عطاءالله مهاجراني

خيابان خلوت شده است. مغازه ها همه بسته اند. رهگذران با شتاب مي روند. ساختمان ها کهنه اند. هيچ برق رقصنده نئون بر تابلويي يا ساختماني ديده نمي شود. رستوران رنگين کمان - مطعم قوس و قزح - چندان شلوغ نبود. انگار معدل سني مشتري ها بيست- سي سال نسبت به کافي شاپ بالا رفته بود. در يک سمت سالن چند خانواده کنار هم نشسته اند. کيک بزرگي در وسط ميز است. با انبوهي شمع. بالاي ميز پيرمردي نشسته که چانه اش را روي دسته عصاي شيري رنگي گذاشته است. با خودم مي گويم جشن تولد اوست؟ چهره اش فرسوده و موهايش مثل توده اي برف است.برق نگاه پيرمرد در ميان همهمه فرزندان و نوه ها و نتيجه ها روشن و خاموش مي شود. عاصم مي گويد؛ انگار در دنياي جشن تولد غرقي؟دارم به گذر نسل ها فکر مي کنم. جواناني که در کافي شاپ ديديم ارتباطشان با نسل هاي پيش گسسته بود. مدتي پيش رفته بودم کيوتو. کنفرانسي برگزار شده بود، درباره «هويت ژاپني»؛ چهار نسل از فيلسوفان جوان و کهنسال در سمينار حضور داشتند. ديدي هيچ وقت اين سمينارهاي ما سر وقت تشکيل شود؟ برنامه روشن و قابل پيش بيني نبود. آنها مثل ساعت همه چيزشان درست، سنجيده و بهنگام بود. فيلسوفان جوان در دهه بيست عمر، دهه چهل، دهه شصت و دهه نود. سمينار را پروفسور کيم اداره مي کرد. يکي از بحث ها اين بود که؛ هويت با انتقال دقيق و موثر و سنجيده سنت صورت مي گيرد. مي گفتند بمباران هيروشيما و ناکازاکي حالا جزء سنت ژاپن شده است. هر ژاپني تا سن هجده سالگي در يک برنامه مشخص حتماً دوبار موزه صلح در هيروشيما را مي بيند. اين ديدار غير از سفرهاي خانوادگي يا شخصي است. مراد سفري است که دبستان يا دبيرستان تنظيم مي کند. بچه هاي ژاپني نام کودک سه ساله اي را به ياد دارند که توي حياط خانه شان، دوچرخه سواري مي کرد و مرکز انفجار در يک کيلومتري خانه شان بود. آن کودک ذوب شد و دوچرخه اش مثل کلاف در هم پيچيده شد. آن دوچرخه توي موزه است. هيچ ژاپني نيست دختر بچه اي به نام ساداکو سازاکي را نشناسد. او در اثر سرطان خون ناشي از بمباران اتمي هيروشيما مرد.-همان کاري که امريکايي ها با عروسک باربي کردند و از باربي يک فرهنگ براي کودکان دنيا درست کردند، ژاپني ها هم ساداکو را به عنوان نماد مظلوميت زنده نگه داشته اند.عاصم گفت؛ به همين خاطر تا وزير دفاعشان مطلبي در تاييد بمباران بر زبان آورد، برکنار شد.کيک بزرگ را آوردند جلوي پيرمرد. دورش را گرفته اند. همه با هم شمع ها را فوت مي کنند. در ميان شمع ها عدد 90 به چشم مي خورد. پيرمرد را مي بوسند. چشمانش برق مي زند. سرش را بالا گرفته است. عاصم کف مي زند و سر تکان مي دهد؛ مبروک،پيرمرد با محبت سر تکان مي دهد. توي گوش خانمي که شصت، هفتاد ساله به نظر مي رسد چيزي مي گويد. براي ما کيک مي آورند. آن خانم مي گويد سفارش پدرم است. سمت پيرمرد مي رويم. با او دست مي دهيم. صورتش را مي بوسيم. پيرمرد دستم را توي هر دستش نگاه مي دارد. مي گويد؛ خوبي پسرم.آنها همه رفته اند. در رستوران فقط من و عاصم نشسته ايم. در گوشه اي ديگر مردي تنها نشسته، ليوان آب را توي فضا نگه داشته، نه مي نوشد و نه بر زمين مي گذارد. حالا ديگر در خيابان ديدوش مراد پرنده پر نمي زند. تاريکي غليظ تر شده و سکوت سنگين تر. ساعت يک بامداد است. منتظر تاکسي يا شخصي هستيم. مضمون رمان «آن سوي تاريکي» موراکامي را براي عاصم مي گويم. دو خواهر، دو پاره از زندگي، راوي اول خواهري است- ماري- که به قطار نمي رسد و شب را در رستوراني تا به صبح سر مي کند و با نوازنده اي دوره گرد حرف مي زند. خواهر دوم- اري- در بسترش خفته است. راوي دوم دوربين است که وارد اتاق مي شود و ما از چشم دوربين به او نگاه مي کنيم. برکه اي آرام.هتل اوراسي همان است که بهار سرود؛ اي ديو سپيد پاي در بند،تصوير هاي شب شعر؛ راننده تاکسي؛ جوانان و جشن تولد در ذهنم زنده اند. همه شان خاطره شدند. ساعتي پيش با هزار سال پيش چه تفاوتي دارد؟
کاروان هايي از هستي که سوي عدم تاختند، حداکثر خاطره شدند. خاطره اي که چند روزي ديگر غبار مي گيرد و از ياد مي رود.
کليد اتاقمان را گرفتيم. عاصم مي گويد؛ گفتي زندان سروانتس از قصر کافکا بزرگتر است؟
توي مهتابي مي نشينيم. عاصم کتاب موراکامي را از روي ميز اتاقم برمي دارد. صداي دريا به گوش مي رسد.