. پيري بر او تجلي کرد و نشان کويي را داد که آنچه مي‌جويي در فلان منزل است. جوان که اکنون پير بود، رفت و کودکي را ديد که لبخند زلالي  چهره‌اش را پر کرده بود. لبخند را نقش کرد و پيش استاد برد. استاد گفت حالا برو و پليدترين چهره را بياب و نقش کن. صورتگر رفت و گشت و گشت تا سال‌ها بعد بر سر همان ميدان آن پير فرزانه بر او تجلي کرد و نشان کويي ديگر را به او داد. ديد در آن کوي زنداني وحشت‌انگيزي را به بند کشيده‌اند که از نعره‌هاي خشمگينش همه چون بيد بر خويش مي‌لرزند. به او نصيحت کردند که پيش مرو که پيش اين مرد جان آدمي به ريگي هم نمي‌ارزد.

مرد اما پيش رفت و در زندان گشود و در تاريکي زندان که به کورسوي نور روزنه‌اي روشن مي‌شد، ديد که صاحب اين چهره پليد همان کودکي‌ست که روزگاري زيباترين لبخند جهان از آنش بود. چند درصد از ما مي‌تواند در چهره فرشته‌اي را تصور کند که در نهاد يک مجرم، يک رذل پليد به خواب رفته است؟

ما به‌سختي مي‌توانيم ذهنمان را به تصويري که از آدم‌ها خو گرفته است تغيير دهيم. آدم پليد، هميشه برايمان پليد است، حتي خود  اگرچه اين شعر شاملو را زمزمه کنيم که: «سلاخي مي‌گريست/ به قناري کوچکي دل باخته بود»

ما آدم‌ها ذهن بيرحمي داريم چرا که ذهن بي‌رويايمان کمتر مي‌تواند به مدد بال‌هاي تخيل از حصار عادت‌هاي ذهني‌مان پر بگيرد و به فراسوي محدوديت‌هاي انساني بال بگشايد و بنشيند در جايگاه يک انسان مجرم، يک دردمند بيچاره، يک دشمن.

ذهن بي‌رويايمان همه جهان را با عادت‌هاي خويش مي‌سنجد. ذهن بي‌رويا هر آنچه را که با چارچوب‌هايش جور نيايد به اتهام مي‌کشد و محکوم مي‌کند. و فکر کنيد که چه حقايقي پشت حصارهاي ذهني‌مان دست و پا مي‌زنند و جان مي‌کنند.

درس‌هايي در نگارش
هر که گفت، اعدامش کنيم
 کورش علياني

بنا بود اينجا نوشتن تمرين کنيم و کنارش کمي حرف نظري بزنيم، اما من تا حالا ديکتاتورمنشانه يک‌سره حرف نظري زده‌ام و حتي پاي ارسطو را هم وسط کشيده‌ام. ويتگنشتاين و فوکو و چند فيلسوف ديگر هم توي صف‌اند که بپرند وسط بحث‌هاي ما. همين‌جا است که نااميدي يقه آدم بي‌صبر را مي‌گيرد. آدم بي‌صبر مشکلات واقعي دارد و دنبال راه‌حل‌هاي واقعي مي‌گردد و تصورات هورقليايي به دردش نمي‌خورد. بحث‌هاي نظري عميق در باب نسبت آزادي و دموکراسي به چه درد کسي مي‌خورد که قاضي قرار بازداشتش را صادر کرده و تا وثيقه نياوري، نمي‌تواند از بازداشت خلاص شود؟

يکي از مشکلات عملي‌اي که مردم زياد با آن سر و کار دارند و مي‌پرسند چه کارش بايد کرد «در رابطه با» است. آن برنامه‌هاي تلويزيوني «ننويسيم فلان و بنويسيم بهمان» را يادت هست؟ کاملاً به درد حل مشکلات عملي مي‌خورد. هم «نکن» داشت و هم «بکن». کسي را سرگردان نمي‌کرد. اما بحث نظري از اول تا به آخر سرگرداني است. سوال دنبال سوال مي‌آيد و تکليف هيچ چيز معلوم نمي‌شود.

چرا مي‌گويند ننويسيم «در رابطه با»؟ مي‌گويند اين عبارت سابقه استعمال ندارد. مي‌گويند استفاده از اين عبارت گرده‌برداري است. «گرده‌برداري» يعني چه؟ يعني کپي کردن. مي‌گويند پشت سر هم چيدن اين سه واژه در زبان فارسي معمول نبوده و از زبان‌هاي ديگر وارد فارسي شده است. اما مگر «به نام خدا» و «خوش آمدي» از زبان‌هاي آرامي و انگليسي وارد فارسي نشده‌اند؟ درواقع چه عيب دارد که ترکيبي از زباني وارد زباني ديگر شود؟ ترکيب جديد که چيزي از زبان کم نمي‌کند، احتمالاً اگر کاري کند، زبان را کارآمدتر مي‌کند. اين بد است؟

مي‌گويند ممکن است ترکيب جديد به ساختارهاي زبان آسيب بزند. وقتي تو چيزي را وارد زبان مي‌کني، تنها آن چيز وارد زبان نمي‌شود، بلكه حواشي‌اش هم وارد زبان مي‌شوند، يا اگر هم وارد نشوند به زبان نزديک مي‌شوند. به اين استعداد همراه آوردن حواشي، مي‌گويند پايانه‌هاي زباني. يکي از پايانه‌هاي زباني «پاسخ مقتضي» است. مثلاً وقتي تو ترکيب «خسته نباشي» را به زبان فارسي وارد مي‌کني (اين ترکيب واقعاً بيش از پنجاه سال عمر ندارد)، من که اين را از تو مي‌شنوم بايد جوابي برايت پيدا کنم. نه جوابي مثل جواب سوال، بلكه جوابي که از پيش آماده باشد و من سريع و بي فکر کردن بگويمش؛ جوابي شبيه «سلامت باشي» يا «دل‌بسته نباشي». معمولاً پايانه‌هاي زباني ترکيب‌هايي که از زبان‌هاي ديگر وارد مي‌شوند، به صرف و نحو آن زبان مربوط‌اند. مثلاً وقتي ترکيب « ايالات متحده» را در برابر «united states» مي‌سازيم، درواقع داريم اين ترکيب را از زبان عربي‌اي که در ذهنمان داريم وام مي‌گيريم. چرا در ذهن؟ چون عرب‌ها مي‌گويند «الامم المتحده» و نه ايالات متحده. اما به هر حال اين ترکيب از زبان عربي خيال ما وارد فارسي مي‌شود و در زبان فارسي تنشي ايجاد مي‌کند. چه تنشي؟ اينکه مي‌گويي «ايالات متحده» و نمي‌گويي «ايالات متحد» براي اين است که مي‌خواهي يک قاعده عربي را رعايت کني؛ قاعده‌اي به نام مطابقه صفت و موصوف در جنسيت. اين قاعده مي‌گويد براي موصوف مونث بايد صفت مونث به کار برد. اين قاعده را طبعاً در زبان عربي راحت به کار مي‌برند و مفيد هم هست، اما در فارسي نه راحت است و نه مفيد. در فارسي واژه‌ها جنسيت ندارند و جز جنسيت فيزيولوژيک جنسيت ديگري وجود ندارد؛ زبان فارسي خورشيد و ماه و در و تخته را نر و ماده نمي‌بيند.

به همين دليل تلاش براي رعايت قاعده مطابقه صفت و موصوف، نافرجام و بي‌فايده و گاه تنها فخرفروشانه است. يادت هست تا چند سال پيش بهمن که مي‌رسيد، مجري‌هاي راديو و تلويزيون همه از «دهه مبارکه فجر» صحبت مي‌کردند؟ چند سالي است که به آنها گفته‌اند به جاي «دهه مبارکه» بگويند «دهه مبارک». بامزه اينجا است که اصلاً «دهه» مونث هم نبود و حتي با رعايت آن قاعده، نيازي نبود که به جاي مبارک بگويند مبارکه. اين همان چيزي است که بهش مي‌گويم تلاش فخرفروشانه بي‌حاصل. فخرفروشي يا تلاش بي‌حاصل خودش عيبي ندارد. آدم حق دارد هر طور مي‌خواهد رفتار کند و تا به ديگران ضرر و آسيبي نرسانده باشد، نمي‌توان از اين کار بازش داشت. اما مشکل اين است که وقتي من توان محدود انساني‌ام را در به کار بردن زبان، صرف چنين تلاش‌هايي مي‌کنم، ديگر توان چنداني براي اين ندارم که ارتباطم با طرف صحبتم را بهتر کنم. درواقع بيشتر به فکر آرايش گفتار و نوشتارم خواهم بود، تا به فکر انتقال پيام. اين اگر عمومي شود، صدمه‌هاي جبران‌ناپذيري به زبان خواهد زد.

يک نکته ديگر را هم فراموش نکن. صرف و نحو زبان‌هايي که از يک خانواده هستند، شبيه هم است. چنين زبان‌هايي وقتي به هم واژه و ترکيب قرض مي‌دهند، دردسر کمتري مي‌کشند. خاستگاه عبارت «در رابطه با» زبان‌هاي هندواروپايي است که فارسي هم از همين دسته زبان‌ها است. بنابراين، شايد وارد شدنش به فارسي چندان ترسناک نباشد. باز هم به اين ماجرا خواهيم پرداخت. اما فعلاً کساني را که مي‌نويسند و مي‌گويند «در رابطه با» اعدام نکنيم.



در دفاع از روشنفکري
آقا اجازه هست بگيم؟
لطفاً نباشيد
مجمع سينماگران زنده و صدادار
سايه‌هاي سنگين نياکان فراموش‌شده ما
سون‌آپ
پرده‌پوشي در بازار خودفروشي
اي برادر کجايي
سلاخي که به قناري دل بسته بود
هر که گفت، اعدامش کنيم

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام