
«به مو مي گن فلو. نه که پوست صورتم سبزه؟ نه به رنگ سياهي مي زنه؟ به مو مي گن فلو.
مادرم به مو مي گه فلو. خواهرامم فلو صدام مي زنن. اين اسم يادگار بابامه ـ وقتي که زنده بود، پنج ساله پيش، پيش از اينکه از بيلر بيفته پايين و بميره. نه که هفت هشت ساله بودïم؟ همه بوي تن و بدنش، رنگ چشايً قشنگشً، قد و بالاي بلندشً يادًمه. رنگ چشاي قشنگي داشت. دستاش پت و پهن و بزرگ بودن. از کار که برمي گشت خونه، لباساش بوي روغن ماشين مي دادن، بوي زنگ آهن و چربي روغن و نفت. از کار که مي اومد، دستاشه از هم باز مي کرد. مو مي دويدم طرفش. مي رفتم تو بغلش جا مي گرفتم. اول موهامً مي بوسيد. بعد سرمو مي نهاد رو شونه راستش و تو گوشïم مي گفت؛ هي فلو، مو تونه به اندازه دريا دوست دارم. نه که هواي دريا به سرش بود؟ نه که عاشق دريا بود؟ به مو مي گفت؛ فلو مو تونه به اندازه دريا دوست دارïم. حالا خيال مي کني تو اين خاکسترا، لابه لاي کپراي سوخته دنبال چي مي گردم اسماعيل؟ سه روزه که با مو از کله سحر مي آي تا دمدماي غروب و هنو نپرسيدي، نپرسيدي از مو فلو تو اًي خاکسترا لابه لاي کپراي سوخته دنبال چي مي گردي؟»
«دنبال چي مي گردي فلو؟»
«دنبال عکس بابام. هر چي مي گردم نمي جورïمًش. سه روزً تو خاکسترا دنبال عکس بابام مي گردم و نمي جورïمًش. آتش که امون نمي ده به آدم، مي ده؟ نه به خدا. کپرا ناغافل گر گرفتن. هر کي به فکر نجات زندگي و دار و ندار خودش بود. بادم پيچيد. خدا خودش به ما رحم کرد ناخدا بخشو پيش ما بود. نه که يه پاش چوبيه؟ زد زير بال آتش و خواهرامه بغل کرد و از کپر زد بيرون. گفت؛ تا ناخدانًه دارين نترسين. تا ناخدا بخشو زنده ن نمي ذاره بلايي سر شما بيا.
حالا سه روزه دنبال عکس بابام همه جانه گشتيم و نمي جوريمش. نباد سوخته باشه.»
«نسوخته فلو. يقين باد با خودش برده به دريا.»
«تو به مو بگي فلو، عکس باباته باد با خودش برده دريا و سپرده به يه موج بلند باور مي کنم.»
«باور کن فلو، نه که هواي دريا به سرش بود؟ نه که عاشق دريا بود؟ بادش شمال عکسشً برده سپرده به دست آب دريا.»
چيزي در هوا مي شکست. تکه هاي چسبناک، تکه هاي شکننده چسبناک را نمي ديدي، اما حس مي کردي ـ که لايه چسبنده هوا از هم مي گسلد، تکه هايش مي ريزد پايين، روي تن آدم. روي تن آدم مي ريزد و عرق را مي خشکاند. خنکاي لطيفي را روي پوست گونه ها، روي شانه ها و قفسه سينه ات مي دواند. باد خنک، باد خنک شمال، پيش از موعد، آمده بود و زور مي آورد تا از لايه هاي چسبناک ـ تکه هاي شکننده نوچ هوا، خودش را ـ آن خنکي کيف آورش را از شبکه تورمانند، اما نامرئي هوا بگذراند. زور مي آورد تا در هواي ساکن بعدازظهر بوزد.
اسماعيل آرام و جويده گفت؛ «همش تقصير توئه. بايد خبرش مي کرديم.»
ناصر بابلي گفت؛ «ديگه ازش حالم به هم مي خوره، خلقم تنگ مي شه.»
پناه ديوار ـ در باريکه سايه ايستاده بودند تا نفسي تازه بکنند. هوا بوي ترشيده نان، بوي شور دريا و زًفٍر ماهي مي داد.
«اسکندر نمي تونه رفيق باشه با مو يا تو يا هر کس ديگه اي تو اي دنيا.»
اسماعيل به آن موهاي بور و چشم هاي آبي، چشم دوخت و با گلايه مندي گفت؛ «اگه بفهمه ما سوار لنج شديم و زديم به دريا، ازمون دلخور مي شه خو.»
ناصر بابلي پاي لنگش را زير تنه اش جابه جا کرد و به سايه اش زل زد. سايه کجيده افتاده بود روي ديوار پف کرده روبه رو. خانه سقف کوتاهي داشت. چندل هاي سرکج از زير حصير و کاهگل سنگين بيرون زده بودند. اسماعيل زير چندل هاي سرکج ايستاده بود و سعي مي کرد سرش را همچنان، در باريکه سايه تباه شونده نگه بدارد. گفت؛ «ازمون دلخور مي شه.»
ناصر بابلي بغضش را فرو داد و گفت؛ «اسکندر نمي تونه، نمي تونه رفيق باشه با مو.»
اسماعيل سرش را يله داد زير تيرهاي چوبي سرکج سقف. گفت؛
«اخلاق نحسي داره اي آدم.» و به سايه اش نگاه کرد؛ دراز و بي قواره بود. اما سايه اش بوي چرم واکس خورده مي داد.
ناصر سعي کرد جلوي گريه اش را بگيرد؛ «ساعتي که پيدا کرده بودم از جيبم زد. جلوي چشمم فروخت. گفتم؛ خو، اي ساعت ماله مونه، مو پيداش کردم. راست تو چشام نگاه کرد و گفت؛ اگه مال تو بود خو، تو جيبت بود حالا؟»
اسماعيل ساکت ماند. نخواست حرفي بزند و يا برگردد و به چهره ي ناصر نگاه بکند ـ که مي دانست قطره هاي داغ اشک روي گونه هاش مي لغزند ـ که نمي خواهد گريه اش را کسي ببيند.
پهناي سايه عصر ميان کوچه هاي باريک و دراز افتاده بود. آب گند کپرها و اتاقک هاي کاهگليً «سده» مجال نمي داد که بي دغدغه نفس شان را با هواي خنک شمال تازه بکنند. هوا هنوز داغ بود و سايه ديوارها باريک تر مي شد.
اسماعيل گفت؛ «مي دوني ناصر، خوبه که گاه وقتي آدم به بنگله هاي «باوارده» يا «بًريمٍ» فکر بکنه. خدا اونجا سبزه، سبز و خنکه. نه بوي گند ميا از تو خيابوناش، نه ديواراش کاهگلي يîن. آدماش همه رخت نو تنشونه. براي اونا همه روزا روز اول عيده.»
ته دل اسماعيل وزنه سربي، سنگيني سرب بود. چنبره اي که از آن برمي آمد، بيخ گلويش را مي فشرد. همه فکر و خيالش را گفت تا آسوده بشود. خودش را از شر وزنه آن چنبره سخت رها بکند. با اين همه مي دانست که بايد با مشت به ديوار بکوبد تا درد در رگ هايش بدود و آسوده ترش کند.ناصر پاي لنگش را جابه جا کرد، شانه اش را از شانه ديوار برداشت و به پهناي صورت اخم کرده اسماعيل نگاه کرد؛ «خداي اونا فرنگيه خو، شلاقم دستشه. تفنگ رو شونشه، پاتو اونجا بذاري قîلîمًش مي کنه.»
اسماعيل نفس عميقي کشيد. هوا بوي رطب تازه مي داد. در چشم هاي ناصر آبي دريا موج مي زد. در چشم هاي آبي ناصر باران بود که روي دريا مي ريخت. صداش هم مثل صداي فلو بغض داشت اما بي کينه بود؛

«ديگه حالا وقتشه بريم. فلو چشم بً راه مونه» و اولين گام را با احتياط برداشت. نمي خواست کفش هايش، کفش هاي واکس خورده اش را بي هوا در چاله آب گند فرو بکند. ناصر بابلي از پشت سر مي آمد. پرسيد؛ «حالا واقعاً ما را سوار مي کنه مي بره دريا؟»
براي ناصر گذشتن از گودال هاي عريض دشوار بود. اسماعيل ايستاد و دستش را گرفت تا از روي گودالي که پيش روي شان بود بپرد. گفت؛ «فلو خودش به مو گفت، فلو دروغ نمي گه، هيچ وقت.»
آن طرف گودال سربالايي کم شيبي بود که به محوطه نخلستان مي رسيد. و بعد از آن موج شکن هاي سيماني ساحل و رديف لنج هاي شناور در حريم مد دريا. اسماعيل بااحتياط پا برمي داشت. ايستاد و به کفش هايش نگاه کرد. به آن يک جفت کفش تعميرشده براق.
ناصر نگاهش کرد. چهره گرد و خوش تراش اسماعيل پر از شادي بود. پرسيد؛ «چي شده؟ زل زدي به کفشات.»
اسماعيل به چشم هاي آبي روشن به آن رخسار بور ناصر نگاه کرد و با سرخوشي گفت؛ «چه بوي خوشي مي ده کفشام.»
نخل ها و کپرها ساختمان هاي تازه ساز آجري را پشت سر گذاشته بودند، حالا داشتند روي لبه سيمان موج شکن هاي ساحلي راه مي رفتند. آب دريا بالا آمده بود، وقت مد بود. موج ها مي آمدند و به کناره ساحل مي خوردند و همراه باد خنک شمال باز برمي گشتند تا ميان آبراهه که شعاع خورشيد شامگاهي به آن مي خîليد و در بازتاب خوش رنگش حمايل طلايي آفتاب را به گردن موج ريزه ها مي انداخت. اسماعيل ايستاد و گفت؛
«خودشه. نگا کن ناصر، همونيه که از همه بزرگتره. بيرقم داره.»
ناصر بابلي به رديف لنج ها نگاه کرد. به آن لنج بزرگ که تا رسيدن به آن هنوز مي بايستي مسافت طولاني را طي مي کردند. آبراهه عريضي که به مصب خليج راه پيدا مي کرد، زير نگاهش موج برمي داشت. چند بلم پر از مسافر از پهنايً آبيً تيره رنگ مي گذشتند. شوق ديدار فلو او را اين همه راه کشانده بود و آورده بود اينجا. اسماعيل که آمد و دور از دکان کوچک پدر پس تير چراغ برق ايستاد و برايش سوت زد، دريافت که بايد از فلو خبري رسيده باشد.
اسماعيل سوت زد. يکي بلند و يکي کوتاه. خودش را باريک کرد پس تير چوبي برق. دست هايش را در راستاي تن لاغرش رو به بالا دراز کرد تا شانه هاش هم عرض تير برق بشود و رنگ آبي پيراهنش او را لو ندهد. ناصر برگشت و نگاه کرد. مي بايست به بهانه اي از دکان مي زد بيرون. به صورت زعفراني پدرش نگاه کرد، به آن شلال موهاي بور و سفيد که روي پيشاني بلندش افتاده بود، به آن خط هاي گود و پريشان کنار گونه ها و زاويه چشم هاي آبي. مي دانست پدرش نمي شنود. مدت هاست که سمعک قراضه اش از کار افتاده اما نگاه نافذ، نگاه تيز و کاونده اش بïرًش کاردي را مي مانîد که نمي شود به آساني از دïم آن گذشت.
پدر پرسيد؛ «بي قراري؟ جايي مي خواي بري؟»
ناصر ساکت ماند. پدر خنديد. رنگ زعفراني چهره اش ارغواني شد. گفت؛ «بگو بيا کارش دارم.»
ناصر سرش را بلند کرد و به آن سيماي گل انداخته نگاه کرد. همان شادي محزون را داشت، همان جلوه مخفي اندوه را که ديروز عصر - وقتي که حقوق يک هفته کار توي سينما را روي پيشخوان گذاشت در آن چشم هاي آبي ديده بود؛
«مال خودته.»
ناصر بابلي بدون تامل در جواب گفته بود؛ «دلïم مي خواد بدïمش به شما. دوتايي کار مي کنيم، بلکا از اين خونه گلي بريم تو بنگله ها بشينيم.»
پدر خنديد. خنده اي که اشک را به چشم هايش راه داد و رنگ ارغواني گونه هاش را از زير پوست پراند و پژمرد. پدر به دست هاي لرزانش خيره ماند. ناصر نفهميد چرا حال پدر چنين درهم آشفت. سعي کرده بود حرفي بزند، چيزي بپرسد. شايد پدر باز هم با آن شادي محزون چهره اش کاري بکند، لرزش دست هاش را نگه بدارد، حرفي بزند و اين برآشفتگي اندوه بار را درهم بشکند. اما هرچه در ذهن يازده ساله اش گشت نتوانست کلمه اي پيدا کند.
پدر گفت؛ «به اسماعيل بگو بيا کارش دارم.»
ناصر از دکان بيرون آمد، لحن پدرش کاملاً صميمانه بود. گفت؛ «آي اسماعيل، کي مي شه تو اي پيرهن آبيً نه از تنت دربياري؟»
«مي خواي بشم اسکندر؟ لخت پاپتي. با يه تا شورت دوره بگردïم؟»

پدر در آستانه در دکان ايستاده بود و به حرکت لب هاشان نگاه مي کرد. گفت؛ «پيرهن و شلوارت بجا، پî چرا پاپتي مي گردي تو اي آفتاب داغ؟»
اسماعيل غافلگير شده بود. در آستانه در دکان کوچک راه گريزي نبود جز اينکه، سرش را پايين بيندازد و بکوشد باريک تر و لاغرتر بشود، بکوشد از لاي درز تخته بگذرد و در سايه روشن ته دکان محو بشود. پدر گفت؛
«کفشاتً تو دکون مو جا گذاشتي.»
اسماعيل با لحني گناهکار گفت؛ «کي؟ مو؟» و به ناصر چشم دوخت که؛ «مو کفشامً جا گذاشتïم؟»
پدر برگشت پشت پيشخوان؛ «همي تو پسر خوب. جام تنگه. جام تنگ مي کنه اي کفشات. بيا، بگيرشون. همين حالا بکن پات.»
اسماعيل درمانده و گيج، همچنان پي مردمک هاي آبي ناصر مي گشت و جز عقربه هاي ساعت، ساعت هاي کهنه ديواري، چيزي نمي ديد. ناصر زير پيشخوان دکان ساعت سازي پدر پنهان شده بود. پدر خم شد و يک جفت کفش تعميرشده براق بيرون آورد. دستمالي روي آنها کشيد و به طرف اسماعيل دراز کرد و گفت؛
«بپوش.»
اسماعيل پرسيد؛ «مو بپوشïم؟»
ناصر از لبه پيشخوان بالا آمد. چهره اسماعيل در اين دم ناباوري تماشايي بود. پدر گفت؛ «عجب، چته؟ چرا اين قدر هراسوني؟ مگه کفشاي خودتم يادت رفته؟»
اسماعيل به ناصر نگاه کرد. ناصر پدر را مي پاييد که باز با همان شادي محزون، با گونه هاي ارغواني به قد و بالاي اسماعيل نگاه مي کند. گفت؛ «بپوش اسماعيل، مال خودته. روم سياه، چه کنم که وïسعïم بيش از اين نرسيده. »اسماعيل به ناصر نگاه کرد. به آن چشم هاي آبي آرام بخش، به آن رخسار مهربان. پدر نگاهش را دزديد. سيگاري گيراند و به مشتوک لاکي اش زد و با فراغت خاطر گفت؛ «به داش رضي سپردم تو گاراژ برا تو و ناصر کاري دست و پا بکنه، که به دردتون بخوره.»
اسماعيل کفش ها را پوشيد. ذوق زده از نرمي و سبکي چرم و بوي واکس. با اين همه حسي اندوه زا، دردمندي بي دليل و لاعلاج هم بود که قلبش را مي فشرد. ناصر گفت؛ «مبارکت باشه.»
اسماعيل چند قدم راه رفت و باز به کفش ها خيره ماند. پدر گفت؛
«حالا يادت اومد؟ خيالت راحت شد؟»
اسماعيل به هوا جست و فرياد کشيد؛ «چه بوي خوشي مي ده کفشام.»
هر سه بلند خنديدند. خنده اي که بغض را مي شکست و اندوه را مي ميراند. دکان کوچک از خنده شفاف و زلال پر شد، سرريز کرد توي خيابان، روي چمن هاي بلوار خاکي، چمن هايي که تشنه بودند و زير آفتاب رنگ شان زرد شده بود.
لنج بزرگ ناخدا بخشو، خيلي پايين تر، دور افتاده تر از ديگران، شانه به شانه ساحل پهلو گرفته بود. بر پهنه سبز تيره نشسته بود و همراه باد شمال که از گستره ناهموار روبه رو از آن سوي شهر مي آمد، چنان گهواره اي بزرگ، با ملايمت بالا و پايين مي رفت. فلو با آن چشم هاي درشت و سياهش به استقبال شان آمد. خنده و اشتياق، خستگي اين همه راه را از تن اسماعيل و ناصر تاراند. هر دو از تخته باريکه ورودي گذشتند و قدم به عرشه گذاشتند. فلو قدمش نمي رسيد. اما سعي کرد گونه هاي برافروخته هر دو را ببوسد.
فلو گفت؛ «اي خواهر کوچيکمه، صبورا.»
اسماعيل روي پا نشست و شانه هاي کوچک و ترد صبورا را از پنجه هاي مهربانش گرفت و گفت؛
«مو رفيق فلوام، از مو که نمي ترسي؟»
فلو گفت؛ «نمي ترسه. از هول آتش زبونش بند اومده. ناخدا بخشو مي گه خوب مي شه، يه چند روزي که بگذره خوب مي شه.»
ناصر بابلي پرسيد؛ «پس ناخدا کو؟»
فلو گفت؛ «رفته خسروآباد، يه خونه اي، اتاقي برامون اجاره بکنه.»
ناصر بابلي براي نخستين بار بود که پايش به روي عرشه لنج مي رسيد. همه جا را با کنجکاوي نگاه مي کرد. زير سايبان حصيري، حبانه بزرگي روي چارپايه قرار داشت که مي شد آب خوش شيرين را روي دريا نوشيد و دغمصه راه را از سر بيرون کرد. روي طنابي که سرتاسر عرشه بسته بودند، رخت هاي تازه شسته در باد تکان مي خوردند. زير درخت ها روي پًريموس، قابلمه غذا مي جوشيد. لنج بوي زن مي داد، بوي زندگي، بوي آرامش بي زوال.
«حالا همتون اينجا توي اي لنج زندگي مي کنين؟»
فلو گفت؛ «خًن بزرگي داره برا اسباب اثاثيه. شبام رو عرشه مي خوابيم. نمي دوني وقت خنکي سر شب، خوابيدن اينجا چه کيفي داره.»
ناصر نشست و صبورا را توي بغلش گرفت. اسماعيل و فلو رفتند روي دماغه ايستادند و راه را پاييدند. در ذهن اسماعيل بار ديگر آن حس، حس پنهان ناشدني که ناگهان از جايي ته خيالش پا مي گرفت، قوت انکارناپذيري يافت. نمي توانست خودش را از قيد اين حس سمج جدا بکند. گفت؛
«فلو، تو حالا يه سايه بالا سر داري مگه نه؟»
فلو به درياي فراخ آن سوي مصب خليج نگاه کرد. گفت؛ «به مو مي گه فلو. رنگ چشاي قشنگي داره. دستاش پت و پهن و بزرگن. از راه که مي رسه دستاش از هم باز مي کنه و مونًه تو بغلش جا مي ده. لباساش بوي روغن ماشين مي دن، بوي زنگ آهن و چربي روغن. مونه تو بغلش مي گيره و مث پنج سال پيش، مث وقتي که هفت، هشت سالïم بود تو بغلش جا مي ده. اول موهامً مي بوسه، بعد سرمو مي ذاره رو شونه راستش و تو گوشم مي گه؛ «هي فلو، تونًه به اندازه دريا دوست دارïم. نه که هواي دريا به سرشه؟ نه که عاشق دريان؟ به مو مي گه فلو مو تونه به اندازه دريا دوست دارم.»
اسماعيل به سبزي تيره رنگ آبي به انعکاس نورپريده رنگ عصر بر گرده موج ها که از زير بدنه لنج مي گذشت، چشم دوخته بود. تنش را به لرزش تسلي بخش لنج، به جنبش گهواره اي اش سپرده بود. فلو گفت؛ «خدا سايه بزرگيه بالاي سر همه آدماي بي کس که تمومي نداره. ناخدا بخشو هميشه همينه مي گه به مو. مو باور مي کنم اسماعيل.»
اسماعيل گفت؛ «مونوم باور مي کنم.»
فلو با ترفندي ظريف و صادقانه به کفش هاي اسماعيل نگاه کرد و شادمانه گفت؛ «مو مي بينïم هوا بوي خوشي مي ده. پî اي بوي کفشاي توئه اسماعيل.»چشم ها به ناگزير درهم تلاقي کرد و خنده روي لب ها نشست. ناصر آمد و خم شد روي آب. گفت؛ «دفعه بد که اومديم يه عروسک براش مي خريم اسماعيل.»
اسماعيل گفت؛ «نگا کن فلو. سه تا عکس خوشگل مي بينم تو آب- سه تا صورت آبي.»
ناصر گفت؛ «آ مثل آسمون، آسمون بي ابر.»
«بفرمايين رطب تازه» مادر بود که مي گفت. بچه ها ساکت شدند. ناصر برگشت و نگاه کرد. زن بلندبالا و لاغري بود، با رخساري گرد ميان حجاب مقنعه سياه.اسماعيل را وسوسه چشم هاي فلو واداشت که به چهره مادر نگاه کند. درست حدس زده بود. همان چشم هاي درشت و شبگير، با شوقي مادرانه که اسماعيل اين شوق را تنها همين هاله اثيري مادرانه را مي شناخت- که اندوه از روي گونه هاش مي سريد و گوشه لب هاش چال مي انداخت.
«بفرماييد رطب تازه.»
مادر سيني مسي را گذاشت روي حلبي و صبورا را بغل کرد و نشست روي تخته هاي عرشه. ناصر دست و پايش را گم کرده بود. نمي دانست با اين شرم سر به گريبان چه بکند. اسماعيل قوز کرد و به چهره مادر انديشيد. به غربت خودش.
صداي «صوغي»1 که درآمد، مادر رفت توي خًن. گفت؛ «مي روم چاي درست بکنïم، خودت بيا ببر فلو.»زن با همان نرمي و سبکي که آمده بود بازگشت. لحظه اي بعد اسماعيل چشم هايش را باز کرد و گمان کرد که خواب ديده است. ناصر پشت سرش را نگاه کرد و پرسيد؛ «اين زن کي بود؟»
فلو خنده کنان دانه اي رطب در دهان ناصر گذاشت و گفت؛ «مادر، ننه، بي بي- هر جور که تو صداش بزني.» بعد رو کرد طرف اسماعيل؛ «همين که ناخدا بخشو بيا مي گم مارً ببره تا «قفاس». شب اگه بشه بمونين تا «خور عبدالله» هم مي بîرًتًمون.»
ناصر گفت؛ «پدرم دلواپس مي شه.» و نمي خواست بگويد؛ «پدرم» و حالا از چشم هاي اسماعيل بايد حذر مي کرد. لب به دندان گزيد و خون شور را فرو داد. مي بايست از اول فکرش را مي کرد و مي گفت؛ «مادرم دلواپس مي شه.» اين کلمه آشنا و همدم اسماعيل بود. هرچند اينها همه از ذهن اسماعيل مي گذشت. از دور کسي مي خواند، صداي جاشوي پيري از گوشه دريا مي آمد، فايز مي خواند؛
«درازي شو از بيمار مي پرس.»
پي نوشت؛
1ـ مخفف صغرا
4/ مرداد/ 1362
بازنويسي آخر؛ 27/ بهمن/ 1383
يزدان شهر