904 شماره
پنج شنبه، 21 تير 1386
صفحه نخست :: خبر :: صفحه آخر
تولد
زاده جنوب
 اميد روحاني



19 تيرماه، يکي از بداقبال ترين فيلمسازان سينماي ايران 66 ساله شد. حاصل عمر هنري ناصر تقوايي - قصه نويس، مدرس سينما و ادبيات، مستندساز و فيلمساز فيلم هاي بلند - هر چند بسيار کم تعداد اما به لحاظ آشنايي عميق او با ادبيات، تسلط اش در اقتباس سينمايي از آثار ادبي، کوشش براي ثبت و ضبط و شناساندن آيين هاي بومي و فرهنگي سرزمين اش، پايداري و استقامت مثال زدني اش در پايمردي بر اصول اعتقادي اش، عدم سازش او با شرايط نابهنجار و تسليم نشدن اش بر آنچه آن را نازل و نادرست مي داند تحسين برانگيز و مثال زدني است. تقوايي زاده جنوب ايران است، سرسپرده دريا و آسمان آبي و موج هاي کف آلود و خروشان دريا و هرم گرما و نوجواني و سال هاي جواني اش را با نويسندگان و روشنفکران جنوب گذراند، با صفدر تقي زاده و شهرنوش پارسي پور و آشنايي با ادبيات امريکا و نسل نويسندگان امريکايي اوايل قرن که حاصل اين آشنايي را در قصه هاي اوايل جواني اش، در سال هاي دهه 1340 در جنگ هنر و ادبيات جنوب مي بينيم. حاصل اين علاقه و سرسپردگي را در «ناخدا خورشيد» مي بينيم که يکي از شخصي ترين و جذاب ترين اقتباس ها از «داشتن و نداشتن» ارنست همينگوي است.تقوايي در سال هاي ميانه دهه 1340 به تلويزيون رفت. از همان جا بود که علاقه و استمرار ذهني اش در کشف آيين ها و رسوم و بسترهاي فرهنگي سرزمين و زادگاهش به بار نشست، سينما آموخت و خود آموخت و چند سال از جواني اش را در ثبت و ضبط چندتايي از ماندگارترين و بهترين مستندهاي سينماي ايران سپري کرد. آثاري چون باد جن، مشهد اردهال، اربعين و... که هنوز از بهترين نمونه هاي مستندسازي در سينماي ايران هستند. در همين دوره است که در آستانه دهه 1350 سينماي ايران را همراه با بسياري هنرمندان هم نسل اش - همه آنها که زاده سال هاي آغاز و در آستانه دهه 1320 هستند و تکوين فرهنگي شان را بعد از کودتاي 28 مرداد 32 و در سال هاي دهه نوميدي و مبارزه گذرانده اند - متحول کردند.علاقه اش را به ادبيات در کوشش مستمر او در اقتباس هايش از آثار ادبي براي سينما مي توان يافت. از اولين شان «آرامش در حضور ديگران» از زنده ياد غلامحسين ساعدي تا رمان معروف «دايي جان ناپلئون» که يکي از موفق ترين نمونه هاي اقتباس ادبي و از درخشان ترين مجموعه هاي تلويزيوني است و حتي در اقتباس او از قصه «ميکا والتاري» در «نفرين»، هرچند در فيلمنامه هاي غيراقتباسي اش هم، احاطه اش بر ادبيات روشن و آشکار است، مثل «کاغذ بي خط».سال هاي اخير زندگي هنري اين استعداد درخشان در کوشش بي ثمر، در پايمردي مستمر، در تلاش براي ساخت دو، سه اثر سينمايي - که همه ناکام ماندند - و در ساخت يکي، دو فيلم کوتاه و در آموزش سينما براي هنرجوياني مي گذرد که کلاس هاي درس او را مدام پر مي کنند و او که با علاقه و خستگي ناپذير، آموخته هايش را به نسل هاي بعد منتقل مي کند. و همچنان در اميد براي ساختن فيلمي ديگر.
موسيقي
و همچنان ريتم يک ملت
 محسن نامجو

وقتي ثابت ترين تصويري که از مردم کشورت داري، مردمي که هر روز در کوچه و خيابان مي بيني شان، تصوير آدم هايي است با چشمان بسته، يا عبوس و اخمو،وقتي طي ماه ها و سال ها اين تصوير و تکرار آن را داري، مجموعه آنچه که بر تو رفته است، ادراکي از ريتم به زندگي تو مي دهد که نه قابل تعويض با مقوله ديگري است نه قابل بيان با اعداد. اين ادراک وقتي که قوام مي يابد و در درون آدمي تثبيت مي شود چنان اعتباري پيدا مي کند که هيچ کدام از آماري که حامل خوش بيني و اميدواري است نمي تواند جايگزين آن ادراک در ذهن شود.ادراک کلي نگارنده از منظر مقوله ريتم به سال هاي رفته چنين است؛ سرعت ريتم زندگي کندتر شده است. ريتم فعاليت کمتر شده است. بر تعداد چرت زنندگان در تاکسي و اتوبوس و خيابان افزوده شده است. اين اصلاً توهم نيست، بلکه داراي عيني ترين حجت ها است. مقوله ترافيک بي آنکه بدانيم تمام ساعات ما را دربر گرفته است. وقتي از کاري به سراغ کار ديگري مي رويم حدود 90 -80 درصد زمان را در بين راه مي گذرانيم. ترافيک آنقدر عيني است که به وضوح بر ساعات سکون افزوده است. اتومبيلي که پشت چراغ قرمز براي دقايقي روشن مي ايستد لرزش گهواره مانندي ايجاد مي کند که به شکل طبيعي موجب کمتر شدن سرعت ريتم پلک زدن آدم ها مي شود. ترافيک موجب چرت زدن است، موجب کم شدن ريتم سيال زندگي. هيچ بعيد نيست که بخشي از شما خوانندگان محترم در حين خواندن همين سطور در ترافيک به سر بريد. به سر و صداي ناهنجار پيرامون دقيق شويد، مثل آنکه سازهاي بادي - برنجي يک ارکستر قطعه اي را با پايين ترين تمپو و بم ترين نت ها، آن هم به مدت چند دقيقه، روي يک يا دو نت، ثابت بنوازند. جداً که شنيدن چنين قطعه اي اعصاب پولادين مي خواهد . درست است که در طبيعت ما چرخه ريتمي به کندي هر هشتاد و چند سال يک بار هم داريم. اما در دنياي موسيقي، چرخه ريتم (يا همان تمپوي قطعه) اگر از حدي کمتر شود مي گوييم از ريتم افتاده است، يا از ريتم خارج شده است. ميل به زيستن ما از ريتم خارج شده است.ريتم تند در چنين قياسي نوعي ارزش محسوب مي شود و کندي و واماندگي ضدارزش. اما ريتم تند از طرفي ديگر هم ارزش است با مفاهيمي چون اقدامات عجولانه و بي تامل، عدم متانت در کنش و به طور کلي انجام اعمالي که به دليل توالي سريع عاري از خطا نيست. از چنين منظري، ريتم تند ديگر ارزش محسوب نمي شود. بديهي است که هرچه قرار باشد وقار و طمانينه در اعمال ما بالاتر باشد اين مستلزم آن است که ريتم ما کندتر باشد که اين کندي با کندي اي که ترافيک بر ما تحميل مي کند بسيار فرق دارد.

موسيقي
جلوه هاي حضور استاد
 سيد عليرضا ميرعلي نقي

در حول و حوش خبر مهم کنسرت هنرمند بزرگ، محمدرضا لطفي، دو اثر در ارتباط با فعاليت هاي اخير ايشان منتشر شده است. اولين اثر، کتابي خوش چاپ و آراسته است از عکس هاي خانم مهرنگار فريبرز که حاوي بيوگرافي و تصاوير سازندگان آلات موسيقي در ايران است. کتاب را موسسه فرهنگي و هنري شيدا چاپ کرده و مقدمه پرمحتوايي از هنرمند بزرگ زمانه ما، در کنار مقاله اي محققانه از آقاي دکتر محسن حجاريان (موسيقي شناس و منتقد شناخته شده) بر لطف و جذابيت کتاب افزوده است. نوشته آقاي محمدرضا لطفي براي علاقه مندان به وضعيت سازسازي در سال هاي اول بعد از انقلاب بسيار روشنگرانه و قابل استفاده است.دومين اثري که البته در تهران پخش نشد و تنها به دست عده اي از خواص اهل موسيقي رسيد، نشريه آراسته اي به نام «چاوش» يا «گلشن مهر» است که ويژه نامه «مراسم تجليل از استاد محمدرضا لطفي در گرگان» است. مي دانيم که هنرمند فرهنگ زمانه ما در گرگان زاده شده و باليده و در اين شهر چندفرهنگي و چندزباني، به خصوصيات فرهنگي اقوام آنجا نيک آشنا است (شايد کمتر کسي بداند که ايشان تا پانزده سالگي در منزل غير از زبان فارسي به آذري نيز تکلم مي کردند).

سال گذشته که به دعوت جناب آقاي سعيد محمدي از حوزه هنري گرگان، مهمان جشنواره تجليل از هنرمند ترکمن «دردي طريک» بوديم، مسوولان فرهنگي آن شهر زيبا، آرزو داشتند که مراسم مفصلي در تجليل از بزرگترين موسيقيدان شهرشان برگزار کنند. آن موقع اين کار با توجه به حساسيت ها و مراقبت هايي که آقاي لطفي نسبت به کيفيت برنامه ها دارند، کمي بعيد به نظر مي رسيد. اما روزگار بر مدار مساعد چرخيد و... به نقل از همان ويژه نامه؛ «وقتي مديرکل ارشاد استان گلستان و معاونانش در تهران با لطفي ديدار کردند، گفته بود چه عجب که کسي از گرگان به ديدار ما آمد. لطفي گفته بود چرا در شهرم گرگان تار نزنم؟ وقتي صحبت از تجليل از استاد در گرگان شده بود، لطفي امتناع کرده و گفته بود براي شخص ديگري مراسم تجليل بگذاريد و من در آن سخنراني مي کنم.

او با وجود بي مهري هايي که به خود در ساليان گذشته ديده بود، شهرش را فراموش نکرده بود و چنان هدايايي براي آن داشت که هنرمندان گرگاني را يک يک متحير مي کرد. حضور لطفي در گرگان پيامدهاي بسياري را همراه دارد.

جداي از اينکه مي توان آينده اي درخشان براي موسيقي سنتي و يا به قول لطفي موسيقي دستگاهي در گرگان متصور بود، اين حضور تبعات مثبت ديگري نيز دارد. وضعيت آموزش موسيقي شکلي مطمئن بر خود مي گيرد. علاقه مندان جدي موسيقي از استان هاي اطراف شمالي کشور به گرگان سرازير مي شوند و...». اين نوشته نيما حاجي قاسمي در ويژه نامه گلشن مهر است که جلوه هاي مختلف حضور استاد را در زادگاهش بيان مي کند.

پي نوشت؛

ويژه نامه گلشن مهر با نوشته هايي از محمدرضا لطفي، بهروز غريب پور، جواد داوري، داريوش ابوک، يحيي قاسمي، سيدرضا شنايي املشي و... در قطع بزرگ، 26 صفحه و تمام رنگي به چاپ رسيده است. جاي اين نشريه روي سايت خالي است و دست علاقه مندان در سراسر کشور از آن کوتاه است.

سينما
نظرات متناقض درباره هري پاتر تازه
شرق؛ بالاخره پنجمين فيلم از مجموعه فيلم هاي هري پاتر، «هري پاتر و محفل ققنوس»، با جار و جنجال و شلوغي در بحبوحه انتشار قريب الوقوع هفتمين و آخرين جلد از مجموعه کتاب ها ديروز بر پرده سينماهاي امريکاي شمالي رفت ولي تا لحظه نگارش اين مطلب هنوز خبري از فروش فيلم مخابره نشده بود. منتقدان رويکردي متوسط به فيلم داشتند، هرچند بودند منتقداني که فيلم را با درجه A رده بندي کردند ولي منتقدان ديگر نيز به فيلم درجه C دادند تا فيلم در مجموع بتواند از منتقدان امتيازي متوسط دريافت کند.اي اï اسکات منتقد روزنامه نيويورک تايمز به فيلم درجه B داد و فيلم را به خاطر تصاوير چشمگيرش ستايش کرد. او با ستايش از بازي بازيگران جوان فيلم، دانيل رادکليف و اما واتسون را با مالکوم مک داول و جولي کريستي مقايسه مي کند. نظر او را مي توان در يک جمله خلاصه کرد؛ «با اينکه «هري پاتر و محفل ققنوس» فيلم درخشاني نيست ولي نسبتاً فيلم خوبي است.»از طرف ديگر جيمز براردينلي منتقد ريل ويوز فيلم را با درجه A درجه بندي مي کند. او مي نويسد که اين فيلم دربين فيلم هاي قبلي مجموعه نشانگر اوج گيري و رشد فيلم ها است، ولي او تاکيد مي کند که فيلم در بين بقيه فيلم ها از همه سياه تر و تلخ تر است. او مي نويسد که در اين فيلم جادو ديگر امري شگفت انگيز نيست که اين بار چيزي ترسناک و خطرناک است. او نيز از بازي رادکليف و روبرت گرينت تعريف مي کند ولي بازي اما واتسون را نقطه ضعف فيلم مي داند. او در انتها تاکيد مي کند که تماشاي فيلم «هري پاتر و محفل ققنوس» براي او چيزي فراتر از صرفاً تماشاي انفجار و فصول هيجان انگيز است.اما کرک هانيکات منتقد هاليوود ريپورتر فيلم را نمي پسندد و در نقدش به فيلم درجه C مي دهد. او به صراحت فيلم را به يک کابوس تشبيه مي کند. او معتقد است که فيلم برخلاف زمان طولاني اش خسته کننده است. او مي گويد که فيلم موفق به از بين بردن استعدادهاي زيادي شده است و به نظر او کارگردان منجر به تلف شدن استعداد بازيگراني مثل مگي اسميت، هلنا بونهم کارتر و سه بازيگر جوان فيلم شده است. ولي در نهايت در نظر او طراحي صحنه، جلوه هاي ويژه، فيلمبرداري، لباس ها و تدوين در حد استاندارد بالاي اين چنين فيلم هايي است.
فيلم هاي آخر هفته تلويزيون
فيلم هاي «به خاطر رزآنا»، «خون آشام روي بام»، «يک خواب و صد بيداري»، «رابطه پنهاني»، «خيلي دور خيلي نزديک»، «برزيل» و «طعم جنايت» آخر هفته در تلويزيون به نمايش در مي آيد.

 به خاطر رزانا

فيلم سينمايي «به خاطر رزانا» پنجشنبه 21 تيرماه در برنامه سينما يک پخش خواهد شد. در اين فيلم کمدي خانوادگي، بازيگراني چون «ژان رنو»، «مرسدس روئل»، «پولي واکر»، «مارک فرانکل» و «ترور پيکاک» به ايفاي نقش پرداخته اند. 

خيلي دور خيلي نزديک

اين فيلم سينمايي روز جمعه 22 تيرماه ساعت 30/22 در قالب برنامه صد فيلم از شبکه سوم سيما پخش خواهد شد. «سيدرضا ميرکريمي» اين فيلم را کارگرداني کرده است. در اين فيلم بازيگراني چون مسعود رايگان، الهام حميدي، افشين هاشمي، محمدرضا نجفي و ماشاءالله شاه مرادي زاده ايفاي نقش کرده اند. 

برزيل

فيلم سينمايي «برزيل» روز جمعه 22تيرماه ساعت 20 در قالب برنامه «سينماي چهار» از شبکه چهار سيما پخش خواهد شد. اين فيلم سينمايي محصول سال 1985 کشور امريکا به کارگرداني «تري گيليام» است. در اين فيلم بازيگراني چون رابرت دنيرو، جاناتان پرايس، کيم گرايست، کاترين هلموند، باب هاسکينز، پيتر وان، ايان هولم، ايان ريچاردسن و مايکل پالين ايفاي نقش کرده اند .
يادداشت هاي لاابالي
خانه مادري
 يارعلي پور مقدم

بعد از هشت ماه که کارم به غلتک بيکسخانه ها افتاده است و بعد از کلي دل دل کردن، سرانجام نه به قصد اقامت بلکه به ضرب و زور اشتياق و دلتنگي، زنگ خانه مادري ام را مي زنم ولي در آپارتمانش چنان توي صورتم مي کوبد که در اثر اصابت ابتدا غضروف دماغم داغ مي شود سپس درد مثل موج پخش مي شود روي گونه ها و غدد اشکم را تحريک مي کند تا پيش چشمم تار شود. با کف دو دست صورتم را مي پوشانم و روي پله مي نشينم تا «دست از سراسيمگي بردارد و بگذارد تا صداي نفس هايم را بشنوم که براي خروج از لابه لاي انگشتان به هم فشرده هïف هïف مي کند. پسربچه گامبويي از پاگرد سوم مي پيچد و هراسان از کنارم مي گريزد. درد که قابل تحمل تر مي شود، بعدازظهر هشت ماه پيش را به خاطر مي آورم که سوت زنان و مثل ترکه پوسيده اي که رو به زردي نهاده باشد، از اتاقش خارج شد و دقايقي بعد که دوباره به اتاق برگشت، تنها وقتي صداي سوت مرا ببوسش قطع شد که داشت سر يخچال آب را با بطري مي خورد. بعد صداي ميخي آمد که به ديوار کوبيده مي شد. پشت در نيمه باز اتاقش پرسيدم؛ باز چي داري مي زني به ديوار؟

گفت؛ تو هنوز نرفته اي؟

گفتم؛ مي دونم که خيلي وقته ديگه حوصله منو نداري ولي...

گفت؛ مي بيني چقدر عجيب مرا ببوس را با سوت مي زنم،

گفتم؛ گوش شيطون کر انگار امروز بهتري.

نفس تازه کرد؛ قديما که جوانسالي گلنار بودم، مرا ببوس را عجيب تر با سوت مي زدم.

گفتم؛ ولي فعلاً که سوزنت گير کرده.

گفت؛ خيلي مهمه که يکي بتونه توي سن و سال من اين طور مرا ببوس را عجيب با سوت بزنه.

گفتم؛ تو از کله سحر که پاشدي هيچي نخورده اي، مي خواي واسه ات املت گوجه درست کنم مامان؟

گفت؛ خيال مي کني شوخيه که حس چشايي هم ديگه چنگي به دل نزنه بشينه عجيب مرا ببوس را با سوت بشنوه؟

گفتم؛ مي خواي منو هم مثل خودت ديوونه کني؟

در را مثل حالا محکم کوبيد و گفت؛ تو خودت نزده مي رقصي، فريدون،

و لحظاتي بعد متوجه باريکه آبي شدم که از زير در اتاقش راه افتاد. باريکه بوي آمونياک مي داد. پيشبند آشپزخانه اش را از سبد رخت هاي چرک برداشتم و باريکه راه را بستم و قبل از آنکه صداي سوتش به خس خس بيفتد، خيسي صورتم را با سر آستين گرفتم تا مثل حالا از پله ها سرازير شوم و بگذارم تا بي دغدغه حضور من، با آرامش و وقار به پشتي صندلي تکيه دهد و مثل اسبي که پوزه اش را بالا مي گيرد تا با منخرين باز شيهه بکشد، گردن پرچين و چروکش را برافرازد و تا زماني که با دست هاي چليپا سر به زير نينداخته است، برجستگي رگ هاي آبي دستانش همسنگ نگاه باشکوهش شود.

+ الواري که سقف اين قهوه خانه را نگه داشته است تا من اين يادداشت ها را بنويسم، لانه موريانه شده است و توسط مشنگ تراژيکي اداره مي شود که تنها جنبه هاي کمدي زندگي مي تواند او را بخنداند. يک پيرمرد اخمو که براي آن که ديگر با پروفسور گريشمن باستانشناس نيز فالوده نخورده، کافي است سري به تخت سليمان بزند يا سفري به شوش و چغازنبيل بکند و قدري زيگورات و کاروانسرا و آتشکده ببيند تا در بازگشت و با هياهو خود را آشور باني پال باستانشناسان بنامد. يا همين دو سه سال پيش بود که تا آموخت که چگونه حلقه فيلم را در دوربين جا بيندازد، تنها به اين اکتفا نکرد که خود را عکاس پرتره بنامد بلکه مثل رولان بارت صاحب تاملاتي در باب عکاسي شد که عکس خوب عين بنگ مزار شريف با همان نگاه و پک اول آدميزاد را خبر مي کند. ولي از حق نگذريم اگر حتي در سرچراغي ها هم با من خوب تا مي کند براي آن است که مرا يک عزب اوغلي يالغوز مي داند که از کارافتاده اداره فرهنگ است و قلت حقوق تقاعد از او بيقواره اي را ساخته است که گرچه دستش به دهانش نمي رسد ولي ضمن نوشتن چايش را هورت مي کشد.در عوض من هم او را زيست شناسي مي بينم که پشت به نور، در حالي که به پاي معشوقه افتاده است به عشق ريشخند مي زند و دلش را به اين خوش کرده است که زير ميکروسکوپ به خطوط سرنوشت کف دست و به ياخته هاي هنوز زنده اش بنگرد.

+ خب من زياد خواب مي بينم و به ندرت کابوس مي گذارد تا مثل ديشب آسمان خوابم آبي باشد با لکه ابرهايي به شکل پنبه هيدروفيل و من که پنج يا شش سالم بود، کف آشپزخانه ماشين بازي مي کردم و مادرم باوقار قاشق را در خالي فنجان به جداره مي زد و نور غروب که به نيم رخش مي تابيد، کرک صورتش را در سايه روشن انداخته بود. پدرم با قهوه جوش فنجان او را پر کرد و دست روي شانه اش گذاشت. مادر لحظه اي به خلأ روبه رو نگريست ولي قبل از آن که دست روي شانه را لمس کند، پدر دستش را دزديده بود تا با تکيه به ديوار پره هاي بيني اش بلرزد. زن خال گوشتي روي گونه چپش را با شست راست ماليد و پيش از آن که چشمان درشت و سياهش را ببندد، آنان را خمار کرد.اعتراف مي کنم اگر صداي ساز دهني نوازي هم روي تصوير ميکس مي شد همه چيز براي آن که صاحب يک کليپ الکي شويم مهيا بود ولي هيچ گاه خوابي را فراموش نمي کنم که در سطحي از نيلوفر و مرداب، ضمن ولگردي با ارواح به بيت الطفي رفتيم تا پاتيل و پاکباخته به خياباني پرتاب شويم که ماه شب چارده اش در يک حلب روغن نباتي منعکس بود.

خبر
رقابت علمي در مهد فرهنگ و هنر
گروه علم؛ سي و هشتمين دوره المپياد جهاني فيزيک از فردا (جمعه، 22 تير) در اصفهان آغاز مي شود و تا 31 تيرماه ادامه خواهد داشت. در اين دوره از رقابت ها اصفهان ميزبان فيزيکدانان جوان 78 کشور مختلف جهان است. ايران از سال 1368 در اين مسابقه جهاني که در آن سال در ورشو پايتخت لهستان برگزار مي شد، شرکت کرده و همواره جايگاه مناسب و برجسته اي ميان شرکت کنندگان کشورهاي مختلف (که در اين سال ها به حدود 85 کشور رسيده است) به دست آورده است. براي انتخاب محل برگزاري المپياد فيزيک 2007، از مکان هاي مختلفي بازديد شد و سرانجام دانشگاه صنعتي اصفهان برگزيده شد. علت اين انتخاب به جز جاذبه هاي فرهنگي- تاريخي اصفهان، امکانات فراوان دانشگاه يادشده و گردهم بودن آنها در يک منطقه محدود بود. برگزاري سي و هشتمين المپياد جهاني فيزيک 10 روز به طول مي انجامد که روز اول ورود تيم ها و روز دهم برگشت تيم ها است. در مدت هشت روز باقيمانده، دانش آموزان شرکت کننده در مسابقات، در دو امتحان که هر کدام 5 ساعت است، شرکت مي کنند. براي بقيه وقت آنها برنامه هاي جذاب و سرگرمي هاي مناسبي مهيا شده است تا آنها ضمن آشنايي با ويژگي هاي فرهنگي، اجتماعي و... با خاطره اي خوش از ايران به کشور خود بازگردند. گزارش کامل اين رويداد بزرگ علمي- فرهنگي را روز يکشنبه در ويژه نامه علمي شرق بخوانيد.

زاده جنوب
و همچنان ريتم يک ملت
جلوه هاي حضور استاد
نظرات متناقض درباره هري پاتر تازه
فيلم هاي آخر هفته تلويزيون
خانه مادري
رقابت علمي در مهد فرهنگ و هنر
حداکثر خاطره شدند

سفر به الجزاير - 10
 حداکثر خاطره شدند
عطاءالله مهاجراني

خيابان خلوت شده است. مغازه ها همه بسته اند. رهگذران با شتاب مي روند. ساختمان ها کهنه اند. هيچ برق رقصنده نئون بر تابلويي يا ساختماني ديده نمي شود. رستوران رنگين کمان - مطعم قوس و قزح - چندان شلوغ نبود. انگار معدل سني مشتري ها بيست- سي سال نسبت به کافي شاپ بالا رفته بود. در يک سمت سالن چند خانواده کنار هم نشسته اند. کيک بزرگي در وسط ميز است. با انبوهي شمع. بالاي ميز پيرمردي نشسته که چانه اش را روي دسته عصاي شيري رنگي گذاشته است. با خودم مي گويم جشن تولد اوست؟ چهره اش فرسوده و موهايش مثل توده اي برف است.برق نگاه پيرمرد در ميان همهمه فرزندان و نوه ها و نتيجه ها روشن و خاموش مي شود. عاصم مي گويد؛ انگار در دنياي جشن تولد غرقي؟دارم به گذر نسل ها فکر مي کنم. جواناني که در کافي شاپ ديديم ارتباطشان با نسل هاي پيش گسسته بود. مدتي پيش رفته بودم کيوتو. کنفرانسي برگزار شده بود، درباره «هويت ژاپني»؛ چهار نسل از فيلسوفان جوان و کهنسال در سمينار حضور داشتند. ديدي هيچ وقت اين سمينارهاي ما سر وقت تشکيل شود؟ برنامه روشن و قابل پيش بيني نبود. آنها مثل ساعت همه چيزشان درست، سنجيده و بهنگام بود. فيلسوفان جوان در دهه بيست عمر، دهه چهل، دهه شصت و دهه نود. سمينار را پروفسور کيم اداره مي کرد. يکي از بحث ها اين بود که؛ هويت با انتقال دقيق و موثر و سنجيده سنت صورت مي گيرد. مي گفتند بمباران هيروشيما و ناکازاکي حالا جزء سنت ژاپن شده است. هر ژاپني تا سن هجده سالگي در يک برنامه مشخص حتماً دوبار موزه صلح در هيروشيما را مي بيند. اين ديدار غير از سفرهاي خانوادگي يا شخصي است. مراد سفري است که دبستان يا دبيرستان تنظيم مي کند. بچه هاي ژاپني نام کودک سه ساله اي را به ياد دارند که توي حياط خانه شان، دوچرخه سواري مي کرد و مرکز انفجار در يک کيلومتري خانه شان بود. آن کودک ذوب شد و دوچرخه اش مثل کلاف در هم پيچيده شد. آن دوچرخه توي موزه است. هيچ ژاپني نيست دختر بچه اي به نام ساداکو سازاکي را نشناسد. او در اثر سرطان خون ناشي از بمباران اتمي هيروشيما مرد.-همان کاري که امريکايي ها با عروسک باربي کردند و از باربي يک فرهنگ براي کودکان دنيا درست کردند، ژاپني ها هم ساداکو را به عنوان نماد مظلوميت زنده نگه داشته اند.عاصم گفت؛ به همين خاطر تا وزير دفاعشان مطلبي در تاييد بمباران بر زبان آورد، برکنار شد.کيک بزرگ را آوردند جلوي پيرمرد. دورش را گرفته اند. همه با هم شمع ها را فوت مي کنند. در ميان شمع ها عدد 90 به چشم مي خورد. پيرمرد را مي بوسند. چشمانش برق مي زند. سرش را بالا گرفته است. عاصم کف مي زند و سر تکان مي دهد؛ مبروک،پيرمرد با محبت سر تکان مي دهد. توي گوش خانمي که شصت، هفتاد ساله به نظر مي رسد چيزي مي گويد. براي ما کيک مي آورند. آن خانم مي گويد سفارش پدرم است. سمت پيرمرد مي رويم. با او دست مي دهيم. صورتش را مي بوسيم. پيرمرد دستم را توي هر دستش نگاه مي دارد. مي گويد؛ خوبي پسرم.آنها همه رفته اند. در رستوران فقط من و عاصم نشسته ايم. در گوشه اي ديگر مردي تنها نشسته، ليوان آب را توي فضا نگه داشته، نه مي نوشد و نه بر زمين مي گذارد. حالا ديگر در خيابان ديدوش مراد پرنده پر نمي زند. تاريکي غليظ تر شده و سکوت سنگين تر. ساعت يک بامداد است. منتظر تاکسي يا شخصي هستيم. مضمون رمان «آن سوي تاريکي» موراکامي را براي عاصم مي گويم. دو خواهر، دو پاره از زندگي، راوي اول خواهري است- ماري- که به قطار نمي رسد و شب را در رستوراني تا به صبح سر مي کند و با نوازنده اي دوره گرد حرف مي زند. خواهر دوم- اري- در بسترش خفته است. راوي دوم دوربين است که وارد اتاق مي شود و ما از چشم دوربين به او نگاه مي کنيم. برکه اي آرام.هتل اوراسي همان است که بهار سرود؛ اي ديو سپيد پاي در بند،تصوير هاي شب شعر؛ راننده تاکسي؛ جوانان و جشن تولد در ذهنم زنده اند. همه شان خاطره شدند. ساعتي پيش با هزار سال پيش چه تفاوتي دارد؟

کاروان هايي از هستي که سوي عدم تاختند، حداکثر خاطره شدند. خاطره اي که چند روزي ديگر غبار مي گيرد و از ياد مي رود.

کليد اتاقمان را گرفتيم. عاصم مي گويد؛ گفتي زندان سروانتس از قصر کافکا بزرگتر است؟

توي مهتابي مي نشينيم. عاصم کتاب موراکامي را از روي ميز اتاقم برمي دارد. صداي دريا به گوش مي رسد.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام