899 شماره
شنبه، 16 تير 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: جامعه
گزارشي از مشکلات جانبازان شيميايي سردشت
درد پنهان است در سينه سوخته
 مجيد اعزازي


گروه اجتماعي؛ وقتي ابر خردل فرود آمد بر سر «سردشت» زندگي پايان يافت. تاول جنگ نشست روي دست، روي سينه، روي ريه؛ سينه سوخت. نفس کشيدن عذاب شد و ديدن، يک رويا. تاريکي آمد سراغ زندگي. شيون حبس شد در قفس سينه که تاول مجال برون آمدن نمي داد. آوار خردل نشاني از تاول کاشت برهستي. نشاني که تا امروز باقي است. سينه مي سوزد هنوز؛ در سرما، در گرد و غبار، در تکاپوي زندگي. ريه آرامش مي خواهد. عزلت پيشه مي کند، زندگي خفه مي شود در حصار تنگ يک اتاق. درد پنهان است در سينه سوخته.

گرد پيري بر صورتش نشسته است آنچنان که غبار خردل بر جگرش. يوسف محمدي جانباز 55 درصد است. او در جريان حمله شيميايي عراق به منطقه مسکوني سردشت از ناحيه ريه، چشم و پوست دچار صدمه شده است. شال سياه از کمر باز کرده و تاول نشان ها را هويدا مي کند. اسپري اکسيژن همراه هميشگي او است. مي گويد؛ «هيچ کاري نمي توانم بکنم. بالا رفتن از پله برايم دشوار است و پس از بالا رفتن از يکي دو پله بايد استراحت کنم.»

عکس هاي آويخته بر سينه ديوار از تاول ها و زخم هاي پشت و پهلوي جمشيد حيدري جانباز شيميايي 50 درصد حکايت مي کند. زخم هايي که پس از 15 سال از فاجعه شيميايي سردشت، دوباره بر تن او روييده اند و مشکلات را دوچندان کرده اند. مي گويد؛ «وضعيت درماني سردشت بسيار نامناسب است. متخصص ريه، چشم و پوست- بيماري هايي که در بين جانبازان شيميايي رايج است- نداريم. وقتي پس از 15 سال دوباره تاول در پشت و پهلويم بالا زد، خيلي عذاب کشيدم تا خودم را به بيمارستان اروميه رساندم. وضعيت کوچه ها و خيابان هاي شهر نيز نامناسب است و اغلب خاکي است. گرد و خاک هم که سوهان جسم ماست. متاسفانه مسوولان شهرداري و ساير مسوولان به اين مساله توجه نمي کنند و تاکنون براي آسفالت خيابان ها اقدامات ضروري صورت نگرفته است.» حيدري که طي 20 روز نخست شيميايي شدن از ديدن محروم شده بوده و در حال حاضر نيز از ناحيه چشم دچار بيماري است، مي گويد؛ «زمستان ها حال و روز جانبازان شيميايي وخيم تر از هميشه است. سرما ريه هاي ما را آزار مي دهد و سرفه هاي شديد و پي در پي امان از ما مي گيرد حتي ما را از زندگي با زن و بچه خود محروم مي کند. براي آنکه آنها عذاب نکشند با دستگاه اکسيژنم به اتاقي مي روم و از آنها فاصله مي گيرم. خارش پوست عرصه را بر ما تنگ مي کند. اينقدر پوست را مي خارانم تا خون جاري شود.

مسائل متعددي وجود دارد که ما را مجبور به انزوا مي کند. فرار از گرد و غبار خيابان و فرار از جمع دوستان که معمولاً سيگار مي کشند و ما نمي توانيم دود آن را تحمل کنيم. همه چيز دست به دست هم داده است تا خانه نشين شويم. مسافرت با اتوبوس هم براي ما غيرقابل تحمل است من قبل از جانباز شدن، مربي فوتبال بودم. آرزو دارم دوباره به ميدان فوتبال بازگردم اما محکومم به خانه نشيني.» او که 49 سال دارد ادامه مي دهد؛ «متاسفانه گاز خردل اثرات منفي روي نسل هاي بعدي مي گذارد. مثلاً پسر برادرم که شهيد شد، دچار بيماري خوني است و دکترها مجبور به تعويض خون او شده اند. مشکلات ما با افزايش سن بيشتر مي شود، نياز داريم که دوباره در کميسيون هاي پزشکي بنياد شهيد براي تعيين مجدد درصد جانبازي حاضر شويم، اما طوري ما را ترسانده اند که به اين کميسيون ها مراجعه نمي کنيم. نياز ما به تعيين درصد به خاطر پول نيست. بلکه مي خواهيم از خدمات درماني مناسب تري استفاده کنيم. من حاضرم تمام زندگي ام را بدهم تا پزشکان من را از اين وضعيت خارج کنند.» حسن خليلي يکي از معلم هاي شهر سردشت مي گويد؛ «طي چند سال گذشته دو نکته ذهن مردم را به خود مشغول کرده است. دو سال است که 4600 نفر از مردم سردشت با خرج و مخارج خود انواع آزمايشات را انجام داده اند و دوبار در کميسيون پزشکي بنياد حاضر شده اند، اما برخلاف وضوح آزمايشات، سيتي اسکن و اسپرومتري که از وجود مشکلات در وضع ريه اين افراد حکايت مي کنند، بنياد به مردم جواب قانع کننده اي مبني بر شيميايي بودن يا نبودن نداده است. اما نکته دوم اين است که طي سال هاي گذشته بسياري از افراد با رنج ها و دردهاي ناشي از گازهاي شيميايي فوت کرده اند، اما هيچ گونه اقدامي براي شناسايي شدن اين افراد قبل از فوت آنان صورت نگرفته است. براي مثال پدرم با بيماري ريه فوت کرد و در اواخر عمرش در سال 79 وقتي سرفه مي کرد تکه هاي شش از دهانش خارج مي شد. افزون بر اين موارد بايد گفت که طي بيست سال گذشته آمار مرگ و مير در اين شهرستان به ويژه مرگ و ميرهاي ناشي از سرطان و سکته قلبي بيش از حد شايع شده است. اين موارد در حالي اتفاق افتاده است که آب و هواي سردشت به لحاظ طبيعي بسيار سالم است. از اين رو بدون شک تاثير گاز هاي خردل همچنان قرباني مي گيرد اما متاسفانه کسي توجه نمي کند.» حسن حداد جانباز شيميايي 30 درصد و 48 ساله است. دو فرزند دارد. يکي اول دبيرستان است و ديگري در کلاس هاي پيش دانشگاهي حاضر مي شود. مي گويد؛ «هر دو فرزندم از مشکلات خوني، کليه و چشم رنج مي برند. همسرم نيز پس از به دنيا آوردن فرزندانم، ديگر قادر به باردار شدن نيست.»

تراژدي مصطفي اسدزاده جانباز شيميايي 25 درصد و تنها بازمانده يک خانواده 11 نفره براي تمام کساني که حتي يک بار به سردشت سفر کرده اند، آشناست. تراژدي او با از دست دادن پدر، مادر، خواهران و برادران و مادربزرگ در يک شبانه روز شروع مي شود و با بي پناهي و تنهايي شبانه در شهري که چيزي جز آواز مرگ و دلتنگي از آن به گوش نمي رسد، ادامه مي يابد. او ساعت 10 شب پس از فراغت از دفن کردن خانواده در خانه ويران خود از فرط ناتواني و خستگي جسمي و روحي به خواب مي رود. اما پس از ساعتي با احساس خارش در پهلوها و سوزش چشم و... از خواب بيدار شده و به دنياي مصدومان شيميايي وارد مي شود. اما اين پايان تراژدي نيست. او مي گويد؛ «هم اينک سه فرزندش دچار ناراحتي هاي عصبي هستند.»

«درد پنهان است در سينه ها و کسي نمي تواند آن را ببيند. درد پنهان است.» اين را مصطفي جانباز 25 درصدي مي گويد.
گزارشي از وضعيت اجتماعي سردشت
آرزومندان اف 4
گروه اجتماعي؛ شايد گفتن و نوشتن از نرخ بيکاري شهري همچون «سردشت» که وقتي با شهروندان آن باب سخن مي گشايي، در همان 30 ثانيه اول و پس از حال و احوال، کلمه «بيکاري» را مي شنوي، ضروري نباشد. شايد نوشتن درباره قاچاق و قاچاق پيشگي مردمان چنين شهري که تنها 30 کيلومتر با مرز عراق فاصله دارند و «چاره اي جز قاچاق کردن» براي خود متصور نيستند نيز بيهوده باشد. به ويژه وقتي که در راه رسيدن به اين شهر، ده ها تويوتا لندکروز را با فاصله کم از يکديگر يا گاهي پشت پيچ جاده کوهستاني به کمين ايستاده، مي بيني . اما در اين ميان نمي توان از زندگي تاريک و تار و از سرنوشت آنان که هيچ روزنه اميد و چشم اندازي به آينده ندارند، سخن نگفت و ننوشت. نمي توان از شيوه زندگي مردمان سردشت به سادگي گذشت. جوان 24 ساله اي که نمي خواهد اسمش در روزنامه درج شود مي گويد به تازگي از دانشگاه سقز و در يکي از رشته هاي علوم اجتماعي فارغ التحصيل شده است. مانند اکثر سردشتيان لباس کردي به تن دارد، اما برخلاف اغلب همشهريان خود ريش و سبيل را با هم اصلاح کرده است. مي گويد؛ «ما در سردشت وضع مطلوبي نداريم.» مي پرسم؛

اما حدود يک ساعت پيش يکي از همشهريان شما گفت که سردشت خيلي امن است؟،

(با لهجه کردي) شما نمي داني من از چه نظر مي گويم.

من شنيده ام اينجا در مقايسه با جاهاي ديگر، خيلي امن است و اين مشکلات را ندارد و چنين اتفاقاتي اينجا رخ نمي دهد؟،

از اين لحاظ راحتيم و مشکلي نداريم.

پس منظور شما از اين که مي گوييد چيست؟

منظورم برخورد با قاچاق است که خيلي شديد صورت مي گيرد. سالي نيست در سردشت 5 يا 6 نفر زخمي يا کشته نشوند. آنها وضع مردم سردشت و اجبار اين مردم به قاچاق را مي دانند، اما مي گويند ما هم مجبور هستيم. ما هم بايد قانون را اجرا کنيم. وقتي فرمانده جديد آمد جلسه اي با شوراي منطقه برگزار کرد و گفت؛ «ما مي دانيم که مردم سردشت به دليل بيکاري مجبورند به قاچاق روي بياورند. ما هم مي دانيم در اينجا کارخانه اي نيست، کشاورزي غني نيست و جوانان بيکارند، اما ما هم بايد قانون را اجرا کنيم.»

چرا کشاورزي غني نيست؟ به نظر مي رسد ميزان بارندگي، آب و هوا و پوشش گياهي اين منطقه براي کشاورزي ايده آل است.

مساله کمبود و محدود بودن زمين کشاورزي است. نمي دانم به داخل شهر رفته ايد و بافت شهر را ديده ايد، يا نه؟ اينجا کوهستاني است. سردشت روي کوه واقع شده است. اغلب منازل در ارتفاعات و شيب هاي تند بنا شده اند. به همين دليل زمين براي کشاورزي کم است.

برگرديم به مساله قاچاق. معمولاً چه کالاهايي از عراق به سردشت وارد مي شود؟

چاي و برنج پاکستاني. اجناس متنوع است. انواع نوشيدني ها نيز وارد مي شود.

اين جوان 24ساله سردشتي تاکيد مي کند که اکثر شهرهاي اينجا با مشکل بيکاري جوانان دست به گريبانند اما در اين حال توضيح مي دهد که در برخي از شهرها همچون بانه ثروتمندان سرمايه گذاري و کارخانه راه اندازي کرده اند و بدين ترتيب بخشي از مشکل بيکاري جوانان آنجا حل شده است. اما هيچ کس در سردشت سرمايه گذاري نمي کند، چون منفعتي براي آنان در پي نخواهد داشت. وي مي افزايد؛ «امسال از دانشگاه سقز ليسانس گرفتم و حالا بايد بروم سربازي. بعد از سربازي هم هيچ نقطه اميدي براي استخدام شدن نيست. حتي فکر مي کنم جايي براي اين که بتوان به صورت قراردادي مشغول به کار شد، وجود ندارد.» وجود مراکز درماني و بهداشتي يکي از ضرورت ها و شاخص هاي مناطق شهري است. بي گمان وجود چنين مراکزي در سردشت بيشتر از ساير مناطق ضرورت دارد، چرا که مردم جنگ زده اين شهرستان همچنان با بيماري هاي ناشي از جنگ و به ويژه گازهاي شيميايي پس از گذشت سال ها دست و پنجه نرم مي کنند و از اين رو، بيشتر از سايرين نيازمند استفاده از خدمات درماني هستند. سردشت افزون بر يک بيمارستان، داراي يک کلينيک ويژه جانبازان و مصدومان گازهاي شيميايي است. اما اين دو مرکز از پزشکان متخصص در همه زمينه ها بي بهره اند.

خضر ملايي 40 ساله که داراي چهار فرزند است، از نبود پزشک متخصص در بيمارستان سردشت انتقاد مي کند و مي گويد؛ «پسرم از روي دوچرخه افتاد و بيني اش شکست اما متاسفانه در بيمارستان سردشت هيچ دکتري نبود که اين مشکل را حل کند. به همين دليل مجبور شديم برويم مهاباد. اين مساله افزون بر اين که موجبات طولاني شدن مدت درد کشيدن پسرم را فراهم کرد، 180 هزار تومان هزينه نيز بر ما تحميل کرد. دفترچه بيمه روستاييان هم داشتيم اما قبول نکردند و گفتند پسرت بيمه آموزش و پرورش است و بايد پولتان را از آنجا بگيريد.» ملايي از فضاي کوچک تنها مدرسه روستاي خود که 17 کيلومتر تا مرز عراق فاصله دارد، شاکي است و مي گويد؛ «تاکنون چندين بار تقاضا کرديم که ساختمان مناسبي براي مدرسه بنا شود، اما تاکنون اين خواسته محقق نشده است.»

رحمت علي پور 29 ساله نيز سخنان قابل توجهي درباره خواسته هاي محقق نشده مردم سردشت دارد. او مي گويد؛ «هنگام سفر رئيس جمهور به سردشت، قرار شد بودجه اي براي آسفالت خيابان ها اختصاص دهند. اين در حالي است که هنوز چنين اتفاقي نيفتاده است. يعني اگر هم بودجه اي براي اين کار تخصيص يافته است، اما همچنان کوچه ها و خيابان هاي سردشت خاکي است. از اين رو، مردم با هزينه خود برخي از کوچه ها را سيمان مي کنند. ولي اين کار جوابگو نيست چرا که سيمان در يخبندان زمستان خراب مي شود و از بين مي رود. اغلب مردم سردشت مشکل تنگي نفس دارند. از اين رو نبايد در کوچه ها گرد و خاک باشد، چرا که مشکلات تنفسي آنان را افزايش مي دهد. از سوي ديگر هنگام بارندگي تمام کوچه ها و خيابان ها پوشيده از گل و لاي مي شود.»

او که يک دختر پنج ساله دارد، مي افزايد؛ «رئيس جمهور همچنين قول هايي براي اعطاي وام به مردم سردشت داد. حتي خود من براي 3 ميليون تومان وام براي رهن خانه سه ماه دوندگي کردم اما به نتيجه اي نرسيد. در بانک براي داشتن ضامن بسيار سخت گيري کردند. بايد سه نفر ضامن کارمند براي اين که تعهد بدهند، به بانک معرفي مي کردم. اما نتوانستم سه نفر که حاضر به انجام اين کار باشند، پيدا کنم. شغل اصلي من نقاشي ساختمان است، اما در حال حاضر بيکارم. طي سال فقط سه ماه تابستان کار مي کنم. ما زير خط فقر زندگي مي کنيم.»

علي پور مي افزايد؛ «دولت بايد مسائل و مشکلات ما را حل کند. در سردشت نه کارخانه داريم نه کشاورزي. هيچ گونه فرصت شغلي وجود ندارد. نمي دانيم چه کار کنيم. تنها راه باقي مانده قاچاق است که در نهايت يا به گلوله ختم مي شود يا زندان. اگر فرصت شغلي وجود داشته باشد، ديگر کسي قاچاق نمي کند. چون هم خطرناک است و هم سودي ندارد. فقط مي توان يک زندگي روزمره را با درآمد قاچاق اداره کرد.»

او نسبت به افزايش کرايه خانه ها هم بسيار گله مند است و مي گويد؛ «براي دو تا اتاق بايد 3 تا 4 ميليون پول پيش و ماهانه 150 هزار تومان کرايه پرداخت کرد. سال گذشته يک واحد آپارتماني 100 متري حدود 30 ميليون تومان خريد و فروش مي شد، اما در سال جاري اين مبلغ به 60 ميليون تومان افزايش يافته است. البته تنها کساني مي توانند خانه بخرند که يا کارمندند يا به شکلي ديگر از امتيازات دولتي استفاده مي کنند. همچنين در حال حاضر هر متر زمين در سردشت 200 هزار تومان است و نسبت به سال گذشته افزايش چشمگيري داشته است.»

او همچنين با بيان اينکه سالانه حدود 7 نفر روي مين مي روند و دچار مصدوميت هاي شديد مي شوند، مي گويد؛ «متاسفانه به دليل نبود خدمات درماني موثر و مفيد در سردشت، اکثر مصدومان بايد به شهرستان هاي مهاباد يا اروميه منتقل شوند. اما متاسفانه به دليل پرپيچ و خم بودن جاده، حدود 5 ساعت براي رساندن يک مصدوم به بيمارستان اروميه طول مي کشد و به همين دليل اغلب مصدومان در راه جان مي سپارند.» تصوير تويوتا لندکروزها يا به گفته اهالي سردشت اف 3 يا اف 4 هنوز در خاطرمان است وقتي پشت يک پيچ جمع شده بودند و سرنشينان با يکديگر گفت وگو مي کردند. در همين حال از دو پسر که در حال واکس زدن کفش هستند، مي پرسم؛ «در آينده مي خواهيد چه کاره شويد؟» لبخند مي زنند و نگاه مي کنند. در اين ميان رهگذري مي گويد؛ «کاري ندارند که بکنند. يک اف 3 مي خرند و قاچاق مي کنند.» با شنيدن اين جمله، لبخندشان بزرگتر و پررنگ تر مي شود.

يکي از پسرها مي گويد؛ «نه، اف 4 مي خرم،»
نگاهي که بايد اصلاح شود
 فرشيد فاريابي
محمد کريميان نماينده مردم سردشت در جديد ترين سخنان خود نسبت به بحراني بودن وضعيت کلينيک مصدومان شيميايي سردشت هشدار داد و ضرورت تلاش مسوولان براي نجات اين کلينيک را مورد توجه قرار داد.

کريميان که در همايش بيستمين يادروز بمباران شيميايي سردشت سخن مي گفت، اظهار داشت؛ «از مسوولان انتظار داريم امکان حضور پزشکان متخصص در اين کلينيک را فراهم کنند و با تجهيز آن به امکانات لازم، آن را از وضعيت فعلي خارج کنند.»

کمال عزيزپوري اقدم مسوول «انجمن دفاع از حقوق مصدومان شيميايي سردشت» در همين خصوص نکات جالب توجهي را بيان مي کند؛ «اين کلينيک يک ساختمان است و مقداري تجهيزات که هرگز امکان ارائه خدمات درماني تخصصي را تا امروز به طور مستمر به مصدومان فراهم نکرده است.»

وي در تشريح چرايي اين موضوع مي گويد؛ « نه امکان مالي مناسب و نه مديريت مناسب علمي در کلينيک وجود دارد تا بتوانند پزشکان متخصص را جذب کرده و به کار گيرند حتي پزشکان عمومي سطح شهر نيز با کلينيک همکاري مطلوب و مستمري نمي توانند داشته باشند.»

جالب توجه اينکه با نهايت تاسف در تمام شهر سردشت با وضعيت پيش آمده در حال حاضر تنها يک پزشک متخصص فعاليت مي کند. اين را عزيزپوري اقدم مي گويد و اشاره مي کند؛ «سردشتي هايي هم که در رشته هاي داخلي و زنان و زايمان تخصص گرفته اند بعد از فعاليتي کوتاه سردشت را ترک کردند و اينک يکي در مهاباد و ديگري در بانه فعال هستند.»

مسوول «انجمن دفاع از حقوق مصدومان شيميايي سردشت» در خصوص نحوه اداره کلينيک مي گويد؛ « اين کلينيک زير نظر بنياد شهيد و امور ايثارگران اداره مي شود و اين بنياد توان اداره کلينيک و جذب پزشک متخصص يا عمومي را به شکل مستمر و مطلوب ندارد. پزشکان عمومي سطح شهر هم به شکل موقت با کلينيک همکاري مي کنند و ارتباط آنها خيلي زود با کلينيک قطع مي شود.»

دکتر عبدالله منتظرخوش اولين سردشتي داراي بورد تخصص داخلي که از روزهاي آغاز به کار کلينيک در سال هاي 81 و 82 با آن همکاري داشت، اينک در شهرستان بانه فعاليت مي کند. او به رغم علاقه مندي بسيار به خدمت داوطلبانه به همشهري هاي خود، هيچ تمايلي به بازگشت ندارد.

دکتر منتظرخوش مي گويد؛« نگاه مجموعه مديريت درمان به موضوع مصدومان شيميايي سردشت نگاه علمي و انساني نيست و به جرات مي گويم اين نگاه بايد اصلاح شود.»

دکتر منتظرخوش دانش آموخته دانشگاه علوم پزشکي ايران است. او يک بار ديگر به دعوت مسوولان کلينيک در سال گذشته جواب مثبت داد تا هر ماه سه روز را به معاينه مصدومان مراجعه کننده به اين مرکز درماني اختصاص دهد، اما حق الزحمه يک ماه خود را پس از 10 ماه دريافت کرد.

بر اساس اطلاعات کسب شده جلسات مختلفي جهت انتقال مديريت کلينيک مصدومان شيميايي سردشت از بنياد شهيد به دانشگاه علوم پزشکي آذربايجان غربي برگزار شده اما تا امروز هيچ نتيجه اي نداشته است. همچنان کلينيک مصدومان شيميايي سردشت با ساختمان کوچک و تجهيزات محقر خود و تنها آمبولانس موجود در انتظار تغيير ساختار مديريتي به سر مي برد؛ تغييري که اينک به منزله C.P.R. اين واحد درماني است.
رنج مضاعف
 شيرين رحيمي*
در جريان بمباران هاي هوايي نقاط مرزي و کردنشين ايران طي دوران جنگ هشت ساله، زنان بسياري جانباز يا شهيد شدند يا در پي اسارت، شهادت يا جانبازي همسرانشان، انجام وظايف آنان را به عهده گرفتند و همزمان، هر دو نقش مرد و زن را ايفا کردند. البته اين وضعيت براي زنان کرد، وضعيت جديد و ناآشنايي نيست، زيرا اين زنان به نيکي به ياد دارند که در ايام کودکي به محض رسيدن به ده سالگي، پابه پاي پدران و مادرانشان به کار در مزارع و انجام امور محوله در خانه مشغول مي شدند.

يکي از وحشتناک ترين حملات و بمباران هاي رژيم بعث عراق عليه ايران، حمله به مناطق مسکوني و مرزي شهر سردشت با استفاده از گاز خردل و بر جاي گذاشتن بيش از 8 هزار مصدوم و حدود يک هزار شهيد است که به جرات مي توان گفت بيش از نصف اين شهدا و جانبازان، زنان بوده اند؛ اما تاکنون از انعکاس وضعيت اين زنان خودداري شده است که نشانه بارزي از تبعيض نسبت به آنان است. يکي از مشکلات عمده ناشي از مصدوميت زنان، علاوه بر تحمل درد و رنج و مصدوميت، رفت و آمد بين سردشت و مراکز درماني است که اغلب در تهران قرار دارند. اقامت هاي چندين ماهه در مراکز درماني باعث ازهم گسيختگي خانواده ها و موجب وقفه جدي و عميق در تربيت فرزندان آنان شده است. با مطالعه وضعيت تحصيلي فرزندان اين زنان، صحت اين ادعا قابل اثبات است، از همين رو، رسيدگي جدي به اين زنان و فرزندان آنان، امري عاجل و ضروري است. با آنکه بيش از 50 درصد مصدومان شيميايي روز هفتم تير سال 66، زنان و دختران بوده اند، اما عکس ها و نوشته ها و اطلاعات منتشره به هيچ وجه بيانگر وضعيت آنان نيست. به نظر من علت اصلي اين امر، غيبت زنان مصدوم شيميايي در صحنه و بيان نشدن آلام، دردها و مصائب آنان است.

اگر اجتماع در بيان مشکلات زنان و دختران مصدوم شيميايي کوتاهي کرده است، خود زنان و دختران مصدوم براي تغيير فضا و آگاهي بخشيدن به اجتماع چه کرده اند جز سکوت؟ انجمن دفاع از حقوق مصدومين شيميايي سردشت، در راستاي بيان کامل واقعيت هاي بمباران شيميايي سردشت و آشنايي جامعه با مشکلات زنان و دختران مصدوم شيميايي، اقدام به تشکيل کميته بانوان کرده و اهداف خاصي را تعيين و تعريف کرده است. براي دستيابي به اين اهداف همکاري گسترده و وسيع بانوان مصدوم شيميايي با اين کميته و نيز مساعدت هاي بانوان غيرمصدوم و فعالان حقوق زنان، موجب دلگرمي و موفقيت انجمن خواهد بود. من بر اين باورم که براي درمان يک درد، نخست بايد آن را به درستي تبيين کرد و تمامي جوانب آن را توضيح داد و سپس به چاره سازي پرداخت. بي ترديد همياري زنان مصدوم شيميايي و گام نهادن در اين راه، نخستين مرحله براي آشنا ساختن جامعه با حقوق انساني آنان است.

 دبيرکل بانوان انجمن دفاع از حقوق مصدومين شيميايي سردشت

منبع؛ ماهنامه شاهد ياران، تير 1386
خاطرات يک جانباز شيميايي 70درصد
 فرخنده شافعي*
«فکر کنم پنج شنبه بود، خانواده خواهرم، با چندتا از فاميل هاي شوهرم خانه ما دعوت بودند. چون ما تازه برگشته بوديم سردشت... من از هواپيما، از بمباران خيلي مي ترسيدم. از ترس بمباران چندماه را با شوهرم و پسرم توي روستاهاي اطراف زندگي مي کرديم، تازه يک هفته بود که برگشته بوديم سردشت و همه آمده بودند ديدن ما... ساعت از چهار گذشته بود، من نزديک سماور شدم چايي بريزم... سماور کنار پنجره آشپزخانه بود. از پنجره هواپيما را ديدم... وحشت کردم... هميشه هواپيماها که مي آمدند بالاي سر شهر صدايشان شنيده مي شد... اما اين يکي اينقدر بي صدا بود که هيچ کس نفهميده بود. همان موقع داد زدم؛ دايا... فرشته... جعفر... فانتوم ها آمدند، پسرم راميار نزديکم نبود.

به اينجا که مي رسد بغض مي کند؛ «ناهيد را بغلش کردم و دويدم سمت زيرزمين... داخل حياط که شدم ديدم همه ايستاده اند بالا را نگاه مي کنند... انگار يک عالم گرد سفيد پخش کرده باشند توي هوا... دايا گفت؛ فرخنده لباست؟،، نگاه کردم ديدم پيراهنم، دامنم سوراخ سوراخ شده... يک نفر داد زد؛ فرار کنيد شيميايي زده اند... ما هم دويديم سمت زيرزمين. نيم ساعت آنجا بوديم، هنوز هيچ کس از ما حالش بد نشده بود... من هم فقط نگران لباسم بودم که سوراخ سوراخ شده بود... اما کم کم استفراغ ها شروع شدند. همين موقع ها بود که با بلندگو اعلام کردند؛ مردم از زيرزمين ها بيرون بياييد و چشم هايتان را بشوييد... ما هم همگي رفتيم سر حوض و با همان آب سرو صورتمان را شستيم... حالمان که بدتر شد با اتوبوس راه افتاديم سمت بانه.

نوزده سال گذشته اما دردهاي فرخنده هنوز تازه اند... سال ها است که شب و روزش را با درد تنگي و چسبندگي حنجره و گلو مي گذراند... حنجره اش بعضي وقت ها آنقدر کوچک مي شود که نفسي هم اگر مانده باشد برايش بند مي آيد؛ «اينجا توي سردشت هيچ امکاناتي براي امثال من نيست...من بايد سالي دوبار با ليزر راه حنجره ام را گشاد کنم. مردمک چشم هايم کريستال مي سازند. گرد و خاک برايم خوب نيست...اما اينجا هنوز کوچه هايش خاکي است...»

*برگرفته از پايگاه اطلاع رساني قربانيان سلاح هاي شيميايي

درد پنهان است در سينه سوخته
آرزومندان اف 4
نگاهي که بايد اصلاح شود
رنج مضاعف
خاطرات يک جانباز شيميايي 70درصد

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام