.jpg)
فقط همين «ماهر» است که نگاهش عمق دارد و پرسشگر است، بقيه دوستانش يک پسر و دو دختر دارند. به گلدان کوچکي که روي ميز است مي خندند. پسر گلدان را مي چرخاند، توي سرش مي گذارد؛ کلاه نقابدارش را برعکس به سر گذاشته... همه شان بي خودي يا به يک بهانه کوچک قاه قاه مي خندند.... به ماهر مي گويم؛ دوست دارم با دوستانت حرف بزنم،دعوتم مي کنند سر ميز، عاصم سيگار تازه اي دود کرده، گويي در جهان ديگري است. خودم را معرفي مي کنم. ايراني هستم. براي سمينار نويسندگان آمدم يک سوال داشتم. در واقع دوتا سوال درباره دونفر. يکي از آنها الجزايري است. دومي را نمي دانم از کدام کشور است.
دوست ماهر؛ احمد گفت يعني مي خواهي با ما مصاحبه کني؟
«نه دوست دارم ببينم جوانان عاصمه-الجزيره- در کدام حال و هوايند.
«بپرس،»
«ديدوش مراد کي بوده؟»
فقط ماهر مي دانست که ديدوش مراد از انقلابيون الجزاير بوده. هيچ کدام نمي دانستند کي و چرا شهيد شده. مي پرسم بچه ها شما چند سالتان است؟ احمد 28 ساله است. بيکار است. مي گويم ديدوش مراد همسن تو بود که شهيد شد. هيچ جست وجوگري در ذهن و زبان بچه ها نيست که مثلاً تعجب کنند که من از کجا ديدوش مراد را مي شناسم يا بخواهند برايشان از ديدوش مراد حرف بزنم. انگار به زبان بي زباني مي گويند ديگر سوال دوم را لازم نيست بپرسي،
مي گويم؛ اما سوال دوم، نانسي عجرم کجاييه؟ يکهو انگار اسفندند و بر آتش مخملي پاشيده شده اند. با هم از دهانشان اين واژه ها مي جوشد. با چهره هايي که از خنده و شعف برق مي زند؛ يا سلام،
«متولد اشرفيه لبنانه،»
«16 مه»
«1983»
«دوازده سالش بود مدال طلاي طرب گرفت...»
«يا سلام،»
جوانان مي خواهند تا ساعت ها از نانسي عجرم حرف بزنند. من ديگر حرفي ندارم. از جايم بلند مي شوم. هر چهارنفري با هم دم مي گيرند؛ يا سلام،
مي پرسم؛ يا سلام؟
«نمي داني، معروفترين کليپ نانسي عجرمه...»
عاصم مي گويد. قهوه خانه وقتي کافي شاپ مي شود همين است، برايش داستان گفت وگو با جوانان را تعريف مي کنم.
عاصم مي خواند؛
بکم سنغير الدنيا... با شما جهان را دگرگون مي کنيم.،با اين جوانان که نمي شود. اين جوانان مظلومند. عاصم مي گويد؛«به ناگزير ستم به پايان مي رسد و شب به روز مي انجامد و در محله ما شورش برپا مي شود و روشنايي مي دمد و شگفتي پديد مي آيد...»
مي گويد اين آخرين عبارت بچه هاي محله ما نجيب محفوظ است.
مي پرسد؛ دن کيشوت به فارسي ترجمه شده؟
«بله. اتفاقاً ترجمه مشهوري هم هست. يک مترجم حرفه اي ناب داشتيم به نام محمد قاضي. با ميکروفني که روي گلويش مي گرفت حرف مي زد، بيش از چهل سال پيش او دن کيشوت را ترجمه کرده.
«تا چهل سال پيش ترجمه نشده بود؟»
«نه»
«از اسپانيولي ترجمه کرده؟»
«نه، از فرانسه. اتفاقاً يک ايراد مهم هم همينه. ما در فارسي مثلي داريم که دوبار اسباب کشي مساوي يک بار آتش گرفتن خانه است. متن وقتي دوبار ترجمه مي شود، مي شود آتش سوزي،»
همه ما مديون آن مترجم هستيم. آن روز ها ترجمه در ايران بنيان مستحکمي پيدا نکرده بود.
«حالا پيدا کرده؟»
«ترجمه در کشور ما دلبخواهي است.»
«در الجزاير در سال 1898 بخشي از دن کيشوت ترجمه شد. در مصر هم عبدالقادر عبدالرشيد در سال 1923 ترجمه کرد. البته تلخيص بود. مترجم ديگري، رفعت عطفه دن کيشوت را ترجمه کرده؛ از متن کهن اسپانيولي، او همه متون پهلواني به زبان عربي را خوانده تا بتواند زبان مناسبي براي ترجمه پيدا کند. زبان ترجمه فارسي چطوره؟»
«در هم شده، زبان دن کيشوت مناسب است. اما زبان سانچو پانزا، نه. مثل زبان دن کيشوت شده. اسامي را هم با تلفظ فرانسه ضبط کرده که شيريني و تناسب اسپانيولي را ندارد.»