
«سهميه بندي بنزين سبب مي شود که سوبسيد به شکلي عادلانه در بين مردم تقسيم شود، هر چند کاستي هايي در نحوه توزيع بنزين وجود دارد.» اين جمله را به اين شکل دقيقاً کسي نگفته است. اما بسياري از مدافعان سهميه بندي با همين دليل يا دلايل ديگر از سهميه بندي دفاع مي کنند. مشکل دلايل دفاع از اين تصميم دولت نيست. هر چند بسياري از مردم اين کار را صحيح نمي دانند، چرا که به سختي مي اندازدشان، اما (نمي توانم بنويسم همگي چون دايره شمولش آن وقت «همه» را مي گيرد پس مي نويسم من) من «مي پندارد» که بسيار پيش از اين بايد تصميمي براي مديريت مصرف بنزين گرفته و البته اجرا مي شد. اما در اين چند روزه هر چه کوشيدم که دلايلم در دفاع از اين حرکت را صورت بندي کنم به جايي نرسيدم. نتوانستم مانند بسياري از مسوولان و روشنفکران و اقتصاددانان بگويم؛ «به دليل فلان و بهمان و بسيار سهميه بندي کاري ضروري است اما...»- و درست کار از همين« اما» آغاز مي شود، نارضايتي من و بسياري ديگر از همين «اما» سرچشمه مي گيرد. «اما هر چند که کوتاهي هايي نيز صورت گرفته است»، «اما هرچند که براي برنامه ريزي اطلاعات کافي نداشته ايم» و... قضيه به صورت واقعي اين است که ما با يک سهميه بندي آرماني براي توزيع عادلانه «سوبسيد» روبه رو نيستيم- گويا «يارانه»يعني معادل اينجايي «سوبسيد» را بايد به معناي سوبسيدي که به شکلي ناعادلانه توزيع مي شود به کار برد. ما با يک تصميم «صوري» براي جلوگيري از اسراف سوختي که هوا را آلوده مي کند و با آلوده کردن هوا بيماري به وجود مي آورد روبه رو نيستيم، بلکه ما با «اين اتفاق» روبه روييم. با اين اتفاق که «به رغم همه کاستي ها و بي برنامگي ها سوخت سهميه بندي شده است.» و درست اين اتفاق که با تمام ابعادش به ناگهان رخ داده است، آني است که بايد در حمايتش استدلالي بيابيم. از تمام اين اتفاق يا مي توانيم دفاع کنيم يا نمي توانيم. يا به «اين اتفاق» نقد داريم يا با «اين اتفاق» موافقيم، باز هم براي تاکيد؛ با همه اين اتفاق نه شکل «کلي» آن.
نگريستن به شکل کلي اين قضيه يا هر قضيه اي در عوض در نظر گرفتن «فلان اتفاق» خاص مغالطه اي رايج است؛ مغالطه اي که در اکثر موارد به پيروزي استفاده کننده اش منجر مي شود، چرا که اين مغالطه زرادخانه اي از سلاح در اختيار استفاده کننده اش قرار مي دهد. آن وقت است که مغالطه کننده به سلاح هايي مانند «نقد شما منصفانه نيست»، «نقد بايد سازنده باشد»، «عيب مي جمله بگفتي، هنرش نيز بگوي» مسلح مي شود. و نقاد در تارعنکبوت بازي هاي شبه اخلاقي مغالطه گر درمي افتد. و چه کسي جرات دارد بگويد؛ «که گفته نقد بايد منصفانه باشد.» با اين ترفند ها نقاد درگير بازي مي شود که نهايتش اگر هم که نقد هايش جان دار باشد و مهم، به اينجا ختم مي شود که ؛ «تا حدودي حق با شماست، اما نبايد از نکته هاي مثبت فلان طرح هم غافل شد.» و اين موضع گيري يعني که مغالطه گر از ابتدا درست حرف زده است و البته نقدپذير هم هست. و چه پزي بهتر از اين؛ درست حرف زدن و البته نقدپذير بودن.
اين مغالطه اغلب در مباحثه هاي رودررو اتفاق مي افتد يا در سخنراني ها. چرا که براي جواب دادن به اين چنين مغالطه اي بايد به عدد و رقم مراجعه کرد، بايد به اسناد مراجعه کرد يا اينکه جوانب بحث را کامل سنجيد و اين کار در مباحثه هاي رودررو قابل انجام نيست. و اين عدم دسترسي و قرار گرفتن در معذوريت اخلاقي به مغالطه گر رخصت مي دهد که هرچه بيشتر بر مغالطه خود پافشاري کند.
اما نبايد پنداشت جدا کردن «صورت» و«محتوي» تنها در مباحثه ها صورت مي گيرد. اين مغالطه حتي در آثار فيلسوفان و دانشمندان هم به چشم مي آيد. در جدا کردن محتواي فاهمه از فاهمه، در جدا کردن محتواي پژوهش هاي علمي از علم «صوري» و يا حتي عجيب تر در جدا کردن منطق به عنوان صورت محض از پيش فرض هاي فلسفي و پيامدهاي فلسفي آن. اما در اين گونه استفاده ها از «صورت» اغلب متفکران به نقد هم مي نشينند و فيلسوفان در نقد هم به گزاره هاي اخلاقي متوسل نمي شوند. اما در زمينه هاي اجتماعي اين مغالطه با توصيه هاي اخلاقي همراه مي شود و البته مغالطه جايگاهي اجتماعي و حتي سياسي مي يابد.
اين مغالطه به شکل خلاصه اين است که با کلي سازي و موافقت با يک ايده کلي اوليه تمام مخالفت ها و نقد ها را با اين توضيح که نقدهايي سازنده و منصفانه نيستند، از استفاده مي اندازيد. براي استفاده از اين مغالطه از ترجيع بندهايي مانند «اين نقد منصفانه نيست»، « اين نقد کارشناسانه نيست» ، «اين نقد مخرب است» مي توان استفاده کرد. اما چه از اين ترجيع بند ها استفاده کنيد چه نکنيد، تا اطلاع ثانوي مجبوريد بنزين را به شکل سهميه بندي بخريد و موافقتتان با اين اتفاق را استدلالي نمي توانيد پيدا کنيد.