
عباس صفاري در قلب ابتذال هنري فارسي زبانان زندگي مي کند. در لس آنجلس، جايي که به قول خودش مرکز آت و آشغال هاي هنري است. با توجه به اينکه او قبل از رفتن به ايران ترانه سرا بوده، روي آوردنش به شعر در مکاني که ترانه، مخاطب بيشتري دارد نشان از ذائقه هنري اين شاعر دارد. عباس صفاري اولين مجموعه شعرش را با نام «در ملتقاي دست و سيب» در سال 1992 و توسط انتشارات کار و در لس آنجلس منتشر کرد. چهار سال بعد دومين مجموعه شعر او در همانجا با نام «تاريک روشناي حضور» منتشر شد. اما حضور او در ايران با انتشار «دوربين قديمي و اشعار ديگر» در سال 1381 عينيت يافت. کتابي که يک سال بعد براي او جايزه شعر کارنامه را به ارمغان آورد. در سال 2004 هم کتابي با نام «حکايت ما» در لس آنجلس منتشر شد. اما در سال 1384 با انتشار کتاب «کبريت خيس»، صفاري حضور پررنگ تري در شعر ايران پيدا کرد. او در سال هاي 1375 تا 1380 به همراه بهروز شيدا و حسين نوش آذر سردبير فصلنامه فرهنگي هنري «سنگ» بود که دوازده شماره از آن منتشر شد. گفت و گوي شرق را با عباس صفاري بخوانيد.
از کي شروع به نوشتن شعر کرديد؟ اين را به اين دليل مي پرسم که از شما خبري نبود و به يک باره همه متوجه شما شدند.
والله برمي گردد به گذشته هاي دور. اولين شعرم يک غزل پنج بيتي بود که در مجله صبح امروز چاپ شد. آن موقع دبيرستان مي رفتم و در واقع شعر را با غزل شروع کردم و بعد از مدتي به شعر نو و کارهايي که اکثراً چاپ نکردم که بيشترشان سياه مشق بودند روي آوردم. بعد در همان دوره دبيرستان نيز يک دوره تجربه ترانه سرايي داشتم و ده ، دوازده تا ترانه نوشتم و بعد به سربازي رفتم و اکثر فراموش شدند و فقط «اسير شب» با صداي فرهاد هست که فکر مي کنم گاهي مردم هنوز گوش مي کنند. اين آغاز کار من بود و بعد از ايران رفتم و ده، پانزده سالي درگير کار و زندگي و درس شدم. تا اينکه مجدداً حدود پانزده سال پيش شروع کردم و اولين مجموعه ام در سال 1992 درآمد.
همان کتاب در ملتقاي دشت سيب؟
بله، آن موقع در امريکا به صورت فتوکپي منتشر شد و جايزه اي هم گرفت از طرف انتشارات باران.
در تاريخ تحليلي شعر نو نوشته آقاي شمس لنگرودي هم يک بار از شما نام برده مي شود که جزء کساني بوديد که از سال 50 تا 57 کارهايي نو مي کردند ضمن اينکه ترانه هم مي گفتند. بعد ديگر خبري از شما نشد. در اين پانزده سال شما از شعر که جدا نبوديد؟
سرودن شعر را تقريباً کنار گذاشته بودم چون به قصد تحصيل به غرب آمدم و قصدم اين بود که سينما بخوانم. کالج هاي سينمايي در اينجا خيلي پرخرج هستند و بعد برخورديم به انقلاب و پول هايي که از ايران مي آمد قطع شد. در هر حال سينما را رها کردم و بيشتر توي اين سال ها رشته اصلي ام هنرهاي زيبا بوده که يک مقدار گرايش تبليغاتي داشت. همين طور مجسمه سازي و نقاشي. من هفت، هشت سالي دانشگاه رفتم و هي دانشگاه عوض کردم ولي اکثراً زمينه تحصيلي ام همين هنرهاي زيبا بود.
گفتيد که پول ها قطع شد، شما براي تحصيل در امريکا بورسيه داشتيد؟
نه، من از طرف خانواده آمده بودم و مقداري با خرج خودم. با پول هايي که از طريق ترانه سرايي جمع کرده بودم و چند سالي که در مناطق مختلف ايران کار کردم. خب قرار بود يک مقدار کمک هاي خانوادگي هم بيايد که مصادف شد با مسائل انقلاب و گران شدن پول و تورم هاي ايران. مجبور شدم جا عوض کنم. از اروپا که قرار بود آنجا درس بخوانم به امريکا و تگزاس آمدم که کالج سينمايي درست و حسابي وجود نداشت و به هر حال آن تصميمي که داشتيم عملي نشد و به راه ديگري رفتيم.
آن موقع که در ايران بوديد تحولات شعر جدي ايران را دنبال مي کرديد؟
به عنوان خواننده دنبال مي کردم و به عنوان شاعر حرفه اي نه. تفنني دنبال مي کردم. مقداري هم حرف هاي خانواده و دوستان تاثير داشت اينکه مثلاً مي گفتند اين شعرت را ببر بقالي ببين يک کاسه ماست بهت مي دهند؟ يعني تفکر حاکم در آن سال ها خيلي تاثير داشت. اينکه اگر شاعر درجه يک هم باشي نمي تواني از اين راه در ايران نان بخوري به هر حال وقتي جواني، اين حرف ها در روحيه ات تاثير مي گذارد. ولي گاهي تفنني شعر مي نوشتم و دفترچه شعري براي خودم داشتم که سه، چهار تا شعرش را چاپ کرده بوديم ولي ترانه سرايي را تقريباً در يک سال و نيم آخر که در دبيرستان بودم حرفه اي دنبال مي کردم. تقريباً ماهي يک ترانه مي نوشتم. ترانه سرايي را کمي جدي تر دنبال کردم چون گاهي به خاطر آن پولي دريافت مي کردم. تقريباً در حد يک کتاب براي ترانه پول مي دادند. وقتي ترانه مي نوشتي ميان جوانان هم سن و سال خودت (وقتي هفده ، هجده ساله هستي) بين دختران خب محبوب تري (مي خندد).
پس خيلي ترانه سراي موفقي بوديد که با دوازده تا ترانه گل کرديد و حتي ترانه فرهاد را نوشتيد؟
آن ترانه ها، کارهاي بدي نبودند. در حقيقت خواننده هاي خوبي ترانه ها را نخواندند و اکثراً فراموش شدند.
چه کساني ترانه هايتان را خوانده بودند؟
سلي يک ترانه بسيار قشنگ و جالبي خواند ولي به تيپ کار او نمي خورد و خراب شد. بيشتر آهنگ هاي اينها را پرويز اتابکي و محمد هوشال نوشته بودند. يکي از ترانه هايم را نلي خواند که صداي ضعيفي داشت و بعد هم رها کرد. يک ترانه ديگرم را هم خانمي به نام پونه خواند که او هم چند سالي در تلويزيون کار کرد و بعد اين عرصه را رها کرد.چند تا کار هم براي ارکستر فولکلوريک فرهنگ و هنر نوشتم که گرداننده اش آقاي محمد هوشال بود. محمد هوشال از آهنگسازهاي قبل از انقلاب بود که از ارتش آمده بود و ترانه سازي مي کرد و براي فرهاد دو تا ترانه ساخته بود و خيلي ديگر از ترانه هاي فرهاد را هم او تنظيم کرده بود. يعني خيلي سواد موسيقي داشت. به هر حال من ترانه هاي ديگرم را بيشتر از ترانه اي که فرهاد خوانده مي پسندم ولي خب ترانه بستگي به آهنگ و خواننده اي که مي خواند دارد و هيچ کدام از ترانه هايم شانس و موفقيت کار فرهاد را نداشتند.
جالب است که شما در ايران ترانه سرا بوديد، بعد وقتي به امريکا رفتيد که در آنجا براي ايرانيان ترانه بيشتر از شعر اهميت داشت، ديگر ترانه ننوشتيد؟
نه. اتفاقاً من در لس آنجلس هستم که مرکز اين آشغال هاست. کسي که ترانه هاي مرا در ايران انتشار داده به اسم آقاي وارتان، اينجا صاحب بزرگترين شرکتي است که دارد کار مي کند و با هم آشنايي و دوستي ديرينه داريم. ولي علاقه اي به اينکه ترانه ها را مجدداً انتشار بدهم نداشتم. شما با جريانات اينجا آشنا هستيد که خيلي مزخرف و آبروريزي و به قول امريکايي هاcheap کار مي کنند. جاي تاسف است واقعاً چون به هر حال ترانه سرايي داشت به جايي مي رسيد اما افتاد به مخمصه اي که الان وجود دارد.
شما که 15 سال از شعر ايران فاصله گرفتيد از احوالات شعر ايران در اين سال ها بي خبر بوديد، نه؟
چرا . در سال هاي پيش هريک از شماره اول مجله ها و روزنامه هايي که بيرون مي آمد همه اينها را اکثراً مشترک بودم. در واقع تغيير و تحولات زبان فارسي را دنبال مي کردم و تا سال هاي 70 اتفاق عجيبي نيفتاد. شما که خودتان آشنا هستيد.
چطور شد که حوالي سال 1992 دوباره به شعر روي آورديد؟ اتفاق خاصي در زندگي تان افتاد؟
حقيقتش وقتي شما به غرب مي آييد و اقامت مي کنيد به صورت عجيب و غريبي بمباران مي شويد و فرهنگ اينجا يک مقدار شما را ناک اوت مي کند و يک شوک به شما وارد مي شود. در آن سال ها معمولاً نمي شود به آن شکل چيزي نوشت که عمقي داشته باشد. در واقع هرچه هست خاطرات است و طول مي کشد تا اينکه سرنخ جريانات و محيط جديد و کشور ميزبان به دست شما بيفتد. يک مقدار ناشي از آن بود که من به شعر و ادبيات نمي پرداختم. نمي دانستم که چه بايد بگويم. ديگر اينکه شما بايد سر و سامان بگيريد و جا بيفتيد. يکي از مهم ترين مسائلي که براي يک مهاجر بايد رخ بدهد سر و سامان گرفتن است. شما ناگهان جايي هستيد که هيچ پناهي نداريد و خودت هستي و خودت . به ويژه در کشورهاي غربي که جريانات فرهنگي خودش را دارد و اگر کسي بيفتد هيچ کس نمي تواند دستش را بگيرد چون امکان دارد خود فرد هم بيفتد. بايد روي پاي خودت بايستي و اين چند سالي طول مي کشد. بعد ازدواج مي کني و مي بيني که حالا خانه اي داري و بچه داري و کسب و کاري داري و يک مقدار خيالت از بابت مسائل راحت است و باز به سمت علايق قبل برمي گردي. من به عنوان يک مهاجر نيامدم ، به عنوان يک دانشجو بيرون آمدم و هدف ديگري داشتم. به هر حال موقعي که احساس امنيت برايت به وجود مي آيد به علايق اصلي برمي گردي. من هم در جنبه هاي مختلف کار کردم ، مقداري در همان سال ها سينما خواندم و بعد کارهاي نقاشي. ولي بعد تصميم گرفتم که همه آن کارها را کنار بگذارم و فقط تصميم نهايي و اصلي را بگيرم و شعر بگويم. گاهي هم وسوسه مي شوم که بروم نقاشي بکنم ولي سعي مي کنم به اين وسوسه ها غالب بشوم و کار خودم را انجام بدهم.
اولين کتابي که از شما در ايران چاپ شد «دوربين قديمي و اشعار ديگر» بود. آيا در اين کتاب شعرهاي ديگري هم وجود دارد که در آن دو کتابي که خارج از کشور منتشر شده وجود داشته باشد يا نه، اصلاً مجموعه ديگري است؟
يک مجموعه ديگر است. هيچ کدام از اين مجموعه ها شعر تکراري ندارند. دو مجموعه در خارج از کشور چاپ شده و اين شعرها هيچ کدامش در ايران منتشر نشده. يک مجموعه آخر که در خارج از کشور منتشر شده و مجموعه شعر بلند است در ايران بين دوستان يکصد نسخه از آن را پخش کردم .
مي رسيم به مجموعه اول شما که در ايران چاپ شد. چون من از مجموعه هايي که در خارج چاپ شده اطلاعي ندارم؛ «دوربين قديمي» و «کبريت خيس». در دوربين قديمي با شاعري مواجه هستيم که خيلي به خطر کردن ميل دارد و دوست دارد شعرهاي متفاوت بنويسد و وقتي از شما شنيدم که در کار مجسمه سازي و نقاشي هم بوديد مقداري ميل شما به اين نوع شعرها برايم قابل درک تر شد. اما در کتاب «کبريت خيس» با شاعر ديگري مواجه هستيم. شاعري که ديگر آنها را کنار گذاشته، خودتان اين تغيير را چطور تحليل مي کنيد؟
مجموعه «دوربين قديمي» از کتاب هاي دوران تحول من است. اين دو مجموعه در ايران چاپ شده و اکثراً با اين کتاب ها آشنا هستند. در واقع شروع کار من در کتاب اول و دوم شعرهاي تصويري است و شاعري شديداً ايماژيستي ام. شديداً هم علاقه دارم به ايماژيسم. چون با ايماژ هر مضمون و علاقه اي را مي توان بيان کرد. سال هاي زيادي تقريباً تمام شعرهاي سبک هندي را صبح تا شب زير و رو مي کردم چون علاقه دارم به اينها و دوست دارم کارهايم را در فرم سبک هندي دنبال کنم؛ در همان سبک هندي در قالب شعر نو به همان شکل نثرگونه و بتوانم آنها را بيان کنم. منتها در دوره اي از سبک ايماژيستي و تصويرگرايي مي بïرم و مي آيم به اين سمت که نتيجه اش کتاب آخر من است که در دست ناشر است. در اين دو کتاب بيشتر از يک زبان ساده محاوره اي استفاده مي کنم و به دنبال کشف تمام امکانات عجيب و غريبي در زبان محاوره هستم که حالا با آنها آشنا هستم و قبلاً با آنها ناآشنا بودم. تمام ضرب المثل ها، تکيه کلام ها و... از اين نظر زبان فارسي خيلي غني است و خوشبختانه تازه شروع اين کار است و خيلي از عزيزان به اين فرم زبان روي آورده اند و براي من کار کردن در اين فرم جديد خيلي هيجان انگيز است. مجموعه «دوربين قديمي» روي مرز اين دو زبان است . يعني در دوران تحول است.
فکر مي کنم در کتاب «کبريت خيس» آن ايماژيسمي که شما دوست داشتيد، خيلي ادبي تر است نسبت به «دوربين قديمي». در آنجا مي خواستيد کلمات را به تصوير تبديل کنيد اما در اينجا تصويرها را خيلي زيبا به کلمات تبديل کرده ايد.
زبان شعر تصويري ، حداقل در شعر نو فارسي خيلي زبان فاخري است. در همين کتاب دوم من اين زبان خيلي فاخر است. اين است که هنوز شما ته مانده اي از زبان فاخر را در دوربين قديمي مي بينيد. من هنوز در آن کتاب احتمالاً از زبان فاخر نبïريدم و از پرداخت هاي آن و طبيعت و اشيا که اين حالت در آن است به اضافه شعرهايي که تصوير در آن هست و خودش يک ايماژ ديگري است. به خاطر علاقه ام به نقاشي هميشه اين وسوسه را داشتم که اشعار تصويري (کانکريت) بنويسم و با کنار هم چيدن کلمات و شکل انتزاعي دادن به آنها کلمات را به تصوير تبديل کنم تا اين شعرها براي مخاطب قابل تشخيص باشد. هنوز اين کار را ادامه مي دهم. در ايران خيلي مورد استقبال قرار نگرفته ولي براي خودم اين کار را مي کنم.اما مدتي است چند شاعر تجربه گرا به اين شيوه گرايش نشان داده و آثاري در اين زمينه خلق کرده اند. اما عدم آشنايي با هنر گرافيک خوانش اثرشان را مشکل و گاه غير ممکن کرده است.
اما در کبريت خيس هم باز تصاوير را داريم ولي نکته خيلي برجسته اي که وجود دارد - يعني چند نکته است که من يکي يکي مي گويم - يکي همين است که اگرچه تصاوير وجود دارد اما به دليل اينکه تصاوير خيلي به ادبيات نزديک شده و تبديل به ادبيات شده، براي خواننده ملموس تر است، براي همين من فکر مي کنم مخاطب را پس نمي زند. شايد براي من به عنوان يک مخاطب بعضي از شعرهاي تصويري کتاب دوربين قديمي قابل هضم نيست. همين تصاوير را در کتاب کبريت خيس داريم بدون اينکه مخاطب را پس بزند. نه تنها پس نمي زند حتي گاهي اوقات ايماژيستي بودن شعرها، مخاطب را به سمت شعر مي کشد.
ببينيد حرف شما درست است. من بيشتر حس مي کنم زبان جاافتاده يک مقدار خواننده را به سمت کتاب جذب مي کند. زبان در کبريت خيس خيلي صميمي است و فاصله اي بين شاعر و خواننده نيست و هيچ فخرفروشي در زبان نيست. يک مقدار هم به خاطر اينکه کم کم ياد گرفتم از تجربيات ملموس استفاده کنم به خصوص وقتي که شما در غرب زندگي مي کنيد و با مسائل و کلمات و اشيا و چيزهايي سر و کار داريد که با زبان فاخر ادبي فارسي اصلاً نمي شود اينها را بيان کرد، مگر اينکه با شعر و ادبيات بتوانيد کلمات را ادا کنيد. خب ، يک مقدار اين زبان به من اجازه داده که از هر موضوعي که دلم بخواهد راحت استفاده کنم و حرف بزنم.
اين نوع زبان البته يک مشکل دارد و آن هم اين است که احتمال دارد شعر را به سمت ابتذال بکشاند. ولي خوشبختانه در کبريت خيس انگار زبان به همان مرزي از مسائل روزمره نزديک شده که وارد ابتذال نشده و آنها را به خودش نزديک کرده.
يک مساله اي هم که در مورد اين زبان است اين است که وقتي شما اين شعر را تا اين حد ساده مي نويسيد هميشه خطر نثر دارد شعر را تهديد مي کند و شعر خيلي خيلي راحت مي تواند تبديل به نثر شود. من از اينگونه شعرها زياد نوشته ام که عموماً چاپ هم نکردم و به اين نتيجه رسيدم آنگونه که بايد بشود نشده و اين شعرها در واقع يک نثر ادبي اند و نمي توان از آن استفاده کرد. ولي مشکل بزرگ زبان محاوره اين است که هميشه مي تواند بلغزد. در واقع يک مقدار توانايي شاعر است که بتواند شعر را از اين خطر نجات دهد. نکته ديگر اينکه با متن نوشته شده، خيلي اساسي برخورد کند و در واقع خيلي به آن دلبند نباشد. بتواند آن را در سطل آشغال بيندازد يا يک جايي بگذارد که دو سال ديگر هم شايد به سراغش نرود.
من فکر مي کنم يکي از نقاط قوت کار شما اين است که با کارهاي خودتان خيلي معقول رفتار مي کنيد.
از چه نظر؟
از اين نظر که واقعاً روي تمام اين شعرها و حتي آن شعرهايي که راهي سطل آشغال شده شما به اندازه کافي فکر کرديد و خارج از يک خودشيفتگي که برخي شاعران دارند واقعاً بدون آن خودشيفتگي آنها را قضاوت کرده و رويشان فکر کرديد. اين مساله شايد موجب موفقيت شما در کبريت خيس شده باشد.
آدم مجبور است اين کار را بکند و يک مقدار کتاب هاي اول و دوم خودش را اينگونه کنار بگذارد. بعد وقتي به کارنامه ات نگاه مي کني مي بيني که چه کردي و تعدادي شعر کافي چه خوب و چه بد داري. اين است که وقتي نگاه مي کني مي بيني که با مجموعه اي که زير چاپ مي رود خيلي معقولانه رفتار کرده اي و آن را سنجيده و حساب شده درآوردي و کارهايي که فاقد انگيزه و حساب شده نيستند را کنار مي گذاري. خيلي وقت ها اتفاق مي افتد که همين کارها در آينده با تغييراتي به شکل زيبايي درمي آيند ولي آن لحظه ممکن است که ديگر شما هيچ کاري از دستت برنيايد و آن را کنار مي گذاري.