903 شماره
چهارشنبه، 20 تير 1386
صفحه نخست :: خبر :: صفحه آخر
استعفاي بهروز غريب پور پذيرفته نشد
شرق؛ پس از بروز جريان هاي اخير عليه خانه هنرمندان ايران، بهروز غريب پور مديرعامل خانه هنرمندان ايران ديروز در نشست سالانه مجمع عمومي خانه هنرمندان ايران استعفاي خود را اعلام کرد که البته هيات مديره و شوراي عالي خانه اين استعفا را نپذيرفتند. غريب پور در اين نشست که با حضور شوراي عالي و بازرسان خانه هنرمندان ايران که از هنرمنداني چون دکتر محمد سرير، عزت الله انتظامي، غلامحسين اميرخاني، فاطمه راکعي، بهزاد فراهاني، ايرج راد و... تشکيل شده، گزارشي مستند از عملکرد هشت ساله خانه هنرمندان ايران و برنامه ها و سازمان ها و ارگان هاي برگزارکننده اين برنامه و البته ريزبودجه و درآمد اين خانه را ارائه کرد و اين گزارش به تاييد بازرسان رسيد. هنگامي که بهروز غريب پور از جايگاه سخنراني پايين مي آمد، بهزاد فراهاني بازرس شوراي عالي خانه هنرمندان از جاي خود برخاست و گفت؛ شرايط زمانه ما به گونه اي شده که ما نيازمند وحدت و مهرباني تمام گروه هاي هنري هستيم و بايد با استقامت بيشتري در مقابل ناملايمات بايستيم. ما در شوراي عالي استعفاي بهروز غريب پور را نپذيرفتيم و اميدوارم ابقاي ايشان به تصويب مجمع عمومي سالانه هم برسد. اميرخاني نيز با اشاره به عدم توجه مناسب به هنر و فرهنگ گفت؛ خيلي از مسوولان قصد حمايت از امور فرهنگي و هنري را دارند اما در اين مورد اجماعي وجود ندارد و نگرش نسبت به جايگاه هنر در آن، به حدي نيست که سبب شود هنر ايراني بتواند درجهان امروز افتخارآفرين شود. آن هم در مملکتي که رهبر معظم آن به هنر و فرهنگ بسيار علاقه مند و پيگير هستند. عزت الله انتظامي هم ابراز اميدواري کرد کليه مسوولان و نويسندگان و جرايد مختلف و کساني که حتي يک بار فعاليت هاي خانه هنرمندان و اين مکان هنري را از نزديک نديده اند، براي يک بار هم که شده از نزديک شاهد فعاليت هاي اين خانه و استقبال مخاطبان و مردم باشند در آن صورت است که مي توانند قضاوت درستي را در ازاي خانه هنرمندان داشته باشند.انتظامي در ادامه از همه مسوولان و اصحاب جرايد و رسانه ها خواست که به خانه هنرمندان توجه بيشتري مبذول دارند. ايرج راد نيز به اهميت خانه هنرمندان براي اهل هنر اشاره کرد و افزود؛ «خانه هاي هنر در جهت مسائل فرهنگي و هنري صادقانه خدمتگزار بوده اند و با حداقل بودجه ، سعي کرده اند که کارهاي بزرگ انجام دهند که در انجام اين کارهاي بزرگ با توجه به بودجه اندک، موفق هم بوده اند.» دکتر موذن که به نمايندگي از طرف شهردار تهران دکتر محمدباقر قاليباف در اين جلسه حضور داشت، به دعوت اعضاي انجمن براي سخنراني پشت تريبون قرار گرفت و با اشاره به بهروزي چشمگير مجموعه خانه هنرمندان ايران و ابراز تاسف کرد. فاطمه راکعي عضو انجمن شاعران نيز گفت؛ آقاي غريب پور؛ افتخار مي کنم و مطمئن هستم اجر شما در پيشگاه خداوند محفوظ است و همواره افرادي که قصد تخريب شخصيت هاي برجسته را دارند، حضور داشته اند، اما با پيشرفت و فعاليت روبه رشد جامعه ايراني اين افراد هرچه بيشتر منزوي خواهند شد.
سازمان برنامه
سعيد ليلاز؛ ادغام سازمان مديريت و برنامه ريزي در نهاد رياست جمهوري يا به زبان دقيق تر و عيني تر «انحلال» اين سازمان اين بار نيز جز يک حرکت نمادين نيست. انحلال واقعي، هنگام تفکيک دفترهاي استاني اين سازمان و الحاق آنها به استانداري ها و حتي اندکي قبل تر، با استعفاي فرهاد رهبر اتفاق افتاده بود. آنچه پريشب تصويب شد، تنها آگهي اين فرآيند بود و نه بيشتر. بر اثر اين ادغام يا انحلال، اکنون دولت مي تواند با سرعتي بسيار بيشتر و نظارت و نق زدن هايي به مراتب کمتر از گذشته، احجام بيشتري از دلارهاي نفتي را در هر کجا که بخواهد هزينه کند و از نتايج و ثمرات «کوتاه مدت» آن به فوريت بهره مند شود. در «درازمدت» نيز چنانکه اقتصاددان شهير انگليسي به روشني آن را تئوريزه کرده است «ما همگان مرده ايم» و آنها که زنده اند لابد خود چاره اي خواهند انديشيد. به نظر مي رسد که از ميان دو روش تيراندازي به هدف يعني يا ابتدا کشيدن دايره و سپس شليک و يا ابتدا شليک به هر کجا که بخواهيم و سپس کشيدن دايره اي زيبا به دور آن، دولت نهم روش دوم را براي نشاندن تير بر هدف برگزيده است. انصاف اين است که در حدود 6 دهه کارکرد و عمر نظام برنامه ريزي در ايران، اين نظام برنامه ريزي در مجموع و به ويژه از پس از انقلاب اسلامي به اين سو، در رسيدن به اهداف برنامه اي کشور چندان موفق نبوده است. از همين روست که در تمام اين 60 سال، در سازمان برنامه همواره ميل به بودجه ريزي بيشتر از برنامه ريزي و اجرا و نظارت بر آن وجود داشت. يک دليل بزرگ اين ناکامي، آن است که اجراي برنامه، به انسجام سياسي به مثابه روبنايي از انسجام اجتماعي و ملي نياز دارد که ما به هر حال آن را نداريم و چون آن را نداريم، وفاقي بر سر برنامه هاي توسعه اي کشورمان - هر چقدر هم که در عالي ترين نهادهاي ملي و رسمي و حکومتي مورد تصويب و تاکيد و ابرام و... قرار گرفته باشند - در کار نيست و چون وفاقي نيست، با هر نسيم و نه حتي تندباد سياسي و اجتماعي اي بسا مسيرمان را 180 درجه تغيير مي دهيم و راه پيموده را بي هيچ شرمندگي از اتلاف منابع مادي و معنوي بازمي گرديم، چنانکه اکنون چنين مي کنيم. انحلال عملي سازمان برنامه، دست کم اين خوبي را دارد که نشان خواهد داد با وجود ناکامي اين سازمان در برنامه ريزي و اجراي اهداف توسعه اي، آيا نبود آن زيان بارتر خواهد بود يا تداوم حيات آن. علت اصلي ناکامي سازمان برنامه آن بود که اين سازمان بر اثر فقدان انسجام اجتماعي - سياسي پيش گفته، فقط در حرف و بر روي کاغذ «مرکز فرماندهي اقتصادي، اجتماعي، سياسي، فرهنگي، امنيتي، و....» ايران بود؛ نه در عمل. مصوبه پريشب اين ضعف را تشديد کرده است و البته با هدف سياسي خاص؛ وگرنه راه حل بنيادين مساله برنامه ريزي در ايران، نه ادغام يا انحلال سازمان برنامه، بلکه ارتقاي مرکزيت واقعي آن براي «اداره» کشور است. مثلاً در شرايط سياسي، اقتصادي، اجتماعي کنوني ايران، اين سازمان بايد به جاي انحلال يا تضعيف، تحت پوشش و مديريت مستقيم دستگاه رهبري قرار گيرد و به تدوين و نظارت قدرتمندانه برنامه هاي توسعه اي کشور بپردازد. مصوبه ادغام يا انحلال سازمان مديريت و برنامه ريزي کشور، در عين حال به منزله اعلام پايان 60 سال دوران برنامه و برنامه ريزي، پايان برنامه چهارم توسعه و سرانجام پايان عمر کوتاه سند چشم انداز توسعه نيز هست، چنانکه در سال گذشته اين سازمان نتوانست در جلوگيري از ناديده گرفته شدن برنامه هاي توسعه و سند چشم انداز يا ناديده گرفتن کامل آنها کوچکترين کاري بکند، اکنون با انحلال عملي آن هيچ دليلي براي آنکه تصور کنيم کوچکترين الزامي به اجراي برنامه چهارم توسعه يا سند چشم انداز در دولت يا حتي مجلس در کار است، وجود ندارد. به اين ترتيب، اکنون «نه خاني آمده، نه خاني رفته» است، نه مجلسي که بپرسد و نظارت و پيگيري کند، نه دولتي که دغدغه اجراي اين «قانون» را داشته باشد، و نه سازمان برنامه اي که اجراي بزرگترين سند اقتصادي تاريخ ايران - سند چشم انداز توسعه - را اصلي ترين شغل خود قرار دهد. اين محصول و فرجام کار مردماني است که در بحبوحه رشد و توسعه اقتصادي و علمي و فرهنگي جهان پيرامون خويش، همچون صوفيان سده هاي مياني، تنها به موجودي جيب خود براي در پيش گرفتن رفتار در هر بامداد مي نگرد و با هر تغيير و نوسان در درآمدهاي نفتي خود، به تناوب از برنامه گرايي کامل به روزمرگي کامل، از آينده نگري کامل به توکل کامل، از رياضت محض به خوشي محض، از صادرات گرايي افراطي به واردات گرايي افراطي، از توليدگرايي مطلق به مصرف گرايي مطلق، از سوسياليسم تخيلي به کاپيتاليسم تخيلي، از انزواگرايي تمام عيار به ادغام گرايي تمام عيار، از آخرت گرايي محض به دنياگرايي محض، از ساده زيستي بي حساب به تجمل بي حساب، از بيگانه پرستي افراطي به بيگانه ستيزي افراطي، از... و بالعکس درمي غلتد و در هر بار غلتيدن، تاريخ خود را - گويي که جهان خلقت از همين امروز آغاز به کار کرده است - از نو مي نويسد. بي هيچ شرمندگي.
اشاره اي اجمالي بر ريتم يک ملت
محسن نامجو؛ ريتم محصول کار تکرار است. اين تکرار مي تواند به زمان مربوط باشد (زمان مند باشد)، مثل ريتم چکيدن قطرات آب از شير آشپزخانه. يا به مکان مربوط باشد مثل ريتم قرارگيري درختان در خيابان طالقاني. هر تکراري موجب ايجاد ريتم است. ريتم مکان مند خود سرفصل جداگانه و مبسوطي است که در حيطه نقد- به ويژه نقد هنرهاي تجسمي- بسيار اهميت حضور دارد. مثلاً بررسي عنصر ريتم در تابلوهاي «کاندينسکي» يا «پيت موندريان» يا طرح اين بحث که آيا اين عنصر (ريتم) را در نقاشي ماقبل مدرنيسم نيز مي توان جست وجو کرد يا خير؟ تابلوهاي «رامبراند» هم آيا داراي عنصر ريتم اند؟ تمام اين سوال و جواب ها در محدوده اي فارغ از زمان قابل بحث و بررسي اند. اين تحليل نيز شايد فقط از اين جهت بيان شد که بدانيم عامل تکرار- که سازنده ريتم است- لزومي ندارد که حتماً زمان مند باشد و مي تواند مکان مند هم باشد. از يک طرف ديگر هر گونه تکرار در واحد زمان توليد ريتم مي کند. از ديگر سو ريتم بيانگر توالي آن امري (چيزي) است که طي زمان روي مي دهد. اينجا مي توانيم عبارت «طي زمان» را نيز حذف کنيم و بگوييم ريتم بيانگر آن چيزي است که روي مي دهد. چرا که رويدادها به هرحال خارج از زمان نيستند. زمان به فضا وابسته است. چه بخواهيم و چه نخواهيم زمان بر ما مي گذرد. زمان بر دوران جنگ مي گذرد، بر دوران سازندگي مي گذرد، بر دوران اصلاحات مي گذرد و هنوز هم در حال گذر است. زمان بر ما مي گذرد و ما در آن واقع شده ايم، بي آنکه بر آن اثر بگذاريم. اگر نوازند ه اي قطعه اي را با سرعتي دو برابر نوازنده ديگر بنوازد با اين کار تفوق و سلطه خويش را نسبت به تکنيک نوازندگي يا قدرت دشيفره رسانده است، نه تسلط خويش بر زمان را. چرا که زمان به چنگال هيچ کس درنمي آيد حال آن کس قوي ترين نوازنده باشد يا قوي ترين دولتمدار. از سال 1370 تا 1380 ده سال است، نه بيشتر و نه کمتر. ما نام اين ده سال را مي گذاريم «دهه هفتاد» اما از مقدار آن نه مي توانيم کم کنيم و نه بدان بيفزاييم. همين جا نکته اي را ناگفته نگذارم و آن اينکه آن چيز (امر) روي دهنده که ريتم بيانگر توالي آن طي زمان است، خود مي تواند به دو شکل باشد؛ شنيداري يا غير آن. مثلاً ريتم گذشتن عکس ها روي پرده در دستگاه پخش اسلايد امري ريتميک است، اما لزوماً شنيداري نيست، يا دستگاه مترونوم نمونه اي از يک اتفاق ريتميک ديداري- شنيداري است.اتفاقاتي که از ابتداي دهه هفتاد تاکنون (يعني سيزده، چهارده سال) افتاده است برخي شنيداري و برخي ديداري بوده است. بايد انتزاع حيطه تئوريک را از بحث جدا کنيم تا وارد دنياي واقعي شويم. آن گاه دو واژه «ديداري» و «شنيداري» معناهايي بس وسيع تر مي يابند. ديدن و شنيدن، از آن جنس که طي سال ها بار تجربيات را شکل مي دهد و افزون مي کند، نه از آن جنس که يک لحظه از فيلمي را مي بينيم يا يک نت خاص را مي شنويم. اين دو گرچه هر دو تجربه اند، اما تفاوت ميان شان روشن است، يعني وجود آدمي به روشني مي تواند شکاف ميان اين دو شکل ديدن يا شنيدن را با ذائقه اش دريابد و درک و لمس کند. البته گاه مي تواند تجربه نوع اول (تجربه لحظه اي) بخش اعظم يا مهمي از تجربه نوع دوم (تجربه ساليان) را سامان بخشد. در اين مورد مثالي واقعي مي آورم که نمونه اي کامل و روشن است. دوستي تعريف مي کرد که پدرش هنگام پخش ترانه «ايران، ايران، ايران، رگبار مسلسل ها» از تلويزيون يا راديو پرخاش کرده يا اتاق را ترک مي کند. باز تعريف مي کرد که پس از پيگيري ريشه اي اين موضوع علت را در يک تجربه چند دقيقه اي (به اندازه مدت زمان همان ترانه) مربوط به سال 57 جسته بود. پدر ايشان در آن سال مسوول ژاندارمري يک بخش بوده اند. در آن شناسايي ها و بازشناسايي هاي سرسري آن برهه شلوغ، بر اثر درگيري اي که ميان ژاندارمري و مردم انقلابي (طبعاً) پيش مي آيد، ايشان به عنوان نيروي شاه دوست شناخته مي شود و بعد از يک نتيجه گيري معمولي پدر را با چشمان بسته پشت يک ماشين سوار مي کنند و به سوي جايگاه اعدام (مرگ) مي برند. در راه از راديو اتومبيل ترانه «ايران، ايران، ايران...» پخش مي شده است. همراهي چند نت موسيقي با راهي که به سمت مرگ مي رود، يک تجربه چند دقيقه اي را هم شأن تمام زندگي مي کند. شنيدن تمام يا بخشي از يک قطعه موسيقايي تا سال ها بعد مي تواند حامل پيام روشن رنج يا درد باشد، به طوري که با شنيدن آن آدمي سکون، وحشت، شادي يا يأس يک مقطع چند لحظه تا چند ساله را با شور تمام دريابد. والحق که تنها موسيقي است که به ناب ترين وجه مي تواند اين تجربه را تکوين بخشد، تنها موسيقي است که مي تواند با جان آن پدر چنان کند که بعد از گذشت سه دهه تک تک اعصاب وجودش را به شکلي مشابه آن واقعه کذايي تحريک کند و آن راه ختم شده به مرگ را در ذهن و وجودش دوباره زنده کند. درست است که در انتقال اين تجربيات تصوير از خيلي جهات بر صوت برتري دارد اما يک مورد است که تمام آن برتري تصوير را خدشه دار مي کند و آن اينکه تصوير خاموش است، صدا ندارد. سکوت است و از جادوي صدا بي بهره. بار ديگر به سال هاي گذشته برمي گرديم، پشت سرمان را بنگريم، به تجربيات «عادي» و «زيست شده» مان فکر کنيم، به ريتم اين تجربيات فکر کنيم. اين مفهوم قابل تحمل ديگري است؛ وقتي مي گوييم ريتم عنصر زمان را وارد ماجراي فکري مان کرديم. تجربيات عادي مي توانند در يک بررسي طولاني مدت داراي ريتم محسوب شوند. اين امري آشناست. بارها از زبان افراد شنيده ايم که از سرعت کم يا زياد سير اتفاقات در مقاطع مختلف زندگي شان سخن به ميان آورده اند. تجربياتي که در بيرون آنها اتفاق افتاده اند. اما تجربياتي را هم مي شناسيم که در درون اتفاق مي افتد و گفتيم ممکن است يک ثانيه آنها تبديل به ساليان شود. آن دسته از تجربياتي که اساساً با معيارهاي تئوريک و موسيقايي مقوله ريتم جور درنمي آيند تجربيات زيست شده آدمي اند. کسي مي گويد؛ طي اين 13 ،14 سال سرعت تعويض اتومبيل شخصي اش رو به افزايش داشته است. کسي ديگر مي گويد؛ طي اين 13، 14 سال، سال به سال، بر تورم ادراک من از واماندگي و سرخوردگي افزوده شده است. گفته نفر اول را - صرف نظر از هرگونه قضاوتي - مي توان با عدد بيان کرد. آنچه او مي گويد ريتميک است. اما گفته دومي نشان از يک اتفاق مزمن چند ساله دارد که در درون اتفاق افتاده، پس ريتمي براي آن نمي توان تعيين کرد. نسبت ريتم با اين دو نوع تجربه چگونه است؟ مبحث اصلي همين جا قابل طرح است؛ «اگر از سويي تجربه عادي آدمي - مثل خريد و فروش اتومبيل - با عدد قابل بيان و بررسي است، لذا ريتم آن هم - اگر داشته باشد - با اعداد قابل بيان است. از ديگر سو، درک آدمي از ريتم در تجربيات زيست شده، درکي کاملاً شخصي و دروني است که نه تنها با اعداد که با کلمات نيز مشکل بتواند طرح شود.» اين را داشته باشيد تا فردا.
اعتبار تقسيم پذير سينماي ايران
اعتباري 21 ميليارد توماني به برنامه حمايت و گسترش سينماي ملي اختصاص يافته است، اما تمام اين اعتبار در اختيار معاونت سينمايي قرار نمي گيرد. رمضانعلي حيدري خليلي مشاور اجرايي معاون امور سينمايي مي گويد؛ «اعتبار برنامه حمايت و گسترش سينماي ملي در سال 86 براساس قانون بودجه 217 ميليارد و 344 ميليون ريال است و نظر به اينکه براساس قانون برنامه چهارم، بودجه به صورت عملياتي و قيمت تمام شده تنظيم و تصويب مي شود، لذا در هر برنامه غير از هزينه فعاليت هاي اصلي و تخصصي، هزينه هاي پشتيباني هر موضوع هم مشخص و لحاظ شده است.» او توضيح مي دهد؛ «در بودجه تقريباً 21 ميليارد توماني دو بخش اعتبار داريم يکي مربوط به فعاليت هاي تخصصي و اصلي و يک بخش مربوط به فعاليت هاي پشتيباني است که بودجه اين فعاليت ها براي پرداخت هزينه هاي پشتيباني مربوط به فصول اول، دوم و... از قبيل حقوق و مزاياي کارکنان و هزينه هاي اقلام و لوازم مصرفي و تجهيزات و ملزومات غيرمصرفي و از اين قبيل، مستقيماً در اختيار معاونت اداري و مالي قرار مي گيرد.» مشاور اجرايي معاون امور سينمايي از افزايش بودجه در سال 85 و کاهش بودجه در سال 86 خبر داد و گفت؛ «با تلاش و پيگيري معاونت امور سينمايي و ارائه طرح و برنامه هاي موثر، اعتبار سال 85 با استفاده از ساير منابع و تبصره هاي بودجه و مساعدت وزير محترم براي اجراي تکاليف و ماموريت هاي سينمايي به حدود 19 ميليارد و 100 ميليون تومان افزايش و جذب شده است. اما آنچه که تاکنون از آن اطلاع داريم، سقف اعتبار فعاليت هاي اصلي و تخصصي اين حوزه به نسبت سال قبل حدود 11/44 درصد و به ميزان 18 ميليارد ريال کاهش خواهد داشت.» حيدري خليلي درباره هزينه هاي بخش توليد فيلم سينمايي نيز گفت؛ «در بخش توليد فيلم سينمايي علاوه بر ارتقاي کمي و کيفي توليدات سينمايي بايد به حمايت از توليد فيلم هاي شاخص و فاخر توجه شود که در اين خصوص مقدمات لازم (تحقيق، نگارش فيلمنامه، آماده براي توليد و...) براي توليد فيلم هاي سينمايي چون ملک سليمان، روز رستاخيز، راه ابريشم آبي، امام موسي صدر، صورتگران عصر خون، عصر روز دهم، نواب صفوي، آتش سبز، ايران سربلند و نيز فيلم هاي انيميشن رستم و سهراب و قلب سيمرغ و فيلم هاي مستند پارسه پايتخت جهان، در آفتاب شمس، مردان مقاومت، سمفوني ايران، فلسطين ما و... فراهم شده است که در صورت عدم پيش بيني و لحاظ اعتبارات مورد نياز، توليد فيلم هاي مذکور محقق نمي شود.»
توضيح
در ويژه نامه داستان شرق، داستان «برف» نوشته يعقوب يادعلي ناقص چاپ شده بود که ضمن عذرخواهي از نويسنده و خوانندگان شرق اين داستان روز شنبه چاپ مي شود.
مدير مسوول در راديو گفت وگو
برنامه «چهره ها» فردا ميزبان مهدي رحمانيان مدير مسوول روزنامه «شرق» خواهد بود. اين برنامه در ادامه معرفي و بررسي آثار و فعاليت هاي شخصيت هاي مطرح معاصر در حوزه هاي مختلف، در برنامه اين هفته که امروز چهارشنبه 20 تيرماه پخش مي شود، با مهدي رحمانيان، مدير مسوول روزنامه شرق گفت و گو مي کند. اين برنامه با موضوع معرفي شخصيت، بررسي فعاليت ها و به ويژه تجارب رحمانيان در زمينه مديرمسوولي روزنامه شرق از شبکه گفت وگو پخش مي شود. در اين برنامه رحمانيان ناگفته هايي از روزنامه شرق را بيان مي کند و از احتمال افزايش قيمت روزنامه خبر مي دهد. اين برنامه را هادي پرگير به عنوان سردبير و تهيه کننده با همکاري محمود محمدي به عنوان مجري در مدت 45 دقيقه تهيه و توليد مي کند و بر روي موج اف. ام رديف 9/103 مگاهرتز شنيده مي شود.
«قلندروار» افتخاري آمد
آلبوم موسيقي «قلندروار» به آهنگسازي «عماد توحيدي» و خوانندگي «عليرضا افتخاري»به سفارش مرکز موسيقي حوزه هنري منتشر شد. به گزارش فارس، اين آلبوم شامل 8 تصنيف به تنظيم «بابک شهرکي» و به نام هاي «قلندروار»، «آينه دل»، «پاي پياده»، «سلسله مو»، «مشرق مطلق» (تقديم به پيامبراعظم)،«انعکاس سبز»، «بوي زنجير» و «تب و جنون» و براساس اشعاري از «ارفع کرماني»، «فواد توحيدي»، «هادي سعيدي کياسري»، «ارفع توحيدي» و «حامد حسين خاني» است.

استعفاي بهروز غريب پور پذيرفته نشد
سازمان برنامه
اشاره اي اجمالي بر ريتم يک ملت
اعتبار تقسيم پذير سينماي ايران
توضيح
مدير مسوول در راديو گفت وگو
«قلندروار» افتخاري آمد
دن کيشوت هاي بي سانچو

 دن کيشوت هاي بي سانچو
صداي قاه قاه جوانان بلند است. مي گويم؛

«عاصم اين جوانان شادي را گم کرده اند نمي دانند کجاست.»

«شادي؟...»

«برايت يک قصه تعريف کنم. مترجم دن کيشوت سرطان حنجره مي گيرد. او را براي معالجه مي فرستند آلمان. پزشکان معاينه اش مي کنند و آزمايش هاي مختلف. پزشک جراح به قاضي مي گويد بايد حنجره ات را عمل کنيم. اما يک اتفاق مي افتد ديگر صدا از توي دهانت بيرون نمي آيد. نمي تواني حرف بزني. قاضي لبخند مي زند؛ که اشکالي ندارد، عمل کنيد. دکتر دوباره برايش توضيح مي دهد. گمان مي کند که قاضي حرف او را درست متوجه نشده. قاضي مي گويد؛ خوب فهميدم، من در کشوري زندگي مي کنم که ترجيح دارد دهان انسان بسته باشد يا صدايش به گوش نرسد. عاصم مي گويد چه روح غريبي از دن کيشوت در اين داستان دميده شده، واقعي است؟

«بله»

«يک کار استثنايي هم در باره مترجم دن کيشوت صورت گرفت؛ پيکره چارمتري اش را در زادگاهش در مهاباد نصب کردند.»

«حالا صدايش را مردم از سنگ مي شنوند...»

« شايد هم از بتون،»

«همين است ديگر مثل قهوه خانه که کافي شاپ شده.»

مي گويم؛ عاصم درباره دن کيشوت نظرت چيه؟

«مقدمه يوسا بر چاپ تازه دن کيشوت را پسنديدم. خواندي؟»

«نه»

«خيلي طولاني نيست. شايد حرف اصلي اش اين است که دن کيشوت يک روح عاشق و آزاد است؛ دنياي خيال انگيز او، خيرخواهي او با ديواره سخت و پرقساوت واقعيت رويارو مي شود. البته او در بستر مرگ گويي زندگي خود را مرور مي کند و خسته از ماليخولياي يک عمر از سانچو پانزا عذرخواهي مي کند. آخر سر سانچو پانزاي واقع بين است که براي دنياي خيال انگيز دن کيشوت اشک مي ريزد و آرزو مي کند که کاش بار ديگر؛ با هم سر به کوه و صحرا مي گذاشتند و دن کيشوت نمي مرد. من که خيال مي کنم دن کيشوت مهم ترين و تاثيرگذارترين شخصيت ادبي است که آفريده شده است. همين الان هم زنده است. مگر بن لادن روايت دن کيشوت در زمانه ما نيست. منتها برعکس دن کيشوت؛ او غول ها را آسياب بادي مي بيند. حمله مي کند و در يک يورش دو برج تجارت را که مثل غول ايستاده بودند نابود مي کند. هر چه روايت دن کيشوت کمدي مي نمايد، روايت بن لادن تراژدي است.

اصلاً انگار همه دن کيشوتند. ابزار و امکان هايشان فرق مي کند. سانچوپانزايي هم در کنارشان نيست که با او گفت وگويي داشته باشند. دور و بري ها هم دن کيشوت هايي در اندازه هاي متفاوت هستند. البته با اين تفاوت بسيار مهم که ذره اي از صداقت دن کيشوت در اينها نيست.» چاي نعناع را نوشيده ايم. جوانان با هم زمزمه مي کنند؛ يا سلام،

از پشت شيشه به خيابان ديدوش مراد نگاه مي کنم. خيابان خلوت شده است. گاهي نور ماشين تاريکي را کنار مي زند. عاصم مي گويد يک رستوران سراغ دارم، رستوران رنگين کمان، برويم مثل دن کيشوت صبحانه و ناهار و عصرانه و شاممان را يکجا با هم بخوريم. از جوانان خداحافظي مي کنيم. ناگاه عاصم رو به جوانان کرد و پرسيد؛ مي گويند خانه محمد ارکون توي همين خيابانه؟ نشاني اش را مي دانيد؟ همگي سر تکان مي دهند که نمي دانند. عاصم مي پرسد؛ اصلاً اسم محمد ارکون به گوشتان خورده؟ نه،

تا رستوران رنگين کمان پياده رفتيم. عاصم گفت؛ من از آينده مي ترسم. اين جوان ها چطور مي توانند ستون آينده بشوند؟ چطور؟ با اينها چگونه حرف بزنيم؟ مي گويم؛ تو که درست انتخاب کردي با زبان رمان و سنگ، جد بزرگت مولوي گفته است؛

بازگو تا قصه درمان ها شود/بازگو تا راحت جان ها شود


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام