894 شماره
يكشنبه، 10 تير 1386
صفحه نخست :: جنگ انديشه :: ويژه اسماعيل سعادت
گپ و گفتي با اسماعيل سعادت
ستوده باد رنج ستوده باد شادي

منير پنج تني؛ پرسش هايي از اين دست که چه غذايي دوست داريد و پيتزا مي خوريد يا نه، به درد هرکجا بخورد قاعدتاً به سبک و سياق حوزه انديشه نمي آيد. اما وقتي کنار اسماعيل سعادت مي نشيني و از پشت آن همه کاغذ و کتاب تلنبار شده روي ميزش در فرهنگستان زبان و ادب فارسي، هشتاد سال تاريخ را مرور مي کني، احتمالاً دق مي کني اگر نداني که اين اسماعيل سعادت در تمام اين سال ها چه مي کرده و چه مي خورده که اسماعيل سعادت شده.

اسماعيل سعادت بيشتر اوقاتش را در منزل مي گذراند. او در منزل چه مي کند، به چه کاري اشتغال دارد؟

من در منزل ميزي از اين بزرگتر دارم که هميشه مقدار زيادي از کارم را در خانه و روي آن ميز انجام مي دهم. مي توانم بگويم بيش از دوسوم کارم در خانه انجام مي شود چون در اينجا بخشي از وقتم صرف کارهاي اداري مي شود. اين روزها مشغول انجام کارهاي دانشنامه هستم که احتمالاً تا يکي، دو روز آينده به پايان خواهد رسيد.

وقتي از فرهنگستان به منزل مي رويد برنامه تان را چگونه تنظيم مي کنيد؟

تا حدود ساعت 5 استراحت مي کنم بعد کارم را شروع مي کنم تا ساعت 10 و گاهي هم بيشتر.

 چه ساعتي از خواب بيدار مي شويد؟

حدود ساعت 5/4-4 از خواب بيدار مي شوم، به پارکي که در نزديکي منزلمان است مي روم و حدود 45 دقيقه پياده روي مي کنم، گاهي هم با خانمم مي روم.

استاد، در پارکي که پياده روي مي کنيد بچه ها هم هستند، شما اگر خانم و آقايي به سن خودتان ببينيد يا کودکي که در حال بستني خوردن است توجه تان به کدام بيشتر جلب مي شود؟

من وقتي پيرمردي را مي بينم خودم را به ياد مي آورم و وقتي کودکي را مي بينم ياد روزگار کودکي خود مي افتم ولي چيزي که خوشحالم مي کند اين است که فرهنگ ورزش در مملکت ما خيلي جا افتاده است و مخصوصاً خانم ها با علاقه زيادي راه پيمايي مي کنند.

بيشتر چه جور غذايي مي خوريد؟ به چه غذايي بيشتر علاقه داريد؟

من به علت بيماري گوارشي مجبور به رعايت رژيم غذايي خاصي هستم، ولي عسل جزء غذاهاي اصلي من است و گاه به شوخي مي گويم که من جزء جانوران عسل خوارم. ظهرها هم اکثراً کمتر بي روغن مي خورم با جوجه کباب.

پيتزا و لازانيا دوست داريد؟

پيتزا اصلاً نخورده ام، شايد هم اگر بخورم اصلاً دوست نداشته باشم.

استاد حالا يک بار امتحان کنيد.

نه، نمي خورم، چون اگر بخورم به خاطر ناراحتي گوارشي که دارم تا يک هفته بايد جواب پس بدهم.

به چه هنري علاقه داريد؟

به خوشنويسي علاقه دارم مخصوصاً به خط نستعليق و عقيده دارم حافظ را بايد با خط نستعليق نوشت. من حافظ خيلي دوست دارم و اگر به خط نستعليق نوشته شود بيشتر لذت مي برم، من از تماشاي خط خوش سير نمي شوم.

موسيقي چطور؟

من موسيقي کلاسيک را نمي فهمم ولي از موسيقي هاي محلي و سنتي لذت مي برم چون احساس مي کنم اين فرهنگ جزيي از فرهنگ ما است.

و نقاشي؟

نقاشي کلاسيک را دوست دارم ولي نقاشي مدرن را خيلي نمي فهمم. من از کوبيسم چيزي نمي فهمم.

با چه کساني در دانشگاه هم دوره بوديد؟

در دوره ليسانس با آقاي نجفي، مرحوم هوشنگ اعلم و همين طور عبدالله توکل و در دوره فوق ليسانس با دکتر فريدون بدره اي.

چند بچه داريد؟

دوتا دختر. دختر بزرگم متخصص چشم پزشکي است و دختر کوچکم دندان پزشک است.

آيا فرزندان تان به ادبيات علاقه مند هستند؟

دختر کوچکم به ادبيات علاقه مند است و تاکنون دو مجموعه شعر هم چاپ کرده است.

خانم تان چطور؟

همسرم خانه دار است. من کتاب در آسمان را به او تقديم کردم. او به من اين امکان را مي دهد که بتوانم کار کنم.

به نظر شما فيلسوف بودن کار سختي است؟

کار سخت؟ گمان نمي کنم کار سختي باشد. مهم اين است که آيا کساني که فلسفه مي دانند در تفکر فلسفي خودشان زندگي مي کنند يا نه؟ نه، کساني که در فلسفه خودشان زندگي مي کنند خيلي کمند. اما کسان اندکي را مي شناسم که دائم در تفکر فلسفي اند و از مقالات فلسفي آنها پيداست که همواره در جست وجوي حقيقت اند.

بهتر بگويم کمند کساني که در تفکر فلسفي خودشان زندگي مي کنند و دائم در جست وجوي حقيقت اند و هرچه مي نويسند و بيان مي کنند از روي تفکر است. به طور کلي به نظر من دانش براي اين فضيلت است که دانشمندان در دانش خود زندگي کنند. دانش بايد گوهر انساني را پرورده کند و اگر چنين نکند فايده اي ندارد. سعدي مي گويد؛ چون عمل در تو نيست ناداني يعني اگر بسيار بداني و بتواني هر سوالي را پاسخ دهي ولي از دانش خود بهره معنوي نبرده باشي، دانشت بي فايده است. در ادب ما درباره اين مساله بسيار سخن گفته شده است و نيازي نيست که درباره آن به استدلال متوسل شويم.

اگر بنا باشد زندگي را از سر بگيريد چه رشته اي را براي تحصيل انتخاب مي کرديد؟

اگر بنا باشد زندگي را از سر بگيرم به همين ترتيبي که بوده شروع مي کنم. زندگي من توام با رنج بوده. من به سختي توانستم تحصيل کنم. پدرم را در کودکي از دست دادم. در آن زمان مخصوصاً در شهرهاي کوچکي مثل خوانسار، تحصيل چندان طرفدار نداشت، همين که کسي خواندن و نوشتن و حساب کردن مي آموخت، مجبور بود يا مجبورش مي کردند که به دنبال کسب نان برود. پيداست که در شرايطي که من داشتم، درس خواندن برايم خيلي دشوار بود. دبستان را که تمام کردم مجبور شدم يک سال ترک تحصيل کنم چون در خوانسار دبيرستان نبود. بعد سال اول دبيرستان داير شد ولي باز براي سال سوم مجبور شدم به اصفهان بروم. وقتي که برگشتم مشکلاتم بيشتر شد. کم مانده بود که ترک تحصيل کنم ولي خوشبختانه سال اول دانشسرا در گلپايگان تاسيس شد. من در آنجا درس خواندم. سال دوم دانشسرا را تهران خواندم. در آن زمان تعهد پنج سال خدمت آموزگاري داشتم و ضمن تدريس آموزگاري تحصيل هم کردم. ابتدا قصد داشتم در کنکور حقوق شرکت کنم ولي چون نتيجه امتحانات ششم ادبي را ديرتر دادند در اين فاصله کنکور حقوق گذشت و من نتوانستم شرکت کنم. ناگزير در رشته زبان فرانسه شرکت کردم و قبول شدم، پس از اينکه از دانشکده فارغ التحصيل شدم دبير دبيرستان ها شدم و روي هم رفته مدت بيست سال تدريس کردم. در آن زمان مرکزي به نام تهيه مواد خواندني براي نوسوادان با شرکت وزارت فرهنگ و انتشارات فرانکلين تاسيس شد. من به اين مرکز منتقل شدم. در اين مرکز مجلات کمک آموزشي منتشر مي شد. اول دو مجله به نام پيک نوآموز و ديگري پيک دانش آموز تاسيس شد که من در آنجا سردبيري پيک دانش آموز را به عهده گرفتم. در سال هايي که در اين مرکز کار مي کردم در دانشگاه تهران رشته فوق ليسانس زبان شناسي تاسيس شد. من با دوستم آقاي دکتر بدره اي در اين رشته ثبت نام کردم و در سال آخر بورس تحقيقاتي از يونسکو به من داده شد که به فرانسه رفتم و تا زمان بازنشستگي در آن مرکز مشغول کار شدم. بعد از بازنشستگي به مرکز ويرايش و توليد فني که با کمک دانشگاه تهران و فرانکلين تاسيس شده بود، رفتم و تا زمان انقلاب در آنجا کار کردم. بعد از انقلاب به مرکز نشر دانشگاهي منتقل شدم که در آنجا سردبيري مجله معارف را به عهده داشتم. بعد از اينکه به عضويت پيوسته فرهنگستان در 1378 انتخاب شدم سرپرستي دانشنامه زبان و ادب فارسي را به عهده گرفتم. به هر حال با مشکلات بسيار درس خواندم. وقتي مقايسه مي کنم خودم را با بچه هاي امروز که تمام امکانات تحصيل را دارند و تحصيل را رها مي کنند بسيار متعجب مي شوم. بزرگترين مشکل من در آن زمان مخالفت بزرگتر ها با ادامه تحصيل من بود. آخر در آن زمان تحصيل ارزش اجتماعي نداشت چون خانواده ها معتقد بودند که ما هرچه زودتر بايد وارد بازار کار شويم ولي الان خيلي خوب است. حتي کساني که سواد ندارند سعي مي کنند فرزندانشان را به بالاترين درجه تحصيلي برسانند. در پاسخ شما بايد بگويم اگر مي خواستم زندگي را از نو شروع کنم همين طور شروع مي کردم، با همه سختي ها و رنج هايش چون همين رنج خودش موفقيت است. در مقدمه کتاب زندگي ميکل آنژ عبارتي دارد که شايد همان دليل تصميم من به ترجمه کردن آن بوده است. رومن رولان مي گويد؛ «ستوده باد رنج، ستوده باد شادي/ اين و آن خواهران يکديگرند.» من هم در رنج زندگي خودم را با ميکل آنژ شريک مي دانم. دوست دارم برايتان خاطره اي تعريف کنم از دوران کودکي. وقتي قرار بود عکس بگيرم، روبه روي آن دوربين هاي قديمي مي نشستم. از اول که عکاس دوربين و ما را آماده مي کرد من گمان مي کردم نبايد پلک بزنم و فقط با چشم هاي باز به روبه رو خيره مي شدم. اين شد در لحظه اي که عکس گرفته مي شد از چشمان قرمز من اشک جاري مي شد به همين خاطر تمام عکس هاي سياه و سفيد و کمرنگي که از دوران کودکي دارم همه با چشم هاي گريان است.

ترجمه را از کي شروع کرديد؟

با ترجمه زندگي ميکل آنژ از رومن رولان شروع کردم. سي ساله بودم که تصادفاً به اين کتاب متن فرانسه برخوردم، اين کتاب را خواندم و بسيار در من تاثير گذاشت. احساس کردم زندگي من بي اندازه به زندگي او شبيه است. نه از نظر هنري بلکه من با رنج هايي که او در زندگي کشيده بود احساس همدردي کردم و کتاب ترجمه شد. ولي هيچ فکر نمي کردم اين کتاب را منتشر کنم. در آن زمان يکي از دوستان ما آقاي نجفي تازه کتابفروشي نيل را داير کرده بود. ايشان پسنديد و کتاب را چاپ کرد تا سال بعد مجله سخن تصميم گرفت به بهترين هاي سال جايزه بدهد. خود نيل آن کتاب را فرستاد و در سال 1334 جايزه بهترين کار را گفت. بعد تشويق دوستانم انگيزه شد تا به کار ترجمه ادامه دهم. بايد بگويم من ترجمه را انتخاب نکردم، ترجمه من را انتخاب کرد. ترجمه کردن براي مزاياي تجربه نبود بلکه صرف ترجمه کردن من را راضي مي کرد. در آن زمان ما همين اندازه که مقاله يا کتاب مان چاپ مي شد خوشحال بوديم. اين براي ما بالاترين دستمزد بود. ولي الان وقتي مي خواهند مقاله اي بنويسند مي پرسند کلمه اي چند.

به نظر شما چرا چنين شده است؟

شايد زندگي سخت تر شده، مسووليت ها بيشتر شده، در حالي که در زمان کودکي وقتي من در خوانسار بودم نيازها به گونه اي ديگر بود. خوانسار جاي سردسيري در يک دره است که وقتي برف مي بارد ارتباط خوانسار با اطرافش قطع مي شود. در آن زمان نيازهاي زندگي عبارت بود از گندم سال، سوخت سال و علوفه چون هر خانه گاوي داشت و هر خانواده اي که اين سه چيز را فراهم مي کرد بي نياز مي شد. در آن موقع اگر مي خواستيم برويم بازار پياده مي رفتيم و همه چيز به همين راحتي تهيه مي شد ولي الان نيازها بيشتر شده.

نيازها بيشتر شده يا ما نيازمندتر شديم. آن چيزي که از قديمي ها شنيديم اين بوده که با رفع همين نيازهاي ابتدايي همه خوشحال و راضي بودند. ولي انگار الان ما زياد خوشحال نيستيم حتي اگر نيازهايمان برآورده شود؟

بله، همين طور است. در گذشته همه شاد و راضي بودند. ولي خب امروز نيازها بيشتر شده. يک جوان براي اينکه بتواند زندگي کند بايد بيشتر تلاش کند.

ياد بعضي نفرات
 محمدجعفر ياحقي
از بعضي نام ها آدم بي اختيار خوشش مي آيد، خوش آمدن دليل نمي خواهد يا دست کم دليل تام نمي توان براي آن اقامه کرد. کم نيستند نام هايي که تحسين ما را برمي انگيزند. اما نمي دانم هيچ گاه شده است که نامي براي شما احترام انگيز باشد بي آنکه دليلش را بدانيد. براي من برخي نام ها علاوه بر زيبايي احترام انگيز بوده است. «اسماعيل سعادت» از آنها است. دليلش را از من نخواهيد. من از نام اسماعيل سعادت خوشم مي آمد و به آن احساس احترام مي کردم. اينکه اسماعيل براي من قرباني را تداعي مي کند و اخلاص پدري را بر بالين پسري، البته مي توانست برايم احترام انگيز باشد و نيز «سعادت» که همه در آرزويش بوده ام و هميشه برايم آرزو شده بود از سوي آنها که دوستم مي داشتند. اما همه قضيه اين نبود.

در دست اسماعيل سعادت، حتي آن روزهايي که هرگز او را نديده بودم، قلمي مي ديدم که در وادي صداقت حرکت مي کرد. دلم مي خواست بر آن قلم بوسه بزنم و رفتار خوشش را با صداي بلند تحسين کنم. بخشي از احترامي که نشر دانش در سال هاي دهه شصت و هفتاد در نگاه من داشت به نام هاي خوش آهنگي از قبيل «اسماعيل سعادت» باز بسته بود. ترجمه را کاري خطير و شگردي شيرين و دلاويز مي ديدم، براي آنکه در ميان مترجمان پيرفراز نامي به حرمت «اسماعيل سعادت» خودنمايي مي کرد. وقتي مجلد اول فرهنگ آثار درآمد، همتي بدرقه راهش بود که واژه «سعادت» را بر سر داشت. جلد ششم اين گنجينه که درآمد اعتقادم به سعادتي که از آن زبانه مي کشيد بيشتر شد. نبايد مي پنداشتم که ترجمه متن هاي فرنگي رام سعادتي بودند که من مي شناختم. وقتي کتاب مساله اختياري در تفکر اسلامي و پاسخ معتزله به آن به دستم رسيد، ديدم که کلام و فلسفه اسلامي هم دست آموز سعادتي هستند که من مي شناسم. دانشنامه زبان و ادب فارسي فرهنگستان اينک بايد بر خود ببالد که سعادتمندانه از کيفيت و کميت آن مراقبت مي شود. دلسوزگي و اخلاص را سعادت به اين دانشنامه بلنداختر ارزاني مي دارد تا بپايد و ببالد. براي اين دانشنامه در سايه سار سعادت پايندگي و بالندگي آرزو دارم.
دوست نجيب من
 رضا سيدحسيني
آنچه درباره اسماعيل سعادت دوست فرهيخته و نجيبم مي توانم گفت اين است که او فردي استثنايي است. حقيقت است که نظير سعادت در دنيا بسيار کم پيدا مي شود. توضيح قضيه کمي دشوار است ولي من در اين مختصر خواهم کوشيد که با اشاره به برخي از خصوصيات او دلايلي بر اين ادعا ارائه کنم. سعادت مردي است ريزنقش، بسيار آرام و کم سخن و مبادي آداب. چنين آدمي در وهله اول به نظر بسيار نرم و آسان گير جلوه مي کند. اما قضيه کاملاً برعکس اين است. سعادت آدمي است بسيار سختگير. هم در مورد کاري که به عهده مي گيرد و کساني که در اين کار با او همکاري دارند و هم با خودش. دوستاني که با اسماعيل سعادت سروکار دارند و در جلساتي با او مي نشينند، مي دانند که او لب به آبميوه و نوشابه گازدار و حتي چاي غليظ نمي زند و معمولاً براي او يک ليوان بزرگ چاي بسيار کم رنگ مي آورند.

غذاهاي مختلف و متنوع هم نمي خورد جز يک تکه کوچک کباب برگ با کمي برنج... و اما درباره کار کردن او؛ آدم هاي سختگير معمولاً بايد کم کار باشند ولي سعادت هم سختگير است و هم پرکار. در مدتي بيش از ده سال براي تنظيم و انتشار فرهنگ آثار با هم همکاري داشتيم، اسماعيل سعادت در عين حال که يکي از چهار عضو هيات علمي بود و در کار پذيرفتن يا نپذيرفتن کار مترجمان و ويرايش آثار رسيده با ساير اعضاي هيات علمي همکاري داشت، خودش عملاً پرکارترين مترجم فرهنگ آثار بود و با توجه به حروف اول اسم او (ا.س.) در پاي مقالات فرهنگ آثار مي توان به اين نتيجه رسيد که شايد بيش از يک جلد از اين شش جلد عظيم را او ترجمه کرده است.

ناگفته نماند مقالاتي که براي ترجمه به سعادت داده مي شد اغلب مقالات آساني نبود و بيشتر مقالاتي در حد آقاي سعادت بود.

البته وقتي آقاي سعادت نيز مانند دو عضو ديگر هيات علمي (آقايان سميعي و نجفي) به عضويت فرهنگستان زبان و ادب فارسي درآمدند و من عملاً دست تنها ماندم اگر همکار فرهيخته ديگرمان خانم مهشيد نونهالي به داد من نمي رسيد و او نيز گذشته از کار ويرايش شايد بيش از يک جلد از فرهنگ آثار را ترجمه نمي کرد من کارم زار بود.

در هر حال کار فرهنگ آثار به پايان رسيد و آقاي سعادت در فرهنگستان زبان و ادب فارسي کار مديريت تاليف و انتشار «دانشنامه زبان و ادب فارسي» را به عهده گرفت که دقت و سختگيري در آن از حد گذشته است.

اين همه دقت فقط از آدمي مثل سعادت برمي آيد زيرا در برخي از مقاله ها ميزان ارجاعات به حدي است که مانع خواندن مقاله به رواني مي شود و اين باز همانطور که گفتم نشانه اي از انعطاف ناپذيري فردي مانند اسماعيل سعادت است و کمتر مي توان کس ديگري را يافت که اين همه دقيق و سختگير باشد. در هر حال کاري به اين سترگي مردي به اين بزرگي را هم براي مديريت مي طلبيد که يافته است.

اما اسماعيل سعادت در کنار همه اين کارهاي بزرگ و نيز سردبيري مجله گرانسنگ معارف در طول ساليان دراز کار ترجمه آثار مهم را نيز ادامه مي دهد؛ از قبيل آثار ارسطو و اخيراً نيز جلد چهارم تاريخ فلسفه بريه و من مترجم که کمتر آثار ترجمه شده را از دل و جان مي پذيرم، اکنون با خواندن کتاب اخير چاره اي ندارم که به آقاي سعادت مرحبا بگويم و اعتراف کنم که گاهي از اين همه نجابت و تواضع او در برابر مدعيان حراف و کم مايه لجم مي گيرد. عمرش دراز باد و آثارش فراوان.
ظرافت بيان و دقت نظر
 احمد سميعي (گيلاني)
اسماعيل سعادت با احاطه بر زبان فرانسه و برخورداري از سلامت ذوق و ظرافت بيان و دقت نظر در ترجمه به ويژه ترجمه متون فلسفي و پشتکار و مداومت شگفت انگيز و قوه تمييز کمياب در ارزش سنجيً فرآورده هاي مکتوبً تحقيقي، طي 20 دوره، تا همين يکي دو سال اخير، به سردبيري مجله وزين معارف اشتغال داشت. علاوه بر آن، در برهه اي ويرايش مجله نشر دانش را عهده دار بود.
اسماعيل سعادت در گفت و گو با شرق؛
بايد کلاسيک ها را ترجمه کرد

قرار ملاقاتم با اسماعيل سعادت ساعت 10 صبح بود، ولي بنا شد کارمان را زودتر شروع کنيم. ساعت 25/9 دقيقه وارد اتاقش در طبقه سوم ساختمان فرهنگستان زبان و ادب فارسي شدم. از راهروهاي سفيد گذشتم و خانم منشي به آرامي به در نواخت. صداي مهرباني به گوشم رسيد که خيلي آشنا و خيلي دور بود. وقتي در باز شد روبه رويم ميز کار بزرگي قرار داشت که زير انبوهي از کتاب هاي سنگين مدفون شده بود. از در گذشتم و با احتياط به جلو سرک کشيدم. چهره انساني را ديدم که هر کدام از خطوط صورتش نقشي از خاطره سال هاي دور بود.

چقدر اين اتاق با اتاق هايي که اين روزها مي بينم فرق مي کرد. منظم، مرتب، به طوري که به يک اشاره مي توانستي هر چيزي را که اراده کني بيابي.

استاد با چهره خندان جلو آمد و متواضعانه من را پذيرفت. براي دقايقي به چشمانش نگاه کردم و بي اختيار پرسيدم؛ «استاد مزاحم وقت تون نشده باشم» گفت؛ سرم خيلي شلوغه، اکنون مشغول نمونه خواني مقالات جلد دوم دانشنامه زبان و ادب فارسي هستم که اميدوارم تا يکي دو ماه آينده منتشر شود.. بعد خيلي آرام و مهربان گفت؛ «قرار بود يک مصاحبه ساده باشد فارغ از پرسش هاي فلسفي، نکند مي خواهيد ما را توي ويترين بگذاريد» و بلند خنديد. به اصرار من قرار شد به سوال ها جواب بدهد البته فقط سوال هاي غيرفلسفي، و بقيه را با تامل بيشتري بررسي کند. مرتب تاکيد مي کرد کارم خيلي زياد و همه چيز دقيق و برنامه ريزي شده است. در آخر سماجت من نتيجه داد و من يکي يکي همه سوال ها را پرسيدم.



در نشست هفتگي شهر کتاب که درباره کتاب شما بود گفتيد دعوي فلسفه داني نداريد. شما با اين سخن به گونه اي راه را براي طرح پرسش هاي بيشتر مي بنديد، ولي با اين حال سوالاتي هست که به حوزه کتاب اخيرتان هم مربوط مي شود و مايلم از شما بپرسم. چرا مي گويند فلسفه قرن هفدهم بنياد فلسفه جديد است؟

من هم با اين سخن هم داستانم، زيرا بزرگترين فيلسوفان در اين قرن بودند. بيکن، دکارت، پاسکال، اسپينوزا، لايب نيتس که فلسفه بسيار عميقي دارد و بعد هم جان لاک که اين فلاسفه نه تنها در زمان خودشان بلکه در زمان هاي بعد هم تاثيرگذار بوده اند. ولي بايد بگويم که من اين کتاب را براي ترجمه انتخاب نکردم بلکه من کار مترجم هاي ديگر را ادامه دادم.

خواندن تاريخ فلسفه تا چه اندازه مهم است؟ آيا ناآشنايان به فلسفه بهتر است از تاريخ فلسفه شروع کنند و بعد به سراغ اثر اصلي فيلسوف بروند يا از اثر فيلسوف شروع کنند و در کنار آن تاريخ فلسفه بخوانند؟

هگل معتقد است که فلسفه را بايد در تاريخ فلسفه آموخت ولي همه فيلسوفان چنين اعتقادي ندارند. به نظر من تاريخ فلسفه بايد همپاي متون فلسفي فرا گرفته بشود زيرا مورخ فلسفه، فلسفه ها را جمع مي کند و از ميان آنها تاريخ فلسفه را توليد مي کند ولي ما براي آموختن فلسفه به هر دو نياز داريم. کسي که متون را خوانده باشد با تاريخ فلسفه متون را بهتر مي فهمد و کسي که تاريخ فلسفه خوانده باشد با متون تاريخ فلسفه را بهتر مي فهمد.

آيا خواندن تاريخ هاي فلسفه از مولفان مختلف باعث نمي شود تحت تاثير ذهنيت مولفان اين آثار قرار بگيريم و از انديشه هاي اصلي فيلسوفان دور شويم؟

وقتي متن اصلي فيلسوف را داشته باشيم و به مطالعه تاريخ فلسفه بپردازيم، تاريخ فلسفه را فقط به عنوان يک نظر مي خوانيم نه وحي منزل و حرف آخر.

اگر مورخ فلسفه خودش فيلسوف باشد مثل راسل، آن وقت مطالعه اين تاريخ فلسفه سخت تر خواهد بود؟

به هر حال حتي اگر مورخ فلسفه خودش هم فيلسوف باشد، باز هم فلسفه او در فلسفه فيلسوفان ديگر مورد نقد واقع مي شود، ولي ما نبايد به يک تاريخ فلسفه اکتفا کنيم چون در اين صورت فلسفه ما يک بعدي خواهد شد. زماني که مورخ فلسفه، فيلسوف باشد حتماً ما به آثار او عنايت بيشتري خواهيم داشت. جمله جالبي از يک متفکر فرانسوي است که مي گويد؛ فرهنگ، آن چيزي است که باقي مي ماند وقتي که انسان بسيار خوانده باشد و همه را فراموش کرده باشد. اين در مورد فلسفه هم صادق است. وقتي ما بسياري از آثار فيلسوفان را خوانده باشيم و همه را فراموش کرده باشيم آنچه باقي مي ماند دانش ما درباره فلسفه است. وقتي ما درباره چيزي قضاوت مي کنيم قضاوت ما حاصل خواندن است و آنچه در ذهن انباشته شده به ياري مي آيد، خوانده ها به ما ياري مي کند حال آنکه آنها را به ياد نمي آوريم. با داشتن شمٌ زماني است که ما قوه تشخيص پيدا مي کنيم و مي توانيم بين دو جمله تمييز دهيم.

به نظر شما مثله کردن جملات فيلسوف به شکلي که در بسياري از کتاب هاي تاريخ فلسفه مرسوم است با چه متغيرهايي ارتباط دارد؟ ملاک گزينش و حد زدن به آنها چيست؟

هر کسي چيزي مي خواند و مي پسندد يا بعضي عناصر بيشتر توجهش را جلب مي کند؛ به گمان من مورخ فلسفه بعد از خواندن آثار فلسفي به نگرش مي رسد که آن نگرش او را هدايت مي کند که از آنچه خوانده کدام را بيشتر اهميت بدهد و کدام را بيشتر معرفي کند و يا حتي نظر فيلسوف را نقد کند. آنچه مهم است اين است که مورخ فلسفه نبايد جانبدارانه قضاوت کند.

به نظر شما تاريخ فلسفه با ديگر تاريخ ها مثل تاريخ علم، تاريخ تاريخ يا تاريخ هنر چه تفاوتي دارد؟

وقتي مي گوييم تاريخ، منظور تاريخ وقايع و حوادث است. ولي تاريخ فلسفه تاريخ تفکر و تطور فکر است و اين دو متفاوت اند. البته فلسفه هم در بستر تاريخ مطالعه مي شود چون وقتي فيلسوف فکري مي آورد آن فکر منبعث از تحولات تاريخي زمان خودش است. به طوري که با خواندن فلسفه مي توانيم مقداري تحول تاريخي را دريابيم چنان که ادبيات و تاريخ هم چنين است، يعني آن آثاري که حاصل شده در يک بستر تاريخي به وجود آمده و آن آثار در حقيقت آينه آن تاريخ است و تاريخ اعم از تاريخ فلسفه و تاريخ ادبيات است.

اميل بريه از چه منظري و با چه رويکردي در اين کتاب به سراغ تاريخ فلسفه قرن 17 مي رود؟

من از اول گفتم که دعوي فلسفه داني ندارم و ظاهراً شما مي خواهيد من حرفم را پس بگيرم.

صرفاً به اين دليل که کتابي که شما ترجمه کرده ايد مربوط به اين قرن است...

من درباره اين سوال ها هيچ فکري نکردم و اين جواب ها مستلزم تحقق است. صادقانه مي گويم اين سوالات را از خوانندگان کتاب و منتقدين بپرسيد.

شما قبلاً گفتيد که ما نيازمند ترجمه متون کلاسيک مثل بعضي آثار ترجمه نشده ابن سينا هستيم. با توجه به اينکه زمان بسيار طولاني سپري شده ممکن است درباره دلايل اين ضرورت بيشتر توضيح دهيد؟

ما در درجه اول بايد آثار خودمان را به فارسي داشته باشيم و با اين تفکر از نزديک آشنا باشيم. من معتقدم وقتي مي گوييم آثار يونان و روم باستان به فارسي ترجمه شود بايد به طريق اولي آثار خودمان که به عربي است به فارسي برگردانده شود. يک دانشجوي فلسفه فرانسوي به ترجمه متافيزيک ابن سينا به زبان خودش دسترسي دارد. اما يک دانشجوي فارسي زبان فلسفه ترجمه فارسي اين کتاب را ندارد و بايد به کتاب عربي مراجعه کند. زبان عربي در قديم زبان علم ما بود. کسي که مي خواست تحصيل کند بايد زبان عربي مي دانست، ابن سينا مي خواست براي کل مسلمانان بنويسد پس به عربي نوشت و امروزه ما نياز داريم که اين آثار را به فارسي درآوريم. براي اينکه يک دانشجوي فلسفه آنقدر با عربي آشنايي ندارد که اين آثار را در متن اصلي شان بخواند.

با توجه به اينکه شما در حوزه فلسفه چند کتاب ديگر هم از جمله کون و فساد و در آسمان از ارسطو را ترجمه کرده ايد، چه تفاوتي بين ترجمه اثر اصلي فيلسوف و ترجمه تاريخ فلسفه وجود دارد؟

من معتقدم بايد متون فلسفي و ادبي از اصل ترجمه بشود و ما در فرهنگ اين متون کلاسيک را داشته باشيم. اول بايد متن کون و فساد و در آسمان را داشته باشيم و بعد درباره اينها بحث کنيم. ولي متاسفانه مي بينيم مثلاً درباره آثار خيلي از فلاسفه مقاله مي نويسند در حالي که خواننده دسترسي به اصل آنها به زبان فارسي ندارد و طبيعي است که خواننده مطلب مقاله را خوب در نمي يابد. در زبان فرانسه يا در زبان انگليسي وقتي که خواننده مقاله اي را درباره يک اثر فلسفي مي خواند اين امکان را دارد که اگر نکاتي برايش روشن نباشد به متن آن مراجعه کند تا مطلب را بهتر بفهمد.

شما بخش هايي از جلد ششم تاريخ فلسفه کاپلستون را از زبان انگليسي ترجمه کرده ايد و کتاب مورد بحث ما از متن فرانسه ترجمه شده. چه تفاوتي بين تاريخ فلسفه انگليسي و فرانسوي مي بينيد؟

سوال برمي گردد به اينکه نثر کدام يک استعداد ترجمه به فارسي را بيشتر دارد. من مي گويم کاپلستون ساده تر است ولي اين سادگي به اين دليل است که عشق اش نسبت به کتاب تاريخ فلسفه بريه کمتر است و به نظر من تاريخ فلسفه بريه ترجمه دشوارتري دارد مخصوصاً به زبان فارسي، زيرا فارسي تحمل جملات بلند را ندارد. در زبان هاي انگليسي و فرانسه فعل اول جمله مي آيد و در فارسي فعل آخر جمله. در فرانسه و انگليسي فعل را اول مي آورند و بعد به دنبالش تمام عناصر جمله مي آيد در نتيجه فهم آن براي خواننده آسان تر است.

در فارسي ابتدا فاعل مي آيد و ديگر عناصر مثل مفعول و متمم ها در ادامه و فعل در آخر مي آيد در نتيجه خواننده بايد برگردد و جمله را از ابتدا بخواند تا بفهمد فاعل جمله اش چه کسي يا چه چيزي بوده است. به نظر مي آيد که من در هنگام ترجمه کتاب بريه به ترجمه انگليسي کتاب هم نظر داشتم و بارها ديدم که مترجم انگليسي هم براي اينکه بتواند جملات را آسان تر و قابل فهم تر کند، آنها را شکسته است و به دو يا سه جمله مستقل تقسيم کرده است.

عده اي از مترجمان جوان بر اين نظرند که بهتر است آثار به روز ترجمه شود تا اينکه آثار مربوط به چندين قرن قبل. نظر شما چيست؟

من عکس اين فکر مي کنم و هنوز مي گويم که بايد آثار کلاسيک يونان و روم قديم که اساس کار مخصوصاً فلسفه است ترجمه شود. من بر اين اعتقاد راسخم که بايد متون کلاسيک فلسفي و ادبي به زبان فارسي ترجمه شود و اين کار هرچه زودتر صورت بگيرد بهتر است. آثار کلاسيک جهان در هر فرهنگي آن فرهنگ را تقويت مي کند و راهنمايي مي شود براي خلق آثاري بهتر از آنچه هست.

در کتاب نوشته ايد؛ «در برگردان اصطلاحات فلسفي به آنچه در اين رشته مقبول است اکتفا کردم و به جاي اصطلاحات آشنا چيزي وضع نکردم زيرا اصطلاحات موجود ولو نارسا کار تفهيم و تفهم ميان خواننده و نويسنده را آسان مي کند.» اما به نظر مي رسد اگر اصطلاحات ترجمه شده غيردقيق اند بهتر است هرچه زودتر واژه هاي درست و دقيق جايگزين آنها شود هرچند اين کاري است زمان بر ولي رسالت مهمي است. نظر شما چيست؟

اين کار يک نفر نيست کار مترجماني است که بيشتر در اين زمينه کار کرده اند و مهم اين است که با هم به توافق برسند بايد کسي که انتخاب مي کند هم صلاحيت داشته باشد و هم مرجعي باشد. مثلاً دايره المعارف مصاحب که من به عنوان مرجع انتخاب کردم. خيلي ها آن را قبول دارند ولي از آنجا که همه کس، همه کس را قبول ندارند، ناچار تاکنون اين وضعيت آشفته باقي مانده. بايد صاحب نظران تلاش کنند تا هرچه زودتر معادل هايي مورد قبول همگان بيابند.

تلفظ صحيح نام مولف کتاب شما چيست؟ شما بريه آورده ايد. آيا اين هم از جمله واژه هايي است که استفاده شکل مانوس آنها بهتر است؟

نخستين بار کتاب تاريخ فلسفه اميل بريه را عليمراد داودي ترجمه کرد، در کتابش اميل بريه را با اين املا نوشت. بعدها مرحوم دکتر مهدوي در روي جلد کتاب آن را به صورت «برهيه» ضبط کرده که البته نمي دانم خودشان چنين کردند يا نه. حرف H در زبان فرانسه در اول يا وسط کلمه خوانده نمي شود. اگر بخواهيم «هـ» را به همزه تبديل کنيم تلفظ دشوار خواهد شد پس بهتر است اين اسم را به صورت همان بريه تلفظ کنيم و همين گونه بنويسيم و نگذاريم تشتت ايجاد شود.

دکتر مجتهدي در نشست هفتگي شهر کتاب در مورد عدم انطباق برخي لغات که در متن آمده با لغت نامه انتهاي کتاب تذکراتي دادند. اگر ممکن است توضيح بيشتري دهيد.

اصطلاحات از پانوشت ها به صورت واژه نامه به آخر کتاب منتقل شده و الفبايي شده است و دو واژه نامه يکي فرانسه به فارسي و ديگري فارسي به فرانسه درآمد و همه واژه ها در پايان ذکر شد.

من همان طور که در مقدمه گفتم هيچ معادلي از خودم وضع نمي کنم و آنچه معمول اين رشته است از دايره المعارف فارسي برگرفتم. براي اينکه تشتت در انتخاب معادل ها ايجاد نشود آنچه در داير ه المعارف مصاحب بود به کار گرفتم.

با توجه به اينکه شما عضو پيوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسي هستيد و اين فرهنگستان يکي از نهادهاي مهم فرهنگي کشور است به نظرتان آيا وقت آن نرسيده که نهادهايي مثل فرهنگستان و انجمن حکمت و فلسفه به وضعيت زبان فلسفي در ايران سامان ببخشند و براي تهيه آثار مرجعي مثل تزاروس فلسفه اقدام کنند؟

در کشور ما هنوز فلسفه به مقياس وسيع کلمه جانيفتاده است. بسياري از دانشجويان فلسفه پس از فراغت از تحصيل يا در دانشگاه ها تدريس مي کنند يا کار را رها مي کنند و کسي به دنبال تحقيق فلسفي به مفهوم کشورهاي پيشرفته نمي رود و اگر هم کسي کار را ادامه دهد از روي تفنن است نه از روي تحقيق و علاقه. در مملکت ما فلسفه دان به آن اندازه نداريم که آثار آنها بتواند به صورت مرجعي براي تهيه يک کتاب معتبر فلسفي باشد.

تزاروس در حقيقت به اين معني است که يک کلمه در نوشته اي به ياد ما نمي آيد، به فرهنگ نگاه مي کنيم و فرهنگ کمک مي کند تا کلمه اي را که در جست وجوي آن هستيم بيابيم. در تزاروس هر کلمه، کلمه ديگر را تداعي مي کند تا جايگاه کلمه مورد نظر مشخص شود ولي ما هنوز در فرهنگ فارسي چنين چيزي نداريم يا اگر داريم هنوز در مقدمات کار است. کتابي با عنوان فرهنگ طيفي فارسي منتشر شده است ولي اين کتاب هنوز کامل نيست و بايد در رفع نواقص آن کوشش شود.

در کشورهاي پيشرفته هم مجله فلسفه زياد است هم فرهنگ هاي فلسفه؛ محققان فلسفه آثارشان را غالباً در مجلات فلسفه منتشر مي کنند. فرهنگ فلسفه يا فرهنگ موضوعي است که در آن مفاهيم فلسفي يا فلسفه ها به طور کلي بيان مي شود يا فرهنگي درباره فيلسوفان.

در زبان فرانسه فرهنگي به نام فرهنگ فيلسوفان هست. در مقدمه اين کتاب دوجلدي قطور نشان داده شده است که نزديک به پانصد نفر فلسفه دان با آن همکاري داشته اند.

ببينيد در کشور فرانسه براي نوشتن يک فرهنگ فلسفه آن قدر فلسفه دان زياد است که از بين آنها مي توان پانصد تن را انتخاب کرد. ولي در کشور ما متاسفانه هنوز فلسفه داناني که بتوانند مقالات فلسفي بنويسند اندک هستند. ان شاءالله در آينده فارغ التحصيلان رشته فلسفه اين کمبود را جبران خواهند کرد. مادام که ما زمينه علمي نداشته باشيم وضع به همين صورت خواهد بود. البته من خيلي بدبين نيستم شايد اين زمينه وجود دارد ولي به اندازه اي نيست که بتواند اين نظر را تامين کند. اميدوارم با رشته هاي فلسفي در دانشگاه ها و فارغ التحصيلان اين رشته به مرور اين نقيصه جبران شود.

اشخاص متولي اين امرند يا نهادها؟

اين سوال کاملاً درستي است. در فرهنگ ها و دايره المعارف ها متاسفانه در بخش خصوصي اشخاص نمي توانند به دليل هزينه سنگين اين کار را به تنهايي انجام دهند. حتماً اين کار بايد به عهده يک نهاد دولتي باشد. عنايت به اين مساله هست که با کار نشر کتاب سامان بهتري يابد. اکنون سالانه مبلغ قابل توجهي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي صرف تقويت کار نشر در ايران مي کند. از قبيل کاغذ با قيمت ارزان ولي اين کار بهتر است به صورت برنامه ريزي درست و حساب شده صورت بگيرد.

من چند سال پيش در مرکز نشر دانشگاهي پيشنهاد کردم که مجموعه اي از متون کوتاه فلسفي که ترجمه آنها وقت زيادي نمي گيرد از نوع رساله در اصلاح فاهمه اسپينوزا به مترجمان فلسفه داده شود زيرا هم اينها متون مهم فلسفي هستند و هم ترجمه آنها زودتر حاصل مي شود.

من اين مساله را با کار تاريخ فلسفه کاپلستون مقايسه مي کنم، کار ترجمه فلسفه به خصوص اگر به دست چندين نفر صورت بگيرد کار وقت گيري خواهد شد من اين طور فکر مي کنم چون بسياري از جلدهاي تاريخ فلسفه کاپلستون را ويرايش کردم اگر از اول فقط مترجم به تنهايي اين کار را بر عهده مي گرفت سال ها پيش تمام شده بود ولي چون کار به دست مترجمان متفاوت بود بعضي ها نتوانستند کار را تمام کنند ولي اميدوارم به زودي شاهد يک دوره کامل تاريخ فلسفه کاپلستون باشيم.

وقتي با مترجم هاي مختلف از يک مجموعه مواجه مي شويم به دليل تفاوت نثر اين افراد دچار تشتت آرا مي شويم که در برخورد با متون فلسفي قابل چشم پوشي نيست.

همين طور است من خودم معتقدم تاريخ فلسفه کاپلستون بايد با يک نفر شروع و تمام مي شد و اين تفاوت تنها در نحو کلام نيست بلکه تفاوت در معادل گذاري هاست.

براي ترجمه کتاب کاپلستون هياتي به همت آقاي فاني و خرمشاهي تشکيل شد. در جلسه اي آقاي فاني صورتي از معادل هاي فلسفي تهيه کردند که جامع، استادانه و عالمانه بود چون ايشان از سال ها پيش با فلسفه آشنا بودند.

در آن جلسات که چند هفته طول کشيد معادل ها طرح شد و نظرخواهي انجام گرفت. در پايان قرار شد اين معادل ها به مترجمان داده شود تا در موقع ترجمه آنها را اعمال کنند ولي به اختلاف سليقه برخورديم. آقاي آشوري دوست عزيز که در امر معادل يابي بسيار کار کردند و فرهنگ ها منتشر کردند سليقه شان با سليقه بقيه يکسان نبود. من کار ايشان را ويرايش کردم ولي چون ايشان صاحب نظرند و براي انتخاب معادل ها براي خود دلايلي دارند من نمي توانستم ايشان را قانع کنم که معادل هاي وضع شده را به کار ببرند. گفتند کتاب را من ترجمه مي کنم و بايد معادل هاي خودم گذاشته شود و حاضر نشدند ويرايش من را در ترجمه بپذيرند در نتيجه من کار خودم را کردم و ايشان هم کار خودشان را.

درباره دانشنامه زبان و ادب فارسي
راهي به ميراث ماندگار
 اسماعيل سعادت
دانشنامه ها راهي براي رسيدن به ميراث ماندگار تجربه بشري اند و «دانشنامه زبان و ادب فارسي»،ميراث ماندگار اسماعيل سعادت براي ايرانيان.فرهنگستان زبان و ادب فارسي جلد اول اين مجموعه را در سال 1384 منتشر کرده است. وقتي پيش سعادت رفتيم اصرار کرد که حتماً در اين ويژه نامه از دانش نامه زبان و ادب فارسي هم بنويسيم.

بعد هم گفت که جلد دوم آن را آماده انتشار کرده و به فرهنگستان تحويل داده است که احتمالاً آن را تا يکي دوماه ديگر منتشر خواهد کرد.به همين خاطر بود که از حرف سعادت سوء استفاده کرديم و با او توافق کرديم چيزي را منتشر کنيم که اسماعيل سعادت نويسنده اش باشد.سعادت سرپرست اين مجموعه است.

***

دانشنامه را کتاب يا مجموعه کتاب هايي تعريف کرده اند حاوي اطلاعات جامعي درباره همه شاخه ها يا بعضي از شاخه هاي دانش بشري که به صورت مقالاتي، معمولاً مرتب به ترتيب الفبايي فراهم آمده است.

دانشنامه ها در هر کشوري منعکس کننده فرهنگ و تمدن و ميزان پيشرفت علمي آن کشورند. دانشنامه نويسي سابقه اي دو هزار ساله دارد، ولي سابقه دانشنامه هايي که به شيوه جديد و نخستين بار در کشورهاي انگليسي و فرانسه و آلمان، تاليف شده است از اندکي بيش از 200 سال فراتر نمي رود.

در ايران دانشنامه نويسي به اسلوب دايره المعارف فارسي، به سرپرستي غلامحسين مصاحب آغاز شد. اين دانشنامه که در نوع خود اولين اثر فارسي است، امروز همچنان مرجعي مهم است. در سال هاي پس از انقلاب اسلامي، با افزايش اهتمام به دانشنامه نويسي، شمار دانشنامه ها در زمينه هاي مختلف علمي رو به فزوني گذاشت تا آنجا که در حال حاضر تعداد دانشنامه هايي که در دست تاليف است به ده ها عنوان بالغ مي شود.

 چرا به دانشنامه نياز است؟

در مورد اينکه چرا دانشنامه با اين اقبال وسيع روبه رو است بايد بگوييم که با ظهور تحول پرشتاب فرهنگي و توسعه همه جانبه آموزش عمومي در کشور نياز به آگاهي از همه رشته هاي علمي، در ميان افراد جامعه، به خصوص در ميان جوانان تحصيلکرده افزايش يافته و يکي از راه هاي برآوردن اين نياز عرضه انواع دانشنامه ها در زمينه هاي مختلف علمي است. خواننده کنجکاو که مي خواهد از موضوعي مطلع شود يا علاقه مند به تحقيق است خود را در برابر انبوه عظيمي از اطلاعات پراکنده در کتاب ها و نشريه هاي مختلف مي يابد. تنها وسيله اي که مي تواند او را به ادامه مستقلانه کار تحقيق ترغيب کند دانشنامه است. دانشنامه کار جست وجو را براي او آسان مي کند؛ با چکيده اطلاعاتي که به صورت مقاله يا مقالاتي مستند به منابع موثق و مبتني بر نظام ارجاعي مطمئن و راهگشا به او مي دهد، او را از اين سرگرداني که مطلوب خود را در چه کتاب ها و در کجا بيابد بيرون مي آورد و در نهايت به او کمک مي کند که خود و به سعي خود، چيزي را که مي جويد بيابد.

با توجه به اين نياز بود که فرهنگستان زبان و ادب فارسي به عنوان عالي ترين نهاد فرهنگي موظف به حفظ و پرورش و گسترش زبان و ادب فارسي و تشويق و تسهيل مطالعه و تحقيق در آنها، همت به تدوين دانشنامه اي ادبي، به نام دانشنامه زبان و ادب فارسي گماشت و براي اين منظور، در تاريخ چهاردهم ارديبهشت ماه 1371، در بيست و دومين شوراي خود، در نخستين دوره رياست جناب آقاي دکتر حسن حبيبي اقدام به تاسيس گروهي به نام گروه تحقيق در متون و ادبيات فارسي کرد.

اين گروه در ارديبهشت ماه 1372، با مديريت جناب استاد عبدالمحمد آيتي رسماً و عملاً شروع به کار کرد. گزينش مدخل هاي دانشنامه، تعيين کميت و کيفيت مقالات، اتخاذ مناسب ترين و عملي ترين روش براي عرضه مقالات و تدوين شيوه اي براي يکدست کردن آنها و بالاخره بررسي و ويرايش و پردازش آنها از جمله تجارت سودمندي بود که دانشنامه در جريان کار و اغلب به روش آزمون و خطا به آنها دست يافت.

با تاسيس شوراي علمي دانشنامه در سال 1379 به رياست استاد آيتي و عضويت تني چند از ديگر اعضاي پيوسته فرهنگستان، کار بررسي و گزينش آغاز شد. دانشنامه زبان و ادب فارسي، دانشنامه اي است در 6 جلد بيش و کم هفتصد و پنجاه صفحه اي ،که جامع مهمترين اطلاعات ادبي فارسي به صورت مقالاتي در موضوعات رجال، کتب ادبي، دستور زبان، اصطلاحات عرفاني و معاني و بيان و عروض، قافيه، قالب هاي شعري، سبک هاي ادبي زبان هاي ايراني، انواع ادبيات، ادبيات پيش از اسلام، اسطوره هاي ايراني، اعلام شاهنامه فردوسي و برخي ديگر از اعلام خاصه اعلام قرآني، ادبيات معاصر و احوال و آثار ايران شناساني که چه در داخل و چه در خارج در حوزه زبان و ادب فارسي تحقيق کرده اند است، مخصوصاً ادبيات دوره معاصر از موضوعاتي است که اين دانشنامه به آن مي پردازد و نويسندگان و شاعران اين دوره آثار آنها را چه در مقالات کلي مربوط به آن و چه جداگانه در مدخل هاي مستقل معرفي مي کند.

اين دانشنامه نخستين دانشنامه اختصاصي در معرفي اهم اطلاعات مربوط به زبان و ادب فارسي در همه شاخه هاي آن است.

دانشنامه زبان و ادب فارسي در تاليف و تنظيم مقالات خود از سنت هاي جاافتاده و پذيرفته شده دانشنامه نويسي به اسلوب جديد پيروي مي کند و در تاليف مقالات بر درستي و رعايت کامل قواعد دستور زبان فارسي، پرهيز از اطناب و عبارت پردازي و اکتفا به عبارات ساده، روشن و قابل فهم و خالي از حشو و ابهام تاکيد دارد.

در املاي کلمات نيز خود را ملتزم به رعايت قواعد کلي دستور خط فارسي مصوب فرهنگستان مي داند و از آنها پيروي مي کند.
پاسدار زبان فارسي
 کامران فاني
نخستين بار که با نام و کار استاد اسماعيل سعادت آشنا شدم در آغاز دهه 1340 بود. دانشجوي رشته ادبيات فارسي دانشگاه تهران بودم و شيفته دنياي پر از رمز و راز هنر و ادب. مي خواستم پديدآورندگان آثار هنري و ادبي را بشناسم و پا به دنياي ناشناخته آنان بگذارم. زندگي ميکل آنژ نوشته رومن رولان يکي از نخستين آثاري بود که در اين زمينه خواندم. زندگينامه اي پر از شور و احساس که با زباني شيوا و شيرين به فارسي ترجمه شده بود. نام مترجم آن اسماعيل سعادت بود. حلاوت خواندن اين کتاب را هرگز فراموش نمي کنم. نام استاد سعادت همواره با کتاب «زندگي ميکل آنژ» در ذهن من حک شده است. سال ها بعد با شخصيت دوست داشتني و مهرآميزش از نزديک آشنا شدم، آثار ديگر او را خواندم و دوستي و مهري ميان مان آغاز شد که کرامت نفس و علو طبع ايشان هر دم بر ژرفناي آن افزوده است. در سال 1360 در مرکز نشر دانشگاهي بود که نخستين بار استاد سعادت را ديدم و توفيق همکاري با ايشان را يافتم. مرکز نشر دانشگاهي پس از تعطيلي دانشگاه ها به همت دکتر پورجوادي تاسيس شده بود. هدف آن سامان بخشيدن به کار تاليف و ترجمه کتاب هاي دانشگاهي و آثار تحقيقي و استفاده از وقت و فرصت استاداني بود که اينک بيکار شده بودند. قرار شد دانشگاهيان در دوره تعطيلي موقت دانشگاهي هر کدام به جاي تدريس به تاليف يا ترجمه کتابي در حوزه کار تخصصي خود بپردازند. طبعاً آثار آنها نياز به ويراستاري دقيق و جدي داشت. استاد سعادت که يکي از برجسته ترين ويراستاران بود به همکاري با مرکز نشر دانشگاهي دعوت شد. در همين زمان مجله نشر دانش و کمي بعد مجله معارف تاسيس شد و استاد سعادت سردبيري مجله معارف را هم به عهده گرفت. شيوه ويراستاري استاد سعادت کم نظير و زبانزد خاص و عام است. دقت نظر و وسواس علمي را به نهايت در کار ويرايش رعايت مي کند. صحت ترجمه به نظر ايشان البته اصلي اساسي است و وظيفه ويراستار اطمينان حاصل کردن از اين صحت و دقت است ولي در کنار آن شيوايي و رسايي زبان ترجمه را هم که محمل بيان انديشه کتاب است نبايد فراموش کرد و آن را قرباني صحت و دقت کرد. ويراستار وظيفه پاسداري از زبان فارسي را هم به عهده دارد. سال ها تجربه و ممارست در کار ويراستاري باعث شده هر کتابي که به همت ايشان ويراستاري شده- و بالغ بر صدها کتاب مي شود- وقتي انتشار يابد جايگاهي خاص در عالم نشر مي يابد. خواننده با اطمينان و اعتماد آن را مي خواند و در عين حال از زيبايي و شيوايي زبان ترجمه هم لذت مي برد. استاد سعادت خود نويسنده و مترجمي زبردست است و اينکه وقت ذي قيمت خود را سال ها وقف ويراستاري آثار ديگران کرده، در واقع چيزي جز ايثار نيست. هم اينک هم ايشان تمام وقت خود را صرف سرپرستي و ويراستاري دانشنامه زبان و ادب فارسي مي کند، اثري سترگ و ماندني که جلوه گر ميراث ادبيات غني کشور ماست. آوازه ويراستاري اسماعيل سعادت البته در ميان خواص اهل کتاب شايع است، عامه کتابخوانان تنها با اسماعيل سعادت مترجم آشنايند. مترجمي که بر دو زبان فرانسه و انگليسي تسلط تام دارد، استاد زبان فارسي است و شيوايي و رسايي زبان را با حلاوت و شيريني بيان درمي آميزد و خواننده را از لذتي سرشار بهره مند مي سازد. و اين همه البته از مترجمي که نخستين اثرش را براي ترجمه زندگي ميکل آنژ نوشته رومن رولان انتخاب مي کند دور از انتظار نيست. آخرين ترجمه اي که از ايشان به تازگي منتشر شده تاريخ فلسفه در قرن هفدهم اثر اميل بريه مورخ برجسته فرانسوي است. رونمايي اين کتاب در ماه قبل برگزار شد و بنده هم در آن جلسه شمه اي از اهميت اين کتاب و ترجمه آن را بيان کردم که در اينجا به تکرار آن نمي پردازم. يادم مي آيد سال ها پيش به استاد سعادت پيشنهاد کردم که زير نظر ايشان آثار کوتاه فلسفي به زبان فارسي ترجمه شود. حدود ده رساله را انتخاب کرديم که تنها دو رساله، آن هم به همت خود ايشان به فارسي درآمد و انتشار يافت؛ رساله اصلاح فاهمه اسپينوزا و رساله در آسمان ارسطو که نمونه درخشان ترجمه آثار فلسفي است. ترجمه مهم ديگر ايشان کتاب «مساله اختيار در تفکر اسلامي و پاسخ معتزله به آن» است. شايد کمتر کسي از تسلط استاد سعادت بر معارف اسلامي اطلاع داشته باشد. ترجمه اين کتاب که سرشار از اصطلاحات دقيق علم کلام و مباحث باريک فلسفه اسلامي است، جلوه گر اين تسلط و تبحر است. در کنار فضايل علمي استاد سعادت بايد از فضايل اخلاقي ايشان هم ياد کرد که سرشار از تواضع و فروتني و بي ادعايي است. حضوري آرام و آرامش بخش دارد. در محضرش همواره درس اخلاق و ادب النفس آموخته ام.
چه سعادتي است با سعادت بودن
 علي اصغر محمدخاني
اسماعيل سعادت از نسلي از اهل ادب و فرهنگ و ترجمه است که پرکارند و کم گو. نسلي که با ترجمه مهم ترين آثار ادبيات غرب به ويژه ادبيات فرانسه تاثير فراواني بر فرهنگ و ادبيات دوره خود و نسل جوان گذاشته است. محمد قاضي، ابوالحسن نجفي، احمد سميعي، رضا سيدحسيني و اسماعيل سعادت از شاخص ترين مترجمان و ويراستاران اين نسل به شمار مي روند و آثار ارزشمندي چون فرهنگ آثار، فرهنگ عاميانه فارسي، دانشنامه زبان و ادب فارسي، دايره المعارف ادبيات و هنر يادگار ايشان است.

بخش قابل توجهي از فرهنگ مکتوب اين دوران مديون تلاش و کوشش آنان است. اين مترجمان در ويرايش و پالايش نثر فارسي معاصر سهم اساسي دارند و با نثري روشن، روان، زيبا و معيار، زبان فارسي را نگاهباني کرده اند.

امروز درباره اسماعيل سعادت مي نويسيم که اهل سخنراني و گفت وگو نيست و کمتر در مجامع و محافل فرهنگي حاضر مي شود و متواضع است و فروتن و اخلاق و رفتار او زبانزد اهل فرهنگ.

نگارنده در سال هاي اخير سعادت هم سخني و همکاري با سعادت را داشته ام و شاهد تلاش و جديت و پرکاري و دقت او در سرپرستي و انتشار دانشنامه زبان و ادب فارسي فرهنگستان بوده ام. جلد اول اين دانشنامه در سال 84 منتشر شد و جلد دوم آن در سال جاري منتشر مي شود.

اسماعيل سعادت جزء معدود مترجمان و فرهنگيان برجسته عصر ماست که قدر وقت را به واقع شناخته و به دور از هياهو و حاشيه آثار ارزشمندي را ترجمه و سرپرستي کرده است.دانشنامه زبان و ادب فارسي مهم ترين کارهاي سا ل هاي اخير است که سعادت متمرکز بر آن است.

سردبيري مجلات آموزشي و علمي از ديگر فعاليت هاي سعادت است . در سال هاي پيش از انقلاب مدتي سردبير پيک دانش آموز بود و بعد از پيروزي انقلاب به مدت 20 سال سردبيري مجله معارف مرکز نشر دانشگاهي. مجله معارف از معتبرترين مجلات علوم انساني در دو دهه اخير است که با نشر مقالات علمي در حوزه ادبيات و عرفان و فلسفه به همراه نشر دانش و مجله زبانشناسي و لقمان سهم عمده اي در توجه به علوم انساني در سال هاي اخير داشته است.

ترجمه و ويرايش آثار مهم فلسفي از ديگر فعاليت هاي سعادت است. سعادت معتقد است که بايد تمام همت خود را معطوف به ترجمه آثار کلاسيک ادبيات و فلسفه جهان کنيم که يکي از مهم ترين رسالت هاي فرهنگي دستگاه هاي مربوط و مترجمان است. ويرايش و ترجمه تاريخ فلسفه کاپلستون، ترجمه تاريخ فلسفه اميل بريه، ترجمه آثار ارسطو (در آسمان، در کون و فساد)، ترجمه کتاب «مساله اختيار در تفکر اسلامي و پاسخ معتزله به آن» نوشته شيخ بوعمران، ترجمه کتاب «اسپينوزا» نوشته راجر اسکروتن، ترجمه کتاب «تفسير قرآني و زبان عرفاني» پل نويا، ترجمه کتاب «اخلاق» جورج ادواردمور از جمله آثاري است که در کارنامه سعادت در حوزه فلسفه و عرفان به يادگار مانده است.

بيشترين مدخل هاي فرهنگ آثار به قلم سعادت ترجمه شده است. قدرت و مهارت سعادت در کار ترجمه آثار فلسفي و ادبي قابل تحسين فوق العاده است. تعبيرات و اصطلاحات پيچيده و مشکل فلسفي را به صورتي مانوس و روشن و روان در اختيار فارسي زبانان قرار مي دهد و خواننده فارسي زبان گهگاه احساس مي کند که گويي با يک نوشته فارسي و نه يک ترجمه فارسي سروکار دارد.

سعادت انساني است صادق و صميمي، شريف و شفيق و شکيبا و عاشق و شيفته کارش. عمر سعادت همه در کار ترجمه و دانش اندوزي و نشر دانش گذشته است. تقريباً تمام فعاليت هاي شخصي، اجتماعي و اداري او با زمينه ادبيات و نشر و ترجمه و تحقيق ارتباط دارد.

سرپرستي و ويراستاري دانشنامه زبان و ادب فارسي از مقوله کارهاي خطير و پرمشقتي است که اقدام به آن همت و شوقي مانند شوق و همت سعادت را مطالبه مي کند و اين شوق و همت و دانش ستودني است.
زندگينامه اسماعيل سعادت
از رنجي که برديم
«اگر آن روزها همان طور ادامه مي يافت و کودک بازيگوش باز هم کيفش را در سوراخي در ديوار باغ کنار کوچه پنهان مي کرد و چند روز تبديل به ماه ها و سال ها مي شد، اگر دوستي از راه نمي رسيد و از معلم مکتب نمي خواست تا تقصير او را ناديده بگيرد و اگر اين بازي باز هم تکرار مي شد، شايد امروز منتظر چاپ و انتشار جلد دوم دانشنامه زبان فارسي نبوديم که با نام آقاي اسماعيل سعادت پيوند خورده است.» اين حرف ها را همان اسماعيل سعادتي مي زند که حالا براي خاطره گفتن بايد غبار هشتاد و دو سال زندگي را کنار بزند و از کودکي بگويد. اسماعيل سعادت در سال 1304 شمسي در خوانسار به دنيا آمد. بچگي هايش را در کوچه پس کوچه هاي همان شهر گذراند. به خاطر مشکلات فراوان مجبور شد مدتي از تحصيل کناره بگيرد تا دبيرستان خوانسار تاسيس شود و او هم به آنجا برود. سعادت براي سال سوم راهي اصفهان شد و در سال 1322 به گلپايگان رفت و بعد از آن به تهران آمد. هيچ اتفاقي باعث نشد که راه را نيمه بگذارد ضمن خدمت آموزگاري به تحصيل در دانشگاه پرداخت. در سال 1330 مدرک ليسانس را در رشته زبان فرانسه و انگليسي از دانشکده ادبيات دانشگاه تهران اخذ کرد. در سال 1334 اولين کار ترجمه اش با برگردان زندگي ميکل آنژ از رومن رولان آغاز شد. همان سال مجله سخن که پرويز ناتل خانلري بنيانگذارش بود، جايزه ممتاز خود را به اين کتاب اهدا کرد. سپس بين ادامه تحصيل در مقطع فوق ليسانس زبان شناسي يا رفتن به پاريس دومي را برگزيد که اين سفر به ميزباني يونسکو انجام مي گرفت و هدفش از سفر مطالعه درباره آموزش به نوسوادان بود. از سال 1356-1334 خدمت در مرکز انتشارات آموزشي (سردبيري مجله پيک دانش آموز و معاونت انتشاراتي مرکز) را به عهده گرفت. پس از دوران بازنشستگي از آموزش و پرورش از سال 1356 تا 1360 با شرکت ويرايش و توليد فني وابسته به دانشگاه آزاد به عنوان ويراستار ارشد همکاري کرد. پس از انحلال اين شرکت در مرکز نشر دانشگاهي که بعد از انقلاب تاسيس شد همچنان به عنوان ويراستار ارشد باقي ماند. در سال 1374 خبرنامه مرکز نشر دانشگاهي که «قاصد» نام داشت يکي از شماره هاي خود را به تجليل از خدمات اسماعيل سعادت اختصاص داد و عنوانش را هم کيمياي سعادت گذاشت. سپس سردبيري مجله معارف در مرکز نشر دانشگاهي را از بدو تاسيس آن (1363) به عهده گرفت و از زمان تاسيس شوراي عالي و ويرايش زبان فارسي سازمان صدا و سيما در آن عضو شد. صرف عمر طولاني در ويراستاري رضا سيدحسيني را بر آن داشت که بگويد ويراستاري سعادت را مدت هاي زيادي از کار جدي تر بازداشت و اکنون که کارهايشان درمي آيد مي فهمم که کاش بيشتر وقت خود را صرف ترجمه مي کرد. سعادت در سال 1377 هم به عضويت کميسيون شيوه املايي فرهنگستان زبان و ادب فارسي درآمد که هنوز هم عضو آن است. در سال 1378 به عضويت پيوسته فرهنگستان انتخاب شد و سرپرستي دانشنامه زبان و ادب فارسي را به عهده گرفت و تا امروز که منتظر چاپ و انتشار جلد دوم دانشنامه زبان و ادب فارسي هستيم، در فرهنگستان زبان فارسي مشغول به کار است.
از ويراستاري تا فلسفه
 بهاءالدين خرمشاهي
حدود سال هاي 64 تا 65 بود که در مرکز نشر دانشگاهي- که در آنجا با نشريه ارجمند نشر دانش هم همکاري داشتم- با استاد اسماعيل سعادت آشنا شدم. بهتر از همه اين است که آن جلسه آشنايي و موضوع آن را که نکته ها دربر دارد ياد کنم. در آن سال ها شرکت انتشارات علمي و فرهنگي و انتشارات سروش به پيشنهاد استاد کامران فاني دوره 9جلدي تاريخ فلسفه کاپلستون را براي ترجمه به اصحاب ترجمه پيشنهاد کرده بودند. جناب فاني جلد دوم يا سوم را که مربوط به قرون وسطي است براي ترجمه پذيرفته بود و من جلد آسان تري را که جلد هشتم بود و با نام فرعي آن از بنتام تا راسل، پذيرفته بودم. ويراستار کل دوره استاد سعادت بود. روش ايشان اين بود که ابتدا ده پانزده صفحه از هر ترجمه اي را ويرايش مي کردند سپس با مترجم آن صفحات يا مجلدات جلسه ملاقاتي مي گذاشتند و نحوه کار خود را نشان مي دادند و پس از بحث و گفت وگو و سرانجام موافقت مترجم با آن شيوه ويرايش، کار خود را ادامه مي دادند.

يک روز ايشان در دفتر خودشان در مرکز نشر دانشگاهي با بنده و کامران فاني قرار ملاقات براي همين مساله گذاشتند. ايشان ويرايش و اصلاحات خود را به ما نشان دادند. پس از بحث و گفت وگو درباره اين موارد اصلاحي ما هر دو از استاد سعادت تشکر کرديم و مهارتشان را و به ويژه احاطه ايشان را به مسائل فلسفي که تا آن زمان نمي دانستيم بحق ستايش کرديم و بعد از خوردن چاي و شيريني از ايشان خداحافظي کرديم. متاسفانه آقاي فاني متن خود را به طور کامل ترجمه نکردند که تاکنون هم ناقص مانده است اما ترجمه بنده به تمام و کمال انجام گرفت و پيش از سال 70 از سوي دو ناشر به چاپ رسيد و در سال جاري چاپ چهارم آن و بقيه مجلدات به غير از جلد دوم و سوم تجديد چاپ شده است. اما خوشبختانه يکي از دوستداران فلسفه که مترجم قابلي هم هست جلد دوم و سوم را ترجمه کرده که در حال عقد قرارداد با ناشران براي تکميل اين دوره است. اما استاد سعادت همچنان به همکاري خود با مرکز نشر دانشگاهي و ويرايش متون فلسفي ادامه دادند و همان سال ها سردبير نشريه معارف شدند که مجله اي عمدتاً فلسفي و کلامي بود و احتمالاً 20 سال نشر آن ادامه داشته و در حال حاضر با تغيير مديريت مرکز نشر دانشگاهي نمي دانم که نشر آن ادامه دارد يا نه. استاد سعادت علاوه بر آنکه يکي از دو ويراستار بزرگ نسل قبل از ما هستند (و ويراستار دوم را هم ياد مي کنيم که جناب استاد احمد سميعي گيلاني هستند) به ترجمه متون فلسفي هم روي آورده اند.

کتاب در آسمان (مراد درباره آسمان است) اثر ارسطو را به شيوايي ترجمه کردند و چند متن ديگر که حضور ذهن ندارم مگر ترجمه تاريخ فلسفه اروپا در قرن هفدهم اثر اميل بريه که در سال جاري از سوي انتشارات هرمس منتشر شده و در نشست شهر کتاب مرکزي هم بررسي شده است. من ترجمه هاي ايشان را از متون فلسفي جزء بهترين و شيواترين ترجمه هاي عصر حاضر مي دانم و گفتني است که استاد سعادت از دو زبان ترجمه مي کنند و بر هر دو زبان فرانسه و انگليسي و تا حدودي هم عربي تسلط دارند.

چند سال پيش فرهنگستان زبان و ادب فارسي درصدد تکميل اعضاي پيوسته فرهنگستان برآمد. هم استاد سعادت و هم استاد فاني، جزء هفت، هشت نفري بودند که با راي بالا بحق به عضويت انتخاب شدند و بحمدالله هر دو هفته يک بار در جلسه شوراي اصلي فرهنگستان اين دو بزرگوار نه روبه روي هم که ممکن است کنايه داشته باشد بلکه در کنار هم مي نشينند و همه از پيشنهادها و داوري هاي عالمانه آنها بهره مند مي شويم. گفتني است که استاد سعادت در فرهنگستان عهده دار و سرپرست تدوين دانشنامه زبان و ادب فارسي شده اند که جلد اول آن (از 5 يا 6 جلد) اخيراً منتشر شده است و مجلد دوم آن در آستانه انتشار است.

درباره مقاله حافظ اين دانشنامه بگويم که جناب سعادت سختگيري بسيار ملايمت آميز به خرج دادند و در مورد بخشي از مقاله حافظ که من نوشته بودم و بر اثر عجله و شايد ندانم کاري هاي ديگر بنده خوب از آب درنيامده بود به نحوي رفتار کردند که من متوجه شدم بايد آن مقاله را بازپس بگيرم و از نو بنويسم. همين کار را کردم و اين بار بود که مقاله پسند خاطر ايشان افتاد و کل مقاله حافظ را که بالابلند است به بنده سپردند که ويراستارانه مطالعه کنم و همين ايام مشغول اين کار هستم. اين دانشنامه سنجيده و بسامان از بهترين فرآورده هاي علمي فرهنگستان است.

و سخن آخر در ارتباط با همين دانشنامه اين است که ويراستار ارشد دانشنامه ايراني به زبان انگليسي نامه اي به استاد سعادت نوشته اند و از اين دانشنامه به نيکي ياد کرده اند که طبعاً چنين امري مايه دلگرمي هر ويراستار ارشدي مانند استاد اسماعيل سعادت باشد. از خداوند براي او افزايش توفيقات و موفقيت هاي علمي و فرهنگي و طول عمري همچنان پربار و برکت آرزو دارم.
درباره ترجمه هاي اسماعيل سعادت
درست و روان
 سعيد بيناي مطلق
براي ما فارسي زبانان، آشنايي با انديشه يوناني، تنها آشنايي با انديشه يک دوران يا يک قوم نيست، آشنايي با مباني فرهنگ اصيل يا فرهنگ خويشاوند خودمان نيز هست.

براي همين، در دست داشتن برگردان هاي فارسي ارزنده از آثار به جا ماندني يونانيان، براي ما موهبتي است بزرگ. تا جايي که نگارنده با ترجمه نوشته هاي يوناني به فارسي در ايران معاصر آشنا است با دو سه کار پيشگام و راهگشاي مرحوم محمدعلي فروغي و دکتر محمود صناعي؛ به دنبال آن، با همت مرحوم محمدحسن لطفي در برگردانيدن گفت وگوهاي افلاطون به فارسي- ابتکار و آغاز کار با مرحوم رضا کاوياني بود- نه گانه هاي افلوطين و اخيرتر، فيزيک، متافيزيک و اخلاق نيکوماخي و نيز متافيزيک ارسطو، کار مرحوم شرف الدين خراساني و برگردان هاي ديگر و براي مثال سياست ارسطو ترجمه مرحوم حميد عنايت، اين دسترسي شدني و ممکن شد. لطف ترجمه هاي مرحوم لطفي در رواني آن است، ارزش کار مرحوم شرف الدين خراساني در درستي و دقت آن است. اين دو ويژگي، رواني و درستي، در برگردان فارسي دو رساله ديگر از ارسطو؛ از آسمان و در کون و فساد کار اسماعيل سعادت، يکجا جمع است. کار ايشان، بدين لحاظ يادآور ارسطو و فن شعر، برگردان مرحوم عبدالحسين زرين کوب يا درباره نفس ارسطو، از عليمراد داوودي است. اين همه جز يکي دو تا در ارائه دروس افلاطون و ارسطو در مقطع ارشد و بعضاً دکترا به کارم آمد.

از آسمان و درکون و فساد به ترتيب موضوع و مبناي درس ارسطو براي نيمه اول سال تحصيلي 84-83 و 85-84 بود. گزينش اين دو موضوع نيز براي اين دوره هاي درس ارشد، به واسطه بودن اين دو ترجمه بود. از آنجايي که به ضرورت روشن کردن متن به ويژه متون ارسطو از مقابله برگردان فارسي با متن اصلي ناگزيريم من نيز چنين مي کردم ولي نيازي به دست بردن در برگردان فارسي اين دو رساله نديدم مگر در مواردي انگشت شمار.

اين نيز نشانه دقت اسماعيل سعادت در کار ترجمه است. آن هم ترجمه آثار ارسطو که بر همگان روشن است، دشوار است. بخواهيم و اميدوار باشيم که نوشته هاي ديگر ارسطو نيز به همت ايشان به فارسي درآيد. اگر چنين شود، بر سعادت ما افزوده خواهد شد.
کارنامه اسماعيل سعادت
 کتاب

*زندگي ميکل آنژ، رومن رولان، نيل 1334

* تلخکامي هاي سوفي، کنتس دوسگور، بنگاه ترجمه و نشر 1342

*ايزابل، آندره ژيد، جيبي 1343

* کشفيات نوين در روانپزشکي، کليفورد آلن، بنگاه ترجمه و نشر، جلد اول 1347، جلد دوم علمي و فرهنگي با عنوان پيشگامان روانپزشکي 1366

*شير و جادوگر. سي. اس. لويس، فرانکلين، 1349، جلد سوم، اميرکبير 1369

* انرژي، آيزاک آسيموف (مجموعه نگاهي به تاريخ علم)، فاطمي 1365

* ميکروب ها، آيزاک آسيموف (مجموعه نگاهي به تاريخ علم)، فاطمي 1364

* عصر بدگماني، ناتالي ساروت، نگاه 1364

* اخلاق، جورج ادوارد مور، علمي و فرهنگي 1366

* ترجمه بخشي از سير و فلسفه در جهان اسلام، ماجد فخري، مرکز نشر دانشگاهي 1372

* تفسير قرآني و زبان عرفاني، پل نويا، مرکز نشر دانشگاهي 1373

* مونتني، پيتر برک (از مجموعه بنيانگذاران فرهنگ امروز)، طرح نو 1373

* از وولف تا کانت، بخش اول از جلد ششم تاريخ فلسفه کاپلستون، سروش 1372

* سرود نيبلونگن، حماسه قوم ژرمن، انتشارات سروش 1374

* رساله در اصلاح فاهمه، اسپينوزا، مرکز نشر دانشگاهي 1374

ترجمه و ويرايش فرهنگ آثار در پنج جلد، سروش (جلد اول آن در 1378 انتشار يافته است)

* اسپينوزا، راجر اسکروتن، طرح نو 1376

* در کون و فساد، ارسطو، مرکز نشر دانشگاهي 1377

* در آسمان، ارسطو، انتشارات هرمس 1379

*در سايه آفتاب ،نشر دريانورد ، 1380

*ژان غرغرو،ژان خنده رو، کنتس دوسگور،هرمس 1381

*مساله اختيار در تفکر اسلامي و پاسخ معتزله به آن،بوعمران،هرمس 1382

* دانشنامه زبان و ادب فارسي، انتشارات فرهنگستان زبان و ادب فارسي، 1384

* تاريخ فلسفه قرن هفدهم، اميل بريه، انتشارات هرمس، 1386

 مقاله و داستان کوتاه

ترجمه و تاليف و ويرايش مقالات مجله هاي پيک (در سال هاي خدمت در مرکز انتشارات آموزش)/ترجمه و تاليف مقالات در مجله هاي سخن، راهنماي کتاب، آموزش و پرورش، نشر دانش و معارف/ «مرگ اليوبه بکي»، اميل زولا، سخن دوره نهم، ش 11 و 12 اسفند 1337 /«بکر زايي»؛ نويسنده، سخن، دوره يازدهم، ش 10 و 11، بهمن و اسفند 1339 /«ماجراي دريفوس»، ژان بلوک ميشل (يادداشت هاي روژه مارتن دوگار) سخن، دوره يازدهم، ش 8 و 9، آذر و دي 1339 «خيمه شب باز در هند»؛ نويسنده ، سخن، دوره يازدهم، ش 4 و 6، مرداد 1339 / «گفت وگو درباره مرگ» لودويک اسکنازي، سخن، ش 11 و 12، اسفند 41 و فروردين 42 /«زندگي و آثار تاگور»؛ نويسنده ، راهنماي کتاب، ش دهم، س چهارم دي ماه 1340 /«رسالت کتابخانه» آندره موروا، راهنماي کتاب، ش نهم، س چهارم، آذرماه 1340 /«کودکان وحشي» ژرژ بلون، ماهنامه آموزش و پرورش، ش هشتم، دوره چهل و يکم، ارديبهشت 1351 /«نظريه مثل و مساله معرفت در فلسفه اسلامي» ابراهيم مدکور، معارف، س اول، ش 1 ، 1363 /«زندگي افلوطين و ترتيب و توالي رساله هايش» فرفورلويس، معارف، س اول، ش 2 ، 1363 /«يادي از حجت الاسلام غزالي» معارف، س اول، ش3 ، 1363

«زندگي ارسطو» ديوگنس لائرتيوس، معارف، س دوم، ش 2 ، 1364 /«زندگي ارسطو در آثار تذکره نويسان سرياني و عرب» هرمان کروست، معارف، س دوم، ش سوم، 1364 /«يادي از فخرالدين رازي» معارف، س سوم، ش 1 ، 1365 /رساله اسماء الله فخررازي، ژرژ قنواتي، معارف، س سوم، ش 1 ، 1365

«فلسفه ابوسليمان سجستاني»، فهمي جدعان، معارف، س چهارم، ش 1 ، 1366 /گوشه اي از داستان سفرهاي فيلسوفان يوناني به ايران ماريا دزيلسکا، معارف، س چهارم، ش 3 ، 1366 /«گرولوس، نخستين کتاب ارسطو» هرمان کروست، معارف، س پنجم، ش 3، 1367 /«ظهور کراميه در خراسان» ادمود بوزورث، معارف، س پنجم، ش 3 ، 1367 /«تفسير قرآني و پيدايش زبان عرفاني» پل نويا، معارف، س ششم، ش 1 ، 1368 /«تفسير قرآني و پيدايش زبان عرفاني» پل نويا، معارف، س هفتم، ش 1 ، 1369 /«از وجوه و نظائر مقاتل بن سليمان و حکيم ترمذي تا تفسير امام جعفرصادق(ع)» پل نويا، معارف، س هفتم، ش 3، 1369 /«ساختار و واژگان تجربه عرفاني» پل نويا، معارف، س هفتم، ش 2 ، 1369 /«سيري در رساله هاي ابوسعيد خراز»، پل نويا، معارف، س هشتم، ش 1 ، 1370 /رساله «کتاب الصفات ابوسعيد خراز» پل نويا، معارف، س نهم، ش 1 ، 1371 /«پل نويا» دانيل ژيماره، معارف، س دهم، ش 2 و 3 ، 1372 «ابوسليمان سجستاني منطقي اومانيست بزرگ قرن چهارم هجري» عبدالرحمان بدوي، معارف، س يازدهم، ش3 ، 1373 /«فن ترجمه و انتقال فلسفه يوناني به جهان اسلام» عبدالرحمن بدوي، نشر دانش، س سوم، ش سوم، 1362 /«نهضت ترجمه در جهان اسلام» ابراهيم مدکور، نشر دانش، ش سوم، ش پنجم، 1362 /«زبان فارسي، ذيروح از غير ذيروح» نشر دانش، س چهارم، ش پنجم و ششم، 13730 /«راي بعد از ياي نکره، نشر دانش، س شانزدهم، ش اول، بهار 1378 /«کدام عذرا؟» نشر دانش، س هفدهم، ش اول، بهار 1379 /فاتح و حکيم و پيغمبر، تصوير اسکندر در حماسه نظامي، بورگل، معارف، س سيزدهم، ش 3 ، 1375 /بحث وجود در مذهب اشعري، دانيل ژيماره، معارف، س چهاردهم، ش 1 ، 1376 /ابن سينا، قشيري و قصه معراج پيغمبر(ص) شارل هنري دوفوشه کور، معارف، س چهاردهم، ش 3 ، 1376 /زندگي ابن طفيل، لئون گوتيه، معارف، س شانزدهم، ش 2 ، 1378 /الهي نامه خواجه عبدالله انصاري، سرژ دوبوروکوي، معارف، س شانزدهم، ش 3 ، 1378.
گفت وگو با نصرالله پورجوادي درباره اسماعيل سعادت
ياد باد آن روزگاران
 منير پنج تني


دکتر نصرالله پورجوادي متولد 1322 در تهران است. شاگرد نصر و ايزوتسو بوده و سالياني دراز در مقام رياست نشر دانشگاهي با بسياري از اهالي ادب و انديشه همکاري داشته است. سابقه آشنايي پورجوادي با اسماعيل سعادت به همان دوراني برمي گردد که پورجوادي در همان سال هاي پرالتهاب انقلاب نويسندگان و ويراستاران و مترجمان را گرد هم آورد و به ساختماني برد که بعدها يکي از تاثيرگذارترين مراکز علمي در کشور ما شد. هنوز هم «نشر دانش» که پاتوق بزرگان فرهنگ بود، يکي از ماندگارترين نشريات تاريخ سرزمين ماست.

***

لطفاً در مورد فعاليت هاي ترجمه و ويراستاري آقاي سعادت برايمان بگوييد.

سال هاي بسيار زيادي از عمر آقاي سعادت صرف فعاليت هاي گران قدر فرهنگي شده است.حوزه فعاليت ايشان هم گسترده و متفاوت بوده است .کتاب هاي مختلف را هم ترجمه و هم ويرايش کردند و کارشان در مرکز نشر دانشگاهي ترجمه و ويرايش کتاب ها و مقالات گوناگون بود. آقاي سعادت هميشه يکي از بهترين ها بودند. بسيار معتدل و منصفانه و بااطلاع ترجمه مي کردند. ترجمه ها و ويرايش هايشان هم از فرانسه و انگليسي به فارسي بود.

آيا قبل از انقلاب هم با ايشان همکاري داشتيد؟

خير، ايشان اولين ويراستار ما در مرکز نشر دانشگاهي بودند.

در مجله نشر دانش که مرکز نشر دانشگاهي منتشر مي کرد ايشان چه نقشي داشتند.

آقاي سعادت در آنجا، جزء ويراستاران ارشد مجله بودند.

خصوصيات اصلي ترجمه و ويرايش ايشان چه بود.

نحوه ويرايش ايشان اينگونه بود که خيلي تصرف نمي کردند اگر مطلبي را قابل ويرايش مي دانستند که با کمي جرح و تعديل خوب مي شد يا قابل چاپ مي شد همان کار را انجام مي دادند يعني خيلي تغييرات عمده و اساسي نمي دادند. بعضي ويراستاران تغييرات عمده اي مي دادند ولي آقاي سعادت روي نکات آشکاري که معلوم بود درست نيست دست مي گذاشتند.

آيا بين ويراستاري و ترجمه ايشان مي توانيم يکي را بر ديگري برتري دهيم. و بهتر نبود ايشان وقت شان را بيشتر صرف ترجمه مي کردند؟

کارهاي ويرايش ايشان خيلي خوب بود البته خيلي هم وقتشان را صرف ترجمه نمي کردند و در کنارش ويرايش هم مي کردند و در آن ويرايش ها آثار قابل چاپ را عرضه کردند. اضافه کنم که عده اي مطالب زيادي از آقاي سعادت ياد گرفتند. کتاب هايي بود که اگر ايشان ويرايش نمي کردند شايد هرگز در نمي آمد.

يکي از ويژگي هاي ترجمه اسماعيل سعادت اين است که همواره به سراغ متون کلاسيک مي رود. در وضعيت فرهنگي ما در عالم فلسفه رفتن به سراغ کلاسيک ها چه اهميتي دارد؟

مطمئناً ترجمه اين آثار ضرورت دارد. اصل ترجمه اين است که کتاب هاي کلاسيک ترجمه شود. در اثر حضورشان در مرکز نشر دانشگاهي بود که توجه بيشتر به آثار کلاسيک کردند. قبل از همکاري با مرکز نشر به چيزهاي ديگر هم توجه داشتند ولي وقتي در اين مرکز مشغول به کار شدند بر آثار کلاسيک تمرکز کردند و حتي اگر از خودشان بپرسيد شايد اين تغيير جهت ايشان بي تاثير از حضور در مرکز نشر دانشگاهي نباشد آثار جديد همواره مبتني بر چيزهاي کلاسيک است، هميشه بايد کلاسيک ها ترجمه شوند. براي ترجمه ادبيات انگليس، ارزش شکسپير بيشتر است يا رمان نويسي که امروز ممکن است اثر پرفروشي باشد؟ آيا بايد هومر و ايلياد را ترجمه نکنيم و آثار درجه سه مدرن را ترجمه کنيم. خير مسلماً ابتدا بايد آثار کلاسيک ترجمه شوند.

ملاک ارزشگذاري شما در مورد اولويت ترجمه آ ثار کلاسيک بر آثار مدرن چيست؟

ملاک ما از نظر تاريخي تاثير و حضوري است که اين آثار در طول تاريخ داشتند و ارزششان از بقيه آثار بيشتر است مثلاً در فلسفه، فلسفه افلاطون ارزشش به مراتب بيشتر است تا کتابي که يک استاد فلسفه راجع به فلسفه مي نويسد.

عده اي از مترجمان بر اين عقيده اند که ترجمه آثار به روز اولويت بيشتري بر آثار کلاسيک دارند، نظر شما چيست؟

آنها آگاه نيستند، هنوز دانش آموزند، آنها هنوز طفل راهند.

در مورد آثار کلاسيک خودمان هم اين نظر را داريد؟

بله، هميشه آثار کلاسيک مقدم اند.

عصر بدگماني
 حسين معصومي همداني
«بهترين زمان ها بود، بدترين زمان ها بود...» اين جمله ديکنز در آغاز کتاب داستان دو شهر اگر درباره هيچ چيز روزگار ما درست نباشد، درباره زبان فارسي درست است. حجم مطالب نادرست، نامفهوم، بي معني و بي فايده اي که ما هر روز به اين زبان توليد مي کنيم يا مي شنويم و مي خوانيم قابل قياس با حجم زباله اي است که هر شب دم در خانه هايمان مي گذاريم يا هر روز در کوچه و خيابان سر راهمان مي بينيم. پس حق با کساني است که زبان فارسي را در خطر مي بينند و حتي معتقدند که اين زبان به انحطاط دچار شده است. در عين حال هيچ کس انکار نمي کند که برخي از بهترين نثرنويسان فارسي هم در اين چند دهه اخير پيدا شده اند و بعضي از بهترين نثرهاي فارسي در اين دوره نوشته شده است. شگفت آورتر اينکه بسياري از بدترين و بهترين نمونه هاي نثر فارسي را بايد در ميان ترجمه ها سراغ گرفت. زبان ما که روزگار درازي جز به شعر لب نمي گشود و در ساير زمينه ها گنگ شده بود، اکنون بايد بيان همه مطالب را از علمي و فلسفي و ادبي عهده دار شود و چون ما نويسنده و عالم و فيلسوف و متفکر به آن اندازه که بايد، نداريم، اين وظيفه سنگين بر دوش مترجمان افتاده است و مترجمان ما براي آنکه نشان دهند فرزند زمان خويش اند، بهترين و بدترين آثار را توليد مي کنند.

استاد اسماعيل سعادت از بهترين مترجمان ما و از جمله کساني است که با ترجمه هايش به غنا و توانايي زبان فارسي در زمينه هاي گوناگون کمک کرده است. ترجمه هاي آقاي سعادت متنوع است، اما او بسيار خوب از عهده کار در اين حوزه هاي گوناگون برآمده است. دليل توفيق او جز احاطه بر زبان و ادبيات فارسي و فرانسه و ذوق سليم فروتني اوست که نمي گذارد به توانايي هاي خود غره شود. من که از نزديک کار کردن او را ديده ام مي دانم که تا چه اندازه اهل مراجعه به منابع است.

آقاي سعادت پيش از آنکه در يکي دو دهه اخير به ترجمه آثار فلسفي بپردازد بيشتر به مترجمي کتاب هاي ادبي شناخته بود. ترجمه زيباي او از ميکل آنژ رومن رولان جايزه بهترين ترجمه مجله سخن را برد و هم سن وسالان من ساعاتي از جواني خود را به خواندن ترجمه ايزابل آندره ژيد گذرانده اند. با اين حال من در ميان ترجمه هايي که از آقاي سعادت خوانده ام يکي را، نه به دليل موضوع آن بلکه به سبب هنري که آقاي سعادت در ترجمه آن به کار بسته است، از همه بيشتر دوست دارم. البته کون و فساد يا در آسمان ارسطو آثار مهم تري هستند و علاقه شخصي من هم به اين آثار بيشتر است، اما هنرهاي مترجم در ترجمه اين گونه آثار که هنوز در زبان اصلي بر سر هر واژه آنها بحث است، معلوم نمي شود؛ هنر مترجم در اين گونه آثار پايبندي به متن است و حتي در جاهايي زيبايي را فداي دقت کردن، و اين وظيفه دشوار را آقاي سعادت به خوبي انجام داده است. گذشته از اين کار شناخت آثار متفکراني چون ارسطو با يک ترجمه و دو ترجمه به انجام نمي رسد.

به نظر من آقاي سعادت توانايي خود را در ترجمه بهتر از هر جاي ديگر در عصر بدگماني نشان داده است. اين کتاب که مجموعه چهار مقاله از ناتالي ساروت نويسنده فرانسوي است بار اول در سال 1365 منتشر شد و بار ديگر در سال 1381، اما من نديده ام که در اين مدت کسي درباره آن چيزي نوشته باشد. شايد کتاب خوب توزيع نشده است و شايد به اين دليل که جريان «رمان نو» که ساروت به آن تعلق دارد، اکنون مرده است، طبيعي است که ترجمه کتابي از يکي از نمايندگان اين جريان با استقبال زيادي روبه رو نشود. شايد نيز اين ترجمه براي دست اندرکاران حوزه نظريه ادبيات و حوزه هاي نظري به طور کلي که به آثار بيش از حد ساده يا بيش از حد نامفهوم عادت کرده اند، بيش از اندازه پيچيده و بيش از اندازه مفهوم است. عصر بدگماني فارغ از سرنوشت رمان نو و ارزش آثار داستاني نويسنده آن کتابي است بسيار مهم و خواندني. تز اصلي نويسنده در اين کتاب اين است که رئاليسم به معناي قرن نوزدهمي آن ديگر ممکن نيست، زيرا ما دست کم از رمان هاي داستايوفسکي و کافکا به بعد، به عصر بدگماني پا نهاده ايم. هرچه نويسنده محيط خارجي داستان يا مکنونات ذهني قهرمانان خود را با دقت بيشتري توصيف کند، ما ظنين تر مي شويم که نکند اين مجموعه واقعيات که با ريزه کاري بيان مي شود، چيزي جز مشتي قرارداد نباشد؛ بدگمان مي شويم که نکند او با بيان اين چيزهاي مهم امور مهم تري را از ما پنهان مي کند. در کنار اين بدگماني عمومي که ساروت از آن سخن مي گويد و مفهومي است فلسفي و از نشانه هاي عصر ما، از بدگماني ديگري هم مي توان سخن گفت که مختص محيط فرهنگي ما و گروه ويژه اي از خوانندگان است. مترجمان و ويراستاران و برخي از خوانندگان هوشمند نه تنها در برابر ترجمه هاي ناخوانا و مبهم و مغلق حساسيت دارند، بلکه به تجربه دريافته اند که به ترجمه هايي که زياده از حد روان و ساده و روشن اند نيز ظنين باشند. وقتي مي بينيم که مترجمي يک متن دشوار فلسفي را چنان روان ترجمه مي کند که خواننده با يک بار خواندن گمان مي برد که همه مطلب را دريافته است، به جاي آنکه به هنر او آفرين بگوييم، بدگمان مي شويم که نکند مترجم کار را ساده گرفته باشد و در غالب موارد معلوم مي شود که در اين بدگماني حق با ما بوده است. من در سال هايي که ويراستار فعالي بودم بارها آثاري را مي ديدم که به ظاهر هيچ عيبي نداشتند اما بعد از مقابله معلوم مي شد که در واقع اثر طبع مترجم اند نه ترجمه کتاب اصلي. يکي ديگر از چيزهايي که بسياري از مترجمان ما، به ويژه در حوزه هاي نظري، تعهدي نسبت به آن حس نمي کنند، سبک نويسنده است. ايشان سعي مي کنند «منظور» نويسنده را به ساده ترين و طبيعي ترين صورت بيان کنند، بي آنکه از خود بپرسند که چرا نويسنده خود به اين صورت ساده و طبيعي، که در زبان او هم ممکن است، سخن نگفته است. سعادت از جمله مترجماني است که کار ترجمه را آسان نمي گيرد. او سعي نمي کند متن اصلي را ساده کند و نيز دچار اين توهم نيست که همه چيز را مي توان با اين فارسي دوسه هزار کلمه اي که در مدرسه مي آموزيم و در رسانه ها به کار مي بريم بيان کرد. اگر خوانندگان گاهي ترجمه هاي او را سنگين مي يابند، عيب از کار او نيست. ترجمه ارسطو، به هر زباني که باشد، اگر از حد معيني روان تر شد، بايد به آن بدگمان بود. عصر بدگماني کتابي است دشوار از نويسنده اي صاحب سبک، و هنر سعادت در ترجمه اين کتاب اين است که در عين اينکه آن را به فارسي زيبا درآورده، در عين آنکه کوشيده است تا در ترجمه چيزي به دشواري هاي ذاتي کتاب نيفزايد، سعي هم نکرده است که از دشواري هاي آن، که به نگاه نويسنده و شيوه نگارش او بازمي گردد، چيزي بکاهد. نيز کوشيده است تا به سبک نويسنده وفادار بماند؛ جمله هاي دراز او را نشکند، جمله هاي تودرتوي او را از هم باز نکند، واژگان متنوع او را که از قلمروهاي گوناگون زبان و زندگي گرفته شده است به واژگاني يکدست و «ساده» برنگرداند و تسليم اين وسوسه نشود که چون ترجمه دقيق اين اثر بسيار دشوار است، پس بايد به نقل به معني روي آورد. اما ارزش کار نويسنده و مترجم را با ميزان توفيق او مي سنجند نه ميزان کوشش او، و سعادت در ترجمه اين اثر دشوار بسيار هم موفق بوده است. در خواندن اين کتاب، احساس مي کنيم که مترجم به همه دقايق اثر پايبند مانده است و تا آنجا که ممکن است اثري مطابق با اصل پديد آورده است اما ترجمه اش تحت اللفظي نشده است؛ اين ترکيب بديع واژگاني از زبان ادبي و زبان روزمره در ما احساس غرابت برنمي انگيزد؛ اين جمله هاي دراز شايد نفس ما را ببرند، اما رشته فکر نويسنده و ما را نمي گسلند و وقتي که جمله اي را چند بار مي خوانيم هربار از کشف روابط ميان اجزاي آن لذتي نو مي بريم که از خواندن ترجمه اي سرراست به هيچ وجه حاصل نمي شود، و همين است که خواننده سرانجام درمي يابد که نه تنها با اثري نظري و تحليلي روبه رو بوده، نه تنها مايه هاي فراواني براي انديشيدن به دست آورده، بلکه اثري ادبي هم خوانده و لذتي هنري نيز برده است. معمولاً به جواناني که مي خواهند فارسي نوشتن بياموزند توصيه مي کنند که آثار نويسندگان قديم، مانند تاريخ بيهقي و قابوس نامه و گلستان را بخوانند. البته خواندن آثار کهن به قصد لذت بردن و آموختن بسيار خوب است، اما من گمان نمي کنم که جوانان بتوانند از اين آثار فارسي نويسي بياموزند، حتي اين خطر هم هست که خوب نوشتن را به معناي تقليد از اين آثار تقليدناپذير بدانند. نظر من اين است که آموختن فارسي نويسي را بايد با خواندن آثار مترجمان خوب معاصر آغاز کرد، و ما هرچند مترجم بد زياد داريم اما خوشبختانه مترجم خوب هم کم نداريم. اين مترجمان زحمت ما را کم کرده اند؛ بسياري از عناصر فارسي قديم که به کار فارسي نويسي امروز مي آيد، در آثار ايشان زنده شده، جذب زبان امروز شده است و مهم تر اينکه به خدمت بيان انديشه هاي دقيق درآمده است. عصر بدگماني يکي از اين آثار است که توانايي زبان فارسي را اگر به دست خود ناتوانش نکنيم، در برگرداندن و بيان انديشه هاي نو و پيچيده نشان مي دهد. خواندن اين کتاب نه تنها براي همه علاقه مندان به مباحث نظري ادبيات بلکه براي همه مترجماني که مي خواهند در اين حوزه ها اثري ترجمه کنند و نيز براي کساني که مي خواهند در اين زمينه ها به فارسي بنويسند، لازم است.
هماي اوج سعادت...
 ايرج پارسي نژاد
اسماعيل سعادت تنها مترجمي استاد نيست. او اديبي است که قادر است در گزارش متني از زبان بيگانه، گذشته از درستي و دقت و امانت، طراوت و زيبايي زبان فارسي را نيز نشان دهد.

اين مهارت او را در برگرداندن متن هاي فلسفي فيلسوفاني چون ارسطو و اسپينوزا و مونتني و کاپلستون گرفته تا متن هاي خلاق ادبي چون ايزابل اثر آندره ژيد يا عصر بدگماني نوشته ناتالي ساروت مي توان ديد.

من خود به مراتب اين جنبه از مهارت و استادي او بيش از چهل سال پيش پي بردم؛ زماني که رمان قرنطينه اثر پرارزش فريدون هويدا به ترجمه مصطفي فرزانه را در موسسه انتشارات فرانکلين براي ويرايش به او سپردند، با آنکه اين رمان را دوست نويسنده در پاريس، با برخورداري از راهنمايي هاي نويسنده به فارسي برگردانده بود، با اين همه ويرايش استادانه سعادت از اين رمان روايتي خواندني به دست داد که در اصل ترجمه نبود.به علت تسلط استاد اسماعيل سعادت بر زبان و ادبيات فارسي است که بحق سرپرستي دانشنامه زبان و ادب فارسي را به او سپرده اند. سايه وسعت دانش ادبي استاد سعادت همراه با دقت و باريک بيني او در انشاي مقدمه جلد اول و ويرايش مقالات آن درخور ملاحظه است، همچنان که آثار دانايي و توانايي او در زبان فرانسوي و زبان فارسي در ترجمه و ويرايش مجموعه پنج جلد فرهنگ آثار ستودني است.

استاد اسماعيل سعادت دانشمندي است که در پنجاه سال گذشته با آرامي و نجابت ذاتي، بي هيچ هياهو و خودنمايي در آشنايي ايرانيان با مفاهيم علمي و فلسفي و آثار باارزش ادبي مغرب زمين موثر بوده و در خدمت به فرهنگ ايراني و زبان فارسي از سر جان کوشيده است.

هماي اوج سعادت در فراز، تن اش درست و زندگاني اش دراز باد،
مصداق بارز زبان ورزي
 موسي اسوار
از خصلت هاي بارز استاد سعادت انضباط علمي اوست. دقت و وسواس او در ترجمه و تاليف، مصداق و مظهر آشکار اين خصيصه است. تتبع در آثار او و نيز ملاحظه رفتار مشهود او در تصميم گيري هاي علمي و زباني بر درستي اين تلقي صحه مي گذارد. ويرايش او نيز حوزه گسترده اي است که اين روحيه منضبط علمي را نشان مي دهد. مسووليت هاي متعدد و گوناگون او در مقام سردبير ماهنامه علمي - فرهنگي معتبر يا سرويراستار دانشنامه وزين و پرمايه هم عرصه بازنمود اين ذهنيت و تعهد علمي است.

ويژگي ممتاز ديگر آقاي سعادت زبان ورزي و منبت کاري زباني اوست.

در جمله آثار او استفاده از عناصر زباني غني در حوزه اصطلاحات، ترکيبات، تعبيرات و معادل هاي ادبي و علمي و فلسفي نظرگير است و اين همه در نثري سليس و سيال و روان و خوش رکاب مي نشيند و دشوارترين مضمون و درون مايه را به دلپذيرترين و در عين حال روشن ترين و زودياب ترين سبک و سياق عرضه مي دارد.

اين شيوه عرضه داشت که جلوه گاه و تبلور زيبايي و دقت و انسجام متن است از يک سو نشانه دانش گسترده زباني و احاطه کم مانند به متون قديم و جديد است، از سوي ديگر از تسلط و چيرگي بي حد و حصر و خبرويت عميق در ترجمه، آگاهي از ظرايف زباني و سبک ها و مراتب ادبي و استناد به زمينه و پشتوانه اي پربار از دانش تخصصي در قلمرو فلسفه و ادبيات و زبان، حکايت دارد.

هنر زبان ورزي استاد سعادت به استفاده آگاهانه و خلاق او از گنجينه لغات و عناصر موجود زباني در متون فلسفي و ادبي جديد معطوف است. با اين همه، از نحو خوش بنيه و سازوار کلام او در پردازش مضمون نيز نبايد غافل بود. خوش نشاندن آن عناصر زيبا در چنين نحوي، منبت کاري طرفه اي است که از کمتر نويسنده و مترجمي برمي آيد.
عمرشان دراز باد
 مرحوم کريم امامي*
آقاي سعادت را از ديرباز مي شناسم. در موسسه انتشارات فرانکلين همکار بوديم، در اواخر دهه 40 و اوايل دهه 50 و بعد در اوايل دهه 60 يکي دو سال در مرکز نشر دانشگاهي با ايشان هم اتاق شدم و توانستم ايشان را از نزديک بشناسم. حقيقتاً نمونه مجسم يک ويراستار خوب و بااخلاق هستند؛ آرام، صبور، دقيق، کم سخن و داراي قابليت هاي فردي و ذهني فراوان. هميشه سر وقت به اداره مي آمدند و به مجرد ورود سرگرم کار مي شدند و در طول روز همچنان به آهنگي منظم و مرتب کارشان را ادامه مي دادند.

اين جور کار کردن نشانه انضباط ذهن است و اين قابليت را ما ايرانيان متاسفانه کمتر در خود پرورش مي دهيم. برخورداري از انضباط فکري براي يک ويراستار امتياز مهمي است. هم بازده او را زياد مي کند و هم نتيجه کارش يک دست تر از آب درمي آمد.

آقاي سعادت علاوه بر ويراستاري در ترجمه و نويسندگي هم توانا هستند. مخصوصاً در ترجمه از فرانسه، منتها چون شخصي هستند ذاتاً فروتن، براي خودشان تبليغ و سر و صدا نمي کنند. ارزش کارشان در درازناي زمان معلوم خواهد شد. بيشتر ترجمه هايشان کارهايي هستند ماندني، هرچند که از نوع کتاب هاي پرفروش نباشند. بدون هيچگونه تعارفي مي توانم بگويم که آقاي اسماعيل سعادت در همه رشته هاي فعاليت خود، ويراستاري ادبيات کودکان و نوجوانان و ترجمه از بهترين هستند، عمرشان دراز باد،

اين يادداشت در سال 1374 منتشر شده است.
دانشنامه سعادت
 علي اشرف صادقي
اين کتاب يکي از دايره المعارف هاي خوبي است که در سال هاي اخير از سوي فرهنگستان زبان و ادب فارسي در ايران به چاپ رسيده است. دوران ما گويي دوران دايره المعارف نويسي است. در حال حاضر چندين دايره المعارف در زمينه هاي مختلف در دست تاليف است. از جمله دو دايره المعارف اسلامي که يکي به نام دايره المعارف بزرگ اسلامي و ديگري به نام دانشنامه جهان اسلام و يک دايره المعارف ديگر به نام دايره المعارف تشيع در دست انتشار است اما دانشنامه زبان و ادب فارسي به سرپرستي آقاي سعادت دايره المعارف متفاوتي است. در اين کتاب بهترين عناوين مربوط به زبان و ادب فارسي، اعم از نام شعرا و نويسندگان بزرگ، صوفيان، دانشمندان و غيره و نام کتاب هاي مهم فارسي، مفاهيم شعري، دستوري و غيره مدخل شده اند. مثلاً ابوعلي بلخي، ابوريحان بيروني، ابوالحسن خرقاني، اختيارات بديعي، الابنيه عن حقائق الادويه، ترجمه تفسير طبري، ادات، ادبيات تطبيقي، اضافه همه در اين کتاب مدخل شده اند و مقالات خوبي درباره آنها نوشته شده است. بسياري از مقالات آن به قلم محققان متخصص آن رشته نوشته شده و از عمق کافي برخوردار است. جلد اول اين کتاب از مدخل آب تا مدخل برزويه را در بر دارد و جلد دوم که تا يک ماه ديگر منتشر مي شود تا اواسط حرف «خ» را شامل است. شايد يکي از معايبي که بر اين کتاب بتوان گرفت اين باشد که بعضي از مدخل ها مستقيماً با زبان و ادب فارسي ارتباط نداشته باشند، مانند ابوهلال عسکري، ابونواس، ابوهاشم صوفي و غيره.
فضيلت خوب بودن
 هوشنگ رهنما
شادروان مهرداد بهار هميشه مي گفت؛ «آدم وقتي يک انسان خوب مي بيند، به زندگي اميدوار مي شود.» اسماعيل سعادت مصداق بارز اين گزاره بهار است؛ وجود و حضور وي بسياري از ما را که در طيف معاشرت وي قرار داريم، نسبت به آنچه هستيم و آنچه مي کنيم دلگرمي مي دهد و اميدوار مي سازد. نکته اين است که تنها خلق و خوي و رفتار شخصي او نيست که از اين خصيصه برخوردار است، بلکه فضيلت خوب بودن شامل دانش و معرفت وي نيز هست؛ از هر عبارت ترجمه يا تاليف سعادت خوبي مي تراود.

قدرداني از اسماعيل سعادت در کلام ميسر نيست، بايد اين موهبت را در عمل پاس داشت. اگر هر يک از ما ذره اي از خوبي او بياموزيم، قرين سعادت خواهيم بود و سپاسگزار آموزگار خود. زندگاني اش دراز باد،

ستوده باد رنج ستوده باد شادي
ياد بعضي نفرات
دوست نجيب من
ظرافت بيان و دقت نظر
بايد کلاسيک ها را ترجمه کرد
راهي به ميراث ماندگار
پاسدار زبان فارسي
چه سعادتي است با سعادت بودن
از رنجي که برديم
از ويراستاري تا فلسفه
درست و روان
کارنامه اسماعيل سعادت
ياد باد آن روزگاران
عصر بدگماني
هماي اوج سعادت...
مصداق بارز زبان ورزي
عمرشان دراز باد
دانشنامه سعادت
فضيلت خوب بودن

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام