905 شماره
شنبه، 23 تير 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: ادبيات
برف
 يعقوب يادعلي

متن کامل داستان برف نوشته يعقوب يادعلي که در ويژه نامه داستان شرق در روز سه شنبه هفته گذشته ناقص منتشر شد را مي خوانيد.

يک

«نخواب.»

دست سردي زير گلو و روي گردن زن را ماليد، چند بار سرش را به اين سو و آن سو تکان داد؛ «مي دونم سخته، مي دونم.» سيلي زد؛ «بشکنه دستم، نخواب. مردان گفت بخوابي، مي ميري. برا همين سيلي مي زنم بت. نه يه وخ دلخور بشي؟ تحمل کن، مردان زود برمي گرده.»

زن روي صندلي سفت وانت جا به جا شد، بالاتر آمد، سعي کرد چشم هايش را باز کند. دست دخترک آرام از روي صورت زن کنار رفت. دست ديگر به شکم برآمده اش بود.

«ها، همين طور خوبه. چشماته واز نگر دار.»

ماشين چند بار هن زد و پت کرد. دخترک تن تپلش را داد به سمت فرمان؛ «نه خاموش بشه يه وخ؟» دست برد طرف فرمان، نگاه کرد به زن. «تو ماشين روندن بلدي؟» با دست ديگر چند بار گاز داد. «مردان بم ياد داده گاز بدم.» خنديد. «بوقم مي زنه.» سنگيني شکم برآمده دخترک افتاده بود روي پاي زن. «بلکي يکي بشنوه، بياد کمک.»

صداي ممتد بوق در هوهوي باد و کولاک گم بود.

«حالت داره مياد جا. خوب ميشي. مردان مي گفت خدا رحم کرد بت صندلي جلو ننشسته بودي. اسمت چيه؟»

سعي کرد دستش را تکان بدهد. سوز سرما نوک انگشت ها را کرخت کرده بود. آستين ژاکت را کشيد تا نوک انگشت ها و زل زد به زردي ژاکت که لکه لکه سرخي داشت و خيس بود. دخترک نگاه کرد به لکه هاي کوچک سرخ روي ژاکت زرد؛ «چيزي نيست. اهل کجايي؟ حرف بزن که خواب نري. هر کار کرديم هوش نيومدي. مردان گفت بات حرف بزنم نخوابي يه وخ. اسمت چيه؟»

اگر هم مي خواست حرف بزند، جواب دخترک را بدهد، نمي توانست. انگار که فک پايينش چفت بود به فک بالا. دخترک دستش را گرفت برد زير بخاري، نزديک دنده وانت؛ «دستاته گرم کن، بهتره هيچه.»

سوز يخي از درزهاي پايين در مي زد روي زخم ساق پا، جايي که شلوار از زانو جر خورده بود تا پايين پاي بي کفش. پشنگه خون از زير زانو رفته بود تا مچ پا و پنجه ها. لنگه کفش راست نبود. لابد تو ماشين موقع تصادف از پايش افتاده بود. پاي راست را آورد بالا، روي صندلي، پنجه هاي پا را گذاشت زير ران پاي چپ که حالا داشت گرم تر مي شد. دخترک ژاکت را کشيد رو زانوي زن. سرخي خون توي بافت هاي زرد ژاکت لخته شده بود.

«گفتي مال کجايي؟»

نگاه کرد به دخترک که دست چپ را از رو شکم برآمده اش برنمي داشت. خنديد؛ «تقصير همي بچه يه که ويلون و سيلون کوه شده مردان.» بلندتر خنديد و يکهو چهره درهم کشيد؛ «اوخ.....» لب گزيد. چين ها، پيشاني صافش را موج زد و چشم هاي گشادشده اش را برد به بالا، طرف برف هاي روي شيشه جلو؛ «تقصير نداره بچه. وقت اومدنش بود خب.» موج درد که رفت، باز لبخند زد؛ «گفتم به مردان که همين جا تو ده بذارم. چه لازمه بريم دکتر، تو ئي برف ريزون کولاک؟ گفت زنجير ميندازم به تاير ماشين.» بيشتر خنديد. «بچه اولمه. مي خوادم، چه بکنم؟ خيلي مي خوادم. خانه بهداشت همي نزديکاس. مردان زود برمي گرده کمک مياره.»

ميان هوهوي باد و خنده دخترک، صدايي مثل زوزه دور و گنگي آمد. دخترک ساکت شد، يک آن زل زد به برف هاي شيشه جلو، برگشت رو به زن؛ «نترسي يه وخ؟ پيشتم.» باز صورتش را هم کشيد و سعي کرد صداي ناله اش را بيرون ندهد. نفس حبس شده اش را پوفي داد بيرون؛ «سر او يکي هم، ئي جور بود. بچه م. نموند. وقت اومدنش درد مي گرفت و ول مي کرد. نه يه وخ بچه م بخواد بياد تو ئي برف و...؟»

دخترک چشم ها را بست، سر گذاشت رو شانه زن که مات سفيدي شيشه جلو بود. کرختي پنجه هاي پاي راست داشت ذره ذره مي بريد از هم، با درد خفيف و ذق ذق ملايم زير زانو؛ «آب.» صداي غريبي که از ميان دندان هاي هم آمده اش بيرون زد، مال آدم ديگري بود انگار. دخترک سر از شانه اش برداشت؛ «ها، حرف بزن. بگو. حرف بزن.» فرز شيشه بغل را پايين داد. تا آمد دست ببرد بيرون و کمي برف بردارد، باد هجوم دانه هاي درشت برف به داخل ماشين را تندتر کرد و صورت دخترک را دانه دانه سفيد؛ «ميزنه ها،»

يخي برف روي لب ها و زبان خشک شده زن زود محو شد. دخترک گفت؛ «آروم بخور. چي که زياده، برف. هول نزن.»

زن انگار که جان گرفته باشد، تکاني به تنش داد و رو از باد ندزديد تا دانه هاي برف را که به صورتش مي خورد ببلعد. دخترک مشتي پر از برف گرفت پيش روي زن؛ «کاش يه بقچه نون ورمي داشتم. گشنه نيستي؟»

دست چپ زن شده بود قد وزنه اي هزارکيلويي، چسبيده به تن، بي حرکت و لخت. دست ديگر را به زحمت از کنار در بغل ماشين بيرون کشيد و بالا آورد. خون از زير آستين زرد ژاکت دويده بود به سرتاسر دست تا نوک پنجه ها.

«تکون نخور. نبايد بجنبي. گمونم پات شکسته. مردان مي گفت نبايد تکون بخوري.» دست پر برفش را برد نزديک لب هاي زن؛ «بخور تشنگي ت بخوابه.»

سردي برف لبش را گزيد؛ «حميد... حميد کو؟» دست دختر را پس زد، خواست راست تر بنشيند؛ «حميد کجاست؟»

دختر نگاه مي کرد، بي حرف. زن به دور و بر نگاه کرد و شيشه هاي وانت؛ «شوهرم کو؟»

چشم هاي دختر گرد شد و هر دو دستش رفت رو شکم. ناله کرد. نتوانست جلوي صداهاي فروخورده گلو را بگيرد، جيغ کوتاهي زد و لحظه اي بعد، آرام چين هاي پيشاني را باز کرد و خواست به زور هم شده لبخندي بزند؛ «مي ترسم. مي ترسم باز درد بياد. تو بچه داري؟» زن به عرق پيشاني دختر نگاه کرد و چشم هاي سياه و ابروهاي برنداشته اش. «بچه اولم سر زا رفت. پسر بود. برا همين مردان مي خواست بريم خانه بهداشت، که ئي يکي بمونه.»

دختر دراز کشيد و پاها را داد سمت در. زن داد زد؛ «شوهرم کو؟ حميد من کو؟»

«مردان از لا آهن پاره ها کشيدت در. شوهرت او پشته.»

داشت اشاره مي کرد به پشت وانت که جيغ بلندي کشيد و پاها را از هم باز کرد؛ «وووو.....ي....» سرش افتاده بود روي تن زن که داشت تقلا مي کرد در را باز کند و توي هجوم برف و باد خودش را بکشد بيرون؛ «حميد....»

دخترک پشت هم ناله مي کرد، بلند و پي درپي. لابه لاي ناله ها شوهرش را صدا مي زد؛ «... مردان...مر....»


پاي زخمي زن روي برف ها کشيده مي شد و رد خون مي دويد توي سفيدي. دخترک ناله کنان دست برد طرف زن؛ «کجا......؟» که ناله امان نداد و از درد پيچيد به خودش. دانه هاي تازه برف، رد سرخ خون را کم رنگ تر مي کرد. زن دست سالمش را گرفت به ميله هاي باربند، خواست از ميان هياهوي برف و باد، از پشت وانت بالا برود تا خودش را برساند به حجم پيچيده شده توي پتو. دست زن توان بالا کشيدنش را نداشت. دوباره تقلا کرد و پا روي رکاب يخ زده گذاشت. سرما کف پاي لختش را بي حس کرده بود. ناله ها و جيغ هاي بلند دخترک ميان کوران برف و باد گم مي شد.

زن دوباره زور زد و خودش را نيم بند بالا کشيد، اما پاي ديگرش بالا نمي آمد. بالاتنه را يله کرد روي در عقب وانت و چنگ زد به لبه پتو، ميان برف ها. با آرنج دو دست، زير بغلش را چفت کرد به لبه در عقب و همان طور ماند. برف ها را از روي پتوي پلنگي آشنايي که توي ماشين انداخته بود رو خودش، پس زد و لبه پتو را کشيد. يک جفت پاي له شده ديد، لابه لاي برف و پتو، با جوراب هايي که رگه هاي سفيدش توي سرخي انبوه خون محو بود.

آرنج زن شل شد و تنه اش از در پشت وانت سريد روي برف ها. صداي گريه بچه اي با زوزه گرگ ها، ميان همهمه برف و باد و خون به هم آميخت. رد سرخ خوني که از در جلوي ماشين چکه چکه روي برف مي ريخت، رسيد تا زير پاي بي کفش زن.

صداي زوزه مي آمد.

دو

زن گفت؛ «تو که مي دونستي، چرا اين همه چايي خوردي؟»

مرد گفت؛ «به خاطر سرماست. زود به زود آدم شاشش مي گيره.»

زن گفت؛ «اون دفعه هم همين جوري شد، بايد بري پيش متخصص.»

مرد گفت؛ «باشه.»

زن گفت؛ «به جهنم. خودت اذيت مي شي.»

مرد گفت؛ «من که گفتم باشه.»

زن گفت؛ «چرا نگه نمي داري بري...»

مرد گفت؛ «تو اين برف اگه نگه داريم....»

زن نگاه کرد به برف هاي تلنبارشده دو طرف شيشه جلو. برف پاکن ها تا مي رفتند، برنگشته، لايه اي دانه درشت برف نشسته بود جاي قبلي ها.

زن گفت؛ «نبايد تو اين برف راه مي افتاديم.»

مرد گفت؛ «ته تغاري يه ديگه.» و ضبط را روشن کرد، ولوم را برد بالا. زن خاموشش کرد؛ «تمرکز آدمو به هم مي زنه.»

مرد پاهايش را فشار داد به هم؛ «تمرکز من از چند ديقه پيش ريخته به هم.»

«گند بزنن به اين هوا.»

زن گفت؛ «نمي شه برگرديم، حميد؟»

مرد نوار را بيرون آورد؛ «حالا که نصف بيشتر راهو اومديم؟ تازه چه جوري تو اين گردنه ها دور بزنيم؟ اصلاً معلوم نيست تو جاده هستيم يا نه؟ تو ردي از جاده مي بيني؟ خداوکيلي داريم مي ريم.»

زن گفت؛ «هميشه همين جوري يه. تو دل آدمو خالي مي کني. فاز مثبت نمي دي. اونم جايي که نگفته ترسش مي گيره آدم.»

«ترس نداره. نهايت اينه که بريم اون پايين، ته دره. يا گير کنيم تو برف. زوزه گرگ ها رو نمي شنوي؟»

«مي شه لطفاً خفه شي؟»

مرد خنديد. زن گفت؛ «بعضي وقت ها منو مي ترسوني. مي دوني... يه جور....» مرد نگاه کرد به زن و ته خنده اش را خورد. زن پشتي صندلي را داد عقب تر و پتوي پلنگي را کشيد بالا تا زير چانه. مرد گفت؛ «قهر کردي؟»

زن نگاه کرد به پستي و بلندي برف هاي تلنبارشده، کنار جايي که لابد جاده بود، گفت؛ «خيلي وقته مي خوام يه چيزي بت بگم، خيلي وقته.»

مرد گفت؛ «خب بگو.» و نگاه کرد به جاده؛ «چيزي نمونده برسيم به گردنه. از اون جا رد بشيم ديگه رفتيم.»

زن گفت؛ «شب و روز دارم بش فکر مي کنم. اولش گفتم چيزي نيست، درست مي شه. هي بيشتر شد. فکرشو مي گم. دغدغه ش. عين يه تيکه برف که هي قل بخوره و درشت بشه. به نظرم مخم ديگه براش جا نداره، اون همه که درشت شده. باور مي کني؟»

مرد گفت؛ «يعني اوضاع خرابه؟»

زن پتو را بيشتر به خودش پيچيد، گفت؛ «بخاري رو چهاره؟»

مرد گفت؛ «سردته؟»

زن گفت؛ «پام يخ کرده.»

مرد دکمه بخاري را گرداند به سمتي که پاهايي را نشان مي داد با علامت هاي فلش، بعد با پشت دست شيشه جلو را پاک کرد؛ «خيلي ناجوره اگه يه چيزي آدمو عذاب بده، اونم نتونه يا نخواد درباره ش حرف بزنه.»

زن پشتي صندلي را بيشتر داد عقب؛ «ناجور نيست، فاجعه س که آدم نتونه درباره ش حرف بزنه. مثه وقت هايي که سر کلاس براي بچه ها از چيزايي مي گم که ذره اي بهشون اعتقاد ندارم. عصبي مي شم. حرف هايي که بايد بزنم همش مي مونه تو دلم. سخته نگفتن شون. اونجا از ترس اخراج نشدن حرف نمي زنم، اما با تو چي؟ چرا نتونستم بت بگم؟»

مرد خنديد؛ «مطمئن باش من اخراجت نمي کنم. ممکنه تو بعضي چيزاي جزيي، واسه اينکه بخنديم، ديکتاتور بشم، اما شده تا حالا مجبورت کنم کاري رو که دوست نداري انجام بدي؟»

زن لبخند زد. مرد گفت؛ «نمونه بدم؟»

زن گفت؛ «نه.»

مرد گفت؛ «مثه بچه. هميشه گفتم، تا وقتي تو نخواي بچه دار نمي شيم. خودت مي دوني که من بچه دوست دارم.»

زن چشم هايش را بست. مرد پاها را دوباره به هم فشار داد و روي صندلي جابه جا شد. شدت برف کمتر شده بود و راحت تر مي شد بيرون را ديد. تابلوي «با دنده سنگين حرکت کنيد» تا نيمه تو برف بود. مرد گفت؛ «درباره بچه که نيست، نه؟»

زن با چشم هاي بسته گفت؛ «کاش با اتوبوس مي اومديم.»

مرد گفت؛ «به مجيد قول دادم ماشين عروس با من. قول دادم بش.»

«با اين وضع جاده ها خودش درک مي کرد.»

«تو که حال و روزشونو مي دوني. تو فاميل ماشين درست و حسابي پيدا نمي شه. دلش به همين خوش بود که پيش فاميل نامزدش کم نمياره.»

«به نظرت مهمه؟»

«برا مجيد مهمه. ته تغاري مونه. وقتي مي تونيم يه نفرو به اين سادگي خوشحال کنيم، از دستمونم برمياد، چرا نکنيم؟»

زن بلند شد؛ «حوصله جر و بحث ندارم.» پتو را جمع کرد انداخت روي صندلي عقب؛ «خوابم گرفته.»

مرد خم شد اهرم صندلي جلو را فشار داد؛ «اون گلوله هه هي گنده تر مي شه ها. نمي خواي بگي؟»

زن گفت؛ «مي گم.»

مرد آينه را تنظيم کرد روي پتوي پلنگي. سر زن را نمي ديد. شيشه عقب مه مطلق بود. مرد گفت؛ «برف مي خواد بند بياد.»

مرد ديد که زن توي آينه پتو را بيشتر به خودش پيچيد. گفت؛ «بي خيال. يه جا نگه مي دارم.» پلنگ روي پتو رو پيچ داده بود به تنش، ساکت. مرد نگاه کرد به رد يکدست سفيدي جاده که نرسيده به تپه روبه رو درهم بود. ناخودآگاه پا را از روي پدال گاز برداشت. زن گفت؛ «نکنه راس راسي ميخواي نگه داري؟»

مرد اشاره کرد به جلو؛ «اون جا يه خبري هست.»

زن بلند شد نشست. پتو افتاد کف ماشين.

«وانته؟»

مرد آرام گاز داد. زن گفت؛ «صداي چيه؟» تنش را کشيد جلو؛ «عين زوزه مي مونه.»

مرد با دقت نگاه کرد. زن گفت؛ «خدايا، اينا چي ان؟»

مرد گفت؛ «نمي تونيم وايسيم. کار گرگ ها بوده.»

زن گفت؛ «يه چيزي افتاده پاي وانت.» چشمش افتاد به يک تکه ژاکت زرد خون آلود، و جنازه اي لت و پار شده که معلوم نبود زن است يا مرد.

هنوز صداي زوزه مي آمد و هوهوي کم رمق باد.

دي ماه 1384

تئوري هاي ايراني
تجلي سکوت در کلمات
از نخستين لحظات آغاز هستي، به نظر، «غربت» بود که به عنوان نخستين حس، «آدم» رانده شده را در چنبره خود گرفت. اين نگراني و اندوه تحقيقاً پس از طي زماني چند و الفت «آدم» با موطن جديد و گذشت نسل ها و محو نشانه ها، مي بايست رهايش کند، اما نه تنها رهايش نکرد، بل به شکلي موروثي، هر بار، در هر نسل و نژاد و زبان، به شکل آوازي حزن آلود در ادبيات متجلي شد.

مرغ باغ ملکوتم نيم از عالم خاک/چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم

***

از نيستان تا مرا ببريده اند/وز نفيرم مرد و زن ناليده اند

تا که عشق پديدار شد.

«روح از عدم به وجود آمد، به سرحد وجود. عشق منتظرً مرکبً روح بود، خانه خالي يافت جاي بگرفت». (سوانح ص4)

اما عشق که خود ابتدا به نظر مي آمد آدمي را از اين اندوه بي پايان رها خواهد کرد، خود اندوهي ديگر شد.

«ما در غمً عشق غم گسار خويشيم/شوريده و سرگشته کارً خويشيم

محنت زدگانً روزگارً خــــــويشيم/صيٌادانيم و هم شکــــــار خويشيم»

(سوانح ص 25)

«آنکه مي گويد دوستت مي دارم / دل اندوهگين شبي است / که مهتابش را مي جويد/ اي کاش عشق را / زبان سخن بود». (شاملو - ترانه هاي کوچک غربت)

مي پرسم اين چگونه غربتي است که پس از هزاران سال همچنان ما «نوادگان آدم» را در چنبره خود گرفته، که رهايمان نمي کند؟ در حالي که تنها «پدر بزرگ» آن را تجربه کرد و بس؟،

ادبيات شفاهي و باور هاي عاميانه تجلي گاه پاره هايي از حقيقت است که همواره به عنوان چشمه اي بکر و تمام ناشدني به ياري ادبيات مکتوب آمده است. درباره هبوط «آدم»، در باور هاي عاميانه اقوام و ملل مختلف آمده است که بهشت جايي بوده که همه چيز، از سنگ تا نبات تا حيوان... زبان سخن داشته اند. توجه شود به داستان گفت وگوي «حوا» و مار و فريب حوا از آن. نکته در همين کلمه، سخن و صداست. اين داستان ها بيانگر اين هستند که آدم در زندگي نخستين تنها نبوده و امکان گفت وگو با ديگر موجودات را داشته است و از همين روست وقتي هبوط مي کند، اسير غربتي مي شود که اساساً ربطي به تغيير موطن ندارد. اين غربت ناشي از سکوت کرکننده و تحقيرآميز موطن جديدي است که آدم به آن تبعيد شده است. در موطن جديد او به شدت تنهاست.

پس جست وجو آغاز مي شود - و به شکلي ديگر هنوز هم ادامه دارد و سالي نيست که بشر به اميد يافتن آن صداي گمشده، طبق اخبار رسمي، موشک هوا نکند و کهکشان را نکاود - و قبل از هر چيز جنس ديگر خود را کشف مي کند. زن مرد را و مرد زن را. ابتدا به تصور اينکه گمشده اش را يافته شوق زده، شيفته هم مي شوند و بدين نحو عشق پديد مي آيد. اما ديري نمي گذرد که درمي يابد فريب خورده که آن نيز صدايي جز صداي خودش نيست. و اين، غمي مي شود بر روي غم پيشين.

جهان ما به شکل بيرحمانه اي ساکت است، انسان صدايي جز صداي خود نمي شنود و اين همه، جنوني مي شود تا در کلمات تجلي يابند. و جنون کلمه مي شود. جان شيفته برخلاف آن دسته ديگر که کهکشان ها را مي کاود در تخيل خود همه چيز را به سخن مي آورد. سليمان مي شود و با مرغ و مور حرف مي زند، روباهي مي شود که از سر دلتنگي آخرين شعرش را براي گرگي که در همسايگي اش زندگي مي کند مي خواند؛ از تکرار اين همه خروس خسته شده ام. «داستان آخرين شعر - مجموعه باغ اناري - محمد شريفي» يا به شکلي ديگر در شعر هاي سهراب سپهري تجلي مي کند...

که بسيارند در ادبيات ما از «کليله و دمنه» گرفته تا باغ اناري... و البته طي رويکرد جديد ادبيات غرب «سامسا» مي شود و «ماکاندو» مي سازد و اين اواخر به شکلي نازل تر «هري پاتر» و البته که ناب ترين نمونه اش «هزار و يک شب» است.

تجلي اين سکوت به شکل «واحه» هايي درخشان و وهم انگيز چنان در ادبيات ما ريشه دارد و چنان زياد است که به جرات مي توان گفت به نوعي، به «وجهه تشخص» ادبيات ما درآمده است. آنچنان که بدون پرداختن به آن، آثار گرانبها و درخشاني، از جمله «داستان وضعيت و همين طور زن سورچي اثر محمد شريفي»، «شهود» محمد کشاورز، «وقتي مينا از خواب بيدار شد»، مديا کاشيگر «آب» وقاري، داستان هاي اکبر ايراندوست و جمشيد خانيان و بسياري ديگر را... از دست خواهيم داد و زيبايي هاي بکر و ناب و البته اصيل آن را نخواهيم ديد. بخصوص وقتي با متر و مقياس ادبيات «دال مدلولي» اين فرشته را واکاوي مي کنيم. که با دست خود تيشه به ريشه خود مي زنيم. در حالي که اين آثار به شکل لجوجانه اي شبيه خود و جغرافياي خود هستند و البته که با نشانه هاي مستتر در خود، بايد به سراغشان رفت.

سرآخر بايد بگويم اين مقال پيش درآمدي است تا در آينده، از اين منظر به بازخواني آثار بکر و درخشان ادبيات معاصرمان که به شکلي غريب و انکارناشدني مهجور مانده اند، بپردازم و البته اين خوانش محدود به آثاري است که خوانده ام و دريغ و افسوس که آثار خوانده نشده بسيارند.

برف
تجلي سکوت در کلمات
ادبيات معاصر ايران و درهاي بسته بازار جهاني

 ادبيات معاصر ايران و درهاي بسته بازار جهاني
بحث جهاني شدن ادبيات ايران، از مدت ها قبل در محافل ادبي مطرح شده است. از سال 69 که اسماعيل جمشيدي در مجله آرمان مقاله اي نوشت با عنوان «چرا ادبيات ايران جهاني نمي شود؟» تا کنون، اهالي ادبيات بارها و بارها به آسيب شناسي اين مساله پرداخته اند. اين که چرا ادبيات ايران، تاکنون نتوانسته به بازارهاي جهاني راه پيدا کند، مي تواند دلايل مختلفي داشته باشد که هم به کيفيت آثار داستاني ايراني برمي گردد و هم به قوانين کشورمان که با قوانين و ضوابط جهاني هم خواني ندارد. بررسي دلايل جهاني نشدن آثار ادبي معاصر ايران، شايد در ظاهر کمک چنداني به رفع اين مشکل نکند، اما ارائه راهکارهاي مختلف در زمينه معرفي بيشتر اين آثار به جهان، مي تواند در ذهن نويسنده ها، شاعران و حتي مخاطبان ادبيات دريچه هايي بگشايد که در آينده موثر واقع شود. در همين باره، عباس پژمان و فتح الله بي نياز در چهارمين نشست از سلسله نشست هاي «بررسي ادبيات معاصر ايران از منظر جهاني» که روز يکشنبه هفدهم تير ماه در مرکز همايش هاي مجموعه فرهنگي تهران برگزار شد، به آسيب شناسي اين موضوع و ارائه راهکارهاي مناسب براي رفع اين مشکل پرداختند.

 مشکل از ماست، نه جهان

عباس پژمان، مترجم و منتقد ادبي، سخنران اين نشست، ضمن اشاره به اينکه موضوع جهاني بودن يا جهاني کردن ادبيات با اين اهميت که در کشور ما مطرح است، در هيچ کشور ديگري مطرح نيست، گفت؛ جهاني کردن ادبيات نيازمند حرف، نظريه و بحث نيست بلکه نيازمند عمل است. اگر راه حل هايي وجود داشته باشد، بايد دنبال راه هاي عملي گشت. درباره اين موضوع تصوراتي در ذهن ما شکل گرفته که منطبق با واقعيت نيست. و ترس اين است که اين مساله يک سرخوردگي مضاعف در آينده ايجاد کند. در اين زمينه ابتدا اين سوال پيش مي آيد که جهاني بودن يا جهاني کردن ادبيات به چه معناست؟ وقتي مي گوييم ادبيات جهاني، فکر مي کنيم که اين آثار ادبيات دنيا، برتر و بهتر هستند. اما جهاني بودن به معني مشهور بودن هم هست. شماري از آثار ادبي هستند که شهرت دارند ولي اين لزوماً به معني خوب بودن آنها نيست. شمار زيادي از آثار ادبي دنيا به زبان هاي مختلف ترجمه شده و خوانده مي شوند. اما عده زيادي از مردم اين شهرت را به معني ارزش آن اثر مي دانند. شهرت کاذب يکي از بلاهاي خانمان سوز دنياي ادبيات است. شهرت زياد باعث مي شود که حق بسياري از آثار ادبي خوب دنيا زايل شود. و نه تنها در کشور ما، که در تمام جهان اين گونه است. نبايد فکر کنيم که نويسندگان دنيا فقط همين هايي هستند که ما آنها را مي شناسيم و آثارشان ترجمه شده است. در همه جاي دنيا نويسندگان خوبي وجود دارند که ما آنها را نمي شناسيم. مثلاً کشوري مثل کلمبيا چهل ميليون جمعيت دارد. آنجا نويسندگي پررونق تر و با ارزش تر از اين جاست. تعداد نويسندگان آنجا به نسبت جمعيت شان خيلي بيشتر است. اما آيا کلمبيا فقط مارکز را دارد؟ مسلماً اين طور نيست و من فکر نمي کنم که هيچ کس از ما به غير از مارکز نويسنده ديگري را بشناسيم. در ايران اما تعداد نويسندگان مطرح کم است. و حدود سي نفر از نويسندگان ما هستند که آثارشان به زبان هاي ديگر ترجمه شده و با استقبال زيادي مواجه شده است. مثل هدايت يا بزرگ علوي. من معتقدم اينها که مي گويند دنيا با ما بي مهر بوده و با ادبيات ما غرض ورزي دارد، با واقعيت منطبق نيست. 

براي جهاني شدن بايد حرف تازه داشت

در ادامه جلسه فتح الله بي نياز، نويسنده و منتقد ادبي، ضمن تاييد سخنان عباس پژمان پس از اشاره به ضرورت ترجمه براي رساندن آثار ادبي مان به جهان گفت؛ مترجم هم در کشور ما، مثل نويسنده از طبقه متوسط جامعه است. به همين خاطر وقت گذاشتن براي ترجمه اثري که معلوم نيست چاپ بشود يا نه، کار خطرناکي است که خيلي ها آن را انجام نمي دهند. به همين علت بايد به اين مساله به عنوان يک پروژه بزرگ نگاه کرد که چون از اول در کشور ما بخش خصوصي ضعيف بوده، سرمايه خصوصي يا بخش خصوصي معمولي نمي تواند عهده دار آن شود و متولي آن دولت است. تمام سرمايه و ثروت کلان دست اوست. بنابراين مي تواند مثل ترکيه، چين يا کره يک موسسه احداث کند و مترجمان شاخص و خبره را با حق الزحمه بالا دعوت کند، طوري که مترجم به کار ديگري احتياج نداشته باشد و تمام انرژي اش را براي ترجمه آثار به زبان هاي ديگر بگذارد. در اين که زبان ما، مانع ارتباط با ادبيات جهاني است، جاي هيچ ترديدي نيست اما بايد بدانيم که بعضي از کارهاي خارجي، آثار شاخص و برجسته اي نيستند، ولي چنان نام و نشان دارند که ما مرعوب مي شويم، درحالي که با تمام ضعف هايي که در ادبيات ما وجود دارد، اينجا کارهايي نوشته مي شود که وجه غالب آنها توان برابري با آثار خارجي را دارد. اما در اين ميان نبايد از اين نکته مهم غافل شويم که کارهايي که از ما ترجمه مي شود، بايد حرف تازه اي براي گفتن داشته باشند و براي اين امر بايد مثل چين يا کره سرمايه گذاري کنيم. همان طور که چيني ها در خيلي چيزها با سرمايه گذاري و تداوم، بازار دنيا را قبضه کرده اند.

از اين گذشته، بايد توجه کنيم که صرفاً با ترجمه چند اثر و ارائه آنها به بازار جهان، ادبيات ما جهاني نمي شود. بايد در اين کار استمرار و تداوم داشته باشيم. مثلاً اگر دو کار پر از آرايه ها و الگوهاي اجتماعي ما بيرون بيايد، کار بعدي بايد چيز تازه اي داشته باشد. دولت در زمينه جهاني سازي ادبيات، بايد سرمايه گذاري کند آن هم بدون جهت، نه گزينشي.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام