902 شماره
سه شنبه، 19 تير 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: كتاب
گزارشي از نشست تاليف و ترجمه در حوزه هنر
اين گردونه معيوب
 فرناز شهيد ثالث
هنري ها و فرهنگستان هنري ها روز پنجشنبه چهاردهم تيرماه يعني روز قلم را به شيوه هنري خودشان بزرگ مي دارند. نشستي با عنوان «تاليف و ترجمه در حوزه هنر» برگزار و از علاقه مندان اين حوزه دعوت کرده اند که براي شنيدن صحبت هاي «آيدين آغداشلو»، «حسن بلخاري»، «مهدي حسيني»، «مهناز شايسته فر» و «مسعود قاسميان» در مرکز پژوهشي نقش جهان حاضر شوند. هرچند «مشکل جسمي»، آغداشلو را حتي در روز قلم راحت نگذاشته بود و نگذاشته بود روي صندلي فرهنگستان، جايي که نامش را نوشته بودند بنشيند، اما سخنرانان ديگر اجازه ندادند زمان اختصاصي آغداشلو تلف شود و وقت اضافه بماند.

اولين نگاه به تاليف و ترجمه در حوزه هنر با صحبت هاي «مهدي حسيني» استاد دانشگاه هنر و عضو پيوسته فرهنگستان هنر که هم دستي در نگارش دارد و هم در نقاشي آغاز شد. حسيني موضوع صحبت هايش را به تاليف و ترجمه در هنرهاي تجسمي محدود کرده بود.

از «کريم امامي» ياد کرد که در سال هاي اوليه تحصيل در دانشگاه استاد زبان او بوده و حسيني سال هاي بعد به شوخي «زبان نداني»هاي خود را به گردن او مي انداخته. از تشويق هاي کريم امامي براي آموختن زبان انگليسي نقل مي کند که «نمي توانيم در دنياي بسته خود زندگي کنيم.» گفته هاي او را در مورد آشنايي مترجم با حوزه اي که مي خواهد در آن متني را ترجمه کند به ياد مي آورد؛ «اگر مترجمي در ترجمه تبحر دارد اما براي مثال فيزيک نمي داند نبايد سراغ ترجمه فيزيک برود.»

حسيني عقيده دارد بسياري از مشکلات امروز ما در ترجمه کتاب هاي هنر هاي تجسمي، به افرادي برمي گردد که با اين حوزه آشنا نيستند. براي انجام ترجمه هاي قابل قبول در اين حوزه مثلثي فرضي رسم مي کند که يک ضلع آن تسلط به زبان مبدأ است و يک ضلع، تسلط به زبان مادري و ضلع سوم، آشنايي به موضوع مورد بحث.

با اين حال؛ «امروز بسياري از کتاب هاي مهم و معتبر هنرهاي تجسمي به فارسي ترجمه شده و مثل زمان تحصيل ما نيست که بايد مي گشتيم تا از مجله هاي انگليسي زبان، مقاله اي در زمينه هنر پيدا کنيم و بخوانيم.»

به سه چهار دهه پيش برمي گردد و از اولين مترجمان هنرهاي تجسمي و ترجمه هاي اين حوزه نام مي برد؛ «پرويز مرزبان کتاب نظري به هنر نقاشي را ترجمه کرد. تا سال ها جز اين مورد و مقاله هايي که در مجله سخن منتشر مي شد، کار ديگري نمي ديديم.» حالا همه چيز تغيير کرده. دانشجويان کتاب هاي خوب و مفصلي در اختيار دارند. در اين فضا و با وجود اين تغييرات باز هم بايد به ترجمه ها دقت کرد؛ «کتاب هايي که ترجمه مي شوند تمام تاريخ هنر را از منظر غرب مي بينند. هنر اسلامي و ايراني و به طور کلي هنر شرق مهجور مانده است. مخاطب ايراني به شناخت بيشتري نياز دارد.» «مهناز شايسته فر» با توجه به حوزه تخصص خود به تاليف و ترجمه در متون هنري اسلامي پرداخت و از آسيب شناسي اين حوزه آغاز کرد؛ «حمايت نشدن مترجمان و مولفان اين حوزه از طرف دولت، مشکل بزرگ ترجمه آثار هنري است.»

دليل هم دارد؛ «بيشتر کتاب هاي هنر، عکس و تصوير دارند و بايد با کيفيت بالا چاپ شوند. يعني علاوه بر کيفيت محتواي متن ها، کيفيت چاپ هم مهم است. به همين دليل انتشار اين کتاب ها هزينه بالايي خواهد داشت.» شايسته فر خود را در جايگاه مترجم مي گذارد و ادامه مي دهد؛ «من به عنوان مترجم نمي دانم بعد از پايان ترجمه، ناشري آن را منتشر خواهد کرد يا نه.» ناشران خصوصي يا آنها که نامشان چندان مطرح نيست «به دليل اينکه نگران برگشت سرمايه خود هستند از چاپ کتاب هاي هنري استقبال نمي کنند. ناشران دولتي هم که توان مالي بهتري دارند، تمايلي به چاپ اين کتاب ها نشان نمي دهند.»

اگر مترجم خوش شانسي پيدا شود که براي کتابش ناشر پيدا کند، باز هم نمي تواند چندان خوشحال باشد. چون بعد از چاپ بحث تبليغ پيش مي آيد؛ «در بيشتر موارد کسي از چاپ اين کتاب ها باخبر نمي شود. اگر هم مترجمي بخواهد براي کتاب خودش تبليغ کند، بايد هزينه سرسام آوري متحمل شود.» اين نکته به اندازه اي مهم است که «مسعود قاسميان» هم در ميان صحبت هايش به آن اشاره مي کند؛ «ناشر خصوصي زير بار چاپ کتاب هاي هنر نمي رود. چون هنوز نرفته، کمرش خواهد شکست. البته با حمايت هاي مالي بعضي از ناشران دانشگاهي و دولتي، وضعيت رو به بهبود است.» قاسميان هم از ضعف در شيوه معرفي کتاب ها مي گويد؛ «اين گردونه معيوب است و هميشه دچار يک دور باطل هستيم.» وضعيت تبليغ را در ايران و بعضي کشورهاي ديگر مقايسه مي کند؛ «در بسياري از کشورها اول امکان سنجي مي کنند بعد مخاطب شناسي انجام مي شود. فاکتورها و عوامل مختلف را در نظر مي گيرند. حتي بخشي از آن را در روزنامه ها و مجله هاي تخصصي منتشر مي کنند.»

همه اين کارها براي ذهنيت سازي و شوق انگيزي در مخاطب انجام مي شود تا؛ «او را به جايي برسانند که بگويد حالا کتاب کجاست؟» توزيع در اين مرحله انجام مي شود.

به عقيده او در توزيع کتاب ها، اول بايد دانشجويان رشته هاي هنر که مخاطبان اصلي کتاب ها هستند سيراب شوند، بعد دانشگاهيان، بعد از آن کتاب بايد در سطح جامعه معرفي شود. اگر براي اين کار فکر شود، راه هاي بسياري وجود دارد که به هزينه زيادي هم نياز ندارد. به ادامه صحبت هاي مهناز شايسته فر برگرديم.

او سوالي با اين مضمون مطرح مي کند که آيا انتشار متون ترجمه در حوزه هنر لازم است؟ به اين معني که آيا سرمايه گذاري و تمرکز بر تاليف کتاب بهتر نيست؟ پاسخ شايسته فر به سوال خودش «کافي نيست» است. با اين توضيح؛ «از حدود صد سال پيش مستشرقين در مورد هنر اسلامي مطالعه کرده اند. ترجمه آثار آنها مي تواند زمينه را براي انجام مطالعات بعدي آماده کند و راه ورود به مباحث دقيق تر را باز کند. دليلي ندارد که از تحقيقاتي که پيشتر انجام شده استفاده نکنيم.» تفاوت در نوع نگاه ها، لزوم توجه به ترجمه را روشن تر مي کند؛ «نگاه اين مستشرقين به هنر ايراني و اسلامي، نگاه زيبايي شناسانه است. به دليل اينکه در اين فرهنگ پرورش پيدا نکرده اند و نمي توانند مثل خودمان هنرمان را ريشه يابي کنند.» صحبت هاي شايسته فر با پرسش و پاسخي در مورد نسخ خطي تمام شد و «مسعود قاسميان» ميکروفن مقابل خود را روشن کرد تا در مورد آثار هنري ترجمه شده صحبت کند. هر کدام از نکاتي که قاسميان به دليل محدوديت زماني با آهنگي شتاب زده و تنها به اشاره اي کوتاه به آنها پرداخت، در روشن شدن مسائل و مشکلات آثار هنري ترجمه شده بررسي هاي دقيق تر آينده را مي طلبد. اما ما هم به دليل محدوديت فضاي صفحه، تنها فهرست نکات بحث او را برمي شمريم؛ ترجمه آثار هنري در مجموع تقسيم بندي سنخ شناسي آثار ترجمه شده در ايران ملازمه زيبايي شناسي و فلسفه، رشد کمي و کيفي آثار هنري ترجمه شده، ضرورت ترجمه آثار هنري، متوليان نشر آثار هنري، وضعيت آثار ترجمه شده از نيمه دوم دهه هفتاد و آسيب شناسي ترجمه.

او در شرح فهرست خود به تاريخ ترجمه هاي انجام شده در بخش هنر نگاهي مي اندازد. از دهه چهل و ترجمه پرويز مرزبان شروع مي کند و آثار معدود آن زمان که به گفته او در بيشتر موارد رنگ و بوي سياسي هم داشته اند. در ادامه سير ترجمه ها به نيمه دوم دهه هفتاد و دقيق تر شدن کار ترجمه در اين حوزه مي رسيم. بعد از اين تاريخ هم فعاليت هاي آکادميک بيشتر شده و راه بر ترجمه متون حوزه زيبايي شناسي و فلسفه هنر باز شده است. در سنخ شناسي آثاري که ترجمه شده اند با چند دسته محدود روبه رو هستيم؛ «تاريخ هنر، نظريه ها، زندگينامه ها، کتاب هاي آموزشي، آثار درجه اول کلاسيک متاخر، واژه نامه ها و نقد هنر.»

در صحبت از رشد کمي و کيفي، مشکل عمده را در اين مي بيند که هيچ وقت هيچ نهادي، برنامه مدوني براي ترجمه آثار هنري نداشته و تا چند سال پيش تمام ترجمه ها بر مبناي تشخيص و سليقه افراد بوده. از همين نکته به «ضرورت ترجمه» مي رسد؛ «رشته هاي فلسفه هنر و پژوهش هنر تعريف شدند و بعد فهميديم براي تدريس منبع نداريم و نتيجه همان حکايت قديمي جزوه و جزوه گويي شد.

بعد به فکر ترجمه افتاديم.» در سرعت گرفتن ترجمه آثار هنري، دانشجو هم مهم است. قاسميان دانشجويان امروز را علاقه مند تر از دانشجويان سال هاي پيش مي بيند.

با تخفيف در بيان جمله اي که در ذهن دارد، مي گويد دانشجوهاي سابق رشته هنر چندان اهل مطالعه نبوده اند. اما امروز اين اقبال و آگاهي براي يادگيري دانش روز ايجاد شده.» با اين حال آسيب هايي در حوزه ترجمه وجود دارد.

قاسميان خودش را در مقام يک مترجم جوان مي گذارد تا به کسي اهانت نشود. چون مي خواهد بگويد؛ «مشکلات ترجمه بيشتر از طرف مترجمان جوان وارد مي شود و چون متون ترجمه شده، ويرايش نمي شود و به دست دانشجويي مي رسد که به زبان انگليسي مسلط نيست، مفهومي درهم و غيرقابل فهم شکل مي گيرد.» اگر کار ترجمه، گروهي باشد اين مشکلات کمتر خواهد شد. مشکل ديگر مترجمان جوان؛ «نبود روحيه جست وجوگري و پيش مطالعه يا مطالعه همزمان در آنهاست که به بالا رفتن کيفيت ترجمه کمک مي کند.» مي گويد؛ «در تحقيق شفاهي که انجام داده ايم در خوش بينانه ترين حالت، بيشتر از نود درصد مترجمان از فرهنگ دوزبانه استفاده مي کنند» و اين شيوه، براي ترجمه متون تخصصي هنر مساله ساز است.

آخرين سخنران مراسم حسن بلخاري بود و از احياي آثار حکماي متقدم مسلمان در مورد زيبايي صحبت کرد. ابتدا در مورد کلمه هاي استفاده شده در عنوان اين مبحث توضيح داد؛ «منظور بازتوليد آثار انديشمندان قرن سوم و چهارم است.»

اما سوال اساسي در مورد موضوع مورد نظر بلخاري که خود او مطرح مي کند و به آن پاسخ مي دهد اين است که آيا واقعاً در آثار حکماي مسلمان قرن سوم و چهارم اثري از زيبايي شناسي ديده مي شود؟ «بله. دست کم در آثار دو تن از حکما يعني ابن هيثم و ابن سينا به زيبايي شناسي مي رسيم.» مي گويد؛ «ابن هيثم در مورد حسن يا زيبايي، مبسوط ترين تعريف را در جهان اسلام دارد. تعريفي روشمند با متد علمي که تا به حال به آن پرداخته نشده.» کتاب بلخاري در مورد زيبايي شناسي در آثار ابن هيثم در نوبت انتشار است. «همچنين ابن سينا نيز به اين مساله پرداخته است.» به عقيده بلخاري اين آثار را بايد احيا کرد تا به روز شوند و در اختيار محققان قرار گيرند.
داستان نويسي بازيگري است
محبوبه ميرقديري از تجربه نوشتن آخرين اثرش چنين مي گويد؛ «خانه ما بر خيابان است و من بيشتر شب ها کار مي کنم. وقتي مي نشينم به نوشتن که داستان را در ذهنم کامل کرده باشم. بنابراين شبي که نشستم به نوشتن «و ديگران» مي دانستم مي خواهم چه کار کنم. يک شب چهارشنبه بود، درست يا غلط در جايي خوانده بودم توفان نوح روز چهارشنبه بوده. واقعه عاشورا هم. شرح خصوصيات آدم ها، زمان رفت و آمدشان در داستان، اسم ها، رنگ ها، فضا و البته زبان داستانم همه را يادداشت کرده بودم. با مداد مي نويسم. بنابراين چند بسته مداد خريده بودم. مداد سياه با پوست نارنجي و نوار آهنگي را هم که موقع نوشتن لااقل چند دقيقه اول بايد گوش کنم از چند ماه پيش انتخاب کرده بودم. کاغذهايم بي خط بودند و تا آخر با همين نوع کاغذ کار کردم.جمله اول داستان را از مدت ها پيش با خودم زمزمه مي کردم. پرس وجو هم کرده بودم. مثلاً درباره بارداري، زايمان، معشوقه يا همسر دوم بودن. يک روز هم رفتم بيمارستان و تا جايي که مي شد به همه جا سر کشيدم. دو سال و نيم من هم راضيه بودم و هم آن زن بي نام ساکت و آرام. توي کوچه و خيابان نگاهم دنبال بچه ها بود و زن هاي بچه به بغل. گاهي مي ايستادم و نگاه شان مي کردم. به نظر من داستان نويسي يک جور بازيگري هم هست. همين جور که مي نويسي، مي خندي، گريه مي کني، اخم مي کني و حتي بد و بيراه مي گويي.»او همچنين در ارتباط با تغييرات اعمال کرده در متن رمان چنين ادامه مي دهد؛«سه بار داستان ام را بازخواني کردم. قسمت هايي تغيير کرد و قسمت هايي حذف شد. بهترين چيزي که از اين داستان دارم، به نظر خودم يک دوستي محکم و ديرينه ميان دو زن است. با راضيه بيشتر از بقيه شخصيت ها احساس نزديکي مي کردم. شايد بعضي خصوصيات راضيه را، مثل سر به سر گذاشتن هاش، شيطنت هاش گاهي خودم هم در خانه دارم. نسبت به منوچهر خيلي حس همدردي داشتم. چون فکر مي کردم او هم به نحوي قرباني شرايط شده است و نسبت به مرد زندگي راوي اول شخص، حس قهر و کينه در ابتدا داشتم ولي بعد کم کم اين حس از بين رفت و نقش او ضعيف شد. مي خواستم در اين داستان بگويم که يک رابطه عاطفي براي اين زن با توجه به تجربياتي که داشته نمي تواند دوام بياورد و در واقع هر چقدر اين مرد در داستان کوچک شد و کنار رفت راوي داستان و همسر مرد يعني زينت بزرگ شدند.»
يک هيچ ملايم
گاهي، همين که در سفر باشي و بخواهي به طريقي از درد اين زمانه دوري بجويي و بگذاري مي بيني گويي هنوز دردي از جايي که نمي داني کجاست گريبان ات را گرفته و دمي رهايت نمي کند. دردي که شايد گاهي با خواندن کتابي از جنس اين زمانه مي تواند در ذات خود هم از شدت اش کاسته شود و هم به طريقي ديگر بر حجم آن افزوده شود. کتاب «زويا» نوشته «ريتا کريستوفاري و جان فولايين» با ترجمه «اميرحسين اکبري شالچي» از اين دست متن ها است. زندگينامه اي که شايد در نگاه اول تاريخ مصرف دار باشد اما بدون شک سندي است تاريخي. بوده اند آدم هايي به نام طالب ها که تحت نظامي پيچيده شايد امرگرفته از قاره اي پهناور با اسمي پرطمطراق که زنان را از حق تحصيل علم محروم کنند. از سويي ديگر کتاب «زويا» سرگذشت دختري است که توانسته در ميان امواج پرتلاطم مخالف پارو بکشد سمت يک ايده آل محال. مگر مي شود دختري که پدر و مادر خود را در کودکي از دست داده بتواند حرکتي کند در جهت اصلاح عده اي کوچک در سرزميني که بدويت از سر و روي آن مي بارد. اين پارادوکس محتوايي بي ترديد هسته اصلي کتاب «زويا» را مي سازد؛ هسته اي که از يک سو بر هجمه تحجر تکيه دارد و از طرف ديگر بر قهرمان بودن يا قهرمان شدن شخصيت اصلي کتاب اصرار مي ورزد. اما آنچه همگان بر آن اتفاق نظر دارند فجايعي است که اين گروه بر ملتي محروم و مظلوم روا داشته اند. آنچه اين کتاب را خواندني مي کند به گونه اي که نمي تواني آن را براي لحظه اي زمين بگذاري، در ريتم حساب شده اش ريشه دارد، در زبان زيباي ترجمه اش و برخورد با واژگاني که مترجم با دقت و وسواس آنها را برگزيده و در پرداخت زيباي شخصيت زويا. طنز بعضي از لحظه هاي اين روايت هم فراموش ناشدني است. به همين دلايل است که تو مي تواني در سفر به کنجي خزيده و همراه زويا از کوه هاي افغانستان بالا روي و با نگاهي پخته که از چنين دختر کم و سن و سالي بعيد است به سرنوشت مردماني بينديشي که در اوج ستم، به زندگي فکر کرده اند. به عظمت آن لحظه هاي پاينده اراده انساني. مردمي که هيچ گاه حتي در تاريک ترين لحظه هاي رفته بر سرنوشت شان از تصوير دوباره کابل در زمستان غافل نمانده اند. مي تواني کتاب زويا را ببندي و با خود فکر کني تمام آنچه بر سر اين قوم رفته بازي از پيش تعيين شده اي بوده است. اما آيا به راستي مي توان وقتي سفرت به پايان رسيد با خود بگويي که دروغ بوده است. رنگ زدن شيشه ها در افغانستان در روزگاري نه چندان دور، محروم شدن زنان از لذت خوردن يک بستني. اما بي ترديد وقتي به خانه بازگشته اي به شکل عجيبي قدر پنجره ات را مي داني، وقتي کنارش مي ايستي و به ايستادن زويا فکر مي کني. وقتي خبردار مي شود که ديگر مادرش را نخواهد ديد.
معشوقه واقعي حافظ
 م-ع. سپانلو
از زندگي خصوصي مشهورترين شاعر ايران، حافظ چه مي دانيم؟ تذکره هاي قديمي تنها کلياتي را تکرار کرده اند. در برخي موارد شعرهاي شاعر نشانه هايي از زندگي شخصي او دارد، اما شعر حافظ سربسته تر از آن است که آن نشانه ها را دريابيم. محمد گلندام جامع ديوان حافظ نيز در مقدمه خود به شيوه دوست و مرادش اطلاع مفيدي از حال و روز شاعر به دست نداده است، شايد خود لقب «گلندام» نشانه اي باشد از ذوق زيباپرست حافظ؛ اما اين نشانه ما را به کجا مي رساند؟ ما به کليدهايي احتياج داريم براي گشودن نشانه ها و اکنون يک کليد،

خانم پروين دولت آبادي در کتاب کوچک شان «منظور خردمند» آن گاه که پرسش و پاسخ هاي شاعرانه ميان حافظ و جهان ملک خاتون شاعره هم عصرش را مقابله مي کند، راه هيجان انگيزي براي رسوخ به برخي از جنبه هاي مبهم زندگي حافظ را به ما نشان مي دهد؛ وقتي ببينيم که مصرع معروفي چون «يوسف گم گشته باز آيد به کنعان غم مخور» در اصل متعلق به جهان ملک خاتون است يا چندين مصرع ديگر که حافظ فقط در آن دستکاري استادانه کرده، ارزش آن راه پيشنهادي را بيشتر درمي يابيم. من خود پيش از آشنايي با اثر خانم دولت آبادي هنگام مطالعه کتاب «تاريخ ادبيات» بزرگ دکتر صفا به شخصيت اين بانوي شاعره ايراني که هفت قرن پيش ديواني حاوي بيش از ده هزار بيت شعر به يادگار نهاده کنجکاو شده بودم.

سال ها پيش در بخش نسخه هاي خطي کتابخانه ملي پاريس موفق شدم چند ساعتي زير نظر مراقبان تنها نسخه موجود ديوان جهان ملک خاتون را تورق کنم و بعدها خيال چاپش را داشتم تا آنکه زنده ياد دکتر زرين کوب مرا آگاه کرد که يکي از دانشجويان او در کار تصحيح و چاپ همين ديوان است؛ اما در اين فاصله من نيز به سهم خود نکات ديگري يافتم. جهان خاتون از حافظ مسن تر است، در ايام جواني با هم ماجراها داشته اند، سپس به مدتي طولاني از هم جدا شده اند. بعدها جهان خاتون که خود ملک زاده شيراز است، به عقد ازدواج وزير کهنسال همان شهر درمي آيد. لابد شهرت حافظ باعث مي شود که با فرستادن غزل هايي از پايبندي خود به عشق ديرين ياد کند، اما حافظ رنجيده خاطر است و سرخورده و شايد اين همه گفت وگو را «آيين درويشي» نمي داند. پاسخ هاي حافظ دال بر آن است که دوره هيجان هاي جواني سپري شده، سن و سالي از او گذشته و ديگر به دلبستگي هاي اين جهاني توجهي ندارد. در بسياري از موارد هنگامي که حافظ از جهان پير و بي بنياد يا بي وفا سخن مي گويد اشاره او به «جهان» يعني تخلص جهان خاتون است. در آن مدت که ديوان دو شاعر را با هم مقابله مي کردم، ده ها غزل ديگر يافتم که در اثر خانم دولت آبادي به آنها اشاره نشده بود. فضل تقدم با او بود اما من نيز نکته ها کشف کردم. با کليد شعرهاي جهان خاتون درمي يابيم که مثلاً «سرو راست» در شعر حافظ نه تنها يک درخت بلکه موجود زنده اي است به نام رقيب. از آنجا که شعر جهان خاتون صريح تر و واقع گراتر است در روشنايي آن شماري از اسرار غزل هاي حافظ از خفا بيرون مي آيد. کشف ديگر اينکه در ديوان شاعره چندين شعر عاشقانه و بعد مرثيه اي براي «جوانبخت» نامي آمده است. دکتر صفا يادآوري مي کند که تنها جوانبختي که مي شناسيم دختر شوهر جهان خاتون بوده است و نتيجه مي گيرد که احتمالاً يک جوانبخت مردانه نيز وجود دارد، اما به نظر من دکتر صفا متوجه عشق هاي حرمسرا نبوده است به ويژه که تلميحات جهان خاتون يکسر «مردانه» است. اشاره حافظ به بي اخلاقي يا زندگي آزاد جهان خاتون همان که باعث شده عبيد زاکاني دشنام رکيکي حواله شاعره کند، تاييدي است بر اين دريافت. از آن سو شاعره از زهد ريايي حافظ خشمگين بوده است چون اخبار عيش و نوش شاعر را همه شهر مي دانسته اند. روزي در حضور وزير، حافظ غزلي مي خواند با مطلع «دردم از يار است و درمان نيز هم» که در مقطع آن از نوعي گوشه گيري و پناه بردن به جام باده سخن مي رود.

جهان خاتون برمي آشوبد و في البداهه بيتي به همان وزن و قافيه در انتقاد از حافظ مي خواند؛ «بس کن اي حافظ از اين مي خوارگي/ مي ز تو بيزار و مستان نيز هم» و حافظ بي درنگ پاسخ مي دهد؛ «بر جهان کهنه ما هم بگذريم/ چون گدا بگذشت و سلطان نيز هم» که طعنه زيرکانه اي است به زندگي پرماجراي خاتون (رويدادي که خانم دولت آبادي از يک تذکره قديمي استخراج کرده است).

به هر حال جهان خاتون يک پرسوناژ رمان است حتي الهام بخش تر از حافظ و مضمون روابط او و حافظ نيز مي تواند موضوع يک رمان تاريخي ايراني باشد به سبک امين مالوف يا حتي بارگاس يوسا. نگارش اين اثر را به رمان نويس هاي خودمان پيشنهاد مي کنم و اطلاعات بسياري را که جمع کرده ام به شايسته ترين شان مي دهم به شرط آنکه بدانند با چه زباني بايد نوشت، زيرا به نظر من بيشتر نويسندگان ما در تقليد شيوه هاي قديمي شکست خورده اند؛ يحتمل نوعي زبان روز بايد که در عين حال مارک روزگار ما را نداشته باشد.

مراجع؛

1- منظور خردمند، پروين دولت آبادي، ناشر؛ گهر، سال 1367
2- ديوان کامل جهان ملک خاتون، به کوشش دکتر پوراندخت کاشاني راد و دکتر کامل احمدنژاد، انتشارات زوار، سال 1374

اين گردونه معيوب
داستان نويسي بازيگري است
يک هيچ ملايم
معشوقه واقعي حافظ
تاريخ تبري

درباره «زنبورهاي عسل ديابت گرفته اند» سروده اکبر اکسير
 تاريخ تبري
وقتي در فضاي عبوس ادبيات اين روزگار دفتر شعري را مي توان يافت که بر پيشاني جلدش عنوان «مجموعه شعر طنز» نقش بسته است و کمي پايين تر مي توان عنوان دفتر را خواند - زنبورهاي عسل ديابت گرفته اند- گويي با اتفاقي مخاطب روبه رو مي شود؛ مخاطبي که اين روزها از بس حديث نفس شاعران را در قالب هاي تغزلي آزموده است اگر خسته شده مي تواند دل بسپارد به دفتر شعر جديد «اکبر اکسير». شاعري که در اين اثر خود بارها به ما يادآور مي شود که در چه موقعيت دردناک و اسفباري انسان قرن بيست و يک مواجه است. شعرهاي اين دفتر با بهره مندي از زباني ساده و صميمي و پالوده به نقد موقعيت انسان مي پردازد. شاعر گاه در بعضي از شعرها حتي خود يا «من» شعري اش را مورد تخاطب قرار داده و به آن به ديده طنز مي نگرد. اينکه طنز در تاريخ ادبيات ايران چه جايگاهي داشته و چه لحظه هايي را از سر گذرانده است، تقريباً براي اکثر مخاطبان حرفه اي و نيمه حرفه اي آشناست. بگذريم که در چند سال اخير بيشتر شاعران يا داستان نويسان نسبت به اين نوع ارائه بي تفاوت بوده اند ولي اين رويکرد به اين معنا نيست که در ناخودآگاه جمعي ما اين فرم از بين رفته است. نگاه شکاک، تيزبين و دور از قطعيت که مي تواند با نقدي شفاف پديده ها را به ديده طنز بنگرد، چه در گذشته ادبيات ما غنيمتي بوده چه در زمان حاضر جاي خالي آن به شدت احساس مي شود. طنز عرصه اي است که در آن هيچ امري به خودي خود محل اعتبار نيست. همه چيز در نسبيتي متعين قابل مشاهده است. اين نسبيت را شاعر دفتر «زنبورهاي عسل ديابت گرفته اند» در يکي از شعرهاي اين دفتر به خوبي به شکلي موجز بيان مي کند؛ «تا يادم مي آيد، علاف بود/ جو مي خريد، گندم مي فروخت/ او هميشه مي گفت؛ من، در تهران سه کيلوست/ در اردبيل، چهار کيلو/ در تبريز شش کيلو/ به «من» اعتماد نکنيد،» ؟(ص 76)عنوان اين شعر هم «نسبيت» از جانب شاعر تعيين مي شود. البته با مثال عنوان شده طبيعتاً شما به اين نتيجه نمي رسيد که در باقي شعرها اين نوع نگاه ديده نمي شود. بيشتر شعرهاي اکبر اکسير از ويژگي نگاه طنزآميز و دوري از مطلق گرايي برخوردار است. او در يکي از درخشان ترين شعرهايش به نام «سوسپانسيون» به شکلي تلخ و طنازانه هستي شاعر، هستي هنرمند و تنهاي خود را به خشن ترين شکل ممکن نقد مي کند. او از دردي دروني مي گويد که عجيب آشناست. اگر اين شعر را مخاطب غيرحرفه اي هم بخواند به دليل نوع چيدمان سطرها و بسندگي واژه ها جذب آن مي شود.اما يکي از چالش برانگيزترين شعرهاي اين دفتر «گمشده» است. شعري که مي توان آن را به طريقي ضدزن ناميد. هويت زن در اين شعر نه به معناي امروزي آن بلکه به معناي هميشگي آن در موقعيتي فرازماني طرح مي شود و آنچه اين شعر را از ورطه يک نگاه مردانه سوي هستي زنانه که اتفاقاً هم بسيار کليشه اي است، مي رهاند حضور کلمه مادر است. يعني خود واژه «مادر» به دليل برخورداري از تقدس ذاتي اين شعر طنزآميز را به ساحل نجات مي رساند. هرچند که در عين تقدس زدايي از مادر، به پدر و نوع نگاه مردانه از سويي ديگر نوعي تقدس تزريق مي شود. از ديگر ويژگي هاي به يادماندني «زنبورهاي عسل ديابت گرفته اند» وجود پاره اي از شعرها با دو سطح زباني نسبتاً متفاوت است. شعرهايي نظير «تاريخ تبري» و «خواهش». در اين گونه شعرها مخاطب با دو سطح زباني در بافت ساختاري واژه ها روبه رو مي شود و اين به مستحکم کردن شاکله شعري کمک مي کند. وقتي اکسير مي گويد؛ «شير مادر، بوي ادکلن مي داد/ دست پدر، بوي عرق/ (گفتم بچه ام نمي فهمم)/...» (ص 52)، در موجزترين شکل ممکن شما به هستي کودکانه من شاعر نزديک مي شويد. اين زبان در «تاريخ تبري» به گونه اي ديگر ولي با همين کارکرد حضور دارد. تکه هاي داخل کروشه با لحني تحکمي در هماهنگي کامل با مضمون شعر است. اين دوگانگي زبان هرچند در اين شکل به کارکرد دروني خود نزديک مي شود ولي اگر شاعر بيشتر بر تفاوت لحن تکيه مي کرد، بي شک حاصل کاري بود اثرگذارتر. از ديگر ويژگي هاي شعرهاي «اکبر اکسير» برخورداري از زبان و ارائه اي روايي است. شعرهاي زيادي در اين دفتر شاهد اين مدعا هستند. شاعر با برش تاريخي به قضاياي اطراف خود نگريسته و آنها را به ساده ترين شکل ممکن روايت مي کند. به عنوان مثال در شعر «بازنشسته» شاعر به سادگي به حيات زيستي خود در کنار همسرش اشاره مي کند. اين شعر حتي در بعضي لحظه ها بي شباهت به داستاني مين مال نيست. اما آنچه شعر را در بخش چهارم به شعريت خود مي رساند تصويري است که در آن ناگهان من شاعر، 52 ساله مي شود. در واقع اتفاق شعر يا جوهره اصلي آن در سطر پاياني به وقوع مي پيوندد.البته هستند شعرهايي از اين دفتر که با عصبانيت و موضع گيري همراهند. طنز در اين شرايط قرباني احساسات شاعر مي شود. احساساتي که گرچه قابل درکند ولي توجيه شعري پيدا نمي کنند. يکي از بهترين نمونه هاي اين دست شعرها «به شرط تمليک» است. شعري که در آن هرچند نقدي از اوضاع اجتماعي و فضاي ادبي ارائه مي شود ولي خشم شاعر هسته شعر را به سطح مي آورد. در اين لحظه ها خواننده با خود فکر مي کند که چرا «اکبر اکسير» نتوانسته در پس آن لايه نازک اما برنده طنز همچنان خود را پنهان کند. طنز محل تسويه حساب نيست بلکه جايي است که ما انتظار داريم همه چيز به زيبايي شعر در ظرفيت رخ دهد.

* عنوان يکي از شعرهاي دفتر «زنبورهاي عسل ديابت گرفته اند»


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام