
«فقدان منابعي که نثر سليس و قابل فهم براي مخاطب» داشته باشند و «ذات ترجمه اي بودن بسياري از آثار در علوم انساني، از جمله جامعه شناسي»، از معضلات علوم انساني در ايران است که «درک جدي مفاهيم اصلي» در اين حوزه را براي مخاطبان و نوآموزان دشوار و غيرممکن کرده است. اين معضل دليلي بوده که صادق زيباکلام استاد علوم سياسي دانشگاه تهران را واداشته دست به قلم ببرد و کتابي مقدماتي در حوزه جامعه شناسي بنويسد.«جامعه شناسي به زبان ساده» به اندازه کافي عنوان جذاب و گيرايي براي نوآموزان و دانشجويان مبتدي در حوزه جامعه شناسي دارد. اين عنوان حتي ممکن است يک کتاب عمومي را به کتابي درسي براي تدريس يک درس دو واحدي با عنوان مقدمات جامعه شناسي تبديل کند. درسي که اصولاً دانشجويان علوم انساني در ايران ملزم به گذراندن آن هستند. درست مثل روانشناسي و علوم سياسي و فلسفه که دانشجويان جامعه شناسي بايد در کلاس هاي آن حضور به هم رسانند يا به قولي آن را پاس کنند. بيشتر اساتيدي هم که اين درس ها را تدريس مي کنند از اينکه منبع مناسبي براي تدريس وجود ندارد، در عذاب هستند.اين شايد معضلي عام باشد که دانشجويان جامعه شناسي چيز زيادي از فلسفه سردرنمي آورند و دانشجويان فلسفه چيز زيادي از دو واحد درس «مقدمات جامعه شناسي» دستگيرشان نمي شود.
يکي از راه هاي برطرف کردن مشکل يافتن کتابي مناسب براي تدريس است. کتابي که زيباکلام خلاء آن را در حوزه جامعه شناسي حس کرده و خود آستين بالا زده و آن را تاليف کرده است. با اين وصف مي توان اثبات کرد که او به هيچ وجه در اين راستا موفق نبوده است.نقدهاي متنوعي به کتاب جامعه شناسي به زبان ساده وارد است. با اين حال مي توان اين نقدها را به دو دسته صوري و محتوايي تقسيم کرد. مثلاً عدم ارجاع و مشخص نبودن منابع نقل قول ها يک مشکل صوري در تاليف کتاب است که البته صدمه اي جدي به محتوا نيز وارد کرده است تا جايي که کتاب به يک متن غيرمعتبر و غيرقابل استناد تبديل شده است.
نويسنده اين مشکل را با اين توضيح حل کرده که «اين کتاب نيز در اصل يک ترجمه است. منتها مطالب آن از متون مختلف گردآوري شده اند. نکته مهم تر آن است که مطالب فقط ترجمه نشده اند بلکه قبل از ترجمه سعي کرده ام متن را خودم درک کنم و سپس آن را به فارسي ساده و قابل فهمي روي کاغذ بياورم.»
البته اين جملات جايگاه کتاب را متزلزل تر کرده است. زيرا متن کتاب نه تنها ترجمه اي بي ارجاع و منبع است که حتي نمي توان به اعتبار و روايي ترجمه نيز اطمينان داشت.زيباکلام البته خيال مخاطبان کتابش را آسوده کرده که مطالب آن را يک دانشجوي دوره دکتراي جامعه شناسي خوانده و اصلاح کرده است.با اين وصف مي بينيم که در جاي جاي کتاب اشکالات تخصصي متعددي وجود دارد. نمونه اي از اين اشکالات به معادل گذاري هاي کتاب بازمي گردد. مثلاً مشخص نيست چرا «جامعه شناسي مثبت» به عنوان معادلي براي فلسفه آگوست کنت انتخاب شده است، در حالي که «جامعه شناسي اثباتي» يا «جامعه شناسي تحصلي» در زبان فارسي وجود دارد.
جامعه شناسي تعامل گرا به عنوان معادل «Interpertive sociology» کاملاً گمراه کننده است. البته نويسنده در انتخاب معادل يکسان عمل نکرده است. براي مثال در جاي ديگر «جامعه شناسي تبييني» به عنوان معادل آن اصطلاح بيان شده است.
در صورتي که اساساً جامعه شناسي غيرتبييني کاملاً بي معناست. زيرا نظريه اجتماعي يا توصيفي است يا تبييني. در مقام توصيف ما بيشتر با جامعه نگاري سروکار داريم و جامعه شناسي تبييني خود پارادايم هاي متنوعي را شامل مي شود که يکي از آنها جامعه شناسي تفسيري است و نماينده بارز آن وبر است. زيباکلام البته اين مشرب را تفسيري و ادراکي نيز نام نهاده است. که تفسيري بودن آن و استفاده از واژه تفسيري در مقابل «interpretive» صحيح و متداول است. اما واژه ادراکي اشتباه است. اين استفاده گوناگون از الفاظ متنوع و داراي بار معنايي متفاوت نه تنها کار مخاطب را در فهم مطلب دشوار مي سازد که يک متن را از «زبان ساده» به «زبان پيچيده» تبديل مي کند.نويسنده کتاب اگرچه خواسته مقدمه اي بر جامعه شناسي بنويسد اما الزامات چنين کتابي را رعايت نکرده و متن خود را که بيشتر به کتاب نظريه جامعه شناسي نزديک است با واژگاني چون نهاد، ساختارگرايي، کارکردگرايي، سازمان اجتماعي و... پر کرده است.
دانشجويان جامعه شناسي نيز در بدو امر و پيش از اينکه نظريه کنت، دورکيم، مارکس و وبر را مطالعه کنند، با مفاهيم جامعه شناسي مانند فرهنگ، نهاد، سازمان و... آشنا مي شوند.به همين دليل است که کتاب هاي مقدمات جامعه شناسي که از قضا کتاب هاي نسبتاً خوب و قابل فهمي نيز هستند (از جمله کتاب جامعه شناسي آنتوني گيد نز) بيشتر به دنبال آموزش مفاهيم جامعه شناسي هستند و براي آموزش نظريه هاي جامعه شناسي يا تاريخ جامعه شناسي از کتاب هاي ديگري چون «نظريه هاي جامعه شناسي در دوران معاصر» و «زندگي و انديشه بزرگان جامعه شناسي» استفاده مي شود.تلاش مولف براي ارائه کتابي قابل فهم و غيرترجمه اي به اينجا ختم شده که مثال هاي خود را با نام هاي فارسي بنويسد. مانند اين مثال که «مهم نيست منظور خانم احمدي آن روز صبح از بيان آن جملات چه بوده، مهم آن است که آقاي محمدي آن جملات را چگونه براي خودش تفسير و تبيين مي کند.» يا استفاده از اشعار مولانا در تشريح نظريه ماکس وبر و«سهل و ممتنع» دانستن جامعه شناسي همچون شعر حافظ.
به طور خلاصه استفاده از «به زبان ساده» در عنوان کتاب مقدمه اي شده تا کتاب از گيرودارها و استانداردهاي تاليف يا حتي ترجمه يک کتاب رها شده و مولف بدون رعايت هيچ آداب و ترتيبي هرچه دل تنگش خواسته را بنويسد و منتشر کند.