901 شماره
دوشنبه، 18 تير 1386
صفحه نخست :: رسانه :: رسانه
گفت وگو با تنها برنده ايراني جايزه پوليتزر
بعد از 27سال وقتش بود

گروه رسانه؛ پرستو دوکوهکي، ليلا خدابخشي؛ مرد ساده دل، سخت کار کرده تصوير تظاهرات انقلاب را به گلوله و خمپاره و ميدان جنگ گره زده، سخت کارکرده و حالا جايزه غول ها- پوليتزر- بر روي شومينه ديواري خانه اش... حق اوست که بگويند؛ «همه را با اين جايزه بشناسيد که جهانگير رزمي دريافت کرده؛ پوليتزر بهترين تک عکس خبري دنيا در سال2007.»* حرف که مي زند، خيال مي کني جهانگير رزمي اتفاقي رفته بالاي سن، اتفاقي به دانشگاه بريتيش کلمبيا دعوت شده و اصلاً اتفاقي عکس گرفته که جنجالي شده، اما رمزي نهفته است در او که نمي تواني در قالب عکاسي که پوليتزر گرفته نگاهش کني. رزمي را «عکاس ايراني موفق» مي توان ناميد. عکاس است چون سال ها با اشتياق انگار بدون آنکه بداند چرا لحظه هاي مهم تاريخ معاصر ايران را ثبت کرده. ايراني است آنقدر که برخلاف عرف رايج ميان عکاساني در سطح او با هيچ آژانس خبري خارجي اي کار نکرده و عکس هايش تنها در روزنامه اطلاعات چاپ شده. موفق است چون اولين و تنها برنده ايراني جايزه پوليتزر است. شخصيتي ساده و پيچيده دارد، حرف هايش همان طور که در دل دارد بر زبانش مي آيد، همين است که گاهي نمي فهمي شان و گاهي به شدت بر دلت مي نشيند. شايد تصور پوليتزر در دستان کاوه گلستان آسان تر از جهانگير رزمي باشد قطعاً نه به اين دليل که کاوه شايسته است و رزمي نه، به اين دليل که رزمي خيلي هموطن است، آنقدر هموطن که نمي تواني تصور کني چقدر بالا رفته. آماده که مي شديم براي شروع گفت وگو جهانگير رزمي از ما خواست طرف چپ او بنشينيم. «گوش راستم شنوايي مناسبي ندارد... وقتي از جنگ ايران و عراق عکاسي مي کردم، آسيب ديده است.» به جز پوليتزر در ايران نيز از رزمي دست کم دوبار تجليل شده است. هر دو بار هم از سوي دولت نهم. يک بار سال گذشته براي عکس هايي که در نمايشگاه «دهه فجر» نمايش داده بود و بار ديگر در نمايشگاه «مقاومت در خرمشهر». او ناظر و ثبت کننده بي طرف بخش مهمي از اتفاق هاي تاريخ معاصر ايران بوده است؛ ماجراهاي پيش از انقلاب و انقلاب اسلامي، درگيري هاي پيش از استقرار جمهوري اسلامي و جنگ ايران و عراق و...

مي گويد فشار کار آنقدر رويش بوده که با وجود عشق اش به روزنامه نگاري مجبور شده از کار کنار بکشد تا آرامش زندگي اش را پيدا کند. مي گويد براي گرفتن جايزه اش عجله اي نداشته و 27 سال سکوت کرده تا اين که بالاخره احساس کرده زمان مناسب براي اعلام نام تنها عکاس ناشناس پوليتزر فرا رسيده است.

«به خبرنگار وال استريت ژورنال اعتماد کردم و همه ماجرا را برايش تعريف کردم.» ماجراي پوليتزري که سال 1980 به يک عکاس ناشناس داده شد و سال 2007 به جهانگير رزمي اهدا شد، پيچيده تر از اين حرف هاست. در فاصله اين سال ها کساني جايزه را به نام زدند. شايعه هاي فراواني درباره عکاس احتمالي آن عکس پخش شد و در نهايت گزارش تحقيقي روزنامه وال استريت ژورنال سندي شد براي داوران پوليتزر که براساس آن اطلاعات مربوط به آن عکس را عوض کنند.

براي همين گفت وگو با جهانگير رزمي هرچند لازم اما براي بررسي اين موضوع کافي نبود. رضا دقتي عکاس معروف و سرشناس ايراني که براي نشنال جئوگرافيک کار مي کند کسي است که به گفته رزمي و جاشوا پراگر اين عکس را به نام خود در جاهاي مختلف معرفي کرده است. درباره عکس و همين گفته ها و شنيده ها برايمان يادداشت نوشته است. همين طور جاشوا پراگر خبرنگار وال استريت ژورنال که گزارش تحقيقي و مفصل او سال گذشته باعث روشن شدن بسياري ماجراها در مورد جهانگير رزمي برنده گمنام پوليتزر شد، از انگيزه ها و چگونگي پيگيري ماجرا براي شرق نوشته است.

متن نوشته شده در لوح يادبود جايزه پوليتزر


***
آقاي رزمي 28 سال پيش شما دوربين تان را برداشتيد، از روزنامه اطلاعات به کردستان رفتيد و عکسي گرفتيد که جايزه پوليتزر را برد، چطور عکاسي کرديد؟ اصلاً شما چطور عکاس خبري شديد؟

زماني که درگيري هاي کردستان در جريان بود، به اتفاق آقاي خليل بهرامي خبرنگار سرويس حوادث به منطقه رفتيم. تا کرمانشاه را مي توانستيم با اتومبيل برويم اما بقيه راه را با هلي کوپتر مي رفتيم. هلي کوپتر ژاندارمري 24 ساعته در اختيار ما بود که در منطقه سرکشي کنيم و عکس و خبر تهيه کنيم.

در مورد عکسي که پوليتزر گرفت چطور خبردار شديد که برويد عکاسي؟

مثل بقيه اخبار. آن زمان فقط روزنامه هاي اطلاعات، کيهان و آيندگان وجود داشت که البته آيندگان هم تعطيل شد. روزنامه بني صدر به نام انقلاب اسلامي هم چاپ مي شد. فقط همين ها فعال بودند و زود از اتفاقاتي که مي افتاد مطلع مي شدند. با توجه به شرايط روزهاي انقلاب ما هم با مسوولان آشنا شده بوديم چون همواره اخبار را پيگيري مي کرديم. از جمله اين افراد آقاي خلخالي بودند که در مورد آن عکس هم از طريق ايشان مطلع شديم.

ظاهراً آقاي بهرامي به آقاي خلخالي نزديک بودند و از طريق ايشان اين برنامه به اطلاع شما هم رسيده بود.

آشنايي به همين شکل بود چون براي اخبار گرفتن زياد با هم ارتباط داشتيم ما را مي شناختند. تمام دادگاه هاي اوين را که آقاي خلخالي بودند من و آقاي بهرامي هم بوديم که ايشان خبر تهيه مي کرد، من هم عکس مي گرفتم. بعضي وقت ها ما شب را در اوين مي خوابيديم که اگر برنامه اي بود، سريع برويم براي عکاسي.

عکس هايي که مي گرفتيد همگي چاپ مي شد؟

بله چاپ مي شد.

پس تقريباً خودي محسوب مي شديد؟

بله ديگر چون با ما آشنا بودند. در منطقه کردستان هم همين طور بود و از نظر اينکه شناسايي کنند يا مزاحمتي ايجاد کنند، مشکلي نداشتيم. آن مورد عکس پوليتزر هم همين گونه بود. به ما اطلاع دادند که سنندج محاکمه است و سر بزنيد، ما هم به فرودگاه سنندج رفتيم. محاکمه انجام شده بود. ساعت سه بعدازظهر حکم اعدام آن گروه صادر شد ما فکر کرديم ممکن است فردا اعدام شوند، اما ديدم همان لحظه رفتند براي اجراي حکم و در محوطه خاکي خارج از سالن فرودگاه جوخه را آماده کردند.

پس شما پنهاني عکاسي نکرديد و کاملاً آزاد بوديد که چگونه عکاسي کنيد؟

هيچ مشکلي از نظر کار نداشتيم.

پس چرا بعداً با چاپ شدن عکس ها مخالفت شد؟

خب اجازه عکاسي را داده بودند اما چون صحنه خاصي بود، بعد از چاپ عکس موجب سر و صداهايي شد.

گويا بعداً ماجرا تکذيب شده بود.

بله من از راديو شنيدم.

عکس شما با اجازه چه کسي در روزنامه اطلاعات چاپ شد؟ يعني آن زمان سردبير چه کسي بود؟

آقاي شمس آل احمد بود. البته روزنامه به صورت شورايي اداره مي شد و در هر صورت فرستاده بودند عکس بگيريم براي اينکه چاپ بشود.

چطور عکس شما به تهران رسيد و بعد به خارج از کشور؟

من عکس را در فرودگاه سنندج گرفتم. چون ارتباط زميني به راحتي ميسر نبود در طول روز يک هواپيما به سنندج مي آمد که من بايد فيلم و گزارش ها را آماده مي کردم و مي دادم به خدمه هواپيما که به تهران ببرند. حدود ساعت 5/4 بعدازظهر عکس ها را گرفتم و مي دانستم که عکس مهمي است و با عکس هاي مشابه قبلي که گرفته بودم تفاوت داشت.

تفاوت اين صحنه با صحنه هاي ديگر از نظر شما که عکاس بوديد، چه بود؟

تفاوتش هم در موقعيت حادثه بود، هم ظاهر آدم ها و هم صحنه و همين طور شرايط نور که براي کار عکاسي بسيار خوب بود معمولاً اين گونه برنامه ها يا صبح زود انجام مي شد يا شب و هميشه مشکل نور وجود داشت. در نتيجه براي کار من به عنوان يک عکاس همه چيز مهيا بود. شب شده بود و با هلي کوپتر نمي توانستيم پرواز کنيم چون هلي کوپتر را مي زدند. شب ها نيروها در جاده مستقر مي شدند. من از سقز يک ميني بوس دربست اجاره کردم، که فيلم را برسانم به فرودگاه سنندج که با هواپيما به تهران بيايد.

در واقع ريسک کردم. کار اشتباهي بود ولي چون به کارم علاقه مند بودم مي خواستم عکس ها هر طور که شده به روزنامه فردا برسد و مطمئن هم بودم که عکس يک روزنامه است. من از ترس اينکه گرفتار کمين بشويم، توي ميني بوس خوابم برد. راننده هم گول پول را خورد وگرنه کار خطرناکي بود. وقتي رسيديم جلوي فرودگاه سنندج من با صداي «گلنگدن» تفنگ از خواب پريدم و ديدم که نيروهاي خودمان بودند. خلاصه فيلم ها را دادم به خدمه هواپيما و رساندند به دفتر روزنامه. در روز 6/6/58 اين عکس در صفحه اول روزنامه اطلاعات چاپ شد. آن شب را در خانه آقاي عياضي که مسوول اطلاعات در کردستان بود، مانديم. روزنامه را شب به من نشان داد و گفت؛ «رزمي شاهکار کردي، روزنامه در تهران گير نمي آيد و قيمتش به

300-200 تومان هم رسيده.» دو، سه روز بعد ما بايد با هلي کوپتر برمي گشتيم به تهران که هلي کوپتر را تعمير کنيم. از بالا غار علي صدر را ديديم که نشستيم و در غار هم گشتي زديم و به تهران آمديم. من به روزنامه رفتم و نگاتيوها و کنتاکت ها را از تاريکخانه گرفتم چون مي دانستم عکس هاي مورد نياز روزنامه سفارش داده شده و چاپ هم شده. گفتم که دست کسي نيفتد و نگاتيوها را گرفتم. بعدازظهر همان روز دوباره رفتيم کردستان.

پس با اين حساب عکس چطور به يونايتدپرس به خارج از کشور رفت؟

قبل از اينکه من نگاتيوها را بگيرم، به سفارش شوراي سردبيري يک سري ديگر از عکس چاپ شده بود. خوشبختانه اين موضوع در دفتر لابراتوار ثبت شده بود و مشخص بود که سفارش چه کسي و چه تعداد بوده است و همين موضوع باعث شد که براي من مشکل جدي ايجاد نشود. حکم جلب صادر شد و وقتي برگشتم من را بردند اوين و نگاتيوها را گرفتند.

مگر شما از طرف روزنامه ماموريت نداشتيد پس چرا برخورد کردند؟

بله همه چيز مشخص بود. ما از طرف روزنامه اعزام شده بوديم براي اينکه کار حرفه اي خودمان را انجام بدهيم و جالب است که اسم من هميشه زير عکس ها چاپ مي شد اما آن روز نام من پاي عکس نبود که گفتند به خاطر امنيت خودت اسمت را چاپ نکرديم. البته عکاس ها هميشه از اين مشکلات داشته اند. خلاصه من را بردند براي بازجويي و من هم توضيح دادم که ماموريت داشتم و به وظيفه خودم عمل کرده ام هم از اعدام ها عکس گرفته ام هم از کشتار خودي ها توسط ضدانقلاب . تصميم به استفاده کردن يا نکردن از عکس ها به من مرتبط نبود و وظيفه شوراي سردبيري بود. توضيح هم دادم که فرستادن اين عکس به خارج از ايران هم به من ربطي نداشت. خبرگزاري يونايتد پرس (UPI) عکس را از طريق شخصي در داخل روزنامه گرفته بود که باعث شد در روزنامه ها و مجله هاي دنيا مثل «پاري ماچ» و «فيگارو» و حتي سايت ها هم چاپ شود.

يعني شما اصلاً در جريان خارج شدن عکس نبوديد؟

اصلاً. وقتي مجله پاري ماچ عکس را چاپ کرد مجله را براي من فرستادند و من آن موقع ديدم.

در فاصله اي که شما عکس ها را فرستاديد روزنامه و زماني که عکس از ايران خارج شد چه اتفاقي افتاد؟ ممکن است واضح تر توضيح بدهيد که عکس را چه کسي به رسانه هاي خارجي فرستاد؟

عکس هم خريده شد و هم فرستاده شد. نه اينکه خود روزنامه فروخته باشد. يک نفر از داخل روزنامه عکس را به UPI فروخته بود.

چطور متوجه شديد که عکس تان برنده پوليتزر شده؟

يک سال بعد از اينکه عکس در روزنامه ها و مجلات خارجي چاپ شد، برنده جايزه پوليتزر شد. (سال 59) از راديو - تلويزيون ايران آمدند با من مصاحبه کنند اما من مصاحبه را قبول نکردم يعني در مورد پوليتزر حرفي نزدم و در مورد عکس هاي جنگ حرف زدم.

چرا؟

چون مطرح شدنش آن زمان درست نبود. ترجيح دادم در اين مورد صحبت نشود و ماجرا مسکوت ماند. همکاران خودم در مطبوعات و بستگانم مي دانستند که من آن عکس را گرفته ام. بعد از چند سال در نمايشگاه هايي که برگزار مي کردم در بيوگرافي خودم ذکر مي کردم که برنده جايزه پوليتزر هستم. اما به صورت رسمي اعلام نکردم و احساس مي کردم زمانش فرانرسيده.

بعد از اين همه سکوت چه شد که به خبرنگار وال استريت ژورنال اعتماد کرديد و اعلام کرديد که عکس را شما گرفته ايد؟

من تا سال 67 در روزنامه اطلاعات کار مي کردم اما با آقاي دعايي حرفم شد و آمدم بيرون و از حال و هواي کار عکاسي خبري هم جدا شدم و رفتم سراغ عکاسي صنعتي. واقعا زندگي مشکل بود...

اين خانه ماحصل حدود 60 سال زندگي و عمر من است. 54 سال کار کرده ام يعني از 6 سالگي. و اگر از روزنامه اطلاعات بيرون نمي آمدم همين را هم نداشتم. بعد که از اطلاعات آمدم بيرون يک سري پروژه هاي جهاد سازندگي را در سطح ايران کلاً گرفتم و عکاسي کردم و گزارش تهيه کردم. حدود دو سال طول کشيد. اين باعث شد آرامشي پيدا کنم، هم از نظر روحي و هم به لحاظ مالي چون در آن زمان پروژه نسبتاً مناسبي بود. بعد از آن براي شيلات کار کردم، بعد نيروگاه بوشهر را عکاسي کردم. بعد هم به کار عکاسي صنعتي پرداختم. حدود 70 ، 80 درصد عکاسي صنعتي کارخانه ها را انجام دادم. سه، چهار سالي گذشت. خانه اي داشتم پايين تر از ميدان کاج که فروختم و اينجا را گرفتم و دفتر کاري براي خودم درست کردم و مشغول شدم...

نگفتيد که چي شد به آن خبرنگار وال استريت ژورنال اعتماد کرديد و دلتان خواست راجع به اين موضوع حرف بزنيد.

در اين فاصله 27 ساله من بارها از خيلي ها شنيده بودم که آقاي رضا دقتي عکس را به اسم خودش ثبت کرده. وقتي هم که عکس ها را فرستاده بود براي «پاري ماچ» به اسم «رضا سيپا» (رضا دقتي) چاپ شده بود، به اسم همين شخص چاپ شده بود. هنوز هم مجله را من دارم. آن زمان گفتم خب اين شخص آمده به هرحال عکس را خريده از شخص خاصي در روزنامه اطلاعات که الان فوت شده و برده آنجا و به نام خودش چاپ کرده و تمام شده. در اين مدت بيست و چند ساله من از خيلي از بچه ها شنيده بودم که با اين عکس نمايشگاه مي گذارد. کلاً براي فروش، همه حقوق عکس را در اختيار خودش گرفته. شايد حدود نيم ميليون دلار تا الان از اين عکس فروش کرده باشد. شايد هم بيشتر. سال 2005 باز مصاحبه اي داشته و اين عکس را به نام خودش زده. من چند سال پيش رفتم فرانسه از بستگانم شنيدم که در نمايشگاهي که عکس هاي خودش را براي نمايش گذاشته اين عکس هم بوده. فاميل من درباره عکاس سوال کرده بود، گفته بود عکاس اين عکس مرده است. يعني در اصل به نام خودش ثبت کرده بود. به خيلي ها گفته بود که اين کار خودم است. مي گفتند که خدابيامرز کاوه گلستان هم همين را گفته. ولي من خودم از کاوه نشنيده ام. حتي من کاوه را هر بار در برنامه هاي خبري مي ديدم اصرار مي کرد که چرا نمي روي دنبال جايزه ات يا با هم برويم و من کمکت کنم و بگيريم. مي گفتم که نه حالا موقع اش نيست. گلستان اصلاً ارتباطي با اين عکس نداشته. هي مي شنيدم و مي گفتم مهم نيست. تا سال 84 که آقاي جاشوا پراگر از روزنامه وال استريت ژورنال به ايران آمد. نمي شناختمش نمي دانستم اصلاً هدفش چيست. يک روز خانمي به من زنگ زد که مترجم ارشاد براي آقاي پراگر هستم و ايشان مي خواهد درباره عکس هاي تان و اينها با شما مصاحبه کند. فکر کردم حتماً درباره عکس هاي جنگ است يا همين چيزها. آمدند. گفت موضوع اصلي ما همان عکس کردستان است. پرسيدم بعد از اين همه مدت چي شده که آمده ايد سراغ من؟ گفت که داشته کتاب پوليتزر را مطالعه مي کرده تنها عکسي که اسم عکاسش نامشخص بوده، همين عکس من بوده و چون کارش اين است که چنين اتفاق هايي را پيگيري و بررسي کند، به سراغ من آمده. يک مورد هم در مورد يک مسابقه بيسبال اين کار را کرده بود و موفق شده بود و جايزه را به صاحب اصلي اش برگردانده بود. گفت پنج سال است پيگير مسائل اين عکس در خارج از ايران بوده. با رضا دقتي صحبت کرده، با عليرضا نوري زاده صحبت کرده چون نوري زاده آن زمان ها در اطلاعات همکار ما بود. رفته بود از حسينيه ارشاد ظاهراً روزنامه ها را مطالعه کرده بود. عکس هايي را داشت که حتي خودم هم نمي دانستم و با اسم من چاپ شده بود. ديدم آدم صادقي است و باپشتکار و دقيق. حدود 80 ساعت با من مصاحبه کرد. تمام وقايع را گفتم. قبل از اينکه برود گفت همه مستنداتي را که بايد ثابت شود من اين عکس را گرفته ام دارد و پرسيد؛ «چه چيزي فراتر از آن داري که مي گويي رضا دقتي آمده و خودش را به پوليتزر نزديک کرده ولي نتوانسته بگيرد. چه دليلي داري؟ چون به هر جهت او تلاش کرده که اين کار را بکند، ولي موفق نشده.» گفتم دليلش اين است که پازلي است که چند تا قطعه اش دست اوست، بقيه قطعه هايش دست من است. براي همين نتوانسته پازل را تکميل کند. بقيه کنتاکت ها را من به جاشوا دادم. گفتم اين کنتاکت 27 تا فريم است. 12 تايش رفته بقيه اش اينجاست. اين را هيچ کس جز من ندارد. همين کنتاکت پازل را تکميل مي کند. که رفت و کلاً همه را چاپ کرد. نوشته بودند جايزه من نيم ميليون دلار است در حالي که پوليتزر در سالي که من برنده شدم هزار دلار بود و من هم ديدم که اين رقم کم است صبر کردم 27 سال بگذرد حالا تازه گران شده ده هزار دلار است، از آن ده هزار دلار هم سه هزار دلار تکس (ماليات) کسر شد، پنج هزار دلار هم در امريکا مسافرت کردم بنابراين اصلاً پول چنداني دستم را نگرفت. به هر حال بعد از اعلام جايزه پوليتزر از خبرگزاري ها و تلويزيون هاي ايراني و خارجي براي مصاحبه آمدند و با تعدادي از آنها هم حرف زدم، به يک تعدادي هم گفتم؛ «آقا، شرمنده ام بگذار زندگي ام را بکنم،» توجه هم بيشتر شد يعني ارزش کار من 27 برابر نسبت به گذشته بالا رفت. در هر صورت من زماني اعلام کردم که عکاس برنده جايزه من هستم که دولت قانون مندتر است و خبرنگاري هم اين ماجرا را پيگيري مي کرد و من در نهايت حاضر شدم که حرف بزنم با مجوز وزارت ارشاد آمده بود که موضوع را پيگيري کند. حداقل فايده اين کار اين بود که دست کساني که دنبال اين عکس بودند کوتاه شد، تکليف شان براي خودشان روشن شد که بدانند ديگر اين بازي تمام شده و از طرف ديگر معتقدم به هر جهت بايد حق به حق دار برسد. 27 سال صبر کردن خيلي شهامت مي خواهد. من در کارم واقعاً شهامت داشتم و اين موضوع را همه همکارانم هم مي دانند. يعني لحظاتي را ثبت کرده ام که خيلي ها فرار کردند اما من ماندم، عکس گرفتم چون کارم را دوست دارم و متاسفم که ازش جدا شده ام. اگر روزنامه به کار اهميت مي داد هنوز هم با همان شرايط سخت ادامه مي دادم. آنقدر بي تفاوت بودند و اصلاً نسبت به کار مطبوعاتي شناختي نداشتند که ديدم حيف است آدم جانش را بگذارد به پاي کار.

آقاي رزمي عکس هاي شما چطور از مگنوم سر درآورد؟

مگنوم از من خواست و من هم رفتم قراردادي بستم.

اين ماجراي مربوط به تجليل وزارت ارشاد از کارهاي شما را ممکن است تعريف کنيد؟

فراخوان عکس دادند از طرف وزارت ارشاد و عکس هاي انقلاب را مي خواستند. متاسفانه بدبختي ما اين است که عکاسي کار شخصي ما نيست، کاري است که براي جامعه انجام مي شود و متعلق به اجتماع است. در واقع کار عکاسي خبري تاريخ اين مملکت را رقم مي زند و نبايد عکس هاي ما در اختيار روزنامه بماند. حداقل عکاس بايد اين حق را داشته باشد که به عکس هاي خودش دسترسي داشته باشد به خصوص عکس هايي که در مورد تغيير تاريخ مملکت است. آدم بايد بتواند اين عکس ها را به عنوان بيوگرافي يا در نمايشگاه هايش استفاده کند نه تنها من بلکه خيلي از همکاران گرفتار اين مساله هستند. من نزديک به چهار، پنج ميليون فريم عکاسي کرده ام اما در روزنامه اطلاعات مانده و حتي يک نگاتيو در اختيار من نيست. فقط چند تا عکسي را که داشتم اسکن مي کنم و استفاده مي کنم. از جمله اين عکس هايي که داشتم عکس هاي انقلاب است که به اين جشنواره فرستادم و جايزه اول را برنده شد. در اين نمايشگاه آقاي کريمي مديرکل اداره تبليغات و روابط عمومي وزارت ارشاد از من قدرداني کردند. وقتي عکس ها را ديدند گفتند چه عکس هاي خوبي است چرا اين عکس ها را تا به حال نديده ايم و من هم گله کردم که ما اين همه کار کرديم و از جانمان مايه گذاشته ايم براي ثبت تاريخ اين مملکت و انقلاب اما امروز حتي اجازه ندارم به آرشيو عکس هاي خودم دسترسي داشته باشم و همه عکس هايم در اختيار روزنامه است و آنجا گفتم که براي حضور در نمايشگاه ها نياز دارم يک کپي از عکس هايم داشته باشم اما مسوول روزنامه کپي اينها را در اختيار من قرار نمي دهد. آقاي کريمي گفتند؛ «آخر آن عکس شما که پوليتزر برده خيلي جنجالي بوده،» من هم گفتم؛ «به هر حال مرا به عنوان عکاس فرستاده بودند و من هم کارم همين است که عکس بگيرم. همه عکس هاي من جنجالي است، همين عکس هايي که از دفن مجسمه شاه دارم هم بسيار جنجالي است.» و گفتم که من سر دوربين دست گرفتن متهم شدم که ساواکي هستم و حتي براي عکس گرفتن در دوره انقلاب گلوله خورده ام. به هر حال من جايزه نفر اول را در اولين نمايشگاه عکس دهه فجر از دست آقاي صفارهرندي گرفتم.

و بالاخره بعد از اين ماجراها تصميم گرفتيد که بگوييد شما برنده جايزه پوليتزر هستيد؟

بله اعلام کردم و گفتند که بروم جايزه را بگيرم. من هم گفتم اگر به اتفاق خانمم دعوت بشوم مي آيم. قبول کردند، هزينه سفرم را پرداخت کردند، با احترام برخورد کردند و همه کارها را انجام دادند. روز 21 مه جايزه را گرفتم که روز بسيار بزرگي براي من و خانمم بود. هر چقدر سختي کشيده بودم، اين جايزه برايم خيلي لذت بخش بود.

به نظر خودتان چرا پوليتزر گرفتيد؟ چون عکس تان از نظر فني بسيار حرفه اي بود يا به دليل صحنه اي که عکاسي کرده ايد؟

والله ترکيب بندي اين عکس خيلي زيباست. زاويه اي که انتخاب شده براي عکس خوب است.

موقعي که داشتيد عکس مي گرفتيد اصلاً تمرکز و فرصت داشتيد محاسبه کنيد که چطور بگيريد؟

کار من همين بود. چون آن زمان دوربين ها آنالوگ بود و ديجيتال نبود، من شخصاً اين گونه کار مي کنم که اول همه شرايط عکاسي را محاسبه مي کنم و من در آن لحظه فکرم به زاويه عکس، نور و سرعت و دياف بود و اصلاً فکر نمي کردم که چه اتفاقي مي افتد. فقط مي دانستم که اين صحنه، صحنه مهمي است و بايد ذهنم بيشتر از قبل کار کند و دقت بيشتري داشته باشم که اين عکس از دست نرود. به همين دليل با وجود اينکه آن زمان من دوربين موتور درايودار نداشتم، معادل يک دوربين موتور درايو عکاسي کرده ام. يعني اين قدر با سرعت عکس گرفته ام که هر کس مي بيند خيال مي کند دوربين موتوردار بوده. سرعت و دياف را هم به نسبت گذشته بالاتر گذاشته بودم که اگر قصوري در ظهور عکس شد يا دارو مشکلي داشت، عکس کلاً از بين نرود. وقتي عکس در روزنامه چاپ شد تازه «دوزاري ام» افتاد که چه کردم و چي شده. آن لحظه عکاسي آدم مسخ مي شود و مي رود در دوربين.

شما تنها بوديد؟

بله من تنها بودم و يکي، دو تا از خود پاسدارها بودند که با دوربين هاي 110 نظاميان آنجا عکس هاي آماتور مي گرفتند.

به غير از اين مراسم، مراسم ديگري هم در کردستان بود که کسان ديگري عکاسي کرده باشند؟

بله ممکن است از مراسم ديگري عکس داشته باشند ولي قطعاً اين مراسم نيست. البته بعيد هم مي دانم چون آن اعدام هاي سقز را که رفتم، اعدام هاي بعدي بود، 21 نفر تقريباً تمام شده بود که من رسيدم. گلوله را زده بودند.

از لحظه اعدام توي روز که نور خوبي داشته باشد، فقط عکس هاي شماست؟

بله بقيه مراسم در شرايط شب و محدود بوده. به همين دليل ديدم که اين عکس مي تواند مهم باشد. اين است که جايزه پوليتزر هم به هر حال براي اولين بار به ايران آمد. ما هم داريم زندگي مي کنيم با همين پوليتزر.

آقاي رزمي نظر شما درباره فتوژورناليسم اين روزها چيست؟ اصلاً چقدر خودتان را فتوژورناليست مي دانيد؟

نمي توانم به خودم بگويم فتوژورناليست. فتوژورناليست کسي است که به هر جهت عکس را مي گيرد، خودش صاحب اختيار عکس است، خودش تصميم مي گيرد براي عکسش و خودش مي برد براي صفحات روزنامه. مي شود گفت بازوي دست راست سردبير مي تواند باشد. منتها در ايران من اين احساس را ندارم که اصلاً چنين چيزي باشد، نبوده و الان هم نيست. شايد بهتر شده باشد، ولي مطمئنم که اين طور نيست. 

گفتيد که عکس را خدابيامرزي در روزنامه اطلاعات فروخته است و از کشور خارج شده. الان چه احساسي داريد که اين اتفاق افتاده و شما پوليتزر گرفته ايد. چون احتمالاً اگر به خودتان بود عکس را به خارج نمي فرستاديد.

نه، واقعيت اين است که من اين کار را نمي کردم.

چرا؟

خب، علاقه اي به اينکه با مطبوعات خارج کار کنم، نداشتم حتي به رفتن از ايران هم علاقه اي نداشتم. الان است که احساس من کاملاً عوض شده و مي گويم که نه، بايد اين کار را مي کردم. شايد هم آن زمان مساله زبان بود که مانع بود من ارتباط برقرار کنم يا مسائل ديگر. ولي به هر جهت قسمت اين بود که رفت و چاپ شد.

الان راضي هستيد که رفته و چاپ شده؟

اگر هم نمي شد ناراضي نبودم. نه، مهم نبود. نمي توانم بگويم راضي ام. خب در مقطعي وقتي لذت اين را بردم که در آن روز در دانشگاه کلمبيا جايزه را گرفتم، به خاطر صبر 27ساله ام بود. اگر هم برنده نمي شد، برايم مهم نبود. براي من اصلاً مهم نيست که پوليتزر را برده ا م. براي کسي مهم است که بخواهد ادامه دهد و از اين جايزه استفاده کند. شايد خيلي ها علاقه مندند که صاحب اين باشند و بخواهند ازش استفاده کنند ولي من در همان حد نرمال خودم هستم و اين جايزه هيچ تغييري در ذهن من ايجاد نکرده.

الان دلتان نمي خواهد دوباره کار فتوژورناليسم را شروع کنيد؟

عرض کردم همين الان هم که دارم کار مي کنم به فتوژورناليسم دارم فکر مي کنم. از نظر ذهن خودم هنوز دارم کار فتوژورناليستي مي کنم. اما فيزيکي کار نمي کنم. خب، چرا، شايد باز هم... يعني اين توجه آنها اين احساس را به من مي دهد، نه جايزه. توجه آن آدم ها به من اين احساس را داده که 27 سال به گذشته برگردم و آن نيرو و انرژي را حالا در خودم احساس مي کنم که بتوانم آن کاري را که قبلاً انجام مي دادم، به نحو احسن انجام دهم.

آيا مي خواهيد با مگنوم همکاري تان را ادامه بدهيد؟

مگنوم به من پيشنهاد کار داد و گفتند که آرشيو عکس هايم را در اختيارشان بگذارم. سر بعضي مسائل نتوانستيم با هم کنار بياييم. البته هنوز مشخص نيست که کار را ادامه مي دهم يا نه. به نظر من ادامه دادن با آنها درست نيست. با مگنوم نمي شود کار کرد.

چرا؟

به دلايلي که آنجا احساس کردم نبايد با مگنوم کار کنم.

به هر حال آژانس عکس مستقل و معتبري است...

آژانس مستقلي است اما شرايط خاص خودش را دارد و به هر جهت با آن شرايطي که من دارم، جور نبود.

ممکن بود مشکلي برايتان پيش بيايد؟

نه. کار خاصي نمي خواهند ولي ديدم به صلاح نيست با آنها کار کنم. اين جوري تشخيص دادم.

به جز اين عکس که کساني به اسم خودشان از آن بهره بردند، عکس ديگري داشته ايد که اين اتفاق برايش بيفتد يا اين که از دوستان و همکارانتان کسي گرفتار اتفاق مشابهي شده است؟

بين دوستان و همکاران شنيده ام و اين متاسفانه در ايران رايج بوده البته الان کمتر شده. در مورد عکس هاي خودم، غير از اين عکس مورد ديگري نبوده.

بعد از چاپ شدن آن مطلب در وال استريت ژورنال برخورد رضا دقتي چه بود؟

هنوز نمي دانم.

شما اصلاً با او ارتباط داشته ايد؟

نه. اصلاً. رضا را نديده ام. اوايل انقلاب با هم کار مي کرديم و همديگر را مي ديديم ولي از وقتي رفته فرانسه ديگر نديده امش.

آقاي رزمي، دوره اي که عکاسي مي کرديد، با آقاي گلستان ارتباط داشتيد؟ کلاً نظرتان راجع به آقاي گلستان چيست؟ چون به هر حال ايشان خيلي در فتوژورناليسم مطرح هستند.

مرحوم کاوه گلستان را من از سال 52 يا 53 مي شناسم. اولين نمايشگاهش را در يکي از اين تالارها، در خيابان تخت جمشيد سابق گذاشته بود از عکس هاي الجزاير. من رفتم که براي روزنامه هاي خارجي زبان تهران ژورنال و ژورنال دو تهران موسسه اطلاعات عکس و خبر تهيه کنم. از آنجا با ايشان آشنا شدم. اين عکس و خبر را تهيه کردم و فرستادم که چاپ شود. دوست بسيار خوب بود. برنامه هاي زيادي بوديم با کاوه گلستان؛ محمود کلاري، رضا دقتي، کاوه کاظمي، دوستان ديگر، همه بچه هاي خوبي هستند. دوست داشتني هستند. خب يکي هم مثل رضا دقتي اين جوري از آب درآمد. من تعجب مي کنم با توجه به شرايط خوبي که دارد چرا اين کار را کرده است؟ نبايد اين کار را مي کرد، اشتباه کرد. کاوه گلستان هم دوست بسيار خوبي بود. خدا رحمتش کند. روزي که سالگردش بود، سال 85 رفتم افجه، سرخاکش اين احساس را داشتم که کاوه گلستان هم خوشحال است از اين که ماجراي جايزه را مطرح کردم. چون خودش بارها توي برنامه ها که مي ديدمش، به من اصرار داشت و مي گفت چرا نمي روي اين جايزه را بگيري. اين احساس را دارم که او هم خوشحال است. کار کاوه خيلي خوب بود. نور و زاويه را خوب مي شناخت. دقتش در کار خيلي خوب بود و مهمترين چيز اين که بيش از همه علاقه مند بود. علاقه به کار خودش خيلي مهم است و آدمي است که به هر جهت کار را تا آخر مي رساند. من خودم آدمي هستم که کارها را نيمه کاره رها مي کنم. هيچ وقت کار را تکميل نکرده ام. ولي او کسي بود که کارهايش را تکميل مي کرد.

درباره اولين عکس خبري که گرفته ايد، بگوييد، کي بود، کجا بود؟

اولين عکس خبري ام را در سيزده، چهارده سالگي گرفته ام، در اراک، آن هم متاسفانه از يک صحنه کشتار بود، چيزي شبيه به اعدام. پسري دختري را دوست داشت، رفته بود خواستگاري موفق نشده بود با تفنگ شکاري او را کشت.

آن عکس جايي چاپ شد؟

بله. روزنامه اراک چاپ کرد آن زمان، اطلاعات يا کيهان هم چاپ کرد. آن موقع من هم درس مي خواندم، هم در مغازه عکاسي پسرعمويم کار مي کردم. بعدازظهر بود، اتفاقاً پسري که اين دختر را کشت هم مشتري ما بود و هم همسايه محل کارمان بود و هم دوست خودم بود.

خودتان دوربين داشتيد؟

يک دوربين لوبيتر روسي داشتم. کلاً 4 ، 5 تومان بود. دوربين قطع 6+6 در حد حرفه اي آن زمان بود براي ما شهرستاني ها خوب بود. دوربين 135 آن زمان در ايران نبود. روبه روي محل کارمان اتفاق افتاد، دختر که نقش زمين شد از دختر عکس گرفتم بعد آمدم بروم سراغ پسر، که ديدم اسلحه را گذاشته و با انگشت پايش مي خواست ماشه را بچکاند، که خودش را هم بزند. که چون قد اسلحه از قد خودش بلندتر بود، از بغل گوشش رد شد و زخمي اش کرد. خودش زنده ماند. به هر جهت اين عکس را گرفتم. خبرنگاري آن زمان داشتيم به نام آقاي مکي نژاد. معمولاً عکس هاي اين آقاي مکي نژاد را ما تهيه مي کرديم. اين عکس را هم دادم به ايشان. مکي نژاد دبير آموزش و پرورش بود که کار خبر هم انجام مي داد. وقتي عکس نياز داشت، ما برايش تهيه مي کرديم، ضميمه کار خودش مي کرد و مي فرستاد تهران.

اتفاقي اين عکس را گرفتيد؟

بله. اتفاقي گرفتم و چاپ هم شد. منتها نمي دانم کدام روزنامه. مطمئنم آمد تهران و چاپ هم شد. اين اولين عکس خبري من است. بعد که از سال 50 به استخدام روزنامه اطلاعات درآمدم و ادامه دادم، کارهايي بود که به طور طبيعي انجام مي داديم. منتها بين کل کارهاي عکاسي که آيتم هاي مختلفي داشتيم در روزنامه، ورزشي، هنري و... من بيشتر کار اجتماعي و حوادث را دوست داشتم.

بالاخره نگفتيد چطور عکاس خبري شديد؟

دوستي داشتم که خبرنگار روزنامه انگليسي زبان تهران ژورنال بود، آقاي مهدي اخوان. او به من پيشنهاد کرد که اگر سرويس عکس اطلاعات تو را بخواهد، مي آيي؟ گفتم بله. من عاشق بودم، به مجردي که رفتم، از اتفاق هاي زيادي عکس گرفتم. حتي در يکي دو مورد هم کتک خوردم، هم دوربينم خرد شد، اما باز عکس ها را رساندم و صفحه اول چاپ شد. اين مهم است.

الان کارها خيلي بهتر شده، عکاسي آسان تر شده. نتيجه کارت را همان لحظه مي تواني ببيني. ما آن امکانات را نداشتيم. فقط چشم مان به دست کسي بود که نگاتيو را ظاهر مي کرد. اگر سرحال بود خوب ظاهر مي کرد، اگر نبود، بد ظاهر مي کرد. به هرجهت، اين مشکلات را توي کار داشتيم. با همه سختي هاي کار، کار قشنگي است. کار روزنامه فوق العاده است. کار خبرنگار هميشه راحت تر از عکاس است. کمتر آسيب مي بيند. اين دوربين است که مشکل ايجاد مي کند. مي خواهند يک اتاقک بسازند، هنوز خشت اولش را نگذاشته اند، مي نويسند؛ «عکسبرداري ممنوع،» نمي فهمم يعني چه؟ الان که شما هر حرکتي جلوي خانه ات داشته باشي با ماهواره مي توانند ببينند، هر کجاي دنيا را که بخواهي توي اينترنت مي تواني پيدا کني، کشور، شهر، خيابان، خانه مورد نظر را مي تواني پيدا کني، چطور هنوز ذهن ما اينجوري است که اولين خشتي که مي خواهيم بر فرض براي يک پاسگاه توي يک روستا بگذاريم، مي نويسيم «عکسبرداري ممنوع،» هميشه اين مخالفت با دوربين و عکاسي بوده است.

پوليتزر را به نام نزدم
 رضا دقتي*

در ابتدا بسيار خوشحالم که همکارم جهانگير رزمي جايزه پوليتزر خود را دريافت کرده است و از دور به او تبريک مي گويم. زماني که جهانگير از ايران آمد و جايزه اش را گرفت من دير مطلع شدم. دلم مي خواست که او را ببينم و تبريک بگويم. چند بار از عکاساني که از ايران مي آمدند خواستم که ارتباط من را با جهانگير برقرار کنند يکي از اين دوستان آقاي سيف الله صمديان بود اما هر بار به دليلي نشد.

متاسفانه شايعاتي که عليه من در اين مورد درست کرده اند را همان گونه به گوش جهانگير رزمي هم رسانده اند و اين موجب سوءتفاهم هايي شده که مقصر اصلي آن هم آقاي جاشوا پراگر است.

اما حاشيه هايي در مورد اين جايزه جهانگير رزمي، روزنامه وال استريت ژورنال و من وجود دارد که مايل هستم در مورد آنها توضيحي بدهم.

شنيده ام که گهگاه گفته اند رضا دقتي خودش را به جاي عکاس اين عکس جا زده، شنيده ام که گفته اند رضا دقتي مي خواهد پوليتزر را به نام خودش بزند و اخيراً با کمال تعجب خواندم که روزنامه وال استريت ژورنال گزارشي چاپ کرده که در آن جهانگير رزمي براي اولين بار اعلام کرده برنده گمنام جايزه پوليتزر سال 1979 است اما در اين گزارش ذکر شده که من خود را عکاس آن عکس دانسته ام. در مورد اين سوءتفاهم ها چند نکته وجود دارد؛

1- زماني که ماجراي چاپ عکس برنده جايزه پوليتزر اتفاق افتاد، مدت ها بود که من در زمان جنگ در کردستان عکاسي مي کردم و از جمله عکاسان شناخته شده بودم که از کردستان عکاسي کرده است. به همين دليل من را به عنوان عکاس اين گونه عکس ها مي شناختند. زماني که آن عکس سنندج در روزنامه اطلاعات چاپ شد من براي آژانس عکس سيپا کار مي کردم، در ايران بودم اما کردستان نبودم. در نتيجه از طرف آژانس با من تماس گرفتند که چنين اتفاقي افتاده و عکس هايش را براي ما بفرست.

اين درخواست امري معمول است که اگر عکاسي در صحنه اي حضور نداشته عکس ها را براي موسسه اش تهيه مي کند و مي فرستد. بنابراين من به دو دليل عکسي را که آقاي جهانگير رزمي گرفته بود و بعدها جايزه پوليتزر را دريافت کرد پيدا کردم و براي آژانس سيپا فرستادم. اول اينکه وظيفه خبري ام بود و دوم اينکه به عنوان يک عکاس ايراني مايل بودم که از کل قضيه اين عکس مطلع شوم. به هر حال توانستم اين کار را بکنم و کسي را پيدا کردم که با دريافت پولي هنگفت، عکس ها را چاپ کرد و من هم با مشکلات زياد توانستم اين عکس ها را براي آژانس بفرستم.

وقتي آژانس سيپا، عکس را دريافت کرد براي بسياري از مجلات و روزنامه ها از جمله مجله «پاري ماچ» فرستاد. در اين مجله معمولاً نام نويسندگان و عکاس ها در ابتداي مجله چاپ مي شود نه در زير عکس. کساني که شناسنامه مجله پاري ماچ را در آن شماره آماده مي کردند چون به عکسي از کردستان برخورده بودند و من را به عنوان عکاس عکس هاي کردستان مي شناختند تصور کرده بودند که عکس را من گرفته ام و به اين ترتيب نام من را به عنوان عکاس به اشتباه در مجله پاري ماچ چاپ مي کنند.

2- بعد از مدتي سر و صداهايي در مورد اين عکس ها به راه افتاد و به قول معروف عکس ها افتادند توي دور. من همان زمان با مجله تماس گرفتم و از آنها توضيح خواستم، آنها هم نامه اي نوشتند به سفارت ايران در فرانسه و اعلام کردند که عکس هاي چاپ شده در مجله پاري ماچ متعلق به رضا دقتي نبوده است. کساني که اين نامه را نوشته اند دو نفر هستند يکي رئيس وقت آژانس سيپا و ديگري رئيس بخش خبر سيپا «ژان پير بونوت» که همان روز نامه نوشتند و اشتباه صورت گرفته در مورد انتشار نام من به عنوان عکاس آن عکس را تصحيح کردند. از سوي ديگر زماني که من بعد از چاپ آن عکس در ايران بودم، از من در مورد اين عکس ها توضيح خواستند و من تکذيب نامه سيپا به سفارت را همراهم داشتم و نشان دادم. بعد از اين ماجرا من از ايران خارج شدم و زمان جنگ ايران و عراق به عنوان عکاس سيپا و نيوزويک دوباره برگشتم به ايران، اما باز هم مشکلاتي داشتم که نتوانستم کار عکاسي در ايران را ادامه بدهم.

3- بعد از اين ماجراها حدود سه سال پيش آقاي «جاشوا پراگر» از روزنامه وال استريت ژورنال که در مورد عکاس عکس گمنام برنده پوليتزر تحقيق مي کرد با من تماس گرفت.

من هر چه که لازم بود براي ايشان توضيح دادم و سه سال به او در انجام تحقيقاتش کمک کردم. اما ايشان ظاهراً حرف من را قبول نکرد و در گزارشي که منتشر کرد اشاره کرد که من گفته ام عکس هاي سنندج را من عکاسي کرده ام.

خبرنگار وال استريت ژورنال در گزارش خود گفته بود که خانواده يکي از اعدام شدگان گفته آدم هاي زيادي آمده اند اينجا و گفته اند که عکاس آن صحنه بوده اند و يکي از آنها هم رضا دقتي بوده است. من اين موضوع را به طور جدي تکذيب مي کنم. چرا که خودم هم با آن افراد صحبت کردم و آنها اعلام کردند که اصلاً چنين چيزي به جاشوا نگفته اند. اگرچه من عليه اين خبرنگار شکايت کرده ام اما متاسفانه انتشار اين گزارش به سوتفاهم در مورد اين ماجرا دامن زد. اما مساله اين است که اين آقا چرا مي خواهد نام رضا دقتي را خط خطي کند؟ اين آدم براي چه کسي کار مي کند که منافعش با منافع رضا دقتي متضاد است؟

4- نکته ديگري که در مورد اين عکس ها و رفع سوءتفاهم ها جالب است اين است که يک سال پس از انتشار آن عکس ها، يک نفر به من زنگ زد که مي خواهم به صورت مخفي با شما ملاقات کنم. در نهايت من اين شخص را در پارک اميرآباد در تهران ملاقات کردم. اين شخص از زير پيراهنش پاکتي درآورد و گفت عکس هاي سنندج است. من با کمال تعجب عکس هاي ديگري را از همان صحنه اي که جهانگير رزمي از آنها عکاسي کرده بود ديدم که بر خلاف عکس هاي جهانگير به صورت رنگي چاپ شده بود. آن شخص به من گفت که در صحنه سنندج يک سرباز وظيفه به نام «محمود آبخوران» از آن صحنه ها عکس گرفته است. من هم وقتي عکس هاي آقاي رزمي را بررسي کردم ديدم چند نفر ديگر هم در عکس رزمي در حال عکاسي هستند.

به هر حال اين سرباز عکس ها را چاپ کرده بود و به دوستانش هم نشان داده بود. سال ها بعد اين شخص شناسايي مي شود و به دليل عکاسي از آن صحنه برايش مشکلاتي ايجاد مي شود. بعد از اين ماجرا من با مجله «فتوريويو» مصاحبه کردم و داستان محمود آبخوران را در آن مصاحبه ذکر کردم و اعلام کردم که من عکاس آن عکس نبودم و فقط کسي بودم که عکس را در دنيا معروف کردم تا در نهايت آقاي رزمي جايزه اش را بگيرد.

5- سال هاي سال وقتي مردم من را مي ديدند مي پرسيدند که اين عکس ها مال شماست؟ و من مي گفتم داستانش را مي دانم اما مال من نيست اما هرگز نگفته ام که اين عکس را من گرفته ام.

6- آخرين موردي که بايد ذکر کنم در خصوص ماجراي نمايشگاه «تاريخ بيست سال فتوژورناليسم ايران» است. برگزار کنندگان از من خواستند که در اين نمايشگاه شرکت کنم و من هم تحت شرايطي حاضر شدم. از طرف نمايشگاه آمدند عکس هاي من را ديدند و تعدادي را انتخاب کردند. از آنها خواستم همه عکس هايي را که براي نمايشگاه انتخاب کرده اند ببينم. با کمال تعجب ديدم عکسي که برنده جايزه پوليتزر است براي نمايش دادن انتخاب نشده است و پرسيدم چرا عکس پوليتزر نيست؟

بهانه هايي آوردند و در نهايت گفتند که ما اين عکس را نداريم. من عکس را با مخارج خودم چاپ کردم و با عنوان «عکاس گمنام» به نمايشگاه فرستادم. زماني که نمايشگاه افتتاح شد اين عکس نبود. من آن زمان آفريقا بودم، از آفريقا تلفن کردم که چرا عکس هاي پوليتزر نيست و جواب قانع کننده اي نگرفتم. به اين دليل و به دلايل ديگري به وکيلم گفتم که عکس هاي من را از نمايشگاه خارج کند. اما متاسفانه شنيدم که بعد از اين ماجرا گفته اند چون عکس پوليتزر با نام رضا دقتي در نمايشگاه به نمايش درنيامده من عکس هايم را از نمايشگاه خارج کرده ام. در حالي که بعد از نمايشگاه در مصاحبه با روزنامه لوموند هم گفتم که من به دليل نمايش ندادن عکس پوليتزر عکس هايم را از نمايشگاه خارج کردم و در هيچ شرايطي نگفتم که عکس ها متعلق به من است.

7- به اين ترتيب من هرگز در هيچ کجا نگفته ام که عکس سنندج را من عکاسي کرده ام و کسي هم تا به حال نبوده که بگويد رضا دقتي به من گفته اين عکس ها را گرفته است.

به نظر مي رسد تمام اين ماجرا سوءتفاهمي است که متاسفانه اتفاقات گوناگوني به آن دامن زده است. اما جالب است که هيچ يک از کساني که اين شايعات را درست کرده اند تا به حال از خود نپرسيده اند که رضا دقتي چرا بايد بگويد که اين عکس را گرفته؟ من عکاس جوان و تازه کاري نيستم که دنبال نام و اعتبار باشم و اساساً احتياجي ندارم که چنين چيزي گفته باشم.

به هر حال من بارها گفته ام و مصاحبه کرده ام که اين عکس متعلق به من نيست، روزي که عکس در پاري ماچ چاپ شد، يک ساعت بعد گفتم که عکاس اين عکس من نيستم. آن زمان اصلاً ماجراي جايزه پوليتزر مطرح نبود. گروهي حتي مي گويند کاوه گلستان گفته اين عکس را من گرفتم. اما بايد از آنها سوال کرد که کاوه واقعاً چه احتياجي به اين کار داشت؟ من هم نداشتم. بارها اعلام کرده ام، تکذيب نامه رسمي داده ام بار ديگر تکذيب مي کنم که عکس سنندج را رضا دقتي عکاسي نکرده است.

* عکاس ايراني مجله نشنال جيوگرافي مقيم فرانسه، عکس هاي او از احمدشاه مسعود بسيار معروف است.

عکاسي که ديگر ناشناس نيست
 جاشوا پراگر*

پنج تابستان پيش، يعني ژوئن 2002، با خانواده ام براي تفريح به ماساچوست رفتيم و خانه اي را در ساحل آرام کرايه کرديم. يک روز صبح، در کتابخانه اي خارج از اتاقم، کتابي را ديدم با عنوان «لحظه ها». کتاب داستان عکاساني را مي گفت که جايزه پوليتزر را گرفته بودند، مهم ترين جايزه اي که در امريکا و در زمينه روزنامه نگاري به افراد داده مي شود.

کتاب را باز کردم و بدون هيچ مکثي همه را خواندم تا اينکه رسيدم به عکسي که در آگوست 1979 در ايران گرفته شده بود. در صفحه مقابل عکس، يک کلمه برجسته شده خودنمايي مي کرد؛ ناشناس.

به دليل اينکه عکس شش ماه بعد از انقلاب اسلامي گرفته شده بود و آن زمان، شرايط حساسي بر ايران حاکم بود، هويت عکاس فاش نشده بود. برايم جالب شد بدانم آن عکاس چه کسي بوده است و تصور کردم 23 سال بعد از فشار دادن دکمه شاتر، خانم يا آقاي عکاس چقدر با موضوع «ناشناس ماندن» درگير است.

به نيويورک بازگشتم و با اسکات دين، عکاس بازنشسته اي که مي شناختم، تماس گرفتم. او مرا مرتبط کرد با همکار قديمش و همين طور که ماه ها مي گذشت، با تعداد زيادي از عکاساني که در زمان انقلاب اسلامي کار کرده بودند، صحبت کردم. از هر کدام شان پرسيدم که آيا مي دانند اين عکس را چه کسي گرفته است؟ بعضي ها گفتند نمي دانند و بعضي ها جواب مستقيم ندادند.

دو سال بعد، 31 ژانويه 2005، با آلفرد يعقوب زاده صحبت کردم. فتوژورناليستي که در پاريس ساکن است و زمان انقلاب در تهران کار مي کرده است. او گفت نام مردي که دنبالش مي گردم، جهانگير رزمي است، عکاسي قديمي و کارکشته روزنامه اطلاعات. بالاخره اسمش را يافتم.

ويزا گرفتم و هفت ماه بعد به تهران رفتم. با کمک مترجمي که وزارت ارشاد در اختيارم قرار داد، با تعدادي از عکاسان شناخته شده جهاني از جمله سيف الله صمديان و محمد فرنود ملاقات کردم و درباره فتوژورناليسم در ايران گفت وگو کرديم. از عکاس ديگري خواستم که از آقاي رزمي بپرسد که آيا مايل است به ديدار من بيايد؟ جواب آقاي رزمي مثبت بود و در 28 آگوست، در آتليه عکاسي او در تهران با هم ملاقات کرديم و دست داديم. غرق لذت بودم.

از طريق مترجم براي آقاي رزمي داستان آمدنم را به تهران تعريف کردم. او تحت تاثير قرار گرفت که غريبه اي اين همه زمان را به او و عکسش اختصاص داده است. به خانه اش رفتيم. آقاي رزمي و من ابتدا درباره عکسي که جايزه پوليتزر را گرفته حرف نزديم. به جاي آن، درباره عکاسي صحبت کرديم که چطور طي سال ها به او در زندگي اش کمک کرده است. کمک کرده است که در کودکي بر خجالت کشيدنش غلبه کند؛ وقتي پدرش فوت کرد در آتليه عکاسي اي در تهران کار پيدا کند؛ مشق نظامي اش را در تاريکخانه پادگان بگذراند؛ همسرش را وقتي پيدا کند که براي جشن تولد 20 سالگي او عکاسي کرده؛ شغل خوبي در موسسه اطلاعات پيدا کند و از سال 1973 عکس هاي خبري جنجالي بگيرد. در پايان اولين روزي که با هم گذرانديم، فهميدم که آقاي رزمي چه مرد خاکي و ويژه اي است.

صبح روز بعد، رزمي را در خانه اش ديدم. او به من از هيجان هاي زمان انقلاب گفت. از عکاسي مداوم از آيت الله خميني در مقرش در قم گفت که آنقدر آنجا رفته بود که امام خميني او را کاملاً مي شناخته و با او دست مي داده است. او از همه عکس هايي که طي سال ها گرفته بوده است با من حرف زد؛ از عکاسي در جنگ ايران و عراق تا عکاسي از عروس ها و سربازاني که به آتليه او مراجعه مي کردند. روز بعد از اين گفت وگو، در کمال تعجب من، آقاي رزمي، از اعضاي کابينه رئيس جمهور تازه انتخاب شده، محمود احمدي نژاد، عکاسي کرد.

من با کارکنان سابق موسسه اطلاعات صحبت کردم؛ آنهايي که با آقاي رزمي کار کرده بودند؛ آنها همه تاييد کردند که رزمي همان برنده ناشناس پوليتزر است. بعدتر به آقاي رزمي گفتم که طي اين سال ها، آدم هاي زيادي با عکس معروف او براي خودشان اعتبار به هم زده اند. او قبل از اينکه من بگويم هم اين موضوع را مي دانست و گفت که رضا دقتي، عکاس معروفي که در فرانسه زندگي مي کند، يکي از اين افراد است. اين موضوع بخشي از دليلي بود که او تصميم گرفت بعد از اين همه سال مساله جايزه را روشن کند.

پروين، همسرش، براي ما شام خوشمزه اي با گوشت بره پخت که اسمش باقلاپلوست. چند ساعت بعد، وقتي زمان از نيمه شب گذشته بود، آقاي رزمي دوربين نيکون و کيف برزنتي اش را نشانم داد؛ همان کيفي که طي انقلاب سال 1979 روي دوشش مي انداخت.



او همچنين فريم هايي را که قبل و بعد از آن عکس برنده پوليتزر گرفته بود، نشانم داد. هيچ شکي باقي نماند که او همان برنده ناشناس است.

صبح روز بعد به سمت نيويورک پرواز کردم. ناراحت بودم از اينکه ايران را ترک مي کنم. ولي به نظر مي آمد که کمک بزرگي براي آقاي رزمي خواهد بود اگر قصه اش منتشر شود و اين افتخار نصيب من شده بود که او به من اعتماد کند. از همه بيشتر، از اين هيجان زده بودم که مي توانم به او کمک کنم تا به آن حدي که لياقتش را داشت شناخته شود. وقتي که به خانه ام برگشتم، ادامه دادم به کنار هم گذاشتن حلقه هاي آدم ها و اتفاق ها که باعث شده بودند آن عکس بدون نام منتشر شود. در نهايت، دوم دسامبر 2006 (11 آذر 1385)، يعني 16 ماه بعد از سفرم به ايران، گزارشم در صفحه اول روزنامه وال استريت ژورنال چاپ شد و ميليون ها نفر فهميدند که آن تنها عکاس ناشناسي که در تاريخ جايزه هاي پوليتزر بدون نام باقي مانده بود، فتوژورناليست ايراني، جهانگير رزمي، است.

انتشار خبري اين موضوع در ان پي آر (NPR) در نيويورک و لوموند در پاريس و شينهوا در پکن، باعث شد اين گزارش جهاني شود. چند روز بعد از آن هيات داوران جايزه پوليتزر اعلام کرد که اطلاعاتش را براساس يافته هاي جديد تغيير خواهد داد و 10 هزار دلار جايزه نقدي پوليتزر را به جهانگير رزمي مي دهد و از او دعوت کرد تا در مراسم سالانه اهداي جوايز پوليتزر در نيويورک شرکت کند.

خانم و آقاي رزمي ويزا گرفتند و هفدهم ماه مه (27 ارديبهشت) به فرودگاه جان اف کندي نيويورک رسيدند. ديدن آنها مرا لبريز از لذت کرد. آقاي رزمي را در آغوش کشيدم. به خانم و آقاي رزمي مکان هاي مورد علاقه ام در نيويورک را نشان دادم،، به خانواده ام معرفي شان کردم، و چهار روز بعد از رسيدن شان کنار هم در مراسم اهداي پوليتزر در دانشگاه کلمبيا نشستيم. مراسم خاصي براي آقاي رزمي در نظر گرفته شده بود. وقتي داشتيم به زمان برگزاري اش نزديک مي شديم، برگشتم و به او لبخند زدم. او سينه اش را لمس کرد و دستش را باز و بسته کرد، تا شدت ضربان قلبش را نشانم دهد. چند دقيقه بعد، همه حاضران براي تشويق او از جا برخاستند. آقاي رزمي به روي سن رفت و بالاخره بعد از 27 سال، جايزه پوليتزر خود را دريافت کرد و جهانگير رزمي ديگر ناشناس نيست.

* خبرنگار روزنامه وال استريت ژورنال که براي اولين بار در گزارش خود نام جهانگير رزمي را به عنوان عکاس گمنام برنده جايزه پوليتزر مطرح کرد.

کسي مراقب اين بسته هاي کوچک نيست
 لي لي اسلامي
در ميان صفحات نيازمندي روزنامه خراسان، به يک آگهي برمي خوريم؛ «تکذيب يک مرگ»، خراسان در روز 29 خرداد 86، در صفحه 15 خود، آگهي ترحيمي منتشر مي کند که چند روز بعد، توسط افرادي که پيام تسليت مرگ شان چاپ شده بود، تکذيب مي شود. مواردي از اين قبيل در صفحات نيازمندي کم نيست؛ تکذيب «فروش لوازم خانگي»، تبليغ پيش فروش خانه هايي که هرگز به خريداران داده نشدند. چه کسي به آگهي هاي رسانه اي نظارت مي کند؟

سراغ از قانون مي گيريم. قانوني براي جلوگيري از بروز تخلفات تبليغاتي در رسانه ها. کرمي مديرکل اداره تبليغات و بازرگاني وزارت ارشاد، ما را به روزنامه ها ارجاع مي دهد.

او مطبوعات را با آژانس هاي مسافربري قياس مي کند و مي گويد همان طور که پس از سفارش مسافران، صاحب آژانس صداقت آنها را با تلفن به منزل شان پيگيري مي کند، مطبوعات هم وظيفه دارند پيش از درج آگهي ها از صداقت سفارش دهندگان اطمينان يابند.

بعد از انقلاب اسلامي، با وجود شناساندن ايران در دوره قبل، به عنوان مهد تبليغات خاورميانه، تبليغات ايراني سير نزولي طي کرد.

يکي از دلايل رکود تبليغات بعد از انقلاب، ديدگاه مسوولان نسبت به اين امر بود. جمهوري اسلامي، تبليغات را ترويج مصرف گرايي و راهي در جهت تحقق سرمايه داري مي دانست.

اين نگاه موجب شد تا از سال 1358 تا 1368 هيچ گونه آگهي در رسانه ها درج نشود و قانوني جهت جلوگيري از تخلفات تبليغاتي در رسانه ها تدوين نشود.

پس از پايان جنگ تحميلي از سال 1368 روزنامه ها فعاليت تبليغي شان را از سر گرفتند و از سال 1374 صدا و سيما وارد ميدان شد. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي نظارت بر تبليغات رسانه اي را در دست گرفت، اما توجه بيش از حد به ظاهر واژگان و تصاوير تبليغات اين سازمان را از تدوين قانوني براي پيگيري چنين تخلفاتي بازداشت و همه چيز به قانون جامع تبليغات منحصر ماند و جز نظارت بعد از چاپ، آن هم تنها بر ظاهر تبليغات و در نهايت مطابقت آن با اصول عرفي، محدوديتي براي صاحبان آگهي ايجاد نشد.

در سال هاي آخر دهه 70 بود که بروز تخلفات در آگهي هاي تلويزيوني براي جلب توجه مصرف کنندگان از جمله وعده هاي بي نتيجه اهداي جوايز يا تبليغ محصولاتي فاقد مجوز و استانداردهاي لازم، مسوولان صدا و سيما را به تدوين دستورالعمل در اين زمينه براي ضابطه مند کردن تبليغات راديويي و تلويزيوني واداشت.

صدا و سيما فارغ از قيد و بندهاي نه چندان محکم وزارت ارشاد، امور تبليغاتي اش را خود به دست گرفت و اداره تبليغات و بازرگاني اين سازمان، دستورالعملي مشتمل بر 81 ماده را در اختيار سازندگان و ناشران آگهي قرار داد. دستورالعمل سختگيرانه صدا و سيما را مي توان ماخوذ از قانون تبليغات تلويزيوني انگلستان دانست که احتمال هرگونه تخلف در اين زمينه را کمرنگ مي کند.

سازندگان آگهي هاي تلويزيوني گذشته از عبور از مجراي تنگ اين دستورالعمل، موظف به رعايت موازين عرفي و حتي گاه مطابقت با سلائق متوليان سازمان هستند.

پس از ساخت آگهي، شوراي بازبيني تبليغات صدا و سيما آن را از نظر مي گذراند و در صورت تاييد اين شورا، آگهي کد پخش دريافت مي کند. اما رد آگهي توسط اين شورا پايان راه نيست. آنها که گمان مي برند آگهي شان قرباني سليقه مسوولان شده است، به شوراي نظارت شکايت مي برند، گرچه در آن شورا هم درگيري با سلائق مسوولان دور از نظر نيست.

بند «ط» اين دستورالعمل، تفسير آن را برعهده اداره کل بازرگاني صدا و سيما مي داند و طبيعي است که تغيير مسوولان تغييراتي را در تفسير آن پديد مي آورد.

اما با وجود گذشت دو دهه از نشر آگهي در مطبوعات ايران در سال هاي پس از انقلاب، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به تدوين آيين نامه هايي کلي براي نظارت بر ظاهر، واژگان و تصاوير آگهي ها اکتفا کرده و راه را بر بروز تخلفات در اين زمينه سد نکرده است.

حجم بالاي تبليغات در روزنامه ها هم به صاحبان رسانه مجال الگوپذيري از آژانس هاي مسافربري براي کنترل يکايک آگهي ها را نمي دهد و نبود نظارت بر آگهي ها و حتي پيام هاي تبريک و تسليت، گاه رسانه ها را با مشکلات سياسي روبه رو کرده است.

در بسياري از کشورها، «دادگاه مديا» ناظر بر امور رسانه ها است. دادگاه مديا مرجعي نزديک به «دادگاه مطبوعات» ايران است، با اين تفاوت که تداخل مسائل سياسي به حوزه جرائم مطبوعاتي در ايران، به اين دادگاه مجال نظارت بر ديگر مسائل مطبوعات را نمي دهد.

مطبوعات ايران پاسخگوي آگهي هايي که در صفحات شان درج مي کنند، نيستند. حال آنکه در ديگر کشورها رسانه ها و صاحبان آگهي به موجب قانون پاسخگوي عواقب بعد از پخش آگهي ها هستند.

در برخي از کشورهاي اروپا و امريکا علاوه بر ارگان هاي دولتي، نهادهاي مردمي (NGO) نظارت بعد از پخش تبليغات را برعهده دارند و فعاليت رسانه ها و سازمان هاي تبليغاتي را از نظر مي گذرانند.

اعتماد مخاطبان به رسانه هاي چاپي، آنها را به توجه به تبليغات روزنامه اي وامي دارد و بي توجهي روزنامه ها به پيامدهاي جبران ناپذير درج اشتباهاتي در بسته هاي آگهي، بي اعتمادي مخاطب به آگهي ها و در نهايت رسانه ها را موجب مي شود.

نظارت ناقص و همراه با سليقه نهادهاي مسوول چون وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي هم بر اين امر دامن مي زند.

وزارت ارشاد مسووليت را متوجه رسانه ها و صاحبان آگهي مي داند و موجب مي شود در صورتي که شاکيان خصوصي چنين مسائلي را پيگيري نکنند، اين تخلفات از ذهن فراموشکار جمعي بيرون روند.

بند «ج» دستورالعمل توليد آگهي تلويزيوني و راديويي هم بر اين موضوع تاکيد مي کند که در اعلام شکايت شاکيان حقيقي و حقوقي توليدکنندگان و سفارش دهندگان آگهي موظف به پاسخگويي هستند و در اين ميان به نقش رسانه ها و نهادهايي چون وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي کوچک ترين اشاره اي نمي کند.
تعطيلي هم ميهن و گريز سرمايه ها
 سيد امير حسين مهدوي
چند روز پيش بود که علي آقامحمدي عضو مجمع تشخيص مصلحت نظام از رسانه ها گله کرد که چرا تحقق اصل 44 را از دولت مطالبه نمي کنند. درخواستي که پيش از او محمد نهاونديان معاون امنيت اقتصادي دبير شوراي عالي امنيت ملي هم به زبان ديگر طرح کرده بود. تفسير ها و گفتارهاي حول ابلاغيه اين اصل قانون اساسي در ماه هاي اخير آنقدر پرحجم بوده که تکرار آن ذکر مکررات است.

اصل مطلب موضوع اول بند الف است که براساس آن تصدي دولت در حوزه هاي غير از موارد احصا شده در صدر اصل 44 ممنوع و سرمايه گذاري جديد در آن بخش ها هم محدود مي شود. بند «ج» هم مجوزي است موسع به دولت و نهاد هاي عمومي غير دولتي تا دارايي هاي موجود را به بخش خصوصي واگذار کنند. از سويي دولت از سرمايه گذاري جديد منع، و بخش خصوصي به سرمايه گذاري در تمام زمينه ها تشويق شده و از طرف ديگر فروش بنگاه هاي موجود به دولت تکليف شده است.

اما ربط مطبوعات با تفسير اين اصل؛ از خانواده رسانه در صدر اصل 44 تنها راديو و تلويزيون احصا شده اند. بدين اعتبار تاکنون دولت هيچ حجت قانوني براي ورود به اين عرصه نداشته است. به غير از دو روزنامه «ملي شده» کيهان و اطلاعات که ابتداي انقلاب زير نظر نمايندگان ولي فقيه اداره مي شدند ساير مطبوعات دولتي با استناد به همين قانون موضوعه جمهوري اسلامي منتشر مي شوند. با توجه به مفاد اصل 44 توسعه نشريات دولتي نه تنها از محمل قانوني برخوردار نيست که پس از ابلاغ تفسير جديد از اين اصل، عين تخلف از آن است. اما با گذشت حدود يک سال از ابلاغ بند «الف» هنوز هيچ تحرکي از سوي دولت نهم براي فروش يا توقف فعاليت بنگاه هاي بزرگ مطبوعاتي نظير موسسه ايران و ده ها هفته نامه و ماهنامه ارگاني به چشم نمي خورد.

در چنين فضايي حداقل مطالبه بخش خصوصي مطبوعات از دولت مي تواند عمل به بند «ج» و فضا دادن براي سرمايه گذاري هاي جديد در مطبوعات باشد.

گرچه چنين شاخصي وجود خارجي ندارد اما احتمالاً نرخ رشد تشکيل سرمايه در بخش فرهنگ در قهقراي حساب هاي ملي قرار دارد. بدون دسترسي به آمار دقيق هم اندازه اقتصاد فرهنگ در ايران گواهي روشن از وخامت سرمايه گذاري بخش خصوصي در بخش فرهنگ کشور است. وقتي کل ارزش توليدات سالانه سينماي ايران کمتر از 2/0 درصد ارزش محصولات صنعت خودرو و شمارگان روزانه مطبوعات يک نفر به ازاي هر چهل ايراني است سخن گفتن از ضرورت سرمايه گذاري بيشتر در ساحت فرهنگ از بديهيات است. اما آنچه در عالم واقع رخ مي دهد کاملاً متضاد با اين نياز ملي است. دولت و ساير نهادها از سويي با صرف بودجه هاي سنگين براي نشريات خود نفس رقابت را از بخش غيردولتي مي ستانند و از طرف ديگر نوع برخورد با اندک سرمايه هاي تجميع شده در حوزه فرهنگ سرمايه گذاران را از نزديک شدن به مطبوعات برحذر مي دارد.

هم ميهن واپسين نمونه اين روند است؛ يک روزنامه صبح پس از گذشت هفت سال توقيف موقت با حکم يکي از شعبات دادگاه هاي کيفري تهران رفع توقيف شده و مديرمسوول آن به جزاي نقدي محکوم مي شود. پس از ابلاغ راي در کمتر از دو ماه محمد عطريانفر از مديران کارآزموده سياسي- فرهنگي، باسابقه رياست ستاد انتخابات، شوراي شهر تهران و روزنامه همشهري به همراه قاسم تقي زاده خامسي از مديران خوشفکر اقتصادي- عمراني با پيشينه يک دهه مديريت عالي در پايتخت و پنج سال رياست بر سازمان آب تهران و اداره موفق و اقتصادي روزنامه حيات نو سرمايه فرهنگي و اقتصادي لازم براي انتشار اين روزنامه را سامان دادند. تجهيز ظرفيت فرهنگي و تامين اقتضائات اقتصادي يک روزنامه سي ودو صفحه اي تمام رنگي با غلبه مطالب و تصاوير توليدي قطعاً از سازماندهي يک کارخانه بزرگ صنعتي دشوارتر و مشقت بارتر است. در زمانه اي که غالب مطبوعات بدون کمک هاي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي يا آگهي هاي دولتي رمق بقا نخواهند داشت تاسيس رسانه اي نوگرا، پيشرو و موثر حقيقتاً همتي فراي انگيزه هاي اقتصادي مي طلبد. تجميع اندک اندک قطرات سرمايه که گريزپا از توليد و فراري از فرهنگ به سختي به «آلوده» شدن در مطبوعات تن مي دهند، انتشار روزنامه اي استاندارد و قابل رقابت با نمونه هاي دولتي را ناممکن جلوه مي دهد. حال اين دو مدير نام آشناي نظام به قصد نشر مطبوعه اي منتقد و اقتصادي به ريسکي بزرگ دست زدند. بيش از يکصد نفر نيروي انساني با حمايت سرمايه گذاران علاقه مند به فرهنگ گردآمدند تا در طول کمتر از دو هفته بيش از سه درصد بر حجم بازار مطبوعات ايران بيفزايند و در کوتاه مدت اثري ماندگار در شور رقابت رسانه اي به جاي گذارند. توقيف هم ميهن با حکم دادستان عمومي و انقلاب تهران به خاطر نقايص روند دادرسي آن هم پنجاه روز پس از انتشار، سرمايه گذاري فرهنگي را گامي به پس رانده و احتمال رويداد مجدد چنين سرمايه گذاري را بعيد مي سازد.
کنسرتي که پخش نشد
 سام فرزانه
نشد که صداي ساز آقاي محمدرضا لطفي از راديو پخش بشود. لطفي به همراه محمد قوي حلم نوازنده ضرب از پنجشنبه هفته گذشته تا شنبه همين هفته در کاخ نياوران برنامه اجرا مي کردند. پيش از اين صحبت هايي درباره پخش مستقيم کنسرت ايشان از راديوايران شده بود اما اين صحبت ها و آن وعده ها به جايي نرسيدند.

اقوال هم گوناگون است. نزديکان به آقاي لطفي مي گويند که اصلاً صحبتي در اين خصوص که برنامه ايشان زنده از راديوايران پخش شود، انجام نگرفته بود. با يکي دو نفري از گردانندگان راديوايران هم که گفت وگو کرديم، آنها هم تعجب مي کردند که اصلاً چه کسي اين حرف را زده است. حتي يکي از مديران راديو که در يکي از خبرگزاري هاي رسمي خبر آغاز مذاکره با آقاي لطفي را اعلام کرده بود، آن خبر را زاييده ذهن روزنامه نگاران عنوان کرد.

در پايان جست وجوهايم به اين نتيجه سوررئاليستي رسيدم که از مديران راديو تا نزديکان آقاي لطفي و روزنامه نگاران همگي دچار چندين و چند سوءتفاهم شده اند و به يکباره خبري درز کرده مبني بر اينکه کنسرت ايشان زنده از راديو پخش مي شود؛ که گفتند چنين نبوده است.

پيش از اين راديوسراسري يک بار کنسرت ارکستر سمفونيک تهران را زنده پخش کرده بود و اين طور که ما شنيديم طرفداران بسياري هم داشت. از آن سو پخش برنامه هاي گلها که سال ها پيش در همين راديوي ايران ضبط شده بود و لطفي از سرآمدان آن برنامه بود، در سال هاي اخير طرفداران بسياري داشت. اين را هم داشته باشيد که راديو براي آنکه لطفي در استوديو حاضر شود و گفت وگويي با برنامه آواي شيدا داشته باشد، برنامه ريزي کرده بود و همين نشان دهنده علاقه راديو به حضور آقاي لطفي در اين برنامه است. آخرين نکته هم اينکه راديوي برون مرزي ايران براي پخش همزمان اين کنسرت ابراز علاقه کرده بود و حتي حاضر به بستن قرارداد و پرداخت هزينه اين عمل هم بوده است که گويا به خاطر کمبود وقت اين کار انجام نشده است.

خب اگر همه اينها را کنار هم بگذاريم به اين نتيجه مي رسيم که پخش زنده کنسرت آقاي لطفي از راديو خواست اين رسانه بوده و شنوندگاني هم داشته است. اما چرا چنين نشد؟

آيا شما مي دانيد که صدا و سيما براي پخش مسابقات فوتبال جهان پول مي پردازد؟ آيا مي دانيد که پخش زنده اين مسابقات چنان هزينه اي دارد که تلويزيون هاي دولتي بسياري از کشورها از عهده آن برنمي آيند؟ آيا مي دانيد که ورزش و آن هم فوتبال تنها دغدغه آدم ها نيست و بسياري از مردم اصلاً بيننده اين مسابقات نيستند؟ برخي موسيقي را ترجيح مي دهند و البته دستشان هم به موسيقي نمي رسد. کسي نقل مي کرد که فلان نوارفروش در بهمان استان محروم کشور هربار که آلبوم جديدي از کارهاي يکي از همين اساتيد موسيقي دستگاهي به دستش مي رسد، شب، فرزندانش کباب مي خورند. آيا مي دانيد که اين نوارفروش چنين پولي را هميشه و براي همه آثار موسيقي به دست نمي آورد؟

آدم هايي در ايران هستند که راديو را براي همين موسيقي گوش مي کنند. کاري به خبر و نظر ندارند و دل دل مي کنند تا مثلاً اثري از همين آقاي لطفي از راديو پخش شود. حالا که به هزار و يک دليل تصوير ساز از تلويزيون پخش نمي شود، چرا مسوولان راديو دلسوزانه تر به دنبال پخش زنده کنسرت هاي موسيقي نيستند؟ و اگر هنرمندي هزينه اي را براي اين کار طلب مي کند، چرا راديو دست در جيب نمي کند و براي مخاطبيني که همه از قشر مرفه نيستند، تا بليت کنسرت بخرند و براي خريد سي دي پول بدهند، اين کنسرت ها را پخش نمي کند؟

ببخشيد که اين يادداشت پر از پرسش است. واقعاً جواب اين همه سوال را نمي دانم. مثلاً اين آخري را؛ چرا فوتبال انگليسي ها و اسپانيايي ها به موسيقي دستگاهي ما در صداوسيما ارجحيت دارد؟

يکي از نزديکان آقاي لطفي که براي کنسرت ايشان برنامه ريزي کرده بود، مي گفت که آقاي لطفي از کيفيت پخش صدا در راديو مطمئن نبودند و براي همين هم اصلاً صحبتي براي پخش راديويي اين کنسرت انجام ندادند. اين حرف تا چه حد صحت دارد اما به نظرم راديو بايد کمي نگران باشد و از حيثيت خود دفاع کند. اگر نياز به ترميم زيرساخت هاي فني خود دارد بايد آن را رفع کند اين راديو رسانه ملي است و اگر همه چيز درست است و بر وفق مراد، از حيثيت خود دفاع کند. شايد اگر به غير از پخش زنده کنسرت ارکستر سمفونيک تهران، راديوي ما چند کار ديگر را هم زنده پخش کرده بود، حالا کارنامه قابل ارائه اي به آقاي لطفي داشت و مي توانست او را براي پخش زنده کنسرتش در ايران ترغيب کند.

در اين يادداشت هيچ قصد ندارم از لطفي بتي بسازم که بايد براي او همه کار کرد. براي همين جمله اي از او را که در يکي از مصاحبه هاي مطبوعاتي خود داشت، بيان مي کنم. او گفته بود که با هر کسي که بخواهد براي موسيقي ايران کاري بکند، همکاري مي کند. آقاي لطفي چنين کرديد؟

و يک پرسش ديگر، راديو فرهنگ در اين بين کجاست؟ اين راديو عنوان فرهنگ را به دنبال مي کشد و اصلاً خبري از تلاش هايش براي ارائه موسيقي زنده به مخاطبانش نيست.
بيست جلد در يک جلد
 جواد منتظري


مجله مشهور ونيتي فير در شماره ماه جولاي خود اقدام به انتشار يک شماره ويژه با 20 جلد مختلف کرد که توسط عکاس مشهور آني لبوويتز عکاسي شده بود. ونيتي فير بخشي از شهرت خود را مديون جلد هاي هميشه خوب خود است.تعدادي از اين افراد مشهور شامل جورج بوش، اسقف اعظم دزموند توتو، کاندوليزا رايس، مدونا، برد پيت، محمدعلي کلي، بيل گيتس و سناتور باراک اوباما است.

بيشتر عکس ها جدا از هم گرفته شده و سپس کنار هم بر روي جلد مونتاژ شده است. جورج بوش در 13 آوريل در شهر واشنگتن در کاخ سفيد و دزموند توتو در 28 آوريل در ژاپن مورد عکاسي قرار گرفتند که هر دوي آنان در يک روي جلد کنار هم قرار دارند. ونيتي فير براي اين عکس ها از عکاس مشهور امريکايي آني لبوويتز سودجسته که قبلاً هم در بسياري از عکس هاي روي جلد اين مجله اين وظيفه را عهده دار بوده است. او همان عکاسي است که عکس بسيار مشهور جان لنون و همسرش يوکو اونو را در سال 1980 درست يک روز پيش از کشته شدن او برداشته است. سنت کنار هم قرار دادن المان هاي مختلف براي ساختن پرتره براي جلد در اين مجله موضوع جديدي نيست و پيش از اين نيز به کار رفته است. تا حدي که سال گذشته عکس پرتره پيتر آرنت ژورناليست معروف جنگ ويتنام را درون يک پرتره گروهي خبرنگاران همان ويتنام جاسازي کرده بود. تمامي اين بيست جلد داخل يک مجلد به چاپ رسيده است که شماره اي ويژه آفريقا است. ونيتي فير هدف از اين جلدسازي را توجه افکار عمومي و مقامات به موضوع آفريقا دانسته و اذعان مي دارد که تمامي 21 نفري که از آنان عکاسي شده است به نوعي در زندگي شان با آفريقا مرتبط بوده اند. يک سوپر مدل سوماليايي که 37 سال پيش کشورش را ترک کرد، سناتوري که پدر و پدربزرگش در آفريقا به خاک سپرده شدند. هنرپيشه اي که هر سال براي ديدن خانواده اش به بنين باز مي گردد. يک سوپراستار که کودکي اش را در مالاوي گذرانده است. يک بوکسور پيشين که به غنا رفته بود، جايي که پيش از آن گام هيچ ورزشکار امريکايي را به خود نديده بود. يک شاعر، يک اسقف اعظم، يک ملکه، يک رئيس جمهور، يک کمدين، يک خواننده رپ، از جمله کساني هستند که لبوويتز از آنان عکاسي کرده است.

آني لبوويتز عکاس اين عکس ها مي گويد در اين جلدها اين هدف را دنبال مي کرديم که در نهايت جلد ها اين طور به نظر بيايند که گويا آنان پيامي را به يکديگر منتقل مي کنند.

او اعتقاد دارد که اين عکس ها و جلدها باعث جلب توجه براي تغيير شرايط قاره آفريقا به سمت چيز هاي بهتر مي شود.

آني لبوويتز مي گويد؛ من با سردبير ونيتي فير در يک مهماني بعد از 11 سپتامبر که توسط رابرت دنيرو دعوت شده بودم آشنا شدم. او براي گرفتن اين عکس ها 47 هزار و 835 مايل را پيمود که تقريباً معادل دو دور چرخيدن به دور کره زمين است. دو دستيار، او را در اين کار همراهي مي کردند که وظيفه تهيه اطلاعات و برنامه ريزي را برعهده داشتند. ايده اين کار از سوي چند تن از ونيتي فير به لبوويتز ارائه شد و او ظرف يک ماه ونيم به نيويورک، کاروليناي شمالي، لندن، واشنگتن، دوبلين، شيکاگو، سياتل، لس آنجلس، قفقاز، ترکيه، سئول و ژاپن راهي شد و تعدادي از اين مسير ها را نيز چند باره پيمود. مي گويند روي جلد هر نشريه اي ويترين آن نشريه است. اين سخن اصلاً بي راه نمي نمايد وقتي که خود را در مقابل ويترين يک فروشگاه در نظر بگيريد. احتمالاً تمامي خوانندگان اين متن اذعان دارند تصميم به خريد از آن فروشگاه بستگي بسيار با زيبايي ويترين و چگونگي ارائه اجناس در آن دارد. عين اين اتفاق بي کم و کاست در مطبوعات مي افتد مگر اينکه شما مشتري هميشگي يک نشريه باشيد. از اين روي نشريات هميشه ارزش خاصي براي جلد هاي خود قائل مي شوند. در کشور ما اما عمر به وجود آمدن اين توجه و ارزش خيلي کوتاه است و توجه به عکس به عنوان يک المان اساسي براي طرح جلد به ويژه در مجلات به تازگي در حال رسيدن به جايگاه واقعي خود است. ابتکار ونيتي فير اهميت چنين موضوعي را باز مي نماياند و نشان مي دهد که يک مجله براي رسيدن به آنچه ارزش مي داند چه هزينه هايي را مي پذيرد.

وضعيت مطبوعات در کويت
کويت، الوطن، شيخ عبدالعزيز
اگرچه کويت از سال 1940 رسانه چاپي داشته اما هنوز هم «الوطن» معروف ترين روزنامه اين کشور است. همان طور که شيخ عبدالعزيز رشيد نخستين روزنامه نگار کويتي است که به پدر مطبوعات کويت شهرت يافته است. مطبوعات اين کشور از نظر محتوا، تنوع و تيراژ در منطقه خاورميانه مطرح هستند اگرچه بيشتر مطبوعات اين کشور به نوعي وابسته به جناح هاي مختلف حاکم در کويت هستند که در نهايت سياست دولت را مدنظر دارند. مطبوعات فعلي کويت براساس قدرت مالي صاحبان و سهامداران عمده آن منتشر مي شود. به عبارت ديگر، مبناي صدور روزنامه هاي کنوني اين کشور تمکن مالي است نه تيراژ و گرايش هاي سياسي.

روزنامه ها و نشرياتي همچون السياسه، الانباء، الوطن، الراي العام، القبس، کويت تايمز و عرب تايمز مهمترين روزنامه هاي اين کشور هستند.

در سال گذشته دولت اين کشور پس از يک سال مقاومت در مقابل فشار محافل مطبوعاتي و پارلماني اين کشور براي اصلاح قانون مطبوعات و دادن حقوق بيشتري به مطبوعات، عقب نشيني کرد و با اصلاح بخشي از اين قانون موافقت کرد. امير کويت همچنين در سال گذشته انس الرشيد وزير اطلاع رساني اين کشور را که شخص سني است به جاي محمدابوالحسن وزير اطلاع رساني سابق اين کشور که شيعه بود، منصوب کرد. وزير اطلاع رساني اصلاح قانون مطبوعات کويت را يک پيروزي براي آزادي و دموکراسي در کويت خواند. مهمترين اصلاحيه در قانون مطبوعات کويت اين است که درخواست کنندگان انتشار نشريه در صورت رد درخواست آنان مي توانند جهت اعتراض و حق خواهي به مراجع قضايي مراجعه کنند. همچنين تعطيل کردن روزنامه ها و نشريات در کويت منوط به صدور حکم از سوي دادگاه است و دستگاه هاي دولتي به هيچ وجه حق جلوگيري از انتشار روزنامه ها را ندارند.

در سال گذشته نيز پارلمان کويت قانون جديد مطبوعات اين کشور را به اتفاق آرا تصويب کرد. مهمترين ويژگي قانون جديد مطبوعات کويت تسهيل در اخذ امتياز انتشار مطبوعات جديد و سپردن مسووليت مجازات تخلفات مطبوعاتي از سوي قوه قضائيه و نه دولت است. انس الرشيد وزير اطلاع رساني کويت پس از تصويب قانون جديد در اين مورد گفت؛ «تصويب اين قانون در جهت حمايت از آزادي مطبوعات در کويت است و مطبوعات ما در دوره آتي از نظر آزادي و ابتکارعمل شاهد شکوفايي قابل توجهي خواهند بود.»

ادعاي فوق در حالي است که چندي پيش يک دادگاه در کويت 14 نفر از پانزده اسلام گرايي را که به اتهام نقض قانون مطبوعات و تجمعات در کويت محاکمه شده بودند، تبرئه کرد. اين 15 نفر متهم بودند که با تاسيس نخستين حزب سياسي در کويت، قانون مطبوعات و تجمعات را نقض کرده اند. کويت دست کم شش گروه مخالف اسلام گرا يا ليبرال و يک حزب سياسي دارد که دولت آنها را به رسميت نشناخته است. احزاب سياسي هنوز در اين کشور اميرنشين مجوز فعاليت ندارند و کشمکش ميان پدرشاهي و دموکراسي ادامه دارد از سوي ديگر نمايندگان شيعه پارلمان کويت در بند 23 قانون جديد مطبوعات اين کشور که در خصوص مجازات بي حرمتي به ذات خداوندي، پيامبر اسلام و صحابه است موفق شدند کلمه اهل بيت را با وجود تحفظ نمايندگان سلفي پارلمان کويت بگنجانند.

در قانون سابق مطبوعات کويت که به سال 1962 تعلق داشت صدور روزنامه هاي سياسي جديد ممنوع بود. پارلمان کويت چندي پيش با صدور بيانيه اي اقدام برخي از رسانه هاي خبري غرب در بي حرمتي به پيامبر را محکوم کرده و برخورد غيرمسوولانه رسانه هاي غربي با مقدسات اسلامي عاملي در جهت افزايش کينه ميان پيروان اديان الهي و رويارويي ميان فرهنگ هاي جهان دانسته شد. رويدادهايي همچون تحولات هسته اي ايران (به بهانه تاثيرات منفي آن در موضوعات زيست محيطي)، تحولات عراق، مسائل خاورميانه (به ويژه مسائل فلسطين، لبنان و سوريه) از جايگاه خاصي در مطبوعات کويت برخوردارند.
درباره ايلنا و تغيير مديريتش
تعداد خبرهاي روز؛ صفر
ساناز قاضي زاده؛ «تعداد خبرهاي روز؛ صفر» اين جمله اي است که از 12 تير تاکنون بر صفحه نخست خبرگزاري کار ايران نقش بسته است.ايلنا که از پنجم اسفند 1381 افتتاح شد، حالا با مشکلات جدي براي انتشار اخبار مواجه است.اين خبرگزاري از همان ابتدا خود را مدافع حقوق طبقه کارگر خواند. دست اندرکاران اين موسسه خبري در بسياري از خبرهاي خود از برخورد نامناسب کارفرمايان با کارگران گفتند اما جاي تعجب دارد که همين موسسه در يک اقدام کم سابقه طي ماه هاي گذشته اقدام به اخراج دسته جمعي خبرنگاران تحريريه خود کرد. متاسفانه بسياري از خبرنگاران اين رسانه خبري براي اثبات همکاري خود با اين موسسه قرارداد يا بيمه اي در اختيار نداشتند. خبرنگاراني که در آغاز فعاليت هاي ايلنا روزانه 120 خبر در حوزه هاي اقتصادي، اجتماعي، سياسي، کارگري، مجلس، ورزش و بين الملل توليد مي کردند. آنها در اين 5 سال تعداد اخبار توليدي خود را به 300 خبر روزانه رسانده اند. حذف ايلنا از برنامه هاي خبري دولت، احتمال فيلترينگ خبرگزاري منسوب به کارگران ايران، پافشاري بر داعيه داري نگاه انتقادي، اخراج يک باره تحريريه و حذف پي درپي خبرنگاران بدون قرارداد و بيمه؛اينها همه خلاصه اي از مسائلي است که اين روزها بيش از همه خبرنگاران تحريريه خبرگزاري کار ايران را با خود درگير کرده است.بسياري از روابط عمومي ها طي ماه هاي اخير در حوزه هاي مختلف خبري هرگاه با ايلنا تماس گرفته اند با جمله «فلاني از اينجا رفته.» مواجه بوده اند و شخص جديدي را در فهرست اخبار خود جاي داده اند، شخصي که تا هفته بعد حتماً از فهرست خط مي خورد و کسي ديگر جايش را مي گيرد.

بسياري از خبرنگاران ايلنا اطمينان خود به شغل و همکاري با اين موسسه را از دست داده اند. شنيده مي شود در ماه هاي اخير اين موسسه غيردولتي و وابسته به خانه کارگر ايران همواره با تحديد و احتمال فيلترينگ روبه رو بوده است. اين تحديدها و فشارها طي روزهاي اخير کار را به جايي رساند که «مسعود حيدري» مديرعامل ايلنا 12 تير راهي جز استعفا پيش روي خود نديد. او در نامه اي سرگشاده به «عليرضا محجوب» مديرعامل خانه کارگر متن استعفاي خود را منتشر کرده است. محجوب اين روزها با فشارهايي از سوي دولت روبه رو است. فشار و شاکي هايي که وزارت علوم يکي از سرسخت ترين آنها است. او اين روزها با تعطيلي يک رسانه روبه رو است؛ رسانه اي که «مولود» پيگيري هاي خانه کارگر است. نگراني از دست دادن يک رسانه که مسائل مبتلابه کارگران را منتشر مي کند، انکارناپذير است اما نگراني از بيکار شدن دوباره عده اي خبرنگار و تحت تاثير قرار گرفتن زندگي آنها مساله اي است که نبايد به سادگي از کنارش گذشت. محجوب اين روزها مي تواند طعم تلخ تعطيلي يا فشار را درک کند. مي تواند نگراني حاصل از توقيف يا شکايت را درک کند. احتمالاً مي تواند به خاطر بياورد که زمستان 81 با شکايت او روزنامه همشهري با همه «کارگران» و «نان خورهايش» در آستانه تعطيلي قرار گرفت. حال اين نگراني از تعطيلي گريبان گير خبرنگاران خبرگزاري کار جمهوري اسلامي ايران شده است. تعداد شاکي هاي پرونده ايلنا در قوه قضائيه افزايش يافته است. اين فشارها کار را به جايي رسانده که مسعود حيدري به دليل آنچه خود «دور ماندن ايلنا از گزند آسيب ها» مي خواند استعفا دهد.او در اين نامه خطاب به محجوب نوشته است؛ «اينجانب به عنوان کوچک ترين عضو، «ايلنا» و کسي که خدمت و حضور در آن مجموعه برايم والاترين افتخار دوران زندگي ام محسوب مي شود و هيچ گاه حاضر نبوده و نيستم که آن را با هيچ چيز معاوضه کنم، براي آنکه حضورم لطمه و آسيبي بيش از آنچه پيش آمده متوجه اين مولود مبارک نسازد، از مسووليت خود به عنوان مديرعامل خبرگزاري کار ايران، ايلنا، استعفا کرده و ايلناي عزيز و گرامي را به صاحبش مي سپارم و از خداوند قادر متعال مي خواهم که اين نهاد ارزشمند سراسر برکت را از گزند همه آسيب ها و ابتلائات دور و مصون بدارد.» اين روزها فاضل يکي از اعضاي هيات مديره ايلنا جاي حيدري را گرفته اما همچنان از خداحافظي حيدري تاکنون هيچ خبري به جز خبر استعفاي او روي سايت ايلنا منتشر نشده است تا مواضع ايلنا در زمان مديرعاملي فرد جديد مشخص شود.

فاضل تا لحظه تنظيم اين گزارش ترجيح مي دهد درباره اين تغييرات صحبت نکند و مشخص نيست که خبرنگاران ايلنا تا چه حد امنيت شغلي خود را باز خواهند يافت.

بعد از 27سال وقتش بود
پوليتزر را به نام نزدم
عکاسي که ديگر ناشناس نيست
کسي مراقب اين بسته هاي کوچک نيست
تعطيلي هم ميهن و گريز سرمايه ها
کنسرتي که پخش نشد
بيست جلد در يک جلد
کويت، الوطن، شيخ عبدالعزيز
تعداد خبرهاي روز؛ صفر
در اين آشفته بازار

 در اين آشفته بازار
مارک تواين روزنامه نگار و نويسنده معروف امريکايي، کتابي دارد که در کشور ما چندان مشهور نيست. يعني به اندازه «شاهزاده و گدا»، «تام ساير» و «هکلبري فين» او شهرت ندارد؛ کتاب «زندگي من». من اين کتاب را يک بار در دوران دانشجويي و يک بار چند هفته پيش خواندم. روانشاد ابوالقاسم حالت که کتاب را ترجمه کرده، به فارسي مسلط بوده، لابد انگليسي هم مي دانسته است.

اما متن ترجمه کتاب (از انتشارات اميرکبير) فرياد مي کند که مترجم صاحب نام با روش منطق گذاري مارک تواين و ريزه کاري هاي طنز نگارشي او چندان آشنا نبوده است. سبک نگارش مارک تواين برابر هم گذاشتن نيروها، شخصيت ها، موقعيت ها يا واقعيت هاي تاريخي معروف با عناصر پيش پا افتاده زندگي مردم عادي و بيرون کشيدن رگه هاي زيبا و پرهيجان از اين برخوردهاي ناگزير است. بنابراين براي اينکه شيريني اين رويارويي را درک کنيم بايد هم با آن نيرويش شخصيت ها و وقايع آشنا باشيم و هم فرهنگ و طرز فکر مردم عادي امريکا را خوب بفهميم. بگذريم. خيال نداشتم آثار مارک تواين را نقد کنم. اما بخش مهمي از اين کتاب شرح روزهاي دشوار بي پولي و فشارهاي مالي بر نويسنده است که بارها و بارها هستي او را زير ضربه گرفت. اين فشارها و دلمشغولي ها با زندگي همه کساني که بناي زندگي خود را بر پايه خلق آثار هنري گذاشته اند و مخاطره هاي داشتن تعهد و مسووليت در جوامع تعهد و مسووليت ستيز را پذيرفته اند هميشه آميخته است.

مارک تواين نوشته است پس از انتشار موفقيت آميز «تام ساير» و «زندگي بر روي مي سي سي پي» وقتي به اندازه کافي بدهکار شد و به اندازه لازم در خطر تعقيب و زندان بود، نوشتن مقاله هاي نقد ادبي براي تعدادي از روزنامه هاي مشهور امريکا را تعهد کرد. خود او اقرار مي کند که در يک نقد ادبي دوازده نسخه رونويسي مي کرده و به نشاني دوازده روزنامه نامدار در نقاط مختلف امريکا مي فرستاده است. در نتيجه براي هر مقاله نقد ادبي، همزمان دوازده دستمزد براي او ارسال مي کردند. اين ماجرا مربوط به سال هاي حدود 1870 ميلادي مي شود که وسايل ارتباطي هنوز چندان کارايي نداشتند.

کساني که در جامعه ما نان تلخ نوشتن را به دندان مي کشند، البته از اين تعجب نمي کنند که کسي چون مارک تواين دست به چنين کلک سرگرم کننده اي بزند. نکته اي که آنان را شگفت زده مي کند اينکه همه ناشران آن تعداد روزنامه به قول و قرار مالي خود عمل مي کردند.

حالا چرا ماجراي مارک تواين را نوشتم؟ عرض مي کنم. اول مي خواهم اين عقيده خود را روشن بيان کنم و از اين هم نترسم که ممکن است گروهي را خوش نيايد؛ لااقل در يک دهه اخير تاثيري که گزارش ها، سرگذشت نويسي ها و انواع نوشته هاي مطبوعات بر فکر و ديد مردم جامعه گذاشت بسيار بيشتر از تاثير ادبيات داستان و قصه و شعر بوده است. يعني آنقدر که مردم از نوشته هاي مطبوعاتي تاثير پذيرفته اند، از ادبيات دريافت نکرده اند. اگرچه توليد رسانه اي با عجله نوشته مي شود، تاريخ مصرف محدودي دارد و... از همه گذشته، ادعايي هم در اين صحنه ندارد. اثبات اين نکته، چندان خوشحال کننده و غرور آفرين نبايد باشد.

اين را نوشتم که حد و حدود توجه و علاقه خود را به کوشش هاي مطبوعاتي روشن کرده باشم. اما رويکردي که مرا به ياد کار مارک تواين انداخت، پديده رونوشت سازي همزمان در رسانه هاي خودماني است.

اخيراً دريافته ام که برخي از بچه هاي مطبوعات براي آنکه عده بيشتري آثار قلمي آنان را بخوانند (لابد) يک بار مي نويسند و چند جا براي چاپ مي دهند. مثلاً مقاله تکان دهنده اي در مورد سوخت و محيط زيست مي نويسند و آن را به يک پايانه خبري که با آن ارتباط دارند مي دهند. بعد يک نسخه از همان کار را به مجله تخصصي محيط زيست مي دهند و يک نسخه ديگر را به نشريه وزارت نفت يا سازمان بهينه سازي مصرف سوخت يا نشريه ويژه خودرو يا بولتن سازمان شهرسازي يا همه اينها و... چطور است؟

جالب اينکه روابط عمومي برخي از اين سازمان ها و موسسه ها، همه اين نسخه ها را استخراج مي کنند و در گزارش خبري ماهانه يا سالانه خود مي گنجانند. گيرم کسي نيست که در مضمون اين نوشته ها دقيق شود.

به تازگي يکي از همين مجموعه ها را براي بررسي به من سپرده بودند. در طول و عرض 28 صفحه، يک مطلب از يک پديده آورنده، با يک نام، اما در سه منبع مختلف را ديدم. دقيق تر که شدم ديدم فقط اين يکي نيست. دو سه مجموعه ديگر را خواستم و مطمئن شدم اين کار دارد به يک روش جاري مبدل مي شود. ياد ابتکار مارک تواين در حدود 140 سال پيش افتادم و اولين پرسش اين بود؛ صاحبان اين آثار مثل مارک تواين مي توانند از اين موسسه ها حق التحرير بگيرند؟

تا وقتي بناي کار سازمان هاي ما دل بستن به نمايش و توجه به آمارها و مجموعه هاي دلخوش کننده باشد، از اين اتفاق ها زياد مي افتد.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام