902 شماره
سه شنبه، 19 تير 1386
صفحه نخست :: ادب نامه :: ويژه داستان 8 - 1
داستان شرقي

داستان شرقي

جزيره هاي کوچک روشنفکري
 احمد غلامي
داستان نويسي ايران دوره تازه اي را آغاز کرده است. آغاز اين دوره يعني پشت سر گذاشتن دوره هاي گذشته. اين دوره آغاز را مي توان دوره مستقل بودن نويسندگان ناميد. اين استقلال در دو زمينه اتفاق افتاده است؛ اينک کمتر نويسنده اي را مي توان يافت که تابع جريان سياسي خاص يا طرفدار مومن ايدئولوژيک تفکري باشد. نويسنده مستقل امروز بيش از آنچه نگران وظيفه اجتماعي يا رسالت سياسي خود باشد، نگران حفظ هويت فردي خودش است. آن هم در جامعه اي آشوب زده و سياسي؛ حفظ و صيانت از اين هويت فردي گاه آنچنان وسواس گونه شده که نويسنده ترجيح مي دهد منزوي و گوشه گير باشد تا اينکه وارد بازار مکاره اي از سياست و اجتماع شود که نمي داند چمدانش را با چه متاعي پرخواهند کرد. اين اصرار بر استقلال فردي نويسنده موجب شده جريان روشنفکري ايران دچار دگرگوني شود و از جريان روشنفکري سال هاي گذشته که همواره رسالتي را بر دوش خود احساس مي کرد کناره گيري و پرهيز کند. جريان روشنفکري در اين اعلام استقلال نويسندگانش در حال پوست اندازي دشواري است. تعريف هاي پيشين جريان روشنفکري دستخوش تغيير شده اند. نويسندگان مستقل و جوان امروز اگرچه خود را روشنفکر مي دانند اما ديگر دغدغه و نگراني روشنفکران سلف خود را ندارند؛ نگراني که باعث مي شد آنها وارد جريان هاي ايدئولوژيک و گاه مبارزات سياسي شوند. نويسنده امروز ايران بيش از آنکه نگراني و دغدغه سياست و اجتماع را داشته باشد، نگران حراست از هويت فردي خود است. هويت فردي که بي محابا مورد بي مهري و گاه هجوم عوامل بيروني قرار مي گيرد. اگرچه نويسندگان مستقل اين دوره يک جريان روشنفکري مداوم و موثر سياسي نيستند اما جزيره هايي پراکنده از نوعي ديگر از روشنفکري مستقل هستند که دغدغه آنها بيشتر حفظ نگاه حرفه اي خود به هنر داستان نويسي است. با تسامح و تساهل مي توان گفت نويسندگان روشنفکر مستقل امروز راهي را مي روند که روشنفکران امريکايي رفته اند. ديگر روشنفکري در ايران شغل و اعتبار و حيثيت نيست. ارزش و نام آوري و شهرت به ارمغان نمي آورد. روشنفکري رسالت و مبارزه نيست. روشنفکري به معناي ذاتي خود برگشته است. روشنفکر نويسنده يعني روشنفکر نويسنده بي هيچ کم و کاست بدون هيچ طبقه يا کاستي تعريف شده. روشنفکر مستقل امروز نه در خدمت قدرت است نه بر قدرت. منتقد قدرت است؛ آن هم منتقدي در قد و قواره خود که اگر قرار باشد قدرت به هويت فردي و اجتماعي او آسيب بزند ترجيح مي دهد هويت فردي خود را حفظ کند تا آن را فداي حزب، جمع، گروه و اجتماع کند. روشنفکري به ارزش تنهايي پي برده است. جزيره هاي کوچک مهم تر از مجمع الجزاير است. همين رويکرد به روشنفکري چه از سر اجبار باشد چه از سر اختيار، ويژگي اي را به وجود آورده که قابل تامل است و آن تعريف ديگري از روشنفکري دهه 80 است. با يک مثال صريح و در کنار هم قرار دادن اسامي به منظور و نتيجه اي که مي خواهيم، مي رسيم و به تغيير و اتفاقي که در جريان روشنفکري افتاده است، پي مي بريم. مثلاً شما ساعدي را بگذاريد در کنار علي خدايي. جلال آل احمد را بگذاريد در کنار زويا پيرزاد و هوشنگ گلشيري را بگذاريد کنار شهريار مندني پور يا ابوتراب خسروي. مقايسه ادبي اين نويسندگان در کار نيست و حتي مقايسه شأن و مرتبه اجتماعي آنها اهميتي ندارد. فقط نکته حائز اهميت اين است که همه اين نام ها در مسير جرياني قرار دارند که ما از آنان به عنوان روشنفکر ياد مي کنيم. بعيد است کسي در روشنفکر بودن علي خدايي، زويا پيرزاد و شهريار مندني پور يا ابوتراب خسروي ترديد داشته باشد. مطمئناً اگر از نويسندگان مستقل جوان ديگر نام ببريم پروسه پوست اندازي و تغييري که جريان روشنفکري ايران داده با وضوح بيشتري ديده خواهد شد. از همين جا نکته دوم استقلال نويسنده آغاز مي شود اينکه ديگر کمتر نويسنده اي را مي توان پيدا کرد که بخواهد شبيه ساعدي، گلشيري، چوبک، جلال آل احمد، ابراهيم گلستان و... بنويسد. اگرچه همه خود را وامدار و وارث ادبي اين بزرگان مي دانند اما راه هاي ديگري را طي مي کنند که کمتر بتوان تاثير اين نويسندگان را در آثارشان ديد. اگر زماني تحت تاثير بودن بزرگان گذشته حسن محسوب مي شد، اگر الان عيب نباشد، ويژگي اي است که بايد از آن پرهيز کرد. تلاش نويسنده و روشنفکر امروز براي حفظ هويت فردي اش باعث شده آثاري را خلق کند که منحصر به خودش است. ديگر از آن تعهد و رسالت سياسي و اجتماعي که بر دوش نويسنده و ادبيات سنگيني مي کرد چيزي به جا نمانده. اگر نويسندگان امروز جزيره هاي کوچک هستند اما مستقل هستند و از خودشان و ادبيات و جريان روشنفکري تعريفي دارند که خودشان به دست آورده اند و در سير تحولات اجتماعي و در بازتعريف مفاهيم گذشته آن را سر و سامان داده اند. اگر امروزه داستان هايي مي بينيد با فضا و ديدگاه هاي متفاوت از يک نويسنده و چند نويسنده باز هم شايد نشأت گرفته از اين دگرگوني باشد.
از شما چه پنهان احساس خوشي داشتم
 احمد آرام
وقتي که ناپدريم را کïشتم رفتم تا روي آب دراز بکشم. درياي نفرت انگيز انگار تويً تابه اي داغ مي جوشيد. به خودم گفتم آنقدر ادامه مي دهم تا آخرين موليگ1 پر بکشد و تاريکيً سورمه اي دريا همه جا را بگيرد. ساندويچي که لاي کاغذکاهي پيچيده شده بود روي شکمم گذاشته بودم تا به موقع اش سق بزنم. خورشيد روبه روي نافم بود. چشم هايم را بسته بودم و روي تابه داغ با تکان هاي نامحسوس، تاقباز، خودم را نگه داشته بودم، اما مي دانستم که پوستم از بخار نمک، مانند پوست مار، ترک برمي دارد. موج ها با نرمشً حيله گرانه اي، همراه با کندي ترسناک شان، مرا مانند عقربک ساعت مي چرخاندند؛ گاهي که چشم هام را باز مي کردم نيروگاه اتمي روي انگشت شست پاي چپم بود و دوچرخه يله شده ام، روي شست پاي راستم. دوچرخه ام از دور، با هيبتي نه چندان خوشايند، با دو چرخً کم بادً بسيار کج و کوله اش، آن چنان به نظر مي رسيد که انگار پس از گذشت چند قرن، آن را تازه از اعماق خاک بيرون کشيده اند. بي خيالً دزديدنش، به شلوار و پيراهنم، که به تنه زنگ زده دوچرخه گره زده بودم، زل مي زدم. در چرخشي ديگر، شست ها، مقابل غïراب هاي لنگرانداخته يا نفت کش هاي غول پيکري قرار مي گرفت که به سوي مسيري ناپيدا مي رفتند. مي بايست مانند يک انبان پر از باد، خودم را نگه مي داشتم؛ جز اين نمي شد. کفل، پاها، شانه ها و دست هام سبک و بي وزن شده بودند، و بخاطر همين بود که انگار گردن و کله ام روي بالشي پر از پر قرار داشت. از شما چه پنهان، احساس خوشي داشتم. شرجيً لزجً روي آب، که همچون بخار، سنگين و غليظ به نظر مي رسيد؛ راه گلويم را بسته بود؛ طوري نفس مي کشيدم که انگار پوزبندي به دهان داشتم. هواي گس شور آب توي حلقم مي چرخيد، تا آنجايي که بي اختيار مي خواستم اïق بزنم. به سختي خودم را کنترل مي کردم. مي دانستم، اگر اïق بزنم به پايين کشيده مي شوم؛ به جاهايي تاريک، لاي مرجان ها و خزه هاي تسمه مانند چسبناک؛ که تو را مانند بازواني قوي در خود مي گيرند و رهايت نمي کنند. با تمام اين احوال احساس خوشي داشتم. سرو صداي غرش مانندي، در سمت چپ شانه ام، که حالا رو به ساحل بود، شنيده شد. از گوشه چشم نگاه کردم؛ يک لاندرور رنگ پريده لق لقو، که نور خورشيد آن را به بازي نمي گرفت؛ پوسيده و داغان، سعي داشت از ميان ماسه ها بگذرد و در نقطه اي نزديک تر به ساحل توقف کند. به خودم گفتم حدوداً صد متري از من فاصله دارد. وقتي که صداي مهيب دلخراشش تمام شد از در پشتي آن عده اي بيرون پريدند؛ چند دختر بچه با لباس هاي رنگارنگ، و مستقيماً به سمت ساحل دويدند تا پاهاشان را، چلپ و چلوپ، به آب بزنند. زني هم به زور از درً جلو پياده شد. به نحو عجيبي چاق بود و با کفلي که نيمي از قامتش را گرفته بود لنگر مي انداخت و راه مي رفت. مردي را هم ديدم با کلاه حصيري، زيرپيراهنً کاپيتان و شلوار کتانيً بي رنگ. نمي دانم اصولاً شلوارش پاچه کوتاه بود يا آنها را تا بالاي زانو تا زده بود، ولي به هر جهت ساق پاهاش ديده مي شد؛ ساق هايي بلند و ورزيده. او به سرعت گليمي را بيرون کشيد و روي ماسه هاي مرطوب، زير سايه لاندرور، پهن کرد و خرت و پرت هاشان را هم، روي آن، کنار يکديگر چيد. وقتي که روي گليم يله شد با صدايي بلند خنديد و زنش را قلقلک داد. از جايي تنبکي را هم بيرون کشيد و شروع کرد به زدن. دختر بچه ها هم هرجا بودند مي رقصيدند. صداي هلهله شان از روي موج هاي کوچک و خرد مي گذشت و پهناي دريا را مي گرفت. موليگ بدترکيبي با چهره اي کريه؛ که انگار ماسکي قرون وسطايي به چهره داشت، بالاي کله ام چرخ مي زد و گاهي با قدقد ترسناکش از روي شکمم رد مي شد و دوباره برمي گشت. با رفت و آمدش، سايه گريزنده اش، مانند زوبين، روي تنم دراز مي شد. ماهي هاي ريزي که دور پاشنه پاهام جمع شده بودند گوشت مرده آنجا را ريزريز مي خوردند. آنها را به حال خودشان گذاشته بودم و کاري به کارشان نداشتم. اما همه اش به فکر موليگي بودم که حالا با چندتاي ديگر بالاي کله ام چرخ مي زد. يکي از آنها تا آنجايي پايين آمد که بوي خيسي بال هاش زير دماغم نشست، سپس با پررويي تمام روي شکمم پايين آمد، شايد فکر مي کرد که تخته پاره اي جسته است، چيزي نمانده بود که با زورً پاهاي چندش آورش، آن ناخن هاي خميده و چرکين را توي پوست تنم فروکند. ماهيچه هاي شکمم را تا آنجايي که مي شد، آنقدر منقبض نگه داشتم که باورش بشود به جاي سختي چنگ انداخته است. با زيرکي مي خواست بداند که زنده ام يا مرده، و گاه يک وري نگاهم مي کرد. به رغم چهره زشت و ترسناکش چشم هاي زيبايي داشت. پلک هام را به هم فشرده بودم اما هر از گاهي از لاي مژه ها نگاهش مي کردم. وقتي مطمئن شد مرده ام، با منقار خميده اش ضربه اي زد به ساندويچي که از نظرش پنهان مانده بود. بال هاش را که تکان مي داد بوي گس ماهي به دماغم مي خورد. کاري به کارش نداشتم، اما هر دîم با گستاخي تمام به ضربه زدن هاش مي افزود. شايد مرده ام؟، چه ضربه هايي، مادر پس از خاتمه کار، هول هولکي، براي اينکه غسلي کرده باشد، خودش را انداخت توي حمام. از پشت پرده بيرون پريدم و با ضربه هاي يکنواخت خنجرً خميده دوران پيشاهنگي، او را که بي رمق، دل بالا، و پر از لذت، روي تخت ولو شده بود، وحشيانه کïشتم. خون داغ شتک زده بود به سر و صورتم. به دقت با ملحفه خودم را پاک کردم و بقيه خون ماسيده روي تنم را، که سفت و سخت، به پوستم چسبيده بود، توي دريا شستم. اين بار با ضربه هاي قدرتمندتري شکم ساندويچ را شکافت و بوي کالباس ديوانه اش کرد. آن را به منقار گرفت و با خيارشورهاي آويزان و گوجه فرنگي هاي خوش رنگ ً له شده، پرکشيد. موليگ هايي که از همان اول، در فاصله دومتريً بالاي شکمم پرپر مي زدند، به دنبالش دراز شدند و ساندويچ دريده شده آويزان را دنبال کردند. زير تابش داغ آفتاب تير ماه، جيغ ممتد موليگ ها، پرده لرزان بخارً نمک دريا را مي دراند. در اين هنگام کسي با صداي تيز و بچگانه اش فرياد زد؛ «اونجا رو، » وقتي که از گوشه چشم به ساحل نگاه کردم ديدم فاصله ام با خشکي کمتر شده است؛ و خانه هاي کوچکي که مانند انبوهي از کارتون هاي لت و پار توي هم فرورفته بودند، پشت بخار آب دريا تار و لرزان ديده مي شدند. گنبد نيروگاه اتمي نيز گنده تر از هميشه، نيمي از سايه اش را روي درخت هاي بابل2 پهن کرده بود. دوباره همان صداي دخترانه و لرزان را شنيدم؛ «اونجا رو،» و انگشت اشاره اش به سمت افق بود به جايي که موليگ ها مي رفتند. مرد با کلاه حصيري گردن کشيد و گفت؛ «يه ماهي شکار کردن. يه ماهي و اونقده موليگ،» بعد، چرخيد و از دوباره زنش را قلقلک داد. زن غش غش مي خنديد و به او مشت مي زد. وقتي که بار ديگر صداي تنبک زدن ها بالا گرفت و دختربچه ها پايين تنه شان را تندتند تکان دادند، چشم هايم را بستم. جريان سبک و آرام موج ها مرا به سمت ساحل مي برد. سعي مي کردم مقاومت نشان دهم و تا آنجايي که مي شد ماهيچه ها را منقبض نگه داشتم تا با جريان آب مبارزه کنم، زيرا نمي خواستم به ساحل نزديک شوم. نمي شد، مثل پرًکاهي به سمت ساحل کشيده مي شدم.

حالا ماهي هاي بيشتري دور پاشنه پاهام جمع شده بودند و نوک مي زدند؛ گويي داشتند از ميان ترک هاي زردً پاشنه پاهام مي گذشتند تا به سراغً امحا و احشاي درونم بروند و همه را بخورند. مرده ام شايد؟، بار ديگر همان صدا توي ساحل ترکيد؛ «اونجا رو، اونجا رو،» بعد صداي تنبک و هلهله تمام شد. از سکوتي که، يکهو، تمام ساحل را گرفت وحشت زده شدم. از گوشه چشم نگاه کردم. مرد کلاه حصيري دست به کمر ايستاده بود و به جايي که دختربچه اشاره داشت نگاه مي کرد. زنش هم بلند شد و وايستاد. بچه ها دور تا دورشان را گرفتند و به پر و پاچه شان چنگ انداختند. همگي با هم چند قدم آمدند توي آب. موج هاي لعنتي هم ول کن نبودند و مرا هل مي دادند به سمت ساحل. همه آنها با دقت به من نگاه مي کردند. مرد گفت؛ «جسده،» زن به او چسبيد؛ «کشتنش؟،» مرد تا آنجايي جلو آمد که آب از زانوهاش بالا زد و شلوارش را خيس کرد. زن جيغ کشيد که او برگردد، و مرد وايستاد. زن دوباره گفت؛ «کïشتنش،» دختربچه ها به سمت لاندرور دويدند. مرد خواست حرکت کند. زن جيغ کشيد که؛ «برگرديم.» شيلاب هايي3 که به سر و گردنم چسبيده بود قضيه را دهشتناک تر از اين نشان مي داد. براي همين بود که همه شان برگشتند و به لاندرور تکيه دادند. زن شروع کرد به گريه کردن. صدايش را مي شنيدم؛ صدايي جيغ مانند. مرد کلاه حصيريش را برداشته بود و با آن زنش را باد مي زد. زن توي بغلش جا گرفته بود و مي لرزيد؛ «کïشتنش،». خيلي سريع خرت و پرت هاشان را جمع کردند و ريختند توي لاندرور. چرخ ها زور مي زدند تا از لاي ماسه ها بيرون بروند. مرد تخته گاز گرفته بود و صداي غرش لاندرور تو ساحل مي پيچيد. حالا شست پاهايم درست روبه روي پوزه لاندرور بود، همان جايي که هليله4 پشت پرده بخار يله شده بود. آنها از پشت شيشه خاک گرفته لاندرور ديده نمي شدند. چشم هايم را بستم و صداي دورشدن ماشين قراضه را شنيدم.

خورشيد که پايين کشيده شد نîفîسً داغش هنوز روي دريا مانده بود. کم کم دريا و آسمان سورمه اي شدند. تاريکي روي موج ها بالا و پايين مي شد و گاهي برق پولک ماهي ها از درون تاريکي بيرون مي زد. موج ها اين بار با تغيير جهت آب به آرامي مرا به درون دريا کشاندند. با خيال راحت چشم هايم را بسته نگه داشته بودم، اما مي دانستم که دارم از کنار بويه اي5 مي گذرم. نور چشمک زن بويه نيمي از تاريکي موج ها را مي شست. با خودم کلنجار مي رفتم و دنبال يک راه حل خردمندانه مي گشتم تا خودم را بزنم به آن راه و به چيزي فکر نکنم، که يک هو صداي سوت نفتکشي را شنيدم که مي بايست از پهناي خليج مي گذشت. نفتکش مانند ديوار سياه بلندي، آن سوتر، با غرش ترسناکش به سمت تنگه هرمز مي رفت. آب ً ولرم موج بر مي داشت و از روي شکمم رد مي شد. شب سورمه اي دريا بوي موليگ هايي را مي داد، که از دور صداي جيغ شان به سختي شنيده مي شد.

پي نوشت ها؛

1-موليگ؛ نوعي مرغ دريايي جنوب

2-:babolدرخت معروفي است در بوشهر

3-علف دريايي

4-:haleyleمحله اي بزرگ و قديمي در دوازده کيلومتري بوشهر

5-:boyeفانوس دريايي
وسعت جغرافياي جنوب
 حسن محمودي
در داستان نويسي ما هيچ چيز تا حالا به اندازه جغرافياي جنوب گسترده و متنوع نبوده است. اين ادعا با خواندن هر کتاب تازه اي از نويسنده اي متعلق به جنوب قابل اثبات است. البته به نظر نمي رسد اين يادآوري چندان در اين جا ضروري باشد که منظور داستان خوب و داستان نويس خلاق است. آنجا که جغرافياي جنوب محدود و تکراري مي شود، به حتم پاي اثر بي ارزش و نويسنده باري به هر جهت در ميان است که حتي روياي خوب نوشتن را نيز در سر ندارد. اهميت داستان هايي که متعلق به جغرافياي داستان نويسي جنوب هستند نيز از همين جا ناشي مي شود که در برخورد با هر نويسنده خلاق از جهت فضاي غريبي که در برابرت تصوير مي شود، غافلگير و گاه شگفت زده مي شوي. کتاب «غريبه در بخار نمک» در سال انتشارش همين اتفاق را در ذهنم رقم زد که مگر مي شود اين قدر داستان از جغرافياي جنوب خوانده باشيم و باز در مجموعه داستاني ديگر با تصويرهايي غريب و بکر روبه رو شويم. احمد آرام در مجموعه نخستش و بعد از آن با رمان« مرده اي که حالش خوب است» به تصويرهايم از جنوب چند قاب به يادماندني ديگر اضافه کرد. قاب هايي که در خود تصويرهايي ديگر از زندگي آدم هاي جنوب در برابر چشم مي گذارند. کابوس ها، روياها، باورها و اوهام آدم هاي جنوبي در داستان هاي احمد آرام با همين مولفه ها در داستان هاي نويسندگان جنوب در جاهايي تفاوت پيدا مي کند که باورمان شود، همه چيز حاصل اتفاق ذهني نويسنده اش است و نمي توان آن را با کابوس ها، روياها، باورها و اوهام مثلاً آدم هاي داستان هاي منيرو رواني پور و محمدرضا صفدري يکي دانست و جالب اينکه رواني پور و صفدري نيز مانند آرام بوشهري هستند. زاويه ديد و نوع روايت احمد آرام مخاطب را به درکي ديگر از آدم هاي جنوبي قصه هاي ايراني مي رساند. مولفه هاي بومي که در داستان هاي آرام در دل داستان مي نشيند نه براي تزيين و زينت داستان و بومي کردن اثر است، بلکه بنا بر ساختار داستان از الزامات آن به شمار مي رود و از اقتضائات زندگي شخصيت ها است. کارکرد عناصر بومي در اين داستان ها نه صرفاً براساس واقعيت بيروني ماجرا است، بلکه ناشي از اتفاقي است که در فرآيند داستان شکل مي گيرد.
خون و شعر
 فرخنده آقايي
شاعر شعر مي خواند. حاضران دست مي زنند و احسنت مي گويند و تشويق مي کنند. شاعر سر بزرگي دارد با موهاي سفيد و فرفري و ريش و سبيل آراسته و صورتي بزرگ و پر ابهت. هر بار که صدايش اوج مي گيرد و در بلندگوها تکرار مي شود؛ برق مي رود. شاعر سکوت مي کند. لحظاتي بعد برق مي آيد و نور فلش دوربين ها و نورافکن ها بالا مي گيرد.

شاعر شعر مي خواند براي آنها که از کوه ها آمده بودند. از راه هاي پرت و فرعي؛ از پشت کوه هاي بلند و برف گرفته؛ از رودخانه هاي پر خروش؛ از درياهاي ناآرام؛ از مرزهاي بي نام و نشان؛ از دورها؛ از راه هاي پر خطر و از ميان توفان ها. آنها گرد هم آمده بودند تا شاعران شعر بخوانند.

دبير جلسه در شروع مراسم با خنده مي گويد؛ «از عجايب است که من دبير يک جلسه ادبي باشم؛ من که بيش از چهل سال در کوه ها بوده ام.»

زيبا مي خندد. شقيقه هايش سفيد است. موهاي سياه براق دارد که روي پيشاني مي ريزد. صورت بزرگ و دماغ کشيده و خنده اي که چشم هايش را کوچک تر مي کند.

اول بار او را در مرز ديده بودند که با هيات همراه به استقبال آمده بود. در ميان ده ها دوربين فيلمبرداري خبرگزاري ها و فلش هاي عکاسي. شاعران عادت به مراسم رسمي نداشتند. بيشتر بي سروصدا و خاموش با لباس اسپرت و غيررسمي مي آمدند و مي رفتند. بعد از يک روز طولاني؛ عده اي خسته وارد شده بودند و در انتظار بقيه بودند. تعدادي در روز آخر منصرف شده بودند و بعضي گذرنامه نداشتند. دبير مراسم تک تک شاعران را با خود مي آورد و براي پذيرايي پشت ميز مي نشاند. با چاي سياه و شيرين در استکان هاي کمرباريک و نعلبکي هاي گلدار چيني و با شکلات و نوشابه پذيرايي مي شدند.

شاعر شعر مي خواند با صدايي بلند و رسا. شاعر اما تنها است. به بازار مي رود. به طاقه هاي پارچه هاي زربفت نگاه مي کند که زير نور چراغ ها مي درخشند. رنگ هايي تند و درخشان. سرخ سرخ، سبزترين سبز، زرد زرد، آبي ترين آبي. از آنجا خميردندان مي خرد و مسواک. همه چيز ارزان و در دسترس است و همه آنها را از مرزهاي بي نام و نشان آورده اند. ارزان. نصف قيمت. نصف نصف قيمت.

شاعر بعد از خواندن شعر از پله هاي چوبي پايين مي آيد و قبل از آنکه به صندلي اش برسد آغوش هاي باز در انتظار هستند تا او را در بر بگيرند و بوسه بر شانه هايش بزنند. شاعر مي خندد. نگاهش به دوردست ها است. سرشار و فرو افتاده کتاب هاي شعرش را امضا مي کند. تنهايي شاعر ادامه دارد.

همه، روز در نم نم باران مثل يک رويا سريع و شادمان از شهرهاي سبز و خرم سردشت، سرپل ذهاب و قصر شيرين عبور مي کنند. راننده ماشين سبيل پرپشت و بلندي دارد و مدام مي پرسد که از ماشين راضي هستيد. وقتي از شاعر مي شنود که راننده اصل کار است و نه ماشين، گل از گلش مي شکفد. مسلمان اهل حق است و در طول راه نيايش ها و دعاهاي اهل حق را مي خواند. شاعران در نقطه صفر مرزي ساک هايشان را بر مي دارند و پس از چند دقيقه گمرک را پشت سر مي گذارند. در سالن پذيرايي گمرک مرزي؛ مگس هاي سمج کنار پنجره وول مي زدند و تعدادي از آنها مرده و روي ميز پخش و پلا بودند. قهوه چي مي آيد و دستمال مي کشد روي ميز و بعد براي همه دستمال کاغذي مي گذارد و يک نوشابه روي آن. ليوان هم مي آورد و تنگ هاي آب و بعد هم باز يک سيني چاي شيرين سياه و خوشمزه. همه در انتظار آمدن بقيه هستند. معلوم نيست چه کسي مي آيد و چه کسي نمي آيد. براي اغلب آنها سفر اول است. کنجکاو هستند و ماجراجو. موج ترورها هر مسافري را به ترديد مي اندازد و آنها تا آن لحظه از دو انفجار نزديک سليمانيه در صبح همان روز بي خبر بودند. دبير مراسم به استقبال آمده و سرحال و با نشاط از اين طرف به آن طرف مي رود و مي خواهد در جريان همه چيز باشد. در دو ماه گذشته سه بار مورد سوء قصد قرار گرفته و در آخرين بار سه نفر از محافظانش کشته شده اند. مرده متحرکي است که بارها از خطر جان به در برده. موبايل او هر چند دقيقه زنگ مي زند تا تعداد مجروحان و کشته شدگان آن روز را اعلام کند. حاضران در بهت خبرهاي رسيده در خود فرو رفته اند. مي خندد و مي گويد؛ «خوب حالا بهتر است از چيزهاي خوب حرف بزنيم.»

شاعر مي آيد که شعري بخواند از آزادي. فرياد شادي حضار بالا مي گيرد و دست زدن ها ادامه مي يابد. از بلندگوها صداي شاعر پخش مي شود و فرياد شادي اوج مي گيرد. عکاسان دور تا دور شاعر حلقه زده و او را نورباران کرده اند و سعي دارند که بهترين عکس را بگيرند. شاعر آب مي نوشد و باز مي خواند. از رنج هاي يک زن مي گويد. از مادر، از آشپزخانه، از ظرف هاي ترشي و مربا، از زايمان، از زندگي. شاعر جليقه اي پر از جيب هاي خالي بر تن دارد و عينکي بر چشم. شعر مي خواند و شعر مي خواند. ساعت ها از پي هم مي گذرند و شاعر بي وقفه مي خواند و تحسين مي شود.

بيرون در؛ جوان ترها دور دبير جلسه حلقه زده اند و چشم به دهان او دارند. امروز کت و شلوار قهوه اي تيره با بلوز قهوه اي پوشيده و کراوات کرم رنگ به گردن دارد.

- در کوه بوديم. از يک طرف روس ها در جست وجوي ما بودند و از آن طرف ماموران دولت مرکزي سر در پي ما داشتند. شب سردي بود و برف شروع کرده بود به باريدن. پس از طي مسافتي بالاخره يک شکاف کوه پيدا کرديم. رهبر گروه چاق بود و به راحتي در شکاف جا نمي گرفت. بالاخره او را جا داديم. بايد حفاظت اش مي کرديم. رهبرمان بود. او را پوشانديم و همگي در اطراف او چمباتمه زديم و پتو به سر کشيديم. سحر که شد يک متر برف روي سرمان نشسته بود.

روز اختتاميه جلوي در ايستاده بود. چشم هايش را ريز کرده بود و با دقت مهمان ها را نگاه مي کرد و مي گفت آن شاعر ترک را جلو بفرسـتيد. اينجا يک صندلي خالي هست. وبا دست به چانه اش اشاره مي کرد و مي گفت آن شاعر ريشوي عرب را هر طور شده بياوريد اينجا. بعد از کامل شدن رديف هاي جلو؛ درهاي ديگر سالن باز مي شوند و جمعيت داخل مي شوند.

شاعر باز شعر مي خواند. از حماسه که مي گويد برايش دست مي زنند و او را تحسين مي کنند. شاعر بطري آب را سر مي کشد و باز ادامه مي دهد. ساعتي از نيمه شب گذشته که کتاب شعر پايان مي گيرد. شاعر کتاب را به آرامي مي بندد و عينک اش را از چشم بر مي دارد و به سنگيني از جاي بر مي خيزد. صداي هلهله بالا مي گيرد و از هر طرف از ميان رديف مهمان ها نور فلش ها چشمک مي زنند. همه به افتخار شاعر از جا برخاسته اند. او را در ميان گرفته اند و با او عکس مي اندازند. شاعر اما کمي سياه تر و کمي پيرتر از آن لحظه شده که شعر را آغاز کرده بود به خواندن.

بعد جواني تند و سريع از پله ها بالا مي رود و پشت ميکروفن مي ايستد و عجولانه شعرش را مي خواند؛ بي توجه به آن فضاي سنگين جا مانده از آن همه شور و هلهله. جوان همان بود که ديشب در ميان دسته رقصندگان پايکوبي مي کرد و دستمال مي چرخاند. همان روميزي پارچه اي زرد رنگ را که کسي به او داده بود. وقتي که بي امان دست ها را بالا مي برد و مي چرخاند. در آن رقص پرآشوب و شادمانه جاي خالي دستمال به چشم مي آمد و خيلي زود يک روميزي در نقش دستمالي در دست هاي جوان رقصنده به حرکت در مي آمد تا چشم ها را بنوازد و بر شور و شعف بيفزايد؛ با ريتم تند آهنگ وحشي دشت و کوهستان؛ با رقص؛ با شعر

با خون.
جزئيات در کمال ايجاز
 ابوتراب خسروي
فرخنده آقايي از جمله نويسندگاني است که رئاليسم خاص خودش را مي آفريند. رئاليسمي که حاکي از تشخص بينش او به قضاياست. نوع نگاه او ملهم از برداشت حسي خود اوست به وقايع اجتماعي، نه آنکه بر تطبيق موازين کارهايش با ترجمه معيارها و تئوري ها اصرار داشته باشد. داستان هاي کوتاه موفق او مثل راز کوچک، پرديس، گربه هاي گچي، لاک پشت من و ولگا کار هايي است که حاصل تفکر و تدقيق او به بحران هاي اجتماعي است. کشف روابط اشيا يا بهتر بگويم ايجاد رابطه خاص نگاه او مابين اشياي داستان هايش تشخص او در ادبياتش است. معمولاً شکل روايت او که با نثري سهل و ممتنع محقق مي شود داستان را به وضعيتي معلق مابين ايجاد تاثر يا طنز سوق مي دهد. در داستان گربه هاي گچي که شايد يکي از بهترين داستان هاي سال هاي اخير او باشد، عده اي از زنان زنداني سياسي در فراغت بعد از آزادي به کلاس رقص مي روند تا آموزش رقص ببينند، توصيف خشکي تن آنها و ناموزوني حرکات دست ها و پاها و سر و گردن آنها و همچنين اصرار آنها بر صحبت کردن درباره کتاب هايي که خوانده اند ضمن تمرين آن رقص نامتوازن طنزي عميق مي آفريند که کمتر در ادبيات داستاني ما سابقه داشته است. و همه اين جزئيات در کمال ايجاز، بدون حشو و زوائد بازسازي مي شود. تقريباً اغلب داستان هاي خوب آقايي حامل جريان آرام طنزي است که حاصل کشف موقعيت در جهان واقع است. در داستان آناناس وجود کودک ناآرام زن خياباني طنز موقعيت ايجاد مي کند يا در لاک پشت من، اصرار بر نگهداري لاک پشت در آپارتمان بدل به موقعيتي طنزآميز مي شود که هول آور نيز هست. در واقع اجزاي داستان هاي او در ميزانسني که مي انديشد معنادار مي شود و اين معنا حاصل تدقيق او در واقعيات بيروني است. همچنين قطعاً داستان کوتاه ولگا جرقه اي مي شود تا رمان «از شيطان آموخت و سوزاند» در سال هاي اخير نوشته شود، رماني که علاوه بر ارزش هاي ادبي اش مي تواند اساس ساختن يک فيلم بزرگ باشد .
نرد
 ميترا الياتي
همه چيز طبق نقشه من پيش مي رفت. يخ روزهاي اول آشنايي پدرم با دامادش به سرعت شکست. تام فارسي نمي دانست، پدرم هم يک کلمه انگليسي بلد نبود. شده بودم ديلماج شان، ضمن اينکه کار چنداني به ترجمه درست حرف هايشان نداشتم.

تخته نرد را به سرعت از پدرم ياد گرفت و شدند رقيب هم. حالا ديگر از راه نرسيده نمي نشست پاي بازي فوتبال. روزنامه هم نمي خواند. عصرها که از کار برمي گشتيم، مي نشستند به نرد و نردشان ساعت ها طول مي کشيد. چه بار ها که تام را از زير دوش آب کشيده بودم بيرون تا کرکري هاي پدرم را ترجمه کنم. پدرم هم دست کمي از او نداشت؛ درست وسط آشپزي، صدايم مي کرد که اين را ديگر از کجا پيدا کرده اي، جر زن بالفطره است،

من هم البته ديلماجي خودم را مي کردم.

همه چيز معناي تازه اي پيدا کرده بود. تام هر شب براي من گل مي خريد و براي پدر، تنباکوي مصري. مگر مي شد خوشبخت نباشم؟ مگر اصلاً براي ديدن همين خوشبختي من نبود که پدر آمده بود؟ به عروسي ام نيامده بود. مادر را هم نگذاشته بود که بيايد؛ «مگر قرار نبود درسش که تمام شد برگردد؟» و «در ثاني، چرا بي صلاحديد من شوهر کرده، آن هم به خارجي جماعت،»

پنج سال از ماجرا مي گذشت. کارمان داشت به جدايي مي رسيد که اولين نامه اش رسيد؛ «دکترها گفته اند که از عمرم چند صباحي بيشتر نمانده. آنها هم نمي گفتند، خودم که حال خودم را مي فهمم. ديگر وقتش رسيده، فقط نمي دانم با اين روزهاي مانده چه کنم... از دست «اين را بخور و آن را نخور»هاي مادرت هم ذله شده ام. دلم هوايي شده. برايم جايي داريد؟ شوهرت بيرونم نمي کند؟»

جدا از هم زندگي مي کرديم، اما هنوز حکم طلاق مان نيامده بود. آپارتمان يک خوابه کوچکي را در محله جرمن تان منهتن اجاره کرده بودم و سهمم را از اسباب ها برده بودم آن جا.

همان شب، تلفني ماجرا را به تام گفتم؛ دليلي ندارد بفهمد داريم طلاق مي گيريم.

- مي خواهي چه کار کنم؟

- نمي شود چند روزي نقش زن و شوهرهاي خيلي خوشبخت را بازي کنيم؟

- زير يک سقف؟

- اگر براي تو اوکي باشد.

- و روي يک تخت؟

- تام، فقط براي چند روز است،

- دقيقاً چند روز؟

- نمي دانم، شايد هم شد يک هفته يا بيشتر... تا ايميگريشن چقدر بهش ويزا بدهد.

- اوکي. راجع بهش فکر مي کنم.

دو سه روز بعد موافقتش را اعلام کرد، اما اسبابش را گذاشت درست همان شبي آورد که قرار بود به فرودگاه برويم، آن هم چه اسبابي؛ مشتي وسايل شخصي در حد مسواک و خميردندان. من اما خانه را برق انداخته بودم. توي هال، راحتي تخت شو گذاشته بودم و گلدان هاي خالي ام بعد از مدت ها رنگ گل به خود مي ديدند.

حالا سه هفته از آمدن پدرم مي گذشت و حرفي از رفتن نبود. با اينکه تمام روز تنهايش مي گذاشتيم، گله نمي کرد. پايش را از خانه بيرون نمي گذاشت. حداکثر اينکه تا در ساختمان مي رفت و خيابان را تماشا مي کرد. سعي کرده بود با همسايه ها گرم بگيرد، توي راه پله ، با زبان بي زباني، به زور سعي مي کرد براي خوردن چاي و شيريني، به خانه بياوردشان. به عيث؛ اينها از غربتي هم بدترند. زبان آدميزاد نمي فهمند که هيچ، بايد خيلي خوش اقبال باشي دعوتت را با پس گردني جواب ندهند،

سه نفري، زندگي خوشي داشتيم. روزهاي هفته، آشپزي با من بود و چه لذتي داشت چيدن ميز، جمعه ها، پدر آستين ها را بالا مي زد مي رفت و از قصابي کاشر روبه رويي راسته ذبح حلال، مي خريد. گوشت را در ماست و پياز و زعفران مي خواباند و فردايش که مي رفتيم لب درياچه، تام مثل همه ويک اندهايي که با هم داشتيم، سرگرم ماهيگيري مي شد و پدر هم، آتشي به پا مي کرد و بساط کباب يا به قول تام بربکيو را راه مي انداخت.

يک شب تنها برگشتم خانه. تام ديرتر آمد. بي دسته گل و تنباکوي مصري. شام مان را خورديم و بعد از دو سه دست تخته نرد، درست وقتي روي برد بود، يک هو از جا بلند شد، شب بخيري گفت و رفت. نمي دانستم چه بگويم. سرتاپا خجالت بودم. پدر گفت که خسته است و آماده خواب شد. من هم به بهانه شستن ظرف ها به آشپزخانه پناه بردم.

داشتم مي رفتم بخوابم که صدايم زد؛ نيلو،

تندي اشک هايم را خشک کردم.

- باباجان، بيا بغلم،

نرفتم، پريدم، به سرم دست کشيد و موهايم را نوازش کرد. بغضم روي شانه اش ترکيد؛ بابا، ممنون که آمديد. پيش تام سرفراز شدم.

همچنان نوازشم مي کرد؛ مي شود ازت يک خواهشي بکنم؟

يک هو دلم ريخت.

- نه، محال است بگذارم حالاحالاها برويد. جواب تام را چه بدهم؟

خنديد؛ چه کسي از رفتن حرف زد دختر،

- پس چه؟

- فردا، فردا حرف مي زنيم.

کنار تام دراز مي کشم. با فاصله و پشت به پشت. مي چرخد طرفم.

- مطمئن نيستم بتوانم ويک اند بعدي را هم بکشم.

از توي هال، صداي آواز سوزناک خواننده زن عرب مي آيد. پدر، هربار که ميانه اش با مادر شکر آب مي شد يا گرفتاري داشت، تختخوابش را جدا مي کرد و تا صبح، راديو را مي گذاشت روي ايستگاهي که ام کلثوم پخش مي کرد.

- اوکي. اما خيلي ظالمانه است،

- مشکلم اين است که دارد کم کم بازي باورم مي شود.

کدام بازي؟ نکند اين همه مدت را باز هم تنها بوده ايم؟

- تام، ازت خواهش مي کنم. پدرم هنوز نرفته. مهمان است. مي فهمي؟ مهمان هر دو نفرمان.

- مهمان هر دو نفرمان؟

«هر دو نفرمان» را چنان با غيظ مي گويد که حس مي کنم راه برگشتي نمانده. قبل از اينکه شروع کنيم به از هم جدا زندگي کردن، از شدت تنهايي و بي مهري فقط دلم مي خواست از پيشم برود و تنها بشوم.

- مهمان هر دو نفرمان، مهمان من تنها، مگر فرقي مي کند؟ از کي ياد گرفته اي به واژه ها گير بدهي؟ يعني واقعاً فينيش؟

بازويش را مي چسبم. به بهانه برداشتن سيگار، فندک يا نمي دانم چه کوفتي دستش را پس مي کشد. بالاخره مي نشيند و پاکت سيگار را از عسلي کنار تخت برمي دارد.

فندک شعله مي زند و چهره اش را لحظه اي روشن مي کند. سيگاري هم به من مي دهد و دوباره مي بينمش، باز کمتر از يک لحظه.

- فکر مي کنم بازيچه شده ايم و تو خيلي خوب مي داني که من دوست ندارم بازي بخورم، آن هم در يک بازي لاس لاس، يک بازي بي برنده.

ريه هايم تحمل دود سيگار را ندارد؛ «معلوم است داري چه مي گويي؟ کدام بازنده؟ حرفت را واضح بگو.»

- پدرت مي داند من و تو با هم نيستيم، دقيقاًً. شايد هنوز اميدهايي دارد. براي همين هم با ما بازي مي کند. هم خودش نقش بازي مي کند و هم ما را مجبور کرده نقش بازي کنيم.

- يعني مثل يک محلل؟

- من نمي فهمم محلل به زبان شما يعني چه. انگليسي اش را بگو.

- يعني فکر مي کني آمده دوباره جفت و جورمان کند؟

- از کجا که نه؟

- از کجا که آره؟

- از نگاهش، از تاس انداختنش. از خيلي چيزها که فقط بين من و خودش است. توي بازي به من باج مي دهد و من هم اگر از يک چيز بدم بيايد، باج گرفتن است. مگر نديدي که امشب وسط برد، پا شدم.

به بازويش چنگ مي زنم؛ تام، يواش تر حرف بزن، مي شنود،

از جا بلند مي شوم تا در را کيپ کنم.

- با صداي اين راديو؟

مادرم چيزهايي از قضيه فهميده. به او گفته ام جدا از هم زندگي مي کنيم. توضيح داده ام که در اينجا طلاق هفت خوان دارد که خوان اولش، جدايي است. مادرم پرسيده؛ مگر فرقي هست بين طلاق و جدايي؟ و من گفته ام؛ آره، در اينجا فرق هست و شرط طلاق، تحمل جدايي است، آن هم نه يکي، دو روز يا يکي، دو هفته و ماه که بيشتر از يک سال. مادر هم گفته بود؛ خدا عمرشان بدهد، نکند مادرم سرنگه دار نبوده؟ چه رنجي برده پيرمرد،

دستش را روي شانه ام مي گذارد. داغ است؛ خوابي؟

سيگارم را در زيرسيگاري خاموش مي کند. کنار هم دراز کشيده ايم، با فاصله و گرگرفته.

- اگر بروي پدرم دق مي کند.

- کسي از آينده خبر ندارد.

صداي خس خس سينه اش را مي شنوم.

- سيگارت زياد شده؟

- خيلي سخت بود. اول، مسيري را که با هم برمي گشتيم خانه عوض کردم. بعد، هر چه را با خودت نبرده بودي، بردم توي انباري. آخرش هم ماهيگيري را تعطيل کردم. آخرين باري که رفتم، تو سرت توي کتاب بود يا شايد هم توي بافتني. يکهو حوصله ات سر رفت، دوچرخه ات را برداشتي و رفتي. چند بار دستم رفت شماره ات را بگيرم، شايد به هم برگرديم. فکر کردم نکند باز عجله کرده ام. نکند به زمان، فرصت کافي نداده ام کار خودش را بکند. اما بايد مطمئن مي شدم که با هم بودن مان از سر عادت نيست. لااقل براي خودم.

- و حالا؟

- از کجا بدانم؟ فقط شده ام يک آدم خسته. مگر خودت نمي بيني؟ شب ها را که تا بوق سگ بيداريم و نشسته ايم به بازي. روزها را هم پشت ميزم فقط چرت مي زنم. عزيزم، تو که نمي خواهي کارم را از دست بدهم؟

- تصميمت نهايي است ؟

- خيلي دلم مي خواست اقلاً خودم اين را مي دانستم.

سرم را روي سينه اش مي گذارم.

- پس مطمئن نيستي؟

- بهتر است تا پدرت هست، من نباشم.

- بهش چه بگويم؟

- بازي را ادامه بده. بگو رفته ماموريت.

بيرون، توي هال، ساعت هاست پدر راديو را خاموش کرده و از ياحبيبي کشدار زن عرب ديگر خبري نيست.
رنگ آميزي غربت
 فرشته احمدي
اولين مجموعه داستان الياتي به نام «مادمازل کتي» در سال 1380 مورد توجه بسياري از خوانندگان و منتقدان قرار گرفت و جايزه اولين مجموعه داستان 81 بنياد گلشيري و مشترک اولي هاي خانه داستان را از آن خود کرد. داستان هاي الياتي با بن مايه تنهايي، غربت، ناتواني آدم ها در برقراري ارتباط با يکديگر يا به واسطه تفاوت زبان (که نقش مهمي در اکثر داستان هاي او دارد) يا به خاطر تفاوت ديدگاه هايشان (که بيشتر وقت ها رابطه تنگاتنگي با تفاوت نسل ها دارد)، شکل مي گيرند و با رنگ هايي که او به بهانه هاي مختلف بر سر و روي داستان هايش مي پاشد، جان دار مي شوند. داستان هاي الياتي آدم را به ياد عکس هاي سياه و سفيدي مي اندازد که بخشي از آنها رنگي است. چشم هاي سبز مادر، زرينه و مادمازل کتي، رنگ سرخ پيراهن ها، گل ها، ماهي و لخته هاي خون و آسماني که از آبي درخشان تا خاکستري گرفته رنگ مي بازد، همان جاهايي را در داستان برجسته مي کنند که ذهن راوي را به خود مشغول داشته اند. سياه و سفيد بودن عکس، احساس نوستالژيک داستان ها را منتقل مي کند و بر گذشته مداري آ نها تاکيد مي کند، چرا که در اغلب داستان ها با دو روايت موازي از حال و گذشته مواجهيم. روايت گذشته، دليل وضعيتي را که راوي در آن به سر مي برد آشکار مي سازد. محور گذشته، اغلب با سرکشي و طغيان راوي در برابر استبدادي که پدر بيشتر اوقات مي تواند نماينده اش باشد، به محور حال پيوند مي خورد.
روخواني يادداشت هاي «فست فود»
 بيژن بيجاري
 کليات

هميشه، پشت به آفتاب صبحگاهي، سر جاي هميشگي اش است نشسته.«اًما» - همان طور که غروب ها زير نور چراغ هاي اين رستوران و همان طور که شب ها و شيشه هاي قدي پنجره هاي اين رستوران نبش «انزا» و بلوار «تورنس» آنقدر هميشه تميز و براق هست که حضور رنگين کلاه هاي «اًما» در همه ساعاتي که رستوران باز است، بس باشد تا رهگذراني که مي شناسندش - بي که بيايند تو هم - ترديد نداشته باشند که؛ بله، «اًما» همانجا نشسته و به يکي از کار هاي معمولش مشغول است.در نظر «راوي» هم، حضورش را «اًما»، انگار با حضور مجموعه اي از ترکيب رنگ ها هماهنگ کرده؛ چه که صبح ها، وقتي راوي دارد - پيش از ورود به رستوران - آخرين پک ها را به سيگارش مي زند، از پشت شيشه پنجره، اول چشمش مي گردد پي رنگ ها- يا درست تر- پيً رنگارنگيً رنگ هايً رنگيً کلاهي که، آن روزش «اًما» به سر داشته و درست همان جا بر سطح شيشه، ضيافتي از رنگ هاي آفتاب زده، شناور و برپاست؛ يک روز، کلاه سفيد ملوان ها با نوار پهن سورمه اي که پر است از منجوق ها و مهره هاي زمردين، ياقوتي، سفيد، فيروزه اي. روزي ديگر، کلاهي حصيري و لبه دار، که جاجايش، گوجه فرنگي هاي سرخ و سياه، با برگچه هاي سبز پلاستيکي رسته است. يک روز ديگر هم، کلاهي پشمي و بافتني که، ده ها ماهي ريز و درشت، سرخ، زرد، سياه، نارنجي، بنفش، نقره اي و سفيد در آبي اش شناورند. و مثلاً در ديگر روزي، کلاهي بره با علامت برنجي هيپي ها و يا مدالک هايي که به رسم يادبود و يا در ازاي فداکاري، به سربازان اهدا مي شده در جنگ هاي جهاني اول، دوم و يا جنگ هاي کره يا ويتنام. اما مشخصه اصلي همه کلاه هاي «اًما»، رنگ باختگي و کهنگي کلاه هاست؛ کلاه هاي پارچه اي را بيد گزيده، يا مثلاً جايي از کلاه هاي بافتني اش گره يا کوکي در رفته، و کلاه هاي حصيري يا چرمي اش نيز، جاجايشان خوردگي دارد.معلوم است که تعداد کلاه هاي «اًما» به تعداد روزهاي حتي يک سال هم نيست؛ اما به هر حال، تغييراتي که او با اشياي زينتي اش هر روزه در کلاه ها به وجود مي آورد، همواره آن کلاه، کلاه ديگري مي شود و البته و بيشتر، صبح ها و فقط در همان يک گله جا است که، ترکيب و رنگارنگي اين بادبان هاي کوچک در آب هاي زلال شيشه رستوران شناورند - رنگ هايي که هيچ روزي ترکيب شان مثل ديروزشان نيست. اما راوي، اين ماه هاي آخر، و بنا به سابقه ذهني اش از مستعمل و کهنه بودن هميشگي کلاه هاي «اًما»، جداي تازگي ترکيب هر روزه رنگ ها، دلش را به اين خوش کرده، کلاهي که «مادام» امروز به سر گذاشته، همان کلاهي باشد که ديروزش به سر داشته بود. آخر راوي با خود فکر مي کند، «اًما» در اين هشتاد و دو سالي که از عمرش گذشته، و به خصوص از جواني به بعدش، هي اين کلاه ها را جمع کرده و حالا هم هر روز، يکي از آنها را مي گذارد سرش تا دست کم، با کلاهي که سر خودش مي گذارد، يکي از آن روز ها يا آدم هاي رفته را به خودش يادآور شود. 

نماي دور

از همان فاصله باغچه هاي باريک سرسبز از شمشاد هاي پاکوتاه پيرايش شده، که پياده رو و ديگر باغچه هاي کوچک را از پنجره جدا کرده، بخش هايي از فضاي داخلي اين رستوران - يادرستر؛ فست فود - آن طور پيداست که انگار، آنجا را در شيشه پنجره ها قاب کرده باشند براي تماشاي رهگذران. و حتماً براي همين است که، ساکنان قديميً رهگذرً اين بخش از شهر، وقتي از بلوار تورنس مي پيچند به طرف انزا اگر از اين پياده رو بگذرند، حتي از همين بيرون، وقتي به پنجره سمت راست شان نگاه کنند و آن مجموعه رنگين را سر جاي هميشگي اش ببينند، حدس بزنند که، «اًما» يشان يا دارد شعرهاي «آن سکستون» يا «سيلويا پلات» را مي خواند باز، يا رماني از «ويرجينيا وولف» را و يا دارد با مجموعه قصه اي از همينگوي کلنجار مي رود. اما هيچ کس نمي داند که پايان انتخاب اين مجموعه از شاعر و نويسنده مورد علاقه او چيست و اينکه، چرا «اًما» آنها را نهايتاً در کنار «اًما بواري» قرار مي دهد؟ بخصوص که بعضي وقت ها هم «اًما» «پلي بوي» اي کهنه را ورق مي زند و گاهي هم با قيچي کوچکش عکسي را از «جي کيو» يا مجلات تبليغاتي، با دستان لرزانش - البته با ظرافت - مي چيند تا دقايقي بعد، در يکي از دفترچه هايش بچسباند. و البته عصرها هم «اًما»، يک نيم ساعتي مي رود سراغ صفحات فال و زايچه روزنامه ديروزي، و بعدتر هم شروع مي کند به وانويسي يکي دو پاراگراف از همان روزنامه را در پشت و رويً کاغذهاي کوچک چارخانه اي که، شب ها با وسواس ريزريزشان مي کند و مي ريزدشان توي سيني اش. اما آخر، بعضي از همين رهگذران، که گاهي هم در هيئت مشتري به اين رستوران آمده اند نيز- همچون راوي - خوب يادشان هست که، «اًما» همان نزديکي هايش نسخه دست ساز صحافي شده اي هم، دم دست دارد که، روي جلد چرمي اش، عنوان «مادام بواري» به فرانسوي طلاکوبي شده.

هرچند تازگي ها و بعد از غروب، «اًما» بيشتر مشغول خواندن ترجمه انگليسي مادام بواري است. و انگار که، دارد مراسمي آييني به جا مي آورد؛ هر از چند گاهي، متن ترجمه را با صفحات از هم گشوده، برمي گرداند روي ميزش و متن اصلي را مي کاود تا جمله دلخواهش را بيابد. باز کتاب جلدچرمي را مي بندد و مي گذارد سر جايش و متن انگليسي را دست مي گيرد - همان که به قطع جيبي است و از سري کلاسيک هاي «پنگوئن» و با ترجمه «جفري وال». چند لحظه و پيش از آنکه باز برود سراغ متن فرانسوي، اول خيره مي شود به تصوير پشت جلد چاپ پنگوئن، که مقوايش هم پر از ترک خوردگي است و بعد ، تصوير را از زوايا و فاصله هاي گوناگون ورانداز مي کند؛ تصوير، قسمتي از نقاشي زني آبي پوش است که، گيسوان بلندش را بالاي سرش جمع کرده و بفهمي نفهمي، گيره اي گيسوان را آن بالا نگه داشته و لبان و نگاهش هيچ حسي را برنمي انگيزد. زن آبي پوش - که آرنجش بر لبه کاناپه يا درپوش پيانويي تکيه دارد - با انگشتان اشاره و شست، چانه را بالا داده و هنوز هم چهره اش هيچ ندارد براي گفتن.بعد معمولاً «اًما» همان طور که دارد تصوير را نگاه مي کند و در فکر است، عينک ته استکاني بزرگش را جابه جا مي کند که هميشه، پشت شيشه هايش آن دو ماهي خاکستري سردر پي هم دارند. آن وقت بي که به ليوان قهوه سرد شده اش نگاه کند، برش مي دارد تا ته جرعه اي از آن قهوه بي شير و شکر را با تأني، مزه مزه کند و حالا که ديگر آسمانً پنجره پشت سرش را شب سراسر پوشانده و وقت آن است که کارکنان رستوران، سلانه سلانه شروع کنند به تميز کاري هاي آخر شب و صندلي هاي خالي را برمي گردانند روي ميزها و ناگهان هم، آن موسيقي هاي تکراري نوايشان قطع مي شود که، از صبح تا آن موقع، از بلندگوهاي ناديدار پخش مي شده، «اًما» انگار از خواب پريده باشد، از جايش برمي خيزد و با عصايش راه مي افتد به طرف راهرويي که، از ميان ميز ها، مي رساندش به دستشويي. همان مسيري که، هر روز بيش از سه چهار بار از آن گذشته و وقتي برمي گردد که ديگر، بيشتر چراغ هاي سالن را خاموش کرده اند و دارند با جاروبرقي، موکت هاي کف رستوران را جارو مي کنند. فقط چراغ هاي بالاي صندوق ها روشن است و بس. و پس باز، وقت رفتن. «اًما» شروع مي کند به جمع و جور کردن کتاب ها و مجلات و دفترچه هايش و گذاشتن آنها در کالسکه خريدي که، همواره همراهش است - چه اوقاتي که وارد رستوران مي شود و يا چه شب ها به هنگام بازگشت اش به خانه. و البته عصايش هم هست.سيني پلاستيکي سبز چرک مرده رستوران را با تکيه بر عصا در دست چپ، و همان طور ايستاده جلوتر مي کشد تا دستمال هاي کاغذي استفاده شده اش راهم بيندازد کنار خرده کاغذ هايش و بعد با سيني اش در يک دست و عصا در آن دست ديگرش، خود را برساند به نزديک ترين جعبه زردرنگي که جلو در ورودي رستوران، به عنوان سطل آشغال تعبيه شده. سر راه برگشتنش سر ميز، سيني تميز شده اش را مي گذارد روي اولين ميزي که بين ميز خودش و سطل آشغال قرار دارد. حالا ديگر، صداي جارو برقي، تبديل شده است به زنگي آزاردهنده؛ «دً برو... دً برو ديگه بابا... برو... دً دً، دً برو...دً» و سرانجام، «اًما» راه مي افتد که برود. فقط مانده است وارسي مثلاً ظرفي ناشوي مانده از خودش؛ تکه لباسي که بايد آخر شب و در فاصله راه بين رستوران تا خانه اش بپوشد؛ آن چتر زهوار دررفته و - و از همه مهم تر- آن مسواک مخصوص شستن دندان هايش، که اغلب هم گم اش مي کند و باز بايد براي خريدش متوسل شود به « پاره پوره».

بالاخره؛ نه، هيچي را جا نگذاشته. حالا عينک اضافي، قيچي، قلم ها، چسب مايع را هم در کيف دستي اش جاي داده و کيف و عصا را هم گذاشته روي همه آنچه پيش از آن گذاشته بوده در کالسکه خريد چرخدارش. و سرانجام و با تکيه بر دستگيره کالسکه، آرام آرام مي سرد به طرف در. جلو صندوق که مي رسد، مي ايستد چند لحظه، و جملاتي خطاب به باقيمانده کارکنان حاضر- به زمزمه انگار- مي گويد؛ «خدا حافظ همگي تان باشد خانم ها و آقايون جوان. مي بينيد، باز يک شب با شکوه ديگر، فقط چرا راستي باز اينقدر سرد شده... يا نکنه فقط من سردمه اينقدر. امان از اين باد هاي اقيانوس. خب، خدا حافظ دوستان تا شايد فردا. آره امروز هم گذشت.»

«اًما» هر شب، همين ها را گفته عيناً. عيناً همين ها را مي گويد هر شب. فقط بعضي شب ها، صفت «سرد» را با «گرم» عوض مي کند، آن هم بي آن که واقعاً به سردي يا گرمي هوا ربطي داشته باشد. مثلاً «اًما» ممکن است در شبي زمستاني - يا به هرحال سرد در اين جغرافيا- «گرم» را بگذارد جاي «سرد». «اًما» مطمئن است، اين احساس او منشأش برمي گردد به بادهاي اقيانوسي و بادهايي که از همين نزديکي ها مي وزد و از همين دو سه مايلي اينجا.

دستور صحنه

راوي، اغلب صبح ها که راه مي افتد طرف رستوران، در طول راه همه اش به «اًما» مي انديشد و به خصوص کلاه هاي او. معمولاً صبح ها، از همان ساعت هشت، که کار راوي شروع مي شود، پيش از او «اما» رسيده؛ يا نشسته و دارد قهوه اش را مزه مزه مي کند؛ يا در حال جا به جايي وسايلش است؛ يا ايستاده با تکيه به عصايش، و دارد دور و برش را نگاه مي کند. اما در هرحال، در چارچوب اولين پنجره نزديک در ورودي، همواره ضيافت رنگ ها ديدني است صبح ها. راوي چهار روز در هفته، از هشت صبح و يک روز هم از ساعت چهار بعدازظهر تا ده شب، در اين رستوران - که نزديک خانه اش هم هست - کار مي کند. وقتي هم از سر کار برمي گردد، اول مي رود سراغ بطري اش در آشپزخانه و با بطري و ليواني در دست مي آيد ولو مي شود روي کاناپه و کنار قفس پرنده اش. جرعه اي مي نوشد. پا هاي عرق کرده اش را از قيد کفش رها مي کند و جرعه اي ديگر مي نوشد و بعد، پاهايش را دراز مي کند روي کاناپه؛

«امروز چطوري ها گذشت «بي بي» جان؟»

سکوت.

«آخه باز چه مرگته؟»

سکوت.

«به درک برج زهرمار،»

آن وقت، راوي همان طور که دارد نرم نرم مي نوشد، شروع مي کند به زمزمه زود باش... زود باش. و خطاب به بي بي اش انگار، هي اين مصراع از شعر «آن سکستون» را مي خواند که؛ «... زود باش کسي مرده است و ما هنوز زنده ايم،» و آنقدر پشت سر هم اين مصراع را تکرار مي کند تا بالاخره، بي بي، حتي اگر شده فقط دوسه تا «س سس» يا «چه چه» بگويد يا دوسه تا سوت کوتاه يا بلند بکشد.

راوي اگر به موقع بنوشد، يعني همان ساعت چهار ونيم پنج عصر، يا ده و نيم يازده شب - يعني وقتي تازه از سرً کار برگشته خانه - صبح ها مشکلي ندارد براي بيدار شدن. روزهايي که صبح بايد برود سر کار، حتي اگر ساعت پنج صبح هم خوابش برده باشد، باز ساعت هفت صبح آماده است، تا سرحال، برود زير دوش آب سرد؛ دندان هايش را مسواک بزند؛ دو سه جرعه از آن مايع تند مخصوص ضدعفوني دهان را قرقره کند؛ ريشش را جلو آيينه دستشويي بتراشد؛ لباس بپوشد؛ ليواني آب سرد بنوشد؛ سيب يا خيار يا گلابي اي را گاز بزند و در همان حال برود سراغ بي بي اش که خيره اوست. بعد، يک «چطوري بي بي» اي بگويد و سر و صورت و حتي پيراهنش را هم به ادوکلن ارزانقيمت اش بيالايد؛ کفش هايش را بپوشد و سرانجام راه بيفتد طرف رستوران.طي مسافت بين خانه راوي تا رستوران، دست بالا- و حتي اگر راوي سلانه سلانه هم برود - بيشتر از هشت، نه دقيقه طول نمي کشد. از در خانه که مي زند بيرون، اول سيگارش را مي گيراند. روزهايي که سرخوش تر است، به پرنده هاي رنگارنگي سلام مي کند که، روي درخت هلوي همسايه اسرائيلي اش، بي خيال نشسته اند و يادش هم نمي رود که با آن جفت گربه هاي منصور هم چاق سلامتي کند - که در آن ساعت، يا روي نرده هاي ديواره چوبي حياطک منصور و يا در باغچه جلو خانه اش دارند چرت مي زنند.

صبح هاي شنبه البته «اميلي» را هم بي گمان، در طول مسيرش مي بيند که، خوي کرده و خيس دارد از دويدن صبحگاهي روز تعطيلش برمي گردد - با شيشه اي آب معدني در دست چپ و با قلاده «کولي» و آن کيسه پلاستيکي آبي رنگ معمولاً خالي در دست ديگرش.

«صبح بخير دوست عزيز، مي بينم باز داري مي ري سر کار؟»

اميلي ايستاده برابر راوي و هن هن کنان و همان طور که درجا مي دود، حال بي بي را مي پرسد و بعد هم مثل هميشه ادامه مي دهد که؛

«مي داني؟ ديروز هم که از دم خانه ات رد مي شدم، باز بي بي برام از همان سوت ها کشيد. راستي گفته ام به تو که سال هاست ديگه مردي برام سوت نکشيده. اون هم اين طوري؟»

راوي دولا مي شود تا با پشت دستش، پيشاني هميشه خيس کولي را بخاراند که، منتظر روي دو پايش نشسته و له له مي زند.

راوي خندخندان مي گويد؛ «پرنده بي ريخت من، اگر براي همسايه هاي زيبايمان سوت نکشد، پس بايد چه خاکي بر سرش کند؟»

«مواظب خودت باش.»

«تو هم.»

درست جايي که ديواره مجموعه آپارتمان هايي تمام مي شود که يکي شان در اجاره راوي است، فقط به اندازه عرض پياده رو فاصله است تا چراغ راهنماي انزا و «امرالد». بعضي وقت ها که چراغ سبز هم ياري مي کند، راوي يکي دو دقيقه زودتر مي رسد به کوچه اي که، بايد از عرض آن بگذرد تا خود را برساند به رستوران. آنجا مکثي مي کند تا بلافاصله، دومين سيگارش را بگيراند - چه که تا چهار ساعت بعد و شروع آن اولين وقت استراحتش، فرصتي نيست براي کشيدن سيگار.

و راوي باز شروع مي کند به پک زدن به اين سيگاري که، تازه گيرانده و ادامه همان سلانه سلانه قدم زدن مسيرش. حالا ديگر چهار پنج سالي مي شود که راوي يک دقيقه هم تأخير ورود نداشته. حتي بعضي روزها که زودتر رسيده، سيگاري ديگر هم گيرانده و سر فرصت، خود را دعوت کرده به ضيافتي که آن روزش «اًما» برپا مي داشته بر آن اقيانوس آبي.

 آدم هاي نمايش/ نمايش آدم ها؛ به نقل از راوي

«اًما»؛

متولد حومه پاريس 1923. پدرش در جنگ جهاني اول کشته شده - همان طور که، همسر اولش در الجزاير 1955، و همان طور که همسر دوم امريکايي اش 1968 در ويتنام. خودش بعضي وقت ها مي گويد، حتماً اگر فرزند يا نوه اي هم مي داشت، يا افغان ها يا عراقي ها مي گرفتندش. با اين همه، او از هيچ کس گلايه اي ندارد. همدم هاي هميشگي او نيز «جاستين» هستند و گه گداري «چارلي» که، «اًما» «پاره پوره» و جاستين «درخت کريسمس» صدايش مي زنند. ضمنا همين چارلي است که، بيش از همه، اين ادعاي «اًما» را باور کرده که، او از نوادگان «گوستاو فلوبر» خالق «اًما بواري» است و مادرش هم به احترام فلوبر، او را «اًما» نام گذاشته.

«جاستين»؛

41ساله اي است باچهره يک پسربچه 16، 17 ساله. 23 سال است که در اين رستوران کار مي کند. او ظاهراً يک عقب افتاده ذهني است با صورتي کاملاً گرد؛ چشماني سرد؛ گردني کوتاه؛ شانه هايي پهن. جاستين، مثل پنگوئن ها راه مي رود؛ پاشنه هاي پايش طوري کنار هم قرار مي گيرند که کفش هاي همواره براقش يک «جناق» کامل مي سازند. لبان خيس و سرخش به ندرت از هم باز مي شوند. مثل ماهي لال است. حرف هم که مي زند، انگار فقط دارد تف مي کند به سرنوشتش. از دو سال پيش که خواب ديده در قطب جنوب با مسيح شنا مي کند، شاعر شده و تا حالا بيش از 607 شعر سروده. جاستين اما تا حالا هنوز راضي نشده، حتي براي «اًما» يکي از شعرهايش را بخواند. چه که او معتقد است؛ شعر آنقدر مقدس و شخصي است که، با آگاهي ديگران از خلق آن، سًحر شعر باطل مي شود و شعري که ديگران از آن آگاه مي شوند، در واقع آني نيست که شاعر سروده. اگرچه ساعت کار جاستين، ده صبح تا 12 ظهر است، اما او بايد تا ساعت سه بعدازظهر در رستوران، به انتظار ميني بوس مخصوصي بنشيند که مسووليت بردن و آوردن او را دارد. و براي همين، جاستين به غير از دو ساعتي که کار مي کند، بيشتر مواقع، بقيه وقتش در رستوران را در کنار «اًما» مي گذراند - و گاهي هم البته چارلي، که بيشتر ظهرها، نيم ساعتي براي به نيش کشيدن همبرگرش و گپ و گفت، به آنها ملحق مي شود.

«چارلي»؛

سياهپوست بلند بالايي با53 سال سن و از معدود بي خانمان هايي که هيچ اعتيادي ندارد و گدايي هم نمي کند. کم حرف و حتي کمي هم خجول و با چهره اي همواره غمگين. هميشه سرتاپا آنچه مي پوشد، سبزً رنگ و رورفته و نخ نماست - حتي کفش هاي کتاني اي که به پا دارد و حتي ساک برزنتي بزرگي که دست مي گيرد.

جاستين بعضي روزها که سرحال تر است، تا مي بيند چارلي دارد مي آيد سر ميز او و «اًما» ناگهان از جا مي پرد و همان طور پنگوئن وار، خودش را مي رساند به زير پيشخوان صندوق ها، تا از آنجا اسپري خوشبوکننده هوا را بردارد و برگردد و چارلي را هنوز نشسته ننشسته، سرتا پا را بيالايد به اسپري و بعد هم، سه تايي بزنند زير خنده. 

آخرين نما

حالا فرداست؛ دو و ربع بعدازظهر. راوي، سيني غذا و نوشابه اش را مي آورد جايي که جاستين و چارلي نشسته اند. آنها امروز، ميزشان را عوض کرده اند. آمده اند و درست جايي نشسته اند کنار هم، که ميز روزهاي پيشين و پنجره بزرگ کنار در ورودي، درست روبه روي آنها و ميز سابق شان ديوار است. راوي هم، سيني اش را مي گذارد روي ميز آنها و صندلي اش را هم مي گذارد کنار صندلي چارلي. جاستين مي پرسد؛ «حوصله دارين ششصد و هشتمين شعر من رو بشنوين؟»

هر سه دارند به شيشه هاي پنجره روبه رويي نگاه مي کنند که، بيش از هميشه انگار تميز و درخشان به نظرمي رسد. چارلي مي گويد؛ «هميشه همين طورها بوده. يه دفعه مي بيني يه جايي، يه چيزي عوض شده. ديروز بوده ، سال ها بوده و حالا نيست. آره همين طوري ها است.»

تحرير نخست؛ جولاي 2002 / جنوب کاليفرنيا

اين تحرير؛ مارس 2007 / جنوب کاليفرنيا
نويسنده زبان گرا
 ناتاشا اميري
من در سال 77 با نوشته هاي بيژن بيجاري آشنا شدم. يک بار هم در جلسه اي او را ديدم که البته برخورد خاصي با هم نداشتيم. مي دانم متولد سال 1330 در اصفهان است و فعلاً مقيم امريکا و کتاب هايش هم «عرصه هاي کسالت»، «پرگار» «قصه هاي مکرر»، «تماشاي يک روياي تباه شده» و «باغ سرخ»و... است. اما هر وقت اسم او را مي شنوم يا تلاش مي کنم موضوع داستان هايش را به ياد بياورم بيشتر تکنيک هاي زباني و حضور پوياي زبان به عنوان عنصري که بر ديگر عناصر داستاني ارجحيت يافته، برايم تداعي مي شود. نمي توانم زورآزمايي را که با کلمات در متن داشت فراموش کنم. انگار واژه هاي روزمره بي اعتبار شده را با ترکيبي نو در جملات جا مي داد. اين به آن معني نيست که کل کارهايش فاقد درونمايه اي خاص و جذاب و درخور اعتنا باشد (گاهي موضوع قصه بسيار جذاب و مهيج است، مثل مامو رساواکي که دخترهايش را به قتل مي رساند) اما انگار اين زبان است که پررنگ تر و مهمتر از موضوع، خود ر ا نمايان مي کند. در طرق مختلف و متنوع توصيفات هم که در داستان ها زياد به چشم مي خورد به جاي واقعيت آنچه توصيف مي شود بسياري از اوقات با زباني که تنها به خودش ارجاع داده مي شود مواجه مي شويم، زباني که معطوف به خود است. زباني که حتي سلسله رويداد هاي قصه را متوقف مي کند تا تنها خودش را نمايان کند. رخدادي نزديک به آنچه در شعر روي مي دهد. پس جاي تعجب ندارد که گاهي مضمون داستان گم شود چون صافي ذهن بيجاري واقعيت پديداري جهان بيرون را به شکلي رازگونه و در لفافه زبان مي پيچد و براي همين واقعيت داستاني به شدت غريب و جديد به نظر مي آيد و شايد به دشواري از نسخه بيروني اش (درصورت وجود داشتن) بازشناخته شود. گاه حتي اين سوال پيش مي آيد که چرا نويسنده بر صحنه اي انگشت گذاشته که نثري زيبا دارد اما کمکي به پيشبرد داستان نمي کند يا در جهت القاي نشانه اي خاص طرح ريزي نشده است؟ اما پاسخ انگار از خود متن دريافت مي شود؛ داستان بهانه اي بيش نيست تا در آن زبان هويتي مستقل بيابد. براي همين ترجيح مي دهم بيجاري را يک نويسنده زبان گرا بنامم. بيجاري به اين منظور ارکان جملات را به هم ريخته و به ريخت شناسي واژگان و آوا ها هم اهميت خاصي بخشيده است. مثل صفحه 72در کتاب باغ سرخ؛ «چ چه، چ چه، ماهي اي در سطح آب. چ، آب مي نوشد؟ بله بله خودش است. ماهي در آب اما اما کجا؟ اما کي؟ حالا؟ هرچند بله، حالا هم، باز طنين مکرر حرف چ...» يا در کتاب تماشاي يک روياي تباه شده صفحه اول که با جملات بدون فعل با بعد اطلاعاتي فضاسازي مي کند؛ «بوي سنبل، صداي برخورد ليوان هاي پر و خالي با سطح ميزها يا پيشخوان همهمه گنگ کساني که به چايخانه وارد مي شدند بخار متصاعد از سماورها و ليوان هاي چاي...» تا آنجا که حافظه ام ياري مي کند گذشته از زبان و بعد زيبايي شناسانه آن، بيجاري از يک شيوه واحد براي روايت داستان هايش هم استفاده نمي کند. در حقيقت کتاب هايش مجموعه اي است از شگرد ها و ترفند هاي ريز و درشت. او گاه راوي هاي متعدد براي قصه انتخاب مي کند، گاه سيستم فاصله گذاري را به کار مي برد، با ايجاد کولاژ و تکه چسباني تصاوير از هم گسيخته، روايت هاي متعدد را در کنار هم قرار مي دهد. روال منظم زماني و رابطه علت و معلولي را برهم مي ريزد، با دلالت هاي ضمني اشيا موجب پديد آمدن ژرف ساخت هاي در متن مي شود، راوي ها را تغيير مي دهد، گاه با درشت نمايي بيش از حد برخي جزئيات که حادثه و کنشي هم دربرندارند يا بي ارتباط با موضوع اصلي به نظر مي آيند، موجب انحراف از مسير اصلي روايت مي شود و رويداد نهايي و درونمايه اصلي را مدام به تعويق مي اندازد و...شخصيت اغلب داستان ها هم در حضور نويسنده داناي کل شکل مي گيرند. نويسنده هربار خود را به يکي از آنها محدود و مهار روايت را به دست مي گيرد و با شيوه اي مستقيم وجوه شخصيتي او را برملا مي کند اما گاهي هم بدون تغيير ديدگاه و بي واسطه، ذهنيت آنها به خواننده نمايانده مي شود. در اين حالت صداي شخصيت درست جايي به گوش مي رسد که بايد برسد و موجب وقفه يا سردرگمي خواننده نمي شود.
سه تا صورت آبي
 احمد بيگدلي

«به مو مي گن فلو. نه که پوست صورتم سبزه؟ نه به رنگ سياهي مي زنه؟ به مو مي گن فلو.

مادرم به مو مي گه فلو. خواهرامم فلو صدام مي زنن. اين اسم يادگار بابامه ـ وقتي که زنده بود، پنج ساله پيش، پيش از اينکه از بيلر بيفته پايين و بميره. نه که هفت هشت ساله بودïم؟ همه بوي تن و بدنش، رنگ چشايً قشنگشً، قد و بالاي بلندشً يادًمه. رنگ چشاي قشنگي داشت. دستاش پت و پهن و بزرگ بودن. از کار که برمي گشت خونه، لباساش بوي روغن ماشين مي دادن، بوي زنگ آهن و چربي روغن و نفت. از کار که مي اومد، دستاشه از هم باز مي کرد. مو مي دويدم طرفش. مي رفتم تو بغلش جا مي گرفتم. اول موهامً مي بوسيد. بعد سرمو مي نهاد رو شونه راستش و تو گوشïم مي گفت؛ هي فلو، مو تونه به اندازه دريا دوست دارم. نه که هواي دريا به سرش بود؟ نه که عاشق دريا بود؟ به مو مي گفت؛ فلو مو تونه به اندازه دريا دوست دارïم. حالا خيال مي کني تو اين خاکسترا، لابه لاي کپراي سوخته دنبال چي مي گردم اسماعيل؟ سه روزه که با مو از کله سحر مي آي تا دمدماي غروب و هنو نپرسيدي، نپرسيدي از مو فلو تو اًي خاکسترا لابه لاي کپراي سوخته دنبال چي مي گردي؟»

«دنبال چي مي گردي فلو؟»

«دنبال عکس بابام. هر چي مي گردم نمي جورïمًش. سه روزً تو خاکسترا دنبال عکس بابام مي گردم و نمي جورïمًش. آتش که امون نمي ده به آدم، مي ده؟ نه به خدا. کپرا ناغافل گر گرفتن. هر کي به فکر نجات زندگي و دار و ندار خودش بود. بادم پيچيد. خدا خودش به ما رحم کرد ناخدا بخشو پيش ما بود. نه که يه پاش چوبيه؟ زد زير بال آتش و خواهرامه بغل کرد و از کپر زد بيرون. گفت؛ تا ناخدانًه دارين نترسين. تا ناخدا بخشو زنده ن نمي ذاره بلايي سر شما بيا.

حالا سه روزه دنبال عکس بابام همه جانه گشتيم و نمي جوريمش. نباد سوخته باشه.»

«نسوخته فلو. يقين باد با خودش برده به دريا.»

«تو به مو بگي فلو، عکس باباته باد با خودش برده دريا و سپرده به يه موج بلند باور مي کنم.»

«باور کن فلو، نه که هواي دريا به سرش بود؟ نه که عاشق دريا بود؟ بادش شمال عکسشً برده سپرده به دست آب دريا.»

چيزي در هوا مي شکست. تکه هاي چسبناک، تکه هاي شکننده چسبناک را نمي ديدي، اما حس مي کردي ـ که لايه چسبنده هوا از هم مي گسلد، تکه هايش مي ريزد پايين، روي تن آدم. روي تن آدم مي ريزد و عرق را مي خشکاند. خنکاي لطيفي را روي پوست گونه ها، روي شانه ها و قفسه سينه ات مي دواند. باد خنک، باد خنک شمال، پيش از موعد، آمده بود و زور مي آورد تا از لايه هاي چسبناک ـ تکه هاي شکننده نوچ هوا، خودش را ـ آن خنکي کيف آورش را از شبکه تورمانند، اما نامرئي هوا بگذراند. زور مي آورد تا در هواي ساکن بعدازظهر بوزد.

اسماعيل آرام و جويده گفت؛ «همش تقصير توئه. بايد خبرش مي کرديم.»

ناصر بابلي گفت؛ «ديگه ازش حالم به هم مي خوره، خلقم تنگ مي شه.»

پناه ديوار ـ در باريکه سايه ايستاده بودند تا نفسي تازه بکنند. هوا بوي ترشيده نان، بوي شور دريا و زًفٍر ماهي مي داد.

«اسکندر نمي تونه رفيق باشه با مو يا تو يا هر کس ديگه اي تو اي دنيا.»

اسماعيل به آن موهاي بور و چشم هاي آبي، چشم دوخت و با گلايه مندي گفت؛ «اگه بفهمه ما سوار لنج شديم و زديم به دريا، ازمون دلخور مي شه خو.»

ناصر بابلي پاي لنگش را زير تنه اش جابه جا کرد و به سايه اش زل زد. سايه کجيده افتاده بود روي ديوار پف کرده روبه رو. خانه سقف کوتاهي داشت. چندل هاي سرکج از زير حصير و کاهگل سنگين بيرون زده بودند. اسماعيل زير چندل هاي سرکج ايستاده بود و سعي مي کرد سرش را همچنان، در باريکه سايه تباه شونده نگه بدارد. گفت؛ «ازمون دلخور مي شه.»

ناصر بابلي بغضش را فرو داد و گفت؛ «اسکندر نمي تونه، نمي تونه رفيق باشه با مو.»

اسماعيل سرش را يله داد زير تيرهاي چوبي سرکج سقف. گفت؛

«اخلاق نحسي داره اي آدم.» و به سايه اش نگاه کرد؛ دراز و بي قواره بود. اما سايه اش بوي چرم واکس خورده مي داد.

ناصر سعي کرد جلوي گريه اش را بگيرد؛ «ساعتي که پيدا کرده بودم از جيبم زد. جلوي چشمم فروخت. گفتم؛ خو، اي ساعت ماله مونه، مو پيداش کردم. راست تو چشام نگاه کرد و گفت؛ اگه مال تو بود خو، تو جيبت بود حالا؟»

اسماعيل ساکت ماند. نخواست حرفي بزند و يا برگردد و به چهره ي ناصر نگاه بکند ـ که مي دانست قطره هاي داغ اشک روي گونه هاش مي لغزند ـ که نمي خواهد گريه اش را کسي ببيند.

پهناي سايه عصر ميان کوچه هاي باريک و دراز افتاده بود. آب گند کپرها و اتاقک هاي کاهگليً «سده» مجال نمي داد که بي دغدغه نفس شان را با هواي خنک شمال تازه بکنند. هوا هنوز داغ بود و سايه ديوارها باريک تر مي شد.

اسماعيل گفت؛ «مي دوني ناصر، خوبه که گاه وقتي آدم به بنگله هاي «باوارده» يا «بًريمٍ» فکر بکنه. خدا اونجا سبزه، سبز و خنکه. نه بوي گند ميا از تو خيابوناش، نه ديواراش کاهگلي يîن. آدماش همه رخت نو تنشونه. براي اونا همه روزا روز اول عيده.»

ته دل اسماعيل وزنه سربي، سنگيني سرب بود. چنبره اي که از آن برمي آمد، بيخ گلويش را مي فشرد. همه فکر و خيالش را گفت تا آسوده بشود. خودش را از شر وزنه آن چنبره سخت رها بکند. با اين همه مي دانست که بايد با مشت به ديوار بکوبد تا درد در رگ هايش بدود و آسوده ترش کند.ناصر پاي لنگش را جابه جا کرد، شانه اش را از شانه ديوار برداشت و به پهناي صورت اخم کرده اسماعيل نگاه کرد؛ «خداي اونا فرنگيه خو، شلاقم دستشه. تفنگ رو شونشه، پاتو اونجا بذاري قîلîمًش مي کنه.»

اسماعيل نفس عميقي کشيد. هوا بوي رطب تازه مي داد. در چشم هاي ناصر آبي دريا موج مي زد. در چشم هاي آبي ناصر باران بود که روي دريا مي ريخت. صداش هم مثل صداي فلو بغض داشت اما بي کينه بود؛

«ديگه حالا وقتشه بريم. فلو چشم بً راه مونه» و اولين گام را با احتياط برداشت. نمي خواست کفش هايش، کفش هاي واکس خورده اش را بي هوا در چاله آب گند فرو بکند. ناصر بابلي از پشت سر مي آمد. پرسيد؛ «حالا واقعاً ما را سوار مي کنه مي بره دريا؟»

براي ناصر گذشتن از گودال هاي عريض دشوار بود. اسماعيل ايستاد و دستش را گرفت تا از روي گودالي که پيش روي شان بود بپرد. گفت؛ «فلو خودش به مو گفت، فلو دروغ نمي گه، هيچ وقت.»

آن طرف گودال سربالايي کم شيبي بود که به محوطه نخلستان مي رسيد. و بعد از آن موج شکن هاي سيماني ساحل و رديف لنج هاي شناور در حريم مد دريا. اسماعيل بااحتياط پا برمي داشت. ايستاد و به کفش هايش نگاه کرد. به آن يک جفت کفش تعميرشده براق.

ناصر نگاهش کرد. چهره گرد و خوش تراش اسماعيل پر از شادي بود. پرسيد؛ «چي شده؟ زل زدي به کفشات.»

اسماعيل به چشم هاي آبي روشن به آن رخسار بور ناصر نگاه کرد و با سرخوشي گفت؛ «چه بوي خوشي مي ده کفشام.»

نخل ها و کپرها ساختمان هاي تازه ساز آجري را پشت سر گذاشته بودند، حالا داشتند روي لبه سيمان موج شکن هاي ساحلي راه مي رفتند. آب دريا بالا آمده بود، وقت مد بود. موج ها مي آمدند و به کناره ساحل مي خوردند و همراه باد خنک شمال باز برمي گشتند تا ميان آبراهه که شعاع خورشيد شامگاهي به آن مي خîليد و در بازتاب خوش رنگش حمايل طلايي آفتاب را به گردن موج ريزه ها مي انداخت. اسماعيل ايستاد و گفت؛

«خودشه. نگا کن ناصر، همونيه که از همه بزرگتره. بيرقم داره.»

ناصر بابلي به رديف لنج ها نگاه کرد. به آن لنج بزرگ که تا رسيدن به آن هنوز مي بايستي مسافت طولاني را طي مي کردند. آبراهه عريضي که به مصب خليج راه پيدا مي کرد، زير نگاهش موج برمي داشت. چند بلم پر از مسافر از پهنايً آبيً تيره رنگ مي گذشتند. شوق ديدار فلو او را اين همه راه کشانده بود و آورده بود اينجا. اسماعيل که آمد و دور از دکان کوچک پدر پس تير چراغ برق ايستاد و برايش سوت زد، دريافت که بايد از فلو خبري رسيده باشد.

اسماعيل سوت زد. يکي بلند و يکي کوتاه. خودش را باريک کرد پس تير چوبي برق. دست هايش را در راستاي تن لاغرش رو به بالا دراز کرد تا شانه هاش هم عرض تير برق بشود و رنگ آبي پيراهنش او را لو ندهد. ناصر برگشت و نگاه کرد. مي بايست به بهانه اي از دکان مي زد بيرون. به صورت زعفراني پدرش نگاه کرد، به آن شلال موهاي بور و سفيد که روي پيشاني بلندش افتاده بود، به آن خط هاي گود و پريشان کنار گونه ها و زاويه چشم هاي آبي. مي دانست پدرش نمي شنود. مدت هاست که سمعک قراضه اش از کار افتاده اما نگاه نافذ، نگاه تيز و کاونده اش بïرًش کاردي را مي مانîد که نمي شود به آساني از دïم آن گذشت.

پدر پرسيد؛ «بي قراري؟ جايي مي خواي بري؟»

ناصر ساکت ماند. پدر خنديد. رنگ زعفراني چهره اش ارغواني شد. گفت؛ «بگو بيا کارش دارم.»

ناصر سرش را بلند کرد و به آن سيماي گل انداخته نگاه کرد. همان شادي محزون را داشت، همان جلوه مخفي اندوه را که ديروز عصر - وقتي که حقوق يک هفته کار توي سينما را روي پيشخوان گذاشت در آن چشم هاي آبي ديده بود؛

«مال خودته.»

ناصر بابلي بدون تامل در جواب گفته بود؛ «دلïم مي خواد بدïمش به شما. دوتايي کار مي کنيم، بلکا از اين خونه گلي بريم تو بنگله ها بشينيم.»

پدر خنديد. خنده اي که اشک را به چشم هايش راه داد و رنگ ارغواني گونه هاش را از زير پوست پراند و پژمرد. پدر به دست هاي لرزانش خيره ماند. ناصر نفهميد چرا حال پدر چنين درهم آشفت. سعي کرده بود حرفي بزند، چيزي بپرسد. شايد پدر باز هم با آن شادي محزون چهره اش کاري بکند، لرزش دست هاش را نگه بدارد، حرفي بزند و اين برآشفتگي اندوه بار را درهم بشکند. اما هرچه در ذهن يازده ساله اش گشت نتوانست کلمه اي پيدا کند.

پدر گفت؛ «به اسماعيل بگو بيا کارش دارم.»

ناصر از دکان بيرون آمد، لحن پدرش کاملاً صميمانه بود. گفت؛ «آي اسماعيل، کي مي شه تو اي پيرهن آبيً نه از تنت دربياري؟»

«مي خواي بشم اسکندر؟ لخت پاپتي. با يه تا شورت دوره بگردïم؟»

پدر در آستانه در دکان ايستاده بود و به حرکت لب هاشان نگاه مي کرد. گفت؛ «پيرهن و شلوارت بجا، پî چرا پاپتي مي گردي تو اي آفتاب داغ؟»

اسماعيل غافلگير شده بود. در آستانه در دکان کوچک راه گريزي نبود جز اينکه، سرش را پايين بيندازد و بکوشد باريک تر و لاغرتر بشود، بکوشد از لاي درز تخته بگذرد و در سايه روشن ته دکان محو بشود. پدر گفت؛

«کفشاتً تو دکون مو جا گذاشتي.»

اسماعيل با لحني گناهکار گفت؛ «کي؟ مو؟» و به ناصر چشم دوخت که؛ «مو کفشامً جا گذاشتïم؟»

پدر برگشت پشت پيشخوان؛ «همي تو پسر خوب. جام تنگه. جام تنگ مي کنه اي کفشات. بيا، بگيرشون. همين حالا بکن پات.»

اسماعيل درمانده و گيج، همچنان پي مردمک هاي آبي ناصر مي گشت و جز عقربه هاي ساعت، ساعت هاي کهنه ديواري، چيزي نمي ديد. ناصر زير پيشخوان دکان ساعت سازي پدر پنهان شده بود. پدر خم شد و يک جفت کفش تعميرشده براق بيرون آورد. دستمالي روي آنها کشيد و به طرف اسماعيل دراز کرد و گفت؛

«بپوش.»

اسماعيل پرسيد؛ «مو بپوشïم؟»

ناصر از لبه پيشخوان بالا آمد. چهره اسماعيل در اين دم ناباوري تماشايي بود. پدر گفت؛ «عجب، چته؟ چرا اين قدر هراسوني؟ مگه کفشاي خودتم يادت رفته؟»

اسماعيل به ناصر نگاه کرد. ناصر پدر را مي پاييد که باز با همان شادي محزون، با گونه هاي ارغواني به قد و بالاي اسماعيل نگاه مي کند. گفت؛ «بپوش اسماعيل، مال خودته. روم سياه، چه کنم که وïسعïم بيش از اين نرسيده. »اسماعيل به ناصر نگاه کرد. به آن چشم هاي آبي آرام بخش، به آن رخسار مهربان. پدر نگاهش را دزديد. سيگاري گيراند و به مشتوک لاکي اش زد و با فراغت خاطر گفت؛ «به داش رضي سپردم تو گاراژ برا تو و ناصر کاري دست و پا بکنه، که به دردتون بخوره.»

اسماعيل کفش ها را پوشيد. ذوق زده از نرمي و سبکي چرم و بوي واکس. با اين همه حسي اندوه زا، دردمندي بي دليل و لاعلاج هم بود که قلبش را مي فشرد. ناصر گفت؛ «مبارکت باشه.»

اسماعيل چند قدم راه رفت و باز به کفش ها خيره ماند. پدر گفت؛

«حالا يادت اومد؟ خيالت راحت شد؟»

اسماعيل به هوا جست و فرياد کشيد؛ «چه بوي خوشي مي ده کفشام.»

هر سه بلند خنديدند. خنده اي که بغض را مي شکست و اندوه را مي ميراند. دکان کوچک از خنده شفاف و زلال پر شد، سرريز کرد توي خيابان، روي چمن هاي بلوار خاکي، چمن هايي که تشنه بودند و زير آفتاب رنگ شان زرد شده بود.

لنج بزرگ ناخدا بخشو، خيلي پايين تر، دور افتاده تر از ديگران، شانه به شانه ساحل پهلو گرفته بود. بر پهنه سبز تيره نشسته بود و همراه باد شمال که از گستره ناهموار روبه رو از آن سوي شهر مي آمد، چنان گهواره اي بزرگ، با ملايمت بالا و پايين مي رفت. فلو با آن چشم هاي درشت و سياهش به استقبال شان آمد. خنده و اشتياق، خستگي اين همه راه را از تن اسماعيل و ناصر تاراند. هر دو از تخته باريکه ورودي گذشتند و قدم به عرشه گذاشتند. فلو قدمش نمي رسيد. اما سعي کرد گونه هاي برافروخته هر دو را ببوسد.

فلو گفت؛ «اي خواهر کوچيکمه، صبورا.»

اسماعيل روي پا نشست و شانه هاي کوچک و ترد صبورا را از پنجه هاي مهربانش گرفت و گفت؛

«مو رفيق فلوام، از مو که نمي ترسي؟»

فلو گفت؛ «نمي ترسه. از هول آتش زبونش بند اومده. ناخدا بخشو مي گه خوب مي شه، يه چند روزي که بگذره خوب مي شه.»

ناصر بابلي پرسيد؛ «پس ناخدا کو؟»

فلو گفت؛ «رفته خسروآباد، يه خونه اي، اتاقي برامون اجاره بکنه.»

ناصر بابلي براي نخستين بار بود که پايش به روي عرشه لنج مي رسيد. همه جا را با کنجکاوي نگاه مي کرد. زير سايبان حصيري، حبانه بزرگي روي چارپايه قرار داشت که مي شد آب خوش شيرين را روي دريا نوشيد و دغمصه راه را از سر بيرون کرد. روي طنابي که سرتاسر عرشه بسته بودند، رخت هاي تازه شسته در باد تکان مي خوردند. زير درخت ها روي پًريموس، قابلمه غذا مي جوشيد. لنج بوي زن مي داد، بوي زندگي، بوي آرامش بي زوال.

«حالا همتون اينجا توي اي لنج زندگي مي کنين؟»

فلو گفت؛ «خًن بزرگي داره برا اسباب اثاثيه. شبام رو عرشه مي خوابيم. نمي دوني وقت خنکي سر شب، خوابيدن اينجا چه کيفي داره.»

ناصر نشست و صبورا را توي بغلش گرفت. اسماعيل و فلو رفتند روي دماغه ايستادند و راه را پاييدند. در ذهن اسماعيل بار ديگر آن حس، حس پنهان ناشدني که ناگهان از جايي ته خيالش پا مي گرفت، قوت انکارناپذيري يافت. نمي توانست خودش را از قيد اين حس سمج جدا بکند. گفت؛

«فلو، تو حالا يه سايه بالا سر داري مگه نه؟»

فلو به درياي فراخ آن سوي مصب خليج نگاه کرد. گفت؛ «به مو مي گه فلو. رنگ چشاي قشنگي داره. دستاش پت و پهن و بزرگن. از راه که مي رسه دستاش از هم باز مي کنه و مونًه تو بغلش جا مي ده. لباساش بوي روغن ماشين مي دن، بوي زنگ آهن و چربي روغن. مونه تو بغلش مي گيره و مث پنج سال پيش، مث وقتي که هفت، هشت سالïم بود تو بغلش جا مي ده. اول موهامً مي بوسه، بعد سرمو مي ذاره رو شونه راستش و تو گوشم مي گه؛ «هي فلو، تونًه به اندازه دريا دوست دارïم. نه که هواي دريا به سرشه؟ نه که عاشق دريان؟ به مو مي گه فلو مو تونه به اندازه دريا دوست دارم.»

اسماعيل به سبزي تيره رنگ آبي به انعکاس نورپريده رنگ عصر بر گرده موج ها که از زير بدنه لنج مي گذشت، چشم دوخته بود. تنش را به لرزش تسلي بخش لنج، به جنبش گهواره اي اش سپرده بود. فلو گفت؛ «خدا سايه بزرگيه بالاي سر همه آدماي بي کس که تمومي نداره. ناخدا بخشو هميشه همينه مي گه به مو. مو باور مي کنم اسماعيل.»

اسماعيل گفت؛ «مونوم باور مي کنم.»

فلو با ترفندي ظريف و صادقانه به کفش هاي اسماعيل نگاه کرد و شادمانه گفت؛ «مو مي بينïم هوا بوي خوشي مي ده. پî اي بوي کفشاي توئه اسماعيل.»چشم ها به ناگزير درهم تلاقي کرد و خنده روي لب ها نشست. ناصر آمد و خم شد روي آب. گفت؛ «دفعه بد که اومديم يه عروسک براش مي خريم اسماعيل.»

اسماعيل گفت؛ «نگا کن فلو. سه تا عکس خوشگل مي بينم تو آب- سه تا صورت آبي.»

ناصر گفت؛ «آ مثل آسمون، آسمون بي ابر.»

«بفرمايين رطب تازه» مادر بود که مي گفت. بچه ها ساکت شدند. ناصر برگشت و نگاه کرد. زن بلندبالا و لاغري بود، با رخساري گرد ميان حجاب مقنعه سياه.اسماعيل را وسوسه چشم هاي فلو واداشت که به چهره مادر نگاه کند. درست حدس زده بود. همان چشم هاي درشت و شبگير، با شوقي مادرانه که اسماعيل اين شوق را تنها همين هاله اثيري مادرانه را مي شناخت- که اندوه از روي گونه هاش مي سريد و گوشه لب هاش چال مي انداخت.

«بفرماييد رطب تازه.»

مادر سيني مسي را گذاشت روي حلبي و صبورا را بغل کرد و نشست روي تخته هاي عرشه. ناصر دست و پايش را گم کرده بود. نمي دانست با اين شرم سر به گريبان چه بکند. اسماعيل قوز کرد و به چهره مادر انديشيد. به غربت خودش.

صداي «صوغي»1 که درآمد، مادر رفت توي خًن. گفت؛ «مي روم چاي درست بکنïم، خودت بيا ببر فلو.»زن با همان نرمي و سبکي که آمده بود بازگشت. لحظه اي بعد اسماعيل چشم هايش را باز کرد و گمان کرد که خواب ديده است. ناصر پشت سرش را نگاه کرد و پرسيد؛ «اين زن کي بود؟»

فلو خنده کنان دانه اي رطب در دهان ناصر گذاشت و گفت؛ «مادر، ننه، بي بي- هر جور که تو صداش بزني.» بعد رو کرد طرف اسماعيل؛ «همين که ناخدا بخشو بيا مي گم مارً ببره تا «قفاس». شب اگه بشه بمونين تا «خور عبدالله» هم مي بîرًتًمون.»

ناصر گفت؛ «پدرم دلواپس مي شه.» و نمي خواست بگويد؛ «پدرم» و حالا از چشم هاي اسماعيل بايد حذر مي کرد. لب به دندان گزيد و خون شور را فرو داد. مي بايست از اول فکرش را مي کرد و مي گفت؛ «مادرم دلواپس مي شه.» اين کلمه آشنا و همدم اسماعيل بود. هرچند اينها همه از ذهن اسماعيل مي گذشت. از دور کسي مي خواند، صداي جاشوي پيري از گوشه دريا مي آمد، فايز مي خواند؛

«درازي شو از بيمار مي پرس.»

پي نوشت؛

1ـ مخفف صغرا

4/ مرداد/ 1362

بازنويسي آخر؛ 27/ بهمن/ 1383

يزدان شهر
قيلوله اي در جهان سايه سار احمد بيگدلي
 رضا نجفي
قديمي ترها احمد بيگدلي را نمايشنامه نويس مي شناسند. اهل داستان نيز پيش از اين شاهد انتشار دو مجموعه داستان از او به نام هاي شبي بيرون از خانه (1374) و من ويران شده ام (1381) بوده اند. اما برگزيده شدن نخستين رمان او - اندکي سايه - به عنوان کتاب سال 1385 جمهوري اسلامي، نامش را به شکل جدي مطرح کرد.بيگدلي همچنين چهار مجموعه داستان، يک مجموعه نمايشنامه کوتاه و چهار فيلمنامه در دست و آماده چاپ دارد.دغدغه و دلمشغولي بيگدلي در عرصه داستان بيشتر زبان و فرم است. او به ويژه در رمان خود نشان مي دهد که نگاهش داستان محور نيست. رمان او نه با پيرنگ که با مقدمه اي شاعرانه و نسبتاً بلند بالا آغاز مي شود، همچنين يادداشت ها و گفتارهايي ادبي در صدر و ذيل و متن رمان جاخوش و جا را براي پيرنگ تنگ مي کنند. نويسنده ترجيح مي دهد در پيرنگ خود بسياري چيزها را ناگفته بگذارد و بگذرد. از اين رو اثرش به پازل هايي مي مانند که تو مي بايد مرتب شان کني.زبان بيگدلي زباني است شاعرانه و بسيار فاخر. از اين رو بايد آثارش را بيش از يک بار - و ترجيحاً با صداي بلند- خواند تا فهميده شوند.درباره تداخل شعر در داستان و رمان بسيار مي توان سخن گفت و از نمونه هايي چون تلاش هاي آندره ژيد در اين حوزه ياد کرد. ادبيات داستاني ما نيز از ابراهيم گلستان به اين سو به کارگيري زباني شعرگونه بسيار رخ نموده است، امري که با توجه به پيشينه هزارساله شعر پارسي چندان هم شگفت نيست؛ هر چند برخي منتقدان بر تفکيک نثر داستاني از نثر شاعرانه اصرار دارند.با خوانش آثار بيگدلي و ارجاعاتي که در برخي از اين آثار وجود دارند مي توان به سرچشمه هاي تاثيرگيري نويسنده پي برد، سرچشمه هايي که اغلب متون منظوم و به ويژه مثنوي از آن جمله اند.ديگر اينکه- شايد تحت تاثير مشغله هاي دراماتيکي بيگدلي - او گرايش به نوشتن روايت هايي تصويري نشان مي دهد و در اغلب آثارش دست به آفريدن قاب هاي تصويري زيبايي به ويژه از طبيعت مي زند. بيگدلي همانند نويسندگاني چون همينگوي در توصيف بوها و مزه ها نيز حساس و توانمند است.با اين حال نويسنده بيش و کم در مواردي که به طبيعت مربوط مي شود به جزئيات مي پردازد و در بسياري موارد ديگر با اشاره اي از موضوع مي گذرد.بيگدلي آنجا که پاي نثر و فرم در ميان است گرايش مدرن دارد. براي نمونه او در «اندکي سايه» از سه نوع روايت با سه نوع حروف متفاوت استفاده مي کند، نثر و زبان اهميتي بيش از پيرنگ مي يابند و ارجاعات فراوان در لابه لاي متن تا سر حد بازي هاي بينامتني پيش مي روند، همچنين او با ايجاد تعليق ها و نگفتن برخي پاره ها به اثرش ساختاري پازل گونه مي بخشد، اما پازلي که قطعاتش به هم ريخته و تو بايد آ نها را مرتب کني. همه اينها در کنار نگاه دوربين وار راوي از ويژگي هاي رمان و داستان هاي مدرن است، اما نويسنده به سبب دلمشغولي هاي خود به عرفان و متون منظوم کهن و برخي از مضامين مورد علاقه اش آشکارا در حوزه محتوا گرايش سنتي نشان مي دهد - شايد اين يکي از دلايل انتخاب رمان او از سوي داوران کتاب سال جمهوري اسلامي باشد - به عبارتي کار بيگدلي برآمدي از فرمي مدرن و ذهنيتي سنتي است.

داستان شرقي
جزيره هاي کوچک روشنفکري
از شما چه پنهان احساس خوشي داشتم
وسعت جغرافياي جنوب
خون و شعر
جزئيات در کمال ايجاز
نرد
رنگ آميزي غربت
روخواني يادداشت هاي «فست فود»
نويسنده زبان گرا
سه تا صورت آبي
قيلوله اي در جهان سايه سار احمد بيگدلي

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام