902 شماره
سه شنبه، 19 تير 1386
صفحه نخست :: خبر :: صفحه آخر
کالون و قيام کاستليون
 اميد روحاني
«قيام کاستليون» به کارگرداني آرش دادگر در تئاتر شهر روي صحنه رفته است. اين نمايش براساس يک نوشته کم نام و مهجور از «اشتفان تسوايک» نويسنده اي که به خاطر نمايشنامه هايش شهرت ندارد، يک اجراي متعارف، سالم و درست تئاتري است. همه چيز در انتخاب آقاي حميدرضا نعمتي و دراماتورژي درست او از متن خلاصه مي شود. متني که به دوران پرتلاطم پايان دوران ميانه و تلاطم هاي کليساي کاتوليک رم و اصلاح طلبان مذهبي کار دارد و به کالون که خود يک اصلاح طلب در عرف کليساي کاتوليک بود و حالا بايد با يک اصلاح طلب ديگر، يعني کاستليون مقابله کند در بازنويسي، خلاصه کردن و دراماتورژي آقاي نعمتي به متني با ابعاد امروزي و اينجايي بدل مي شود، هرچند به قيمت از دست رفتن توضيحات اوليه و ابتدايي درباره ساختار کليسا، انجمن ژنو و همه اين نکات لازم براي فهم و درک برخورد اصلي در متن نمايش تمام مي شود.

اما سلامت اجرا به ميزانسن ها و تمهيدات کارگردان نمايش برمي گردد که هر جا به فراخور و لزوم کاربرد تمهيدهاي خاص اجرايي از آنها بهره مي برد. او از تالار نمايش نه در شکل هميشگي به عنوان صحنه اي گود و پرعمق و شکل مرسوم جعبه اي (تالار چهارسو) بلکه در شکل مستطيل و افقي اش بهره مي گيرد. گاه از يک صحنه در دو پلان و دو سطح يکي در بالا و ديگري در عمق، گاه از دو سوي مستطيل و ميانه خالي که محل اصلي تضاد و کشمکش مي شود، گاه از وسط به عنوان عامل تمرکز انرژي اجرايي بهره مي گيرد. تمهيدات او ساده اند؛ تضاد بين سياه و سفيد، استفاده از طناب هايي در دست و پاي زنداني که همه انرژي را در خطي افقي و دراز تقسيم مي کند، استفاده از حرکات دوراني بازيگران در ميزانسن هاي ايستا، استفاده از دو سطح در موارد ميزانسن هاي مجتمع در وسط، استفاده از چرخش و پيچش بازيگران... به ساده ترين شکل بهره مي گيرد. همين تمهيدات ساده و اجرايي و نزديک به ذهن، بسياري از کمبودها و کاستي ها را پوشش مي دهد. مثل درنياوردن شخصيت سباستين کاستليون، درنيامدن شخصيت خاکستري کالون که يکي از جذاب ترين شخصيت هاي بالقوه در نمايش است.

پيشتر نمايش «پيک نيک در آپارتمان» را از اين تيم نعيمي- دادگر ديده بودم که در آن کوشيده بودند تا تلفيقي از يک کمدي بلوار ساده، نوعي تخته حوضي مدرن و يک درام ساده خانوادگي را به شکل ملودرامي سبک پياده کنند که آنجا هم به خاطر رعايت همين تمهيدات و قواعد ساده و قابل حصول و نه چندان بلندپروازانه موفق بودند.
اشاره اي اجمالي بر ريتم يک ملت
 محسن نامجو
در سال هاي مياني دهه 60 اخبار شبانه بسياري از گزارشات امور جاري کشور- به ويژه امور اقتصادي و بازرگاني- را از زبان نخست وزير وقت (ميرحسين موسوي) پخش مي کرد. طمانينه اي که در شخصيت وي بود طبعاً گفتارش را نيز شامل مي شد، بدين صورت که هنگام صحبت بعد از هر چند کلمه، به شکلي غيرارادي هجاي «ا» را با ديرندي دو تا سه ثانيه اي ادا مي کرد تا کلمات بعدي را در ذهنش مرتب کند. اين ويژگي در صحبت باعث مي شد که ريتم کلام او هميشه کند باشد. نخست وزير ما کند حرف مي زد. اما اين استنباط- به درست يا به غلط- در اذهان عموم وجود داشت که آن اموري که وي و ساير دولتمردان درباره آنها به کندي حرف مي زنند، با ريتم تند در حال انجام است.به هر صورت آن دوران گذشت. جنگ تمام شد و دوره سازندگي به پيش آمد. حالا ديگر داشتن ريتم تند يک وظيفه همگاني محسوب مي شد و براي هيچ کس بهانه اي باقي نبود تا از قافله پرسرعت سازندگي زيربنايي کشور عقب بماند- تصوري خام، معصوم و کودکانه از تلاش جمعي، اتحاد و بسياري صفت هاي جمعي ديگر- که براي راه اندازي ماشين سازندگي احتياج بود. ما بايد اين گونه مي پنداشتيم که دولتمردان مان گرچه کند حرف مي زنند اما بسيار تند کار مي کنند. مگر ايراني از ژاپني چه کم داشت؟ و بسياري اگرها و مگرهاي ديگر. برنامه هاي پنج ساله چشم انداز بيست ساله، چشم انداز پنجاه ساله و اعداد. لشگر بي امان اعداد. سير بي پايان اعداد که قرار است واقعيتي را برايمان بازگويند. ريتم هم با عدد بيان مي شود. عدد بيان منتزع شده واقعيت است. هنوز هم گويي براي قضاوت زود است. قضاوت درباره تمپوي اتفاقات، درباره سرعت آنچه روي مي دهد. از نظر دولت- که هر ساله عدد ارائه مي دهد (در هفته دولت)- تمپو عالي است. از نظر ملت به ويژه آنان که قرص نااميدي و نق زدن بلعيده اند، تمپوي امور جاري مملکت رو به کاهش است و روز به روز کندتر مي شود.

اين را داشته باشيد تا فردا
از لايو 8 تا لايو9
 سيدعلي ميرفتاح
اگر ال گور، اين موجود امريکايي ضدبشريت، سردمدار اين ماجراي لايو8 نبود، چه بسا يک گروه موسيقي ايراني هم در راه مبارزه با گرم شدن زمين و دفاع از محيط زيست، وارد اين فعاليت مي شدند و لايو8 را به لايو9 تغيير مي دادند...

آقاي کپورچالي؛ اگر به ايراني ها مي رسيد دعوا مي شد. اينها سر تشييع جنازه آن خواننده خدابيامرز، حتي از توهين مستقيم به خواهر و مادر يکديگر دريغ نکردند، چه برسد به محيط زيست. همين بهتر که به ما نرسيد وگرنه تصور کن کنار مدونا و يوسف اسلام، طرف مي رفت روي سن و مي خواند «پشت درو ننداختي ننه، با خوب و بدم ساختي ننه. قربون بوي پيرهنت...»

آقاي مويدي؛ نه بابا. به لس آنجلسي ها که نمي دادند. مي دادند مثلاً به رضا صادقي يا چنگيز حبيبيان. «مشکي رنگ عشقه...»

آقاي اميرشاهي؛ مشکي که به قول مرحوم روشن ضمير بيشتر به گرم شدن زمين کمک مي کند. نديدي لباس مشکي چقدر گرم است؟

آقاي کپورچالي؛ «تصور کن. اگه حتي تصور کردنش سخته...»

ميرفتاح؛ نه. اين طور هم که مي گوييد نيست. اين چون يک حرکت جهاني بوده بايد مي دادند به دکتر اصفهاني...

آقاي کپورچالي؛«کفش هاي لنگه به لنگه» که به درد گرم شدن زمين نمي خورد. مي داني چيست؟ بايد يک خواننده اي را مي آوردند - که البته اسمش را نمي توانم ببرم - و او را مي گذاشتند جلوي ال گور که بخواند «شريک عشقو نمي خواي / تو عاشق رياستي...»

آقاي مويدي؛ اتقاقاً اين خواننده طرفدار گرم شدن زمين است؛ نشنيدي که خوانده «سرزمين آتيشه. کيشه، کيشه، کيشه...»

آقاي اميرشاهي؛ هيچ کدام اينها خوب نيست. محيط زيستي نيست. فقط ترانه تبر به درد مي خورد. همان که مي گويد. «آخرين ضربه رو محکم تر بزن...»

ميرفتاح؛ شما چرا اينقدر گرايش به ابتذال داريد؟ من مي گويم بايد سراغ موسيقي داخل کشور برويم، بعد شما مي رويد لس آنجلس.

آقاي کپورچالي؛ داخل وطن که آبروريزي است. برود کنار کريستي برگ بخواند. «چشامو هم مي ذارم و تو رو به يادم مي آرم و...»

آقاي مويدي؛ اگر برود کنار مدونا که بدتر مي شود، چون بايد بخواند «مي خوام بگم دوست دارم / اما زززبونم مي مي گيره / ممن اگه توتو رو دوباره نه نه نبينمت... مي مي مي رم...»

آقاي اميرشاهي؛ به قول خدابيامرز روشن ضمير، همين بهتر که ما جزء اين گروه لايو8 نيستيم...

ميرفتاح؛ اشتباه نکنيد. لايو8 مال سال قبل بود. از امسال تغيير نام داد و شد لايوارث.

آقاي کپورچالي؛ مگر ارث پدرشان است که گذاشته اند لايو8. حيف که کسي نيست يک جواب دندان شکن به اين ال گور بدهد و بگويد «شي شي شي شيطونک، شي شي شي...»
در باب آن نيمه ديگر زمين
هوشيار انصاري فر؛ حذف استانبول در آخرين لحظات از شمار شهرهاي برگزارکننده کنسرت هاي همزمان موسوم به «زمين به صورت مستقيم» (Live Earth) و تلويحاً «زمين زنده»، بار ديگر نکاتي را يادآوري مي کند نکاتي که حتي اضافه شدن ديرهنگام آقاي «کت استيونس» را که تحت نام «يوسف اسلام» تا همين چندي پيش ورودش به خاک امريکا ممنوع شده بود و ويزا بهش نمي دادند، تحت الشعاع قرار مي دهد.در سال هاي اخير ترکيه در ميان کشورهاي منطقه، محل شايد عمده ترين جنبش هاي مدني براي نجات محيط زيست بوده است. بخشي از فعاليت هاي پر سروصداي زيست محيطي جمعيت ها و انجمن هاي اين کشور هم اتفاقاً برپايي کنسرت هايي بوده که به گفته نويسنده «دهافينگ پست» (The Huffing Post) ده ها هزار جمعيت را به خود جلب کرده است. «مارک لواين» اضافه مي کند که اين شخصيت هاي حقيقي و حقوقي حتي روز 7 ژوئيه سال جاري را هم از پيش براي کنسرتي مشابه اعلام کرده بودند و کنسرت هاي متعددي را هم يقيناً در آينده برگزار خواهند کرد که مانند موارد متعدد گذشته صداي آن به گوش جهان خارج نخواهد رسيد. البته شهر استانبول علي الظاهر به دليل کمبودهاي مالي و تدارکاتي از فهرست ده گانه حذف شد، اما حقيقت اين است که اجراي کنسرت در آن نه به جنبش زيست محيطي که به يک مجري بسيار حرفه اي سپرده شد با پيوندهايي با مافيا و حائز سوءشهرت در ترکيه و علي الخصوص ميان هنرمندان و البته فاقد پيشينه اي در فعاليت هاي زيست محيطي. داستاني آشنا براي ما مردمان اين گوشه از زمين و اين در حالي است که همه مي دانيم در اين منطقه ترکيه به رغم صف کشيدن هاي غم انگيز خياباني اخير حول تقابل ديرينه استانبول- آناتولي به لحاظ عمق و توسعه يافتگي مدني فقط پس از هند قرار مي گيرد. جريان دوسويه ترجمه در اين کشور در دهه هاي اخير عمق و سرعتي بي نظير و نتايجي درخشان داشته که آخري اش همين اعطاي نوبل به اورهان پاموک بوده است.اگرچه نام يوهانسبورگ آفريقاي جنوبي به صورتي نمادين هم شده در زمره شهرهاي نه گانه آمده است، و حتي مثل مورد سيدني گويا با اجراي موسيقيدانان بومي افتتاح شده است، اما اين همه باز به اين معناست که بخش اعظم ساکنان زمين که کمترين نقش را در گرمايش زمين ايفا کرده اند و البته بيشترين آسيب را از اين رهگذر دريافت مي کنند، مطابق معمول از صحنه «زمين» حذف شده اند. در همين منطقه از دنيا که استانبول پايتخت امپراتوري شکوهمند عثماني و يکي از پيچيده ترين و شگفت انگيزترين بافت هاي جمعيتي و شهري معاصر در آن واقع است، منطقه نفت، ماده اي که عمده اين گرمايش مرگبار با نام آن گره خورده است، ما مردمان حداکثر در گيرنده هاي ماهواره اي مي توانيم تماشاگران منفعل رخداد بمانيم. شاهد هنرنمايي و رقابت اشخاص و گروه هايي که گذشته از دو سه استثنا بيش از آنکه نماينده وجه اعتراض آميز و انقلابي موسيقي راک باشند، همان «هنرمندان» جولان دهنده بر صفحه ام.تي.وي و مدافعان نظام موجود حاکم بر اين جهان اند، مرور سردستي فهرست اسامي کافي است تا دريابيم که امپراتوري به رغم رفتار دوگانه و به ظاهر ستايش آميزي که هميشه در قبال موسيقي دانان راک نشان داده است، همان امپراتوري که به اعضاي بيتلز لقب «سر» مي بخشد و سال ها بعد ورود «جان لنون» را به خاک امريکا ممنوع اعلام مي کند، به کدام سليقه و پسند هنري گرايش دارد. به جاي باب ديلن، بروس اسپرينگستين، لدزپلين، دايراستريتس، رولينگ استونز و اين همه گروه ريز و درشت راک بديل (alternative) در سال هاي اخير اين مدونا، ريحانه و کيني وست و... هستند که بناست مسووليت هايمان را در قبال زمين به ما يادآوري کنند. اين حقيقت تلخ آن روي سکه حذف استانبول، براي دوستداران موسيقي راک در سرتاسر جهان، شايد غم انگيزترين وجه ماجرا باشد.
احمد نجفي مهمان شرق
احمد نجفي مجري برنامه صندلي داغ، تا مدت ها يکي از پرطرفدارترين چهره هاي تلويزيوني بود. او با آن فرم گفت و گو هايش، گاهي اوقات آنقدر به دل مي نشست که حد و حساب نداشت و گاهي هم خنده هايش مغز تماشاگر را شبيه به مته سوراخ مي کرد. اما قرار نيست يادداشتي درباره احمد نجفي بخوانيد. هدف، نوشتن از آدمي است که ديروز به دفتر شرق آمد و از دنياي گفت و گو هاي تلويزيوني گفت و با غصه درباره خانه سينما حرف زد و از قاچاق فيلم ها صحبت کرد و گفت؛ «15 سال پيش من گفتم. نامه هاي من هست، مصاحبه هاي رسمي من هست، نه فقط براي جلوگيري از قاچاق در ايران بلکه جهان. به من مي خنديدند، مسخره مي کردند. مگر مي شود آقا؟ خانه سينما هيچ وقت نديد چه به سرش مي آيد. هيچ وقت به دليل بسته بودن نگاهش متوجه نشد.» به اينها اضافه کنيد جايي که خسته و عاصي از سينماي ايران شکايت مي کند و مي گويد؛ «فيلم هاي ما همه اش شده بله برون و خواستگاري و اينکه پسري عاشق دختره شده و مادرش مخالف است.» نجفي حرف هاي ديگري هم مي زند. مثلاً از بازيگري؛ «کار بازيگر اين نيست که يک مشت ساختار از پيش تعيين شده براي کارگردان انجام بدهد، کار بازيگر اضافه کردن به نقش است. اگر قرار است همه ما اتوماتيک به همه آن چيزهايي که به ما دستور داده اند عمل کنيم، اين ديگر بازيگري نيست. بايد به نقش اضافه کرد. بازيگر بايد سعي کند جامعه و دوره خودش را بشناسد.

من اصلاً به اين نوع بازيگري با فرمول شوروي سابق اعتقادي ندارم. آن را غلط و عقب افتاده مي دانم که متاسفانه هنوز دارد تدريس مي شود. اين نگاه تئاتري به سينما را قبول ندارم. به همين دليل خيلي ها از من خوششان نمي آيد. اين آن چيزي است که من مي خواهم جا بيندازم که دست برداريم از اين نگاه بازيگري که فقط با سروصدا و تند حرف زدن و... شکل مي گيرد.»

گفت و گو با اين مجري- بازيگر به زودي در صفحات تلويزيون شرق منتشر مي شود.
چند خط خبر از سينما
 شيرواني «444 روز» را در امريکا ساخت

فيلمبرداري تازه ترين مستند بلند محمد شيرواني با نام «444 روز» پس از يک ماه کار در امريکا به پايان رسيد. به گزارش مهر، مستند «444 روز» نگاهي به زندگي جان ليمبرت و بروس لانگن امريکايي دارد که سال 1979 در جريان تسخير لانه جاسوسي امريکا به مدت 444 روز در گروگان دانشجويان خط امام بودند. در اين ميان ظاهراً ليمبرت گذشته را فراموش کرده و به اتفاق همسر ايراني اش به فرهنگ مردم ايران زمين عشق مي ورزد. او فارسي را آموخته و تکلم مي کند. لانگن نيز مردي سالخورده و تنها آرزويش اين است که يک بار ديگر بتواند با يکي از زندانبانان ايراني خود ملاقات و قدرداني خود را از رفتار انساني وي ابراز کند. «444 روز» محصول شبکه انگليسي زبان پرس تي وي است.

 ياد درگذشتگان سينما در جشن دنياي تصوير

در مراسم دهمين جشن سينمايي - تلويزيوني دنياي تصوير از مهدي فتحي، ساموئل خاچيکيان، بابک بيات و رسول ملاقلي پور که تنديس حافظ دريافت کرده اند، ياد خواهد شد. در اين مراسم که عصر پنج شنبه 21 تيرماه در تهران برگزار مي شود، از زنده يادان پرويز ملک زاده، بابک بيات، ساموئل خاچيکيان، مهرزاد مينويي، عليرضا شميراني، مهدي فتحي و رسول ملاقلي پور ياد مي شود. 

«نسل جادويي» در جشن خانه سينما

«نسل جادويي» با رفع سوء تفاهم ها در جشن خانه سينما شرکت مي کند.

تهيه کننده فيلم سينمايي «نسل جادويي» در اين باره به مهر گفت؛ «سال گذشته در آستانه جشنواره فيلم فجر مسوولان ايراداهايي به محتواي فيلم گرفتند و چون در روزهاي باقيمانده به جشنواره فرصت لازم براي ارائه توضيحات به آنها را نداشتيم، فيلم از جشنواره فيلم فجر خارج شد.» جهانگير کوثري در ادامه افزود؛ «پس از پايان جشنواره ما فيلم را براي دريافت پروانه نمايش ارائه و استدلال ها و توضيحات خود را در خصوص بخش هاي سوال برانگيز فيلم به مسوولان گفتيم تا سوءتفاهم ها رفع شود. خوشبختانه با همکاري خوب مسوولان نظارت و ارزشيابي، فيلم با انجام اصلاحاتي کوچک پروانه نمايش دريافت کرد.» او در خصوص زمان اکران آن گفت؛ «قصد داريم هر چه زودتر مقدمات نمايش عمومي آن را مهيا کنيم.»
گوي «کارلو وي واري» براي شهر گوشخراش
شهر گوشخراش صاحب گوي بلورين چهل و دومين جشنواره بين المللي فيلم کارلو وي واري شد. يک تريلر ايسلندي به کارگرداني بالتازار کورماکور. کارگردان شهر گوشخراش بعد از دريافت جايزه اش، از هيات داوران تشکر کرد و گفت؛« در سال گذشته چهار فيلم در کشور من ساخته شده بود که سه فيلم آن در جشنواره کارلو وي واري نمايش داده شد.» شهر گوشخراش از روي کتابي به همين نام ساخته شده است و کتاب نيز توانسته بود، جايزه کتاب اول ايسلند را از آن خود کند. از طرف ديگر هيات داوران کارلو وي واري جايزه ويژه خود را به فيلم استراليايي lucky miles ساخته مايکل جيمز رولند دادند و جايزه بهترين کارگرداني به بارد براين براي هنر تفکر منفي رسيد. اين فيلم نيز نگاهي تلخ به معلوليت جسمي و نقص عضو دارد. هيات داوران دو جايزه ويژه ديگر نيز اهدا کرد. يکي به زدنک اسوارک فيلمنامه نويس فيلم خالي ها از جمهوري چک و ديگري به لئونيد برونووي براي بازي در چيزهاي ساده. سرگئي پوسکپاليس ديگر بازيگر فيلم چيزهاي ساده نيز جايزه بهترين بازيگر مرد را گرفت. الويرا بازيگر فيلم اسپانيايي پودور به کارگرداني ديويد اولوا و تريستان اولوا نيز بهترين بازيگر زن جشنواره شد و جايزه ويژه چهل و دومين جشنواره نيز به دني دويتو بازيگر و کارگردان امريکايي، به خاطر خدماتش به دنياي سينما رسيد.

رياست هيات داوران بخش مسابقه کارلو وي واري امسال برعهده پيتر بارت سردبير نشريه ورايتي بود و ديويد اوندريچک فيلمساز چک، آرسينه خانجيان بازيگر کانادايي ارمني تبار، ژان لوک بيدو بازيگر سوئيسي- فرانسوي، نانديتا داس بازيگر هندي، دانيل گاگليانونه بازيگر ايتاليايي و کارل بومگارتنر موسس پالاس فيلم آلمان او را همراهي مي کردند.

اين جشنواره از سال 1946 تاسيس شده و مهم ترين جشنواره سينمايي در اروپاي مرکزي و شرقي است. در اين دوره جشنواره که از 29 ژوئن آغاز شده بود، بيش از 250 فيلم بلند و کوتاه به نمايش درآمد و 135759 نفر به تماشاي اين فيلم ها نشستند.
عاقبت يک استراتژي
نهمين شماره ماهنامه صنعت و توسعه منتشر شد. در شماره تيرماه اين مجله در پرونده اي به بهانه روز صنعت به مشکلات و مسائل توليد پرداخته شده است. مقالات سعيد ليلاز و بايزيد مردوخي به انضمام يادداشت هايي از مصطفي موذن زاده، مرتضي بهشتي، محمدصادق جنان صفت، هدايت آقايي و حامد قدوسي در کنار مصاحبه با علي آقامحمدي عضو مجمع تشخيص مصلحت نظام مطالب اصلي اين پرونده را تشکيل مي دهند. مسعود نيلي طراح استراتژي توسعه صنعتي نيز در ميزگرد اين شماره با حضور هاشمي (رئيس کميسيون صنايع مجلس) و اسلامي (معاون سابق وزارت صنايع) به عاقبت و سرانجام اين طرح مطالعاتي پرداخته اند. صفحات ويژه صنعت کشتي سازي و گفت وگويي مفصل با دکتر محمدعلي نجفي از ديگر مطالب اين مجله است. صنعت و توسعه به مديرمسوولي دکتر اسحاق جهانگيري منتشر مي شود. ارتباط با اين ماهنامه از طريق وب سايت WWW.IDMIR.COM ميسر است.
روند 33
شماره 33 ماهنامه روند اقتصادي به مديرمسوولي دکتر سيدمحمدحسين عادلي منتشر شد. بخش عمده اين شماره به دومين کنفرانس اقتصادي- بين المللي روند اختصاص يافته که ماه گذشته در تهران برگزار شد. اين همايش به عنوان معتبرترين گردهمايي اقتصادي بخش خصوصي فرصتي براي تعامل بازيگران اقتصادي ايران و جهان است که در سال جاري با حضور چهره هايي چون باهنر، نهاونديان، نوذري، عبدالمهدي، غنيمي فرد، خاموشي، نعمت زاده و ترکان با اجراي هشت نشست تخصصي به موضوعات ايران و عراق، اوپک گازي، سرمايه گذاري خارجي و... پرداخت. هادي مهدويان، الهه کولايي، جواد يارجاني و سهراب شهابي از نويسندگان مقالات اين شماره ماهنامه روند اقتصادي به شمار مي روند.نشاني الکترونيکي اين نشريه www.rieis.com است.

کالون و قيام کاستليون
اشاره اي اجمالي بر ريتم يک ملت
از لايو 8 تا لايو9
در باب آن نيمه ديگر زمين
احمد نجفي مهمان شرق
چند خط خبر از سينما
گوي «کارلو وي واري» براي شهر گوشخراش
عاقبت يک استراتژي
روند 33
ديدوش مراد کي بود

 ديدوش مراد کي بود
فقط همين «ماهر» است که نگاهش عمق دارد و پرسشگر است، بقيه دوستانش يک پسر و دو دختر دارند. به گلدان کوچکي که روي ميز است مي خندند. پسر گلدان را مي چرخاند، توي سرش مي گذارد؛ کلاه نقابدارش را برعکس به سر گذاشته... همه شان بي خودي يا به يک بهانه کوچک قاه قاه مي خندند.... به ماهر مي گويم؛ دوست دارم با دوستانت حرف بزنم،دعوتم مي کنند سر ميز، عاصم سيگار تازه اي دود کرده، گويي در جهان ديگري است. خودم را معرفي مي کنم. ايراني هستم. براي سمينار نويسندگان آمدم يک سوال داشتم. در واقع دوتا سوال درباره دونفر. يکي از آنها الجزايري است. دومي را نمي دانم از کدام کشور است.

دوست ماهر؛ احمد گفت يعني مي خواهي با ما مصاحبه کني؟

«نه دوست دارم ببينم جوانان عاصمه-الجزيره- در کدام حال و هوايند.

«بپرس،»

«ديدوش مراد کي بوده؟»

فقط ماهر مي دانست که ديدوش مراد از انقلابيون الجزاير بوده. هيچ کدام نمي دانستند کي و چرا شهيد شده. مي پرسم بچه ها شما چند سالتان است؟ احمد 28 ساله است. بيکار است. مي گويم ديدوش مراد همسن تو بود که شهيد شد. هيچ جست وجوگري در ذهن و زبان بچه ها نيست که مثلاً تعجب کنند که من از کجا ديدوش مراد را مي شناسم يا بخواهند برايشان از ديدوش مراد حرف بزنم. انگار به زبان بي زباني مي گويند ديگر سوال دوم را لازم نيست بپرسي،

مي گويم؛ اما سوال دوم، نانسي عجرم کجاييه؟ يکهو انگار اسفندند و بر آتش مخملي پاشيده شده اند. با هم از دهانشان اين واژه ها مي جوشد. با چهره هايي که از خنده و شعف برق مي زند؛ يا سلام،

«متولد اشرفيه لبنانه،»

«16 مه»

«1983»

«دوازده سالش بود مدال طلاي طرب گرفت...»

«يا سلام،»

جوانان مي خواهند تا ساعت ها از نانسي عجرم حرف بزنند. من ديگر حرفي ندارم. از جايم بلند مي شوم. هر چهارنفري با هم دم مي گيرند؛ يا سلام،

مي پرسم؛ يا سلام؟

«نمي داني، معروفترين کليپ نانسي عجرمه...»

عاصم مي گويد. قهوه خانه وقتي کافي شاپ مي شود همين است، برايش داستان گفت وگو با جوانان را تعريف مي کنم.

عاصم مي خواند؛

بکم سنغير الدنيا... با شما جهان را دگرگون مي کنيم.،با اين جوانان که نمي شود. اين جوانان مظلومند. عاصم مي گويد؛«به ناگزير ستم به پايان مي رسد و شب به روز مي انجامد و در محله ما شورش برپا مي شود و روشنايي مي دمد و شگفتي پديد مي آيد...»

مي گويد اين آخرين عبارت بچه هاي محله ما نجيب محفوظ است.

مي پرسد؛ دن کيشوت به فارسي ترجمه شده؟

«بله. اتفاقاً ترجمه مشهوري هم هست. يک مترجم حرفه اي ناب داشتيم به نام محمد قاضي. با ميکروفني که روي گلويش مي گرفت حرف مي زد، بيش از چهل سال پيش او دن کيشوت را ترجمه کرده.

«تا چهل سال پيش ترجمه نشده بود؟»

«نه»

«از اسپانيولي ترجمه کرده؟»

«نه، از فرانسه. اتفاقاً يک ايراد مهم هم همينه. ما در فارسي مثلي داريم که دوبار اسباب کشي مساوي يک بار آتش گرفتن خانه است. متن وقتي دوبار ترجمه مي شود، مي شود آتش سوزي،»

همه ما مديون آن مترجم هستيم. آن روز ها ترجمه در ايران بنيان مستحکمي پيدا نکرده بود.

«حالا پيدا کرده؟»

«ترجمه در کشور ما دلبخواهي است.»

«در الجزاير در سال 1898 بخشي از دن کيشوت ترجمه شد. در مصر هم عبدالقادر عبدالرشيد در سال 1923 ترجمه کرد. البته تلخيص بود. مترجم ديگري، رفعت عطفه دن کيشوت را ترجمه کرده؛ از متن کهن اسپانيولي، او همه متون پهلواني به زبان عربي را خوانده تا بتواند زبان مناسبي براي ترجمه پيدا کند. زبان ترجمه فارسي چطوره؟»

«در هم شده، زبان دن کيشوت مناسب است. اما زبان سانچو پانزا، نه. مثل زبان دن کيشوت شده. اسامي را هم با تلفظ فرانسه ضبط کرده که شيريني و تناسب اسپانيولي را ندارد.»


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام