895 شماره
دوشنبه، 11 تير 1386
صفحه نخست :: رسانه :: رسانه
پرس تي وي در گفت و گو با معاون برون مرزي سازمان صدا و سيما
ورود به خط مقدم جنگ رسانه اي

پرستو دوکوهکي ؛ بخواهيم يا نه، اين روزها ايران شده است «منطقه داغ خبري». حواسمان باشد يا نه، ايران شده است محل نزاع رسانه ها. امروز اولين شبکه ماهواره اي خبري 24ساعته انگليسي زبان ايران افتتاح مي شود، چند ماه ديگر شبکه خبري پرقدمت بي بي سي برنامه هاي خبري ماهواره اي فارسي اش را شروع مي کند. از چند ماه پيش نيز شبکه الجزيره انگليسي کارش را شروع کرده است. بازي قدرت در منطقه به رسانه ها کشيده شده است و طرف ها در حال يارکشي از افکار عمومي دنيا هستند.

*** 

قرار است امروز بعدازظهر شبکه خبري پرس تي وي (Press TV) با حضور رئيس جمهور و ديگر مقام ها افتتاح شود؛ شبکه اي 24 ساعته و انگليسي زبان که مديرانش ادعا مي کنند کاملاً حرفه اي و منطبق با استانداردهاي جهاني فعاليت خواهد کرد؛ هر نيم ساعت يک بار خبرها را پخش مي کند، در مهمترين شهرهاي دنيا و خبرسازترين هاشان خبرنگار دارد، برنامه هاي گفت وگوي زنده دارد و آنطور که محمد سرافراز مدير اين شبکه و معاون برون مرزي صدا و سيماي جمهوري اسلامي اعلام مي کند. «استايل خاصي در شبکه وجود دارد. از جهت موسيقي که توليدي خودمان است، از جهت گرافيک شبکه، آرم هاي آن، حتي از جهت پوشش خبرنگاران مسيحي خانم. به هرحال سبک کار پرس تي وي متفاوت خواهد بود.» 

شيوه کار

در اتاق کار محمد سرافراز، پرده نمايش شفاف و بزرگي نصب شده است و از آن طريق بر پخش آزمايشي پرس تي وي نظارت مي کند. رنگ غالب شبکه آبي است و خانم جواني مشغول خواندن/ اجراي خبرها است. مي گويد؛ «ايشان اهل انگليس هستند.» و ادامه مي دهد؛ «تقريباً هيچ کدام از خبرنگارها و مجريان خبر ايراني نيستند. ما در حال حاضر 26 خبرنگار بين المللي داريم در نيويورک، واشنگتن، پايتخت هاي تعدادي از کشورهاي اروپايي، لبنان، سوريه، فلسطين، روسيه، سودان، ترکيه و... در خود فلسطين سه خبرنگار داريم در غزه و رام الله و قدس.» اما گويا برخلاف تصور، خبرنگارهاي پرس تي وي بومي منطقه اي که پوشش مي دهند نيستند. «اغلب خبرنگارهامان مليت هاي انگليسي دارند يا کشورهايي که زبان اصلي شان انگليسي است. آنها در کشورهايي که از آنجاها خبررساني مي کنند مقيم اند و البته تعدادي هم خبرنگار بومي داريم که به زبان انگليسي مسلط هستند. و تا جايي که مي دانم فقط يک خبرنگار ايراني در کشورهاي ديگر داريم.» محمد سرافراز مي گويد که دفتر تهران شان هم حدوداً سه خبرنگار ايراني دارد و البته تاکيد مي کند که به مجريان هم آموزش داده اند تا اگر لازم شد، کار خبري هم بکنند. استاد مدعو هم از بي بي سي بوده است. از گفته هاي مدير پرس تي وي مي شود اين طور برداشت کرد که شکل ارائه برنامه ها چيزي است که در دنيا جا افتاده است، همان که در بي بي سي و سي ان ان و ديگر شبکه هاي بين المللي اجرا مي شود. «توليد خبر در پرس تي وي دو ستون اصلي دارد؛ يکي خبرهايي که در دفتر تهران، اعضاي تحريريه تهيه مي کنند و دبير خبر که منابع مختلف مکتوب و صوتي و تصويري در اختيارش است، کليپ خبري مي سازد و گزارش خبري ارائه مي دهد. ديگري توليدهاي خبرنگاران شبکه در کشورهاي مختلف دنيا است. خبرنگاراني که اغلب با ما قرارداد ثابت ندارند و تعدادشان همين جور دارد اضافه مي شود.» گويا به لحاظ فني هم شبکه در شرايط خوبي است. «نوار در سيستم ما کلاً حذف شده است. نرم افزاري داريم که مهندسان ايراني طراحي کرده اند منابع تصويري روي هارد يک ابرکامپيوتر ذخيره مي شود و بعد دبير خبر اطلاعات را پردازش و تدوين مي کند و با فشار يک دکمه مي رود به بخش پخش. فشار دادن دکمه ديگري کافي است تا برنامه پخش شود.» 

برنامه ها

پرس تي وي شبکه اي سياسي است. جز بخش خبرها که هر نيم ساعت اجرا مي شود و محل اصلي پخش هم تهران است. برنامه هاي زنده (تاک شو) آن هم زمينه سياسي دارد.به گفته مدير شبکه، برنامه هاي زنده فعلاً از واشنگتن، نيويورک، لندن، بيروت و دمشق پخش مي شوند و قرار است در مصر و فلسطين هم اين کار راه بيفتد؛ «سه برنامه يک ساعته زنده روزانه داريم. يکي «خاورميانه امروز» و ديگري درباره امريکا است؛ هم درباره سياست داخلي و مسائل داخلي اين کشور و هم درباره سياست خارجي آن. و ديگري برنامه «از چهارگوشه جهان». غير از اينها تعدادي برنامه هفتگي هم پيش بيني شده درباره مسائل فرهنگي، ورزشي، اقتصادي... البته با درصد خيلي کم.»

بخش ديگري از شبکه اختصاص دارد به پخش فيلم هاي مستند. «گروه هاي مستندساز به حدود 20 کشور دنيا رفته اند و برنامه توليد کرده اند. براي 8 ماه آينده روزي نيم ساعت برنامه مستند داريم که البته بخشي از اين برنامه ها خريد خارجي است.» 

مخاطب

هدف شبکه «خبررساني با نگاه سوم» اعلام شده است و مخاطبان آن مردم انگليسي زبان. «اولويت اول ما مخاطبان اروپايي و امريکايي هستند به خاطر نيازي که وجود دارد به جور ديگر ديدن مسائل ايران و خاورميانه. هدفمان اين است که ديدگاه متفاوتي نسبت به تحولات منطقه ارائه کنيم در مقايسه با شبکه هاي بين المللي. البته احتمالاً خيلي از خبرها مشترک خواهد بود، اما مهم نگاه ما به خبرها و چرايي و چگونگي آنها است. الان ايران شده است محور تبليغات گسترده در رسانه هاي بين المللي. هر اتفاقي که هرجا مي افتد پاي ايران را يک جوري وسط مي کشند. و درباره کشورمان فضاسازي مي کنند. خيلي ها دوست دارند بدانند خود ايران چه مي گويد.»

آقاي سرافراز، خود ايران چه مي گويد؟

اين شبکه قرار نيست سخنگوي دولت شود يا سخنگوي رسمي براي اطلاع رساني دستگاهي خاص. وظيفه حرفه اي بين المللي اش را انجام مي دهد در پخش خبرها. آن هم خبرهاي امريکا، اروپا و هر کشور ديگري. ولي در واقع به اين مساله هم توجه دارد که بايد از پايگاه ايران به مسائل نگاه شود.

گفتيد قرار نيست پرس تي وي سخنگوي رسمي جايي باشد، اما در ايران جريان هاي مختلفي وجود دارد. نگاه هاي مختلفي به مسائل خارجي وجود دارد. پرس تي وي کدام يک از اين نگاه ها را نمايندگي مي کند؟

دوست دارم اين جوري مساله را توضيح دهم که ما واقعاً سعي مي کنيم ديدگاه هاي رسمي را منعکس کنيم. بالاخره هم فکر مي کنيم خلئي وجود دارد در مسائل بين المللي که ديدگاه هاي رسمي ايران يا منعکس نمي شود يا خوب منعکس نمي شود. بنابراين قطعاً ما جلسه هاي سخنگوي وزارت امور خارجه ايران را زنده پخش مي کنيم؛ اگر موضع گيري هاي مهم در سطح وزير امور خارجه، رئيس جمهور و مقام هاي رسمي در صحنه بين المللي باشد، زنده و مستقيم پخش مي کنيم. اين اولويت اول کار ماست در بخش ايران. همان طور که اگر رئيس جمهور امريکا با نخست وزير انگليس درباره مساله مهم بين المللي حرف بزنند، اين شبکه مستقيم پخش مي کند. با اين حال مسائل چالش برانگيز ايران چه در داخل و چه در خارج هم منعکس مي شود. مثلاً وقتي نماينده هاي اکثريت مجلس ششم تحصن کرده بودند و به نوعي قرار بود فعاليت مجلس شوراي اسلامي تعطيل شود، شبکه العالم که مخاطبش عرب زبان بود، مرتب خبرهاي مربوطه را منعکس مي کرد و گزارش مي داد.

پرس تي وي شبکه اي ماهواره اي است. مي خواهم نظر شما را درباره اينکه در ايران داشتن آنتن ماهواره آزاد نيست، بدانم؛ اينکه افراد ايراني دسترسي ندارند به شبکه هاي خبري جاهاي مختلف دنيا...

يعني واقعاً فکر مي کنيد اين جوري است؟ الان کسي نمي تواند شبکه هاي ماهواره اي را بگيرد؟

به هر حال آزاد نيست و اگر کسي بخواهد قانوني عمل کند نمي تواند به شبکه هاي خبري بين المللي دسترسي داشته باشد.

خب. بحث قوانين کشورها فرق مي کند. البته پرس تي وي در وب سايت به شکل مستقيم دارد پخش مي شود. منتها به هر حال هر کشوري قوانين خاص خودش را دارد. شايد از اين جهت امريکا خيلي سختگيرانه تر از ما دارد عمل مي کند. اجازه اينکه کسي بتواند ديش نصب کند، خيلي به سختي به او داده مي شود. مراحل خيلي پيچيده اي دارد. فقط از طريق شبکه هاي کابلي اجازه مي دهند مخاطبان برنامه هاي تلويزيوني را ببينند. ورود به شبکه هاي کابلي هم خيلي سخت است. چون ما تمام قوانين و مقررات شان را ديده ايم. براي اينکه شبکه اي بتواند خودش را در سيستم کابلي محلي يا منطقه اي قرار دهد، قوانين پيچيده اي وجود دارد.

يعني شهروندان ايراني نمي توانند شبکه شما را ببينند؟

اين قسمت مربوط به حوزه کاري ما نيست ولي امکاني که براي صداوسيما وجود دارد اين است که اگر سياست هاي سازمان بر اين قرار بگيرد، از طريق فرستنده هاي زميني مثل بقيه شبکه ها، براي پرس تي وي هم پوشش ايجاد کند. هنوز چنين تصميم گيري اي نشده است. اما به طور معمول دسترسي به اين شبکه براي هتل ها يا مراکز عمومي امکان پذير است.

 رقابت

ايران اولين کشوري نيست که سعي کرده است نگاه ديگري را به عرصه خبري بين المللي بکشاند. پيش از پرس تي وي شبکه الجزيره چه به زبان عربي و چه به زبان انگليسي تابوشکني کرده. هر چند محمد سرافراز تفاوت زيادي قائل است ميان الجزيره عربي و الجزيره انگليسي؛ «الجزيره انگليسي هم در رديف شبکه هاي غربي است.»

شما الجزيره را مي گذاريد در گروه سي ان ان و فاکس نيوز؟

بله. وقتي الجزيره عربي مطرح شد، زماني بود که امريکا به افغانستان حمله کرد. رسانه هاي خبري آن موقع يا شدند طرفدار امريکا براي حمله به افغانستان يا شدند اقليتي طرفدار طالبان و القاعده که خب الجزيره عربي اين نقش را بازي کرد.

البته نظرهاي جناح ديگر را هم منعکس مي کرد...

بله. ولي به هر حال تنها رسانه اي بود که پايگاه خبري طالبان و القاعده محسوب مي شد. در جنگ بعدي امريکا عليه عراق هم تقريباً چنين نقشي را بازي کرد. يعني پايگاه عمده نشر ديدگاه هاي مربوط به صدام و حزب بعث عراق محسوب مي شد. ما در آن مقاطع چشم سوم بوديم و نگاه سوم. ما نه روش و ديدگاه امريکا را کامل مي دانستيم و نه روش و ديدگاه رسانه اي الجزيره را. اما الان شرايط فرق مي کند. بعد از شکستي که اسرائيل از لبنان خورد در منطقه آرايش جديد سياسي و به دنبال آن رسانه اي به وجود آمده است که الان اين الجزيره فعلي خصوصاً الجزيره انگليسي نقش سابق را ندارد. و اگر به اين جور تقسيم بندي قائل باشيم در صحنه رسانه اي الجزيره انگليسي عمدتاً از همان زاويه اي مي پردازد به مسائل خاورميانه که مثلاً بي بي سي و سي ان ان مي پردازند.

به لحاظ اقتصادي چقدر به ماندن بلندمدت فکر کرده ايد؟ در حال حاضر و شايد در آينده اي کوتاه مدت ايران همچنان منطقه داغ خبري باشد، بعد از آن چي؟

به هر حال ما شبکه هايي که با اين مدل راه مي اندازيم اصلاً به فکر تعطيلي شان نيستيم. به فکر گسترش بيشتر و پيدا کردن مخاطب جديد هستيم و اوضاعي که مي بينيم از صحنه بين المللي روز به روز صحنه بين المللي همراه با بحران هاي مختلف است و کار رسانه اي در اين جور وقت ها تازه گل مي کند. به اصطلاح البته با يک سري کارهاي حاشيه اي مثل جذب آگهي سعي مي کنيم که شبکه را تقويت کنيم، از جهت بودجه اي منتها فکر نمي کنم هيچ شبکه خبري وجود داشته باشد که صرفاً با جذب آگهي بتواند به اصطلاح بچرخد.

 تاريخچه

پرس تي وي الان روي هشت تا ماهواره است و قرار است تا چند ماه ديگر ماهواره ديگري هم به اين مجموعه اضافه شود. مقدمات راه اندازي اين شبکه از يک سال پيش شروع شده و از ابتداي سال جاري ميلادي هم وب سايت اين شبکه راه اندازي شده است. وب سايت www.presstv.com طراحي ساده اي دارد اما کاربردي و مدرن است. دسترسي به فيد وب سايت و نيز امکان دريافت خبرها با موبايل و ديدن مستقيم برنامه هاي شبکه (البته با اينترنت پرسرعت) از امکانات وب سايت است. هر چند که وب سايت پرس تي وي چندان تعاملي نيست.بنا بر آماري که مدير اين شبکه خبري مي دهد تاکنون چيزي حدود دو ميليون و 800 بازديدکننده داشته است. در روز چيزي حدود 75 هزار مراجعه (هيت) و 35 هزار بازديدکننده تکي، «در مقايسه با وب سايت هاي ديگري که از پايگاه ايران منتشر مي شوند، پرمخاطب ترين وب سايت محسوب مي شود و با فاصله زياد نسبت به بقيه سايت هاي خبري قرار دارد. از جهت مقايسه با بي بي سي هم بايد بگويم آن که پرمخاطب ترين وب سايت خبري دنياست، چيزي حدود 450هزار مراجعه کننده (هيت) در روز دارد.»

با اين همه هنوز بايد منتظر ماند و ديد شبکه خبري بين المللي ايران که البته مانند بقيه شبکه هاي تلويزيوني اش کاملاً دولتي است، چگونه عمل خواهد کرد و چگونه تاثيرگذار خواهد شد.

رقابت هاي تلويزيوني و امپراتوري فراموش شده
 حسين افخمي*
تاسيس شبکه هاي تلويزيوني خبري با برد فراملي در دو دهه گذشته با اهداف متفاوتي صورت گرفته است. گاه به منظور کسب بازار تجارت خبر و کسب درآمد و گاه براي حفظ هويت ملي، حفظ قدرت و نفوذ منطقه اي، فرافکني در عرصه بين المللي و حفظ برتري و سلطه در عرصه جهاني بوده است. روند شکل گيري راديوهاي برون مرزي در جهان طي دو جنگ اول و دوم روشنگر اين امر است. ايران به عنوان «امپراتوري فراموش شده» همواره درصدد احياي قدرت گذشته و بازگشت به دوران طلايي از دست رفته بوده است. هرچند با احتياط و تاخر فرهنگي رسانه هاي تازه وارد را پذيرفته و به استخدام درآورده است ولي هرگز اهميت ابزاري رسانه ها را از نگاهش دور نداشته است. به همين دليل از نظر پخش ساعات برنامه هاي برون مرزي راديويي از چهل سال قبل تاکنون ايران رتبه اي بين ششم تا دهم را در بين 80 تا 140 کشور جهان دارا بوده است. کارنامه اي قابل توجه از نظر کميت برنامه ها که نشان از راهبردي هدفمند در دنياي برون مرزي رسانه ها دارد. هدفي که در مفهوم کلي آن «اثرگذاري» و حضور فعال در جهان پيرامون است.

از ديدگاهي کارکردگرايانه تلويزيون هاي برون مرزي مي توانند نقش هاي متعددي را ايفا کنند. ابزار سياست خارجي يا ديپلماسي رسانه اي، ترويج فرهنگ ملي، آموزش زبان ملي به ديگران، فروش کالا و خدمات، آيينه فعاليت هاي بين المللي، انگاره سازي مثبت از کشور و تبليغ دکترين سياسي يا مذهبي از جمله نقش هاي عمده شبکه هاي برون مرزي در جهان محسوب مي شود. يک شبکه برون مرزي براي ايران امروز مي تواند اغلب اين نقش ها را ايفا کند. اما ايفاي اين گونه نقش ها در چارچوب برنامه هاي خبري کاري بسيار پيچيده و دشوار است. زيرا خبر به تنهايي مي تواند در جهت اطلاع رساني، هشيارسازي، انحراف افکار عمومي، تبليغات و آموزش عمومي به کار رود. از اين رو يک رسانه خبري مي تواند منبعي براي تفاهم بيشتر و توسعه روابط بين دولت- ملت ها باشد و يا به ابزاري ماجراجو و دردسرساز تبديل شود.

از ديدگاهي جبرگرايانه، شبکه هاي خبري در جنگ افروزي طي کمتر از دو دهه گذشته نقش آتش بيار يا آتش تهيه را به عهده داشته اند. رويدادهاي يوگسلاوي، قتل عام هوتوها و جنگ هاي خليج فارس از اين دسته اند. از سوي ديگر نقش رهايي بخش براي آنها تصور شده است، به طوري که در اواخر دهه 1980 و اوايل دهه 1990 تحولات سياسي در اروپاي شرقي انقلاب هاي تلويزيوني نام گرفت. در اين رويکرد شبکه هاي برون مرزي همان نقشي را ايفا مي کنند که راديوهاي برون مرزي در فاصله دو جنگ جهاني يعني تشديد کشمکش هاي بين المللي و انقلاب هاي سوسياليستي از 1917 به بعد ايفا کردند. به عبارتي آنچه راديو در سه دهه 1950-1920 انجام داد در دوره جديد به عهده تلويزيون گذاشته شده است. بنابر اين شبکه هاي فراملي تلويزيوني فقط در پي برون افکني يا اطلاع رساني نيستند، بلکه توسعه منافع نواستعماري را نيز دنبال مي کنند.

مدير شبکه جديد هدف و ضرورت راه اندازي شبکه پرس تي وي را «تحولات پس از 11 سپتامبر و متفاوت شدن فعاليت رسانه ها»، «ايجاد نگاه سوم رسانه اي»، «چشم دومي براي مخاطبان انگليسي زبان»، «غيرسرگرمي بودن نقش شبکه» و اينکه «ايران و شيعيان کانون توجه جهاني» قرار گرفته اند ذکر کرده است. ارائه چنين ادله اي براي يک مدير در مصدر امور اجرايي کشور در توجيه تاسيس يک نوع رسانه با بودجه دولتي امري عادي به نظر مي رسد. بخشي از آرزوهاي ملي و گاه نگاهي بوروکراتيک به خدمتگزاري است که نمونه هايي از آن را در گذشته نيز مي توان يافت. براي مثال آن شب که برنامه راديو ايران با نطق پادشاه وقت در ارديبهشت سال 1319 روي آنتن مي رفت مطالب خبري به چندين زبان از جمله آلماني، فرانسوي، روسي، عربي و انگليسي ترجمه شده بود و همه تصور مي کردند که دنيا سراپا منتظر شنيدن صداي پادشاه کشور ماست. آنچه در اينجا دشوار به نظر مي رسد عملي کردن برنامه هايي است که هرگز در عرصه رسانه هاي سراسري اتفاق نيفتاده است. از جمله مي توان به فقدان تکثر ديدگاه هاي سياسي در برنامه هاي خبري شبکه هاي تلويزيوني، سرعت و فراگيري در تهيه و انتشار اخبار داخلي و پذيرش رقابت حرفه اي و توليد خبر تلويزيوني غيرانحصاري در کشور اشاره کرد. رعايت اصول بي طرفي، ايجاد تعادل در گزارش اخبار و قبول اصل چندصدايي در مسائل چندموضوعي به ندرت در سياست هاي خبري راديو يا تلويزيون در کشور ديده شده است. اين در شرايطي است که رقباي تلويزيوني ما در عرصه بين المللي سابقه اي چهل ساله در امر کار حرفه اي در توليد خبر تلويزيوني در عرصه بين المللي دارند و ما هنوز راه را شروع نکرده ايم. تاريخچه خبرگزاري هاي تلويزيوني ويزنيوز (VISNEWS)، دبليوآي تي ان (WITN) و تحولات صورت گرفته در اي پي تي وي (APTV) و رويترز تي وي (Reuters TV) و همزيستي آنها با شبکه هاي خبري 24 ساعته مثل اسکاي نيوز

(Sky News)، سي ان ان آي (CNNI) و بي بي سي ورلد (BBCW) و توزيع همزمان ماهواره، کابلي و اينترنتي نشان از راه نرفته ماست. از طرفي در دست داشتن سهم بزرگي از مخاطبان بين المللي سرمايه آنهاست.

بنابراين برداشتن قدم هاي موفق نيازمند به قدم هاي محکم و استوار اوليه است که بايد بر سکوي محکمي تکيه داشته باشد و به نظر مي رسد که اين سکو هنوز در داخل کشور ساخته نشده است.

در ارتباط با توانمندي حرفه اي همچنين گفته شده است که 26 خبرنگار در حال حاضر در اين شبکه فعاليت مي کنند و تعدادشان در زمان راه اندازي و پس از آن افزايش خواهد يافت. اين تعداد نفرات در مقايسه با ديگران که گاه تا 150 خبرنگار حرفه اي دارند سهم اندکي به شمار مي رود. هرچند کثرت خبرنگار حتي از نوع ورزيده به تنهايي کافي نيست. ميزان دسترسي به منابع خبري مهم است. در رقابت با شبکه هاي خبري بزرگ جهان ما چه سهمي از توليد خبر بين المللي را دارا هستيم. از کشور ما تاکنون چه تعداد خبر روي آنتن هاي بين المللي رفته يا تيتر اول شده و شامل چه موضوع هايي بوده است؟ براي مثال خبر بمباران حلبچه يکي از اخبار کلاسيک و انحصاري ايران بود که بر آنتن همه خبرگزاري ها و شبکه هاي خبري جهان رفت و دلايل آن واضح است. اما برعکس خبر زلزله بم را شبکه هاي ماهواره اي ابتدا پوشش دادند. به هر حال مقايسه کمي سهم ما در عرصه اخبار بين المللي چندان مطلوب نيست.

ارزيابي نقاط ضعف و قوت يک شبکه جديد که هنوز در آغاز راه است البته به اندازه دشواري راه نرفته نيست. بنابر اين مي توان گفت در مقايسه با شبکه هاي بين المللي در منطقه ضعف هايي اساسي وجود دارد. اين ضعف ها در موارد زير مشاهده مي شوند؛ محدوديت در زبان و جغرافياي خبري، کم تجربگي نيروي انساني، محدوديت هاي فعاليت حرفه اي، وجود دروازه بانان دولتي، فقدان آرشيو خبري تاريخي، محدوديت هاي پخش بين المللي و دسترسي به منابع خبري و ستاره ها يا نخبگان سياست جهان و گاه تقابل در ارزش هاي خبري حاکم در مقايسه با رقباي جهاني، ملي و منطقه اي. براي مثال ارزش هايي چون حقوق و آزادي هاي فردي، مسائل زنان و مسائل زيست محيطي، رابطه دولت و مردم و مواردي نظير اينها از جمله تفاوت در ديدگاه هاي حاکم بر دو نوع رسانه هاي منطقه اي و بين المللي رقيب اين شبکه هستند. هر يک از اين عوامل مي تواند تهديدي تلقي شده و مانع توسعه اين شبکه شود.

در مقابل نقاط قوتي نيز وجود دارد که مي تواند به فرصت تبديل شود. براي مثال اکولوژي رسانه اي در منطقه به گونه اي است که ايران مي تواند نقش آلترناتيو را عهده دار شود. مزيت نسبي در عرصه مشترکات فرهنگ و تمدن ايران در جنوب شرقي آسيا و شبه قاره هند، نفوذ مذهبي در برخي از کشور هاي عربي و جهت گيري سياسي سلطه ستيزي مشابه با آرمان توده هاي مردم در بسياري از کشورهاي مسلمان در نيم کره جنوبي و اقليت هاي مسلمان ساکن در کشورهاي نيمکره شمالي قابل تصور و بعضاً مشهود است. اما حضور در عرصه خبري بين المللي کاري آسان نيست و به قول حافظ «کار صعب است مبادا که خطايي بکنيم». ادعاي داشتن «نگاه سوم» براي شبکه جديد زماني تحقق مي يابد که بتوان در عرصه رقابت حرفه اي آن را کسب و حفظ کرد وگرنه تکرار تجربه هاي ناموفق و غيرضروري است.

* دکتراي ارتباطات و عضو هيات علمي دانشگاه علامه طباطبايي
تغيير در مسووليت کيفري نويسنده و جايگاه مدير مسوول
خط کشيدن بر نام شريک جرم
 کامبيز نوروزي


اين نوشته تحليلي است در خصوص مسووليت کيفري نويسنده در قانون مطبوعات که بخشي از آن در ويژه نامه رسانه 21 خرداد ماه منتشر شد. به دليل فاصله زماني زياد ميان بخش اول و آخر خلاصه اي از قسمت اول نيز منتشر مي شود؛

*** 

موضوع مسووليت کيفري در جرائم مطبوعاتي يکي از پرمناقشه ترين مباحث حقوق مطبوعات ايران در سال هاي اخير بوده است.

تبصره 4 ماده 9 قانون مطبوعات مصوب 1364، در آنجا که اعلام مي دارد مسووليت يکايک مطالبي که در نشريه منتشر مي شود برعهده مديرمسوول است، از همان بدو تصويب اين قانون به اين گونه تفسير شد که در جرائم مطبوعاتي، مسووليت کيفري صرفاً برعهده مديرمسوول است و نويسنده و طراح و عکاس و... اصولاً فاقد مسووليت کيفري بوده و قابل تعقيب کيفري نيستند. اين قاعده قريب پانزده سال به اجرا درآمد تا آنکه در اواخر دهه 70 تعدادي نويسنده يا طراح يا عکاس که مطلبي يا تصويري در نشريه اي منتشر کرده و آن مطلب نيز مجرمانه تشخيص داده شده بود مورد تعقيب و تحقيق و محاکمه قرار گرفتند. به عبارت ديگر آنها را با تفاسيري جديد واجد مسووليت کيفري قلمداد کردند. در اين تفسير مسووليت کيفري نويسندگان را حتي مطبوعاتي نيز تلقي نکرده و آن را از مصاديق جرائم عادي محسوب داشتند. اين تفسير در همان زمان مورد بحث ها و نقدهاي حقوقي بسيار زيادي قرار گرفت و البته حداقل در بين حقوقدانان مقبوليت و طرفدار چنداني نيافت.

چندي بعد، اصلاحيه قانون مطبوعات با افزودن تبصره 6 به ماده 9 اين قانون، در تاسيس حقوقي مسووليت کيفري در جرائم مطبوعاتي تغييراتي ايجاد کرد. بنا به اين تبصره مسووليت مديرمسوول «نافي مسووليت کساني که در ارتکاب جرم دخالت داشته اند نخواهد بود.» بدين معنا که نويسنده و ديگر اشخاص از قبيل طراح و عکاس نيز داراي مسووليت کيفري در جرائم مطبوعاتي هستند.

اين تبصره، اولاً از نظر نگارش حقوقي و فن قانون نويسي کيفري بسيار قابل انتقاد است. قانون کيفري نمي تواند مجمل باشد. مانند عبارت «ساير اشخاصي که در ارتکاب جرم مداخله داشته اند» که معلوم نيست دايره آن تا کجا گسترده است و مثلاً به حروفچين و کارگر چاپخانه و... هم مي رسد يا نه؟،

ثانياً، به دلايل متعدد برآنم که قاعده عدم مسووليت کيفري نويسنده و... هم با ساخت روزنامه نگاري فعلي ايران سازگارتر است و هم با اصول آزادي مطبوعات.

ثالثاً، معتقدم حدود اختيارات واقعي روزنامه نگاران در موسسه هاي مطبوعاتي فعلي ايران به آن اندازه وسيع نيست که بتواند موجب مسووليت کيفري هم باشد. اين موضوعي است که اميدوارم در مقاله اي مستقل به آن بپردازم. فعلاً به همين مقدار بسنده مي کنم که با توجه به تاسيس حقوقي مسووليت کيفري نويسنده (يا طراح و عکاس و غيره) و قاعده ملازمه اختيار و مسووليت، حتماً بايد ميزان اختيارات روزنامه نگاران، خصوصاً اعضاي تحريريه ها، در سازمان داخلي نشريات بيشتر شود. تفصيل اين بحث بماند تا همان مقاله مستقل اگر خدا خواهد.

اما آنچه در اين مقاله موضوع بحث است بيشتر مشتمل بر دو چيز است؛ يکم، لزوم رعايت اصل 168 قانون اساسي براي محاکمه نويسندگان و طراحان و عکاسان که به سبب انتشار مطلب در يک نشريه تحت تعقيب و تحقيق و محاکمه قرار مي گيرند.

دوم، بررسي سمت نويسنده و عکاس و طراح و... در جرم مطبوعاتي، از اين حيث که مباشر يا شريک يا معاون جرم اند.

*** 

1- به موجب اصل يکصد و شصت و هشتم قانون اساسي رسيدگي به جرائم سياسي و مطبوعاتي علني است و با حضور هيات منصفه در محاکم دادگستري صورت مي گيرد... به همين ترتيب ماده 34 قانون مطبوعات نيز در خصوص رسيدگي به جرائم مطبوعاتي تاکيد کرده است که رسيدگي به اين جرائم «در هر صورت علني بوده و حضور هيات منصفه الزامي است.» تفسير حقوقي از اصل 168 قانون اساسي و ماده 34 قانون مطبوعات حاکي از آن است که اصولاً در رسيدگي به جرائم مطبوعاتي، حضور هيات منصفه شرط صلاحيت دادگاه است و بدون هيات منصفه، دادگاه صالح به رسيدگي نيست. به عبارت ديگر، غير از شرايط مربوط به صلاحيت ذاتي که در مقررات آيين دادرسي کيفري مندرج است، براي رسيدگي به جرائم مطبوعاتي يک شرط اضافه نيز وجود دارد که همانا حضور هيات منصفه است.

به علاوه، اين استدلال را نيز مي توان افزود که در رسيدگي به جرائم مطبوعاتي هيات منصفه يکي از ارکان دادگاه است که بدون آن اصولاً دادگاه رسميت نمي يابد، با اندکي مسامحه، همان گونه که بدون حضور قاضي دادگاه تشکيل نمي شود.

2- در قوانين ايران جرم مطبوعاتي تعريف نشده است. اما فعلاً بر اساس قوانين موجود کشور اين تعريف را مي توان از جرم مطبوعاتي ارائه داد که «جرم مطبوعاتي جرمي است که از طريق انتشار مطلبي اعم از نوشته يا تصوير از طريق نشريات داراي پروانه انتشار عمومي روي مي دهد.» رکن مادي اين جرم عبارت است از «انتشار يا بيان از طريق نشريات.» به همين دليل است که در جرائم مطبوعاتي، مسووليت کيفري اصولاً بر عهده «مديرمسوول» است زيرا کليه مطالب يک نشريه قاعدتاً با تاييد و امضاي مديرمسوول منتشر مي شود.

تبصره 4 ماده 9 قانون مطبوعات نيز بر همين اساس تنظيم شده و مقرر داشته است که «مسووليت يکايک مطالبي که در نشريه به چاپ مي رسد و ديگر امور در رابطه با نشريه به عهده مديرمسوول خواهد بود.» بنا به قواعد عمومي و تفسير حقوقي و رويه قضايي حتي تفويض اختيار داخلي مديرمسوول نيز رافع مسووليت وي نخواهد بود.

3- علت مسووليت کيفري مديرمسوول در جرائم مطبوعاتي، به تبعيت از قاعده کلي حقوق جزا، آن است که وي مرتکب رکن مادي جرم، يعني فعل انتشار است. به اين ترتيب در صورت وقوع جرم مطبوعاتي مسووليت کيفري در وهله نخست متوجه مديرمسوول است. به عبارت ديگر مطابق با قانون و تفسير و رويه قضايي، قطعاً جرم مديرمسوول، مطبوعاتي است و با حضور هيات منصفه رسيدگي مي شود.

تبصره 7 ماده 9 قانون مطبوعات (اصلاحي 30/1/79) مقرر داشته است «مسووليت مقالات و مطالبي که در نشريه منتشر مي شود به عهده مديرمسوول است ولي اين مسووليت نافي مسووليت نويسنده و ساير اشخاصي که در ارتکاب جرم دخالت داشته باشند نخواهد بود.» به دلايلي که ذيلاً اشاره مي شود به موجب اين تبصره، در صورت وقوع يک جرم مطبوعاتي، اتهام يا جرم نويسنده (يا گوينده يا عکاس يا طراح يا کاريکاتوريست) نيز مطبوعاتي بوده و بايد مطابق با اصل 168 قانون اساسي و مواد 34 به بعد قانون مطبوعات مورد رسيدگي قرار گيرد. به عبارت ديگر براي رسيدگي به اتهام کسي که به عنوان نويسنده يا طراح يا عکاس يا گوينده يا... مطلبي از طريق يک نشريه داراي پروانه انتشار عمومي منتشر کرده است، حضور هيات منصفه به عنوان يک رکن دادگاه و شرط صلاحيت ذاتي محکمه، الزامي است.

4- چنانکه گفته شد، جرم مطبوعاتي جرمي است که از طريق انتشار مطلبي اعم از نوشته يا تصوير از طريق نشريات داراي پروانه انتشار عمومي روي مي دهد. در خصوص نويسنده و گوينده و... نيز دقيقاً همين تعريف مصداق داشته و دليلي براي تفکيک فعل وي از فعل مديرمسوول نيست. زيرا فعل ارتکابي هر دو، واحد و يکسان است. در واقع آنچه موجب توجه اتهام به مديرمسوول و نويسنده و... مي شود انتشار يک نوشته يا تصوير معين در يک نشريه خاص است. بنابراين چگونه مي توان جرم يکي را واجد وصف مطبوعاتي و مشمول اصل 168 قانون اساسي دانست و جرم ديگري را جرم عمومي و غيرمطبوعاتي تلقي کرد؟

تبصره 7 ماده 9 قانون مطبوعات در عين حال که نويسنده را نيز داراي مسووليت کيفري دانسته است، اما نوع مسووليت او را معين نکرده است که آيا نويسنده مباشر است يا شريک يا معاون که البته اين از ايرادات مهم اين تبصره است. اما در هر حال مسلم است که مسووليت نويسنده تابع مسووليت مديرمسوول است و به همين ترتيب اتهام و جرم نويسنده تابع اتهام و جرم مديرمسوول مي باشد. بدين معنا که هرگاه مطلب مجرمانه اي در يک نشريه منتشر شود، چنانچه نام نويسنده يا گوينده يا طراح و... درج شده باشد، ابتدا مديرمسوول و سپس صاحب مطلب هر دو تحت تعقيب قرار مي گيرند. خصوصاً بايد تاکيد شود که قاعدتاً امکان ندارد مطلبي منتشر شود و فقط نويسنده و... تحت تعقيب قرار گيرد. در اينجا بايد تاکيد شود که اگر نام نويسنده يا عکاس يا کاريکاتوريست در نشريه ذکر نشده باشد، تمامي مسووليت فقط متوجه مديرمسوول بوده و صاحب اثر يا روزنامه نگار و خبرنگار مربوطه که نامش در نشريه ذکر نشده است تحت هيچ عنوان قابل تعقيب نيست.

5- در جرائم مطبوعاتي، متهم يا مجرم اصلي، مديرمسوول است. بنا به ماده 56 قانون آيين دادرسي دادگاه هاي عمومي و انقلاب در امور کيفري «شرکا و معاونين جرم در دادگاهي محاکمه مي شوند که صلاحيت رسيدگي به مجرم اصلي را دارد.» در جرائم مطبوعاتي، براي رسيدگي به اتهام مديرمسوول (به عنوان متهم يا مجرم اصلي) صرفاً و مطلقاً دادگاه صلاحيتدار دادگاهي است که با حضور هيات منصفه تشکيل مي شود. به اين ترتيب به موجب ماده 56 مذکور جاي شبهه و ترديدي نيست که براي رسيدگي به جرم نويسنده نيز بايد همان دادگاه با حضور هيات منصفه به موضوع رسيدگي کند.

يکي از تالي هاي فاسد تفکيک محاکمه نويسنده از مديرمسوول است که هر گاه براي رسيدگي به يک فعل واحد دو محاکمه مختلف، يکي با حضور هيات منصفه و ديگري بدون حضور هيات منصفه تشکيل شود، اين احتمال وجود خواهد داشت که از دو نفر که مرتکب فعل واحد شده اند و حتي از حيث انگيزه هم کاملاً مشابهت دارند، يکي مجرم و ديگري مبرا شناخته شود.

حتي بر فرض آنکه فعل نويسنده يا گوينده يا... را مشمول تعريف جرم مطبوعاتي ندانسته و آن را به عنوان جرم عمومي (غيرمطبوعاتي) محسوب کنيم باز هم به حکم قاعده کلي مندرج در ماده 56 قانون آيين دادرسي دادگاه هاي عمومي و انقلاب بايد اتهام وي در همان دادگاهي مورد رسيدگي قرار گيرد که به اتهام مديرمسوول رسيدگي مي کند، يعني دادگاه با حضور هيات منصفه، زيرا چنانکه گفته شد، اصولاً اتهام نويسنده و گوينده و... تابع فعل مديرمسوول است. چرا که اگر مديرمسوول با انتشار مطلب موافقت نکند يا با اصلاح يا دستور اصلاح آن از انتشار بخش مجرمانه مطلب جلوگيري کند، اساساً جرمي واقع نمي شود که تعقيب و تحقيق محاکمه اي لازم شود.

6 ـ در خصوص رسيدگي به جرايم مطبوعاتي لزوم حضور هيات منصفه به استناد اصل 168 قانون اساسي، خود يک اصل است. يعني با توجه به اصل آزادي مطبوعات (اصل بيست و چهارم قانون اساسي) هرگاه در قلمرو فعاليت هاي مطبوعاتي و انتشار مطلب از طريق مطبوعات جرمي واقع شود اصل بر حضور هيات منصفه در رسيدگي به آن جرم است و جالب اينکه اين اصل جزء معدود اصولي است که هيچ استثنايي هم بر آن وارد نيست. بنابراين، به اقتضاي اصل که بايد موارد شک را به نفع اصل تفسير کرد و اصل را جاري کرد، هرگاه شک حاصل شود که آيا فعل مجرمانه اي که بر اثر انتشار مطلب در يک نشريه روي داده است مشمول عنوان جرم مطبوعاتي بوده و بايد مطابق با اصل 168 و مواد 34 به بعد قانون مطبوعات رسيدگي شود يا نه، بايد اصل را بر آزادي مطبوعات و مقتضيات آن گذاشت به اقتضاي اصل مذکور رسيدگي به صورت علني و با حضور هيات منصفه برگزار شود.

7ـ عده اي از طرفداران نظريه تفکيک مسووليت و جرم مديرمسوول و نويسنده و مطبوعاتي دانستن اولي و غيرمطبوعاتي دانستن دومي، اين استدلال را مطرح کرده اند که فعل مجرمانه نويسنده و مديرمسوول در دو زمان مختلف و به دو صورت متفاوت واقع مي شود. به اين ترتيب که جرم مديرمسوول با انتشار نشريه واقع مي شود، اما جرم نويسنده يا گوينده يا... زماني واقع مي شود که مطلب خود را در داخل سازمان نشريه به ديگران مي دهد تا به چاپ سپرده شود يا نه. در واقع در مورد نويسنده يا گوينده يا... عنصر مادي جرم (يعني بيان يا نشر) با تسليم مطلب به کارکنان نشريه (مانند مسوول صفحه يا دبير يا سردبير يا مديرمسوول يا حروف چين و...) محقق مي شود. بنابراين وسيله ارتکاب جرم در اينجا نشر نشريه نيست، بلکه مثلاً نشر همان برگه کاغذ يا کلامي است که به ديگران منتقل مي شود.

چنين تفسيري از پايه مردود و خلاف مباني حقوق جزا و عرف و عادت مسلم کار نشريات است.

اصولاً روال مسلم کار نشريات چنان است که در هر روز کاري ، انبوهي از مطالب و اخبار و تفسيرها و تحليل هاي مختلف که توليدي تحريريه ها يا توليدي ساير رسانه ها است، انباشت مي شود. کار سازمان تحريريه اين است که اين مطالب را ابتدا گردآوري کند. هر مطلب، اعم از نوشته يا تصوير در سلسله مراتب تحريريه مورد بررسي قرار مي گيرد. انبوهي از مطالب گردآوري شده کنار گذاشته و به حسب ظرفيت نشريه و نوع سياست هاي رسانه اي نشريه و سلايق حاکم در آن تعدادي از مطالب انتخاب شده و براي تصويب نهايي و انتخاب تيتر و ميان تيتر و... و سپس صفحه آرايي روي آنها کار مي شود. بسياري از اخبار و اطلاعات و تحليل ها و تصاويري که در اين فرآيند در چرخه کاري داخل نشريه، براي انتخاب به گردش درمي آيد، ممکن است حاوي نکاتي باشد که با قوانين جاري کشور سازگار نباشد (عمدتاً مانند مطالبي که منبع آنها رسانه هاي خارجي هستند). اما گردش آنها در داخل تحريريه براي رد يا قبول و احتمالاً اصلاح آنها، مطلقاً ضروري و اجتناب ناپذير است. لذا نمي توان نويسنده يا خبرنگار يا عکاس يا طراح يا کاريکاتوريستي را که نوشته يا تصويري را در داخل تحريريه ارائه مي کند تا فرآيند مذکور را طي کند، به دليل آنکه آن مطلب ممکن است خلاف قوانين جاري کشور باشد، مجرم شناخت. به عنوان مثال اين چرخه کاري را مي توان با فعاليت هاي يک کارخانه موادغذايي مقايسه کرد. در چنين کارخانه اي از ابتداي خط توليد، بسته ها و جعبه هاي انواع مواداوليه وارد مي شود و تا مرحله نهايي، مرحله به مرحله مواداوليه ناسالم يا نامرغوب از مواداوليه سالم و مرغوب جدا شده و در آخرين مرحله مواداوليه مناسب براي مرحله طبخ يا بسته بندي انتخاب و ارسال مي شود. هيچ يک از قوانين و مقررات کيفري کشور، کارگري را که از اولين مرحله تفکيک مواداوليه، ماده ناسالم يا نامرغوبي را به مرحله بعدي تفکيک فرستاده است مجرم نمي شناسد. البته چنين کارگري ممکن است کارگر خوب و شايسته اي محسوب نشود ولي مجرم هم نيست. حداکثر آن است که اگر ماده نامرغوب در محصول نهايي وارد و به بازار عرضه شود وي نيز شايد واجد مسووليت باشد. باز هم از باب تمثيل رابطه بين فرآيند فعاليت داخلي سازمان تحرير از يک سو و انتشار نشريه از سوي ديگر همانند رابطه بين فعاليت هاي ذهني و آدمي و بيان او است. در ذهن انسان انواع و اقسام تصورات و تخيلات و حتي توهمات سيلان دارد. اما هيچ کس را به دليل آنچه فقط در ذهن دارد محاکمه و محکوم نمي کنند. انسان در فرآيند عمليات ذهني خود از ميان انبوهي از تصورات که ممکن است بعضاً گناه آلود هم باشند چيزي را انتخاب کرده، براي ابراز آن کلمات و الحاني را برگزيده و سپس آنها را بيان مي کند. از نظر حقوقي فقط آنچه انسان اظهار مي کند معتبر و مسووليت آور است نه آنچه فقط در ذهن دارد. سازمان تحريريه، همانند ذهن انسان است و نشريه اي که به انتشار درآمده است همانند بيان آدمي.

بنابراين، تفسيري که در ابتداي اين بند نقل شد، به دليل آنکه خلاف ذات مقتضاي حرفه روزنامه نگاري است از بنيان نادرست و اشتباه است.

8ـ عبارت تبصره هفت ماده 9 قانون مطبوعات در بحث حاضر بسيار قابل توجه است. در تبصره آمده است؛ «مسووليت مقالات و مطالبي که در نشريه منتشر مي شود به عهده مديرمسوول است ولي اين مسووليت نافي مسووليت نويسنده و ساير اشخاصي که در ارتکاب جرم دخالت داشته باشند، نخواهد بود.»

آنچه به وضوح از اين عبارت فهم مي شود اين است که مسووليت نويسنده و سايرين در اين تبصره، ناشي از «مداخله در ارتکاب جرم» است، نه يک مسووليت اصلي و ابتدايي.

بدين معنا که جرمي توسط ديگري (مديرمسوول) واقع شده است و نويسنده و سايرين در وقوع آن مداخله داشته اند. اين بدان معنا است که جرم نويسنده يک جرم مستقل نيست بلکه تابعي از جرم مديرمسوول است. در نتيجه وي مباشر جرم محسوب نمي شود، بلکه مسووليت وي از بابت مشارکت يا معاونت در جرم مديرمسوول محسوب مي شود و از آنجا که جرم مديرمسوول قطعاً جرم مطبوعاتي است، جرم نويسنده هم تبعاً جرم مطبوعاتي بوده و از هر حيث تابع احکام راجع به رسيدگي به جرايم مطبوعاتي است.

9ـ حال بايد ديد نويسنده و... در جرم مطبوعاتي شريک محسوب اند يا معاون؟ مطابق با قواعد عمومي حقوق جزا، مباشر و شريک جرم به افرادي گفته مي شود که با نيت مجرمانه عنصر مادي جرم را مرتکب شده اند. در جرايم مطبوعاتي، مديرمسوول بدان جهت مسووليت دارد که نشريه به دستور و توسط او است که منتشر مي شود. اما همگان مي دانند که ديگران، از قبيل نويسنده و کاريکاتوريست و طراح و عکاس و... نقش و مسووليتي در انتشار نشريه ندارند. اين قبيل افراد مطلب خود را در اختيار نشريه و مديرمسوول قرار مي دهند و اين مديرمسوول است که تصميم به تائيد يا رد يا اصلاح مطلب گرفته و سپس با تصويب نهايي مطلب اقدام به انتشار آن مي کند.

به اين ترتيب آشکار است که فعل بيان يا انتشار در امور مطبوعاتي توسط مديرمسوول انجام مي شود و نويسنده و طراح و کاريکاتوريست و عکاس و... دخالتي در فعل انتشار ندارند. بنابراين در صورت وقوع جرم نمي توان آنها را مباشر يا شريک تلقي کرد. زيرا مداخله اي در عنصر مادي جرم (فعل انتشار) نداشته اند. حداکثر آن است که در صورت وقوع يک جرم مطبوعاتي اگر مقام قضايي تشخيص دهد که لازم است نويسنده يا عکاس يا کاريکاتوريست يا طراح را هم بايد تحت تعقيب قرار دهد، اين افراد ممکن است به عنوان تسهيل وقوع جرم، فقط مشمول عنوان معاون جرم تلقي شوند مشروط بر آنکه انگيزه مجرمانه آنها اثبات شود (بند سه ماده 43 قانون مجازات اسلامي). بنابراين در يک جمع بندي کلي، چنانچه در يک نشريه جرم مطبوعاتي واقع شود اولاً؛ مسوول اصلي، به عنوان مباشر بر عهده مديرمسوول است.

ثانياً؛ مسووليت نويسنده يا کاريکاتوريست يا عکاس و مانند اينها فقط زماني قابل طرح است که نام آنها در نشريه و مطلب تصريح شده باشد.

ثالثاً؛ مسووليت نويسنده و... مطبوعاتي و تابع مسووليت مديرمسوول است.

رابعاً؛ نويسنده و عکاس و کاريکاتوريست و... فقط ممکن است معاون جرم محسوب شوند نه بيشتر.

خامساً؛ رسيدگي به اتهام نويسنده و... بايد به عنوان معاونت تابع رسيدگي به اتهام مديرمسوول بوده و در همان دادگاهي که به اتهام مديرمسوول رسيدگي مي کند و با حضور هيات منصفه انجام شود.

10ـ در پايان بايد مجدداً يادآوري کنم که همچنان بر اين باورم که بر اساس اصول حقوق مطبوعات و رويه فعاليت مطبوعاتي ايران نبايد نويسنده را در جرم مطبوعاتي داراي مسووليت کيفري دانست. همچنين از نظر تحليل حقوقي عميقاً معتقدم جرم مطبوعاتي داراي طبايع و اختصاصاتي است که اصولاً عنوان مشارکت يا معاونت در آن را منتفي مي کند.

به عبارت ديگر به دلايلي که فعلاً در اين بحث نمي گنجد جرم مطبوعاتي نمي تواند معاون يا شريک داشته باشد. ولي در هر حال تبصره هفت ماده 9 قانون مطبوعات (اصلاحي 30/1/79) در عبارتي مبهم و مجمل روزنامه نگاران را نيز مسوول شناخته است و چاره اي نيست جز آنکه با استفاده از اصول و قواعد حقوق مطبوعات و حقوق جزا از اين تبصره رفع اجمال و ابهام شود تا نظام حقوقي حاکم بر فعاليت هاي مطبوعاتي و روزنامه نگاري کشور دست کم در چارچوب همين قوانين موجود از روشني بيشتري برخوردار شود.
گزارش نشست اولين دهگانه بررسي راديو
راديو؛ حال، گذشته، آينده؟

گروه رسانه؛ حدود 67 سال پس از آمدن جعبه کوچک جادويي به ايران، مسوولان و صاحب نظران راديو، در تالار شريعتي دانشکده علوم اجتماعي دانشگاه تهران، گردهم آمدند تا گذشته، حال و آينده راديو را به بحث بگذارند.اولين حلقه نشست هاي دهگانه بررسي علمي و تخصصي راديو، که بناست با ياري دفتر پژوهش هاي راديو و انجمن ايراني مطالعات فرهنگي و ارتباطات برگزار شود، پنجم تيرماه در غياب دکتر عليرضا نوري کليد خورد. 

آينده راديو

دکتر مهدي منتظرقائم دبير اولين نشست راديو اولين سخنران اين مجموعه بود. او بر تحول جهان جديد تاکيد مي کند و معتقد است که سازمان هاي رسانه اي هم از اين چالش ها تاثير فراوان پذيرفته اند.از نظر او آنچه امروزه در عرصه رسانه ها اهميت دارد، گسترش فضاي رقابتي حاکم بر رسانه هاست و در اين ميان راديو به عنوان يک وسيله صرفاً شنيداري و يک فعاليت جانبي، به سختي مي تواند اقبال مخاطبان را به خود جلب کند.

عضو هيات مديره انجمن ايراني مطالعات فرهنگي و ارتباطات مي گويد استقلال و آزادي عمل براي مخاطبان به يک عنصر تاثيرگذار در انتخاب رسانه و نوع محتوا بدل مي شود و در اين ميان مخاطب به گزينه هاي مختلفي از مجموعه عناصر نيازمند است.

منتظرقائم تنها استراتژي حفظ رسانه ها در دنياي جديد را توجه به تکثر مي داند و بر لزوم شکل گيري راديوهاي محلي و جماعتي تاکيد مي کند. او مي گويد؛ «ما نياز به بازانديشي در مفهوم رسانه استاني داريم و اينکه آن را از حالت بوروکراتيک به ساختاري ببريم.» و اميدوار است که در آينده، نه يک راديو يکصداي بزرگ، که مجموعه اي در درون خانواده راديو داشته باشيم. 

تاثير راديو بر فلسفه موسيقي

دکتر حسن خجسته، معاون رئيس صدا و سيما در حوزه صدا، به گلايه منتظرقائم از نبود راديو هاي محلي در شرايط اضطراري پاسخ مي دهد و اطلاع رساني از سوي «راديو اميد» در روزهاي بعد از زلزله بم را مثال نقض اين ادعا مي خواند. او خوشبين است که برخلاف راديو هاي جهاني که با فقر نظري و تئوريک روبه رويند، اين رسانه در ايران مبناي نظري بسيار قوي دارد.خجسته از تاثير راديو بر فلسفه موسيقي مي گويد و راديو را به عنوان رسانه اي کم درگير، در جذب مخاطبان توانا مي داند اما از نظر او مشکل اينجاست که در به کارگيري راديو به عنوان يک رسانه جانبي ارتباط مخاطب با رسانه دائماً قطع و وصل مي شود و معتقد است که تهيه کنندگان ما بايد اين توانايي را داشته باشند که زمان وصل ارتباط را طولاني تر کنند و قطعي ها را به حداقل برسانند.معاون صداي ايران مي گويد راديو امکان گوش دادن به موسيقي در غياب را فراهم کرده و فاصله فقير و غني را در دسترسي به موسيقي از ميان برده است.

راديو و توسعه در جهان معاصر

علي اکبر قاضي زاده پيشنهادهايي را براي بهبود وضعيت اين رسانه در ايران ارائه مي دهد که اولين شان لزوم ايجاد پايگاه هاي راديويي خصوصي در ايران است و ايجاد اين راديوها را در پيشبرد نظر دکتر منتظرقائم، مبني بر ورود راديو هاي کوچک محلي موثر مي داند.اين استاد روزنامه نگاري مي گويد بخش پژوهشي سال هاست در صداي جمهوري اسلامي ايران فعال است اما کمتر ديده ايم که نتايج پژوهش ها اجرايي شود. او بر لزوم اجراي نتايج پژوهش ها و استفاده از نيروي دانشجويان روزنامه نگاري و ارتباطات در اين بخش و طلب همکاري پيشکسوتان اين رسانه براي آموزش مهارت هايشان جهت ارتقاي کيفي برنامه هاي راديو تاکيد مي کند.

 

 ورود راديو به ايران و پيامد هاي موثر آن

دکتر مهدي محسنيان راد از تاخير ايرانيان در دسترسي به راديو مي گويد و اينکه در بدو تاسيس آن حکومت ها توهم جهاني شدن صدايشان را داشتند و در خيال به کارگيري اين رسانه به عنوان ابزاري پروپاگاندايي بودند. خيالي که محدوديت هاي ذاتي مانع تحققش بود. از ديگر آفت هايي که سکون را بر راديو تحميل کرد، تبديل راديو به منبر در سال هاي بعد از انقلاب بود. محسنيان تنها راه خروج راديو از اين سکون را ايجاد تکثر به جاي تنوع مي داند. 

 راديو و بازگشت به معنا

رئيس راديو جوان از فلسفه رسانه مي گويد و القاي ايدئولوژي به مخاطب از طريق زبان گفتاري را به عنوان ويژگي گريزناپذير راديو معرفي مي کند. دکتر گيل آبادي راديو را در ايجاد فرارسانه هاي دروني و شکل دهي به تخيل مخاطب بسيار توانا مي داند و مي گويد مخاطبان اين رسانه در انتخاب آن اهداف متفاوتي دارند و در کنار راديو هاي ايدئولوژي محور، به حضور راديو هاي غيرايدئولوژيک براي برآوردن خواست آنها نيازمنديم و در اين راستا برنامه ريزي هاي محيط محور را لازم مي داند. 

راديو، تهديد يا فرصت

دکتر محمد سلطاني فر آخرين سخنران نشست راديو بود که بر لزوم ايجاد راديو هاي اجتماعي در کشور تاکيد کرد و از آنها به عنوان مهمترين ابزار توسعه در جهان امروز نام برد، ابزاري براي ايجاد جوامع دموکراتيک. سلطاني فر راديو هاي مردم سالار را اينگونه معرفي مي کند؛ «اين راديو ها توسط مردم ايجاد و اداره مي شوند و دولت ها در شکل دهي و اداره آنها هيچ نقشي ندارند.»

به بهانه اعتراض ها در روزنامه کارگزاران
روزنامه نگاري کوله باري
 ساناز قاضي زاده
وقتي در روزنامه هرگز بازگشايي نشده جمهوريت جلسه معارفه اي بين خبرنگاران برگزار شد يکي از دوستان گفت؛ «قصه ما خبرنگاران داستان کساني است که ماشين هاي نيمه جان را هل مي دهند، ماشين که راه مي افتد علي مي ماند و حوضش، ماشين مي رود و معلوم نيست کجا و کي دوباره کميتش لنگ شود اما خبرنگار با لباس گلي در کنار خيابان وا مي ماند،» روزنامه هاي سياسي پس از دوم خرداد تعطيل شدند، خبرنگاران براي صاحبان رسانه ها دل سوزاندند و تنها آنها بودند که شرايط وخيم مديرمسوول و مديران خود را پذيرفتند، کوله بار برداشتند و به روزنامه ديگري نقل مکان کردند بدون چشمداشتي اندک، عده اي ديگر هم هرچند وقت يک بار خود را مجاب کردند که سراغ حرفه ديگر بروند. عده اي مهاجرت کردند و باز هم عده اي نتوانستند به خود بقبولانند که ديگر خبرنگار نباشند و ماندند.نوع بدتر روزنامه نگاري «کوله باري»، مربوط به آن دسته از خبرنگاراني است که در رسانه هاي سياسي يا نيمه دولتي مشغول به کار مي شوند و پس از چندي که آب از سر انتخابات ها مي گذرد يا مديريت ارگاني تغيير مي کند و سليقه ها عوض مي شود خبرنگاران دوباره «طفيلي» مي شوند و حقوق ماهانه تبديل به حقوق «فصلي» و سپس به «هرازچندگاهي» تبديل مي شود. همواره شرايط حاکم بر چنين روزنامه هايي باعث مي شود روزنامه نگاران بين ماندن و نماندن يکي را انتخاب کنند که هر دو انتخاب با نارضايتي شخص خبرنگار همراه است. بماند يا برود پولش در گرو مديريت رسانه اي است که در آن قلم زده است. خبرنگاران روزنامه کارگزاران نيز هفته گذشته را با همين سوال پشت سرگذاشتند. آنها پس از سه ماه حقوق نگرفتن سه شنبه گذشته قلم را روي زمين گذاشتند به اين اميد که بتوانند به احقاق حقوق مالي خود بپردازند. از دو سال گذشته روزنامه هايي مثل «نسيم صبا» و «توسعه» حق روزنامه نگاران را ناديده گرفتند و کار را به جايي رساندند که روزنامه نگاران از طريق انجمن صنفي حقوق خود را دنبال کردند. خبرگزاري ميراث فرهنگي با تکيه بر دلايل اقتصادي تحريريه را تعديل کرد، عده اي از اين خبرگزاري رفتند و آن عده اي که ماندند همواره با تعويق دريافت حقوق مواجه مي شوند. خبرنگاران روزنامه آينده نو نيز اواخر فروردين در يک اقدام بي سابقه بدون آنکه توضيحي از مديران رسانه شان بشنوند با درهاي بسته تحريريه رو به رو شدند. در بهار 85 روزنامه حزبي کارگزاران با زمزمه حقوق بالا و پرداخت به موقع و بالاي حق التحرير، عده اي از خبرنگاران را که عده اي از آنها از خبرنگاران سابق روزنامه همشهري و از اعضاي ستاد انتخاباتي آيت الله هاشمي رفسنجاني بودند کنار هم جمع کرد. اما پس از چند ماه انتشار روزنامه با نارضايتي خبرنگاران حق التحرير همراه شد. در پي آن حقوق خبرنگاران ثابت نيز کاهش يافت. وقتي آنها شنبه گذشته در اعتراض به مديران مالي اين موسسه دست از قلم کشيدند، تنها با يک جمله دوپهلو و تکراري مواجه شدند؛ «مي دانيم که عده اي از شما از اين راه زندگي مي گذرانيد، اما قرار است حقوق ها پرداخت شود اگرچه نمي دانيم کي؟» در اين ميان موضوعي که همواره با تعلل و شايد ناآگاهي از سوي روزنامه نگاران همراه است توجه آنها به انجمن صنفي روزنامه نگاران و در جريان گذاشتن اين سنديکاست. اما متاسفانه بسياري از روزنامه نگاران اين نهاد را سياسي دانسته و به فعاليت هاي آن اطميناني ندارند.
نگاهي به نحوه اطلاع رساني آغاز سهميه بندي
شب رسانه ها و بنزين
گروه رسانه؛ اگر مسوولان سهميه بندي بنزين فراموش نمي کردند که رسانه ها به جز بگومگوهاي سياسي و بسيج مردم براي انتخابات کارکرد ديگري به نام «اطلاع رساني» دارند شايد شب سهميه بندي بنزين شب قابل تحمل تري مي شد. ماه ها اظهارنظرات ضدونقيض اگر چه موجب شده بود که مردم به گزارش هاي روزنامه ها و تلويزيون در مورد سهميه بندي بنزين زياد اعتنا نکنند اما هماهنگي با رسانه ها براي اطلاع رساني زودتر و هماهنگ قطعاً هجوم مردم به جايگاه هاي بنزين و خشونت هاي ناشي از آن را کمتر مي کرد.

گروهي از کارشناسان عقيده دارند اگر مسوولان امر به جاي اعلام نظرات مختلف که تنها اعتماد عمومي جامعه را سلب کرد با رسانه ها هماهنگي و اطلاع رساني دقيقي مي کردند تا حدود زيادي از بروز مشکلات بعدي جلوگيري مي کردند.

در اين ميان مديرعامل شرکت ملي پالايش و پخش فرآورده هاي نفتي ايران معتقد است که مسوول تامين امنيت کشور نيست.

نعمت زاده بدون اشاره به دليل اطلاع رساني غيرکارآمد در مورد سهميه بندي بنزين به مردم مي گويد؛ « ما مسوول تامين امنيت کشور نيستيم، پليس بايد موضوع را مراقبت و کنترل کند و بايد از سوي آنها رسيدگي شود.»

وي در پاسخ به اين سوال که با توجه به اينکه قابل پيش بيني بوده با آغاز سهميه بندي بنزين شاهد هجوم مردم به پمپ بنزين ها باشيم آيا در اين زمينه تصميماتي اتخاذ شده به ايسنا مي گويد؛ «جايگاه ها همه بنزين داشته اند اما مشکل کمبود بنزين نبوده است شايد به خاطر آن بوده که جايگاه دارها احتياط کرده اند و جايگاه ها را بسته اند و اين موجب درگيري شده است.»

با وجود آنکه نعمت زاده هيچ اشاره اي به نقش اطلاع رساني نادرست در مورد سهميه بندي بنزين نمي کند، رئيس هيات مديره اتحاديه جايگاه داران پمپ بنزين که نزديک ترين مسوول اجرايي سهميه بندي بنزين است معتقد است؛ «اين سبک اعلام کردن سهميه بندي بنزين و ناهماهنگي بين نيروهاي پالايش و پخش جايگاه داران، نيروي انتظامي و شفاف نبودن جزئيات سهميه بندي براي مردم باعث شد با وجود اينکه از ساعت 12 گذشته ايم و وارد سهميه بندي شديم مردم با بي اعتمادي همچنان قانع نمي شوند و سوخت مي خواهند.»

به گزارش ايسنا ناصر رئيسي فر معتقد است؛ «اگر اطلاع رساني به جايگاه دارها زودتر صورت مي گرفت حداقل ما خودمان را تجهيز مي کرديم و با وجود اعلام غيرمنتظره سهميه بندي حتي يک نفر از نمايندگان پالايش و پخش در جايگاه ها حضور نداشت که مردم را متقاعد کند سيستم کارت هوشمند در اختيار جايگاه دارها نيست.»

کاظم معتمدنژاد مدرس علوم ارتباطات نيز به ايسنا مي گويد؛ «مسوولان امر بايد رسانه ها را دعوت مي کردند و سهميه بندي بنزين که نقش اساسي در زندگي مردم جامعه ما دارد از قبل به اطلاع آنها مي رسيد تا با همفکري يکديگر زمينه اي را براي انجام اين کار فراهم کنند.»

او توضيح مي دهد؛ «در کشورهاي پيشرفته براي اتخاذ تصميمات مهم و سرنوشت ساز از روزنامه نگاران دعوت و با آنها همفکري مي شود که درباره موضوع مورد نظر چگونه به مردم اطلاع رساني کنند و حتي از آنها مي خواهند تا گرفتن تصميمات قطعي اين امر را به مردم فاش نکنند چرا که صلاح مملکت در ميان است.»

به عقيده معتمدنژاد، در کشور ما نيز بايد اين گونه باشد و اعتماد ميان دولت و رسانه ها به وجود آيد چرا که روزنامه نگاران نماينده مردم هستند و نقش آنها حفظ مصالح و منافع عمومي است، بنابراين با در ميان گذاشتن رويدادهاي مهم مي توان تا حدود بسياري زمينه مساعد را براي انجام تصميمات سرنوشت ساز در جامعه فراهم کرد.

سيدوحيد عقيلي عضو هيات علمي دانشگاه هم معتقد است؛ «هجوم مردم به پمپ بنزين ها امر اجتناب ناپذيري بود، اما اگر مسوولان با رسانه ها هماهنگي مي کردند و اطلاع رساني دقيقي به مردم داشتند هجوم مردم به پمپ بنزين ها کمتر مي شد و با يک استراتژي منسجم آنها بسيار منطقي سهميه بندي بنزين را مي پذيرفتند.»اين مدرس ارتباطات با اشاره به اين که نقش رسانه ها ايجاد اعتمادسازي عمومي است، خاطرنشان مي کند؛ «هماهنگ نبودن مسوولان و ضدونقيض بودن حرف هايشان درباره زمان سهميه بندي بنزين سبب شد در اين ميان رسانه ها هم نتوانند به نقش خود در اعتمادسازي در جامعه عمل کنند.»با اين حال دکتر محمدمهدي فرقاني رئيس دانشکده علوم اجتماعي دانشگاه علامه طباطبايي معتقد است؛ «نبايد زمان دقيق سهميه بندي بنزين دقيقاً اعلام مي شد چرا که در هر صورت با اعلام اين موضوع ذخيره سازي بنزين توسط مردم بسيار موجب بروز همين مشکلات مي شد.» او مي گويد؛ «از زماني که اعلام شد بنزين در چند روز اخير سهميه بندي خواهد شد، مردم هجوم بسياري به پمپ بنزين ها آوردند، بنابراين تجربه نشان داد با اين وضعيتي که وجود دارد صلاح نيست زمان دقيق سهميه بندي اعلام شود.»
پيشکسوت ها از کليشه هاي خبري مي گويند
اين واژه ها خيال رفتن ندارند؟
 لي لي اسلامي - Lili. eslami@gmail. com
برخي واژه ها خيال رفتن ندارند. همه جا هستند. انگار بي حضورشان زبان چيزي کم دارد. کليشه مفهوم جديدي نيست. قديمي تر ها اين لفظ فرانسوي را «باسمه» مي خوانند. عباراتي که از فرط تکرار پيش بيني پذير شده و به شکلي مکانيکي و عاري از خلاقيت، در زبان ظاهر مي شوند.

اين قالب هاي کليشه وار را همه جا مي بينيم. از خبر هاي ورزشي روزنامه گرفته تا اخبار سياسي خبرگزاري ها و گزارش هاي تلويزيوني. بلوري خبرنگار حوادث برخي کليشه ها را حاصل «کپي برداري» خبرنگاران «بي تجربه» از متون پليسي و تکرار شيوه آن در نوشته هاي نسل بعد مي داند.

اين کليشه ها در عبارات خلاصه نمي شوند. بلکه به نثر و پردازش گزارش ها هم راه مي يابند. توصيف جزء به جزء صحنه ها در گزارش هاي حوادث يکي از کليشه هايي است که از متون پليسي به زبان مطبوعاتي راه يافته و به شيوه غالب حوادث نويسي بدل شده است.

بعضي از آنها هم، عباراتي بي معنا و خودساخته اند که به واسطه رواجشان در زبان به فرهنگ هاي لغت هم مي آيند و حضورشان را توجيه مي کنند. اما هميشه اين طور نيست. زبان شناسان اغلب کليشه ها را واجد پشتوانه اي منطقي مي دانند و شايد بي معنايي شان نتيجه زوال همان منطقي باشد که با فضاي امروز ما قابل فهم نيست و اين فضاي جديد بي شک کليشه اي جديد را طلب مي کند.

شايد زبان اداري هم بي تقصير نباشد. در متون اداري کافي است مخاطب پيام را دريافت کند. واژه ها اهميت چنداني ندارند و سرعت در انجام کار مجال بازخواني و تصحيح متون را به آنها نمي دهد. اين واژه ها به زبان عمومي راه مي يابند و تکرارشان در مطبوعات، آنها را به جزيي از زبان بدل مي کند.

اما مطبوعات را نمي توان با متون اداري و گزارش هاي پليسي قياس کرد. به قول دکتر بهروز بختياري، زبانشناس و عضو هيات علمي پرديس هنر هاي زيبا، واژه ها برخلاف متونشان تاريخ مصرف ندارند و تا مدت ها در زبان و حافظه جمعي، جا خوش مي کنند.

بسياري از اين واژه ها حاصل ترجمه هاي شتاب زده اند. ظهور تلکس و ترجمه همزمان متون، به اين امر دامن مي زند و حضور کم رنگ ويراستاران در فضاي رسانه اي آنها را ماندگار مي سازد. پيشکسوتان روزنامه نگاري گلايه مي کنند که خبرنگاران نوپا شيوه استادانشان را چون اسطوره هايي تغييرناپذير مي پذيرند و برآنند که يافته هاي تازه شان را در اين قالب هاي تائيد شده به مخاطب عرضه کنند. بي توجه به گذشت سال ها که ذائقه مخاطب و حتي ماهيت رويداد ها را هم تغيير داده است. اما واژه هاي کليشه ساز ها و کليشه پرداز ها از يک جنس نيست. آفرينندگان کليشه ها اغلب افرادي خلاق اند که گفتارشان به پشتوانه تازگي و ايجاز در زبان رايج و ماندگار مي شود. فريدون صديقي روزنامه نگار و مدرس روزنامه نگاري يکي از اين کليشه سازها است. او دليل ماندگاري يک سبک يا عبارت را باورپذيري اش براي مخاطب مي داند. از نظر صديقي رويداد تازه اي رخ نمي دهد بلکه اين نگاه و پرداخت تازه ما نسبت به يک رويداد است که آن را متفاوت و نو جلوه مي دهد و اين استاد روزنامه نگاري کليشه سازها را واجد اين نگاه مي بيند. خبرگزاري ها هم از کليشه ها در امان نيستند. فعل ها و عبارات شروع و پايان در خبرگزاري ها اغلب تکراري اند. تنظيم خبر با تکرار واژه هاي معنا از دست داده اي چون «خاطرنشان کردن»، «تصريح و تاکيد کردن» و... به شيوه غالب خبرنويسي اين رسانه ها تبديل شده است. صديقي مي گويد خبرگزاري ها در ارائه اخبار و گزارش هايشان سعي دارند بيشترين مفهوم را در کوتاه ترين عبارات جاي دهند و اين امر فرصت خلق شيوه اي تازه يا تنوع در شيوه ها را از آنها مي گيرد. محدوديت زماني در ارسال اخبار هم در اين تکرار ها بي تاثير نيست. به قول شاهين امين، دبير سرويس فرهنگي خبرگزاري ميراث فرهنگي، در خبرگزاري ها به دليل حجم بالاي کار و فرصت محدود، نويسنده متن اغلب تنها کسي است که آن را قبل از ارسال مي خواند. اما اين تکرار هاي کليشه وار گاه رنگ اغراق مي گيرند. اين روند را در خبر هاي ورزشي به وضوح مي بينيم. نويسنده اغلب با عباراتي از اين قبيل وارد مي شود؛ تيم «الف» دروازه تيم «ب» را گشود و اين گونه ادامه مي دهد؛ تيم «الف» از سد تيم «ب» گذشت و رفته رفته اغراق براي برانگيختن احساس مخاطب را تا گفتن «گلوله باران کردن دروازه هاي تيم» پيش مي برد. علي اکبر رژدام ويراستار مرکز نشر دانشگاهي با کليشه ها مخالف نيست و بر آن است که تا جرم اين واژه ها را ثابت نکرده ايم، نمي توانيم از زبان بيرون برانيم شان. اما بسياري ديگر حضور ميليون ها مخاطب در برابر واژه هاي تکراري و گاه نادرست را براي اثبات جرمشان کافي مي دانند. آنها رسانه ها را حافظ و رشددهنده زبان معيار جوامع مي دانند و عقيده دارند که نزديکي زبان مطبوعات به زبان مردم، نبايد تا ايجاد رکود و حتي سکون زبان پيش رود. رسانه هايي که وظيفه تصحيح کليشه ها و حذف عبارات نادرست را دارند.

از نظر آنان کليشه هاي اديبانه و اغراق آميز هم راهي بر سرپوش گذاشتن به ناتواني روزنامه نگاران در بي طرفي و خلاق بودن است. فريدون صديقي با اين نگاه موافق نيست. او تفاوت مخاطبان بخش هاي مختلف روزنامه ها را دليلي بر تفاوت سبک ها مي داند.

کمتر کسي منکر اين حقيقت است که هر بخش رسانه اي به فراخور مخاطبانش بسته هاي متفاوتي را براي ارسال پيامش برمي گزيند و صفحه هاي يک رنگ و با قالب هاي مشابه در مطبوعات، حاصلي جز دور شدن مخاطب از رسانه نخواهد داشت. اما عبارات و تيتر هاي اغراق آميز و احساس برانگيز در مطبوعات، گاه تا تبديل شدن به کليشه هايي تخطي ناپذير پيش مي روند. بلوري مي گويد؛ سرويس حوادث فعاليتش را در سال هاي پيش از انقلاب آغاز کرد و واژه ها و تيتر هاي شاعرانه اي چون «عشق مرگبار»، «سرنوشت تلخ» و... گرچه امروز تازگي و جذابيتش را از دست داده، اما در آن زمان براي تجسم صحنه ها در ذهن مخاطب، بهترين راه بوده است. زبان شناسان براي مطبوعات نقش ديگري هم قائل مي شوند؛ «روزآمد کردن ادبيات جامعه.» بختياري مي گويد؛ هيچ واژه اي نبايد تنها به پشتوانه وضوح و آسان فهم بودنش در زبان ماندگار شود.

محدود بودن بانک واژگاني روزنامه نگاران هم در اين تکرار ها بي تاثير نيست. صديقي مي گويد اين تکرار ها گناه روزنامه نگاران نيست. گذشته از فشارهاي ناشي از ناامني شغلي و فعاليت همزمان روزنامه نگاران در چند رسانه، که فرصت مطالعه و تامل براي نوآوري را از آنها مي گيرد، نظام آموزش روزنامه نگاري هم مقصر است که جايي براي آموزش روزنامه نگاري تخصصي در برنامه هايش نمي گذارد. او از کلام بهروز بختياري که روزنامه ها را مدارس غيررسمي مي داند و استفاده از کليشه هاي نادرست را ترويج يک اشتباه در تيراژ ميليوني مي شمارد، مي گذرد و باز هم بر نقش گسترده رسانه هاي ديداري و نظام آموزشي در ارتقاي ادبيات اجتماع تاکيد مي کند. او هم بر اين حقيقت اتفاق دارد که روزنامه نگاران از کليشه ها نمي گذرند، چون نوآوري را نياموخته اند و مخاطبان آنها را مي پذيرند، چون نظام آموزشي واژگاني فراتر را به زبانشان راه نداده است.

اين تکرار هاي بي انديشه به روزنامه ها و خبرگزاري ها محدود نمي ماند. خبر هاي تلويزيوني هم از آنها سرشار است. اين واژه ها گاه تا ايجاد اختلال هايي در برنامه هاي تلويزيوني پيش مي روند. اما برخي کليشه ها عمر درازي ندارند. واژه «وقت به خير» در زبان فارسي پيشينه چنداني ندارد. اين کليشه تازه از عباراتي است که براي حذف تکرار هاي بي گاه واژه «شب به خير» ساخته شد. تکرار مکانيکي و اجتناب ناپذير واژه «شب به خير» در برنامه هاي صبح و عصر، برنامه سازان تلويزيوني را ناگزير به ساختن کليشه اي تازه کرد. گرچه سال هاست که متخصصان زبان در فرهنگستان زبان و ادب فارسي براي ايجاد الگويي واحد در زبان، ساختن واژه هايي نو و تصحيح کليشه ها در تلاش اند، اما بسياري ديگر زبان را امري خودجوش مي دانند و معتقد ند که ساخت الگو ها و تحميل آن به زبان راه مناسبي براي اصلاح کليشه ها نخواهد بود و اين شرايط اجتماعي است که مشخص مي کند زبان به چه سمتي برود و حافظان زبان تنها وظيفه شناخت اين شرايط و تطبيق با آن را دارند. اما آنها از رسالت رسانه ها چشم نمي پوشند و همچنان تکرار مي کنند که دوره تکرار ها به سر آمده و زمان آن است که روزنامه نگاران شيوه اي تازه بيافرينند.
از جنجال تا توليد خبر
 سام فرزانه
نمي دانم چقدر مي شود درباره نظر سنجي راديو جوان نوشت و متهم به سياسي کاري نشد. اما به هر حال در اين هفته ها مهم ترين اتفاقي که در حوزه راديو روي داده است، همين نظر سنجي است که راديو جوان انجام داده و سر و صداهايي هم به راه انداخته است.

قضيه اين است که اين شبکه راديويي روزي نظرسنجي راه انداخت تا از محبوبيت رئيس جمهور ايران مطلع شود. البته در همان تنها روزي که آنونس هاي اين نظر سنجي از راديو پخش شد هم اعلام کرده بودند که در صورت صلاحديد مدير شبکه جوان، نتيجه نظرسنجي از راديو پخش مي شود. اين نظرسنجي علمي نبود و نمي دانم که مسوولان اين شبکه اين قيد را در آنونس هاي خود به کار برده بودند يا نه. نظرسنجي هاي راديو تلويزيوني تنها منوط مي شود به دايره مخاطبان آن شبکه يا فلان برنامه. براي مثال محبوبيت علي دايي را مخاطبان برنامه نود که در نيمه شب پخش مي شود، تعيين نمي کنند و آن خانم خانه داري که همراه فرزندانش براي تيم ملي ايران دعا کرده هم احتمالاً نظر مثبت يا منفي نسبت به اين مهاجم کشورمان دارد. نظرسنجي هاي روزنامه اي هم همين مشکل را دارند. اصولاً کار نظرسنجي کاري ويژه است که علم و خط و ربط خودش را مي خواهد. بگذريم.

راديو جواني ها اين نظرسنجي را راه انداختند و از مردم خواستند تا نظر بدهند که اگر امروز هم روز انتخابات نهمين دوره رياست جمهوري بود، آيا باز هم به آقاي احمدي نژاد راي مي دادند يا نه. اين نظر سنجي برخي از حاميان رئيس جمهور را برآشفت و آن را «تخريبي» ناميدند. خلاصه کشمکش آن قدر بالا گرفت که نظر سنجي به کل فراموش شد و نتيجه برآمده از همان روز اول هم اعلام نشد و انگار هم قرار نيست که اعلام شود.

نکته اي که در اين ميان اهميت دارد خبرساز شدن يکي از شبکه هاي راديويي است. اينکه راديو توانست خود مولد خبر شود نه اينکه دنباله رو رسانه هاي ديگر باشد. اگر شما شنونده برنامه هاي راديوي ايران باشيد، حتماً بارها و بارها شنيده ايد که گويندگان اين رسانه مطالب مربوط به خبرگزاري ها و روزنامه ها را براي شنوندگان خود مي خوانند. يا در برنامه هايي به بسط و گسترش مطالبي مي پردازند که در رسانه هاي ديگر براي اولين بار مطرح شده است.

حتي بخش هاي خبري راديو هم تا امروز آنچنان که بايد پيشرو نبوده اند. هرچند که بايد اين واقعيت را گفت که در بسط و گسترش اخبار و دنبال کردن خبرها (هرچند با خط و خطوط جناحي) بخش خبر راديو پيشتاز بوده است.

به اين دليل است که احساس مي کنم اين حرکت راديو جوان اتفاق خوبي در رسانه شنيداري ماست. رسانه اي که خيلي وقت است اعتمادبه نفس خود را از دست داده است و خود را دست کم گرفته است.

چندي پيش در يکي از خبرگزاري هايي که به مسائل شهري مي پردازد، خواندم که مردم تهران درباره فلان موضوع نظر داده اند و اين مقدار درصد موافق آن بوده و آن مقدار درصد هم مخالفش بوده اند. منبع خبر راديوي استاني تهران بود و البته فرداي آن روز هم که روزنامه ها را جست و جو کردم بازتاب گسترده اي آن خبر در روزنامه ها نداشت. توجه داشته باشيد که روزنامه ها از مهم ترين مخاطبان خبرگزاري ها هستند.

دليل آن ساده است. سوالي که راديوي تهران مطرح مي کند و جوابي که به دنبال آن است، گاهي از زندگي مردم و دغدغه هاي اصلي آنان دور است و گاهي هم آنچنان پيچيده است که مردم اصلاً دليلي براي شرکت در آن نظر سنجي نمي بينند. موضوع ها هم بيشتر از آن دسته است که بايد برايش سيستم نظرسنجي و پرسشگر راه انداخت. مثلاً سوالي شده بود که آيا مردم از عملکرد سازمان فرهنگي و هنري شهرداري تهران راضي هستند يا نه. حالا من اين پرسش را مطرح مي کنم که آيا مردم مي دانند اصلاً سازمان فرهنگي و هنري شهرداري تهران چه هست و چه مسووليتي دارد؟ و آيا مردم مي دانند که کدام فعاليت شهرداري به اين سازمانش مطرح مي شود و کدام به معاونت فرهنگي و اجتماعي آن؟

اين نمونه را براي رنجاندن دوستاني که در راديو تهران کار مي کنند ننوشتم. حتي مي دانم که اين طرح راديو تهران پيش از نظرسنجي جنجالي راديو جوان انجام شده بود. تنها براي اين بود که خداي ناکرده ما هر نظرسنجي و هر رفتاري را که يک بار در جايي مي بينيم و اتفاقاً آن رفتار گل مي کند را دنبال نکنيم. شايد گاهي جواب ندهد.

هر ايستگاه راديويي مي تواند براي خودش و به شيوه خودش خبرساز باشد و يک نسخه را براي دو بيمار نمي شود تجويز کرد. تنها حرفي که مي ماند اين است؛ در دنياي رسانه بايد خبررساني کرد و آن رسانه اي برنده است که خبرهاي خودش يا نظرگاه خودش را به خبر داشته باشد. اين دومي خيلي مهم است. راديويي مانند شبکه فرهنگ، شايد کمتر موقعيتي داشته باشد که به خبرسازي بپردازد و خبرهايش آنچنان که بايد در دنياي خبر، داغ محسوب نمي شوند. اما اين شبکه راديويي مي تواند با مصاحبه هايي که ترتيب مي دهد و گزارش هايي که تهيه مي کند و گفتارهايي که پخش مي کند، آن نقطه نظر خاص را در برنامه هاي خود لحاظ کند.

و يک نکته تکراري؛ شبکه هاي مختلف راديويي ايران برنامه هاي قابل توجهي توليد مي کنند که بسيار شنيدني هستند. اما تنها يک بار از راديو پخش مي شوند. نکته تکراري اين است که مي توان اين برنامه ها را متن کرد و در وب سايتي گنجاند يا در مجله اي و کتابي چاپشان کرد. يا اينکه مانند بسياري از راديوهاي غيرخبري و غير موسيقي دنيا، اين برنامه ها را به صورت فايل هاي MP3 درآورد و در وب سايت آن ايستگاه بارگذاري کرد. به اين ترتيب زحمات گروه هاي برنامه ساز، باد هوا نمي شود و ماندگار مي ماند.

دوستي هم مي گفت که برنامه هاي قوي راديو را مي توان نه يک بار که چندين و چند بار از اين رسانه پخش کرد. آب هم از آب تکان نمي خورد. خود دانيد.
ماجراي شيخ احمد تربتي و روزنامه روح القدس
روزنامه اي به قيمت صد دينار و يک جو غيرت
 چنگيز محمودزاده


همان يک عکس اسراي باغشاه از او به يادگار مانده است. زنجير دانه درشت دور گردنش چرخيده و او را وصل کرده به نفر بعدي. تمام 22 نفر حاضر در عکس همين وضعيت را دارند. زخم بندي سر شيخ احمد از درگيري هاي زمان دستگيري او حکايت مي کند. سگرمه هاي درهمش همان خشمي را نشان مي دهد که در نگاهش هم وجود دارد. شيخ احمد سلطان العلماي تربتي مدير روزنامه روح القدس يکي از آنهايي بود که در جريان به توپ بستن مجلس دستگير و کشته شد.

غير از 28 شماره روزنامه روح القدس که مطالب بيشتر شماره هاي آن را خود شيخ احمد مي نوشت، اطلاعات زيادي درباره اين روزنامه نگار صدر مشروطيت وجود ندارد. نه قلم تند و تيز او به اندازه ميرزاجهانگيرخان صوراسرافيل در تاريخ اين کشور ماندگارش کرد و نه روزگار به او مجال زندگي بيشتر داد تا بتواند مانند روزنامه نگاران جان به در برده از کودتاي محمدعلي شاه، آثار ماندگارتري از خود به جا بگذارد. با اين حال در منابع تاريخي هر جا که نامي از شيخ احمد تربتي برده مي شود او را در کنار مبارزان سرسخت مشروطه قرار مي دهند که دشمني محمدعلي شاه را بيش از ديگران برانگيختند.

سيدفريد قاسمي در کتاب «مطبوعات ايران در قرن بيستم» مي نويسد؛ «در ميان روزنامه نگاراني که محمدعلي شاه بسيار از آنها تنفر داشت سيدمحمدرضا شيرازي مدير نشريه مساوات، ميرزاجهانگيرخان و علي اکبرخان به ترتيب مدير و سردبير نشريه صوراسرافيل و احمد تربتي (سلطان العلماي خراساني) مدير روح القدس بودند.»

شيخ احمد تربتي غير از مطالب تند و تيزي که در صدر مشروطه چاپ و منتشر مي کرد از جنبه ديگري نيز اهميت دارد. او اولين روزنامه نگاري است که در تاريخ مطبوعات ايران به دادگاه احضار و محاکمه مي شود.

در سال 1351 فياض خراساني پسرعموي سلطان العلما در روزنامه کيهان مقاله اي درباره اين روزنامه نگار مي نويسد که عيناً در مقدمه مجموعه روزنامه روح القدس به کوشش محمد گلبن نيز چاپ شده است. فياض در آن مقاله درباره زندگي شيخ احمد پيش از حضور در تهران مي نويسد؛ «مرحوم شيخ احمد روح القدس پسر مرحوم آيت الله شيخ محمدحسين در تربت حيدريه متولد شده و تا 29 سالگي ادبيات فارسي و عربي را نزد پدر و ديگر فضلاي زمان غمحدودهف خود تحصيل نموده است و چون پدرش چندين سال در محضر مرحوم آخوند ملامحمدکاظم و ساير پيشوايان وقت به درجه اجتهاد رسيده و به علاوه اجدادش نيز از علماي درجه اول تربت بوده اند خيلي علاقه مند و مصر بوده است که فرزند نيز همان رشته را با جديت دنبال نمايد ولي پسر که طبعي سرکش و افکار ديگري در مغز داشته زير بار پند و اندرزهاي پدر و ساير بزرگان فاميل نرفت... سرانجام در تعقيب مشاجره کوچکي که خود غبهف به بهانه جويي ايجاد نموده با مختصر وجهي شبانه به عنوان قهر به تهران حرکت مي کند.»

فياض خراساني اين مقاله را از زبان شيخ عبدالجواد تربتي، عموي کوچک سلطان العلما، نوشته و مدعي شده اينکه در عکس معروف باغشاه در شرح اسامي نوشته شده «شيخ ابراهيم پسرعموي روح القدس» اشتباه است و آن فرد، شيخ عبدالجواد تربتي است که به توصيه پدر شيخ احمد به تهران آمده بود تا اين روزنامه نگار بي پروا را به زادگاه خود بازگرداند.

شيخ احمد وقتي پس از سفر 40 روزه خود به تهران مي رسد، آرام آرام به جمع مشروطه خواهان وارد مي شود و پس از مدتي مديريت نشريه فوايد عامه را برعهده مي گيرد. بر اساس آنچه در شماره اول «روح القدس» نوشته شده آغاز به کار آن به 25 جمادي الثاني 1325 قمري بازمي گردد. شيخ احمد در همان شماره نخست نوشت؛ «اي شاخ هاي ظلم و استبداد که سياهي ظلم و استبدادتان ايران را تيره کرده و چشم تمام ايرانيان را خيره نموده هرچه تاکنون خيانت به ملت و دولت کرديد بس است. ديگر مصلحت شما نيست که مثل عمال سابقتان عمل کنيد چرا که در اين زمان بحمدالله مردم از خواب غفلت بيدار شده اند... اين مطلب را هم يقيناً بدانيد اگر دست از اعمال قبيحه سابقتان برنداريد صرفه نخواهيد برد. عن قريب به شمشير مشروطيت عالم از لوث وجودتان پاک خواهد شد.»

غير از قلم تند شيخ احمد که روحيات او در دوران اوج قانون خواهي مردم ايران را نشان مي دهد، نوشته کوتاهي نيز از شماره چهارم در سرلوحه روح القدس چاپ مي شد که شايد نشانگر آمال و آرزوهاي اين روزنامه نگار باشد. نوشته اي که تا آخرين شماره روزنامه تکرار شده اين بود؛ «قيمت يک نمره طهران، صد دينار و يک جو غيرت».

روح القدس در مقالات خود به تمام درباريان و اطرافيان شاه حمله مي کرد اما بالاخره در شماره سيزدهم مستقيماً با محمدعلي شاه رودررو مي شود؛ «خوب است قدري از سستي سلطنت به هوش آمده، چشم باز کرده نظري به دولت خود و باقي دولت ها بنمايي. آيا تمام سلاطين عالم از وظيفه و شغل خود خارج شده مشغول قصابي گشته اند يا تمام ملل عالم مثل ملت بخت برگشته ايران اسير ظلم و شهوات نفساني پادشاه خود هستند.» همين نوشته به توقيف روزنامه روح القدس و احضار سلطان العلما به دادگاه منجر مي شود.

علي اکبر قاضي زاده در تنها نوشته مفصلي که درباره شيخ احمد وجود دارد در کتاب «جان باختگان روزنامه نگار» درباره سرمقاله شماره 13 روح القدس مي نويسد؛ «در شيوه حکومتي عشيره اي قاجاري، تصور خطاب شاه، آن هم اينچنين گستاخانه نمي گنجيد. بسياري به دليل نوشتن و گفتن مطالبي بسيار ملايم تر و خاکسارانه تر و مستدل تر، جان و مال خود را به تمامي باختند.»

روح القدس به «محکمه جنايات» مي رود که رئيس محکمه حاجي صدق الملک بود و اديب خلوت به وکالت از طرف اعتماد السلطنه (رئيس انطباعات) به پنج مورد از نوشته هاي اين مقاله ايراد مي گيرد که آخرين آنها، قصاب خطاب کردن محمد علي شاه است.

شيخ احمد در شماره 14 روزنامه خود که به طور غير قانوني منتشر شد، شرح مختصر دو روز محاکمه خود را نوشته است. براساس آنچه از اين نوشته و مندرجات نشريه «محاکمه» برمي آيد، شيخ احمد تربتي ابتدا خواستار حضور هيات منصفه مي شود. وقتي دادگاه زير بار نمي رود، عنوان مي کند که روز بعد خودش يا وکيلش با مستندات به دادگاه خواهند رفت. در جلسه دوم دادگاه، شيخ احمد سه شرط را براي ادامه محاکمه مطرح مي کند که عبارت بودند از (اولاً) محاکمه علني باشد و مجلسي مرکب از هياتي از وکلا و هياتي از مصنفين تشکيل داده شود، (ثانياً) طرف من معين شود که کيست. بايد پس از تعيين خودش يا وکيل ثابت الوکاله او براي محاکمه حاضر شود، (ثالثاً) مجازات طرفين هرکس باشد و هرچه باشد بايد معين شود که بعد از محاکمه بدون تامل قانون اجرا شود.»

شيخ احمد با شروط خود قصد داشت محمد علي شاه را به دادگاه بکشاند تا به عنوان شاکي در مقابل او حاضر شود. هرچند در نهايت به اين هدف خود دست پيدا نمي کند اما موفق مي شود روند دادگاه را به سمتي ببرد که محاکمه او متوقف شود. روح القدس پس از يک ماه، انتشار دوباره خود را از سر مي گيرد.

روح القدس تا روز به توپ بستن مجلس به زخم زدن به شاه و درباريان ادامه مي دهد تا اينکه در جريان کودتا دستگير مي شود. درباره مرگ شيخ احمد قول هاي متفاوتي وجود دارد اما مسلم اين است که او يکي از معدود افرادي بود که غير از نگهبانان مجلس به درگيري مسلحانه با قزاقان مي پردازد و حداقل يکي از آنها را به قتل مي رساند.

فياض در مقاله خود در روزنامه کيهان به نقل از عموي روح القدس مي نويسد که قزاق ها براي دستگيري روح القدس به دفتر روزنامه در خيابان چراغ برق حمله مي کنند و آن دو نفر، يکي با تفنگ «ورندل» و ديگري با تفنگ «مکنز» به دفاع برمي خيزند. به نوشته فياض روح القدس «پس از اتمام فشنگ ها، نارنجکي به طرف آنها انداخت و سپس بدون بيم و هراس مهياي تسليم شد.» براساس اين نوشته شيخ احمد پس از دستگيري در يکي از چاه هاي انبار باغشاه زجر کش شد.

قاضي زاده در کتاب خود به اين قول چندان اعتماد نمي کند و هدف حمله قزاق ها را قهوه خانه ميرزا اسماعيل بلورفروش مي داند که از حاميان مشروطه بود و آن سوي خيابان چراغ برق قرار داشت. شيخ احمد به مقابله در برابر غارت قزاقان برمي آيد و يکي از آنها را مي کشد. در نهايت شيخ احمد به باغشاه منتقل مي شود و براساس آنچه احمد کسروي در «تاريخ مشروطه ايران» به نقل از اسراي از مرگ رسته باغشاه نوشته، او را بيش از ديگران شکنجه کردند و بالاخره در چاه باغشاه به قتل رساندند. اما روايت ديگري نيز از مرگ شيخ احمد تربتي وجود دارد که راوي آن مامانتوف خبرنگار روسي است. با اين حال علي اکبر قاضي زاده، محمد گلبن و احمد کسروي زجر کش شدن روح القدس در باغشاه را نزديک تر به واقعيت مي دانند.

نقل مامانتوف در «تاريخ مشروطه ايران» چنين است؛ «چشمم به قزاقي افتاد که ديوانه وار مردم را پس و پيش مي کرد. چشم هاي او مي درخشيد و قمه برهنه اي را در دست مي فشرد. وکيل روسي که پهلوي من ايستاده بود آهسته به گوشم گفت؛ «برادر او پس از جنگ زماني که مي خواست به قزاقخانه برگردد در خيابان چراغ گاز کشته شد...» پس از چند دقيقه دو تن را به خانه فرمانده تيپ آوردند. سه قزاق طنابي را که به گردن و دست ايشان بسته بود سخت نگاه داشته و قزاق چهارمي دو قبضه تفنگ شکاري در دست مي داشت. اين دو تن را در خيابان چراغ گاز تفنگ به دست گرفته بودند... فرمانده تيپ گفت؛ به خدا سوگند خوريد که اشتباه نکرده ايد. قزاقان گفتند سوگند مي خوريم که اين دو تن همان ها هستند که وکيل را کشتند.

دستور فرمانده تيپ بسيار ساده بود؛ «در ميدان مشق ايشان را دار زنيد تا همه ببينند.» دستگيران را با توسري بيرون بردند و ايشان دل به مرگ نهاده هيچ نمي گفتند. هر دو بلندبالا مي بودند. سرها را پايين انداخته با ضربت قنداق تفنگ بيرون رفتند. در چشم ايشان بپوسش مرگ آشکاره ديده مي شد.»
غم گويه هاي تير در بهارستان
 علي اکبر قاضي زاده
در ماجراي جمع کردن خونين بساط مجلس به اراده محمدعلي شاه قاجار، روزنامه نگاران بيش از ديگر محافل و تشکيلات درگير در مشروطه خواهي تلفات دادند. از اهل سياست ملک المتکلمين و از ميان نمايندگان مجلس فقط ابراهيم آقاي فرشي تبريزي بر سر مجلس خواهي جان گذاشتند. اين الگوي تلفات دهي بعدها و در رويدادهاي بعدي مربوط به آثار برخورد ميان سنت گرايي و اصلاح گرايي هم تکرار شد؛ فرار رضاخان، ملي شدن صنعت نفت و...

حالا يک قرن از آن رويارويي نابرابر مي گذرد. لياخوف افسر قزاق با يک نيروي پرتعداد سواره و پياده و توپ و تفنگ به ساختمان بهارستان حمله برد و خيلي زود اين بنيان مردمي را با خشونت کامل برانداخت.

مشروطه طلبان صادق تر اين اندازه مردانگي سياسي داشتند که با همان نيروي اندک و پراکنده، خانه اميد خود را تنها نگذارند و از ميدان مبارزه فرار نکنند. اين درس آموختني است که در دوشنبه شب اول تيرماه 1287 شمسي آنان که به مبارزه براي برپا داشتن مردم سالاري باور داشتند، بدون انديشيدن به پيشينه خود، در خانه مردم ماندند. به زحمت مي توان فهرست اسامي مرداني را که آن شب و فرداي آن در بهارستان بودند، امروز فراهم کرد. جا داشت اين اسامي بر روي يک ستون يادبود، در برابر مجلس امروزي ثبت مي شد تا براي هميشه نام آنان در برابر چشم روزگار بماند. اما از روي اسناد پراکنده روشن است که از ميان روزنامه نگاران دولت آبادي، جهانگيرخان شيرازي، محمدرضا تبريزي (مساوات) و اسدالله ميرزا خواهرزاده جهانگيرخان آن شب در بهارستان کشيک دادند.

ميرزا اسدالله خان ابوالفتح زاده و ابراهيم خان منشي زاده هر دو افسر ناراضي و اخراجي قزاقخانه به دليل پيشينه نظامي که داشتند، سعي مي کردند با آن چند تفنگ قراضه به دفاع سروشکلي بدهند. اين هر دو بعدها، سرخورده از بازي سياست پيشگان به شيوه ترور روي آوردند تا با از ميان برداشتن خائنان نام و نشان دار، جامعه را پالايش کنند که البته نشد.

ميرزا صالح خان حکمران پيشين تهران هم که محمدعلي شاه سايه او را با تير مي زد هم در آن جمع حضور داشت.

از چهره هاي معروف تر يکي هم ميرزاعلي محمد تبريزي خواهرزاده تقي زاده بود که گويا از نظر منش هيچ نسبتي به دايي خود نداشت. نيز ميرزا عبدالرزاق گراورساز و کليشه ساز کتاب و مطبوعات در آن ميدان فعال بود. اين دو نفر حدود يک سال و نيم بعد در خيابان لاله زار و در جريان کشمکش هاي حزبي کشته شدند. ميرزا عبدالرزاق همان است که طرح دو شير و يک خورشيد و عبارت «عدل مظفر» را بر سردر مجلس کشيد و اجرا کرد؛ پيکره اي که حالا بلاتکليف در گوشه اي خاک مي خورد.

کسان ديگري را هم نوشته اند که حضور داشتند مثل شاهزاده سليمان ميرزا اسکندري. تعداد مدافعان از بهارستان را ميان دويست و پنجاه تا هفتصد نفر نوشته اند. نکته ديگر اينکه همه عده مدافعان در ساختمان بهارستان مستقر نبودند. بخشي از اين گروه بدون تجهيزات از دو سه ساختمان حوالي ميدان بهارستان پاسداري مي کردند.

هنوز خورشيد تيرماه روي شهر پهن نشده بود که سربازان سواره و پياده قزاق، با آن جامه هاي سرخ بلند، کلاه پوست بزرگ و قطار فشنگ هاي حمايل بر سينه به ميدان بهارستان رسيدند و اول لوله توپ ها را به سوي خانه آرزوهاي مردم نشانه رفتند.

تقدير چنان بود که نخستين قرباني، از جمع مطبوعاتيان باشد؛ اسدالله ميرزا شيرازي.

يک افسر قزاق ايراني بيانيه کلنل لياخوف را بر روي يک چهارپايه، رو به ساختمان بهارستان، تا حدي که مي شد بلند خواند. خلاصه اينکه درهاي مجلس را باز کنيد، اسلحه را زمين بگذاريد، دست ها را بالا نگه داريد و از ساختمان خارج شويد. اگر نه چنين مي کنيم و چنان مي بينيد،

هنوز افسر قزاق پايين نيامده، از روي ديوارهاي مجلس اول شعارهاي مشروطه خواهي و آزادي طلبي بلند شد و بعد هم آن چند نفري که تفنگ آماده داشتند به سوي قزاقان مهاجم شليک کردند. يکي از گلوله ها به تخت سينه يک توپچي قزاق خورد و او را پس نشاند. اسدالله ميرزا که پشت دروازه ورودي مجلس ماجرا را ديد فکر کرد بد نيست توپ بدون توپچي را به درون بهارستان بکشاند، بلکه به کار آيد. در را که باز کرد و نيمي از تنه را که از لاي آن بيرون کشيد، گلوله اي درست به وسط پيشاني او خورد.

اسدالله ميرزا غرق خون لاي دو لنگه در باقي ماند.

اسدالله ميرزا در صوراسرافيل هم کارهاي اداري مي کرد و هم مسوول توزيع بود. نوشته اند که جهانگيرخان شيرازي دايي اسدالله ميرزا بالاي سر او آمد و به جواناني که با چشم هاي خيس جنازه او را روي دست داشتند، نهيب زد؛ «حالا وقت گريه و زاري نيست. کار مهمتري داريم.» دو روز نشد که جهانگيرخان به او پيوست. به يقين شيخ احمد تربتي مدير و نويسنده روح القدس پيش از همکار خود جهانگيرخان به دست قزاقان کشته شد و چه کشتني، شيخ احمد در دفاع از بهارستان حضور نداشت. در خيابان چراغ برق با يک تفنگ رودرروي سواران قزاق ايستاد. نويسنده بي پرواي روح القدس مجبور شد شليک کند و يک درجه دار را به ضرب گلوله از پا درآورد. بعد از جيب قباي خود يک گلوله نخ درآورده و به سوي نظاميان پرت کرد. بيچاره ها داد زدند؛ بمب، بمب، و فرار کردند. بالاخره شيخ احمد را گرفتند و همان جا تا مي خورد او را کتک زدند. در عکسي که در حياط باغشاه از محکومان موجود است، شيخ احمد شماره دو را دارد؛ با سري مجروح و باندپيچي شده.

گويا برادر درجه دار کشته شده که خود قزاق بود، اجازه خونخواهي برادر را گرفت. شيخ احمد را يک گروه قزاق شوشکه (نوعي قمه کوتاه) به دست در ميان گرفتند. اولين ضربه ها را برادر قزاق زد و سپس به رسم کوه نشينان قفقاز تن و بدن شيخ احمد را شرحه شرحه کردند.

گويا از ميان روزنامه نگاران فقط جهانگيرخان اين بخت بلند را يافت که با محمدعلي شاه دشمن آشتي ناپذير خود رودررو شود. لابد گفت وگوي دوستانه اي پيش نيامد. نه ديگر امکان توضيح دادن بود و نه جهانگيرخان کسي بود که از در توجيه به درآيد. گويا در اين ملاقات نادلچسب جهانگيرخان با ملک المتکلمين همراه بود. به همين سبب هم اين دو را يکجا به مسلخ بردند. علي اکبر ارداقي را پيش از اين دو مسموم کرده بودند. هر چه بود يک گروه قزاق دو محکوم را با دست بسته از پشت در ميان گرفتند و آنان را به گوشه پادگان باغشاه بردند.

ملک بيمار، رنجور و ناتوان شده بود. طنابي را به گردن او انداختند و دو قزاق هر يک به سوي مخالف کشيدند. تن ملک چندان مقاومتي نکرد و به مرگ تسليم شد. جهانگيرخان اما جوان و قدرتمند بود. طناب را که انداختند هرچه کشيدند، نشد. از شدت تقلا پيش سينه پيراهن سفيد جهانگيرخان خيس عرق بود. يکي پاپيش گذاشت و محکوم را پشت پايي زد و به زمين انداخت. تن محکوم بر روي خاک تقلا مي کرد. غبار اطراف را فرا گرفت. افسر قزاق ديگر پيش رفت و با شوشکه ضربه اي به سينه جهانگير زد. خون و خاک با سفيدي پيراهن محکوم درهم آميخت. ديگري با ته تفنگ ضربه اي به سر روزنامه نگار شيرازي زد. از تکاپو بازماند و ضربه هاي کاري ديگر آخرين جنبش هاي بدن روزنامه نگار مشروطه خواه را خاموش کرد.

کسي به درستي نمي داند که مزار جهانگيرخان، اسدالله ميرزا، شيخ احمد تربتي، ملک المتکلمين و ديگران کجاي اين خاک است. غم انگيزتر اينکه گريز از تاريخ و درس هاي تلخ و شيرين آن چندان پردامنه و اثرگذار بوده که نام و کار آنان هم از يادها رفته است.

روزنامه نگاراني که از کشتارگاه مجلس جان به در بردند، سرنوشت هاي متفاوتي داشتند؛ علي اکبر دهخدا به اروپا رفت، چندي به روزنامه نگاري ادامه داد و عاقبت به کار واژه شناسي فارسي پرداخت و به پژوهش هاي اساسي در زبان فارسي آبرويي داد. محمدرضا تبريزي (مساوات) پس از چندي دربه دري به سر عقل آمد و به ترميم دنياي خود پرداخت. قاسم خان تبريزي (صوراسرافيل) خود را مبارز راه آزادي خواهي قلمداد کرد و تا وزارت پيش رفت و...

سيزده ماه فقط طول کشيد تا محمدعلي شاه به خفت پناهندگي به سفارت روسيه در زرگنده تن دهد. مليون پيروز شدند تا اين بار در صحنه خالي از لياخوف با هم درگير شوند. غم انگيز اينکه در اين دوره بازگشت به آزادي هيچ يک از روزنامه نگاران مشروطه اول دست به قلم نبردند.
«ناله ملت» در تبريز
گروه رسانه ؛ «اي اهالي مظلوم و ستمديده ايران، اي موسسين انجمن هاي ملي، اي نويسندگان جرايد، اي مديران مکاتب، اي اولياي اطفال و محصلين، اي طالبان امنيت و آسايش، اي ... پس کو انجمن هاي شما، کو روزنامه ها، کو مکاتب، چه شد امنيت و آسايش، کجا رفت بلديه، چرا مضمحل شد نظميه کسب و تجارت را که بست، مانع روزي شما که شد به عرض و ناموس شما که خيانت کرد، مساجد چه شد، از عبادت چرا مانديد، درهاي مساجد چرا بسته ماند، آبادي مملکت را که مبدل به خرابي کرد، مشروطيت شما کجا رفت...»

99 سال پيش در همين روزهاي گرم تيرماه وقتي مجلس مشروطه به توپ بسته شد و مخالفان محمدعلي شاه يا از کشور گريختند يا به قتل رسيدند حکومت قزاقان لياخوف هيچ مجالي براي لب به اعتراض گشودن برجا نگذاشته بودند. اما در تبريز چرخ روزگار به سمت ديگري مي چرخيد و آن چنان که خوانديد صداي اعتراض روزنامه هاي آذربايجان همچنان بلند و مقاومت 11ماهه تبريزيان در برابر قشون اعزامي از پايتخت، تاريخ انقلاب مشروطه را به سويي غير از آنچه شاه قاجار در سر داشت به پيش برد. آنچه روزنامه «ناله ملت» در اولين شماره خود چاپ کرد و ستم ديدگان ايران را فراخواند تا بر آنچه به آنها مي گذشت، اندکي انديشه کنند، سرآغاز فعاليت روزنامه اي بود که در تمام دوران جنگ آزاديخواهان آذربايجان با مخالفان مشروطه به حيات خود ادامه داد.

«ناله ملت» اولين روزنامه اي است که پس از به توپ بستن مجلس و تعطيلي تمام روزنامه هاي آزاديخواه، انتشار خود را آغاز مي کند و در دوران نبرد مشروطه خواهان در کنار چند روزنامه ديگر به تشويق مردم براي مبارزه با قواي دولتي مي پردازد. تبريزيان در سال هاي پيش از آن رويداد نيز به دليل ارتباطي که با کشورهاي شمالي و غربي ايران داشتند در زمينه طبع و نشر و انتشار روزنامه يکي از پيشگامان بودند. در سال 1323 قمري زين العابدين تبريزي اولين دستگاه چاپ را به تبريز برد و با همکاري عباس ميرزا که در آن زمان بر آذربايجان حکمراني مي کرد، چاپخانه اي داير کرد. ميرزا صالح شيرازي نيز دو سال بعد دومين دستگاه چاپ را در تبريز به کار انداخت. در وادي روزنامه نگاري نيز آقامحمدطاهر تبريزي در سال 1292 روزنامه اختر را که يکي از تاثيرگذارترين روزنامه هاي پيش از عهد مشروطه بود در استانبول منتشر کرد. از اهميت اين روزنامه همين بس که ناصرالدين شاه مخالفان خود را «اختري مذهب» مي ناميد. اختر پس از 22 سال انتشار در نهايت از سوي دولت عثماني توقيف شد.

اما «ناله ملت» که در شماره نخست خود عنوان «نواي ملي» را داشت از همان انجمن ايالتي تبريز بنياد گذاشته شد و مديريت آن برعهده ميرزا آقا بود که پيش از آن در روزنامه «حشرات الارض» مي نوشت. «ناله ملت» در طول نبرد 11 ماهه تبريز از يک سو ابزاري براي تقويت روحيه مشروطه خواهان بود و از طرف ديگر ابزاري بود براي بازگو کردن رويدادهاي تبريز به مشروطه خواهان شهرهاي ديگر يا آنهايي که به عثماني يا تفليس و باکو گريخته بودند. «ناله ملت» غير از مقالاتي که درباره اين رويدادها منتشر مي کرد، متن تلگراف هايي که از سوي حاميان مشروطه به انجمن ايالتي تبريز مي رسيد، متن چند نامه از فرماندهان قواي دولتي که در هنگام ارسال به تهران به دست مشروطه خواهان افتاد و اخبار مرتبط با سازماندهي مردم تبريز را نيز منتشر کرد. آنچنان که از مجموعه برجا مانده از ناله ملت مشخص است امکان چاپ با کيفيت مطلوب در آن زمان فراهم نبود چرا که چاپخانه سربي سعيد سلماسي در جنگ با ايلات مخالف مشروطه ويران شده بود و براي چاپ آن از چاپ سنگي استفاده مي شد.

«ناله ملت» تا شماره 25 به غير از نام روزنامه سرکليشه چنداني نداشته اما از اين شماره سرکليشه اي شامل نام روزنامه به خط درشت، قيمت اشتراک در تبريز، ديگر شهرها و کشورها و آدرس محل چاپ و هيات تحريريه بر پيشاني روزنامه نقش بست. در همين شماره 25 جدولي منتشر شد که شامل اسامي افرادي بود که به کميسيون ملي اعانه مشروطه خواهان کمک مالي کرده بودند. در اين جدول که در چهار شماره بعدي نيز ادامه آن چاپ شد، مقابل نام هر فرد ميزان کمک مالي نوشته مي شد. جالب اينجاست که «ناله ملت» در سخت ترين روزهايي که مردم تبريز حتي خوراکي براي خوردن نداشتند توانست به حيات خود ادامه دهد. اما پس از پيروزي مشروطه خواهان، در زماني که سپاه روسيه آذربايجان را به تسخير خود درآورد بسياري از آزاديخواهان همچون مشهدي ميرزاآقا که در آن زمان به «ناله ملت» مشهور شده بود تحت تعقيب قرار گرفتند و از کشور گريختند.
شاه روزنامه نگاران را اخراج کرد
گروه رسانه؛ برخي از مشروطه خواهان با گفته ها و نوشته هاي خود، محمدعلي شاه را چنان به خشم آورده بودند که نمود بارز آن را مي توان در نامه مشهور شاه قاجار به مجلس اول مشروطه ديد. دو دهه آخر خرداد سال 1287 زماني که قزاقان به شهر وارد شده و برخي از مشروطه خواهان مسلح شده بودند، محمدعلي شاه در خارج از تهران و در باغشاه به سر مي برد. او پيش از خروج از تهران، گفت وگوهايي با لياخوف و شاپشال روسي انجام داده بود و طرح به توپ بستن مجلس آماده اجرا به نظر مي رسيد. آخرين حرکت سياسي محمدعلي شاه در چنين شرايطي، فرستادن نامه اي به مجلس و خواستار شدن اخراج هشت نفر از مشروطه خواهان از کشور بود. جالب اينجاست که حداقل دو نفر غو به قولي ديگر سه نفرف از اين گروه، روزنامه نگاراني بودند که در فاصله کوتاه پديد آمدن فضاي باز مطبوعاتي، حملات شديدي به شاه قاجار انجام دادند.محمد علي شاه خواستار بيرون راندن اين گروه از ايران يا سپردن آنها به دست او بود. ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل، سيدمحمدرضا شيرازي (مساوات)، ملک المتکلمين، سيد جمال واعظ، بهاءالواعظين و ميرزا داودخان شش نفر اصلي بودند که در اين فهرست جاي داشتند. ميرزا جهانگيرخان با روزنامه صوراسرافيل و سيد محمدرضا شيرازي با روزنامه مساوات هر کدام با رويه خود به دنبال برآوردن آرمان هاي مشروطه خواهي بودند. هر دو آنها طعم توقيف را چشيدند و يکي با زبان شيرين اما گزنده و ديگري با زبان تلخ و تند سعي در آگاهي دادن به مردم داشتند. جهانگيرخان با همراهي علي اکبرخان دهخدا در روزنامه صور اسرافيل چه در مطالب جدي و چه در مجموعه طنز «چرند و پرند» با نيش و کنايه به شاه، درباريان و وزرا حمله مي کرد. اما سيد محمدرضا شيرازي با مقالاتي که در روزنامه مساوات چاپ کرده بود تا به آنجا پيش رفت که حتي برخي از تندروي هاي او از سوي مشروطه خواهان نکوهيده شد.

اما درباره دو نفر ديگر عقايد مختلفي وجود دارد و گروهي بر اين باورند نام هايي که در منابع خارجي آمده است به اين دليل ذکر شده که عده اي بعد از به توپ بستن مجلس از ايران گريختند و به تاريخ نگاران خارجي اطلاعات اشتباه دادند و خودشان را يکي از آن هشت نفر معرفي کردند. احمد کسروي در کتاب تاريخ مشروطه ايران در اين باره مي نويسد؛ «اگر به جاي اينها، يکي از آن دو، سلطان العلما مدير روح القدس و ديگري قاضي ارداقي را شماردندي به راستي نزديک تر بودي، زيرا خواست محمد علي ميرزا غشاهف آن کساني مي بود که گستاخانه رفتار مي کردند.»

در هر حال مجلس آشفته آن روز ها که شجاعت چنداني در برابر پادشاه نداشت به اين خواسته او تن نداد اما سرنوشت برخي از آنها به همان ختم شد که محمد علي شاه در سر مي پروراند. ميرزا جهانگيرخان، ملک المتکلمين، سلطان العلما و قاضي ارداقي پس از به توپ بستن مجلس به زنجير کشيده شده و در باغشاه به قتل رسيدند.

ورود به خط مقدم جنگ رسانه اي
رقابت هاي تلويزيوني و امپراتوري فراموش شده
خط کشيدن بر نام شريک جرم
راديو؛ حال، گذشته، آينده؟
روزنامه نگاري کوله باري
شب رسانه ها و بنزين
اين واژه ها خيال رفتن ندارند؟
از جنجال تا توليد خبر
روزنامه اي به قيمت صد دينار و يک جو غيرت
غم گويه هاي تير در بهارستان
«ناله ملت» در تبريز
شاه روزنامه نگاران را اخراج کرد

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام