
صداي قاه قاه جوانان بلند است. مي گويم؛
«عاصم اين جوانان شادي را گم کرده اند نمي دانند کجاست.»
«شادي؟...»
«برايت يک قصه تعريف کنم. مترجم دن کيشوت سرطان حنجره مي گيرد. او را براي معالجه مي فرستند آلمان. پزشکان معاينه اش مي کنند و آزمايش هاي مختلف. پزشک جراح به قاضي مي گويد بايد حنجره ات را عمل کنيم. اما يک اتفاق مي افتد ديگر صدا از توي دهانت بيرون نمي آيد. نمي تواني حرف بزني. قاضي لبخند مي زند؛ که اشکالي ندارد، عمل کنيد. دکتر دوباره برايش توضيح مي دهد. گمان مي کند که قاضي حرف او را درست متوجه نشده. قاضي مي گويد؛ خوب فهميدم، من در کشوري زندگي مي کنم که ترجيح دارد دهان انسان بسته باشد يا صدايش به گوش نرسد. عاصم مي گويد چه روح غريبي از دن کيشوت در اين داستان دميده شده، واقعي است؟
«بله»
«يک کار استثنايي هم در باره مترجم دن کيشوت صورت گرفت؛ پيکره چارمتري اش را در زادگاهش در مهاباد نصب کردند.»
«حالا صدايش را مردم از سنگ مي شنوند...»
« شايد هم از بتون،»
«همين است ديگر مثل قهوه خانه که کافي شاپ شده.»
مي گويم؛ عاصم درباره دن کيشوت نظرت چيه؟
«مقدمه يوسا بر چاپ تازه دن کيشوت را پسنديدم. خواندي؟»
«نه»
«خيلي طولاني نيست. شايد حرف اصلي اش اين است که دن کيشوت يک روح عاشق و آزاد است؛ دنياي خيال انگيز او، خيرخواهي او با ديواره سخت و پرقساوت واقعيت رويارو مي شود. البته او در بستر مرگ گويي زندگي خود را مرور مي کند و خسته از ماليخولياي يک عمر از سانچو پانزا عذرخواهي مي کند. آخر سر سانچو پانزاي واقع بين است که براي دنياي خيال انگيز دن کيشوت اشک مي ريزد و آرزو مي کند که کاش بار ديگر؛ با هم سر به کوه و صحرا مي گذاشتند و دن کيشوت نمي مرد. من که خيال مي کنم دن کيشوت مهم ترين و تاثيرگذارترين شخصيت ادبي است که آفريده شده است. همين الان هم زنده است. مگر بن لادن روايت دن کيشوت در زمانه ما نيست. منتها برعکس دن کيشوت؛ او غول ها را آسياب بادي مي بيند. حمله مي کند و در يک يورش دو برج تجارت را که مثل غول ايستاده بودند نابود مي کند. هر چه روايت دن کيشوت کمدي مي نمايد، روايت بن لادن تراژدي است.
اصلاً انگار همه دن کيشوتند. ابزار و امکان هايشان فرق مي کند. سانچوپانزايي هم در کنارشان نيست که با او گفت وگويي داشته باشند. دور و بري ها هم دن کيشوت هايي در اندازه هاي متفاوت هستند. البته با اين تفاوت بسيار مهم که ذره اي از صداقت دن کيشوت در اينها نيست.» چاي نعناع را نوشيده ايم. جوانان با هم زمزمه مي کنند؛ يا سلام،
از پشت شيشه به خيابان ديدوش مراد نگاه مي کنم. خيابان خلوت شده است. گاهي نور ماشين تاريکي را کنار مي زند. عاصم مي گويد يک رستوران سراغ دارم، رستوران رنگين کمان، برويم مثل دن کيشوت صبحانه و ناهار و عصرانه و شاممان را يکجا با هم بخوريم. از جوانان خداحافظي مي کنيم. ناگاه عاصم رو به جوانان کرد و پرسيد؛ مي گويند خانه محمد ارکون توي همين خيابانه؟ نشاني اش را مي دانيد؟ همگي سر تکان مي دهند که نمي دانند. عاصم مي پرسد؛ اصلاً اسم محمد ارکون به گوشتان خورده؟ نه،
تا رستوران رنگين کمان پياده رفتيم. عاصم گفت؛ من از آينده مي ترسم. اين جوان ها چطور مي توانند ستون آينده بشوند؟ چطور؟ با اينها چگونه حرف بزنيم؟ مي گويم؛ تو که درست انتخاب کردي با زبان رمان و سنگ، جد بزرگت مولوي گفته است؛
بازگو تا قصه درمان ها شود/بازگو تا راحت جان ها شود