898 شماره
پنج شنبه، 14 تير 1386
صفحه نخست :: هفته نامه شرق :: صفحات 1 تا 8
شهر بي تو مرا حبس مي‌شود
 سيد علي ميرفتاح/ mirfattah@yahoo.com
زندگي در اين شهر پردود و در اين ازدحام سرسام‌آور، چندان هم سخت نيست و اوضاع و احوال تا اين حد كه شاعران و هنرمندان ترسيم كرده‌اند، غيرقابل تحمل نيست. شايد كه نه، حتماً روزگار ما با روزگار مولانا متفاوت است و چنان‌كه او مي‌گفت «والله كه شهر بي تو مرا حبس مي‌شود» براي ما هيچ «تو»يي وجود ندارد كه در نبودنش سر به كوه و بيابان بگذاريم و آوارگي را آرزو كنيم. ما از شهر شكايت مي‌كنيم و حتي دلگيري‌مان را با صداي بلند به ديگران اعلام مي‌كنيم و حتي در تمناي بهشتي خيالي- مثلاً پشت كوه قاف و چه بسا در آن سوي آب‌ها- مقاله مي‌نويسيم و شعر مي‌گوييم، اما اينها هيچكدام آنقدر جدي نيست كه باعث فرار و گريزمان از شهر شود. درواقع همه اين آه و ناله‌ها بهانه‌اي است براي اينكه حساب و كتابمان را از اوضاع نابسامان و مناسبات آزارنده – اما استوار- جدا كنيم و بگوييم كه ما نسبتي با اين شكل و شمايل نازيباي شهري نداريم. ناليدن از شهر و مناسبات شهري، البته منحصر‌ به‌ دورة ما نيست و خيلي هم به اقتضائات و قواعد «توسعه‌يافتگي» مربوط نمي‌شود، بلكه در طول تاريخ شهرها، و خاصه شهرهاي بزرگ، ساكنين بي‌حوصله‌اي داشته‌اند كه اگر چه پاي در شهر داشتند و خانه در ازدحام و شلوغي بنا كرده بودند، اما در سر و دل سوداي ناكجا‌آباد را مي‌پرورانده‌اند. مي‌گويند آتن، در روزگار افلاطون، از هر مدينه‌اي متمدنانه‌تر اداره مي‌شد و از اتفاق شأن و منزلت دوستداران دانش نيز- لااقل بيشتر از روزگار ما- رعايت مي‌شد، اما افلاطون به مدينه‌اي ديگر مي‌انديشيد و تمناي ايده‌‌آل «پليس» را به جان شاگردان خود مي‌انداخت. ]تمناي مكان و بلكه زماني ديگر منحصر به فلاسفه حرمان‌زده نيست و مومنين نيز به دنبال «سواد‌اعظم» مي‌گردند و شاعران نيز خيال «آرمان‌شهر» را در دل مي‌پرورانند. بي‌ترديد آدمي به خيال زنده است و همه مصائب را به اميد اينكه روزي به تمناي خود دست يابد از سر مي‌گذراند. اين خيال‌ها ممكن است حالا حالاها متحقق نشوند، اما بدون چنين خيال‌ها و تصاويري، ملال زندگي قابل تحمل نخواهد بود.
ايده‌‌آل‌ها بر هم منطبق نيستند. يعني اينكه آرمان‌شهر فلاسفه همان سواد‌اعظم اهل ايمان نيست و در ناكجاآباد شاعران نيز فيلسوفان آسوده‌خاطر نخواهند بود. اگر «اتوپياي» تامس مور را خوانده باشيد، مي‌پذيريد كه در آن اهل ايمان جايي ندارند و اگر مدينه فاضله افلاطون هم يادتان باشد، مي‌دانيد كه شاعران را به آنجا راه نمي‌دهند، بلكه كلاه افتخار بر سرشان مي‌گذارند و تا دروازه شهر بدرقه‌شان مي‌كنند. سواداعظم هم كه دقيقاً نمي‌دانيم كجاست، خيلي جاي راحتي براي شاعران و فيلسوفان نيست. اما چيزي كه هست، اين است كه هر كس دنبال مفري مي‌گردد تا رخت و بخت خويش را جمع كند و به ناكجا‌آباد خود برود. حافظ كه يادتان هست كه به نمايندگي دل‌هاي سودازده، دنبال مجالي مي‌گردد كه از شهر بي‌نگار بيرون رود و به ديار حبيب باز گردد. «من از ديار حبيبم نه از بلاد رقيب/ مهيمنا به رفيقان خود رسان بازم» ديار حبيب كجاست و اين بلد رقيبي كه در آن گرفتار آمده‌ايم، آيا همين شيراز و مصر و عراق و شام است؟ فرمود «نيست در شهر نگاري كه دل ما ببرد/ بختم ار يار شود رختم از اينجا ببرد» و سوال اينجاست كه اين ديار كجاست كه بي‌ نگار، حتي به حافظ نيز اذن دخول نمي‌دهند؟
تصور شهري و بلكه دياري در آن سوي مناسبات و جغرافيا و زمان ما، منحصر به مومنين و فلاسفه و شعرا نيست. اهل سياست هم در سر سوداي شهري را مي‌پرورانند كه با آرمان‌هايشان منطبق باشد و در مبارزه و فعاليت‌هاي خود، چنان رفتار مي‌كنند بلكه روزي كشتي توفان‌زده‌شان به ساحل امن آرمان‌شهرشان برسد. ساحل امن اهل سياست اما يكي دو تا نيست. شكل كمونيستي‌اش مي‌شود «1984» و يا وضعيت تمسخر‌آميز آن «قلعه حيوانات» و شكل فاشيستي‌اش «ديكتاتور بزرگ» و جامعه باز و اطلاعاتي‌اش «ترومن شو» يا «دنياي شگفت‌انگيز نو». دانشمندان هم به اقتدار بي‌چون و چراي دانش مي‌انديشند و جامعه‌ ايده‌‌آلي را فرض مي‌كنند كه در آنجا هر مقامي كه روزي از آن خدايان، پيامبران، موعظه‌كنندگان، شاعران و معلمان بوده، به تصرف دانشمندان درآمده باشد. اگرچه دستپخت دانشمندان به ذائقه اهل هنر خوش نمي‌آيد. متروپليس ترسيم چهره‌اي كريه و غيرقابل‌تحمل‌تر از همه شهرهاي علم است، بگذريم. عرضم اين بود كه بگويم بي‌خيال و بي‌آرمان‌شهر نمي‌توان به‌سر برد. حتي مردم فرودست نيز كه دائم درگير كار و بار روزمره‌اند و از خستگي مدام به ستوه آمده‌اند، هرگز قادر نخواهند بود كه خود را يك‌سره از روياي شهر خيالي خويش برهانند. اين شهر رويايي در قوم يهود با اورشليم و كوه صهيون و قبه‌الصخره منطبق شده در حالي‌كه باقي اقوام هنوز براي مفاهيم آرماني خود مصداقي نيافته‌اند. شايد از آن جهت كه اصلاً مصداقي وجود ندارد و يهودي‌ها هم اين مفهوم و مصداق را صرفاً بهانه‌اي براي مقاصد سياسي خود و دستيابي به نقطه‌اي سوق‌الجيشي در خاورميانه گرفته‌اند. واقع امر اين است كه آرمان‌شهر تا حدود زيادي در همان ناكجاآباد است و بي در كجايي آن قابليت تحقق يافتن ندارد. به تعبير مولانا «اين وطن مصر و عراق شام نيست». صهيون مادامي كه به مثابه مفهومي دست‌نيافتني باشد، تمنايي شاعرانه و منطبق بر آرمان‌‌خواهي است، اما همين كه در ملتقاي سه‌ قاره و در وادي طور مصداق مي‌يابد، موجبات «هار مجدون» - جنگ آخرالزمان- را فراهم مي‌آورد. آرمان‌شهر بيشتر از آنكه مكان و زماني در دسترس باشد، يك تمناست. تمنايي كه ذهن و دل و بلكه روح ما را از بي‌خانماني ابدي منتزع مي‌كند و به ما يادآور مي‌شود كه «چنين قفس نه سزاي چو من خوش‌الحانيست...»
اتوپيا تحقق پيدا نمي‌كند و اگر هم مردم، شهري را منطبق بر مفاهيم اتوپيايي بنا نهند، وضعيت رقت‌باري بنا مي‌شود نظير گاتهام سيتي يا متروپليس يا اسرائيل و يا قلعه حيوانات. ما در هر شهري كه به سر مي‌بريم آن شهر وطن ما نيست و هيچ آسايش و رفاهي قادر نخواهد بود كه تمناي وطني ديگر را در ذهن و دل ما از بين ببرد. براي اينكه منظور را آسوده‌تر بيان كنم، ارجاعتان مي‌دهم به صحنه‌هايي از فيلم گلادياتور. اگر يادتان باشد قهرمان فيلم، بنا به اقتضائاتي كه در آن گرفتار آمده بود مي‌جنگيد، عشق مي‌ورزيد، مبارزه مي‌كرد و براي بقاي دموكراسي، سناتورهاي رومي را با خود همراه مي‌ساخت. اما دلش جاي ديگري بود. حاضر غايبي بود كه در كشاكش جنگ و خونريزي، دلش را به گشت و گذار ميان گندم‌زاري در آن سوي كوه قاف- و در پس درياي ظلماني- مي‌فرستاد، تا همنشين و هم‌نفس پرندگان و خوشه‌هاي طلايي گندم باشد. مردان بزرگ فقط بخشي از وجودشان را به امور متداول مشغول مي‌كنند و روح و دلشان را به همان تفرج در «بي در كجايي» مي‌فرستند كه انتهاي لطف و صفا و پاكي است... «هرگز حديث حاضر غايب شنيده‌اي/ من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است»
بامداد خمار از شب بي‌شراب
 علي‌رضا اشراقي/ a.r.eshraghi@gmail.com
فراغت را غنيمت دان غمين منشين قدح بستان
 تکلف را اجازت ده کمر بگشا کله بشکن
محتشم كاشاني
سعدي يك اندرزنامه پنجاه و چهار بيتي دارد در مجموعه قصايدش. از اين همه، مصرع دوم بيت بيست و پنجم آن خوب در خاطر ايراني مانده است. «به راحت نفسي، رنج پايدار مجوي/ شب شراب نيارزد به بامداد خمار». استغفرالله. همه مي‌دانيم كه منظور سعدي و ديگر شاعران شيرين‌سخن پارسي از ذكر شب شراب چه بوده كه استعاره‌اي است از نفس راحت كشيدن و خوش‌نشستن و خوش گذراندن. چوب خماري بامداد، مي‌خورد بر سر لذت بزم و شب‌نشيني شراب. چرا؟ تا شرمسار باشيم و نگران. نياساييم و دم را غنيمت نشماريم؛ مبادا كه ترك بردارد چيني نازك بامداد فردا. فردايي كه روز كار است. سوداي شب را به ثمن بخس فروخته‌ايم به قانون روز. ارزانِ ارزان.
فروخته‌ايم و ‌چنين نشسته‌ايم و فرياد سر داده‌ايم و فغان. كه چه؟ كار نمي‌كنيم و تن‌آساييم. سيصد و شصت و پنج روز سال داريم و شصت و اندي‌اش را تعطيلات. چه زياد. اين همه تعطيلات. اين همه بيكاري. كم‌اش كنيم. مگر مي‌دانيم چگونه تعطيلات بگذرانيم. بلديم؟ بلديم خوش بگذرانيم؟ گمان نمي‌كنم.
تعطيلات براي چيست. كه كار نكنيم. تعطيلش كنيم. كار نماد نظم است. تجلي خرد است و منطق. هماهنگي. ديسيپلين. عادت‌هاي مدام. سر‌وقت بايد باشيم. درگير مي‌شويم. غرق مي‌شويم در روزمر‌گي. هشت صبح تا چهار عصر. نه تا پنج. كار خشك است و رسمي. قانون روز اين است. خلاف عادت قانون روز مي‌شود تعطيلات. مانند سوداي شب مي‌ماند كه از كار برگشته‌ايم و آسوده و آرميده‌ايم. تعطيلات ما را از نظم روزمره خارج مي‌كند. بيرون مي‌كشاند. ضد نظم است. نسق نمي‌خواهد. بيهودگي است و آشفتگي و شادي و شادخواري. ايستادن در برابر روزمر‌گي. دير بخوابيم و دير بيدار شويم. وقت‌گذراني كنيم. لباس‌هاي اتوكشيده را چرك كنيم. چروك كنيم. به هم بريزيم. ميزهاي آشفته. ظرف‌هاي كثيف. آشغال. عربده و قاه ‌و قاه. بريز و بپاش. پيژامه جاي كت و شلوار. مسواك زدن بماند براي فردا.
پس اين دو در برابر هم‌اند. كار در برابر تعطيلات؛ تعطيلات به جاي كار. يكي نماد «لوگوس» يوناني است؛ نظم و قرار يا همان «لاجيك». كه ترجمه‌اش كرده‌ايم منطق. ديگري نماد «خائوس» است. يعني آشفتگي. بي‌نظمي. يكي نماد «يين» چيني است؛ ديگري «يانگ». درهم و برهم و با‌هم‌اند. شيمي و فيزيك دبيرستان خوانده باشيم؛ مي‌دانيم كه «آنتروپي» چيست و «دي‌آنتروپي». باز نظم و بي‌نظمي. همه جا هست. اساس جهان شايد بر اولي باشد. بر نظم. كتاب مقدس كه چنين مي‌گويد. اول خائوس بود و سپس لوگوس آمد و جهان، جهان ما شد. شنبه‌ها شش‌ تاست و آدينه يكي. اما دومي هم نياز است. بدون آن نظم معني ندارد. فايده‌اي هم ندارد. بي‌نظمي بد نيست. به زبان ديني شر نيست. شايد. اگر هم باشد؛ وجودش خوب است. شر كمي است كه خير زياد مي‌رساند. سبب خير مي‌شود. الهيات ما همين را مي‌گويد. و اين كار بدي است كه براي خير زياد، شر كم را فدا كنيم. خودش مي‌شود شر. و شر زيادي هم مي‌شود. شيمي و فيزيك كه همين را مي‌گويد. مديران امروز هم همين را مي‌آموزند. كه بي‌نظمي بخشي از سيستم است. سوپاپ اطمينان است. بايد باشد و هست. مردم و فرهنگ‌هاشان هم كه داشته‌اند. هر ملتي روز تعطيل دارد. روز بي‌نظمي. روز شادخواري. يوناني‌هاي باستان جشن ديونيزوس را داشتند. همه چيز را به‌هم مي‌ريختند. داغان مي‌كردند. همه عادات و آداب و رسوم و قواعد و مقررات را كنار مي‌نهادند و باده فراموشي نوش مي‌كردند. يك روز فارغ از نظم و نسق. روز بي‌قانوني. روزي كه سوداي شب بر آن حاكم است.
چرا؟ تا خالي شويم. بيرون بريزيم. عوضي شويم. بگذاريم آن خوي طردشده درونمان پا پيش بگذارد. پشت پا بزنيم به روزمر‌گي. از نظم خردكننده‌اش رها شويم. خلاف عادت ايام. هر چه مي‌كرده‌ايم؛ نكنيم. اينها مناسك تعطيلات است. بشناسيمش.
كه نمي‌شناسيم. براي همين هم شرمسار مي‌شويم. خجالت مي‌كشيم. چرا كار نكرده‌ايم. چرا تعطيلات مفيدي نداشته‌ايم. چرا بهل گذاشتيم و روز را بيهوده گذرانديم. چرا ريختيم و پاشيديم. چرا؟ چرا كه نه؟ مگر بايد چه مي‌كرديم. كه چه شود. چرا نبايد بيهوده مي‌گذرانديمش. به هر آداب و ترتيبي كه دوست داشتيم. بي‌‌شرم و پشيماني. اما اين خيال‌ما نيست. توي گوشمان فرو كرده‌اند كه هرچه سياهه اعمالمان بيشتر باشد و كارنامه‌مان پرتر؛ بهتريم. مفيدتر. سر به زير مي‌اندازيم؛ وقتي از اين افتخارات نداريم. كلي چرت ‌و پرت در انشاي اول مهرماه مي‌نوشتيم كه تابستان چه كارها كه نكرديم. زهره نداشتيم، بگوييم به بطالت گذرانديم. باك‌مان بود. ترس از چه. نمي‌دانم. شايد از آن خود منجمد‌شده درون. استحاله شده. خودي كه خودش را انكار مي‌كند. نوروزها گوش بچه را مي‌پيچانديم؛ مبادا كه بازيگوشي كند. شيطنت ممنوع. شادي موقوف. كم درس نخواند. مشق عيد فراموش نشود. تابستان بود و فهرست دراز و سياه برنامه‌ها. كه ديگران برايمان نسخه مي‌كردند و مي‌پيچيدند. با آن نام مزخرفش. مي‌گفتند فوق برنامه. كلاس‌هاي فوق برنامه. با افتخار پارچه‌نويسي مي‌كردند و مي‌زدند سر در مدرسه. اين اسم كذايي از كجا آمده بود كه خواب خوش تابستاني را آشفته مي‌كرد. از مدرسه خيلي خوشمان مي‌آمد كه حالا سه ماه تابستان را هم در آغوشش باشيم. مدرسه به نيشمان مي‌خنديد كه فراري در كار نيست و همه راه‌ها به همين جا ختم مي‌شود. مناسك تعطيلات را اينگونه شناختيم. با فوق برنامه نفرين‌شده. يعني باز هم كار و درس. در بر همان پاشنه سابق مي‌چرخيد؛ كه باقي ايام مي‌چرخيد.
وقتي قيد شب شراب را مي‌زنيم، خماري بامداد بيشتر است و زجرآورتر. آش نخورده و دهن سوخته. مگر دل خوش داشتيم كه دوباره به دامن قانون روز برگرديم. سيري چند؟ دوباره روز از نو و روزي از نو. به چه انگيزه‌اي؟ ما كه خالي نشده بوديم. تعطيلات براي همين است. كه خالي‌مان كند تا دوباره جا داشته باشيم و آوار روزمر‌گي را فرو دهيم. تعطيلات رژيم لاغري است. تا دوباره در قفس تنگ و تار كار و بار جا شويم. فربه باشيم؛ نمي‌شود. بايد لاغر كنيم و چاره و زمانش، تعطيلات است. اين كاركرد تعطيلات است. براي همين است كه ما را از نظم روزمره خارج كند. دمي از بار قانون سنگين و آهنين روز رها شويم. بياساييم و انرژي انباشته‌شده را بيرون بريزيم. شياطين دربند را آزاد كنيم. هوا بخورند. افراط كنيم در شنا كردن برخلاف. تا دوباره راحت تن به جريان دهيم. تا دوباره ميل بازگشت به نظم پيشين را بيابيم.
هر مهماني، مهماني خداحافظي است. خداحافظي با مهماني. لشكر ميز و صندلي‌هاي آشفته، تظاهرات ظرف‌هاي كثيف، آشغال، بي‌نظمي، چيني شكسته و ليوان لب‌‌پريده. همه اينها به ما مي‌گويد كه ديگر بس است. قرار نيست هر شب ريخت‌ و ‌پاش شود. همين قدر كافي است. برگرديم به نظم سابق. با ميل و رغبت هم برمي‌گرديم. يك كلام ختم كلام؛ تعطيلات ما را از نظم روزمره خارج مي‌كند؛ اجازه مي‌دهد نفسي تازه كنيم و در ميانه آتش، سيگاري دود كنيم. و با بيهودگي و آشفتگي درونش دوباره آماده‌مان مي‌كند تا به كارزار برگرديم.
مي‌گويند خدا جهان را شش‌روزه آفريد. روز هفتم كار را تعطيل كرد. جهان را به حال خودش گذاشت. گاهي به حال خود رها كردن چيز خوبي است. رها شدن. ول كردن. بهل گذاشتن. كمي بي‌نظمي خوب است. كمي آنتروپي. خدا اجازه داد كه شيطان باشد. تا ابد شيطنت كند. در خميره ما هم اين هست. همان سايه‌اي كه پيوسته با ماست. يونگ مي‌گويد: كمي عبث بودن، بيهوده بودن، شورش كردن، فرياد زدن، به‌هم ريختن، در ما نهفته است. اين همان انسانِ بد بدوي عزيز ماست. از انسان بدوي خويش نترسيم. طردش نكنيم. آواره نشود. هيچ چيز از ما سر نمي‌زند؛ مگر كه پيش از اين در ما بوده باشد. گاهي بيهوده بودن و زيستن، گاهي طغيان فايده دارد. بيهودگي هميشه بيهوده نيست. شيطان بخشي از جهان است و شر بخشي از بازي. نمي‌توان كه بخشي از وجود را حذف كرد. دور ريخت. كَند. هر كه بد خويش را دور بريزد؛ ديگر خوب نيست. خوب خود را دور ريخته است. با هم و درهم‌اند. سوا نمي‌شود كرد. تا شر نباشد، خير نيست. ياد بگيريم. شر بخشي از بازي ما در اين جهان است. بخشي از زيست ما. پس خير است. بايد باشد و هست. پنهانش نكنيم زير طاقچه و لاي گل‌ها. نيازش داريم. بها دهيم. ببينيم. وگرنه خشم مي‌گيرد. مثل آن انسان اوليه باشيم كه براي آتشفشان قرباني مي‌كرد. آتشفشان بايد قدري فوران داشته باشد. به پاي شرمان قرباني كنيم. كمي اجازه هواخوري دهيم. هميشه سفت نبنديمش و سخت. هايدگر از ما مي‌خواهد، گاهي جرعه‌اي آب بنوشيم. از آن سيطره خشن روزمر‌گي رها شويم. از تن و روان خود خجالت نكشيم. دلش مي‌خواهد. گاهي شر بودن هم هنري است. هنري كه كار هر كس نيست. شرمسار نباشيم.
تعطيلات براي كار كردن نيست. كاري كه ديگر روزها مي‌كنيم. روز هنرمندان زيستن است. باقي روزها فرصت هست كه جور ديگر، جور هميشگي، زيست. روز هفتم خدا دست از كار كشيد. عهد عتيق مي‌گويد. چه كرد؟ آرام گرفت و به آنچه آفريده بود نظر كرد. پس تعطيلات روز تامل هم هست. تامل كردن در كار و بار خود و جهان. در بودن خويش و در هستي. انديشيدن به درون و بيرون. ديگر روزها فرصتش نيست. ما البته كه بيهوده نمي‌گذرانيمش. هنرمندانه سپري مي‌كنيم. شعري مي‌خوانيم. كتابي باز مي‌كنيم. به خانواده مي‌رسيم. نقش و نگاري مي‌كشيم. آنچه خود دوست داريم؛ خلق مي‌كنيم. گاه فقط مي‌نشينيم و در انديشه فرو مي‌رويم. اين است؛ زيست هنرمندانه. رابطه‌هامان عوض مي‌شود. آن كسي كه تا ديروز «او» بود؛ مي‌شود «تو». «تو» صدايش مي‌كنيم. ديگر قرار نيست چيزي به «او» بفروشيم و از «او» بخريم. غريبه نيست. با هم هستيم.
پند سعدي فراموش كنيم و اندرز عبيد زاكاني بشنويم كه «نقد امروز غنيمت شمر از دست مده/ کور بختست که انديشه‌ فردا دارد». هر شبي شب شراب نيست. شب عشق. همين امشب را داريم. همه كارها بماند. كاري ديگر بكنيم. به گور خماري بامداد فردا. فردا كه مال ما نيست. جهان يک‌دم و آن‌دم به‌جز از اين دم نيست. شب صحبت غنيمت دانيم و داد خوشدلي بستانيم که مهتابي دل‌افروز است و طرف لاله‌زاري خوش. واي از بامداد خمار از پي شب بي‌شراب. واي.
سون آپ
 سحر طلوعي/ sevenupweekly@yahoo.com
وقتي CNN، رويترز و ديگر خبرگزاري‌ها دقيقه به دقيقه تعداد كشته‌شده‌هاي نظامي و غيرنظامي عراق را اعلام مي‌كنند، در واقع مي‌خواهند به ما اعلام كنند فاجعه‌اي بس بزرگ‌تر از آنچه تصورش را مي‌كنيد درحال رخ دادن است اما راستش را بخواهيد وقتي نگاه من و شما به آمار لحظه‌اي كشتار در عراق مي‌افتد، كمتر ياد فاجعه و حادثه ناگوار مي‌افتيم. تكرار اين اخبار آن حس و واكنش مورد انتظار را از ما گرفته. دست‌كم من اعتراف مي‌كنم از خواندن اين اخبار تكراري و آماري كمتر دچار هيجان مي‌شوم و آنطور كه بايد حس انسان‌دوستي‌ام گل كند، نمي‌كند. اينها را گفتم كه بدانيد آدم‌ها همچنان در عراق و افغانستان قرباني مي‌شوند، هرچند كه روزنامه‌ها مجبور باشند براي جلوگيري از تكرار و براي تغيير ذائقه، خواننده‌هايشان را با موضوعات ديگري سرگرم كنند. باور كنيد اگر تروريست‌ها در لندن اين آشوب بمب‌گذاري و انفجار را به‌وجود نمي‌آوردند، اين هفته از فرط آرامش و سكون مي‌توانست لقب ديازپام بگيرد. نه تعيين كابينه آقاي براون نخست‌وزير تازه‌كار انگليسي‌ها و نه جشن پيوستن دوباره هنگ‌كنگ به چين، هيچ‌كدام نمي‌توانستند نگاه‌ها را بدزدند و گوش‌ها را تيز كنند.
1- انگليس؛
کابينه خانوادگي
اگر قرار بود به كشورهاي خبرساز و پر سر و صدا جايزه بدهند، انگليس اين هفته بي‌شك بي‌رقيب بود و برنده مطلق. مادلين، گوردون براون و كابينه‌اش، مرسدس بمب‌گذاري‌شده، فرودگاه گلاسكو و جيپ كروكي منفجرشده، همه و ‌همه انگليس را به صدر اخبار جهان فرستادند.
نكته اول: يك خانم و آقاي پرتغالي و ايتاليايي ساكن اسپانيا توسط پليس اين كشور دستگير مي‌شوند،‌ چون تصميم گرفته بودند از خانواده مادلين اخاذي كنند. آنها طي يك تماس تلفني به مادر مادلين پيشنهاد مي‌دهند در ازاي پرداخت دو و نيم ميليون پوند، دخترشان را تحويل بگيرند.
نكته دوم: پليس اسپانيا به هنگام دستگيري اخاذان با پيرمردي شصت‌ و يك ساله مواجه مي‌شوند. احتمالاً خانواده كاملو از كمبود توجه و محبت رنج مي‌برده‌اند و با اين نقشه كمي مورد توجه قرار گرفته‌اند و مشكلشان حل شده.
نكته سوم: و اما ربط اين قضايا به انگليس اين است كه مادلين دخترك بريتانيايي است كه در پرتغال گم‌ شده يا بهتر است بگويم دزديده شده و حالا تمام اروپا براي پيدا كردن او بسيج شده.
نكته چهارم: آقاي گوردون براون كليد خانه شماره ده خيابان داونينگ استريت را از بلر گرفت، پله‌ها را بالا رفت و كابينه‌اش را معرفي كرد. كابينه جديد انگليس يك ويژگي‌ بامزه دارد و آن هم اين است كه وزرا با هم نسبت خانوادگي دارند. مثلاً آقاي اد بالز همراه همسرش در كابينه مشغول به كار شده‌اند همين‌طور برادران ميلي ‌بند و...
نكته پنجم: روزنامه گاردين روزنامه معتبري است اما براي نشان‌دادن اين ويژگي بامزه كابينه آقاي براون، عكس عروسي آقاي اد بالز و خانم ويوت كوپر را در صفحه اول خود چاپ مي‌كند! توجه داريد كه روزنامه‌هاي ايراني براي آنكه متانت خود را حفظ كنند، عكس‌هاي مربوط به تشييع جنازه طرف خود را تازه آن هم در صورتي كه فرد مذكور شخصيت‌ سياسي باشد، چاپ مي‌كنند.
2- چين؛
جشن بازگشت
نمي‌دانم چطور ممكن است يك كشور بيش از يك ميليارد نفر جمعيت داشته باشد اما از درگيري‌هاي داخلي در آن خبري منتشر نشود. خب راستش وقتي عراق با نصف نصف جمعيت چين چنين سر و صدايي از درگيري‌هاي قوميتي به راه مي‌اندازد، آدم فكر مي‌كند نكند چيني‌ها كم‌هيجانند يا سردمزاجند و يا هر چيز ديگر. بگذريم، اين روزها چيني‌ها مشغول برگزاري جشن بازگشت هنگ‌كنگ به كشور مادر هستند.
نكته اول: هنگ‌كنگ در سال 1841 جزيي از مستعمرات بريتانياي كبير بود.
نكته دوم: سال 1941 ژاپني‌ها تصميم گرفتند هنگ‌كنگ را مال خود كنند.
نكته سوم: 1997 همه با هم تصميم گرفتند هنگ‌كنگ به چين سپرده شود.
نكته چهارم: خانم مارگارت تاچر، نخست‌وزير پيشين انگليس در بازگشت هنگ‌كنگ به چين نقش پررنگي داشته. آنقدر كه همين امسال در سن هشتادسالگي مصاحبه كرده و گفته: «اگر زمان دوباره تكرار مي‌شد، هرگز هنگ‌كنگ را به چين نمي‌دادم!»
نكته پنجم: احتمالاً هنگ‌كنگي‌‌ها و حتماً چيني‌ها خوشحال هستند كه زمان به عقب برنمي‌گردد.
3- امريكا؛
پارک براي ايرانيها
از تصوير و خبر مربوط به عقاب سرسفيد گرفته تا تصاوير خانم پاريس هيلتون و آتش‌سوزي‌هاي بي‌امان ليك تاهو در كاليفرنيا و البته مسافران سرگردان متروي خراب نيويورك مي‌شود در مطبوعات اين هفته امريكا سراغ گرفت و البته همراه با يك اتفاق بامزه براي ايراني‌ها. نه! موضوع هيچ ربطي به گورستان وست‌وود مورچوري و اين قضايا ندارد.
نكته اول: متخصصان محيط‌زيست در امريكا توانسته‌اند جمعيت عقاب سرسفيد در اين كشور را به حد مطلوب برسانند و از اين رو نام اينگونه كمياب از ليست پرندگان در حال انقراض خارج شد.
نكته دوم: تصوير عقاب سرسفيد از آن رو به عكس‌يك روزنامه‌هاي امريكا تبديل مي‌شود كه نماد ملي امريكا است و براي شهروندان امريكايي اهميت فوق‌العاده دارد.
نكته سوم: ما حتي نمي‌دانيم آخرين بار ببر مازندران   يا شير ايراني را چه زماني و چه سالي ديده‌ايم.
نكته چهارم: بالاخره پس از كلي سر و صدا و جنجال پاريس هيلتون حكم عفو گرفت و آزاد شد اما تا مدت‌ها يادش مي‌ماند زماني كه تعادل رواني ندارد، نبايد پشت فرمان ماشينش بنشيند و براند. دختر هتلدار مشهور جهان پس از آزادي به استوديوي CNN در لس‌آنجلس رفت و به سوال‌هاي لري‌كينگ جواب داد.
نكته پنجم: روزنامه معتبر واشنگتن‌پست عكسي از روش پيك‌نيك رفتن ايراني‌ها را به عنوان عكس‌يك خود انتخاب مي‌كند! روي چمن نشستن، لم‌دادن و خوابيدن ايراني‌ها در پارك‌هاي امريكا، آنها را وادار كرده تا بخشي از پارك‌ها را به اين منظور اختصاص دهند.
نكته ششم: امريكايي‌ها معتقدند بايد به چمن احترام گذاشت و روي آن راه نرفت يا...
4- روسيه- ونزوئلا؛
پوتين وچاوس؟
سفر شرقي هوگو چاوس، رئيس‌جمهور ونزوئلا به روسيه، نام هر دو كشور را سر زبان‌ها انداخت. او آمده بود تا درباره انرژي هسته‌اي ايران و اينكه اين موضوع حق مسلم ايراني‌ها است با مستاجر كرملين حرف بزند. شعارهاي ضدامپرياليستي بدهد، پوتين را به‌خاطر مواضع ضدامريكايي‌اش بستايد و... دست آخر به واشنگتن پيام داد تجهيزات دفاعي ونزوئلا حرف ندارد و بوش در صورت حمله جواب دندان‌شكني خواهد گرفت.
نكته اول: طي دو سال اخير هوگو چاوس از روسيه چيزي حدود سه ميليارد دلار خريد كرده است. خاويار؟ نه تجهيزات نظامي و دفاعي.
نكته دوم: در همين سفر اخير هم آقاي چاوس شش زيردريايي و پدافند هوايي با خود به كاراكاس مي‌برد.
نكته سوم: يكي از نمايندگان روسيه به نام آقاي ولاديمير زيرنوسكي به چاوس گفت: «شما بهترين رئيس‌جمهور روي كره زمين هستيد!»
نكته چهارم: پوتين نشنيده گرفت.
5- فرانسه؛
دست آدام اسميت
ساركوزي به تنهايي مي‌تواند جور همه بي‌خبري‌ها را به دوش بكشد البته به شرطي كه تروريست‌ها بگذارند و كمي به خودشان استراحت بدهند. او در ژست گرفتن و شو دادن، دست همه چپ‌هاي عالم را از پشت بسته. اين بار اما هيچ شويي در كار نيست. آقاي رئيس‌جمهور جداً تصميم‌گرفته دولت فرانسه را به احترام آدام اسميت، اقتصاددان اسكاتلندي، كوچك كند.
نكته اول: اقتصاد آزاد آرزوي اسميت بود و حالا ساركوزي در فرانسه پرچمدارش شده.
نكته دوم: ايده استقلال مالي دانشگاه‌هايي كه سال‌ها از جيب دولت خورده‌اند، حالا آنها را به تكاپو واداشته. دانشگاه‌هايي كه همچنان با يك هيات‌مديره نسبتاً دولتي اداره مي‌شوند اما بايد هزينه‌هايشان را از اين پس خودشان تامين كنند.
نكته سوم: ليبراسيون واضح و روشن از ساركوزي درخواست تجديدنظر مي‌كند كه البته اصلاً جاي تعجب ندارد. چپ‌ها سايه راست‌ها را با تير مي‌زنند. ليبراسيون هم همينطور. اما وقتي فيگاروي محافظه‌كار هم در پرده و با نيش و كنايه اقدام دولت را نقد مي‌كند يعني ساركوزي كار سختي پيش رو دارد.
6- هند؛
عروسکِشان
سيل اخير هند و پاكستان بيش از پانصد كشته به جا گذاشت و بسياري را آواره كرد. اما روزنامه‌هاي هند گرچه سعي داشتند اخبار و عكس‌هاي اين حوادث هولناك و غم‌انگيز را منعكس كنند اما از بازتاب نكات جالب بازنمي‌ماندند و فكر نمي‌كردند مثلاً چاپ مراسم «عروس‌كِشان» در خيابان‌هاي سيل‌گرفته و پر از آب بمبئي، مي‌تواند باعث دلخوري خانواده‌هاي عزادار و آواره شود. در اين ميان حتي روبوسي دو ستاره سينمايي هند هم مي‌تواند خبرساز شود و عكسش در صفحه اول روزنامه جاي بگيرد.
نكته اول: فراموش نكنيد هندي‌ها به تناسخ و زندگي دوباره اعتقاد قرص و محكمي دارند. به همين خاطر وقتي دچار مصيبتي مي‌شوند، كمتر اعتراض مي‌كنند چون مي‌ترسند در زندگي دوباره‌شان موقعيتي بدتر نصيبشان شود.
نكته دوم: وقتي عكس خوش و بش آميتا باچان و راجينكانث در ميان هياهوي سيل و كشته شدن هندي‌ها مي‌تواند عكس‌يك روزنامه هندي شود يعني حالا شايد كشته‌شدن چيزي حدود سيصد نفر براي كشوري كه جمعيتش از مرز يك ميليارد نفر گذشته، خيلي به چشم نيايد.
7- چهره هفته:
يک برنجخوار
گوردون براون حتي با اينكه يك كابينه خانوادگي بامزه تشكيل داده، هرگز به عنوان چهره هفته ما انتخاب نمي‌شود مگر وقتي كه يك فكري براي آن شكم برآمده‌اش بكند. آن اظهارنظر شگفت‌انگيز نماينده پارلمان روسيه را هم مي‌توان ناديده گرفت؛ پرواضح است كه چاوس بهترين رئيس‌جمهور روي كره زمين نيست. سازمان پارك‌هاي امريكا البته كار بامزه‌اي كرده كه بخشي از چمن‌هاي پارك‌هايش را به فرهنگ روي چمن‌نشيني ايراني‌ها اختصاص داده اما مي‌دانيد چهره ما اين هفته، رئيس‌جمهور كره‌شمالي، آقاي كيم ايل است.
او طي مذاكراتي كه با نماينده‌هاي كشورهاي 1+ 5 داشته، تصميم گرفته دست از فعاليت‌هاي مشكوك هسته‌اي‌اش بردارد و در مقابل كره جنوبي به اين كشور منزوي برنج بفروشد. سال گذشته آقاي ايل به مناسبت تولد شصت و سه سالگي‌اش، ساكنان پيونگ‌يانگ را به يك وعده غذاي بيشتر مهمان كرد! كره شمالي فقير است و تمام راه‌هاي ارتباطي‌اش با اقتصاد جهان بسته. آنها از زماني كه به آزمايش موشك هسته‌اي پرداختند، منزوي شدند و حالا در ازاي عقب‌نشيني، برنج دريافت مي‌كنند.
بوي گندم مال تو؛ هر چي که دارم مال تو
 آرش خوشخو/ arash7980@yahoo.com
اشاره سردبير:
پيش‌بيني آرش خوشخو درست از آب درآمد. هفته گذشته خودش گفته بود كه وارد چه وادي خطرناكي دارد مي‌شود... حجم نامه‌ها و ايميل‌هاي عصباني در مخالفت با خوشخو- و احتمالاً در دفاع از تاريخ سرزمين آباء و اجداديمان- را اگر شما هم مي‌ديديد نگران مي‌شديد. بحث مخالفت نيست كه اصلاً كافه جايي است براي بحث و جدل و از موضع خود دفاع كردن. همه آنها كه با اشاره به كتاب و تاريخ با نويسنده حكايت‌هاي غيراخلاقي مخالفت كرده بودند، دستشان درد نكند و خدا عمرشان دهد كه به طريق انساني وارد بحث شدند. اما نمي‌دانم چرا گروهي با شمشير كه نه، با زبان‌‌آخته و با رجوع به منطق بي‌منطق ناسزا و بد و بي‌راه و حرف‌هاي زشت از پادشاهان آريايي سرزمين خويش دفاع كردند... گفت خود پيداست از زانوي تو....
***
حكايت اول
[...]
 
حكايت دوم
1 -همان‌طور كه فكر مي‌كردم، مطلب هفته پيش با واكنش شديد پان ايرانيست‌هاي محترم روبه‌رو شد كه مرا به مجموعه‌اي از القاب مفتخر ساختند. اما حالا بيش از هفته قبل معتقدم كه بخشي از اين روحيه ستايش از ايران باستان و پادشاهان از نوعي نژادپرستي پنهان ريشه گرفته. معترضين عموماً دلباخته تصاوير موهومي‌ هستند كه از پادشاهان براي خود ساخته‌اند. جذبه فاشيستي قدرت و نژاد آنها را با خود مي‌برد و عشقشان به تمدن بيشتر به يك بهانه شبيه است.
2 - شايد نوع نوشتار من اين برداشت را ايجاد كرده كه متن بر پايه اطلاعات عوامانه تهيه شده است. عوامي‌گري مي‌تواند نسبي باشد و من آماده بودم كه اگر مضمون جوابيه‌ها و اعتراض‌ها مستدل و منطقي باشند، يوغ عوامي‌گري را بر گردن اندازم و دست‌ها را بالا ببرم. اما عموم پاسخ‌ها مملو بود از ستايش مبالغه‌آميز از شاهان باستان و شكوه اهورايي و نژاد پاك آريايي و غرور تاريخي و از اينگونه موارد. شايد بيش از صد بيت از اشعار بي‌نظير فردوسي برايم ايميل شد تا پند بگيرم و شكوه باستاني ايران را گردن بگيرم. و البته در كنار اين صد بيت، هزاران بيت دشنام و ناسزا نيز عايد من شد. اسم كوچكم (آرش) بهانه‌اي شد براي بسياري تا نام آن پهلوان باستان را به رخ من قدرناشناس بكشند.
3 - تمدن غني ايران باستان را كسي نمي‌تواند انكار كند. آن مطلب نه در مورد تمدن ايران كه درباره روحيه شووينيستي است كه در پس اين ستايش از پادشاهان باستان امپراتوري ايران شكل گرفته است. و از آنان ابرمرداني نيكدل و مهربان و فرهيخته ترسيم مي‌كنند. در مورد فضايل كورش هم هفته قبل اشاره كردم. او احتمالاً بزرگ‌ترين و بهترين پادشاه تاريخ ايران است. اما در مورد آن مسائل ديگر كه در هفته قبل به آنها اشاره كردم و به عنوان يك متعصب، تاب شنيدن آن را نداريد و براي دور ساختن اتهام كتره‌اي حرف زدن از خود به چند مورد اشاره مي‌كنم.
4 - جلد اول تاريخ تمدن صفحه 409 پاراگراف سوم و پس از يك صفحه شرح فضايل كورش آمده است: «نقص بزرگي كه بر خلق و خوي كورش لكه‌اي باقي گذاشته، آن بود كه گاه بي‌حساب قساوت و بي‌رحمي داشته است.»
 در صفحه 411 همان كتاب آمده است: «...داريوش چون پس از محاصره طولاني بر شهر بابل دست يافت، فرمان داد كه سه‌هزار نفر از بزرگان آن را به دار بياويزند.»
در صفحه 419 همان كتاب شرح مبسوطي از «مجازات‌هاي وحشيانه» ايراني‌ها آمده است. به‌خصوص شكنجه‌اي به نام «دو كرجي» كه مورخ ما مي‌نويسد: حتي عقل هم نمي‌تواند اين حجم سنگدلي را باور كند. اين مجازات اينگونه است كه گردن فرد خاطي را بين دو تخته مي‌بستند و او را در آب مي‌انداختند. سر و گردن بيرون آب، بقيه بدن داخل آب. بعد به محكوم به‌اجبار غذا مي‌خوراندند. نه به خاطر انديشه‌هاي انسان‌دوستانه. نه، به خاطر آنكه جريان دفع غذا در آب انجام گيرد و عفونت و كثافت مجرم را در بر بگيرد. بعد بر روي سر مجرم شيره و عسل مي‌مالند و مي‌گذارند اين معجون در زير اشعه تند آفتاب و مساعدت حشرات و باكتري‌ها فرآيند خود را طي كند. مجرم محترم اينگونه طي پانزده تا هفده روز متلاشي مي‌شد، تباه مي‌شد، در حالي‌كه حشرات و جانوران ذره‌ذره او را مي‌خوردند. ويل‌ دورانت در ذيل توصيف نبوغ ايرانيان در شكنجه نوشته است: «بعضي از اين مجازات‌هاي وحشيانه را تركاني كه بعد‌ها بر سرزمين ايران مسلط شدند، به ميراث بردند و به عنوان ميراث براي تمام بشريت بر جاي گذاشتند.»
در صفحات متعاقب نيز ويل دورانت به‌كرات از وحشيگري پنهان در بعضي قوانين ايرانيان سخن گفته است.
در كتاب «بين‌النهرين باستان» نوشته دان ناردو در صفحه 95 آمده است: داريوش پس از تسلط دوباره بر بابل يكي از اشراف بابلي را اينگونه مجازات كرد، آن هم به خاطر عبرت ديگران: بيني، گوش‌ها و زبانش را بريدند، چشم‌هايش را درآوردند و سپس زنده به صلابه‌اش كشيدند و آويزان كردند.
در كتاب امپراتوري اسلامي ‌نوشته فيليس گورزين در صفحه 65 آمده است: «خلفاي عباسي عناصر ديگري را نيز از روش حكومتي ايرانيان وام گرفته بودند. از جمله حضور هميشگي ميرغضب تا گردن هر ملاقات‌كننده‌اي را كه خاطر خليفه را مكدر مي‌كرد بزند.... عباسيان همچنين براي نخستين‌بار در تاريخ عرب اعمال شكنجه زندانيان را از ايرانيان اخذ و معمول داشتند و اتاق‌هاي شكنجه زيرزميني بنا كردند.»
در مورد عطش كشورگشايي شاهان هخامنشي كه نيازي به فكت آوردن نيست. و ديگر از ديوانگاني مثل كمبوجيه نخواهيد برايتان نقل كنم. تازه اين داستان شاهان عموماً خوشنام هخامنشي است. دوران سياه ساساني كه ديگر جاي خود دارد.
اين‌ها بخشي از مستندات تاريخي‌اند. به تمدن ايراني فخر بفروشيم اما موهومات و تخيلات نژادپرستانه را دور بيندازيم. با تاريخ شوخي نكنيم.
هفت روز تا دهمين جشن دنياي تصوير
ظرفيت‌ها و ظرافت‌هاي سينما
 امير پوريا/ amirpouria@gmail.com
1 درست يك هفته تا شب برگزاري دهمين دوره مراسم سينمايي/ تلويزيوني مجله دنياي تصوير باقي مانده. به عنوان يكي از داوران اين تنها جشن بخش خصوصي كه ضمناً كانديداها و برنده‌هايش توسط جمعي از منتقدان انتخاب مي‌شود، مي‌خواهم جسارتاً امروز برخي از ظرفيت‌هاي جامعه فعال عرصه‌هاي نمايشي و رسانه‌اي‌مان را در برخورد با اين جشن، زير ميكروسكوپ ثابت اين صفحه «كافه‌‌شرق» ببرم.
 جشن دنياي تصوير نه مثل جشنواره فجر، دولتي است و نه مثل جشن خانه سينما، متعلق به صنف و تحت حمايت و هدايت مستقيم وزارت ارشاد. منتهاي احترام به خود هنر و رعايت و اجراي آنچه كه آداب هر جشني است، تقريباً هيچ ملاحظات بيروني و تحميلي را هيچ‌وقت در نظر نمي‌گيرد. بدهكار كسي و جايي نيست مگر بدهكار خود سينما و ارزش‌هاي بنياديني كه در آن جاري است يا مي‌تواند جاري شود. يك تماشاگر خوره پي‌گير كه احياناً خوش‌شانس هم باشد و بتواند در طول يك سال در هر سه مراسم جشنواره فجر، جشن خانه سينما و جشن دنياي تصوير حاضر شود، به‌روشني مي‌بيند كه آدم‌ها به دليل نداشتن نگراني‌هاي رسمي و قراردادي، اينجا بيشتر خودشان‌اند، راست‌تر مي‌گويند و حتي صميمي‌ترند. در چند دوره از آن دو مراسم دولتي و صنفي، حضور انبوه سينماگراني را كه نه‌تنها كانديدا و برنده نيستند، بلكه حتي فيلم هم در آن سال ندارند، به خاطر داريد؟ البته كه عده‌اي هستند و حاضرند؛ اما راحتي و گستردگي حضورشان، به‌ويژه در سه، چهار سال اخير، نصفِ نصفِ آنچه در مراسم دنياي تصوير به چشم مي‌خورد، نيست.
تا اينجا به نظر مي‌رسد همه با هم آشتي‌اند. اما مشكل اين است كه ما اساساً براي هم‌سويي با فرهنگ جشن و آداب مدرن آن در حيطه امروزي مشخصي چون سينما، بار نيامده‌ايم. حتي در ابعاد اكتسابي هم نمي‌خواهيم يا نمي‌توانيم با ديدن شوخي‌هاي هر افتتاحيه و اختتاميه هر فستيوال بزرگ دنيا يا مراسم سالانه اسكار، ظرفيت‌هاي شوخي كردن و شوخي شنيدن را در خودمان پديد آوريم يا افزايش دهيم. شايد هم به‌قدر كافي زبان نمي‌دانيم يا اينكه موقع ديدن هر دوره مراسم اسكار كه بعيد مي‌دانم هر آدم سينمايي كوچك و بزرگي سري به پخش زنده يا نسخه ضبط‌شده آن نزند، اصلاً گوشمان متوجه شوخي‌هاي آدم‌ها با همديگر و شوخي‌هاي مجري با آدم‌ها نيست و فقط چشممان به اين است كه ببينيم فلاني چي پوشيده و آن يكي كنار كي نشسته؛ كه البته اين هم در جاي خودش جاذبه‌اي طبيعي دارد.
 اگر موقع ديدن مراسم آكادمي در سالي كه «عزيز ميليون دلاري» اسكارهاي اصلي را گرفت، مي‌شنيديم كه بابت سن بالاي كلينت ايستوود (آن موقع، آستانه هشتادسالگي)، مجري مراسم اين شوخي را مطرح مي‌كند كه ما فكر مي‌كرديم ايستوود سال‌هاست مرده، اما سُر و مُر و گنده اينجا نشسته و كانديدا هم شده، شايد مي‌فهميديم كه شوخي با سن و سال آدم‌ها يا حتي ويژگي‌هاي فيزيكي‌شان روي سن مراسم، نه توهين است و نه تمسخر. برجسته كردن يك ويژگي آن آدم است كه به قول شخصيت شون مگوآير (رابين ويليامز) در فيلم درخشان «ويل هانتينگ خوب» (گاس ون‌سنت)، مي‌تواند هويت آن آدم محسوب شود. تازه، اگر بهتان بگويم كه در ادامه آن شوخي با كهنسالي ايستوود، مجري با اجراي حالت بهت‌زده، اين شوخي را طرح كرد كه حالا كجايش را ديده‌ايد، مادر كلينت ايستوود هم هنوز زنده است و پشت سر پسرش نشسته و منتظر موفقيت اوست، و ازتان بخواهم كه تصور كنيد اين شوخي در جشني در ايران با يك بازيگر يا فيلمساز پا به سن گذاشته مطرح شود، چه مي‌كنيد؟! حتي تصور اينكه چه جنجالي به‌پا مي‌شود و چقدر دلخوري پيش مي‌آيد و چه احساس مورد اهانت واقع شدن عميقي به طرف دست مي‌دهد، ترسناك است! وقتي شوخي ساده دو همكار قديمي در جشن پارسال دنياي تصوير، آن همه مدت دلخوري و پس‌لرزه به جاي گذاشت، ديگر چه انتظاري است كه ظرفيت آن شوخي‌هاي ظريف اسكاري، نزد سينماگر ايراني يافت شود؟
اين ارجاع به اسكار فقط يك نمونه بود كه حتماً با طبع و فرهنگ خشك و شوخي‌ناپذير «ايروني» -پديده‌اي كه در اين صفحه ميكروسكوپ خصوصي با آسيب‌شناسي‌اش زياد سر و كار داشته‌ايم و خواهيم داشت- ناهمخوان است. اين را قبول دارم كه جنس شوخي و نوع طرح آن، حتماً مي‌تواند مضموني تلخ را به طنزي دوست‌داشتني و برنخوردني بدل كند. اما دانستن آداب جشن، منهاي بحث احترام و ارج نهادن و سپاس گفتن، شوخي‌فهمي و شوخي‌پذيري را هم در دل خود دارد. همان‌طور كه هر بار در جشن دنياي تصوير اهداكننده جايزه‌اي بوده‌ام، با برنده يا با جماعت نسوان يا با خود منتقدان يا با كل حضار شوخي كرده‌ام، بهتان قول مي‌دهم اگر زماني و به هر عنواني در همين مراسم جايزه‌اي گرفتم، راحت و بي‌نگراني، با كچلي روزافزون و تابناك خودم شوخي كنم!   
2 نام تنديسي كه در جشن دنياي تصوير به بهترين‌هاي يك سال اكران سينما و پخش يك سال تلويزيون اهدا مي‌شود، «تنديس حافظ» است. اولين جايزه محافل فرهنگي كشور است كه نام حافظ را بر خود دارد و اين مي‌تواند بر شأن و شايستگي‌اش بيفزايد. جشن هم توسط عضوي از خانواده مطبوعات برپا مي‌شود. موضوع و محورش هم سينما و تلويزيون است كه به‌قدر كافي و بيش از هر اتفاق هنري ديگري، مخاطب و بازتاب دارد. با اين اوصاف، بي‌توجهي بسياري از رسانه‌ها و نشريات و روزنامه‌ها در قبال اين جشن، چه دليلي مي‌تواند داشته باشد؟ انعكاس خبر خنثي و بي‌خواننده‌اي مثل فلان نمايشگاه نگارگري سنتي در كلكته هندوستان يا اينكه مثلاً فلان فيلم امريكايي در صدر جدول فروش هفتگي جايش را به آن يكي داد، واقعاً جذاب‌تر، مهم‌تر يا شيرين‌تر از خبر كانديداها يا چگونگي برگزاري جشني در اين ابعاد و در همين دور و اطراف است؟!
كم‌اعتنايي بعضي از جرايد را با احتساب حسادت‌هاي جاري كه سال‌هاست داريم در فضاي آلوده‌اش تنفس و بر اثر آن سرفه مي‌كنيم، طبيعي يا دست‌كم گريزناپذير مي‌گيريم. اما با بي‌توجهي‌هاي خود سينماگران كه در اين گردهمايي سالانه ذي‌نفع‌اند، چه كنيم؟ اين جشني است كه خيلي‌ها تنها جايزه‌شان را در طول اين سال‌ها، از آن گرفته‌اند. گلشيفته فراهاني با «اشك سرما»، اكبر زنجانپور با «ولايت عشق»، آتيلا پسياني با «دو زن»، كتايون رياحي با «اين زن حرف نمي‌زند»، جمشيد هاشم‌پور با «هيوا» و «مسافر ري»، امين تارخ با «معصوميت از دست رفته» و امين حيايي با «دختر ايروني» و ناصر طهماسب با عمر پربار گويندگي‌اش، فقط همين‌جا روي سن رفتند. كار درخشان فرهاد صبا با نورهاي كم و ميزانسن‌هاي پيچيده و دوربين موقرش در «كاغذ بي‌خط»، فقط اينجا ديده شد. مهران مديري و مهدي فخيم‌زاده به غير از انبوه ستايش‌هاي مردمي، توجهات اهالي فرهنگ به كارشان را فقط اينجا شاهد بودند. اينجا بود كه براي جايزه دادن به قبادي يا كانديدا كردن «مكس»، نه نگران انتساب به مخالف‌خواني و سياه‌نمايي بود و نه از فرط تظاهرات روشنفكر‌نمايانه، از آن سوي بام مي‌افتاد تا خداي ناكرده، فيلم ظاهراً تجاري اما ايده‌دار و خوش‌فكري مثل «مكس» را ناديده بگيرد.
به اين ترتيب، برايم حيرت‌انگيز و حتي خنده‌آور است كه سينماگر ايراني در زندگينامه و كارنامه هنري‌اش، كانديداتوري جشنواره فجر را ذكر مي‌كند اما دريافت تنديس حافظ - با اين نام معتبرش- را لازم به اشاره نمي‌داند! اين نكته جالب و «ايروني» و تناقض‌آميزي است كه بيست و چند سال در باب دولتي بودن و دستوري بودن و دستورالعملي بودن جشنواره فجر و جشنواره كودك و جشنواره‌هاي موضوعي استاني و غيره غر و لند مي‌كنيم؛ اما همچنان آنقدر دولتي‌زده و رسميت‌گراييم كه انتظار گوشه‌چشمي از سوي اين جشنواره‌هاي دولتي را مي‌كشيم و يادمان مي‌رود به جايزه‌اي كه در اين جشن با اين جزئيات‌پردازي مشهود در داوري‌اش گرفته‌ايم، اشاره كنيم! در تبليغات فيلم‌هايي كه در هر جشنواره‌اي در غرب يا شرق دنيا، «جايزه منتقدين» را گرفته‌اند، تاكيد ويژه‌اي روي اين اعتبار و افتخار فيلم صورت مي‌گيرد. اما اينجا كمتر كسي پيدا مي‌شود كه «حال خوب» شب مراسم دنياي تصوير و جايزه حافظ گرفتنش را بعداً و در مصاحبه‌ها و رزومه‌هايش به ياد بياورد. دليلش هم همان دولتي‌زدگي است و بس. مهدي فخيم‌زاده جزء استثناهاست كه يك سال در مراسم شامي كه دو سه شب بعد از جشن داشتيم، داشت تلفني به كسي مي‌گفت: «مي‌دوني الان من كجام؟ تو يه مراسمي كه واسه سريالم جايزه گرفتم. نه از اين جايزه‌هاي فرمايشي و الكي‌ها؛ جايزه از منتقدها گرفتم.»
3 چند سالي است كه در اين جشن، به تلويزيون و مجموعه‌هايش هم توجه مي‌شود و جالب‌تر آنكه اين مسير، سال به سال با دقت در پاره‌اي جزئيات و شاخه‌ها، دقيق‌تر شده: از تفكيك جوايز بازيگران سريال‌هاي كمدي و درام تا اضافه كردن عنوان «چهره تلويزيوني» به دليل و به منظور گسترش برنامه‌هاي گفت‌وگو محور/ Talk Show در تلويزيون تا اين نكته كه امسال براي دومين ‌بار به بهترين ترانه اجراشده و به‌كار‌رفته در فيلم‌هاي سينمايي و مجموعه‌هاي تلويزيوني، جايزه تعلق مي‌گيرد.
در ادامه آن رسميت‌زدگي‌هاي غريبي كه نام بردم، بايد كل نهاد عريض و طويل تلويزيون را نيز نام و زير ميكروسكوپ ببرم. واقعاً چطور ممكن است اين همه مراكز تحقيقات و ادارات پژوهشي و بخش‌هاي روابط عمومي، حواسشان به اين نباشد كه براي اعتبار و جايگاه و شأن سازمان صدا و سيما و برنامه‌هايش، خوب و چه بسا خارق‌العاده است كه بگويد و خبر بدهد و شلوغش كند كه‌ اي جماعت، يك جايي كه هيچ وابستگي دولتي    ندارد و جمعي منتقد داورش هستند، به تلويزيون قدر مي‌گذارد و جايزه‌اي موسوم به حافظ مي‌دهد. به خصوص در
شرايطي كه با ِاعراض عبدالله گيويان از سازمان و سفر رضايي يزدي و مهاجرت مجيد بسطامي عزيز - برگزاركنندگان چهار دوره جشنواره سيما كه از آخرينش چهار سال مي‌گذرد- بعيد يا محال به نظر مي‌رسد كه تلويزيون حتي خودش هم بتواند بار ديگر برگزيدگان سالانه يا دوسالانه‌اش را معرفي و از آنها تقدير كند. و اگر هم چنين كند، ناگفته پيداست كه جايزه آن جشن يا جشنواره فرضي به لحاظ بار تبليغاتي مثبت و ارزشي كه در جايزه گرفتن از ديگران، از خارج از تلويزيون نهفته است، با جايزه‌هاي تلويزيوني دنياي تصوير قابل قياس نخواهد بود.
 اگر معاونت سيما به فكر ارج و اعتبار فرهنگي خودش بود، نه‌تنها حضور و همراهي‌اش را اعلام مي‌كرد و به جوايز بخش تلويزيون مراسم دنياي تصوير رونق بيشتري مي‌داد، بلكه حتي كل جشن يا دست‌كم بخش تلويزيوني‌اش را پخش مي‌كرد. اما حالا اگر در جايي جز اخبار شصت‌ثانيه‌اي، حتي خبر برگزاري - و نه فهرست برندگان جوايز حافظ- را شنيديد، سلام مرا به خودتان برسانيد!
4 شايد مردم به‌ندرت اين واقعيت ناخوشايند را بدانند كه در نود درصد از مواردي كه در جشن‌ها و جشنواره‌ها و مجامع مختلف فرهنگي و هنري و علمي كشورمان جايزه و تقديرنامه و غيره اهدا مي‌شود، شخص برنده از مدت‌ها پيش از اجراي مراسم، از اينكه قرار است روي سن برود، باخبر است. در واقع در جشن‌هاي سينمايي ايران در ده، پانزده سال اخير كه بنده در جريانشان بوده‌ام، عملاً هيجاني در هنگام برپايي مراسم وجود ندارد و همه از نتايج خبر دارند، مگر مهمانان و مردم. اينكه همين پارسال و اندكي پيش از برگزاري جشن خانه سينما، منوچهر محمدي تهيه‌كننده و مرحوم رسول ملاقلي‌پور كارگردان، فيلم «ميم مثل مادر» را با آن همه كانديداتوري در رشته‌هاي مختلف، از شركت در جشن بيرون كشيدند، صرفاً و دقيقاً به همين برمي‌گشت كه خبر داشتند فيلم جز در يك رشته فني، هيچ جايزه ديگري نمي‌گيرد و آرا طوري است كه حتي گلشيفته فراهاني هم جايزه بازيگري را به هديه تهراني براي «چهارشنبه‌سوري» مي‌بازد. به همين دليل، يكهو قاعده بازي را به هم زدند و گفتند فيلم را در داوري قرار نمي‌دهيم.
حتي مي‌توانم به شما فهرستي بدهم از انبوه بسيار پرشمار فيلمسازان و سينماگراني كه مي‌پرسند و پي مي‌گيرند تا بدانند اولاً كانديدا شده‌اند يا نه؛ و بعد كه كانديداها اعلام شد (مثل حالا كه ده روزي است همه‌تان كانديداها را مي‌دانيد يا دست‌كم چاپ شده و تقصير خودتان است كه نخوانده‌ايد!)، اجداد ما را پيش چشممان مي‌آورند تا پيش از جشن، بهشان بگوييم كه آيا برنده هستند يا نه. حتي به‌صراحت مي‌گويند كه اگر برنده نيستيم، خب بگوييد كه بيهوده به مراسم نياييم! ولي فهرست اين افراد را نمي‌دهم؛ چون ممكن است در اثر رفتار عقده‌گشايانه آنها در اين باب كه «فقط وقتي مي‌آييم كه بنا باشد روي سن برويم و جايزه بگيريم»، خيلي از سينماگران مورد علاقه‌تان از چشمتان بيفتند.
 ولي در عوض، چند مثال از ظرفيت‌هاي حرفه‌اي و فردي درست برخي سينماگران طي دوره‌هاي مختلف جشن دنياي تصوير در ذهن دارم كه شايد در الگوي جهاني و وقتي هر جايزه‌اي توام با «سورپريز» باقي مي‌ماند، اصلاً نكته مهمي نباشد؛ اما در ابعاد ظرفيت‌هاي فردي اهالي سينماي ايران، قابل اشاره و حتي ستودني است. چند سال پيش كه سريال «پاورچين» چه به عنوان پديده‌اي اجتماعي و چه در جايگاه يك مجموعه طنز، به اتفاقي عظيم بدل شده بود، اين دغدغه در گروه داوري وجود داشت كه بالاخره جايزه بازيگري را به جواد رضويان براي نقش داود/داونه بدهيم يا به خود مهران مديري براي نقش فرهاد/ پدر فرهاد؟ داوري آن سال كه به منظور كشيده نشدن به شب هنگام، حدود ساعت دو، سه بعدازظهر شروع شد، سرانجام آنقدر با بحث و مذاكره و متقاعد كردن هم همراه بود كه با كله و پاچه ساعت چهار صبح به پايان رسيد (چنين داوري‌اي را در كدام نمونه وطني ديگري سراغ داريد؟) و در مورد بازيگر طنز تلويزيوني، رأي به مديري داده شد. اما نكته جالب اين بود كه جواد رضويان به عنوان رقيب و مدعي دوم كسب جايزه، نه‌تنها در خود مراسم حاضر شد، بلكه حتي در مهماني شام بعد از آن هم با لبخند هميشگي‌اش گوشه‌اي نشسته بود. وقتي به سراغش رفتم و گفتم اغلب «ايروني‌ها» اگر مثل او فقط كانديدا باشند، اصلاً به جشن نمي‌آيند، حيرت كرد و مدام مي‌پرسيد آخر چرا؟ كه چي؟ و ظرفيت همه را با آرامش، بي‌عقدگي و سلامت نگاه بي‌حسد خودش مقايسه مي‌كرد.
سالي را به ياد مي‌آورم كه پرويز پرستويي نه براي فيلم «ديوانه‌اي از قفس پريد» و نه براي سريال «خاك سرخ»، كانديداي ما نبود. نمي‌خواستيم بازيگر بزرگي را با كارهاي - به نظر ما- متوسطش، بستاييم يا حتي به عنوان كانديدا، او را «ببينيم». اما خود او كه طبق آن عادات ايروني بايد دلخور و دلگير مي‌شد، نه‌تنها به جشن آمد، بلكه روي سن هم رفت و اولين جايزه جشن آن سال را هم اهدا كرد. سالي ديگر، از رضا كيانيان نسخه ضبط‌شده قطعاتي از بازي‌اش در يكي، دو فيلم و سريال مختلف را گرفته بوديم و او به‌گونه‌اي طبيعي، گمان مي‌كرد كه يكي از جوايز بازيگري را خواهد گرفت. اما او برنده جايزه ويژه هيات داوران در آن سال بود و بايد تا اواخر جشن، منتظر مي‌ماند. خب، فكرش را بكنيد؛ خودش كه اين را نمي‌دانست. اگر با تمام شدن و تقسيم كامل همه جوايز بازيگري، به اين نتيجه مي‌رسيد كه داوران اول او را برگزيده‌اند و حالا تصميم گرفته‌اند راي عوض كنند و او اصلاً برگزيده نشده، لابد همان دم از سالن بيرون مي‌رفت و قهر مي‌كرد و موقع صدا زدن نامش به عنوان برنده جايزه ويژه، اصلاً در سالن نبود و ميزانسن جشن يعني حضور تك‌تك برنده‌ها بر روي سن، در سالن حاكم نمي‌شد كه هيچ، اتهامات سفارشي ديگري هم بر پيكر مراسم وارد مي‌شد.
اينها به گفته خودشان، كار غريب و عجيبي نمي‌كنند؛ فقط حرفه‌اي‌اند و آداب جشن را كه حضور همگان است، خوب مي‌دانند و قواعد بازي را رعايت مي‌كنند. اين را مي‌دانند كه اسكورسيزي و اسپيلبرگ و آلفرد هيچكاك، بارها و بارها در اسكار حاضر و نشسته بودند ولي هيچ جايزه‌اي دريافت نكردند. در چنين جشني، بودن سينماگر فعال و عالم، به تنهايي لازم است و در اينجا بحث بر سر چگونه بودنش نيست.
پس ‌اي كاش امسال و در فاصله يك هفته‌اي باقي مانده، باز آنقدر شتاب دانستن نتايج بر سرم نازل نشود و دوستاني را بابت اينكه حاضر نيستم بهشان بگويم برنده‌اند يا نه، از دست ندهم. همه بيايند و پيرو تئوري فرسوده «وقتي مي‌آيم كه روي سن بروم» نباشند.
دفاع از ضمير اول‌شخص مفرد يا
افشاگري عليه كافه شرق
 حميدرضا ابک/ hamidreza.abak@gmail.com
مسخره كرده‌اند، اين كافه‌شرقي‌ها. روزنامه تبديل شده به دفترچه خاطرات شخص حضرات. همين شماره پيش را از صفحه اول تا آخر ورق بزنيد. بيش از دو هزار مرتبه از كلمه «من» استفاده شده است. من فكر مي‌كنم، من معتقدم، به نظر من، به گمان من و به زعم من عبارت‌هاي كليدي كافه شرق شده‌اند. زرنگ‌ترهايشان به دامان ضماير متصل آويزان مي‌شوند و «نظرم» و «عقيده‌ام» و «گمانم» رديف مي‌كنند و تصور مي‌كنند خلايق نشسته‌اند تا ببينند عاليجنابان درباره هر چيزي چه نظري دارند. اسم هر كدامشان را هم بياوري، فردا سيصد صفحه درباره‌ات مي‌نويسند و الحمدالله هركدامشان هم آنقدر ستون و صفحه و وبلاگ و تريبون و رسانه در اختيار دارند كه براي گچ‌مال كردن آدم كفايت كند. اصلاً اسم بردن لازم نيست. باز هم پيشنهاد مي‌كنم شماره قبل را از اول تا آخر مرور كنيد. بعد هم آخر كمي تواضع به جايي برنمي‌خورد. حالا حتماً بايد در چشم مخاطب فرو كنيد كه هنگام نوشتن مطلب در چه حال و وضعيتي بوده‌ايد. خدا وكيلي هم كيست كه نداند خودتان را سانسور مي‌كنيد و وضعيت فرضي براي خودتان تصور مي‌كنيد و از پنج‌شنبه‌هاي غيبت و وراجي و باقي ‌قضاياتان، نيمه‌شب‌هاي عارفانه و روشنفكري مي‌سازيد و علافي‌هايتان را تامل و تدبر جلوه مي‌دهيد. بعد هم قربانتان بروم، حديث نفس و آسمان به ريسمان بافتن كه اينقدر قر و فر ندارد كه بخواهيد نشان بدهيد چقدر انسان‌هاي دردمند و شريف و تنها و متفكر و بادغدغه‌اي (مرده‌شور ببرد اين كلمه را) تشريف داريد. كوتاه بياييد سر جدتان.
در كمال صحت عقل و سلامت مزاج اعلام مي‌كنم كه پاراگراف بالا به هيچ وجه موضع بنده حقير در برابر بزرگواران كافه شرق نيست. اينها حرف‌هايي است كه مردم مي‌زنند و ما مي‌شنويم. وگرنه سر ارادت ما و آستان حضرات دوستان اينقدر به هم نزديك است كه ممكن است به ضرب لگدي متلاشي شود و قاعدتاً محافظه‌كاري چون «ما» نيز ياراي اين جفا ندارد و نخواهد داشت.
اما به‌راستي استفاده از ضمير اول شخص مفرد تا چه اندازه مذموم است؟ شخصي‌نويسي تا كجا مي‌تواند جذاب باشد و مرز گذار از نوشته‌هاي روزنامه‌اي به يادداشت‌هاي دفترچه خاطراتي كجاست؟ آستانه تحمل مخاطب ارجمند در مورد غرور و تكبر نويسنده تا چه حدي است و از كجا به بعد است كه نوشته او را به سطل‌آشغال پرتاب مي‌كند و مي‌گويد: «مردك مخبط، خودش را مركز عالم مي‌داند»؟
شخصي‌‌نويسي، به معناي ذكر احوالات نويسنده و توجه به اتفاقاتي كه صرفاً براي او رخ داده‌اند يا فقط براي او جذاب بوده‌اند، ربط مستقيمي به استفاده از ضمير اول شخص مفرد ندارد. يعني قرار نيست هر كه در نوشته‌اش از كلمه «من» استفاده كرده، شخصي‌نويس باشد و هر كه نامي از «من» نبرده، جمعي‌نويس. به‌همين خاطر شايد براي روشن‌كردن تكليف، بهتر است ابتدا اين قضيه شخصي‌نويسي بررسي شود و بعد به نسبتش با استفاده از ضماير اول شخص پرداخته شود.
ارباب رسانه‌ها و متوليان دولت مطبوعات، همواره تذكر داده‌اند كه روزنامه‌نگاران قرار است به مسائل مبتلابه جامعه بپردازند. آنها بايد سوژه‌هاي خود را از ميان اتفاقاتي برگزينند كه جمعي يا اجتماعي را درگير خود كرده است و با همين مقدمه است كه مي‌توان نتيجه گرفت، سوژه‌هايي جذابند كه دايره شمولشان گسترده‌تر و وسيع‌تر باشد. يعني به هرحال سوژه‌اي مي‌تواند مورد توجه «جمع كثيري» از مخاطبان قرار بگيرد كه به نحوي از انحاء با آنها ارتباط داشته باشد و به‌اصطلاح به يك جايشان بر بخورد. مثلاً اگر صفحه حوادث طرفداران فراواني دارد، احتمالاً هم به جذابيت مسائل جنايي و پليسي براي نوع بشر ربط دارد و هم به اين نكته مربوط است كه هر خواننده‌اي مي‌تواند تصور كند كه ممكن است چنين اتفاقي، خداي ناكرده، براي او هم رخ بدهد.
در ترازي بالاتر، فيلسوفان اين نكته را در قالب آموزه «عيني‌بودن معرفت» تحليل كرده‌اند. به‌نظر آنها يك گزاره يا جمله يا نظريه، زماني مي‌تواند به رشد و ارتقاي معرفت بشري مدد برساند كه بتوان به‌ طريقي آن را براي همه قابل دسترسي و بررسي كرد. يعني سخن شما زماني در مي‌گيرد كه به معناي متعارف بتوانيد «آن را با ديگران در ميان بگذاريد» و از آنها بخواهيد درباره آن بينديشند، اظهارنظر كنند و حتي تصميم بگيرند. از همين‌جاست كه مفهوم نقد صورت مي‌پذيرد و شكل مي‌گيرد و به همين خاطر است كه وقتي به «عيني‌‌بودن معرفت» قائل مي‌شويم، ناچاريم از ابزار نقد، به عنوان كارآمدترين وسيله براي محك‌زدن دانش و معرفت استفاده كنيم. اگر شما به كسي بگوييد «مردم بي‌حوصله شده‌اند»، او مي‌تواند درباره اين جمله با شما بحث كند و دلايلتان را بشنود و بعد هم درباره‌اش قضاوت كند. اما وقتي مي‌گوييد: «حس غريبي دارم» احتمالاً طرف مقابل در بهترين شرايط مي‌تواند پلك‌هايش را روي هم بگذارد و بگويد: «الهي».
به‌همين خاطر است كه وقتي درباره موضوعات مبتلا‌به ديگران حرف مي‌زنيد، احتمالاً بيشتر به عيني‌بودن معرفت وفادار مانده‌ايد و از شخصي‌نويسي فاصله گرفته‌ايد و به همين خاطر هم حرفتان خريدار بيشتري خواهد داشت.
البته مساله عيني بودن صرفاً به حوزه انتخاب موضوع محدود نمي‌شود. اينكه شما چگونه سخن بگوييد هم مهم است. به همين خاطر ممكن است سوژه انتخابي شما، يك سوژه عمومي باشد اما روايتتان از سوژه آنقدر شخصي و فردي كه تنها خودتان از آن سر دربياوريد يا تنها براي خودتان جذاب باشد...
مي‌ماند يك نكته. ممكن است بگوييد پس چرا در بقيه روزنامه‌هاي جهان هم گهگاه با مطالب شخصي مواجه مي‌شويم. اولاً تاكيد مي‌كنم كه تعيين مرز ميان شخصي‌نويسي و عمومي‌نويسي مرز باريك و مبهمي است. ثانياً هم ممكن است نويسنده‌اي چنان مشهور شده باشد و محبوب قلب‌ها كه اوضاع و احوال شخصي‌اش هم براي مخاطبان جذاب باشد و اصلاً بيشتر از او انتظار برود كه شخصي بنويسد. حساب آن آدم‌ها جداست. اما انصافاً تك‌مضراب‌هاي شخصي نوشته‌شده را نبايد به كل تاريخ موسيقايي روزنامه‌نگاري تسري و تعميم داد.
حالا شايد بتوان از ضمير اول شخص مفرد دفاع كرد. با استناد به همين روايت مي‌توان حكم كرد كه استفاده از كلمه «من» ضرورتاً به معناي شخصي‌نويسي نيست. مي‌توان بسياري از نوشته‌ها را با اين ضمير غريب و توسري‌خورده آغاز كرد و در عين حال متني با رعايت همه استانداردهاي قابل قبول پديد آورد. اتفاقاً اين‌بار گمان «مي‌كنم» تكبر مستتر در ضمير جمعي كه برخي افراد هنگام ارائه نظراتشان از آن استفاده مي‌كنند، به‌مراتب بيشتر از اين است كه كسي صاف و پوست‌كنده بگويد «من معتقدم» و بيخود پاي ديگران را وسط نكشد و از آب گل‌آلود مرواريد صيد نكند. كافي است اتفاقاً اين بار نگاهي به نوشته‌ها و سخنراني‌هايي بيندازيد كه نويسنده يا ايرادكننده‌شان مدام از «ما» مي‌گويد و اتفاقاً در بسياري موارد با همين حربه مي‌خواهد بگويد دست‌تنها نيست و بار تحقيق و پژوهش انديشمندان و متفكران را به دوش مي‌كشد. كافه‌شرقي‌ها هم اگر در معرض خطري باشند، بيشتر در معرض شخصي‌نويسي‌اند تا تكبر؛ وگرنه كجاي اين جمله متكبرانه است كه «من...».
آدم‌ها و ماسک‌ها
 طوبا ايراني/ tooba_irani@yahoo.com
صلات ظهر است و هواي دم‌کرده اتوبوس، مسافران چشم‌انتظار راننده را کلافه کرده است. همه چشم‌ها به پله‌ها دوخته شده است تا مرد راننده از راه برسد و انتظار را به پايان برساند. مردي چاق و ميانسال، نفس‌نفس‌زنان از پله‌ها بالا مي‌آيد و به‌جاي آنکه سراغ جايي براي نشستن را بگيرد، دستش را به سوي مسافرين رديف اول اتوبوس دراز مي‌کند. مرد مسافر بليت خود را که به او مي‌دهد، همه دست‌ها به حرکت مي‌افتد و بليت‌‌ها به سوي دستان او نشانه مي‌روند. گويي انتظار به سر آمده است. همه نفس راحتي مي‌کشند و بعضي‌ها زير لب غر مي‌زنند. مرد خود را به نشنيدن مي‌زند. به قسمت زنانه اتوبوس نزديک مي‌شود. زني دسته‌بليت‌‌هاي مچاله‌شده را به او مي‌دهد. مرد از در وسط اتوبوس پياده مي‌شود. همه با چشم او را تعقيب مي‌کنند و نگاه پرسشگر خود را به او حواله مي‌دهند که چرا به جاي نشستن پشت فرمان، از ماشين پياده شده است. پيرزني که دستش را محکم به ميله صندلي جلو چسبانده است، با صداي بلند همه را مخاطب قرار مي‌دهد و مي‌گويد: «حتماً رفت آب بخوره، الان مي‌آد.» مرد از تيررس نگاه‌ها محو مي‌شود. ديگر نفس‌ها هم به شماره افتاده‌اند. هوا گرم است و اتوبوس با آنکه مملو از مسافر است، حرکت نمي‌کند. صداي اعتراض مسافران بلند شده است: «پس کجا رفت؟»، «مسخره کرده»، «يکي بره دنبالش».... در همين احوال انتظار و اعتراض، مرد ديگري با ابهت و اقتدار از در وسط اتوبوس بالا مي‌آيد و با صدايي رسا به مسافران تحکم مي‌کند: «خانم‌ها و آقايون بليت‌هاتون رو بديد» و بلافاصله دستش را دراز مي‌کند به سوي نزديک‌ترين مسافر و صورتش را برمي‌گرداند به سمت مسافر مقابل و با صدايي آمرانه مي‌گويد: «بليت». مسافرها هاج و واج او را نگاه مي‌کنند. تنها رد و بدل شدن چند نگاه کافي است که مسافران و راننده يقين کنند سر همه کلاه رفته است و.... اتوبوس از هيجان مسافران در حال انفجار است. صدها سناريو و ديالوگ در ظرف چند ثانيه متولد مي‌شوند. عکس‌العمل آدم‌ها ديدني است.

از چشمان پيرترها به‌خوبي مي‌تواني بفهمي که چه فشار هولناکي بر روح و جانشان وارد مي‌شود. جوان‌ترها از اينکه چنين کلاهي سرشان رفته است، شگفت‌زده و مبهوتند و زنان حرف مي‌زنند، بي‌آنکه هيچ کدام دغدغه مخاطب داشته باشند. گويي اين قاعده‌اي پذيرفته‌شده است که نفس حرف زدن مهم است، نه اينکه کسي به آن گوش مي‌کند يا نه! تئاتري ديدني از آدم‌ها برپا شده است. دلم مي‌خواهد اين نمايش ساعت‌ها طول بکشد. مرد لاغراندامي در نهايت عصبانيت برخاسته است و از چشمانش مي‌توان فهميد که اگر او را رها کنند، عالمي را به آتش خواهد کشيد. مرد در حالي که رگ‌هاي گردنش از شدت خشم متورم شده است، فرياد مي‌زند: اين چه مسخره‌بازي است، از صبح تا شب مثل [...] جون مي‌کنم، صاحب‌کارم دو روز است مي‌خواهد مرا از کار بيرون کند، هزار تا بدبختي دارم، بعد يک آدم بي‌وجدان از بليت اتوبوس من هم نمي‌گذرد... زني نسبتاً جوان، بچه در آغوش‌گرفته‌اش را روي صندلي مي‌نشاند و بلند مي‌گويد: برو خدا را شکر کن که مستاجر نيستي، از خانه بيرونت کنند. بيکار شدن که غصه ندارد، يک کار ديگر پيدا مي‌کني. من چه بگويم که بيست روز است دارم دنبال خانه مي‌گردم و صداي گريه‌اش در اتوبوس مي‌پيچد. دو پسر نوجوان در گوش هم چيزي پچ‌پچ مي‌کنند و مي‌خندند. هر کس چيزي مي‌گويد، از تلفن زدن به پليس 110 تا پياده شدن همه مسافران و دنبال کردن مرد. آتش خشم در اتوبوس آنقدر شعله کشيده است که گويي کسي به گرماي هوا اعتنايي نمي‌کند. راستي که بعضي وقت‌ها اشياي به ظاهر کم‌اهميت چه موقعيت‌هاي جالبي پيدا مي‌کنند. گويي بهانه‌اي مي‌شوند تا بتوان لايه‌هاي دروني آدم‌ها را تماشا کرد، آدم‌هايي که پرده‌هاي درونشان با از دست دادن يک بليت بيست توماني برداشته شده است و عريان و بي‌نقاب همه آنچه را که در درونشان وجود دارد، بي‌ذره‌اي احتياط به تماشاي ديگران درآورده‌اند. تا اين لحظه هرگز نمي‌دانستم يک بليت بيست توماني اين اندازه مي‌تواند کارايي داشته باشد، بليتي که چنان قدرتي دارد که با از دست دادنش در ظرف چند ثانيه مي‌توان خصوصي‌ترين لايه‌هاي درون آدميان را تماشا کرد، بي‌هيچ تلاشي براي پنهان‌کاري. زن سالخورده‌اي مي‌گويد: بيست تومان مهم نيست، کلک زدن به اين همه آدم آن هم در روز روشن، خيلي زشت است، و زن ديگري حرفش را قطع مي‌کند که چرا مهم نيست خانم جان، براي شما که بازنشسته هستيد و رايگان در اتوبوس مي‌نشينيد مهم نيست، براي ما خيلي هم مهم است. جر و بحث ميان آن دو بالا مي‌گيرد.
مردي فرياد مي‌زند: بايد به جاي اراذل و اوباش کسي مثل اين آدم را اعدام کرد، آن هم در ملاء‍‌عام، و زني مي‌گويد: اين آدم‌ها که سر سفره پدر و مادر بزرگ نشدند، والا حلال و حرام سرشان مي‌شد. بايد در تلويزيون نشانشان دهند تا آبرويشان برود. از پشت هر صندلي چرک‌مرده، حکمي صادر مي‌شود. همه براي خود قاضي شده‌اند. ناگهان کسي فرياد مي‌زند: «اوناهاش اونجاست، داره مي‌آد اين طرف» و همزمان همه نگاه‌ها به سمت چپ اتوبوس برمي‌گردد. مرد چاقي که بليت‌ها را جمع کرده بود از پله‌ها بالا مي‌آيد. همه چشم‌ها متحير، رفتار‌هاي او را مي‌کاوند. مرد به سمت راننده مي‌رود و مي‌گويد کجايي آقاجان از مسوول خط سراغت را گرفتم، آمدم دنبالت. هوا گرم است، راه بيفت برويم. من بليت‌ها را زودتر آوردم به شما بدهم که ديگر معطل نشويد. بيا بفرما، حالا راه بيفت. اين را مي‌گويد و لم مي‌دهد روي صندلي پشت سر راننده و از شيشه بيرون را نگاه مي‌کند. سکوتي سنگين فضاي اتوبوس را تسخير مي‌کند. هيچ کس جرات نگاه کردن به ديگري را ندارد. همه چشم‌ها، به بيرون خيره مي‌شود. آدم‌ها دوباره زير ماسک‌هاي رنگارنگ خود پنهان مي‌شوند. 
زبان شهر بي‌پليسي است
 کورش علياني
بالاخره با اين «در رابطه با» چه کنيم؟ با ساختار زبان فارسي سازگار است يا ناسازگار؟ مي‌گويند از زبان‌هاي انگليسي و فرانسه وارد فارسي شده است و حمله آن زبان‌ها به زبان فارسي است. اين تعبيرهاي جنگي هم کار دست آدم مي‌دهد. چرا هميشه مي‌ترسيم و خودمان را مغلوب مي‌بينيم؟ چرا نمي‌گوييم اين غنيمتي است که ما از آن دو زبان ستانده‌ايم؟
در واقع هر دو تعبير نادرست است. اگر اين عبارت حمله آن زبان‌ها به فارسي باشد (چيزي شبيه بمب يا خمپاره) ديگر نبايد در زبان اول ردي ازش پيدا شود؛ و اگر غنيمت باشد هم باز نبايد در زبان اول بشود پيدايش کرد. اين تشبيه‌ها گمراه‌کننده‌اند.
در واقع اين عبارت کارآمدي‌اش را در زبان‌هاي انگليسي و فرانسه نشان داده است و حالا فارسي‌زباناني گمان کرده‌اند اين عبارت مي‌تواند در زبان فارسي هم کارآمد باشد و دارند امتحان مي‌کنند. مگر هميشه رفتن يک عبارت از زباني به زبان ديگر مضر است؟ نکند اين را هم با ملاک‌هاي افتخارات قومي و ملي مي‌سنجند؟ اگر عبارتي از فارسي به ترکي و عربي و انگليسي رفت، خوب است و اگر از آن زبان‌ها به فارسي آمد، بد است؟
همين «مگر» مثال خوبي است. «مگر» ترجمه عبارت عربي «الا» است. چرا به «الا» و «مگر» مي‌گويم عبارت و نمي‌گويم واژه؟ چون «الا» در واقع «ان لا» بوده که مطابق قواعد تلفظي عربي به اين شکل درآمده و «مگر» هم در واقع «مه اگر» يا «نه اگر» بوده است. مي‌بينيد که در ترجمه عبارت همه چيز را رعايت کرده‌اند، حتي ادغام را. فکر مي‌کني کسي هست که بگويد «مگر» چون گرده‌برداري از عربي است، براي زبان فارسي مضر است؟ گيرم کسي چنين بگويد، جز خنده ديگران و نگاه‌هاي عاقل اندر سفيه چه گيرش مي‌آيد؟
و اگر گرده‌برداري از عربي که يک زبان سامي است براي فارسي مفيد است، چرا گرده‌برداري از انگليسي و فرانسه که زبان‌هاي هندواروپايي‌اند براي فارسي مضر باشد؟ مگر فارسي هم هندواروپايي نيست؟
با کمي جست‌وجو درمي‌يابيم زبان‌هاي فرانسه و انگليسي نيز تنها پذيراي اين عبارت بوده‌اند. اين عبارت چند قرن پيش، از زبان يوناني به اين دو زبان وارد شده است. اگر کسي بتواند آثار ارسطو را به يوناني بخواند، همين عبارت‌بندي را در آثار ارسطو نيز خواهد يافت.
اگر کسي خبر دارد که انگليسي و فرانسه ضرري ديده‌اند، بگويد. البته فکر نکني اين حرف‌ها يعني اين عبارت ضرري نمي‌رساند. ماجرا اين است که اگر ضرري دارد، بدانيم آن ضرر چيست و حرف‌هاي عجيب نزنيم. دليل «ناسازگار بودن عبارت‌هاي زبان‌هاي ديگر با ساختار نحوي و صرفي زبان فارسي» در مورد «در رابطه با» چندان قانع‌کننده نبود. دليل ديگري هم در کار هست؟
مي‌گويند عبارت‌هايي که از زبان‌هاي ديگر مي‌آيند معناي روشني ندارند، مبهم هستند، مشترک لفظي هستند و ابهام را در زبان زياد مي‌کنند. بعدتر به اين خواهيم پرداخت که ابهام در زبان خوب است يا بد. اما الان با اين فرض که ابهام چيز بدي است، برويم سراغ «در رابطه با» تا ببينيم ابهام ايجاد مي‌کند يا نه.
«در رابطه با» را به چه معنا يا معناهايي به کار مي‌بريم؟
اين نمونه‌ها را ببين:
1-سوال من در رابطه با درس‌هاي او است.
2-در رابطه با همسايه‌ات چه مي‌داني؟
3-آن روزها او در رابطه با حسين بود.
4-کامران آدم بداخلاقي است؛ کار کردن در رابطه با کامران بسيار سخت بود.
5-او را در رابطه با کلاهبرداري‌هايش دستگير کرده‌اند.
«در رابطه با» در جمله اول به معناي «از» به کار رفته است، در جمله دوم به معناي «درباره‌»، در جمله سوم به معناي «مرتبط با» يا «مربوط به»، در جمله چهارم به معناي «با» يا «در کنار» و در جمله پنجم به معناي «براي». اگر بيشتر دقت کني، مي‌بيني ممکن است در دومي به معناي «از» به کار رفته باشد، و در سومي به معناي «با» يا «در کنار» و در اولي به معناي «درباره».
اگر ازت بپرسند «از»، «درباره‌»، «مرتبط با»، «در کنار» و «براي» يک معنا دارند؟ مي‌خندي و مي‌گويي نه؛ معناي هر کدام واضح است و با بقيه فرق دارد. اما مي‌بيني وقتي يک عبارت را به همه اين معناها به کار ببري، امکان دارد ميان اين معناها اشتباه کني. اين همان ابهامي است که مي‌گويند اين عبارت در زبان فارسي پديد مي‌آورد و به زبان فارسي صدمه مي‌زند. مثلاً اگر جمله چهارم توضيح اولش را نداشت، نمي‌دانستيم منظور از «کار کردن در رابطه با کامران» چيست. کار کردن درباره کامران؟ کار کردن کنار کامران؟ کار کردن براي کامران؟
ابهام زبان را در کار اصلي‌اش، رساندن پيام، ناتوان مي‌کند. انگار عاقلانه است که اگر دوست داريم زبان ناتوان نشود، جلوي گرده‌برداري را بگيريم. اما چطور مي‌توان جلوي گرده‌برداري را گرفت؟ زبان پليس ندارد. کسي نمي‌تواند ديگري را از به‌کار بردن واژه، اصطلاح، يا عبارتي منع کند. يا بهتر بگويم مي‌تواند منع کند، اما اين منع‌ها کاري از پيش نمي‌برد و مردم هر طور دوست داشته باشند، صحبت مي‌کنند و مي‌نويسند. چه بايد کرد؟ باز بيشتر خواهم نوشت.

شهر بي تو مرا حبس مي‌شود
بامداد خمار از شب بي‌شراب
سون آپ
بوي گندم مال تو؛ هر چي که دارم مال تو
ظرفيت‌ها و ظرافت‌هاي سينما
افشاگري عليه كافه شرق
آدم‌ها و ماسک‌ها
زبان شهر بي‌پليسي است

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام