895 شماره
دوشنبه، 11 تير 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: ادبيات
گفت وگو با عباس صفاري، شاعر
آدم هاي تنهايي هستيم
 مجتبا پورمحسن - mojtabapourmohsen@gmail.com


عباس صفاري در قلب ابتذال هنري فارسي زبانان زندگي مي کند. در لس آنجلس، جايي که به قول خودش مرکز آت و آشغال هاي هنري است. با توجه به اينکه او قبل از رفتن به ايران ترانه سرا بوده، روي آوردنش به شعر در مکاني که ترانه، مخاطب بيشتري دارد نشان از ذائقه هنري اين شاعر دارد. عباس صفاري اولين مجموعه شعرش را با نام «در ملتقاي دست و سيب» در سال 1992 و توسط انتشارات کار و در لس آنجلس منتشر کرد. چهار سال بعد دومين مجموعه شعر او در همانجا با نام «تاريک روشناي حضور» منتشر شد. اما حضور او در ايران با انتشار «دوربين قديمي و اشعار ديگر» در سال 1381 عينيت يافت. کتابي که يک سال بعد براي او جايزه شعر کارنامه را به ارمغان آورد. در سال 2004 هم کتابي با نام «حکايت ما» در لس آنجلس منتشر شد. اما در سال 1384 با انتشار کتاب «کبريت خيس»، صفاري حضور پررنگ تري در شعر ايران پيدا کرد. او در سال هاي 1375 تا 1380 به همراه بهروز شيدا و حسين نوش آذر سردبير فصلنامه فرهنگي هنري «سنگ» بود که دوازده شماره از آن منتشر شد. گفت و گوي شرق را با عباس صفاري بخوانيد.



 از کي شروع به نوشتن شعر کرديد؟ اين را به اين دليل مي پرسم که از شما خبري نبود و به يک باره همه متوجه شما شدند.

والله برمي گردد به گذشته هاي دور. اولين شعرم يک غزل پنج بيتي بود که در مجله صبح امروز چاپ شد. آن موقع دبيرستان مي رفتم و در واقع شعر را با غزل شروع کردم و بعد از مدتي به شعر نو و کارهايي که اکثراً چاپ نکردم که بيشترشان سياه مشق بودند روي آوردم. بعد در همان دوره دبيرستان نيز يک دوره تجربه ترانه سرايي داشتم و ده ، دوازده تا ترانه نوشتم و بعد به سربازي رفتم و اکثر فراموش شدند و فقط «اسير شب» با صداي فرهاد هست که فکر مي کنم گاهي مردم هنوز گوش مي کنند. اين آغاز کار من بود و بعد از ايران رفتم و ده، پانزده سالي درگير کار و زندگي و درس شدم. تا اينکه مجدداً حدود پانزده سال پيش شروع کردم و اولين مجموعه ام در سال 1992 درآمد.

همان کتاب در ملتقاي دشت سيب؟

بله، آن موقع در امريکا به صورت فتوکپي منتشر شد و جايزه اي هم گرفت از طرف انتشارات باران.

در تاريخ تحليلي شعر نو نوشته آقاي شمس لنگرودي هم يک بار از شما نام برده مي شود که جزء کساني بوديد که از سال 50 تا 57 کارهايي نو مي کردند ضمن اينکه ترانه هم مي گفتند. بعد ديگر خبري از شما نشد. در اين پانزده سال شما از شعر که جدا نبوديد؟

سرودن شعر را تقريباً کنار گذاشته بودم چون به قصد تحصيل به غرب آمدم و قصدم اين بود که سينما بخوانم. کالج هاي سينمايي در اينجا خيلي پرخرج هستند و بعد برخورديم به انقلاب و پول هايي که از ايران مي آمد قطع شد. در هر حال سينما را رها کردم و بيشتر توي اين سال ها رشته اصلي ام هنرهاي زيبا بوده که يک مقدار گرايش تبليغاتي داشت. همين طور مجسمه سازي و نقاشي. من هفت، هشت سالي دانشگاه رفتم و هي دانشگاه عوض کردم ولي اکثراً زمينه تحصيلي ام همين هنرهاي زيبا بود.

 گفتيد که پول ها قطع شد، شما براي تحصيل در امريکا بورسيه داشتيد؟

نه، من از طرف خانواده آمده بودم و مقداري با خرج خودم. با پول هايي که از طريق ترانه سرايي جمع کرده بودم و چند سالي که در مناطق مختلف ايران کار کردم. خب قرار بود يک مقدار کمک هاي خانوادگي هم بيايد که مصادف شد با مسائل انقلاب و گران شدن پول و تورم هاي ايران. مجبور شدم جا عوض کنم. از اروپا که قرار بود آنجا درس بخوانم به امريکا و تگزاس آمدم که کالج سينمايي درست و حسابي وجود نداشت و به هر حال آن تصميمي که داشتيم عملي نشد و به راه ديگري رفتيم.

آن موقع که در ايران بوديد تحولات شعر جدي ايران را دنبال مي کرديد؟

به عنوان خواننده دنبال مي کردم و به عنوان شاعر حرفه اي نه. تفنني دنبال مي کردم. مقداري هم حرف هاي خانواده و دوستان تاثير داشت اينکه مثلاً مي گفتند اين شعرت را ببر بقالي ببين يک کاسه ماست بهت مي دهند؟ يعني تفکر حاکم در آن سال ها خيلي تاثير داشت. اينکه اگر شاعر درجه يک هم باشي نمي تواني از اين راه در ايران نان بخوري به هر حال وقتي جواني، اين حرف ها در روحيه ات تاثير مي گذارد. ولي گاهي تفنني شعر مي نوشتم و دفترچه شعري براي خودم داشتم که سه، چهار تا شعرش را چاپ کرده بوديم ولي ترانه سرايي را تقريباً در يک سال و نيم آخر که در دبيرستان بودم حرفه اي دنبال مي کردم. تقريباً ماهي يک ترانه مي نوشتم. ترانه سرايي را کمي جدي تر دنبال کردم چون گاهي به خاطر آن پولي دريافت مي کردم. تقريباً در حد يک کتاب براي ترانه پول مي دادند. وقتي ترانه مي نوشتي ميان جوانان هم سن و سال خودت (وقتي هفده ، هجده ساله هستي) بين دختران خب محبوب تري (مي خندد).

پس خيلي ترانه سراي موفقي بوديد که با دوازده تا ترانه گل کرديد و حتي ترانه فرهاد را نوشتيد؟

آن ترانه ها، کارهاي بدي نبودند. در حقيقت خواننده هاي خوبي ترانه ها را نخواندند و اکثراً فراموش شدند.

چه کساني ترانه هايتان را خوانده بودند؟

سلي يک ترانه بسيار قشنگ و جالبي خواند ولي به تيپ کار او نمي خورد و خراب شد. بيشتر آهنگ هاي اينها را پرويز اتابکي و محمد هوشال نوشته بودند. يکي از ترانه هايم را نلي خواند که صداي ضعيفي داشت و بعد هم رها کرد. يک ترانه ديگرم را هم خانمي به نام پونه خواند که او هم چند سالي در تلويزيون کار کرد و بعد اين عرصه را رها کرد.چند تا کار هم براي ارکستر فولکلوريک فرهنگ و هنر نوشتم که گرداننده اش آقاي محمد هوشال بود. محمد هوشال از آهنگسازهاي قبل از انقلاب بود که از ارتش آمده بود و ترانه سازي مي کرد و براي فرهاد دو تا ترانه ساخته بود و خيلي ديگر از ترانه هاي فرهاد را هم او تنظيم کرده بود. يعني خيلي سواد موسيقي داشت. به هر حال من ترانه هاي ديگرم را بيشتر از ترانه اي که فرهاد خوانده مي پسندم ولي خب ترانه بستگي به آهنگ و خواننده اي که مي خواند دارد و هيچ کدام از ترانه هايم شانس و موفقيت کار فرهاد را نداشتند.

جالب است که شما در ايران ترانه سرا بوديد، بعد وقتي به امريکا رفتيد که در آنجا براي ايرانيان ترانه بيشتر از شعر اهميت داشت، ديگر ترانه ننوشتيد؟

نه. اتفاقاً من در لس آنجلس هستم که مرکز اين آشغال هاست. کسي که ترانه هاي مرا در ايران انتشار داده به اسم آقاي وارتان، اينجا صاحب بزرگترين شرکتي است که دارد کار مي کند و با هم آشنايي و دوستي ديرينه داريم. ولي علاقه اي به اينکه ترانه ها را مجدداً انتشار بدهم نداشتم. شما با جريانات اينجا آشنا هستيد که خيلي مزخرف و آبروريزي و به قول امريکايي هاcheap کار مي کنند. جاي تاسف است واقعاً چون به هر حال ترانه سرايي داشت به جايي مي رسيد اما افتاد به مخمصه اي که الان وجود دارد.

 شما که 15 سال از شعر ايران فاصله گرفتيد از احوالات شعر ايران در اين سال ها بي خبر بوديد، نه؟

چرا . در سال هاي پيش هريک از شماره اول مجله ها و روزنامه هايي که بيرون مي آمد همه اينها را اکثراً مشترک بودم. در واقع تغيير و تحولات زبان فارسي را دنبال مي کردم و تا سال هاي 70 اتفاق عجيبي نيفتاد. شما که خودتان آشنا هستيد.

چطور شد که حوالي سال 1992 دوباره به شعر روي آورديد؟ اتفاق خاصي در زندگي تان افتاد؟

حقيقتش وقتي شما به غرب مي آييد و اقامت مي کنيد به صورت عجيب و غريبي بمباران مي شويد و فرهنگ اينجا يک مقدار شما را ناک اوت مي کند و يک شوک به شما وارد مي شود. در آن سال ها معمولاً نمي شود به آن شکل چيزي نوشت که عمقي داشته باشد. در واقع هرچه هست خاطرات است و طول مي کشد تا اينکه سرنخ جريانات و محيط جديد و کشور ميزبان به دست شما بيفتد. يک مقدار ناشي از آن بود که من به شعر و ادبيات نمي پرداختم. نمي دانستم که چه بايد بگويم. ديگر اينکه شما بايد سر و سامان بگيريد و جا بيفتيد. يکي از مهم ترين مسائلي که براي يک مهاجر بايد رخ بدهد سر و سامان گرفتن است. شما ناگهان جايي هستيد که هيچ پناهي نداريد و خودت هستي و خودت . به ويژه در کشورهاي غربي که جريانات فرهنگي خودش را دارد و اگر کسي بيفتد هيچ کس نمي تواند دستش را بگيرد چون امکان دارد خود فرد هم بيفتد. بايد روي پاي خودت بايستي و اين چند سالي طول مي کشد. بعد ازدواج مي کني و مي بيني که حالا خانه اي داري و بچه داري و کسب و کاري داري و يک مقدار خيالت از بابت مسائل راحت است و باز به سمت علايق قبل برمي گردي. من به عنوان يک مهاجر نيامدم ، به عنوان يک دانشجو بيرون آمدم و هدف ديگري داشتم. به هر حال موقعي که احساس امنيت برايت به وجود مي آيد به علايق اصلي برمي گردي. من هم در جنبه هاي مختلف کار کردم ، مقداري در همان سال ها سينما خواندم و بعد کارهاي نقاشي. ولي بعد تصميم گرفتم که همه آن کارها را کنار بگذارم و فقط تصميم نهايي و اصلي را بگيرم و شعر بگويم. گاهي هم وسوسه مي شوم که بروم نقاشي بکنم ولي سعي مي کنم به اين وسوسه ها غالب بشوم و کار خودم را انجام بدهم.

 اولين کتابي که از شما در ايران چاپ شد «دوربين قديمي و اشعار ديگر» بود. آيا در اين کتاب شعرهاي ديگري هم وجود دارد که در آن دو کتابي که خارج از کشور منتشر شده وجود داشته باشد يا نه، اصلاً مجموعه ديگري است؟

يک مجموعه ديگر است. هيچ کدام از اين مجموعه ها شعر تکراري ندارند. دو مجموعه در خارج از کشور چاپ شده و اين شعرها هيچ کدامش در ايران منتشر نشده. يک مجموعه آخر که در خارج از کشور منتشر شده و مجموعه شعر بلند است در ايران بين دوستان يکصد نسخه از آن را پخش کردم .

مي رسيم به مجموعه اول شما که در ايران چاپ شد. چون من از مجموعه هايي که در خارج چاپ شده اطلاعي ندارم؛ «دوربين قديمي» و «کبريت خيس». در دوربين قديمي با شاعري مواجه هستيم که خيلي به خطر کردن ميل دارد و دوست دارد شعرهاي متفاوت بنويسد و وقتي از شما شنيدم که در کار مجسمه سازي و نقاشي هم بوديد مقداري ميل شما به اين نوع شعرها برايم قابل درک تر شد. اما در کتاب «کبريت خيس» با شاعر ديگري مواجه هستيم. شاعري که ديگر آنها را کنار گذاشته، خودتان اين تغيير را چطور تحليل مي کنيد؟

مجموعه «دوربين قديمي» از کتاب هاي دوران تحول من است. اين دو مجموعه در ايران چاپ شده و اکثراً با اين کتاب ها آشنا هستند. در واقع شروع کار من در کتاب اول و دوم شعرهاي تصويري است و شاعري شديداً ايماژيستي ام. شديداً هم علاقه دارم به ايماژيسم. چون با ايماژ هر مضمون و علاقه اي را مي توان بيان کرد. سال هاي زيادي تقريباً تمام شعرهاي سبک هندي را صبح تا شب زير و رو مي کردم چون علاقه دارم به اينها و دوست دارم کارهايم را در فرم سبک هندي دنبال کنم؛ در همان سبک هندي در قالب شعر نو به همان شکل نثرگونه و بتوانم آنها را بيان کنم. منتها در دوره اي از سبک ايماژيستي و تصويرگرايي مي بïرم و مي آيم به اين سمت که نتيجه اش کتاب آخر من است که در دست ناشر است. در اين دو کتاب بيشتر از يک زبان ساده محاوره اي استفاده مي کنم و به دنبال کشف تمام امکانات عجيب و غريبي در زبان محاوره هستم که حالا با آنها آشنا هستم و قبلاً با آنها ناآشنا بودم. تمام ضرب المثل ها، تکيه کلام ها و... از اين نظر زبان فارسي خيلي غني است و خوشبختانه تازه شروع اين کار است و خيلي از عزيزان به اين فرم زبان روي آورده اند و براي من کار کردن در اين فرم جديد خيلي هيجان انگيز است. مجموعه «دوربين قديمي» روي مرز اين دو زبان است . يعني در دوران تحول است.

فکر مي کنم در کتاب «کبريت خيس» آن ايماژيسمي که شما دوست داشتيد، خيلي ادبي تر است نسبت به «دوربين قديمي». در آنجا مي خواستيد کلمات را به تصوير تبديل کنيد اما در اينجا تصويرها را خيلي زيبا به کلمات تبديل کرده ايد.

زبان شعر تصويري ، حداقل در شعر نو فارسي خيلي زبان فاخري است. در همين کتاب دوم من اين زبان خيلي فاخر است. اين است که هنوز شما ته مانده اي از زبان فاخر را در دوربين قديمي مي بينيد. من هنوز در آن کتاب احتمالاً از زبان فاخر نبïريدم و از پرداخت هاي آن و طبيعت و اشيا که اين حالت در آن است به اضافه شعرهايي که تصوير در آن هست و خودش يک ايماژ ديگري است. به خاطر علاقه ام به نقاشي هميشه اين وسوسه را داشتم که اشعار تصويري (کانکريت) بنويسم و با کنار هم چيدن کلمات و شکل انتزاعي دادن به آنها کلمات را به تصوير تبديل کنم تا اين شعرها براي مخاطب قابل تشخيص باشد. هنوز اين کار را ادامه مي دهم. در ايران خيلي مورد استقبال قرار نگرفته ولي براي خودم اين کار را مي کنم.اما مدتي است چند شاعر تجربه گرا به اين شيوه گرايش نشان داده و آثاري در اين زمينه خلق کرده اند. اما عدم آشنايي با هنر گرافيک خوانش اثرشان را مشکل و گاه غير ممکن کرده است.

اما در کبريت خيس هم باز تصاوير را داريم ولي نکته خيلي برجسته اي که وجود دارد - يعني چند نکته است که من يکي يکي مي گويم - يکي همين است که اگرچه تصاوير وجود دارد اما به دليل اينکه تصاوير خيلي به ادبيات نزديک شده و تبديل به ادبيات شده، براي خواننده ملموس تر است، براي همين من فکر مي کنم مخاطب را پس نمي زند. شايد براي من به عنوان يک مخاطب بعضي از شعرهاي تصويري کتاب دوربين قديمي قابل هضم نيست. همين تصاوير را در کتاب کبريت خيس داريم بدون اينکه مخاطب را پس بزند. نه تنها پس نمي زند حتي گاهي اوقات ايماژيستي بودن شعرها، مخاطب را به سمت شعر مي کشد.

ببينيد حرف شما درست است. من بيشتر حس مي کنم زبان جاافتاده يک مقدار خواننده را به سمت کتاب جذب مي کند. زبان در کبريت خيس خيلي صميمي است و فاصله اي بين شاعر و خواننده نيست و هيچ فخرفروشي در زبان نيست. يک مقدار هم به خاطر اينکه کم کم ياد گرفتم از تجربيات ملموس استفاده کنم به خصوص وقتي که شما در غرب زندگي مي کنيد و با مسائل و کلمات و اشيا و چيزهايي سر و کار داريد که با زبان فاخر ادبي فارسي اصلاً نمي شود اينها را بيان کرد، مگر اينکه با شعر و ادبيات بتوانيد کلمات را ادا کنيد. خب ، يک مقدار اين زبان به من اجازه داده که از هر موضوعي که دلم بخواهد راحت استفاده کنم و حرف بزنم.

اين نوع زبان البته يک مشکل دارد و آن هم اين است که احتمال دارد شعر را به سمت ابتذال بکشاند. ولي خوشبختانه در کبريت خيس انگار زبان به همان مرزي از مسائل روزمره نزديک شده که وارد ابتذال نشده و آنها را به خودش نزديک کرده.

يک مساله اي هم که در مورد اين زبان است اين است که وقتي شما اين شعر را تا اين حد ساده مي نويسيد هميشه خطر نثر دارد شعر را تهديد مي کند و شعر خيلي خيلي راحت مي تواند تبديل به نثر شود. من از اينگونه شعرها زياد نوشته ام که عموماً چاپ هم نکردم و به اين نتيجه رسيدم آنگونه که بايد بشود نشده و اين شعرها در واقع يک نثر ادبي اند و نمي توان از آن استفاده کرد. ولي مشکل بزرگ زبان محاوره اين است که هميشه مي تواند بلغزد. در واقع يک مقدار توانايي شاعر است که بتواند شعر را از اين خطر نجات دهد. نکته ديگر اينکه با متن نوشته شده، خيلي اساسي برخورد کند و در واقع خيلي به آن دلبند نباشد. بتواند آن را در سطل آشغال بيندازد يا يک جايي بگذارد که دو سال ديگر هم شايد به سراغش نرود.

من فکر مي کنم يکي از نقاط قوت کار شما اين است که با کارهاي خودتان خيلي معقول رفتار مي کنيد.

از چه نظر؟

از اين نظر که واقعاً روي تمام اين شعرها و حتي آن شعرهايي که راهي سطل آشغال شده شما به اندازه کافي فکر کرديد و خارج از يک خودشيفتگي که برخي شاعران دارند واقعاً بدون آن خودشيفتگي آنها را قضاوت کرده و رويشان فکر کرديد. اين مساله شايد موجب موفقيت شما در کبريت خيس شده باشد.

آدم مجبور است اين کار را بکند و يک مقدار کتاب هاي اول و دوم خودش را اينگونه کنار بگذارد. بعد وقتي به کارنامه ات نگاه مي کني مي بيني که چه کردي و تعدادي شعر کافي چه خوب و چه بد داري. اين است که وقتي نگاه مي کني مي بيني که با مجموعه اي که زير چاپ مي رود خيلي معقولانه رفتار کرده اي و آن را سنجيده و حساب شده درآوردي و کارهايي که فاقد انگيزه و حساب شده نيستند را کنار مي گذاري. خيلي وقت ها اتفاق مي افتد که همين کارها در آينده با تغييراتي به شکل زيبايي درمي آيند ولي آن لحظه ممکن است که ديگر شما هيچ کاري از دستت برنيايد و آن را کنار مي گذاري.
تئوري هاي ايراني
عشق و ارتداد
 قاسم کشکولي
ادبيات کلاسيک فارسي به شکلي انکار ناپذير سرشار از واژه هاي عاشقي است. مي، معشوق، مطرب، مغبچه، عاشق، شاهد و... آنقدر هست تا مستت کند، تا کلمات به رقص درآيند، تا مفتي ها مکتب رها کنند و به سماع بپردازند تا... و اين همه تنها از زبان «شعر» مي آيد که زبان عاشقي است. اما آنچه براي من اهميت دارد نه پرداختن به معاني آبکار درون اين کلام، که چگونگي و علت انکار اين مستي در طول دوره هاست.

شکي نيست که «سوانح» غرساله عشقي «احمد غزالي» متوفي به سال 520 قمريف يکي از شاهکار هاي بلامنازع زبان پارسي است؛ شاهکاري که به شکلي انکارناشدني مهجور مانده است. سوال اين است؛ چرا چنين اثر ارزشمندي اينچنين مهجور مانده و صاحب فرزانه اش اين چنين غآيا به احمديه قزوين و بر مزار اين متفکر بزرگ رفته ايد؟ تا بدانيد غربت چيست؟ف مغضوب واقع شده است؟

واقعيت اين است که غزالي از همان روز نخست يک شورشي بوده که بسيار خطر کرده است و از همين رو است که حکم ارتدادش توسط مفتي اعظم وقتغبرادرش «محمد غزالي»ف صادر مي شود. او سرسلسله و بنيانگذار تفکري است که راه به چوبه دار دارد. بارز ترين نمونه اش شاگرد مشهورش عين القضات همداني است که در سن 33 سالگي به جرم ارتداد سنگسار مي شود. به راستي چرا؟ مگر او و همفکرانش حامل چگونه تفکري بودند که اينچنين مغضوب حکماي شرع وقت بودند؟ پاسخ را مي بايست در فرم اين اثر جست وجو کرد. شورش بزرگ احمد غزالي فرم بوده است و نه محتوا. در حقيقت محتواي اثر او نيز در دايره همان افکار و آراي جنجال برانگيز ديگر متهمين غمثل خيام و حافظ و...ف مي گنجد. وقتي به تاريخ ادبياتمان نگاه مي کنيم، طي يک دوره چندصدساله به يک رگه فکري درخشان و ناب غتا حافظ و با اندکي تسامح جاميف برمي خوريم که در عين حال همگي مطرود و مشکوک و ضددين غاز طرف متفکرين سنتي متصل به قدرتف هستند. و البته که ادبيات کلاسيک ما همان هاست.

نکته اينجاست؛ آنها همگي متهمند. اما آنکه به شعر مي نويسد از مرگ مي رهد و آنکه به نثر، تکفير مي شود و سنگسار. در حالي که همه از يک چشمه غسوانحف آب مي خورند.

سرانجام مرگبار وادارم مي کند بگويم؛ يکي از مهم ترين دلايل گرايشي اين چنين انبوه به شعر و مهجور ماندن نثر در سده هاي پيشين همانا ترس از مرگ و نجات جان بوده است. چگونه است، آنکه مي گويد؛ ترسم که روز حشر عنان در عنان شود/ تسبيح شيخ و خرقه رند شرابخوار، اگرچه يکسره به باورها مي تازد، اما از مهلکه مرگ مي گريزد و آنکه مي گويد؛ «عشق تعلق به هيچ جانب ندارد...نه به خالق و نه به مخلوق. حقيقت عشق از جهات منزه است و تفاوت در قبله عشق عارضي است» غسوانحف به دامچاله ارتداد مي افتد؟ دقت کنيد، که چگونه وي حتي عشق مشهور افلاطوني را با همين کلام يکسره رد مي کند،؟ عشق عارفانه خالق و مخلوق بماند.

باري، شاعران از مرگ مي رهند چرا که عنصر شعر به شاعر و همينطور حاکم وقت اين مجال را مي دهد غواقعيت اين است، جناب حاکم بر خلاف فتوايي که در جمع راجع به آن آثار مي دهد، در خلوت دارد لذت مي بردف که خود و نهايتاً جمع را بفريبد و اين همه «مي» که ادبيات ما را مست کرده، به «معنا» بگيرد. مگر کم شنيده ايم؛ اين معشوق آن نيست و اين شاهد اين نيست و اينها دارند چيز ديگري مي گويند...؟ و اين آنقدر تکرار مي شود تو گويي خيام و حافظ و... از نوعي بيماري گفتاري رنج مي برده اند،؟

اما با نثر چه بايد مي کردند؟ وقتي نويسنده چنين بي پروا حتي در ساختار معاشقه مي کند.

يادمان باشد او دارد رساله اي عشقي مي نويسد و بايد که عشقبازي کند با کلمات. و مي کند.

«دوستي عزيز که به نزديک من به جاي عزيزترين برادرانست و مرا با او انسي تمام است از من درخواست کرد که آنچه ترا فرا خاطر آيد در معني عشق فصولي چند اثبات کن تا بهر وقتي مرا با او انسي باشد و چون دست طلبم به دامن وصل نرسد بدان تعلل کنم» غ سوانح ص3ف. دوستي درخواست مي کند و نبوغ غزالي کلمات را به معاشقه وامي دارد. و البته که تکفير مي شود. وقتي سوانح غتفکراتف را مي خواني تازه درمي يابي سرچشمه تفکر جادوگري همچو حافظ کجاست.

اما چگونه بگويم از نثري که کلمات چون نگيني در آن مي درخشند؛ «گاه روح عشق را چون زمين بود تا شجره عشق ازو برويد. گاه چون ذات بود صفت را، تا بدو قائم گردد. گاه چون انباز بود در خانه، تا در قيام او نيز نوبت دارد. گاه او ذات بود و روح صفت، تا قيام روح بدو بود، گاه عشق آسمان بود و روح زمين، تا وقت چه اقتضا کند که چه بارد. گاه عشق تخم بود و روح زمين، تا خود چه رويد. گاه عشق گوهر کاني بود و روح کان، تا خود چه گوهر آيد و چه کان. گاه آفتاب بود در آسمان روح، تا خود چون تابد. گاه شهاب بود در هواي روح تا خود چه سوزد. گاه زين بود بر مرکب روح، تا خود که بر نشيند. گاه سلاسل قهر کرشمه معشوق بود در بند روح. گاه زهر ناب بود در کام قهر وقت، تا خود کرا گزد و کرا هلاک کند...» غسوانح ص 8 و 9 ف

چه مي توانم بنويسم؟ چگونه مي توانم ادامه دهم وقتي «احمد غزالي» اين چنين کلمات را به رقص آورده است؟

آدم هاي تنهايي هستيم
عشق و ارتداد
يادگارنامه بهاءالدين خرمشاهي
توزيع رمان هاي دولت آبادي در سوئد
کشاورز و «راه رفتن روي آب»
رمان جديد حسين سناپور

 يادگارنامه بهاءالدين خرمشاهي
«شاخه هاي شوق» عنوان يادگارنامه بهاءالدين خرمشاهي است که در طول سه سال به کوشش علي دهباشي جمع آوري شده و در دو جلد توسط نشر قطره در دست انتشار است. مقالات يادگارنامه شامل بخش هاي «درباره بهاءالدين خرمشاهي»، «قرآن پژوهي»، «حافظ پژوهي»، «ادبيات فارسي»، «زبان شناسي»، «دين پژوهي»، «عرفان» و «فلسفه» است. از نويسندگان يادگارنامه بهاءالدين خرمشاهي مي توان به اين افراد اشاره کرد؛ کامران فاني، بيژن بيژني، علي خزاعي فر، عبدالرحيم جعفري، کاميار عابدي، هاشم جاويد، منوچهر مرتضوي، احمد مهدوي دامغاني، حسين معصومي همداني، داريوش شايگان، فتح الله مجتبايي، محمد استعلامي، ابوالحسن نجفي، قمر آريان، محمدعلي موحد، عبدالمحمد آيتي، احمد سميعي، سعيد حميديان، جواد مجابي، باستاني پاريزي، داريوش آشوري، اسماعيل سعادت و... «شاخه هاي شوق» به کوشش علي دهباشي در 1865 صفحه توسط نشر قطره منتشر مي شود.


 توزيع رمان هاي دولت آبادي در سوئد
يکي از ناشران کشور سوئد که هنوز نام آن به صورت رسمي اعلام نشده، ظاهراً بعد از انعقاد قرارداد با محمود دولت آبادي نويسنده کتاب هاي اتوبوس، جاي خالي سلوچ، سلوک، ققنوس، کارنامه سپنج و کليدر قرار است آثار برگزيده او را به زبان سوئدي منتشر کند. به گزارش ميراث خبر، ترجمه فارسي به سوئدي آثار دولت آبادي بر عهده مترجمي ايراني و مورد اطمينان ناشر سوئدي است و از قرار معلوم تعدادي از داستان هاي اين نويسنده کشورمان نيز آماده توزيع در بازار استکهلم است. اين ناشر سوئدي که نخواست نامش فاش شود، در پاسخ به سوال خبرنگار ما مبني بر اينکه آيا مردم کشورش از آثار دولت آبادي استقبال خواهند کرد يا خير، گفت؛ «در کشورهاي اسکانديناوي مردم از رفاه زيادي برخوردار هستند و خواندن رمان هايي نظير آنچه دولت آبادي به رشته تحرير درآورده است، بازار خوبي خواهد داشت.» وي افزود؛ «با توجه به علاقه مردم سوئد به کتابخواني و موضوع هاي تلخ و دردناک، انتخاب آثار دولت آبادي مي تواند برگ برنده براي افزايش ميزان محبوبيت انتشارات ما به شمار رود و تا پايان سال 2007 ميلادي، شاهد حضور رمان هاي اين چهره ايراني در کشورمان خواهيم بود.» علاوه بر آثار محمود دولت آبادي، تني چند از نويسندگان و شعراي ايراني نيز به بازار کتاب سوئد و نروژ روي آورده اند.


 کشاورز و «راه رفتن روي آب»
محمد کشاورز مجموعه داستان ديگري نوشت. اين مجموعه که احتمالاً با عنوان «راه رفتن روي آب» منتشر خواهد شد، 12 داستان کوتاه را دربرمي گيرد، که «راه رفتن روي آب» نام يکي از آنها است. کشاورز نگارش مجموعه داستان «جادوگر جمع ما» را هم با 9 داستان به پايان رسانده است، که کتاب را توسط نشر چشمه منتشر خواهد کرد. او همچنين گفت که نوشتن رمان «دلال بازار عزازيل» نيز تا چندي ديگر به پايان مي رسد. مجموعه داستان «بلبل حلبي» اين نويسنده که برنده جايزه نويسندگان و منتقدان مطبوعات شد، قرار است براي نوبت دوم توسط نشر يادشده منتشر شود. چاپ اول اين کتاب از سوي نشر قصه به بازار آمده بود. «پايکوبي»، «پوست مخملي» و «جيران» کتاب هاي قبلي محمد کشاورز هستند، که متولد ششم دي ماه سال 1337 است و در شيراز سکونت دارد.


  رمان جديد حسين سناپور
آخرين رمان «حسين سناپور» با نام «لب بر تيغ» توسط نشر چشمه منتشر مي شود. به گزارش فارس، حسين سناپور، نويسنده 47ساله، بعد از انتشار دو مجموعه داستان کوتاه که جوايز ادبي را نيز براي وي در پي داشته است رمان لب بر تيغ را براي انتشار به نشر چشمه سپرده است. از اين نويسنده پيش از اين دو رمان «نيمه غايب» و «ويران مي آيي» و دو مجموعه داستان کوتاه با عنوان «با گارد باز» و «سمت تاريک کلمات» توسط نشر چشمه منتشر شده است. سناپور علاوه بر آن در حوزه رمان و داستان در حوزه نقد نيز کارهايي را انجام داده است که در مطبوعات منتشر شده است. «هم خواني کاتبان» عنوان ديگري از آثار اين نويسنده است که سال 1380 درباره زندگي و آثار هوشنگ گلشيري منتشر شده بود.

نويسنده «نيمه غايب» با وجود آنکه يک سال از نوشتن آخرين رمانش «لب بر تيغ» مي گذرد، در پاسخ به اين سوال که از آن موقع اکنون اثري يا طرحي را در دست نداشته گفت؛ فعلاً چيزي ندارم و چيزي هم ننوشته ام.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام