
از نخستين لحظات آغاز هستي، به نظر، «غربت» بود که به عنوان نخستين حس، «آدم» رانده شده را در چنبره خود گرفت. اين نگراني و اندوه تحقيقاً پس از طي زماني چند و الفت «آدم» با موطن جديد و گذشت نسل ها و محو نشانه ها، مي بايست رهايش کند، اما نه تنها رهايش نکرد، بل به شکلي موروثي، هر بار، در هر نسل و نژاد و زبان، به شکل آوازي حزن آلود در ادبيات متجلي شد.
مرغ باغ ملکوتم نيم از عالم خاک/چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم
***
از نيستان تا مرا ببريده اند/وز نفيرم مرد و زن ناليده اند
تا که عشق پديدار شد.
«روح از عدم به وجود آمد، به سرحد وجود. عشق منتظرً مرکبً روح بود، خانه خالي يافت جاي بگرفت». (سوانح ص4)
اما عشق که خود ابتدا به نظر مي آمد آدمي را از اين اندوه بي پايان رها خواهد کرد، خود اندوهي ديگر شد.
«ما در غمً عشق غم گسار خويشيم/شوريده و سرگشته کارً خويشيم
محنت زدگانً روزگارً خــــــويشيم/صيٌادانيم و هم شکــــــار خويشيم»
(سوانح ص 25)
«آنکه مي گويد دوستت مي دارم / دل اندوهگين شبي است / که مهتابش را مي جويد/ اي کاش عشق را / زبان سخن بود». (شاملو - ترانه هاي کوچک غربت)
مي پرسم اين چگونه غربتي است که پس از هزاران سال همچنان ما «نوادگان آدم» را در چنبره خود گرفته، که رهايمان نمي کند؟ در حالي که تنها «پدر بزرگ» آن را تجربه کرد و بس؟،
ادبيات شفاهي و باور هاي عاميانه تجلي گاه پاره هايي از حقيقت است که همواره به عنوان چشمه اي بکر و تمام ناشدني به ياري ادبيات مکتوب آمده است. درباره هبوط «آدم»، در باور هاي عاميانه اقوام و ملل مختلف آمده است که بهشت جايي بوده که همه چيز، از سنگ تا نبات تا حيوان... زبان سخن داشته اند. توجه شود به داستان گفت وگوي «حوا» و مار و فريب حوا از آن. نکته در همين کلمه، سخن و صداست. اين داستان ها بيانگر اين هستند که آدم در زندگي نخستين تنها نبوده و امکان گفت وگو با ديگر موجودات را داشته است و از همين روست وقتي هبوط مي کند، اسير غربتي مي شود که اساساً ربطي به تغيير موطن ندارد. اين غربت ناشي از سکوت کرکننده و تحقيرآميز موطن جديدي است که آدم به آن تبعيد شده است. در موطن جديد او به شدت تنهاست.
پس جست وجو آغاز مي شود - و به شکلي ديگر هنوز هم ادامه دارد و سالي نيست که بشر به اميد يافتن آن صداي گمشده، طبق اخبار رسمي، موشک هوا نکند و کهکشان را نکاود - و قبل از هر چيز جنس ديگر خود را کشف مي کند. زن مرد را و مرد زن را. ابتدا به تصور اينکه گمشده اش را يافته شوق زده، شيفته هم مي شوند و بدين نحو عشق پديد مي آيد. اما ديري نمي گذرد که درمي يابد فريب خورده که آن نيز صدايي جز صداي خودش نيست. و اين، غمي مي شود بر روي غم پيشين.
جهان ما به شکل بيرحمانه اي ساکت است، انسان صدايي جز صداي خود نمي شنود و اين همه، جنوني مي شود تا در کلمات تجلي يابند. و جنون کلمه مي شود. جان شيفته برخلاف آن دسته ديگر که کهکشان ها را مي کاود در تخيل خود همه چيز را به سخن مي آورد. سليمان مي شود و با مرغ و مور حرف مي زند، روباهي مي شود که از سر دلتنگي آخرين شعرش را براي گرگي که در همسايگي اش زندگي مي کند مي خواند؛ از تکرار اين همه خروس خسته شده ام. «داستان آخرين شعر - مجموعه باغ اناري - محمد شريفي» يا به شکلي ديگر در شعر هاي سهراب سپهري تجلي مي کند...
که بسيارند در ادبيات ما از «کليله و دمنه» گرفته تا باغ اناري... و البته طي رويکرد جديد ادبيات غرب «سامسا» مي شود و «ماکاندو» مي سازد و اين اواخر به شکلي نازل تر «هري پاتر» و البته که ناب ترين نمونه اش «هزار و يک شب» است.
تجلي اين سکوت به شکل «واحه» هايي درخشان و وهم انگيز چنان در ادبيات ما ريشه دارد و چنان زياد است که به جرات مي توان گفت به نوعي، به «وجهه تشخص» ادبيات ما درآمده است. آنچنان که بدون پرداختن به آن، آثار گرانبها و درخشاني، از جمله «داستان وضعيت و همين طور زن سورچي اثر محمد شريفي»، «شهود» محمد کشاورز، «وقتي مينا از خواب بيدار شد»، مديا کاشيگر «آب» وقاري، داستان هاي اکبر ايراندوست و جمشيد خانيان و بسياري ديگر را... از دست خواهيم داد و زيبايي هاي بکر و ناب و البته اصيل آن را نخواهيم ديد. بخصوص وقتي با متر و مقياس ادبيات «دال مدلولي» اين فرشته را واکاوي مي کنيم. که با دست خود تيشه به ريشه خود مي زنيم. در حالي که اين آثار به شکل لجوجانه اي شبيه خود و جغرافياي خود هستند و البته که با نشانه هاي مستتر در خود، بايد به سراغشان رفت.
سرآخر بايد بگويم اين مقال پيش درآمدي است تا در آينده، از اين منظر به بازخواني آثار بکر و درخشان ادبيات معاصرمان که به شکلي غريب و انکارناشدني مهجور مانده اند، بپردازم و البته اين خوانش محدود به آثاري است که خوانده ام و دريغ و افسوس که آثار خوانده نشده بسيارند.