898 شماره
پنج شنبه، 14 تير 1386
صفحه نخست :: هفته نامه شرق :: صفحات 9 تا 16
با دست پيش مي‌کشند و با پا پس مي‌زنند
 حسين مسلم/ hosseynmoslem@yahoo.com
استاد عزيز
قصد جسارت ندارم. قضاوتي هم در كار نيست. راستش را بخواهيد از اين واژه بيزارم. بيشتر ما ـ حتي زماني كه ادعا مي‌كنيم قصد چنين كاري را نداريم ـ درباره يكديگر قضاوت مي‌كنيم. اصلاً زير بار اين قضيه نمي‌رويم كه شايد دنياي آن «ديگري» با دنياي ما متفاوت باشد؛ چيزهايي را بخواهد كه ما نمي‌خواهيم يا برعكس و... و از آنجا كه هميشه تصور مي‌كنيم ما «برحق»ايم و ديگري يكسره «باطل»، به‌سرعت آن ديگري را به هر بهانه‌اي متهم مي‌كنيم. اين نامه‌ها را بهانه مي‌كنم تا پاسخي براي برخي پرسش‌ها بيابم. كتمان نمي‌كنم كه در برخي موارد پاسخ‌هايي براي آنها دارم،‌ اما صادقانه مي‌گويم كه نامه‌هايم، تنها و تنها، براي آن است كه مسائلمان را در ميان بگذاريم و دغدغه‌هايمان را طرح كنيم. همين.
استاد عزيز
همين هفته بر روي سن رفتي تا اركستر ملي ايران را رهبري كني. همچون هميشه ضيافتي كه برپا شد، درخور نامتان بود. در اين نامه چنان كه گفتم، فقط به دنبال طرح نكته‌اي هستم كه همواره علم حيرتي را در مقابل آن ديده‌ام. بهتر است داستاني را برايتان نقل كنم، بعد وارد اصل قضيه شوم. داستاني واقعي كه خود ناظر آن بوده‌ام و بي‌ترديد هرگز آن را فراموش نخواهم كرد.
در گوشه‌اي از ميدان ساعت (شهرداري) شهر ما، مغازه قديمي كوچكي بود ـ كه حالا ديگر نيست ـ با چند ويترين كوچك و باريك عمودي كه ديوارهاي آجري مغازه اين ويترين‌ها را از هم جدا مي‌كرد. از مقابل اين مغازه كه عبور مي‌كردي، در هر يك از اين ويترين‌ها سازهاي مختلفي را مي‌ديدي كه برخي از آنها ديگر به عتيقه‌اي تبديل شده بودند، از قره‌ني گرفته تا گارمون و... نمادهايي كه نشان از يك عمر شيفتگي به موسيقي بود. اگرچه در نگاه اول تصور مي‌كردي كه صاحب مغازه (پيرمردي با روپوش سفيد) در كار فروش و تعمير ساز است  ـ كه بود ـ اما با ديدن صندلي قديمي سلماني‌گري در داخل مغازه و آينه بزرگ مقابلش به صرافت مي‌افتادي كه پيرمرد سپيدپوش براي معيشت علاوه بر آرشه و مضراب دست به قيچي و شانه نيز مي‌برد. پيرمرد سلماني در نوع خود اعجوبه‌اي بود و مغازه‌اش پاتوغي براي اهل ذوق. جوان‌هاي علاقه‌مند به موسيقي، چند نسل پي در پي، خو گرفته بودند به اينكه هر از گاهي سري به پيرمرد بزنند. همه آنها ياد گرفته بودند كه مي‌توانند روي پيرمرد حساب كنند، از مشاوره رايگان پيرمرد براي خريد يك ساز گرفته تا علاج سازي كه ناكوك است و... هرگز نفهميدم كه چرا با پوشيدن روپوش سپيد، اصرار داشت كه خود را يك سلماني بداند تا ساز فروش. شايد هم از كساد بازار فرهنگ اين سرزمين بي‌نصيب نمانده و شانه را به مدد گرفته بود تا كسادي عرصه مضراب را به نوعي كمرنگ كند.
پيرمرد بود و مغازه‌اش بود و مردم بودند، تا آن روز كذايي. بسياري و از جمله خود من هنوز به خاطر دارند آن روز كذايي را كه پيرمرد با چشمان مضطرب و چانه لرزان به هزار زبان به آنها كه به درون مغازه ريخته بودند تا در اين دخمه را گل بگيرند و اصوات شيطان را خفه كنند، التماس مي‌كرد؛ التماس براي اينكه بغض خود را چنين بي‌رحمانه بر سر سازهاي عزيزش خالي نكنند. سازهايي كه خاموش بودند، و انگار در چشم همه كساني كه به نظاره ايستاده بودند و هاج و واج اين مصادره را تماشا مي‌كردند ـ و ازجمله در چشم من نوجوان ـ تا هميشه تاريخ خاموش خواهند ماند. صدايي هم اگر برمي‌خاست، صداي در رفتن سيم‌ها يا خرد شدن كاسه‌ها و شكستن كلاويه‌ها بود ـ هنوز هم كه هنوز است با به‌يادآوردن چهره مشوش و از هم پاشيده پيرمرد كه به شكل غريبي در ذهنم ماندگار شده است، عضلات چهره‌ام منقبض مي‌شود و صداي ناهنجار سازها كه به درون گوني‌هاي زمخت پر مي‌شدند، در سرم مي‌پيچد.

بي‌ترديد همزمان با اين مصادره، شما نيز با ترس و لرز ـ به گواهي خودتان ـ سازتان را در خيابان‌هاي تهران با خود به اين سو و آن مي‌برديد. با وحشتي سرريز شده در وجودتان كه مبادا جلويتان را بگيرند و به جرم حمل «منكر» زير اخيه بكشند! حالا آن پيرمرد مرده، با زخم تحقيري كه با خود به گور برد، و فرهاد فخرالديني زنده است، و قرار هم بر اين است كه زنده باشد و همچنان سازها را به خروش آورد و راهبري كند. واقعاً نمي‌دانم بار آن دوران را همچنان برگرده خود حمل مي‌كنيد يا نه؟ اطمينان دارم به روال همه فرهيختگان عالم، همه اينها را بخشيده‌ايد، اما فراموش نكرده‌ايد. و سخن من نيز بر سر همين فراموش كردن است. همه ما بايد ياد بگيريم كه توان «بخشيدن» را بيابيم. اما من از آن جمله آدم‌هايي هستم كه معتقدم هر كاري، حتي كار سترگي چون «بخشيدن» بايد با چشماني باز صورت گيرد. براي من، چشم بسته به كفر ابليس هم نمي‌ارزد. روزي را به ياد مي‌آورم كه در آيين ستايش از چهره‌هاي ماندگار ـ كه خود نيز از آن جمله بوديد ـ بر روي سن رفتيد و براي اين چهره‌ها و به افتخار آنان اركستري را رهبري كرديد. روي سخنم نه با برگزاركنندگان اين آيين، بلكه با انگشت‌شمار فرهيختگاني چون شماست كه ماندگاري‌شان هيچ دخلي به اين صحنه‌گرداني‌ها نداشته و ندارد. قصد آن را هم ندارم كه به روال روان‌نژندهايي كه در هر قضيه‌اي به دنبال توطئه‌اي مي‌گردند و تصورشان اين است كه هر رخدادي از اين دست، با هدف انتفاع سياسي صورت مي‌گيرد، آن را يكسره باطل بدانم. اگر يادتان باشد، در همان گرماگرم، زمزمه‌هايي نيز از گوشه و كنار به گوش مي‌رسيد كه «اي آقا، كدام چهره ماندگار! برخي از اين استادان به گواهي رئيس دانشگاهي كه در آن تدريس مي‌‌كند و به واسطه رفاقتي كه با مراجع تصميم‌گير دارند، مهر ماندگاري مي‌خورند». برخي نيز مي‌گفتند كه «بيشتر اين ماندگاران، كساني بوده‌اند كه يا از صراط مستقيم كج نشده‌اند و يا خود در كار صراط‌سازي بوده‌اند و...» بي‌ترديد، اشاراتي از اين دست، بدبيني مهوعي بوده است كه انصاف را هورت مي‌كشد و همه چيز اين دنيا را يا سياه مي‌بيند يا سفيد. اما اگر از تعارف بگذريم، من و شما خوب مي‌دانيم كه ماندگاري بخشنامه‌اي و مصلحتي، چيزي است مثل قالب كردن كافور به جاي نمك. در هر حال، روي سخن من با هنرمنداني از سنخ شماست و تنها به دنبال پاسخ ساده‌اي براي پرسش خود مي‌گردم. لحظه‌اي كه پاي بر آن سن مي‌گذاشتيد و تشويق و هلهله حاضران ـ بحق ـ فضا را آكنده بود، به اين مي‌انديشيدم كه چطور مي‌شود، از هنرمندي در اين سطح تقدير كرد، چهره ماندگارش خواند و... اما در عين حال چهره او را هم زمان انكار كرد! انكار بدين معنا كه هنوز كه هنوز است پيچ و تاب نرم و زيباي شما به هنگام رهبري يك اركستر را تنها پايتخت‌نشيناني ديده‌اند كه آمده‌اند و بر صندلي نرم تالار وحدت تكيه داده‌اند، اما براي ديدن «ستايش از شما» فرقي نمي‌كند كه در كدام گوشه اين مملكت باشي. يا مثلاً جليل شهناز؛ اين دردانه زخمه‌زن، چهره ماندگار معرفي مي‌شود، اما هنوز يك بار از صفحه تلويزيون ديده نشده است كه چگونه زخمه بر ساز خود مي‌زند و الي آخر. با دست پيش مي‌كشيم و با پا پس مي‌زنيم. مي‌ستاييم و انكار مي‌كنيم. در هر حال نسل جوان اين سرزمين، زاده و پرورده پارادوكس‌هاي تمام‌نشدني است...

استاد عزيز
اين مثلي قديمي است كه مي‌گويد: «... بگذار دوستانت تو را انتخاب كنند». به هيچ عنوان بر آن نيستم كه آدم‌هاي صف‌بسته بر روي سن ـ و آدم‌هاي پشت سن ـ كه رأي به ماندگاري مي‌دهند و به ظاهر خاضعانه شما را مي‌ستايند، عنادي با شما دارند، اما بي‌گمان و بي‌آنكه دچار آلرژي علاج‌ناپذير بدبيني باشم، در دوستي‌شان با هنرمنداني كه با كله‌شقي راه خود را رفته‌اند، شك دارم. اما در اين شكي ندارم كه ماندگاري حديث ديگري است و راز سر به مهرش حكايتي ديگر.
اگر آن نوازنده بينوايي را كه در زمانه‌اي در شكوفه نو يا باكارا و يا در يكي از اين پاتوغ‌‌ها شش و هشت مي‌نواخته، مصداق همان چيزي بدانيم كه ابتذال مي‌خوانيمش (كه چنين نمي‌انديشم) و مستحق فاضلاب فرهنگ، لااقل تكليفمان را با سرشاخه‌هاي فرهنگي روشن كنيم و به نسل جوانمان آدرس بدهيم كه چهره ماندگاري را كه از نگاه ما ثبت چهره‌اش بر جريده روزگاران حقانيت دارد، چنين آدمي است كه مي‌بينيد. انگار، از پيكاسو حرف بزنيم و تابلوهايش را نشان ندهيم. ميرعماد را بستاييم، بي‌آنكه دست‌خطي از او ديده باشيم. مگر نه اين است كه موسيقيدان به موسيقي‌اش شناخته مي‌شود، انكاري از اين دست، خداوكيلي، شما را نمي‌آزارد؟
آنچه تسلايم مي‌دهد، اين است كه اصولاً از تاثير چنين ستايش‌هايي به دوري. اينكه مي‌گويم از «تاثير» به دوري، اصلاً به اين معنا نيست كه از پيرامون خودتان تاثير نمي‌گيريد و به يك معنا موجودي «متاثر» نيستيد، كه اگر چنين بوديد، هنرمند نبوديد. آنچه روي آن انگشت مي‌گذارم، خصيصه‌اي است كه شخصيت اشخاص بزرگ را مي‌سازد. به قول آندره ژيد، صراحت مشخصاتشان نيز مستلزم يك محدوديت شديد است. هيچ مرد بزرگي براي ما مبهم جلوه نمي‌كند، بلكه دقيق و مشخص است. حتي مي‌توان گفت كه «بي‌خبري»هاي مرد، بزرگي او را مي‌تواند به ما بشناساند. شايد بتوان گفت كه هر آفريننده بزرگي، بر روي آن نقطه‌اي كه مي‌خواهد تاثير ببخشد، چنان نور قوي، معنوي و چنان اشعه‌اي مي‌اندازد كه همه چيز ديگر در اطراف آن تاريك جلوه مي‌كند. در مقابل اينها، عاشقان هنر قرار دارند كه همه چيز را به دقت درك مي‌كنند، زيرا هيچ چيزي را با شور و هيجان يا بهتر بگوييم «منحصراً» دوست ندارند. بنابراين، دل خوش دارم كه مي‌بينم، فرهيخته‌اي چون شما هرگز از تاثيرات نمي‌ترسد، بلكه با شوق و ولعي كه نظير ولع «موجود بودن» است به جست‌وجوي آن برمي‌خيزد. از اين روي، بي‌گمان «تأثير» اگر از اين دست باشد، بايد نعت آن را گفت، وگرنه واي بر ما.
ماندگاري را نقش آدمي است كه رقم مي‌زند. آنان كه راز مانايي را مي‌يابند، ماندگاري را به دست مي‌آورند و نيازي به آن ندارند كه كاغذش را مهر كنند و به دستشان بدهند.
چنان كه شما اين راز را يافته‌ايد، اگرچه «راز» صحنه‌گرداني‌اش را هم ديگران يافته باشند!
منوي هفتگي لذت
 نادر دوراني/ nadirdorani@gmail.com
بحث شيرين و وسوسه‌انگيز پيپ قرار است که همچنان ادامه داشته باشد. نهضتي راه افتاده که نگو و نپرس. پيپکشان جهان متحد شويد. اين بار آقاي سيدرضا علوي از در پاسخ دادن به ميرفتاح و اشراقي درآمده بود که با خواهش و التماس من قرار شد بساطشان را از اين صفحه جمع کنند و به گوشه ديگري از کافه منتقل شوند. انگار که اين هفته کسي حاضر نشد جاي خالي به آنها بدهد و فعلاً سرگردانند. البته گويا قرار است كه از اين به بعد هم جمعي از اعاظم پيپ‌كش درباره اين لذت ممنوع و پرضرر قلم‌فرسايي كنند. من كه ترجيح مي‌دهم به 110 زنگ بزنم تا بيايند و همه اين اهالي تدخين را يك‌جا جمع كنند و ببرند و محفلشان را تعطيل كنند. اما چه كنم كه اينجا كافه است و هر چه باشد، سنتش با دود درهم آميخته. شما هم مراعات كنيد. اصلاً افاضات چپقي و الباقي را نخوانيد.
پيشنهاد فيلم
بايد گريه كنيم
هفته گذشته در همين کافه شرق گفت‌وگويي با الخاندرو گونزالس ايناريتو كارگردان فيلم‌هاي «بابل» و «21گرم» منتشر شد. ايناريتو آنجا گفته بود كه ديدن فيلم خوب آدم را افسرده مي‌كند. من عميقاً به اين جمله اعتقاد دارم. بيشتر از اين، اصلاً فيلم خوب بايد اشك آدم را دربياورد و اين اتفاقي است كه با ديدن فيلم «تقليد زندگي» اثر استاد «داگلاس سيرك» بايد بيفتد. اين فيلم ملودرام كلاسيك براي يك عصر جمعه دلگير حكم شفابخش را دارد. معمولاً داستان‌ها و نمايشنامه‌هاي خوب و قوي به‌ندرت به فيلم‌هايي ماندگار تبديل مي‌شوند، اما «تقليد زندگي» از اين قاعده مستثناست. به نظر من اثر «فاني هرست» با جادوي كارگرداني داگلاس سيرك بهتر از خود نوشته آن هم شده است. ژانر ملودرام مثل موم در دستان اين كارگردان نرم است و او نامعمول‌ترين حرف‌ها را در اين ژانر به خورد تماشاگر مي‌دهد. شايد بدانيد كه به فيلم‌هاي داگلاس سيرك «ملودرام سياه» مى‌گويند. به زبان ساده اين فيلم‌ها مقادير معتنابهي از سلول‌هاي خاكستري مغز را به كار مي‌گيرد و در عين حال موجب ترشح غده‌هاي اشكي چشم مي‌شود. ملودرام‌هاي داگلاس سيرك ويژگي ابدي و ازلي دارند. مشكلات آدم‌هاي آن‌ متعلق به دوره خاصي نيست. ولي رويه داستان ارتباط تنگاتنگي با مسائل روز دارد.
«تقليد زندگي» شكوه و عظمت ملودرام‌هاي دهه پنجاه ميلادي را يك‌جا دارد. بازيگران ماه‌رخي كه ملكه‌شان خانم «لانا ترنر» است (و در كنارش «ساندرا دي» و «سوزان كوهنر» ايفاي نقش مي‌كنند كه هر دو نامزد اسكار هم شدند)، رنگ‌هاي زنده (توجه كنيد كه آن زمان فيلم رنگي ساختن مثل شكستن شاخ غول بود)، آداب و رسوم و تشريفات طبقات مرفه امريكايي و زرق و برق‌هاي زندگي‌شان، همه و همه فيلم را دوست‌داشتني مي‌كنند. داستان فيلم بر روي چند تضاد تو در تو پيش مي‌رود. اول از همه عشق «جان گاوين» به «لانا ترنر» خودش را نشان مي‌دهد. عشقي كه در برابر ميل افراطي لانا ترنر به پيشرفت و مشهور شدن قرار مي‌گيرد. جان گاوين مى‌داند عشقش سرانجامى ندارد اما باز ادامه مى‌دهد. و ده سال بعد وقتي كه تماشاگر فيلم منتظر است كه بالاخره اين دو دلداده به هم برسند، يكباره اتفاق تازه‌اي‌ مي‌افتد. دختر كوچولوي شش‌ساله كه حالا براي خودش خانمي شده است، رقيب عشقي مادرش مي‌شود. چالش ميان‌سالگي و عشق به زيباترين شيوه روايت مي‌شود. تضاد ديگر فيلم به نژاد و رنگ پوست مربوط است و در دل اين تضاد هم چالش ميان مهر مادري و طغيان فرزندي را مي‌بينيم كه به فرجامي تلخ و تراژيك مي‌انجامد. سيرك با ظرافت تمايلات نسل جديد به عبور از خانواده سنتي و گسست نسل‌ها را در فيلم نشان مي‌دهد. «تقليد زندگي» سرشار از ديالوگ‌هاي زيبا و بديع است. مثلاً آنجايي كه مادر سياه‌پوست مي‌گويد: «چطور بايد براي فرزندم توضيح بدهم كه زاده شده تا رنج بكشد.» يا در آنجايي كه لانا ترنر به دخترش مي‌گويد كه عشقش را ترك مي‌كند و دختر پاسخ مي‌دهد: «مادر براي من نقش بازي نكن.»
فيلم «تقليد زندگي» هم به درد شناخت تاريخ اجتماعي امريكاي دهه پنجاه مي‌خورد و هم براي هم‌ذات‌پنداري با شخصيت‌هاي فيلم. شخصيت‌هايي كه انگار زنده هستند، انگار خود ما هستند با حسرت‌ها و شادي‌هايشان. داگلاس سيرك با اين فيلم استادي خودش را در روايت و تبحر خودش را در كارگرداني براي هميشه در تاريخ سينما جاودانه كرد.
نکته ديگري را هم درباره فيلمهاي کلاسيک و البته «تقليد زندگي» بگويم. انگار که زبان اين فيلمها جهانشمولتر بود. حتي بدون دوبله و زيرنويس هم ميشود خط سير داستاني فيلم را فهميد و در آن غرق شد. يعني که ديالوگ فقط وقتي روي تصوير مينشيند که نياز است. برخلاف بسياري از فيلمهاي امروزي که بدون فهميدن ديالوگها قابل ديدن نيستند و اين هم از ديگر جلوههاي شکوه و عظمت فيلمهاي کلاسيک است. به هر حال براي ديدن «تقليد زندگي» يك دليل هم كافي است و آن بازي معركه خانم «لانا ترنر» است.
 
پيشنهاد كتاب
لگد به بخت خود زدن
برخي از دوستان و خوانندگان گلايه كرده‌اند كه چرا رمان‌ها و داستان‌هاي فارسي را پيشنهاد نمي‌كنم.
 راستش را بخواهيد من خيلي نمي‌توانم با نويسندگان فارسي‌زبان ارتباط برقرار كنم. به نظرم جهان داستاني‌شان كوچك است و آن حس همدلي كه بايد برانگيزاند و گيرايي لازم را ندارد. البته مي‌دانم كه استثنا هست. يكي از اين استثناها هم به نظرم كتاب «همنوايي شبانه اركستر چوب‌ها» از «رضا قاسمي» است. كتاب پنج سالي هست كه منتشر شده و البته در ادبيات فارسي اتفاق تازه‌اي هم به شمار مي‌رفت و زياد سر و صدا كرد و حتي جايزه هم برد. به هر حال آقاي رضا قاسمي از نويسندگان مورد علاقه من است و فكر مي‌كنم داستان‌هايش را نه فقط ايراني‌ها كه بقيه آدم‌هاي كره زمين هم مي‌توانند بخوانند و بفهمند. اين نويسنده علاوه بر نثر ممتاز و دلنشيني كه دارد، يك‌سري جملات و گزاره‌هاي زيبايي را نيز لابه‌لاي نوشته‌اش رو مي‌كند كه نغز و به‌يادماندني هستند. مثلاً مي‌گويد: «تاريخچه اختراع زن مدرن ايراني بي‌شباهت به تاريخچه اختراع اتومبيل نيست» يا «مرد بياباني تنها ثروتش سايه اوست» يا آنجا كه نغمه دسته‌اي قمري را به فرياد «اعدام بايد گردد» تشبيه مي‌كند. از اين نمونه‌ها بسيار است.
«همنوايي شبانه اركستر چوب‌ها» هم باري از طنز را به دوش مي‌كشد و هم باري از وحشت را و اتفاقاً تلفيق اين دو حس و حال جالب و بديع از كار درآمده است. تناسخ و بحران هويت دو پاره اصلي خط سير داستان هستند. كه اين هر دو موضوع از پايه‌هاي ثابت ادبيات و هنر مدرن به شمار مي‌روند.
راوي داستان بيماري‌هاي جورواجوري دارد كه انگار فقط هم مختص او نيست. بيماري‌هايي مانند «وقفه‌هاي زماني»، «خود‌ويرانگري»، «پارانويا» و «آينه». او در مورد ديگران و همه‌چيز قضاوت مي‌كند و نظر مي‌دهد. انگار كه خودش در برج عاجي نشسته و هميشه با ديگران مرزبندي دارد. اين وضعيت راوي داستان بسيار شبيه روشنفكر ايراني است. روشنفكري كه تكليف خويش را با تك تكِ مسائل حاشيه‌اي و اصلي مشخص مي‌كند و در ذهن خود با همه‌چيز و همه‌كس درگير است.
لگدهايي كه راوي داستان دائم به بختِ خويش مي‌زند، براي خيلي‌ها قابل درك است. انگار كه هر يك از ما جاي راوي نشسته‌ايم و مانند او داريم به سايه‌مان لگد مي‌زنيم. سايه‌اي كه ما را بيرون كرده و سال‌هاست غاصبانه به جايمان نشسته است.
«همنوايي شبانه اركستر چوب‌ها» خواندني است و نه يك‌بار كه به دوبار خواندن هم مي‌ارزد. هم مانيفست‌هايش دوست‌داشتني است و هم آن حس هم‌ذات‌پنداري عجيبي كه با خواننده برمي‌انگيزاند، قوي و ماندني است.
 
پيشنهاد موسيقي
ترنج خواجوي كرماني
همان‌قدر كه خواجه ‌حافظ شيراز محبوب است و در خانه هر ايراني ديواني از او پيدا مي‌شود، مرحوم خواجوي كرماني گمنام است و به جز اهالي شعر و دانشجويان ادبيات كسي او را نمي‌شناسد.
 جالب اينجاست كه خواجوي كرماني هم‌دوره حافظ بوده و با هم نيز سر و سري داشته‌اند و حتي مشهور است كه حافظ سبك غزل‌ها و اشعارش را از خواجوي كرماني به عاريت گرفته و لاجرم از او تاثير پذيرفته است. قبر خواجوي كرماني هم از قضا در شيراز است و سيدحسين مرعشي زماني طرحي داشت براي انتقال آن به كرمان كه البته ناكام ماند. آنگونه كه در تاريخ ادبيات آمده، حافظ شيرازي و خواجوي كرماني با هم بده‌بستان‌هاي زيادي داشتند و گاه غزل‌هاي همديگر را جواب مي‌دادند. معروف‌ترين پاسخ خواجوي كرماني به حافظ در اين غزل است كه «اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را/ به خال هندوش بخشم سر و دست و تن و پا را/ كسي كه چيز مي‌بخشد ز مال خويش مي‌بخشد/ نه چون حافظ كه مي‌بخشد سمرقند و بخارا را». شايد احساس شاعرانه خواجوي كرماني از حافظ بالاتر باشد، اما چون بيان شاعرانه و فرم بيان احساس حافظ را ندارد، چون او پرآوازه نشده است.
همه اينها را گفتم تا برسم به شعري از خواجوي كرماني كه محسن نامجو آن را خوانده و الحق و الانصاف هم شاهكار خوانندگي‌اش هست. البته نامجو جاي ابيات غزل خواجوي كرماني را دلبخواه عوض كرده و دوبيتي هم از يك غزل معروف حافظ در آن گنجانده؛ اما تركيب كار خوب از آب درآمده است.
«گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجي ليکن بدست نايي
گفتا تو از کجايي کاشفته مي‌نمايي
گفتم منم غريبي از شهر آشنايي
گفتا سر چه داري کز سر خبر نداري
گفتم بر آستانت دارم سر گدايي
گفتا بدلربايي ما را چگونه ديدي
گفتم چو خرمني گل در بزم دلربايي
گفتم که بوي زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بداني هم اوت رهبر آيد
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگي کن کو بنده‌پرور آيد»
بايد آهنگ ترنج محسن نامجو را بشنويد. يكي از زيباترين عاشقانه‌هايي است كه شنيده‌ام. خوش به دل مي‌نشيند و اگر راز مگويي در سينه باشد، مو بر تن آدم سيخ مي‌كند.‌ عبدي بهروان‌فر كه گيتاريست «ترنج» است نيز بسيار خوب همراهي كرده با خواننده. چنان ضجه‌هاي عاشقانه‌اي از سيم‌هاي گيتار بيرون مي‌كشاند و ساز را به اقرار وامي‌دارد كه بيا و ببين. جالب اينكه اين آهنگ به سبك راك است و شعر خواجوي كرماني انگار كه فقط براي آن سروده شده و بس.
 
پيشنهاد نوشيدني
يك فنجان چاي سبز
چاي كه ما مي‌خوريم اگر ضرر نداشته باشد، خاصيت هم ندارد. چاي خوردن براي ما بيشتر يك آئين تفريحي است. اما چاي سبز يک داروست. خواص فراواني دارد و ضررهاي بسيار اندكي. طب‌هاي سنتي ايراني، هندي و چيني تا حدودي با خواص دارويي چاي سبز آشنا بودند. مثلاً در طب سنتي ايران، دم‌كرده چاي سبز براي كاهش چربي خون و درمان چاقي مصرف مي‌شد. هندي‌ها هم از آن به عنوان يك ماده نشاط‌آور استفاده مي‌كردند. طب چيني نوشيدن چاي سبز را براي تقويت و بهبود قوه تفكر مفيد مي‌دانست. يكي از مزيت‌هاي چاي سبز بر چايي كه مي‌خوريم، اين است كه كمتر تحت تاثير فرآيند‌هاي شيميايي و فيزيكي قرار مي‌گيرد و تركيبات موجود در آن پايدار باقي مي‌ماند.
چاي سبز نوشيدني ملي ژاپني‌هاست. اما چيني‌ها نيز از طرفداران پر و پا قرص اين چاي هستند. البته چيني‌ها به نوعي كاشف چاي به شمار مي‌روند. هم‌اكنون هم در چين نوعي چاي سبز توليد مي‌شود که عطر تند گل ياس را نيز در خود دارد. جاي‌ شما خالي، اما نوشيدن اين چاي براي من لذت خاصي داشت.
من چندان توجهي به تحقيقات جور و واجوري كه هر روز درباره فوايد يا ضررهاي يك خوردني يا نوشيدني مي‌شود اعتقادي ندارم. بارها شده كه اين تحقيقات ضد و نقيض از كار درآمده است. بنابراين به نظرم زياد نبايد توجهي به آنها كرد و نبض زندگي و لذت خود را به دست آنها داد. با اين حال برايتان مي‌گويم كه تاكنون فوايد و خواص دارويي و درماني زيادي براي چاي سبز ادعا شده كه البته هيچ‌كدام صد درصد اثبات‌شده نيست. مثلاً نوشيدن چاي سبز ابتلا به بيماري‌هاي قلبي و عروقي را كاهش مي‌دهد. ضد سرطان است. قند و فشار خون را تنظيم مي‌كند. قدرت سيستم عصبي را افزايش مي‌دهد. موجب كاهش وزن بدن مي‌شود. كمك به جلوگيري از زخم معده مي‌كند. روند پيري را كند مي‌كند. براي مقابله با ويروس سرماخوردگي و آنفلوآنزا و حتي درمان بيماري‌هاي لثه و جلوگيري از اختلالات تنفسي نيز مؤثر است. همچنين اين نوشيدني دارويي قادر است پوست بدن را از صدمات كوتاه‌مدت و درازمدت اشعه خورشيد در امان نگه دارد.
مي‌گويند كه چاي سبز براي تقويت حافظه و درمان افسردگي هم خوب است. اما تاثيري كه من شخصاً از نوشيدن آن ديدم، آرامش و نشاطي است كه ايجاد مي‌كند. انگار كه چاي سبز خستگي عضلاني و رواني را برطرف مي‌كند.
در پايان توصيه مي‌كنم اولاً به چاي‌هاي سبزي كه با مارك‌هاي تجاري فروخته مي‌شود خيلي توجهي نكنيد. چون محتواي چندان جالبي ندارند. اگر شانس بياوريد در بازار كوچه مروي تهران مي‌توانيد چاي سبز مرغوب تهيه كنيد. ثانياً سعي كنيد بدون شيرين‌كردن چاي را بخوريد. مزه جالبي دارد كه مي‌توانيد خودتان را به آن عادت دهيد و لذت ببريد.
کتاب کهنه به ز رفيق شفيق
 امير رازي
«كافه كتاب». اسم اين صفحه را كافه كتاب مي‌شود گذاشت. «كتابخانه شرق» هم پيشنهاد بدي نيست. اين اسم‌ها را به علاوه شش هفت اسم ديگر بالاي مطلبم نوشته‌ام تا سردبير هركدام را كه مي‌خواهد انتخاب كند. پيدا كردن اسم صفحه وظيفه من نيست و فرقي هم نمي‌كند كه بالاي صفحه چه بنويسند. چيزي كه مهم است، اين است كه من بايد درباره كتاب بنويسم و به‌اصطلاح باب گفت‌و‌گو درباره كتاب را با خوانندگان كافه شرق باز كنم. يعني درباره كتاب‌هايي كه خوانده‌ام و مي‌خوانم‌، چيزهايي بنويسم كه اگر – احياناً- نخوانده‌ايد، ترغيب شويد و كتاب‌ها را پيدا كنيد و بخوانيد و اگر هم خوانده‌ايد كه يقيناً خوانده‌ايد، شما را يادآوري كنم و به‌اصطلاح يك‌بار ديگر در لذتي كه از خواندن كتاب‌ها برده‌ايد، با شما شريك شوم. اما من باب مقدمه چند سطري را درباره «كتاب» بايد بنويسم و به قول معروف گفتني‌هاي اول كار را خدمتتان بگويم.
مي‌گويند سه‌ چيز، هرچه كهنه‌تر باشند مرغوب‌تر و قيمتي‌ترند. يكي «دوست» است كه اگر دوست قديمي داشته باشيد و همچنان رشته دوستي‌تان در بالا و پايين شدن‌ها و سختي‌ها و مصيبت‌ها نگسسته باشد، في‌الفور حرف مرا تاييد مي‌كنيد كه «دوست قديمي» لاتحد و لاتحصي ارزشمند و قيمتي است. البته وقتي مي‌گويم دوستي، منظورم دوستي همه‌جانبه است كه حكم كيميا دارد وگرنه اينكه آدم سي ‌سال با يكي همسايه باشد يا همكار و يا هم‌خانه- گرچه ناگزير به صميميت و آشنايي هم منجر مي‌شود مع‌ذلك- به‌ اين رابطه‌ها دوستي نمي‌گويند. دوستي يك ارتباط و يك پيوند خاص است و عجيب آنكه با هركه دوست مي‌شوي همه اتفاقات جهان، همه حرف‌ها و همه ماجراها در جهت آن است كه سوء‌‌‌‌تفاهمي پيش آيد و رشته دوستي از هم بگسلد. در اين ميان اگر دو نفر پيدا شدند كه از دوستي‌شان مراقبت كردند و نگذاشتند كه ماديات و حرف و حديث‌ها موجب شود كه از چشم هم بيفتند، اتفاق نادري است كه بايد قدرش را بدانند. به همين جهت است كه مي‌گويم دوستي مزمن و كهنسال ارج و منزلتي دارد كه با هيچ ‌چيز قابل قياس نيست مگر با كتاب كهنه. آن هم نه هر كتابي. هر كتابي كه صرفاً كهنه شده باشد و كاغذهايش زرد و كهنه شده باشند و موقع تورق، ورقه‌ورقه شوند و گوشه‌هاي كاغذش خشك و شكننده شده باشند كه ارزش ندارد. اگرچه عتيقه‌فروش‌ها قدر همين كهنگي را مي‌فهمند و بابت اين كتاب‌ها پول فراوان مي‌دهند، اما منظور ما از كتاب، كتابي است كه مي‌شود با آن رفاقت كرد و روي رفاقتش حساب خاصي باز كرد. بيخود نيست كه گفته‌اند كتاب يار مهربان است. اگر مثال بخواهم بزنم كه بدانيد منظورم از «يار مهربان» چيست، بايد ديوان خواجه را نام ببرم. رفيق شفيقي كه هميشه حال و روز دوستش را رعايت مي‌كند و مناسب حال او نه ملامت و نصيحت بي‌جا، كه همدردي و هم‌سخني مي‌كند. اگر بنا بود حافظ هم مثل آدم‌هاي دور و برمان مدام اشتباهاتمان را به رخمان بكشد و اگر بنا بود مدام از خودش تعريف كند و ما را به باد سرزنش بگيرد و هي بگويد «اگر به حرف من گوش داده بودي...» اگر بنا بود حافظ هم پشت سرمان صفحه بگذارد و خلاصه همين رفتاري را داشته باشد كه آدم‌هاي دور و برمان دارند، طبيعي است كه در طول تاريخ اين همه عزيز نمي‌شد و دم‌به‌دم، در خوشي و ناخوشي به سراغش نمي‌رفتند و با تفأل به كتابش او را شريك خوشي‌ها و ناخوشي‌هايشان نمي‌كردند. كتاب در اصل رفيق بي‌خللي است كه هرچه كهنه‌تر شود، تازه‌تر و باطراوت‌تر مي‌شود. لابد اين بيت خواجه را به ياد داريد كه فرمود «در اين زمانه رفيقي كه خالي از خلل است/ صراحي مي ناب و سفينه غزل است». اين سفينه غزل البته اختصاص به شعر ندارد و همه كتاب‌هاي خوب عالم را در بر مي‌گيرد و يادتان باشد كه اين بيت در همان غزلي است كه خواجه، ما را به «تنهايي» و عزلت‌نشيني پند مي‌دهد و درواقع فرموده مسيح(ع) را تكرار مي‌كند كه: «جريده رو كه گذرگاه عافيت تنگ است» از اين منظر كتاب كهنه حتي از رفيق كهنه‌ هم فضيلت بيشتري دارد چرا كه رفيق در هر شكل و نوعش ناچار حريم تنهايي را مي‌شكند و كتاب نه. تازه با كتاب تنهاتر مي‌شويم و با كتاب راحت‌تر مي‌توانيم مفهوم «تجرد» را تجربه كنيم. قطعاً نيازي به تاكيد نيست كه منظور از كتاب، كتاب خوب و خواندني و به‌دردبخور است...
اما در اين صفحه كه قرار است درباره كتاب بنويسيم، سعي مي‌كنيم كه در حد عقل و شعور و سوادمان كتاب‌هاي خوب را – چه آنها كه بوي كهنگي مي‌دهند و چه آنها كه داغ‌داغ تازه از تنور درآمده‌اند _ معرفي كنيم. متواضعانه از شما هم خواهش مي‌كنيم كه ما را كمك كنيد تا خيلي زود، در كنج كافه شرق به كتابخانه‌اي بي‌نظير و بي‌بديل دست يابيم. كتابخانه‌اي كه حسرت هر كتابخواني است كه بهترين اوقات خود را در بين قفسه‌هاي آنجا سپري كند و از خواندن مدام لذتي ببرد كه با هيچ لذتي قابل مقايسه نيست. اگر رفيق همدل مايي بگو ان‌شاءالله كه زودتر اين كتابخانه راه بيفتد.
***
خوش به حال آنها كه «شاهنامه» حكيم توس را پيش استادان بي‌بديلي كه مدت‌هاست جايشان خالي است، زانوي تلمذ به زمين زدند و از ابتدا تا انتهاي آن را حداقل يك دور خواندند و راه به باطن قصه‌هاي اساطيري و تاريخي آن بردند. تنهايي شاهنامه خواندن يك‌‌قدري سخت است، مخصوصاً اينكه در قصه‌هاي حكيم‌ توس ظرايف و دقايقي نهفته است كه اينها را فقط بعضي اساتيد مي‌دانند و در گفتنش نيز زياد دست و دلباز نيستند. بايد اول بپذيرند كه شاگردشان اهليت دارد، بعد سر ذوق بيايند و بگويند. آنها كه شاهنامه را در محضر استاد بي‌بديلي مثل سيدمحمدجعفر محجوب خوانده‌اند، حرف مرا تاييد مي‌كنند و يا دوستاني كه شاگرد جناب دكتر مظاهر مصفا بوده‌اند و هستند، از شاهنامه دريافتي دارند كه قابل مقايسه با ما كه چنين سعادتي نداشته‌ايم، نيست. دو سه سال پيش گزيده‌اي از نوارهاي كلاس درس محمدجعفر محجوب با همين عنوان شاهنامه به دستم رسيد كه پس از گوش كردن چندباره آن، تازه فهميدم شاهنامه را چگونه بايد خواند و چگونه بايد قصه‌هايش را درك كرد. تازه اين نوارها چيزي از تاويل و تفسير ادبيات در خود نداشت و صرفاً يك بحث كلاسي منظم بود. سال‌ها پيش هم جمع كوچكي شده بوديم و با شاعر دل‌آگاه و اهل حكمت تاويلي روزگارمان- يوسفعلي ميرشكاك- قرار و مدار گذاشته بوديم كه او برايمان شاهنامه را بخواند و حكمت‌هايش را بگويد كه متاسفانه عمر جلسه‌مان به بيش از ده، دوازده ساعت قد نداد و مشكلات روزگار اين توفيق را از ما گرفت. اين را به اين جهت گفتم كه تاكيد كرده باشم «شاهنامه» را بي‌ استاد نمي‌توان خواند و متاسفانه حسرت چنين كلاسي و درك محضر اساتيدي چون نام‌هايي كه برشمردم، بر دلمان مانده و ناچاريم كه به سي‌دي‌ها و نوارهاي درس بسنده كنيم. اما به هر حال چه با استاد و چه بي ‌استاد شاهنامه را بايد خواند و گوش جان به فرمايش فردوسي سپرد. اما شاهنامه‌هاي موجود همه در قد و قواره‌اي هستند كه خواننده را از خود فراري مي‌دهند و سخت مي‌شود آنها را دست گرفت و بيت به بيت خواند. راستش را بخواهيد اغلب كتاب‌هاي قطع رحلي براي نخواندن چاپ مي‌شوند و صرفاً براي تفاخر و تزيين كتابخانه هستند. البته اين حرف پر از اشكال است و توجيه خوبي براي نخواندن كتاب نيست اما قبول كنيد كه خواننده سخت بتواند با كتاب رحلي كنار بيايد. كتاب رحلي آداب دارد و مثل شيء لوكس، جنبه تزييني‌اش بر ديگر جنبه‌هايش مي‌چربد. از اين نظر بايد دنبال شاهنامه‌اي بود كه سال‌ها پيش شركت سهامي كتاب‌هاي جيبي با همكاري موسسه اميركبير – اگر اشتباه نكنم از روي نسخه مسكو- چاپ كرده است. شاهنامه در قطع جيبي در هفت جلد شاهكاري است كه ما را با اين كتاب آشتي مي‌دهد. اين كتاب را خيلي راحت مي‌شود به دست گرفت و در اتوبوس يا در رختخواب و خلاصه در هر كجا به خواندنش مشغول شد. اين كتاب فونت بسيار زيبا و خوانايي هم دارد و امكان ندارد كسي اين كتاب را به دست بگيرد و ترغيب نشود كه في‌المجلس چند صفحه‌اي بخواند. البته اخيراً نشر هرمس هم كل شاهنامه را در قطع كوچك و در دو جلد- آن هم از روي نسخه مسكو- چاپ كرده، اما داستان كتاب‌هاي جيبي داستان ديگري است. كاغذهاي زردش، قطع مناسبش، جلد ساده‌اش، جزو نمونه‌هاي بي‌بديل كار كتاب‌سازي در ايران است.
چندي پيش يادداشتي از رفيقي خواندم كه نوشته بود زنده باد كتاب‌هاي جيبي و يك صفحه تمام تعريف و تمجيد كرده بود از كتاب‌هاي جيبي كه به هر دليلي نسل آن رو به انقراض است. وقتي آن تعريف و تمجيدها را خواندم، في‌الفور ياد همين شاهنامه افتادم كه مي‌دانم خواهان فراوان دارد و نمي‌دانم چرا تجديد چاپ نمي‌شود. به هر روي اولين كتابي كه براي كتابخانه شرق، از زير سنگ هم شده پيدا مي‌كنيم و توي قفسه مي‌گذاريم تا سر فرصت و با دقت آن را بخوانيم، شاهنامه فردوسي است چاپ شركت سهامي كتاب‌هاي جيبي.
اين نكته را هم بگويم و زحمت را كم كنم. سعدي براي فراهم كردن گلستان و بوستان، رفيقي داشته كه اصرار كرده و سر ذوقش آورده و مسبب شده تا اين دو اثر تاليف شود. شرح ماجرا را در ديباچه گلستان لابد خوانده‌ايد. حافظ هم رفيق شفيقي داشته به نام گلندام كه او هم در فراهم آوردن ديوان خواجه، سهم مهمي داشته و اينطور كه مي‌گويند به بركت همت او اين غزليات تدوين شده است. احتمالاً اگر در دواوين ديگر دقيق شويم، حضور رفيق شفيقي از اين دست را خواهيم ديد. در شاهنامه هم ابياتي هست كه نشان مي‌دهد كه مهربان دوستي بوده كه حكيم توس را در بنياد نهادن كتاب شاهنامه ترغيب كرده كه امروز بايد مديونش باشيم و با اينكه نمي‌شناسيمش، بر روح بلند و بزرگوارش درود بفرستيم. فردوسي در گفتارهاي آغازين شاهنامه به اين دوست اشاره مي‌كند كه «به شهرم يكي مهربان دوست بود/ تو گفتي كه با من يكي پوست بود/ مرا گفت خوب آمد اين راي تو/ به نيكي گرايد همي پاي تو/ نبشته من اين نامه پهلوي/ به پيش تو آرم مگر نغنوي... والخ.»
کتاب کهنه به ز رفيق شفيق
 علي درويشيان

خاطره‌اي از دوران كودكي در ذهنم مانده است. آن زمان هنوز آب لوله‌كشي در شهر نبود و ناچار يا از سرداب‌ها آب مي‌آورديم و گاه هم سقا و ميرابي به منزل آب مي‌رساند. نزديك خانه ما سرداب بزرگي بود. يك روز مردي ميخ طويله‌اي در زمين كوبيد تا مردم موقع برداشتن آب از سرداب آن را تكيه‌گاه دست خود كنند. چند روزي گذشت و آدم ديگري كه از آنجا مي‌گذشت، ميخ را ديد. لعنتي فرستاد و ميخ را از جا كند تا مانعي در راه مردم نباشد و پاي كسي به آن گير نكند. فرداي همان روز مردي كه ميخ را كوبيده بود، به سرداب آمد. ديد كه ميخ در جاي خودش نيست. نفريني حواله پدر و مادر كسي كه آن را كنده بود كرد و دوباره ميخ ديگري كوبيد. بزرگ‌تر كه شدم از اين خاطره نتيجه عجيبي گرفتم. اينكه جنگ ميان آدميان جنگ ميان خوبي و بدي نيست؛ بلكه جنگ ميان دو روايت از خوبي است. جنگ‌ها هميشه از يقين آدم‌ها سرچشمه مي‌گيرد. آدمي كه به حقانيت راه و روش و مرام و مسلك و انديشه خود يقين نداشته باشد كه برايش نمي‌جنگد. پس انگار كه هر دو طرف جنگ اهل يقين هستند. البته هر يك ديگري را در مغاك تيره جهل مركب گرفتار مي‌داند.

اما جهل مركب چيست؟  فرد حقيقت را نمي‌داند اما يقين دارد كه مي‌داند. از نگاه ديگران او در باتلاق جهل مرکب غوطه‌ور است اما از نگاه خود در وادي يقين و اطمينان است. پس يقين بايد با جهل مركب رابطه‌اي داشته باشد تا ما بتوانيم معصومانه مرتكب جنايت شويم. بگذاريد مثال ديگري بزنم. به گمانم كمتر كسي با لذتي بيمارگونه شكنجه مي‌كند. يك شكنجه‌گر ساديستي پس از مدتي از كارش بركنار مي‌شود. زيرا حد و اندازه نگه نمي‌دارد و كار را خراب مي‌كند. شكنجه‌گر واقعي چنين وضعيتي دارد: هيچ علاقه خاصي به زدن، داغ كردن يا تجاوزكردن ندارد. فقط اينها را به عنوان ابزارهايي ضروري به‌كار مي‌گيرد تا از متهم اقرار لازم را بگيرد. او فقط برحسب وظيفه (آنچه كه البته خودش وظيفه مي‌داند) عمل مي‌كند نه بيش از اين. شكنجه‌گر واقعي مي‌تواند در چهره ديگر زندگي‌اش، پدري مهربان و مردي شريف باشد. ستم‌پيشگي براي آنكه تداوم داشته باشد، بايد نيروي خود را از يقين به‌درستي عمل بگيرد. بايد مطمئن باشد كه كاري كه مي‌كند درست است و بر صراط مستقيم گام برمي‌دارد و راه‌هاي ديگر بيراهه‌اند و روندگانش گمراه. انگار كه بدترين نوع جهل و بهترين نوع علم با هم خويشاوندي دارند. فرشته و اهرمن ويژگي‌هاي مشابهي از خود بروز مي‌دهند. اين بيت معروف حافظ را همه شنيده و خوانده‌ايم كه «جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه/ چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند». اما اتفاقاً مساله اينجاست كه هر يك از اين هفتاد و دو ملت گمان مي‌كنند كه حقيقت را ديده‌اند. و براي همين بر سر آن مي‌جنگند. مرز ميان افسانه و حقيقت از مو هم باريك‌تر است. براي عده‌اي كه چنين چيزي را دريافته‌اند؛ اين آگاهي بسيار نااميدكننده است. زيرا خواهند گفت: «آه که چه دنياي تهي از معنا و هولناكي است كه آدميان را نمي‌توان به خاطر آنچه  مي‌كنند، محكوم كرد زيرا آنان به قول انجيل نمي‌دانند چه مي‌كنند، آنان معصومانه جنايت مي‌کنند» و براي عده‌اي چنين چيزي بس اميدواركننده است زيرا خواهند گفت: «بنگريد که حتي بدي‌ها نيز نيروي خود را از خوبي مي‌گيرند.»

اما هم خوش‌بين‌ها و هم بدبين‌ها باز يك چيز را فراموش‌ كرده‌اند. اينكه آگاهي از مغشوش و نامشخص بودن مرز جهل مركب و يقين مي‌تواند يك نتيجه فوري و ملموس عملي داشته باشد. اگر هر كسي به يقين خود اندكي شك كند و در ترديد فرو رود، ديگر براي آن الم‌شنگه به پا نمي‌كند و دنيا را زير و زبر نمي‌كند.

درباره فيلم « ديل? سه» يا« از صميم قلب»
... ولي افتاد مشکل?ها
 ايليا شعف/ ilia_shaaf@yahoo.com
اگر احتمالاً در معارفه با سينماي هند، اشتباهاً سراغ فيلم‌هايي رفته‌ايد كه تصوير نچسب و ناخوانايي در ذهن شما ترسيم كرده‌اند، نگران نباشيد چرا كه تماشاي فيلم Dilse (نام فيلم را مي‌توان از صميم قلب ترجمه كرد) به كارگرداني ماني رتنام مي‌تواند نگاه شما را به اين سينما تغيير دهد. فيلم به معناي واقعي كلمه اثري است كه (خصوصاً پايان آن) بسيار تكان‌دهنده و غيرباليوودي است. فيلم، در نگاه اول اثري عاشقانه و نامتعارف است. درواقع نامتعارف بودن فيلم را مي‌بايستي در پرداخت به‌شدت واقع‌گراي فيلم جست‌و‌جو كرد و البته پايان جسورانه آن كه تقريباً در هيچ يك از آثار سينماي هند چنين پايان‌بندي تكان‌دهنده‌اي را شاهد نبوده‌ايم. فيلم، داستان جواني به نام اَمَر را روايت مي‌كند كه گزارشگر راديو سراسري هند است. او به كشمير مي‌رود تا گزارشي در مورد تروريسم و پيشرفت‌هاي هند، پنجاه سال پس از استقلال تهيه كند (ديل‌سه محصول 1998 است). اَمَر در ايستگاه قطار دختري زيبا و مرموز را مي‌بيند كه مگنا نام دارد. اَمَر احساس مي‌كند كه دلبسته اين دختر شده اما مگنا غيبش مي‌زند. اَمَر سراغ رئيسش در بخش راديوي محلي مي‌رود و مي‌گويد ايده‌اش مصاحبه با تروريست‌هاست اما رئيس او اعتقاد دارد كه اين گزارشگر جوان عقلش را از دست داده و به اين ترتيب خودش را به كشتن خواهد داد. اَمَر بار ديگر و در اين شهر كوچك مگنا را مي‌بيند اما او وانمود مي‌كند كه اَمَر را نمي‌شناسد. اَمَر ابتدا خيال مي‌كند كه اين دختر را اشتباه گرفته اما لحظه‌اي بعد يقين مي‌كند كه او خود مگنا بوده است.
اََمَر مصاحبه‌اش را با رهبر شورشيان كه دولتي‌ها آنها را تروريست مي‌نامند، انجام مي‌دهد و در راه بازگشت بار ديگر مگنا را ديده و تا رسيدن به خانه‌شان او را تعقيب مي‌كند. امر به مگنا مي‌گويد دلبسته او شده ولي مگنا مي‌گويد او ازدواج كرده است. اَمَر كه اين دروغ را باور كرده، از مگنا مي‌خواهد كه بپذيرد امر براي عذرخواهي سراغ او برود. امر سراغ مگنا مي‌رود اما سه مرد آنجا هستند كه او را به جنگل برده و به‌شدت مضروبش مي‌كنند. امر با اينكه به‌شدت كتك خورده اما شادمان است كه مگنا ازدواج نكرده است.
امر مگنا را تعقيب مي‌كند. او سوار اتوبوسي شده كه مگنا هم در آن است. يكي از ماموران پليس از مگنا كارت شناسايي مي‌خواهد. او كه دستپاچه شده، ادعا مي‌كند همسر امر است. اتوبوس آنها خراب مي‌شود و مسافران پياده شده و راهشان را به سوي معبدي بودايي در هيماليا پيش مي‌گيرند. امر و مگنا همسفر هم شده‌اند. امر مي‌خواهد بداند كه او كيست و چرا به آن مامور پليس دروغ گفته است. در اين لحظه مگنا دچار حمله‌اي عصبي مي‌شود. امر از مگنا مي‌خواهد با او ازدواج كند و حتي در مورد تعداد فرزندانشان خيالبافي مي‌كند. مگنا نمي‌پذيرد. آنها مجبورند شب را در خرابه‌اي سر كنند. فردا صبح كه او از خواب بيدار مي‌شود، پي مي‌برد كه مگنا بار ديگر غيبش زده است. او كه احساس مي‌كند در حقش ظلم شده، قصد بازگشت به خانه‌اش در دهلي را مي‌كند. گويي بايد براي هميشه آن دختر جوان و سركش را فراموش كند.
از سوي ديگر ما پي مي‌بريم كه مگنا عضو گروهي است كه براي استقلال هند مي‌جنگند. آنها به دهلي آمده‌اند تا در روز استقلال هند، خود را براي حمله‌اي عليه نيروهاي هندي آماده كنند. اَمَر در شهرش با دختري به نام پريتي آشنا مي‌شود كه والدينش اصرار بر ازدواج پسرشان با او را دارند. اَمَر در گشت و گذار همراه پريتي در شهر، يكي از همان‌هايي را مي‌بيند كه او را كتك زده بودند. اَمَر آن مرد را تعقيب مي‌كند. اما او كه ترسيده، يك كپسول سيانور را مي‌بلعد. گروهي كه مگنا هم عضو آنهاست، پي مي‌برند كه پليس در پي آنهاست. مگنا و دوستش كه مي‌دانند نمي‌توانند در هتل‌هاي دهلي اقامت كنند، در همان روز نامزدي اَمَر و پريتي به خانه اَمَر مي‌آيند. مگنا دنبال كاري در راديو مي‌گردد و جايي كه بتواند بماند. اَمَر قادر نيست خواسته او را رد كند. زني كه در همان روز تعقيب و گريز اَمَر حضور داشته و به همين دليل پايش نيز شكسته، عكس اَمَر را كه در روزنامه چاپ شده شناسايي مي‌كند و سراغ پليس مي‌رود. مامورين از اَمَر پرس‌و‌جو مي‌كنند. تصورشان اين است كه او با تروريست‌ها ارتباط دارد. اما از آنجايي كه هيچ مدركي پيدا نمي‌كنند، او را رها مي‌كنند. اَمَر اتاق مگنا را مي‌گردد و سربندي را در اتاق او پيدا مي‌كند كه در روز مصاحبه‌اش با رهبر شورشيان، ديگران بر سر بسته بودند. امر به‌شدت به مگنا اعتراض مي‌كند كه او را وسيله قرار داده است. مگنا ماجراي زندگي‌اش، مرگ پدر و مادر و اعضاي خانواده‌اش به دست ارتش هند را بازگو مي‌كند. اَمَر نواري را كه در آن سفرشان از گفت‌و‌گوهاي ميان او و مگنا ضبط كرده، براي مگنا مي‌گذارد. وقتي كه از تعداد فرزندانشان سخن گفته‌اند. او از مگنا مي‌خواهد كه از راهش باز گردد و بپذيرد همراه اَمَر از دهلي بروند. امر مي‌گويد جايي مي‌روند كه دست هيچ‌كس به آنها نرسد. مگنا فقط مي‌گريد و اين كار را غيرممكن مي‌داند. امر هيچ‌چيز از نقشه مگنا و گروهش نمي‌داند. مگنا هم نمي‌تواند چيزي به او بگويد. اما امر توانسته است كاري كند كه ذهن مگنا را به هم بريزد. مگنا اكنون بر سر يك دوراهي قرار گرفته است. آيا به عشق امر پاسخ بگويد و به گروهش پشت كند يا اينكه از امر بگذرد و او را براي هميشه فراموش كند. مگنا به‌شدت با درونش درگير است و راه دوم را مي‌پذيرد. اَمَر در تمام مدتي كه با مگنا آشنا شده، تنها از او يك چيز خواسته است، اينكه مگنا بگويد كه او هم اَمَر را دوست دارد. اما هيچگاه اين جمله را از زبان مگنا نشنيده است.
از سوي ديگر دوستان مگنا كه اَمَر را شناسايي كرده‌اند، در پي اين هستند كه او را دزديده و به قتل برسانند. اما امر موفق مي‌شود از دست آنها فرار كند. امر به خانه مي‌آيد. ماموران پليس در آنجا منتظر او هستند چون ردپاي او را از طريق دوستان مگنا يافته‌اند. آنها امر را دستگير مي‌كنند. اما امر كه داروي بي‌هوشي به او تزريق شده، از دست پليس‌ها فرار مي‌كند. از سوي ديگر مگنا آماده است كه بمبي را به خودش ببندد تا حمله‌اي انتحاري انجام دهد. امر پريشان و مجروح در خيابان‌هاي دهلي، سعي دارد هم خوابش نگيرد و هم اينكه به دست نيروهاي پليس نيفتد. امر سرانجام مي‌تواند مگنا را نزديك مراسم رژه روز استقلال پيدا كند و پي مي‌برد كه او بمبي به خودش بسته است. او سعي دارد كه مگنا را متقاعد كند دست از اين كار برداشته و همراه او، هند را ترك كند تا زندگي تازه‌اي را آغاز كنند. اما مگنا نمي‌پذيرد. امر سعي دارد جلوي او را بگيرد. «مردم بيگناه كوچه و خيابان چه گناهي كرده‌اند؟!» امر اكنون از مگنا، تنها يك چيز مي‌خواهد كه يكبار و تنها يكبار به زبان بياورد كه امر را دوست دارد. مگنا تنها مي‌گريد و ساكت است. امر بار ديگر خواهشش را تكرار مي‌كند. مگنا همچنان ساكت است. به نظر مي‌رسد ديگر مگنا طاقت اين را ندارد كه دوري امر را تاب بياورد. ناگهان امر جمله عجيبي به مگنا مي‌گويد: «خيلي ازت خواستم كه به راه من بيايي اما قبول نكردي پس اين بار اجازه بده كه من به راه تو بيايم.» او مگنا را به سوي خودش مي‌كشد و محكم او را نگه مي‌دارد. بمبي كه مگنا به خودش بسته، منفجر مي‌شود و هر دو آنها را مي‌كشد. اكنون مگنا براي هميشه در كنار امر است. امر جان خودش را براي به دست‌آوردن مگنا مي‌دهد. آن دو سرانجام به هم رسيده‌اند.
واقع‌گرايي تمام‌عيار
ماني رتنام كه در كارنامه كاري‌اش حتي فيلمي براي كودكان و نوجوانان ساخته و اين فيلم دو سال گذشته، حتي در جشنواره فيلم كودك و نوجوان (كه در آن دوره در اصفهان برگزار مي‌شد) شركت كرده، بيشترين شهرتش در جنوب هند است و در سينماي جنوب اين كشور در شمار يكي از مطرح‌ترين كارگردان‌هاست. او در سال 1995 فيلمي به نام «بمبئي» ساخت كه به يكي از جنجال‌هاي هميشگي جامعه هند مي‌پرداخت. عشق مردي مسلمان به دختري هندو. آنچه در سينماي رتنام بيش از هر مساله ديگري به چشم مي‌آيد، پرهيز او از افراط در ژانر ملودرام و اتكاي او به واقع‌گرايي است. فيلم ديل‌سه بر بستري سياسي ماجرايي عاشقانه را دنبال مي‌كند و برخلاف استراتژي‌هايي كه در سينماي باليوود شناخته‌ايم، جانب رفتارهاي واقعي را فرو نمي‌گذارد. شخصيت امر و شخصيت مگنا به گونه‌اي ترسيم شده‌اند كه بيش از آنكه «سينمايي» باشند، واقعي‌اند. امر در نگاه نخست و در آن ايستگاه قطار «ناگهان» دلبسته مگنا مي‌شود (كه عشق آسان نمود اول) اما اين آغاز ماجراي عشقي است كه ناگهان مغاكي پيش روي او باز مي‌كند. انكارهاي مگنا و تلاش خستگي‌ناپذير امر در طول فيلم بيش از آنكه نمادي از شعله‌ور شدن يك عشق باشد، از اين حديث سخن مي‌گويد كه «ولي افتاد مشكل‌ها». عضويت مگنا در گروهي كه بيش از هر چيز ديگر، عشق را در قربانگاه سياست قرباني كرده‌اند، براي او ارمغان تلخي به بار مي‌آورد. مگنا مي‌شكند. دو تكه مي‌شود. نيمي از وجودش امر را تمنا مي‌كند و نيمه‌اي ديگر به او مي‌گويد به هدفش فكر كند و امر را فراموش كند. اين همه‌اش واقعي است. هيچ‌كدام رمانتيك نيست. عشقي كه فيلم آن را روايت مي‌كند، فارغ از هر نوع داوري رمانتيك، از واقعيت عشق سخن مي‌گويد. پايان فيلم نيز از يك واقعيت سخن مي‌گويد. (چه دانستم كه اين دريا چه موج خون‌فشان دارد.) واقعي‌ترين ديالوگ را امر مي‌گويد: «تو كه به راه من نيامدي، پس بگذار من به راه تو بيايم.» كات به مرگ. مرگ هر دو عاشق. سينما بار ديگر موفق مي‌شود اسطوره عشق را به تصوير بكشد. سينما مي‌تواند، سينما مي‌تواند!
من، دريا و آينه را فراموش نکن
 حسين يعقوبي/ hyaghoobi@yahoo.com
سوار ماشين شهاب هستيم و داريم مي‌ريم خانه هنرمندان. نوار حميد عسكري رو گذاشته كه مي‌خونه «فرصت نمي‌شد انگار دست تو رو بگيرم براي آخرين بار براي تو بميرم». حال خوشي داره و نمي‌خوام خرابش كنم اما خودش شروع مي‌كنه: «ديشب به سحر زنگ زدم. يه ساعتي داشتيم تلفني با هم صحبت مي‌كرديم. خيلي فرق كرده، خيلي بزرگ شده. حرفاش همه از جنس شعر شده.» پشت چراغ قرمز نگه مي‌داره «و از جنس عشق» نگاش مي‌كنم. يادش رفته انگار... همين سه سال پيش رو كه اومده بود پيش من و تو و با چشماي پر از اشك تعريف مي‌كرد: «ديشب با سحر صحبت كردم. انگار شده بود يه مجسمه سنگي... سرد باهام حرف مي‌زد و همش جاي تو به من مي‌گفت شما. بهم گفت فكر مي‌كنم ازدواج با شما نمي‌تونه منو به افق‌هايي كه مدنظرمه برسونه. بهش گفتم سحر تو خودت به من گفتي منو دوست داري. تو اول كتابي كه واسه تولدم خريده بودي، نوشتي دوست دارم تا آخر عمر، تا هميشه اولين نفري باشم كه تولدت رو بهت تبريك مي‌گم. وقتي يه هفته تهران نبودم، واسم اس.ام.اس فرستادي كه شهر بدون تو خيلي خاليه. حالا فقط واست شدم يه شماي ديپورتي. بهم گفت نظرمو عوض كردم. واسه ازدواج دوست داشتن دوطرفه لازمه. تو نمي‌توني منو به اندازه لازم خوشبخت كني، چون من نمي‌تونم به اندازه كافي دوستت داشته باشم و گوشي رو گذاشت.» چراغ سبز شده. فكرمو خونده؟ ادامه مي‌ده: «بهم گفت حرفايي كه دفعه آخر بهم زده، به‌خاطر باباش بوده. باباش ناراحتي قلبي داشته و يه بار هم بابت جر و بحث سر ازدواج سحر سكته ناقص كرده بوده. به سحر گفته بوده يا شهاب يا بابات.
اگه زن شهاب بشي و من سكته كامل كنم، خونم پاي توئه. مي‌گفت بعد از تماس تلفني سه سال پيش تا يه ماه فقط گريه مي‌كرده.» مي‌پرسم: «پس بابت عشق تو از شوهرش جدا شده؟» شهاب دنده رو عوض مي‌كنه: «شوهرش يه آدم عوضي پولدار خوشگذرون بوده كه سحرو ذله كرده بوده. وقتي مي‌رن دادگاه جلوي قاضي و باباي سحر به سحر تهمت مي‌زنه. قاضي چيزي نمي‌گه اما باباي سحر همونجا سكته مي‌كنه و مي‌ميره... سحر الان اومده سهروردي با پول مهرش طبقه دوم همون ساختموني رو خريده كه پائينش برادرش حميد و زنش مي‌شينن.» رسيديم دم خانه هنرمندان. قفل پدال رو كه داره مي‌زنه، مي‌پرسم: «مي‌دوني عشق بد چيه؟» شهاب جواب مي‌ده: «عشق نمي‌تونه بد باشه.» ادامه مي‌دم: «اينه كه كسي رو دوست داشته باشي كه تو رو به اندازه كافي دوست نداشته باشه. اينجوري مي‌شي گداي محبت و همون‌جوري كه خودت خوب مي‌دوني، هيچ‌وقت به گدا چيز به درد بخوري نمي‌دن.» نگاه سردي به من مي‌اندازه. مطمئنم تو اون لحظه از من به اندازه شوهر سابق سحر بدش اومده. دور ميز هشت‌نفره سحر و پنج نفر ديگه نشستن. سحر مجد با شال ارغواني پانچو آبي، چكمه مشكي، سيگار لايت... چين و چروك سي‌سالگي و چيزاي ديگه رو راحت مي‌شه توي صورت و پيشونيش ديد. آدماي ديگه سر ميز از همون قماشي هستن كه تو جلسه‌هاي كوچيك شعرخوني هميشه حاضرن؛ يه پيرمرد موبافته جين‌پوش همراه با يه خانم جووني كه اگه زنش نباشه، ممكنه دخترش باشه. (احتمال مي‌دم بايد مدرس كلاس نقاشي يا شعري باشه كه سحر اونجا مي‌ره يا مي‌رفته.) يه پيردختر عصبي كه نيم‌مني پودر و كرم تو صورتش ماليده و دو تا جوون هجده- نوزده ساله از همون تيپايي كه مي‌خوان با شعراشون دنياي جديدي بسازن يا دست‌كم دنياي قديم رو نابود كنن. مي‌شينيم و فيلم جديد كيميايي شروع مي‌شه. ساكت نشستم. حوصله حرف‌زدن ندارم، به‌خصوص حرف زدن از نوع چرت‌و‌پرت گفتن. بعد مي‌بينم همه ساكت شدن. سحر مي‌خواد برامون شعر بخونه. نفس عميق مي‌كشه، چشماشو چند لحظه مي‌بنده و شروع مي‌كنه: «بي ‌شمايان! عشق بن‌بست عجيبي است كه به شب مي‌ماند...» شعراي بي‌وزنش تلفيقي از نهيب‌زدن‌هاي شاملو، هستي‌گريزي‌هاي فروغ و سانتي‌مانتاليسم بازي‌هاي سهرابه، مثل شعراي خيلي‌هاي ديگه. براش كف مي‌زنيم. بعد از شعر سومي كه مي‌خونه، اونقدر براش كف مي‌زنيم كه بفهمه ديگه بسه و وقت بحثاي روشنفكريه. استاد پير جين‌پوش از ژيژك و ژان ژنه شروع مي‌كنه و به پست‌مدرنيسم در منظر فمينيسم مي‌‌رسه. گمونم از اول جلسه هيچ حرفي نزدم چون شهاب كه حسابي رو فرمه، مي‌زنه پهلوم و مي‌گه: «ماهي منزوي ما تو دريا هم نمي‌خواد تنگش رو ترك كنه.» فكر كنم تنم واسه خودزني مي‌خاره چون تك‌مضراب مي‌پرونم: «يه مثل قديمي مي‌گه اگه مرد شيطونه، زن خود جهنمه.»
تو جو فمينيستي بحث، اين مثل قديمي به اندازه يه فحش زشت، طنين بدي داره. همه بهت‌زده ساكت مي‌شن و شهاب كه از قبل از جلسه هم از دست من دلخوره، گارد مي‌گيره و تصميم مي‌گيره همونجا در همون لحظه منو جلوي جمع ضايع كنه: «همين حرفا رو زدي كه شهرزاد از دستت دق كرد.»
شهاب! شهاب! براي چي اسمش رو آوردي؟ براي چي اين حرف رو زدي؟ نفس عميقي مي‌كشم و با انرژي كه قبل از شكستن بغضم برام مونده، جواب مي‌دم: «زن من يه زن عادي نبود. اون يه فرشته بود. همين ديروز يه جفت بال سفيدش رو تو كمد لباس‌ها پيدا كردم.» بعد زود از جام بلند مي‌شم و مي‌چپم تو دستشويي. مي‌خوام زار‌زار گريه كنم اما نفر قبلي سيفون رو نكشيده و به سرفه مي‌افتم. مي‌رم دستشويي بغلي. كمتر بو مي‌ده و راحت مي‌شه گريه كرد. عاشقي آخرش همينه... آخرش يه ديواره، يه تنهايي و يه دل سير گريه. مهم نيست كه ديوارش، ديوار كجا باشه. مهم اينه ‌كه حواست باشه هيچ‌كسي حواسش بهت نباشه. پنج دقيقه بعد برمي‌گردم تو سالن. سرم رو زير شير آب گرفتم و به آدماي دور ميز مي‌گم: «خيلي گرمه. كلافه شده بودم. يه پارچ آب يخ ريختم رو سرم.» مي‌دونم كه هيچ كدوم حرف منو باور نكردن. آي‌كيوي طرف بايد كمتر از هويج باشه كه فكر كنه من به خاطر گرمازدگي چشمام ورقلمبيده و قرمز شده و آب بيني‌ام راه گرفته. تو قيافه‌شون مي‌خونم كه تو دلشون مي‌گن: «بيچاره هنوز تو شوكه، داره هذيون مي‌گه.» يا اينكه «كم آورد، افتاد به شر و ور گفتن.» شهاب دوزاريش مي‌افته كه ديگه حوصله موندن ندارم. قبل رفتن سحر دعوتمون مي‌كنه: «ما شنبه‌ها جلسه نمايش هفتگي فيلم داريم. حميد و خانمش كه كارگردان تلويزيوني هستن با يكي دوتا از بچه‌هاي مجله... تشريف بيارين خوشحال مي‌شيم... حميد هم خيلي دوست داره شما رو ببينه... اين هفته مي‌خوايم سقوط خانه آشر رو ببينيم.» در همون حال خراب هم شنيدن اسم فيلمي از راجر كورمن اونم بر اساس بهترين داستان كوتاه ادگار آلن‌پو گوشم رو تيز مي‌كنه. به هر حال بدم نمياد كه بعد سال‌ها دوباره حميد رو ببينم. تو راه برگشتن زياد حرف نمي‌زنيم. شهاب انگار از حرفي كه به من زده پشيمونه. شايد هم داره در مورد ازدواج با سحر خيالبافي مي‌كنه. دم خونه من مي‌پرسه: «فيلم جديد چي ديدي؟» مي‌گم: «ساينس آو اسليپ... فن خواب ميشل گوندري رو گرفته بودم كه دستگاه نخوند.» ماشين رو نگه مي‌داره و داشبورد رو باز مي‌كنه: «شانست من نسخه اريژينالش رو اينجا دارم... اين هم يه دي‌وي‌ديه كه داداشم از دبي خريده. پك فيلم‌هاي اشتون كوچره.» مي‌پرسم: «اشتون كوچر ديگه كدوم خريه؟» جواب مي‌ده: «شوهر جديد دمي موره. سه تا فيلمش تو اين دي‌وي‌ديه كه بهت توصيه مي‌كنم. هر كدوم رو كه نخواستي ببيني، دست‌كم «باترفلاي افكت» رو حتماً حتماً ببين.» حرفش رو گوش مي‌كنم و پشيمون نمي‌شم. داستان جالب و پرداخت خوبي داره اين «باترفلاي افكت» يا «اثر پروانه». هرچند كه از ريخت و قيافه اشتون كوچر خيلي خوشم نمياد. ماجراي آدميه كه قدرت اينو پيدا مي‌كنه كه به گذشته سفر كنه. اون هر دفعه روند يه اتفاق مهم و تاثيرگذار دوره كودكي يا نوجوونيش رو كه باعث شده زندگيش در دوره جووني بي‌ريخت بشه تغيير مي‌ده اما هر بار مي‌فهمه كه با اين تغييرات مجبور مي‌شه يه چيز عزيزي رو تو زندگيش از دست بده؛ يه بار آزاديشو، يه دفعه دوست صميمي‌شو، يه‌بار عشقشو و آخرين دفعه هم جفت دستاشو و مادرشو. آخر فيلم مي‌فهمه كه خوشبختي كامل ممكن نيست. تو زندگي هميشه بايد يه چيز بزرگ و عزيز رو قربوني كني. هيچ‌كس نمي‌تونه در آن واحد زندگي مرفه، مادر مهربون، دوستاي صميمي و عشق عزيز و مقدسش رو با هم داشته باشه. دست آخر ترجيح مي‌ده گذشته رو طوري تغيير بده كه هيچ‌وقت با عشق بزرگ زندگيش آشنا نشه. اين‌جوري زندگي آروم‌تر و كم‌رنج‌تري رو تجربه مي‌كنه. هرچند كه ديگه زندگيش از مفهومي به اسم عشق تهي مي‌شه.
به شهاب زنگ مي‌زنم و بابت فيلم ازش تشكر مي‌كنم. بهم خبر مي‌ده كه روزبه دوباره بهم ريخته، تلفنا رو جواب نمي‌ده. مي‌گم: «حتماً بازم رفته روي پشت بوم. فردا... فردا قرار مي‌ذاريم كه يه سر بريم ديدنش.» مكثي مي‌كنه و مي‌پرسه :«سحرو چطور ديدي؟» جواب مي‌دم: «خيلي عاشقه.» خوشحال مي‌شه و ازم خداحافظي مي‌كنه. ديگه براش توضيح نمي‌دم كه يكي از عاشق‌ترين خودشيفته‌هائيه كه تو عمرم ديدم. اشتهاي غذا خوردن ندارم. بلند مي‌شم يه چايي درست كنم. خيلي بهش احتياج دارم.
درباره نوآوري در موسيقي اصيل ايراني
سه?تار يا گيتار؛مساله اين است
 علي رنجي پور/ ali.ranjipour@gmail.com
استاد لطفي درباره نوآوري در موسيقي در جايي گفته كه انسان بايد نو شود تا بتواند كار نو انجام دهد و اين نو شدن نيازمند گذشت زمان است و تحول يك‌شبه امكان‌پذير نيست. ممكن است جماعت مدعي‌ نوآوري در موسيقي ايراني، در جواب استاد بگويند كه فضاي جامعه نه در يك شب كه طي بيست، سي‌ سال عوض شده و كار کردن با حال و هواي گذشته در اين فضا امکان‌پذير نيست. آدم‌ها نيز نسبت به سال‌هاي گذشته بالاخره تغييراتي كرده‌اند و به‌اصطلاح تا حدودي نو شده‌اند. در قسمت اول صحبت جماعت طرفدار نوآوري حرفي نيست. به هر حال بايد روي اين قضيه صحه گذاشت كه فضاي جامعه به كلي تغيير كرده و مردم ديگر براي پذيرش و هضم اثري كه مثلاً بيست سال پيش به عنوان اثر درست و حسابي به دست آدم مي‌رسيد، توانايي لازم را ندارند. قسمت دوم هم كه اهالي موسيقي هم تغييراتي كرده‌اند و به‌روز شده‌اند، كاملاً درست است. پس مساله چيست؟
در واقع سوال اصلي اين است كه آيا مختصات اين تغييرات در چارچوب كلي مرزها و محدوده‌هاي موسيقي اصيل ما مي‌گنجد؟ آيا هنوز مي‌شود آثاري را كه اين سال‌ها تحت لواي نوآوري در موسيقي اصيل اين مملكت توليد مي‌شود، جزء موسيقي ايراني برشمرد؟ اگر جواب سوال مثبت است، اين سوال را هم مي‌توان مطرح كرد که آيا اين كارها اصلاً كارهاي خوب و قابل ارائه‌اي هستند كه بتوان به آنها دل خوش کرد و چشم‌انداز خوبي، براي اين جريان متصور شد؟
بهتر است به جاي اينكه مستقيماً درصدد يافتن پاسخ براي اين سوال‌ها بربياييم و به‌اصطلاح با رديف كردن مثال‌هاي عيني، مراتب رنجش ديگران را فراهم كنيم و احياناً چيزهايي بگوييم كه به تريش قباي اين و آن بر‌بخورد، بياييم درباره كليت موضوع نوآوري بحث كنيم و لااقل در اين شماره كمي راجع به تاريخچه نوآوري در صد سال اخير حرف بزنيم.
تاريخچه مختصر نوآوري
در تاريخ موسيقي اين سرزمين، پس از باربد و نكيسا و فارابي و عبدالقادر مراغه‌اي (قرن نهم)، به اولين نام‌هاي بزرگي كه برمي‌خوريم شيدا است و عارف قزويني و علي‌اكبرخان فراهاني و پس از او ميرزاعبدالله و ميرزا حسين‌قلي و.... در واقع قبل از ايشان اطلاعات درست و حسابي در دست نيست و يک گسست تاريخي وجود دارد. اما آنطور كه از قرائن برمي‌آيد، ترکيب غالب سازها در ارکستر ايراني همان تار و كمانچه و تمبك و سنتور و تا حدودي عود و بربط بوده است و آهنگ‌ها احتمالاً در چارچوب همان چيزي که بعدها تحت عنوان رديف‌هاي ميرزاعبدالله و ميرزاحسين‌قلي تدوين شد. نمي‌توان با قطعيت گفت که آيا عارف قزويني يا جريان قدرتمند خانواده فراهاني و هم‌عصران ايشان نوآوري در جريان موسيقي اين مملكت داشته‌اند يا نه. مثل اينكه در آن زمان، در شكل دست گرفتن ساز و نوع زخمه و پنجه و مضراب زدن، تغييراتي به وجود آمد و مثلاً تار را از روي سينه كمي پايين‌تر آوردند يا در همان دوران مضراب سنتور را نمد پيچيدند و... اما با توجه به اينكه گونه‌هاي ساز، خيلي متنوع نبود و موسيقي تنها آن چيزي بود كه سينه به سينه از پدر به پسر و از استاد به شاگرد مي‌رسيد، بعيد است كه دايره نوازندگي و رنگ و تصنيف و چهار مضراب‌سازي آن بزرگواران از گذشتگان و اسلاف خود فراتر رفته باشد.
اما پس از آنكه كلنل وزيري زبان نت را به ايران آورد و هنرستان موسيقي را تشكيل داد، جريان تازه‌اي در موسيقي اين كشور شکل گرفت. كمي قبل‌تر سازهاي غربي مثل ويولن (كه تا زمان كلنل وزيري آن را مانند كمانچه مي‌نواختند) و پيانو وارد موسيقي ايران شده بودند. تغيير شيوه آموزشي در هنرستان موسيقي و جايگزين شدن سازهايي چون ويولن به جاي كمانچه يا پيانو به جاي سنتور در اركستر اصيل باعث شد جرياني تازه شكل بگيرد که از دل آن موسيقي ايراني حال و هواي تازه‌اي به خود بگيرد و به‌نحوي در عرصه جامعه فراگير شود. البته نمي‌توان نقش مدرنيزاسيون ايران را در سال‌هاي ابتدايي قرن اخير در نظر نگرفت. بي‌گمان راديو (گل‌هاي پيرنيا) در فراگير شدن آن نقش اساسي داشت.
پرچمداران اين جريان، كلنل وزيري و روح‌الله خالقي بودند و مردان بزرگ موسيقي در آن سال‌ها، ابوالحسن‌خان صبا، مرتضي‌خان محجوبي، موسي‌خان معروفي، غلامحسين بنان، جواد بديع‌زاده و...
از ويژگي‌هاي شاخص و بارز اين جريان مي‌توان به توجه زياد آن به ظرافت و لطافت و فضاي گل و بلبل در موسيقي اشاره كرد. صداهاي راست‌كوك و مخملي و تحريرها ي روان، پنجه‌هاي ظريف، آرشه‌كشي‌هاي آرام و پركرشمه و انگشتان باريک و بلند و لطيف... چيزهايي که پيش‌تر خيلي به آن توجه نمي‌شد. در عهد قاجار ساز را اساسي مي‌نواختند و مضراب‌ها خشن و منقطع بر تار مي‌نشستند و آرشه خيلي سفت روي زه کمانچه كشيده مي‌شد. در آواز صداهايي که وسعت زياد داشتند، مورد توجه قرار مي‌گرفت. البته مقتضيات آن دوران هم چيزي جز اين نبود. چون مثل دهه‌هاي بعدي، راديو، ميكروفن و اين جور چيزها در كار نبود و صداي ساز و آواز بايد در جمع به گوش همه مي‌رسيد.
اواسط دهه پنجاه وقت ظهور جريان تازه‌اي از دل جريان قبلي بود که توسط جوانان آن زمان موسيقي كشور پايه‌گذاري شد. جريان نويي که قرار بود تا با رفع کاستي‌ها، جريان غالب و فراگير موسيقي ايران شود. مركز حفظ و اشاعه موسيقي و سري برنامه جديد گل‌هاي تازه راديو كه تحت سرپرستي سايه اداره مي‌شد، محمل اصلي اين جريان بود و محمدرضا لطفي و محمدرضا شجريان، حسين عليزاده و پرويز مشكاتيان، شهرام ناظري و... چهره‌هاي شاخص آن بودند. از ويژگي‌هاي اين جريان يکي ميل بي‌حد و حصر بازگشت به گذشته بود. ايشان هم از سواد علمي موسيقي برخوردار بودند و هم محضر اساتيد نسل اول را درك كرده بودند. لطفي و عليزاده مستقيماً پيش علي‌اكبرخان شهنازي، نوه خلف علي‌اكبرخان فراهاني شاگردي كرده بودند. مشكاتيان از نورعلي‌خان برومند و داريوش صفوت بهره برده بود و شهرام ناظري هم چند صباحي پيش احمد عبادي ديگر نوه خلف علي‌اكبرخان فراهاني به آموزش رديف‌هاي موسيقي ايراني پرداخته بود. نوع كار آنها و تفاوتي كه اين جريان نو با نسل قبلي داشت، در وهله اول در تركيب اركستر و تنظيم آهنگ‌ها و ملودي خودنمايي مي‌کرد. به‌طوري كه بار ديگر ويولن از اركستر سنتي كنار گذاشته شد و اگر حضور داشت ديگر نه به عنوان ميدان‌دار و سوليست، كه بيشتر به عنوان فضاساز در پس‌زمينه حاضر بود. براي پيانو هم چنين اتفاق مشابهي افتاد. كمانچه و سنتور دوباره احيا شدند و علاوه بر حضور محدودي كه در سال‌هاي قبل سنتور استاد فرامرز پايور و كمانچه مرحوم علي‌اصغر بهاري بعضاً در برنامه‌هاي راديو داشتند، اين دو ساز بار ديگر پس از سي چهل سال به پايه‌هاي اصلي اركستر موسيقي سنتي بدل شدند. اوج فعاليت اين جريان دو دوره بود. دوره اول اواخر دهه پنجاه و اواخر كار راديو و اوايل كار كانون چاووش بود كه لطفي و سايه مردان شماره يك آن به شمار مي‌رفتند و دوره دوم مربوط به اواسط دهه شصت مي‌شد كه همكاري‌هاي مستمر شجريان و مشكاتيان، منجر به خلق آثار ماندگاري در موسيقي ايراني شد.
اما به مرور با تغييراتي كه در فضاي كلي جامعه ايجاد شد و ايران به سمت ثبات بيشتر پيش رفت، خلل‌هايي در فعاليت‌هاي اين جريان به‌وجود آمد. از يك سو كارهايي سطحي به صورت علني در دسترس مردم و به‌خصوص نسل جوان قرار مي‌گرفت كه ديگر چندان وقت و حوصله پرداختن به امور جدي را نداشتند. اين امر سبب شد تا سليقه جوانان در تناسب با همان كارهاي سطحي شكل بگيرد و اثر فاخر هنري ارج و قربي را كه در ميان عامه داشت، كم‌كم از دست رفته ببيند. از سوي ديگر جدا شدن اعضاي اصلي گروه از يکديگر سبب شد تا اين جريان رفته‌رفته رنگ ببازد و جايگاه خود را در حوزه عمومي از دست بدهد.
در چنين حالتي هيچ آلترناتيو ديگري كه بتواند به لحاظ موسيقي در حد اين جريان باشد شكل نگرفت و عملاً هيچ اتفاق مهمي تا سال‌ها در عرصه موسيقي سنتي ايراني نيفتاد.
نوآوران دوران جديد
جريان جديد مدعي نوگرايي در موسيقي ايران هرگز جريان موفقي نبوده است. اين جريان سال‌هاست که گيج مي‌خورد و در خلئي كه طي اين سال‌ها در فضاي موسيقي كشور به‌وجود آمده دست و پا مي‌زند.
البته هستند کساني كه در حوزه نوآوري فعاليت مي‌كنند و كار آنها به مراتب جدي است و حساب آنها را بايد از حساب کل جريان نوگرايي جدا گذاشت. اين دسته افرادي هستند كه با پشتوانه علم و تجربه‌اي كه در عرصه موسيقي دارند، در اين وادي وارد شده‌اند. کاري که اين افراد ارائه مي‌دهند، قابليت آن را دارد که در مورد آن بحث کرد و به آنها انديشيد. حسين عليزاده، شهرام ناظري، كيهان كلهر، مسعود شعاري و... از اين دست مردان بزرگ موسيقي‌اند. البته که بايد حساب معدود کارهايي مثل راز نو و آواي مهر عليزاده و شب سکوت کوير و سري غزل‌هاي کلهر را جدا کرد که انصافاً هم کارهاي نويي‌اند و هم قابل تامل و هم جذاب و پرمخاطب.
اما در اين ميان جريان‌هاي نيمه‌جدي هم گهگاهي سر و صدا مي‌کنند. هر چند وقت يکبار جواني مستعد و نوظهور را مي‌بينيم كه سعي در مطرح كردن نام خود دارد. اين طيف جوانان كه شايد بتوان گفت که اين روزها محسن نامجو سرشناس‌ترين آنها است، با روي آوردن به كارهاي عجيب و خارق‌العاده تلاش مي‌كنند تا نام خود را به عنوان تاثيرگذاران تحول‌طلب در تاريخ موسيقي ايران به ثبت برسانند. مثلاً با سه‌تار ملودي‌هاي غربي مي‌زنند و هنگام آواز پرده‌هايي را كه روي آن كنترل ندارند و خارج از محدوده صوتي صداي ايشان است، مي‌خوانند و در حين آواز يك‌دفعه با وارد كردن يك جيغ يا فرياد به شنونده شوك وارد مي‌كنند. البته در اينكه نامجو و بعضي دوستانش اطلاعات خوبي در مورد موسيقي ايراني دارند و محضر اساتيد درست و حسابي را (به‌خصوص در موسيقي فولكلور) درك كرده‌اند، هيچ شكي نيست،‌ اما بايد به اين نكته نيز اذعان داشت كه در بسياري موارد كار آنها كلاً از چارچوب‌هاي موسيقي سنتي خارج است و ديگر نمي‌توان آنها را به مثابه نوآوري در موسيقي اصيل تلقي كرد. بلكه آنها را بايد كارهايي دانست كه در حالت خوشبينانه تلفيقي از موسيقي سنتي و موسيقي پاپ و مردم‌پسند است و از اين نمط براي خود مخاطب و مشتري پيدا مي‌كند.
سوالي که در يک بحث يا گفت‌وگوي جدي مي‌شود مطرح کرد، شايد اين باشد كه اين افراد علت عدم موفقيت موسيقي اصيل در حوزه عمومي جامعه را در چه چيز ديده‌اند که کارهايشان در اين مسير قرار گرفته؟ ممکن است فکر کرده باشند که ملودي‌هاي اصيل و سازهاي سنتي ديگر جوابگو نيستند. مثلاً سه‌تار ديگر نمي‌تواند براي مردم جذابيت داشته باشد كه با گيتار ملودي‌هاي سه‌تار را مي‌نوازند يا ملودي‌هاي كهنه‌شده ديگر مردم را به خود جذب نمي‌كند كه با سه‌تار بلوز را اجرا مي‌كنند... . اما آيا به‌واقع اين‌چنين است؟
براي اولين سال‌مرگ بنيانگذار گروه پينك‌فلويد: سيدبرت
يك نعلبكي پر از اسرار
 حميده پازوكي/ hamidepazoki@yahoo.com
فقط چند روز مانده به روزي كه برت از دنيا رفت و ميان اين همه شايعه، داستان، نقل‌قول و حدس و گمان، من سرگردان مانده‌ام كه چه بنويسم. درباره گروهي كه كمتر كسي ممكن است آنها را نشناسد. در همين پانزده تا بيست سال گذشته هر بار با مناسبت يا بي‌مناسبت، كسي در جايي چيزي از آنها نوشته است و ظرف يك‌سال گذشته هم كوچك‌ترين خبر يا اطلاعات درباره برت دهان به دهان گشته است. پينك فلويد دقيقاً چهل سال پيش تشكيل شد و مجموعه‌اي عظيم، خلاقانه و بي‌نظير از موسيقي را به جهان هديه داد.
سيد برت يكي از چهار مردي بود كه گروه را ايجاد كردند. جواني با خلاقيتي در حد نبوغ كه مي‌توان گفت يك‌تنه آلبوم اول گروه را به وجود آورد اما در نيمه‌هاي تهيه آلبوم دوم به علت مشكلات ذهني گروه را ترك كرد و هرگز باز‌نگشت. اصلاً مهم نيست به چه دليلي يا بر اثر چه مشكلي او دنياي موسيقي را براي هميشه ترك كرد زيرا همان يكي دو سالي كه به عنوان مغز متفكر پينك فلويد كار كرد، براي او كافي بود تا صاحب جرياني عظيم در موسيقي راك شود. جرياني كه خيلي‌ها را تحت‌تاثير قرار داد.
«ني‌زن در آستانه سپيده‌دم» آلبوم اول پينك فلويد، تحت‌تاثير موسيقي غريب و تازه برت و همراه با اشعار ساده او تبديل به اثري تاثيرگذار شد. البته بايد بگويم كه به جز برت، ريك رايت نيز سهمي قابل توجه در موفقيت آلبوم داشت. ارگ‌نوازي‌هاي بداهه او آنچنان واضح، تاثيرگذار و به‌يادماندني هستند كه نمي‌توان از آنها نامي نبرد. «ني‌زن...» پر است از داستان‌هاي پريان و افكت‌هاي صوتي به‌يادماندني از صداي پرندگان، باد، صداي پا، زنگوله‌ها، اسباب‌بازي‌ها و بسياري چيزهاي ديگر. اما بيش از هر چيز ما را به سفري از جنس سفر آليس در سرزمين عجايب مي‌برد. سفري كودك‌وار و رمزآلود كه در آن از پيچيده‌گويي‌هاي بزرگسالانه اثري نيست اما مكث در برابر هرچيز و تامل در آن را برايمان تداعي مي‌كند.
با اين همه، اين آلبوم به هيچ‌ وجه اثري درباره كودكان يا براي كودكان نيست بلكه تصاويري از دنياي كودكي است كه اين بار از زبان كسي نقل مي‌شود كه چندان كودكي‌اش را فراموش نكرده است. به جز اين، آهنگ‌ها، سرشار از ترسي غريب هستند. گويي دلهره‌اي ازلي در پس پشت هر كدامشان جا خوش كرده است و همه كودكانه‌ها را تبديل به ترس كودكي مي‌كند كه چراغ اتاقش را خاموش كرده‌اند، اما هيچ‌كس نمي‌داند كه اين كودك دقيقاً از چه مي‌ترسد.
«ني‌زن در آستانه سپيده‌دم» آلبومي به‌شدت قابل تاويل است. مي‌شود خيلي چيزها درباره‌اش گفت يا از آن برداشت كرد اما پيش از آن بايد آلبوم را شنيد و آن‌وقت همه اين صداهاي خوش را تعبير كرد.
به دور از همه حرف و حديث‌هايي كه در مورد گذشته بحث‌برانگيز سيد برت وجود دارد، مصاحبه‌اي از او پيدا كردم كه حيفم آمد برايتان به اين هتل شلوغ نياورم.
ني‌زن در آستانه سپيده‌دم؟(1)
چيزي است مثل باد در ني‌زاران.(2) اين آلبوم از خيلي جهات كار دشواري بود. مثل اجرا در استوديو و همه‌چيز. اما كار واقعاً مفرحي بود. ما وسواس زيادي روي آن به خرج داديم و من شخصاً سخت روي آن كار كردم.
بعضي از آهنگ هاي شما مثل Chapter24 (فصل 42) كمي مبهم به نظر مي‌رسند.
Chapter24... آن آهنگ از «ئي چينگ» گرفته شده است و كلمات در آن خيلي ساده و روشن به كار رفته‌اند. لوسيفر سام آهنگ مبهم ديگري است كه تا مدت‌ها براي خودم معناي چنداني نداشت. اما با گذشت سه يا چهار ماه توانستم چيزهاي بيشتري از آن بفهمم.
چقدر اشعار برايتان در كار مهم‌اند؟
خيلي زياد. فكر مي‌كنم خيلي بهتر است كه يك آهنگ به جاي يك معني، داراي معاني متعدد باشد. اصلاً چنين آهنگي مخاطب بيشتري به خود جلب مي‌كند. از طرف ديگر، من آهنگ‌هاي ساده را بيشتر دوست دارم. آهنگ‌هايي مثل آرنولد لين، چون آهنگي صريح و روشن است.
بعضي از شعرهاي شما خيلي واضح و مفهوم نيستند مثلاً اين جمله در octopus (3): «ميني كان كوچولو سرفه مي‌كند و گلوش رو صاف مي‌كند». راجع به شعرهاي بعدي چه نظري داريد؟
مي‌خواستم كه خيلي قشنگ باشد (مي‌خندد) مثل لحظه‌هايي از صداي يك ناقوس.
درباره octopus چي؟
حدود شش ماه طرحش را در ذهنم داشتم و در نهايت آن را نوشتم. شايد دليل موفقيتش همين باشد. اين ايده مثل بعضي از آهنگ‌هاي ديگر بود.
در بسياري از آهنگ‌هاي شما حس كودكانه شگفت‌انگيزي همراه با انبوهي از قصه‌هاي پريان و عناصر شعرهاي كودكان وجود دارد. هيچ‌ فكر كرده‌ايد براي كودكان بنويسيد؟
قصه‌هاي پريان خيلي زيبا هستند... فكر مي‌كنم بخش زيادي از اين موضوع به زندگي در كمبريج و بودن در طبيعت برمي‌گردد. آنجا خيلي روشن و پاك است و من هنوز هم خيلي به آنجا مي‌روم. شايد اگر مي‌خواستم در كالج بمانم، معلم مي‌شوم.
در كارهاي ابتدايي پينك فلويد، داستان‌هاي علمي تخيلي عجيبي هست. هيچ خودتان را در چنين داستان‌هايي حس كرده‌ايد؟
نه واقعاً. به غير از «سفر در فضا» و «Quatermass» كه مال وقتي است كه حدوداً پانزده سالم بود. آنها مي‌توانستند از هرجايي آمده باشند.
شعرهاي شما مي‌توانند كولاژهايي سوررئاليستي به نظر بيايند. نقاشي روي نوشتن تان تاثير داشته است؟
تنها شيوه كار، آموختن، براي سخت كار كردن. من مايلم سطوحي از ساير چيزها بگيرم. چيزهايي كه دوست دارم و اغلب درباره آنها مي‌نويسم. اما عمداً نقاشي را در كارم تاثير نمي‌دهم زيرا حقيقتاً اين فقط خوب نوشتن آهنگ‌هاست كه اهميت دارد.
هنوز نقاشي مي‌كنيد؟
خيلي نه، كسي كه در خانه كناري زندگي مي‌كند، براي من نقاشي مي‌كشد و كارش را خيلي خوب انجام مي‌دهد. بنابراين فكر نكنم ديگر به انجام آن نيازي داشته باشم.
قصد نداريد كارهاي ديگري را تجربه كنيد؟
خيلي از مردم مي‌خواهند فيلم بسازند، عكاسي كنند و خيلي كارهاي ديگر، اما من كاملاً از كاري كه مشغول انجام آنم، خوشحالم.
به موسيقي گروه‌هاي ديگر گوش مي‌كنيد؟
من خيلي اهل خريدن آلبوم‌هاي موسيقي نيستم. دور و بر شما چيزهاي زيادي براي گوش كردن هست كه نمي‌شناسيد. همه چيزي كه من در خانه دارم، كارهاي Bo Diddley بعضي آثار «استونز» و «بيتلز» و تعدادي آلبوم جاز قديمي است. Family را هم دوست دارم. كارهاي زيبايي انجام مي‌دهند.
چقدر شعر مي‌خوانيد؟
گاهي شكسپير و چوسر. زياد شعر نمي‌خوانم. شايد بايد بيشتر اين كار را انجام دهم.
از Madcap Laughs (4) (خنده‌هاي يك ديوانه) راضي هستيد؟
بله. كارهايي كه در آن هست را دوست دارم. اين آلبوم مدت‌ها پس از تهيه‌اش منتشر شد. من مي‌خواستم كه اين آلبوم مجموعه كاملي از چيزهايي باشد كه مردم دوست دارند بشنوند.
Madcap نسبتاً با كارهاي ديگر شما در پينك‌فلويد هماهنگ است. درباره آلبوم جديد چه خبري داريد؟
در آن هر چيزي ممكن است وجود داشته باشد. اين بستگي دارد به اينكه حس كنم چه كاري را دوست دارم انجام دهم. نكته مهم ديگر اين است كه بايد نسبت به كار قبلي اثر بهتري باشد.
چقدر گيتار مي‌زنيد؟
من هميشه آهنگ‌ها را با گيتار مي‌نوشتم. اين اتاق بزرگ را داشتم و در آن كار مي‌كردم. دوست داشتم كه موسيقي و كلمات هماهنگ با هم كار كنند. خوب، زماني به استوديو رفتم در حالي كه كلمات در سويي و موسيقي در سوي ديگري قرار گرفته بود. فكر كردم كه مي‌شود همين شيوه را هم ادامه داد.
اكنون مشغول چه كاري هستيد؟
روي آلبوم جديد كار مي‌كنم. چهار آهنگ را قبلاً آماده كرده‌ايم و كل كار بايد حدوداً بعد از سپتامبر تمام شود. آنجا موسيقيداناني هست كه فقط مردم مي‌توانند به آنها كمك كنند مثل Madcap كه به من اختيار عمل فراواني براي آنچه مي‌خواهم انجام بدهم داد. حس مي‌كنم گرچه چيزهاي بسياري دارم اما هنوز كارهاي بهتري براي انجام دادن هست و من فقط مي‌خواهم كارم را به بهترين شكل ممكن انجام دهم.
 
پي‌نوشت‌ها:
1-Piper at the Gates of Dawn . اولين آلبوم پينك فلويد و نام فصل هفتم كتاب باد در ني‌زاران.
2‌-wind in the willow كتابي از كنت گراهام براي كودكان
3-آهنگي از آلبوم Madcap
4-آلبوم سولوي سيدبرت
چشم شيشه‌اي بابا
 گيتي رجب زاده
صورتش را آورده بود نزديک صورتم. گونه‌ام را بوسيد و من نگاهش کردم. به همان چشمش که زل زده بود به چشم‌هايم. بابا بغلم کرد و من سرم را گذاشتم روي شانه‌اش.
مامان گفت: «‌بريم بازارچه تا هوا تاريک نشده.‌»‌
روسري را زير گلويم گره زدم. بابا که پوتين‌هايش را پوشيد، مامان در را قفل کرد. بابا دستش را دراز کرد. من رفتم آن طرفش ايستادم. برگشت و شال گردن را روي روسري‌ام بالا کشيد. جاي پوتين‌هايش روي برف‌ها فرو مي‌رفت. برگشتم و پايم را توي آن گذاشتم. جاي پايش آنقدر بزرگ بود که هر دو پايم توي يکي از آنها جا مي‌شد. بابا ايستاده بود و نگاهم مي‌کرد. دور يکي از چشم‌هايش چين خورده بود، اما آن يکي چشم برق مي‌زد و بي‌حرکت نگاهم مي‌کرد. مامان از ما جلو افتاده بود. وقتي برگشت و صدايم کرد، بابا پشت به او و رو به من ايستاده بود. دستش را با چادر توي هوا بالا و پايين برد. بابا برگشت و نگاهش کرد. دو قدم آمد جلو و از روي زمين بلندم کرد.
گفت: «‌اومديم. اومديم.»‌
گفتم: «‌بابا چقدر زورت زياده.‌»‌
مامان پيچيد توي کوچه و بابا دستم را محکم‌تر توي دستش گرفت.
گفتم: «‌بابا چشمت...»‌
آب دهانم را قورت دادم. مي‌خواستم بگويم بابا چشمت چرا اينجوري شد؟
گفتم: «‌بابا چشمت ديگه خوب نمي‌شه؟‌»‌
خنديد و نگاهم کرد. چشم شيشه‌اي زل زده بود به من. دست کشيد زير گودي چشم‌هايش. قدم‌ها را آهسته کرد. خواست چيزي بگويد، اما نگفت.
يک بار هم که از مامان پرسيده بودم. دستش را زير چانه‌ام گذاشت و سرم را بلند کرد.
گفت: «‌ديگه از اين حرفا نزني. بابا غصه مي‌خوره. فکر مي‌کنه ديگه دوسش نداري.‌»‌
بابا مي‌داند که دوستش دارم. وقتي هم که پرسيدم، غصه نخورد. فقط به يک جاي دور خيره شد و سرش را تکان داد.
باران نم‌نم شروع شده بود. توي خيابان برگ‌هاي خيس، مثل کاغذ‌هاي کاهي چسبيده بودند کف زمين و برف‌ها آبکي شده بود. بابا به آسمان نگاه کرد. خاکستري بود و باد مي‌آمد. چشم‌هايم سوخت و پر از اشک شد. فکر کرد چيزي توي چشمم افتاده. دست کشيد به صورتم و توي چشم‌هايم را فوت کرد. چشم خودش را هم ماليد. قرمز شده بود. اما آن چشمش باز هم نگاهم مي‌کرد، حتي سرخ هم نشده بود. براق و بي‌حرکت زل زده بود به من.
مامان توي بازارچه زير سقف ايستاده بود. نزديکش که رسيديم، داشت لب‌هايش را مي‌جويد. حتماً فهميده بود که از بابا پرسيده‌ام. من هم سرم را بالا گرفتم و به سقف بازارچه نگاه کردم. نور از سوراخ‌هاي سقف ريخته بود روي ديوارها. بالاي چند تا از مغازه‌ها، پرنده‌ها توي قفس اين طرف و آن طرف مي‌پريدند. مامان جلوي پيشخوان مغازه‌اي ايستاد که توي آن پر بود از شيشه‌هاي رنگي و کيسه‌هاي بزرگ.
مامان گفت: «‌نيم کيلو گل سرخ بدين.»‌
ياد گل‌هاي سرخ باغچه افتادم، وقتي که بابا مي‌رفت جبهه. گل‌ها زير آفتاب برق مي‌زدند و من رويشان آب مي‌پاچيدم.
بابا مي‌گفت: «‌وقتي آفتاب داغه؛ بهشون آب نده. گل‌ها مي‌سوزن.»‌
مامان پاکت را جلوي بيني من گرفت. نگاه کردم به گلبرگ‌هاي قرمز که توي آفتاب سوخته بودند.
هر چقدر جلو مي‌رفتيم، ته بازارچه پيدا نبود. بابا برايم نقل خريد. از آنهايي که وسطشان مغز بادام است، مامان هم يک شال گردن بزرگ براي بابا. صداي اذان که بلند شد، بابا تسبيحش را از جيب بيرون آورد و دوباره دستم را گرفت. انگشتانم را کشيدم روي دانه‌هاي آن که نرم بودند و دانه‌دانه از زير انگشت‌هاي بابا سر مي‌خوردند.
از بازارچه که بيرون آمديم، دانه‌هاي برف ريخت روي صورتم.
بابا گفت: «‌بريم خونه سيب گلاب‌.»‌
دست کشيدم روي صورتم. حتماً سرخ شده بود.
مامان گفت: «‌امشب هوا خيلي سرد شده.‌»‌
گفتم: «‌شاپرک‌ها هم سردشونه؟‌»‌
شاپرک‌ها دور چراغ پايه بلندي مي‌چرخيدند. پاي چراغ ايستادم و سرم را بالا گرفتم. شاپرکي خودش را به چراغ زد و روي زمين افتاد. دويدم و از روي زمين برداشتمش.
گفتم: «‌بابا ديدي؟‌»‌
نزديکم آمد. شاپرک کف دستم بود. بالش سوخته بود. دست کشيدم روي بال مخملي و کوچکش.
گفتم: «‌بابا بالش ديگه خوب نمي‌شه؟‌»‌
بابا برگشت و به مامان نگاه کرد که لب‌هايش را مي‌جويد.
دکمه
 مجتبي پورمحسن

منتظرت بودم. قرار بود بيايي جلوي در ورودي خانه هنرمندان، برويم نمايشگاه مهسا. تو خوشت نمي‌آيد. كاريش هم نمي‌شود كرد. تابلوهاي مهسا را دوست نداري، چون از مهسا خوشت نمي‌آيد. توي ترافيك مانده بودي يا مثل هميشه اهميتي نمي‌دادي، نمي‌دانم. تا عسل را از مهد بگيري و خودت را برساني آنجا، تا بوي سيگاري آن دختر و پسر را حس كني همان‌ها كه روي نيمكت كنار كتابفروشي جلوي پارك نشسته بودند، تا صداي خنده‌هايشان بپيچد توي گوشت، چه مي‌دانم تا كتاب «در ستايش شرم» را ببيني توي ويترين كتابفروشي، بايستي و بروي توي نخ كتاب و عسل يادت بيندازد كه من و خاله مهسا و تابلوهايش منتظرت هستيم، دكمه سرآستين روپوشم افتاده بود پايين. عقب عقب مي‌رفتم و زير پايم را نگاه مي‌كردم. تو نرسيده بودي هنوز. اما اگر بودي و مي‌ديدي كه چطور دست‌هايم را از خودم جدا كرده بودم و سرم را انداخته بودم پايين، حتماً فكر مي‌كردي عمداً اين كار را كرده‌ام. اما به فكرم هم نمي‌رسيد كه دكمه به آن كوچكي ممكن است بخورد زمين بپرد بالا، دوباره بخورد زمين و بپرد بالا و بالاخره زير پاي «اون» جا خوش كند. ايستاده بود سر راهروي بلندي كه آخرش مي‌رسيد به كافي‌شاپ. همانجايي كه من با اون قهوه نخورده بودم. هنوز نرسيده بودي، اما دعوتش را رد كردم. آن موقع يك دليل داشتم: منتظر تو بودم. اما تابلوهاي مهسا را كه ديديم و تو خوشت نيامد و من خوشم آمد، وقتي بيرون آمديم و تاريكي شب با وجود چراغ‌هاي روشن پارك توي چشممان نشست، دو تا دليل ديگر هم داشتم: هم مي‌خواستم بروم تابلوها را ببينم و هم اينكه دليلي نداشت با كسي كه اسمش هنوز برايم اون بود سر يك ميز بنشينم. به سه دليل دعوتش را رد كردم محترمانه. اما با اينكه هزار دليل داشتم براي اينكه كارتي را كه داده بود دستم پاره كنم، نكردم. گذاشتمش توي كيفم. بعد كه عسل روي شانه‌ات خوابش برد، همان موقع كه روي پله‌ها يك قدم از تو عقب افتادم تا مطمئن شوم عسل خوابيده، دستم را توي كيفم كردم و كارت را گرفتم دستم. مي‌خواستم به خودم اطمينان بدهم كه مي‌اندازمش توي سطل آشغال. نينداختم. خم شد دكمه را از زير پايش برداشت و با دو انگشتش گذاشت كف دستم. دقت كرده بود كه انگشتانش نخورد به دستم. نخورده بود. گفت: تنها هستين؟ گفتم: منتظر كسي هستم. نگفتم منتظر تو هستم. نپرسيده بود. گفتم: مي‌خوايم بريم نمايشگاه نقاشي خانم مهسا ملكي رو ببينيم. پرسيدم: شما چي؟ گفت: هيچي. همينطوري. اومدم شايد يه بنده خدايي دكمه سرآستينش افتاد زير پام، بردارم بدم دستش. نگفت كه قرار بوده همراه دكمه يك كارت هم بگذارد كف دستم و بگويد: هر وقت دكمه‌تون افتاد زنگ بزنين براتون پيدا كنم. گفتم: نه مرسي. اين دفعه محكم مي‌دوزم كه ديگه مزاحم شما نشم. گفت: به هرحال منتظرم. زيادم مطمئن نباشين. دكمه‌اي كه يه بار افتاد، بازم مي‌افته.
دستم را از توي كيف آوردم بيرون. با عجله مي‌رفتي سمت ماشين. مي‌ترسيدم عسل بيدار شود. آنقدر تند مي‌رفتي كه نمي‌گذاشتي بويي را كه به دماغم مي‌خورد خوب حس كنم. بعد از اينكه عسل را گذاشتي روي صندلي عقب ماشين و نشستي پشت فرمان و دكمه بالايي پيراهنت را باز كردي و كلي بد و بيراه حواله مهسا و تابلوهاي به قول تو مزخرفش كردي، پرسيدم و جواب دادي: گراس!
پشت چراغ قرمز با يك دستم شيشه را كشيدم پايين و دست ديگرم را كردم توي كيف. كارت را نينداختم بيرون. امشب كه آمدي خانه و گفتي دكمه پيرهنت افتاده و گفتي لنگه‌اش را بخرم و بدوزم، يادم آمد كه تو آن روز نيامده بودي و اون كارتش را به من داده بود تا زنگ بزنم دكمه را برايم بياورد. دور نينداخته بودم. زنگ بزنم كه چي؟ بگويم آقاي اون، من هماني هستم كه قرارشد زنگ بزنم دكمه‌ام را پيدا كني...
مي‌خواهم بخوابم. صبح يك پيراهن ديگر مي‌پوشي. كارت را مي‌گذارم توي كيفم. بعداً مي‌اندازمش دور. 

با دست پيش مي‌کشند و با پا پس مي‌زنند
منوي هفتگي لذت
کتاب کهنه به ز رفيق شفيق
کتاب کهنه به ز رفيق شفيق
... ولي افتاد مشکل?ها
من، دريا و آينه را فراموش نکن
سه?تار يا گيتار؛مساله اين است
يك نعلبكي پر از اسرار
چشم شيشه‌اي بابا
دکمه

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام