905 شماره
شنبه، 23 تير 1386
صفحه نخست :: گفتگو
تجدد در گفتگو با دکتر تورج اتابکي
بومي گرايي روي ديگر اروپا محوري است

مزدک دانشور؛ دکتر تورج اتابکي دانش آموخته فيزيک نظري و تاريخ است که اکنون استاد دانشگاه آمستردام و مسوول بخش خاورميانه و آسياي مرکزي در مؤسسه تاريخ اجتماعي جهان است. از اين پژوهشگر ايراني کتاب «تجدد آمرانه» به فارسي ترجمه شده است.کتاب«تجدد آمرانه» که توسط انتشارات ققنوس منتشر شده است، در يک نگاه کلي روند مدرنيسم و نگاهي آسيب شناختي به دغدغه مدرنيته در ايران را بررسي مي کند. اين کتاب در 7 مقاله، به همراه پيش گفتاري است که توسط اتابکي و اريک يان زورکر، نوشته شده است. فصل اول اين کتاب، با عنوان «جامعه و دولت در دوره رضاشاه»، مقاله اي از محمدعلي همايون کاتوزيان است. فصل دوم با عنوان «خلافت، روحانيت و جمهوريت در ترکيه و ايران» توسط اتابکي نوشته شده است. فصل سوم«تجدد آمرانه» با عنوان «ايران نو و زوال سياست هاي حزبي در دوره رضاشاه» توسط متيو اليوت نوشته شده است. البته در اين مقاله، ايران نو نام يک حزب سياسي ايراني بود که در سال 1306 تاسيس شد و تنها سه ماه فعال بود. حزبي که به گفته نويسنده مقاله، سمت و سويي فاشيستي داشته است. «ارتش، جامعه مدني و دولت» عنوان مقاله اي از استفاني کرونين است که فصل چهارم اين کتاب را شکل داده است. هوشنگ شهابي نيز در اين کتاب با مقاله اي با عنوان «مقررات لباس پوشيدن براي مردان در ترکيه و ايران» فصل پنجم اين کتاب را پي ريخته است. دو فصل ديگر اين کتاب نيز به ترتيب با نام هاي «اصلاح زبان در ترکيه و ايران» و «رفع ابهام؛ سياست خارجي وثوق الدوله» توسط جان پري و اوليور باست، نوشته شده است.گفت وگو با اتابکي بر مبناي مباحث کتاب تنظيم شده بود؛ اما روند بحث به بررسي مقايسه اي ديدگاه هاي اروپامحور و بومي گرا و البته فاصله گيري از اين دو ديدگاه کشيده شد و منظر سومي که تجدد را نه امري خطي که از غرب آغاز مي شود و به تمدن سازي در شرق منتهي مي شود بلکه امري همزمان مي داند که استعمار بر تحقق آن در شرق تاثيري منفي داشته است.

***

آناتول فرانس در کتاب «جزيره پنگوئن» هرج و مرج شديدي را که در آغاز قرن 20 فرانسه حاکم بوده، توصيف مي کند و از ميل سلطنت طلبان به احياي سلطنت و سرسپردگي و نظم، مي گويد و از زبان يکي از روشنفکران اين داستان مي گويد؛«جمهوري از خودش دفاع مي کند». آيا مي توان گفت که انگيزه شما در کتاب«تجدد آمرانه» (يا آن طور که نام اصلي کتاب مي گويد«مردان دستور»)، دفاع از جمهوري بوده؛ يا انگيزه ديگري داشته ايد؟
در مقايسه بين پروژه تجدد در ايران و پروژه تجدد در ترکيه با يد به اين نکته توجه کرد که در تاريخ معاصر ايران ثقل کار اصولاً روي تاريخ سياسي است، يعني کساني که در ايران يا در خارج ايران، به تاريخ ايران، به ويژه به تاريخ معاصر پرداخته اند، ثقل کارشان روي تاريخ سياسي است. تاريخ سياسي بستر همواري است و رهروان زيادي دارد و در قياس با تاريخ اجتماعي که از منظر پايين به تاريخ نگاه مي کند، سهل العبورتر است. مثلاً اگر در حوزه تجدد بخواهيم نگاه کنيم، اينکه تجدد از بالا چگونه معماري و چگونه اجرا شد داراي منابع زيادي است، اما اينکه جمهور مردم چگونه اين تجدد را پذيرفتند و بود و باش آنها آن زمان چگونه بود، چگونه رد کردند، اعتراض کردند يا اين گونه پروژه ها را پذيرفتند مدون شده اند. يعني اگر بخواهم برگردم به آن سوال شما بايد بگويم که هميشه عامليت تاريخ نگاري ما دست خبرگان و نخبگان بوده است. حالا چه در هيئت فرد يا در هيئت يک سازمان يا حزب سياسي. آنچه که ما از تاريخ مان نمي دانيم در حقيقت گزارشي از آن کساني است که از آنان نه به عامليت، بلکه به مفعوليت در تاريخ اشاره رفته است. يعني جمهور مردم تا زماني که اين بخش از تاريخ مان روشن نشود، به هويت امروزي مان نمي توانيم پي ببريم، يعني به شناخت جامعه و اينکه در کجاي جهان ايستاده ايم، نمي توانيم برسيم. ما نمي توانيم به سوال هايي از اين دست که چگونه مردماني هستيم و واکنش مردم مان به رويدادهاي سياسي چگونه هست پاسخ دهيم.

يعني انگيزه من در پرداختن به اين جريان بيش از آنکه يک دغدغه شخصي باشد، ناشي از اهميت اين امر بود که دريابم چه خلئي وجود دارد و چگونه اين خلأ باعث شده است که ما به گذشته مان اشراف لازم و بايسته را نداشته باشيم. عدم اشراف به آنچه که در گذشته بر ما رفته است هميشه باعث شده که ما اشتباهاتمان را به نوعي تکرار کنيم، اين فقط در مورد جامعه ما مصداق ندارد، بلکه در مورد بسياري از جوامع انساني مصداق دارد. اگر قرار بود مردمان از تاريخ درس بگيرند، تاريخ اين گونه پيش نمي رفت. بنابراين پژوهش من تلاش کوچکي است براي اينکه بتوانيم به شناختي متفاوت از گذشته مان برسيم و بخشي را که من تلاش کردم برعهده بگيرم و انجام بدهم در حقيقت تاريخ اجتماعي ايران بود.

هابسبام در کتاب«عصر نهايت ها»، وقتي به فرومردن گرد و خاک جنگ جهاني اول اشاره مي کند، به فرومردن جريان ليبرال- دموکراسي در جهان نيز مي پردازد. يعني انگار که دموکراسي ها مي توانند جنگ هايي بيافرينند که مي توانند بسيار خشن تر از آني باشند که آرزوي خشونت طلبان بوده است. يک بي اعتمادي به دموکراسي و به پارلمانتاريسم در اروپا شکل مي گيرد که در کشورهايي با حلقه هاي ضعيف سرمايه داري به سمت فاشيسم يا گرايش هاي توتاليتر پيش مي رود. شما در کتاب تان به اين سير جهاني کمتر اشاره کرده ايد، انگار که روشنفکراني که گوستاو لوبون خوانده اند در سير تجدد آمرانه تاثير بيشتري داشته اند تا آن جريان عظيم جهاني که بر غرب حاکم بود و به کشورهاي حاشيه وارد مي شد. آيا اين تلقي صحيح است؟
پيش از اينکه به اين سوال شما جواب بدهم، شايد بهتر باشد که اشاره اي به هابسبام بکنم که ايشان البته استاد من بوده اند و من شاگردوار به ايشان احترام مي گذارم. گمان من بر اين است که تجددي را که ما در غرب و در شرق هم با آن آشنا هستيم و آن را پذيرفته ايم و در حقيقت بيشتر از سوي وبر مطرح شد، هم ما شرقي ها آن روايت را باور کرديم و هم غربي ها مبلغ آن شدند. تجدد اما يک پروژه اروپايي نبود، از آن گونه که وبر اشاره مي کند و زايشگاه تجدد را اروپا به ويژه اروپاي مرکزي مي داند. اعتقادم بر اين است که تجدد يا مدرنيته، يک پروژه جهاني بود که با اختلافاتي چند دهه پس و پيش در بسياري از گوشه هاي جهان آغاز و تجربه شد. قدمت اين پروژه هم به قرن 16 ميلادي برمي گردد. 1500 ميلادي به اين طرف و عصر امپراتوري هاي بزرگ است و در غرب تجربه هاي بزرگ اجتماعي مثل جنبش پروتستانتيسم حضور دارد و جنبش هاي سياسي که مي آيند و امپراتوري هاي متمرکز مقتدر را در شرق شکل مي دهند. 1500 تا 1650 در حقيقت دوره بسيار بسيار تعيين کننده اي در تاريخ اروپا است. هم سنگ آن را در شرق هم مي بينيم. در هند در همان دوره امپراتوري مغول را داريم، در ايران عصر صفوي در همان دوره شکل مي گيرد و براي نخستين بار يک دولت مقتدر مرکزي با مرزهاي جغرافيايي مشخص و تعيين شده در ايران به وجود مي آيد. اين ساختار تعريف تازه اي از انساني که درون اين مرزها زندگي مي کند به دست مي دهد. بنابراين در اين روايت اروپامدارانه از تجدد، اروپا را مهد مدرنيته و تجدد و زايشگاه مدرنيته مي داند. اين روايت از تجدد مآلاً به آنجا ختم مي شود که گويا تمام جوامع انساني در خارج از اروپا، در اتاق هاي انتظار نشسته اند تا نوبت شان بشود و صدايشان کنند که بفرماييد تجدد را تجربه کنيد. اين است آن نوع نگاهي که به شکل گيري تاريخ گرايي اروپامدار ختم مي شود. اين تاريخ گرايي اروپامدار در حقيقت همان فرآيندي را کم و بيش براي تمام جوامع انساني رقم مي زند که در اروپا تجربه شده است.

يعني تنها فرآيند تک خطي را دنبال مي کند؟
بله. بسياري از کساني که در اين حوزه اين گونه تاريخ گرايي را پذيرفتند، معتقد بودند که سرنوشت محتوم بشريت همان است که ما در اروپا داشته ايم و آخرين نوع آن هم مارکسيسم است، که انديشه اي اروپامدار است. خوب، اگر بخواهيم از اين زاويه به داستان نگاه کنيم، بايد بگوييم که لزوماً، آنچه که جان مايه تجدد بود، در تمام جهان و با اختلاف چند دهه در تمام جهان تجربه شد. اگر جان مايه تجدد را فرديت و خودمختاري فردي بدانيم که انسان با استفاده از آن از هويت رعيت وارش خارج مي شود و به شهروند آزاد تبديل مي شود، از قرن 16 ميلادي به اين طرف، اين روند در حال تجربه شدن هست، در هيچ کجا هم اين تلاش ها يک باره و يکسره به اهداف خودش نرسيده است. تلاش هاي صورت گرفته در اين راستا هم در اروپاي مرکزي افت و خيز فراوان و عقب نشيني ها و پيشروي هايي داشته است و هم در شرق.

آنچه در اروپا تجربه شد همان طور که شما اشاره کرديد، نوعي مشارکت مستقيم جمهور مردم براي تعيين سرنوشت خودشان را طلب مي کرد. به هر صورت تضاد با ليبرال دموکراسي قرن نوزدهمي، سرانجام باعث شد که در اواخر قرن 19 و اوايل قرن 20، حرکت هاي اجتماعي صورت بگيرد که ليبرال- دموکراسيسم قرن 19 اروپايي را زير سوال ببرد. حاصل اين مخالفت ها جنبش هاي اجتماعي بود که در نهايت منجر به شکل گيري کشورهاي رفاه اجتماعي شد. من چون اين روند را قبول ندارم نمي توانم بگويم آن تجربه اي که آنجا اتفاق افتاد را ما هم بايد تجربه مي کرديم. هميشه از من مي پرسند چرا غرب پروتستانتيسم را تجربه کرد و ما نه؟ سوال من اين است که اصلاً چرا ما بايد پروتستانتيسم را تجربه مي کرديم؟ چه لزومي دارد که من در اتاق انتظار بنشينم تا همان تجربه آنجا را داشته باشم؟، به هر رو، پروژه تجدد مسير خودش را طي مي کند و همه جوامع انساني با کمي پس و پيش در حال تجربه آن هستند.اما در يک نقطه به سد استعمار برخورد مي کنند. حضور استعمار رو به رشد اروپاي مرکزي، انگلستان، روسيه و فرانسه فترتي در بعضي از اين جوامع ايجاد مي کند و در برابر رشد بسامان اين جوامع مي ايستد.

قضيه اي که «پل باران» در اقتصاد سياسي رشد بيان مي کند؟
دقيقاً. اگر مثلاً ما معاهده کاينارجا در قرن هجده ميلادي بين روس و عثماني را نداشتيم، اگر جنگ هاي ايران و روسيه را نداشتيم، يا ا گر وضعيت استعمار انگليس در هند آنگونه پيش نمي رفت، حال سرنوشت ما چه بود؟ در هند چه داشتيم؟ سرنوشت تجدد در عثماني چگونه بود؟ اينجاست که با حضور استعمار در قرن 19 سرنوشت ديگري براي اين جوامع رقم مي خورد. نه اينکه اين جوامع با پروژه تجدد وداع کنند. خير، وداع نمي کنند، اتفاقاً همچنان تلاش مي کنند که متجدد بشوند ولي ميزان رشدشان به خاطر حضور استعمار کم مي شود.

اجازه دهيد نگاهي داشته باشيم به بررسي تجدد، (چون در اين ده، بيست سال گذشته کتاب هاي بسياري در اين زمينه در ايران چاپ شده است و شايد لازم نباشد که من به عناوين اين کتاب ها اشاره کنم، خوانندگان شما آشنا هستند ) مي بينيم که شاه بيت تمام اين کتاب ها اين است که پروژه تجدد يک پروژه اروپايي است، عمدتاً اروپامحوري پذيرفته شده است. هميشه هم مي گويند؛ چرا آنها پيش رفته اند و ما پس رفته ايم؟ اما پرسيدني است که چه کسي پيش رفت؟، چه پيشرفتي قرار بود ما داشته باشيم که نداريم؟، جوامع ما را نگاه مي کنند و مي گويند، پيشرفتي نداشته ايم، و انواع و اقسام تئوري ها را مطرح مي کنند، از استبداد شرقي گرفته تا حکومت هاي ديگر و از اين دست و اين را ذاتي جوامع ما مي دانند و حتي اين را گسترش مي دهند به نظام معيشتي ايران، که چون اراضي ما به گونه اي ديگر است و نظام فئودالي به شيوه اروپايي نبوده، پس استبداد در ذات اين جامعه ريشه دارد و نمي تواند و به همين دليل نمي تواند متجدد شود. بلکه فقط بايد به زور دگنک متجدد بشود، اين نگاه برگرفته از تاريخ گرايي اروپايي است. برگرفته از تاريخ گرايي ناشي از اروپامحوري است و در نتيجه اعتقاد دارد که آنها پيش رفته اند و ما پس رفته ايم. اما به عنوان مثال نقض به هند نگاه کنيد که در آغاز قرن 21 به عنوان قدرت بزرگ منطقه در حال مطرح شدن است.

اگر استعمار انگليس وجود نداشت، رشد و پيشرفت هند را چه هنگام مي توانستيم انتظار داشته باشيم؟
استعمار آن را حداقل نيم دهه عقب انداخت و به خاطر حضور استعمار، جامعه هند عقب افتاد ولي در ذات خودش اين بضاعت را دارد که پيشرفت کند و حتي اکنون هم دارد پيشرفت مي کند. پس اينکه داستان را اين طور ببينيم که آنها پيش رفتند و ما پس رفتيم و اين پسرفت را در ذات خودمان ببينيم اين برخاسته از ديد تاريخ گرايي اروپايي است. ما تجربه خودمان را داشتيم، عثماني تجربه خودش را داشت، هند هم تجربه خودش را داشت و اروپا هم تجربه خودش را.

شما گفتيد که اروپامحوري منجر به توجيه استعمار مي شود و اين ديد را دامن مي زند که استعمارگران تجدد را به کشورهاي تحت استعمارشان بردند (مثل مثالي که در مورد نظام قضايي هند يا آفريقاي جنوبي زده مي شود). اما من فکر مي کنم که برعکس، ديدگاه منطقه اي هم يک ديدگاه پست مدرن ايجاد مي کند که توجيه گر هر استبدادي مي تواند بشود. مثلاً شاه در سالگرد مشروطه در سال 56 سخنراني معروفي دارد که (نقل به مضمون) در آن مي گويد لازم نيست، دموکراسي را از غربي ها ياد بگيريم، ما کوروش کبير را داريم، ما حقوق بشر را داريم، ما بهتر از هر کسي مي دانيم که دموکراسي متناسب با فضاي جامعه ما چگونه است. آيا مي توان فرض کرد که معناي تجدد در ساختن خرد و فرد خودبنياد در همه جاي جهان، يک معنا دارد يا...؟
ببينيد، بايد بدانيد آنچه از شاه نقل قول کرديد، تنها صحبت شاه نبود، بلکه نوعي انديشه سياسي است که در زمان قاجار هم با آن روبه رو هستيم. يک نوع خاص از توجيه رفتار سياسي است. شما به خاطر اينکه از الزامات فرديت و خودمختاري فردي رها بشويد و حقوق برابر را تحمل نکنيد، سقف تسامح تان را بسيار بسيار پايين مي آوريد، پس به چنين اشاراتي مستمسک مي شويد. ولي به گمان من اينها نوعي توجيه رفتار سياسي است. بومي گرايي، در حقيقت روي ديگر سکه اروپامحوري است. ما در شرق شناسي هم حتي به گونه اي وارونه با اين موضوع روبه روييم، بسياري از کساني که شمشير را از رو مي بندند، براي جنگ با شرق شناسي اروپايي مي روند، خودشان در واقع، حتي حوزه بومي خودشان، شرق شناسان وارونه هستند. اينگونه بومي گرايي را من روي ديگر سکه اروپامحوري مي دانم.بايد به اين نکته توجه کرد که شاه حتي وقتي به پروژه تجدد خود اشاره مي کرد و از اين دست حرف ها مي زد، کسي بود که صميمانه اروپامحوري را قبول داشت و نقطه آغاز حرکتش حتي با توجه به تمام اشاراتش به تاريخ ايران و پذيرش نوعي از الگوي توسعه غربي بود. شاه هم تنها فرد از اين دست نبوده است، افراد زيادي بوده اند که چنين الگويي داشته اند و حتي در مورد اجزاي آن گفت وگو مي کردند و تلاش مي کردند آنها را تجربه کنند مثلاً مي گفتند فلان جا سيستم دوحزبي داريم، اينجا هم بايد دوحزبي باشد، آنجا آن طور است اينجا هم بايد همان طور باشد. يعني نقطه آغاز براي طرح مساله، اروپامحوري است.

ولي از زبان بومي گراها ؟
رويکرد بومي گراها اين بود که از توجيه رفتار سياسي است استفاده کنند و يک نوع رفتاري را که پسند اين نظام سياسي است با اشارات بومي توجيه کنند. در صورتي که بحثي که من ارايه مي کنم، افتادن به اين ورطه نيست. جان مايه تجدد را من در فرديت و خودمختاري فردي مي دانم. به همين خاطر اين رويکرد را جهاني مي بينم، اصلاً آن را در محدوده هاي جغرافيايي و اقليمي محصور نمي بينم. به همين خاطر مي گويم که آنچه ما تجربه کرديم در حقيقت، هم سنگ تجربه هند بود،هم سنگ تجربه ژاپن بود، هم سنگ تجربه جاهاي ديگر بود، ولي با توجه به جامعه اي مانند ما که به هر حال جامعه اي با سبک و سياق منحصر به خود است.

اين تجدد دروني که شما توصيف کرديد، بايد از گفتمان هاي مترقي برخوردار باشد، آن پروتستانتيسمي که در غرب بود، مبتني بر آزادي از قيد کليسا، پرداختن به خود، فعاليت اقتصادي و کنار گذاشتن معنوي گرايي و دنياگريزي بود اما اين گفتمان غالب، در جهان قرن نوزدهمي ايران، گفتمان ديني بود. در اين گفتمان ديني آيا نحله هايي از مساوات، برابري و فرديت وجود دارد؟
اگر به پروتستانتيسم اروپايي باز گرديم، همان طور که پيشتر اشاره رفت، نمي توانيم بگوييم بود و باش اروپاييان در 1850 همان گونه بود که در ايران. يعني اين قياس از نظر من يک قياس مع الفارق است. لزومي ندارد همزمان دو جامعه به يک نقطه برسند، يکي چهل سال زودتر مي رسد، يکي چهل سال ديرتر. اما مي بينيم که در ايران، در عثماني، در هند و در اروپا با کمي پس و پيش، در محدوده هاي کوچک تر يا بزرگ تر، اين مباحث مطرح مي شود. بسياري از مباحث مربوط به تجدد، در کتاب ها و رساله هاي ديني و غيرديني مان بحث مي شود.

آيا پرداختن رسالات ديني به اين مسائل ناشي از ورود گفتمان هاي غربي و مدرن به ايران نيست؟ آيا قبل از اينکه اينها وارد بشوند، ما نوشدني را در اين گفتمان مي بينيم؟
از آغاز قرن 15 در اين منطقه جغرافيايي، ما شاهد شکل گرفتن گفتمان هاي تازه اي هستيم. شايد اين گفتمان ها هم سنگ گفتمان هاي اروپا نباشند، اما خاص اينجا هستند. اينها تعريف تازه اي از حقوق فرد ارائه مي دهند. مثلاً يکي از آن چيزهايي که در عثماني جريان دارد و در قرن 17 و به خصوص در اواخر قرن 18 مطرح مي شود اين است که شهروند امپراتوري کيست و چه حقوقي دارد؟ اين بحث ها آرام آرام وارد مي شود و حتي در قرن 19 دامنه اين بحث به اينجا هم کشيده مي شود. البته ما اختلافاتي با عثماني داريم، ما چند دهه اختلاف زماني با عثماني داريم. آنها کمي زودتر از ما به تجربه تجدد رسيدند، که بيان خواهم کرد. مي بينيم که بسياري از حقوق فردي و حقوق جمعي در اين دوران مطرح مي شود، در اروپا هم درست در اين زمان مطرح مي شود. يعني نهادهاي مدرني که ما در اروپا شاهد آن هستيم و گمان مي کنيم که تاريخ طولاني دارد، يک تاريخ دويست ساله بيشتر ندارد.

اريک هابسبام در کتاب «ابداع سنت»، کارنامه اين نهادها را نشان مي دهد. او نشان مي دهد که تمام نهادهايي که ما گمان مي کنيم قرن ها قدمت دارند، عمرشان به صد سال و دويست سال بيشتر نمي رسد و بسياري از بحث هايي که ما حول فرديت و خودمختاري فردي مي شنويم، شايد کمي بيشتر از صد سال عمر دارد، يعني تا همين صد سال گذشته ما همان طور که در شرق حقوق برابر براي بسياري از شهروندان نداشتيم در اروپاي مرکزي هم نداشتيم. من هيچ برتري اي در غرب نمي بينم. بايد بگويم البته که داستان من داستان غرب ستيزي نيست، من نمي گويم ما از غرب نگرفتيم. چيزهاي بسياري هم از غرب گرفتيم، همان طور که چيزهاي زيادي از شرق گرفتيم. پرسش من در اين کتاب و در پروژه هايي که دارم اين است که ما چرا شرق را فراموش مي کنيم، ما از هند بسيار درس گرفتيم، شايد بيش از آنچه از فرانسه آموختيم از هند آموختيم ولي تاريخ نگاري ما هند را فراموش مي کند. چون تاريخ نگاري ما بر اساس اروپا- مرکزي است. من رساله اي دارم در مورد تاريخ مشروطيت که در چندين کنفرانس به آن اشاره کردم، در اين رساله پرونده رابطه ايران با شرق را به دست داده ام که در مورد مشروطه از هند چقدر متاثر شديم، چگونه متاثر شديم. آرا و عقايد هنديان چگونه به ايران آمد. اين فقط از طريق حبل المتين نبود، بسياري از رساله هاي هندي از هند به اينجا آمد، از طريق کابل، آسياي مرکزي و... به ايران رسيد، مي خواهم بگويم همان قدر که ما از غرب آموختيم، از شرق هم آموختيم و شرق هم از ما آ موخت و غرب هم.

کتاب بسيار شيريني هم در اين باره چاپ شده است، وامداري تمدن معاصر اروپا به آسيا. البته نه آن تمدن باستاني و حکمت و فلسفه در قرون ميانه، همين تمدن دويست ساله گذشته. تا چه اندازه اي انديشه سياسي در غرب وامدار انديشه هاي سياسي در شرق بوده است. ما داستاني داشتيم به نام جنبش جوانان، در ايرانيان، در کشورهاي ترک، در بخارا، در ايرلند ، در ايتاليا و در آلمان. من کتابي راجع به همين مساله زير چاپ دارم. وقتي اين پژوهش را در دست داشتم متوجه شدم که زايشگاه اين انديشه هند بود، کلکته بود، بعد از کلکته، ايتاليا و آلمان مي آيند و به اين قضيه پي مي برند. بنگال جوان در حقيقت پيشگام اين انديشه بود. نگاه من اين است که رابطه را يک رابطه برابر مي بينم، يک بده بستان برابر مي بينم نه اينکه ما تنها گرته بردار غرب بوده ايم.

به بحث کتابتان برمي گرديم؛ ما شاهد اين هستيم که ساختارهاي موجود در عثماني (ترکيه) نظامي روشنفکر را براي روند تجدد آمرانه خودش برمي گزيند، چطور مي شود که در ايران ناگهان يک قزاق چکمه پوش بي سواد در ساختار ايران برگزيده مي شود، در حالي که همزمان پسيان هست، لاهوتي هست، خياباني هست، حتي احسان الله خان هست. يعني در همان زمان گرايش هاي روشنفکرانه تر و مردم گراتر وجود دارد؟
من گمان مي کنم که در اين مورد با شما موافق نيستم، ايران با عثماني تفاوت دارد. جنگ هاي روس با ايران در قرن 19 با دو معاهده گلستان و ترکمانچاي پيش مي آيد. در سال هاي 1813 و 1828 ترکيه نيز اولين سيلي را از استعمار مي خورد يعني معاهده کاينارجا در 1768 و همان زمان است که انديشه تجدد در ترکيه مطرح مي شود، همان گونه که بعدها در عصر عباس ميرزا در ايران مطرح مي شود. گسيل دانش آموزان و برپايي مکتب خانه ها... ولي ترکيه عثماني پيشتر از اين شروع کرد. بسياري از اصلاحات دوره ناصري در 1850 به اين طرف، در زمان سلطان عبدالمجيد، در اوايل قرن 19در ترکيه اجرا شده است. همچنين بحث هايي که در دوره تنظيمات در ترکيه وجود دارد، بعدها در ايران مطرح مي شود. اين اختلاف زماني بين ما و ترکيه وجود دارد. احزاب سياسي در ترکيه زودتر پا مي گيرند و مثلاً ترکان جواني که مصطفي کمال پاشا هم عضو آن بود.

پيشينه ترکان جوان برمي گردد به قرن 19. آنجا بوده که فرقه هاي مختلف درباره چگونگي آينده عثماني بحث مي کردند. يکي از همين فرقه ها که در سلانيک شکل گرفته بود عضوي داشت با نام مصطفي کمال پاشا. در نگاه به کارنامه نخبگان يا خبرگان اين جمع ترکان جوان، متوجه مي شويم که مصطفي کمال با بضاعت ترين شان نبود. يعني خيلي هاي ديگر بودند که از نظر شعور سياسي و اجتماعي از او برتر بودند. به هرحال مصطفي کمال و رضاخان کساني بودند که با فرصت طلبي و اشرافي که نسبت به کارساز هاي سياسي داشتند توانستند خودشان را در موقعيت هايي قرار دهند که بيشترين بهره را نصيب خود کنند. همان کاري که مصطفي کمال کرد، رضاشاه در ايران کرد.بسياري از دوستان مصطفي کمال اتفاقاً همين نقد را به او داشتند. اما او وقتي به قدرت رسيد، آنها را کنار گذاشت. آنها در خاطراتشان نوشته اند که ما اصلاً گمان نمي کرديم در جمع ما، مصطفي کمال تاج رهبري را بر سر کند. وقتي که ما پاشاهاي ديگري داشتيم يا پاشازاده هاي ديگر که تجربه هاي بيشتري داشتند، تحصيلات آکادميک بيشتري داشتند چطور آقاي مصطفي کمال انتخاب شد؟ بنابراين من قضيه را اينگونه نمي بينم. در هر صورت، فعالان سياسي يک رقابت دارند، کارداني و هوش دارند، که قرعه به نام آنها مي خورد اما مطمئناً مصطفي کمال آتاتورک با رضاشاه تفاوت داشت. آنها در ظرف دو جامعه به وجود آمدند. مصطفي کمال با حمايت يک رأي سياسي و يک ميثاق سياسي راه خودش را به آنکارا باز کرد. شما دقت کنيد که با پايان جنگ جهاني اول، ما در 1918 کنفرانس ارزروم را داشتيم، بعد کنفرانس سيواس را داشتيم بعد به آنکارا مي رسيم، در حقيقت 5، 6 سالي طول مي کشد تا خطبه جمهوريت خوانده مي شود و خلافت الغا مي شود و سپس بسياري از روشنفکران و روشنگران ترک به آن اقبال نشان مي دهند. طرح مساله جمهوريت اينگونه نبود که در 1923 آتاتورک مطرح کرد. طرح جمهوريت را در کنفرانس ارزروم و سيواس داشتيم و در تمام اين سال ها اينها همه به اين مي انديشيدند که پايان اين امپراتوري چگونه خواهد بود. حلقه اي که اطراف مصطفي کمال بود، حلقه اي گسترده تر بود، عميق تر بود، ريشه اي تر بود، سنت داشت، در مورد رضاشاه اين حلقه محدودتر بود و آن رابطه اي که مصطفي با ديگران داشت، رضاشاه نداشت، ضمن اينکه از آرا و عقايد آنها رضاخان استفاده کرد. وقتي که کودتاي 1299 را انجام داد و به سلطنت رسيد، رضاشاه واجد آن سنخيتي که مصطفي کمال با حلقه خودش داشت، نبود.

فکر مي کنيد (متفکران ديگري هم مثل شائول بخاش و ديگران به آن اشاره کرده اند) که مدرنيزاسيون از بالا و اقتدارگرا، گرايش هايي بنيادگرا و گذشته گرا و گذشته محور را در جوامع مورد نظر تشديد مي کند. آيا شما در اين باره هم نگاه متفاوتي داريد؟
من در پژوهشم به نقد تجدد آمرانه نشسته ام. گمان من اين است که تجدد آمرانه تا حدي نا کام مانده است. من از ذات گرايي در کارهايم فاصله گرفته ام. منظور من اين نبوده که دستاوردهاي اين دوران را يکسره رد کنم. ما متجدد شديم و همچنان هم داريم متجدد مي شويم و دستاوردهايي هم داشته ايم. تلاش کرده ام در اين کتاب دستاوردها را هم در نظر بگيرم. استعمار که فاصله هايي به وجود آورد که سبب شد در برخي از جوامع نياز به تجدد سريع، به دلايل سياسي و ژئوپولتيک، بسيار حس شود. چطور مي توانيم در کوتاه مدت آن فاصله چند دهه اي را که من اشاره کرده ام، طي کنيم. بعد از جنگ جهاني اول در پهنه جهان، دوران برکشيدگان سياسي است. آتاتورک و رضاشاه تنها آدم هاي بسيار مطرح زمانه ما نيستند، همان جا نگاه کنيد، فضاي فرهنگي چيست؟ استالين را داريم، چرچيل را داريم، هيتلر را داريم، موسوليني را داريم. مثل اينکه قرار است جهان ما جهان برکشيدگان باشد البته بعد از جنگ جهاني دوم اين وضع افول مي يابد. نه چرچيلي مي تواند مطرح شود، نه استاليني يا ديگران. در اين ظرف فرهنگي بايد به اين مساله توجه کرد، برکشيدن آدم هايي مثل رضاشاه و آتاتورک همزمان و متناسب با حال و هواي آن عصر است.

از طرف ديگر همين جا اشاره کنم که اين پروژه هايي که به شدت، دولت به عنوان عامل تجدد، مستقل از جمهور مردم، به تجربه مي نشيند يک نوع بيگانگي در جامعه ايجاد مي کند. اين بيگانگي فقط در خاورميانه وجود ندارد. در کره که به دلايل ژئوپولتيک که بعد از جنگ يک نوع تجدد ميليتاريستي را داريم نيز مشهود است. تجدد کاملاً از بالا حقنه مي شود. دولت مي خواهد به سرعت همه چيز را تجربه کند، چون کره بايد در کوتاه مدت وضعيتي داشته باشد که ثبات را در شبه جزيره برقرار کند. در ترکيه به همين صورت، در ايران به همين صورت... اشاره کنم که تجدد در جوامع اروپايي هميشه غيرآمرانه نبوده است. شما نگاه کنيد به آلمان قرن 19، در زمان بيسمارک تجدد آمرانه داريم، در روسيه تزاري، در زمان کاترين تجدد آمرانه داريم. حتي در حال حاضر در اتحاديه اروپايي که امروزه هست يک نوع تجدد آمرانه داريم. بعضي کشورها مي گويند براي تصويب قانون اساسي اروپا به رفراندوم نمي رويم، دولت و پارلمان تعيين مي کند که اتحاديه اروپا چه مسيري را برود. در حقيقت جمهور مردم کنار گذاشته شده است. اينجاست که به نظر من پروژه هايي از اين دست که مشارکت جمهور مردم را کم کرده است، در امر سياست باعث يک نقار ملي مي شود، اين نقار ملي يک نوع بيگانگي ايجاد مي کند که هر چقدر نيت معماران تجدد خوب باشد ولي جمهور مردم نيت اين معماران را نمي فهمند و از آنان فاصله مي گيرند. فروپاشي اتحاد شوروي نيز روايت ديگري از ناکامي تجدد آمرانه است، در بسياري از کشورهاي آسياي مرکزي و قفقاز تلاش هايي صورت مي گيرد، بحث هايي مطرح مي شود که من را ياد بحث هاي ايران و ترکيه مي اندازد. گاهي فکر مي کنم آيا واقعاً اين بحث ها هم سنگ تجربه هاي ما ايرانيان و ترکان است؟ پرسش اين جاست که آيا نمي شود يک بار ديگر از اين زاويه به فروپاشي اتحاد شوروي نگاه کرد. آيا تجدد آمرانه اي که در شوروي تجربه شد در حوزه هايي ناکام نماند و راه بر فروپاشي آن نظام باز نکرد؟در انتها بايد بگويم زماني که آمريت پروژه هاي سياسي در دست خبرگان و نخبگان، احزاب و نهاد هاي سياسي از هر قماشي مي خواهد باشد، محدود مي شود. جمهور مردم کنار مي مانند و در نتيجه نياز به اين تجدد دروني نمي شود. تجربه تجدد به باور من، اگر در جوامعي پايدارتر و پيگير تر بوده است، به اين دليل شکل گرفته که اين مشارکت به گونه اي تامين شده است.بسياري از انديشمندان ما که به فراخوان رضاشاه پاسخ مثبت دادند و يار او شدند و بعد هم تجربه هاي تلخي را گذراندند؛ قتل و زندان و تبعيد. آنها هم به حقيقت همه حرفشان اين بود که چگونه مي شود تجدد آمرانه را بدون تجربه استبداد داشت. بعد ناگهان متوجه شدند مثل اينکه استبداد ذات تجدد آمرانه است. نمي توانيم تجدد آمرانه را داشته باشيم، اما استبداد را نداشته باشيم. آنجاست جواب اين سوال که حد مشارکت مردم در پروژه تجربه تجدد کجاست.
محمدعلي رامين در گفت وگو با شرق؛
فصل شعار اصلاحات گذشته است
ثمينا رستگاري؛ محمدعلي رامين راست است اما عمده انتقاداتش بر چپ ها نيست. او با آرامش نقدهايي اساسي مطرح مي سازد و دولت اصلاحات و سازندگي از دايره نقد او بيرون نمي مانند اما بيشتر انتقادات او بر دولت سازندگي است که با تغيير مفاهيم انقلابي و ترويج تجمل گرايي عوارض متعددي را بر جامعه اسلامي ما وارد ساخت و چنين بستري را در اختيار خاتمي نهاد تا ادامه دهنده همان راه باشد. رامين در انتقاد کردن از چهره هاي سياسي ملاحظه اي ندارد هر چند آرامش کلامش تيزي نقدش را تعديل مي کند اما حرف هايش که روي کاغذ مي آيد آن کلام آرام در نوار گفت وگو جا مي ماند. سياست رامين عين ديانت اوست از حرف هايش مي شود فهميد...


***


جناب آقاي رامين شما با اينکه 54 سال داريد اما از چهره هاي نوظهور سياسي محسوب مي شويد. سوال اول من درباره سوابق سياسي از دوره جواني تا به امروز است.
 
اين مساله چه فايده اي براي مخاطبان شما دارد؟

اينکه بدانيم آقاي رامين امروز، ديروز چه مي کرده اند فايده اي ندارد؟
 
من متولد 1332 در دزفول هستم.
ولي خوزستاني بودن به چهره تان نمي آيد، قيافه تان خيلي غيرشرقي است.
 
آريايي ها معمولاً تيره رنگ نيستند، لرها اصولاً همين قيافه را دارند، شمال خوزستان که شامل دزفول هم هست بيشتر رنگ روشن دارند و جنوب خوزستان رنگين تر به نظر مي رسند. من از سال 1349- 1348 با نوارها و جزوات دکتر شريعتي که از طريق دانشجويان به دستم مي رسيد به مسائل سياسي کشور گرايش پيدا کردم. قبل از آن نشرياتي که در قم منتشر مي شد مثل مکتب اسلام و نظاير آن از قم و جاهاي ديگر براي من مي رسيد و اعتقادات ديني و ارزشي و اسلامي خودم را از اين طريق دريافت مي کردم. از سال 1350 با مجموعه هايي از دانشجويان در ارتباط بودم که براساس اعتقادات ديني - انقلابي مطابق با ديدگاه هاي امام خميني فعاليت مي کردند. در همان سال 51 بود که با توزيع رساله هاي امام خميني سه نفر از دوستان من دستگير شدند و تا انقلاب در زندان ماندند. من سال 54 تا 56 در نيروي دريايي سرباز بودم. در همان زمان هم مدتي زندان افتادم.

به چه دليل؟
 
در دوران سربازي بود و به خاطر يک سري فعاليت هاي سياسي و بحث هاي سياسي که من مطرح مي کردم. البته چون سند و مدرکي نداشتند من را آزاد کردند و بعد از سربازي در سال 56 پس از قضيه دي ماه 56 و شهادت آيت الله سيدمصطفي خميني و بعد از مراسم هايي که متعاقب انتشار مقاله اي در روزنامه اطلاعات عليه امام خميني من يکسري نوارهاي کاست از سخنراني هاي انقلابي را در سراسر کشور توزيع کردم و تحت تعقيب قرار گرفتم و در حالي که در آن زمان منتظر دريافت ويزا براي ادامه تحصيل در امريکا بودم، ويزاي من صادر نشد و من به اروپا رفتم زيرا در آن موقع کشورهاي اروپايي ويزا نمي خواستند. در اروپا هم از قبل از انقلاب من با گروه هاي اسلامي مرتبط بودم و از فعالين اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانشجويان ايراني در اروپا و امريکا بودم. در نيمه مهر سال 1357 اولين روزي که امام خميني از نجف به پاريس آمدند من به همراه دو نفر ديگر از مسوولان اتحاديه انجمن هاي اسلامي اروپا و امريکا، به خدمت ايشان رسيديم و در آن ايام و روزگاراني که در محضر امام بوديم کسب فيض کرديم.

هيچ وقت در انجمن هاي اسلامي اروپا دچار اختلاف با ديگر اعضا نشديد؟
 
خير. هرگز تفرقه اي نداشتيم.

اما يک سري ادعاهايي مطرح شده که شما داراي گرايش هاي چپ بوديد و به همين دليل از انجمن اسلامي اخراج شديد.
 
نبايد در متن سوال يک شبهه افکني پنهان باشد و مخاطب در مظان اتهام قرار گيرد، با اين حال عرض مي کنم در سال 61 - 60 به خاطر فعاليت هايي که در مقابله با منافقين داشتيم به زندان افتادم و بعد از آزادي به دليل اينکه برخي از دوستان مايل به فعاليت هاي گسترده نبودند و من به همراه تعدادي از اعضاي اتحاديه انجمن هاي اسلامي اعتقاد داشتيم به فعاليت هاي گسترده تر در دفاع از اسلام و انقلاب اسلامي و اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانشجويان ايراني در اروپا و امريکا از نظر ساختاري اجازه نمي داد که ما فعاليت هايمان را فراملي انجام دهيم يعني با دانشجويان و اساتيد مسلمان غيرايراني ارتباط داشته باشيم و بنده معتقد به جهانشمول بودن نگاه اسلام بودم لذا خودم اقدام به تاسيس تشکل هايي کردم تا همگرايي ميان مسلمانان غيرايراني ايجاد کنم مثل اتحاديه راه اسلامي در اروپا که الان هم فعال است و دبيرکل آن الان پروفسور اوسوس است.

شما موسس اين تشکل بوديد؟
 
بنده هميشه از موضع يک مسلمان انقلابي براي انجام تکاليف ديني خود حرکت مي کردم، از قبل از انقلاب هم با اجازه امام خميني(ره) 10 سال امام جمعه بودم. در همان شهر دانشگاهي کلاستال که درس مي خواندم اقامه نماز جمعه مي کردم.

شما تحصيلات حوزوي داريد؟
 
من مطالعات حوزوي دارم ولي در حوزه حضور نداشتم اما به دليل فعاليت هاي ديني و مذهبي در آنجا موظف به پاسخگويي به همه نوع شبهات ديني و مذهبي و سياسي و فرهنگي و امثالهم بودم. لذا مطالعات ديني از منابع اصيل اسلامي و بهره گيري از آثار اساتيد برجسته حوزه هاي علميه مانند علامه طباطبايي، مطهري، جعفري، مصباح يزدي، عسگري و اساتيد بزرگوار سبحاني، جوادي آملي، آقا مجتبي تهراني و ديگر بزرگان چه از طريق مکتوب و چه به صورت نوارهاي صوتي جزء مطالعه روزانه بنده بوده است.

شما تا چه سالي در اروپا بوديد؟
 
تا سال 1373. فقط در تعطيلات دانشگاهي به ايران مي آمدم.

بعد از برگشتن از اروپا چه سمت هايي را در ساختار سياسي ايران به عهده گرفتيد؟
 
در ساختار سياسي من هيچ وقت، هيچ مسووليت خاصي نداشتم و هميشه در حاشيه بودم و از نظام اسلامي در سراسر جهان دفاع مي کردم.

آيا شما مشاور رئيس صداوسيما و مشاور رئيس جمهور نبوده ايد؟
 
اصلاً تا به حال هيچ گونه پست ارشد مديريتي و رياستي و مقامات و مناصب سياسي نداشته ام.

پست مشورتي چطور؟
 
اينها همه ادعاهايي است که رسانه ها مطرح مي کنند در حالي که خود بهتر مي دانند چنين نيست.

در حال حاضر چه فعاليت هاي سياسي داريد؟
 
فعاليت هاي بنده براساس اعتقادات ديني است. سياست را نه به گونه اي که احزاب سياسي تعريف مي کنند بلکه سياست را جزء ديانت مي دانم و معتقدم هر انسان مومني که دين اسلام را باور دارد بايد حتماً يک فعال سياسي هم باشد به خصوص فعاليت سياسي از نظر من در نظام جمهوري اسلامي عين عبادت است. وقتي در مسجد نماز مي خوانم، نماز به جماعت مي خوانم و در نماز جمعه حتماً حضور دارم.

اين فعاليت هاي سياسي که شما طبق اين نظر بايد داشته باشيد و عين عبادت است، چيست؟
 
همان حضور در مسجد، نماز جمعه.

اينها فعاليت سياسي است؟
 
از نظر من همه اينها فعاليت سياسي است زيرا در شريعت اسلام بخش عمده عبادات ما جنبه سياسي دارد مثلاً حج رفتن يک عبادت صرفاً شخصي نيست بلکه يک رابطه فراگير است ميان انسان، جامعه انساني و اعتقادات ديني.

اين دو مساله مجزا از هم است. اينکه شما عبادت را سياست بدانيد. نماز خواندن و مسجد رفتن فعاليت سياسي مي شود و متفاوت است با اينکه سياست ورزي را عبادت بدانيد. در اين تعريف دوم مشاور رئيس جمهور بودن عبارت به شمار مي رود و در يک حزب خاص فعاليت کردن يا کانديداي شوراي شهر بودن عبادت مي شود. تاکيد من بر بخش دوم است. شما چه فعاليت هاي سياسي اي داريد که عين عبادت است؟
 
بنده در هر کدام از اين حوزه ها که وارد مي شوم براساس نگاه عبادي ام است. مثلاً حضور در عرصه انتخابات قطعاً از نظر من يک عبادت است. البته حقير در انتخابات شوراي شهر انصراف دادم زيرا ضرورت نديدم. ابتدا براساس احساس تکليف ديني حضور پيدا کردم. وقتي مشاهده کردم که داوطلباني مناسب تر از من هستند انصراف دادم. در مورد مسووليت ارزشمند رياست جمهوري هم قطعاً يک امر سياسي الهي است که تا به حال شخصيت هاي محترمي از آن بهره مند شده اند و بنده از آن محروم بودم.

جناب آقاي رامين، در سال 1357 و وقوع انقلاب شما 25 ساله بوديد، در آن زمان شما چه درکي از کلمه «جمهوري» در عبارت جمهوري اسلامي داشتيد و وقتي امام خميني اعلام کردند «جمهوري اسلامي نه يک کلمه کمتر و نه يک کلمه بيشتر» شما به عنوان يک جوان مبارز و فعال سياسي چه چيزي استنباط مي کرديد؟
 
من با توجه به فعاليت هاي اجتماعي - فرهنگي که از قبل از انقلاب داشتم و جامعه خودم را نسبتاً خوب مي شناختم، معتقد به مسلمان بودن جامعه ايراني بودم و زماني که بحث نوع حکومت در انقلاب مطرح شد، جمهوري اسلامي را با تمام وجود مناسب ترين عنوان تشخيص دادم، به دليل اينکه هدف اين بود که جامعه ايراني نجات پيدا کند، جامعه ايراني يک سيستم سياسي براي خودش شکل دهد و با توجه به اينکه اين جامعه مسلمان است و به دنبال اعتقادات و ارزش هاي فرهنگي خويش است، ديدم که اين «جمهور ايران» تنها فصل مشترکي که دارند و همه با آن اولاً آشنا هستند و ثانياً به دنبال آن مي گردند که با ارائه آن فصل مشترک هويت خود را شکل دهند، اسلام است. لذا جمهوري اسلامي تجلي اراده عمومي جامعه ما ارزيابي مي شد و من با تمام وجود از آن استقبال کردم.

از صحبت هاي شما مي توان استنباط کرد که شما جمهور را به معناي مردم تعبير کرده ايد نه به معناي يک ساختار سياسي که در آن مردم صاحب راي و تعيين کننده سرنوشت سياسي شان به شمار مي روند، شما با اين استنباط موافقيد؟
 
من جمهور را به معناي مردمي درک کردم که هويت جمعي خود را در اسلام مي ديدند و يک ساختار سياسي مناسب را براي اجراي دين خدا مطالبه مي کردند.

در آن زمان شما اين تصور را نداشتيد که جمهوري نظامي برگرفته از غرب است و بايد از حکومت اسلامي سخن گفت نه جمهوري اسلامي؟
 
تصور بنده هم آن موقع و هم الان بر اين است که ما گاهي وقت ها ممکن است با واژه ها بازي کنيم و گاهي به دنبال مفاهيم هستيم. جمهور اسلامي با حکومت اسلامي از نظر بنده در يک جامعه اصيل اسلامي تفاوتي ندارد. يعني اراده جامعه اسلامي، اعمال حاکميت دين است. حالا اگر شما اين اراده جامعه را در قالب مفاهيم ديني و از طريق کارشناسان ديني جاري و ساري کنيد مي شود حکومت اسلامي. همين الان به نظرم مي رسد جامعه ايراني که نظام جمهوري اسلامي را پذيرفته است و با آن همراه است و رهبري آن در دست ولي فقيه جامع الشرايط يعني انسان دانشمند، بيدار، مدير، خودآگاه، شجاع، خيرخواه و دلسوز جامعه و مرتبط با متن جامعه است در حقيقت اين حکومت جمهوري اسلامي هم هست. پيوند ولايت با جامعه چيزي جز حکومت اسلامي نيست. البته اينکه در سال هاي گذشته از منظر برخي آقايان تفاوتي ايجاد شد ميان حکومت اسلامي و جمهوري اسلامي، بر اثر عارضه هايي بود که ما در جامعه مشاهده کرديم اما اين عوارض غير از جامعه ماست متن است.

منظور شما از عوارض چيست؟
 
مثلاً گاهي وقت ها من به عنوان يک مسلمان از عملکرد يک حزب يا گروه ناراحت مي شوم و آن را نفي مي کنم، بعد ممکن است شما اين را به عنوان مخالفت من با دين تصور کنيد و به نوعي تلقي ديگري داشته باشيد.

يعني شما مخالفت با برخي احزاب و مخالف دين معرفي کردن آنها را عارضه مي دانيد؟ مثلاً اينکه در دوره اصلاحات براي از صحنه بيرون راندن افراد، آنها را مخالف دين معرفي مي کردند را عارضه تلقي مي کنيد؟
 
در حقيقت افرادي که مورد پذيرش جامعه قرار نگيرند ممکن است عکس العمل مردم عليه خودشان را عکس العمل عليه دين تلقي يا القا کنند. در حالي که گاهي هم عملکرد مغاير با دين باعث نفي افراد از صحنه مي شود.

يعني گروه هايي که توسط مردم انتخاب نمي شوند اينگونه القا مي کنند که به دليل مخالفت با دين به آنها راي نداده اند؟
 
منظور من همان جمله اي بود که عرض کردم.

آقاي رامين تعريف شما از واژگاني مثل سياست، احزاب، جمهوري اسلامي و... تا حدودي با تعريف مورد توافق در مورد اين واژگان متفاوت است. مثلاً همين تقسيم بندي جديدي که در مورد احزاب سياسي ارائه کرده ايد. در اينجا من از شما مي خواهم يک بار ديگر اين تقسيم بندي را ارائه کنيد.
 
البته من هنوز هيچ کجا احزاب سياسي را تقسيم بندي نکرده ام بلکه در جواب سوالي که در مورد طيف بندي هاي موجود (چپ، راست، راديکال، محافظه کار و...) از بنده شد گفتم که من اين نوع تقسيم بندي ها را نمي پسندم، اينها واژگاني وارداتي است و عرض کردم که با توجه به اينکه جامعه ما يک جامعه مسلمان است، خود ما فعالان سياسي هم آدم هاي مسلماني هستيم، فرق نمي کند چپ، راست ميانه، من همه را مسلمان مي دانم هيچ کدام از اينها را خارج از حيطه اسلام نمي بينم. اينها در بطن اسلامند و با توجه به اينکه حکومت ما هم يک حکومت اسلامي است پيشنهادي که من عرض کردم اين بود که چرا ما با مفاهيم اسلامي با هم صحبت کنيم، چه اشکالي دارد که ما واژگان قرآني را استفاده کنيم. من نخواستم احزاب سياسي را اسم گذاري کنم و بگويم هر کدام منتسب به چه واژه اي مي شوند بلکه گفتم شما مي توانيد طيف هاي اجتماعي، افراد و شخصيت ها را با واژگان قرآني شناسايي بکنيد.

و آنها را تقسيم کرديد به 4 گروه منافق، مبارز، مجاهد و مومن؟
 
اين تعابير را به عنوان مثال عرض کردم البته واژگان ديگري هم هستند. اينها واژگاني است که در قرآن هست و براي مسلمانان مانوس هستند اما واژه ليبرال، سکولار يا محافظه کار براي عامه جامعه مفاهيمي گنگ است اما مفاهيم قرآني آشنا و تعريف شده هستند.

شما مصاديق اين واژه هاي مانوس در جامعه ما و جايگزين اين کلمات نامانوس را چه مي دانيد؟
 
من مصداق مشخصي را اعلام نکردم تا اصل مفهوم مخدوش نشود.

طبق گفته شما اين واژگان براي ما خيلي مانوسند، منافق و مجاهد و مومن براي جامعه ما آشناست و بايد بتوان به راحتي مصاديق آنها را پيدا کرد.
 
منظور بنده مثلاً از مجاهد فقط کساني که مبارزه فيزيکي مي کنند، نيست. خداوند در قرآن مي فرمايد؛ «والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا» جهاد به معناي تلاش براي يافتن حقيقت است. جهاد به معناي همت کردن براي اجراي عدالت و تلاش براي جلوگيري از فساد است. مثلاً يک روزنامه، يک فرد سياسي مي تواند يک مجاهد باشد. مجاهد مفهوم کسي است که در هر حيطه و حوزه اي تلاش کند تا اعتقادات ديني و ارزشي اسلام را به منصه ظهور برساند.

و منافق؟
 
منافق آن کسي است که تلاش مي کند اعتقادات و باورهاي ديني اجرا نشود، کسي که در يک جامعه اسلامي سعي مي کند جامعه از تعالي و رشد و تکامل و امنيت و سعادت و هدايت به سوي خدا بازبماند و به بيگانگان وابسته شود.

شما به عنوان يک تحليلگر سياسي وقتي الفاظي مثل ليبرال، چپ و راست و محافظه کار را به دليل غربي بودن کنار مي گذاريد و واژه هاي جديدي وارد گفتمان سياسي مي کنيد، اين واژه ها بايد پتانسيل به کارگيري داشته باشند و من به عنوان مخاطب شما بايد بتوانم گروه هايي را زير اين عناوين دسته بندي کنم. طبق گفته شما اين تقسيم بندي براي يک جامعه اسلامي است و بايد کاربرد داشته باشد ولي شما الان معتقديد که مصداقي براي آنها نداريد آيا اين تقسيم بندي صحيح است؟
 
بنده آن واژگان را به منظور طبقه بندي و قالب بندي احزاب سياسي عنوان نکرده ام و اصلاً راضي نيستم از آن تلقي سياسي جناحي شود. من معتقدم که افراد و شخصيت ها، طيف بندي هاي سياسي، فرهنگي و اقتصادي را مي توانيم با مفاهيم قرآني راحت تر و علمي تر معرفي بکنيم و آن واژگان را هم به عنوان مثال عرض کردم. با اين انتظار اين کار را کردم که انديشمندان و سياستمداران و رسانه هاي ما اين انتظار طبيعي را دنبال کنند اساساً چرا مفاهيم قرآني بعد از 30 سال نبايد در ميان ما رواج داشته باشند؟

به نظر شما چرا حرف شما الان در جامعه اي اسلامي اينقدر بعيد و بديع است؟
 
البته سخن من ممکن است صرفاً براي رسانه ها و برخي سياسيون اينچنين باشد.

اين غفلتي است که متوجه ما شده است. در انقلاب اسلامي ما که بر اساس مفاهيم فرهنگي و فرهنگ اسلامي شکل گرفت و رهبر اين انقلاب يک رهبر مجاهد ديني بود شايد مسائلي که بعد از انقلاب پيش آمد جلوي اسلامي شدن همه عرصه هاي اجتماعي را از ما گرفت.

لطفاً مثال بزنيد؟
 
مثلاً حوادثي که از تيرماه 1360 اتفاق افتاد، ترورهاي گسترده آن زمان، يا اصلاً از قبل از آن بلافاصله بعد از پيروزي انقلاب اسلامي با شهادت استاد مطهري و استاد مفتح و بعد از آن با وقفه اي بعد از خرداد 1360، ترورهاي هفتم تير که برجسته ترين ايدئولوگ ها و مديران شايسته نظام اسلامي را قتل عام کردند و هزاران انسان آگاه و تواناي جامعه اسلامي را از ما گرفتند، در خلال جنگ تحميلي 8ساله نيز قربانيان بزرگي براي حفظ اسلام و مملکت خود تقديم کرديم.

در تمام اين سال ها امام و بسياري از چهره هاي برجسته انقلابي حضور دارند، باز هم شما قائل به وقوع غفلتي در جامعه ايراني هستيد؟
 
عوارضي مثل جنگ تحميلي به شدت ما را درگير موضوعاتي کرد که ما آمادگي براي مواجهه با آن نداشتيم و بسياري از حرکت هاي فرهنگي ما ناقص ماند. بعد از رحلت امام خميني هم، يک جريان فرهنگي انحرافي ايجاد شد و در حالي که ما به دنبال بازسازي کشور بوديم مفاهيم ارزشي و قرآني انقلاب اسلامي يکي پس از ديگري جايگزين شدند.

در دوره سازندگي به طور مشخص چه اتفاقي افتاد که باعث غفلت از مفاهيم انقلابي شد؟
 
مثلاً فرض کنيد در حکومت جمهوري اسلامي هم طبق نظر امام خميني و هم طبق قانون اساسي رهبري نظام، جايگاه امام امت اسلامي را برعهده دارد، ولي فقيه امام امت اسلامي است و ما نظام خود را بر اساس سه مولفه توحيدي ايجاد کرده بوديم؛ امت، امامت و عدالت. بعد از رحلت امام خميني مشاهده مي کنيم که جرياني آمد و مدعي شد که بعد از رحلت امام خميني نمي خواهيم به جانشينان ايشان امام بگوييم و در واقع امامت ولي فقيه، ناديده گرفته شد وقتي کلمه امام از فرهنگ انقلاب اسلامي حذف شد و اين کلمه فقط به امام خميني اختصاص پيدا کرد، اين کار هم خلاف نظر شخص امام خميني و هم خلاف مقدمه و اصول دوم، پنجم، پنجاه و هفتم و صد و هفتاد و هشتم قانون اساسي بود. همين که کلمه امام حذف مي شود به طور طبيعي واژه امت که هم ريشه کلمه امام است نيز تغيير پيدا مي کند. وقتي امام تبديل به کلمه رهبر شد، کلمه امت هم تبديل به ملت شد. وقتي امت و امامت تبديل شد به رهبر و ملت، متعاقب آن، برخي از مفاهيم اسلامي ما از دست رفت. مثلاً عناصر امت اسلامي خواهران و برادران ديني هستند و نسبت به هم مسوولند و ميانشان امربه معروف و نهي ازمنکر جاري است. وقتي کلمه امت به ملت تبديل شد عناصر ملت مي شود هموطن، همشهري و شهروند و از ويژگي هاي متعارف در توصيف حقوق شهروندي آن است که نسبت به هم بي تفاوت و بي مسووليت باشند و در واقع امربه معروف و نهي ازمنکر که اساس حکومت اسلامي است مورد غفلت قرار مي گيرد. بعد از آن هم پيوند ميان امت و امامت که عدالت هست تغيير پيدا کرد. آقايان به جاي عدالت واژه توسعه را انتخاب کردند، ديرهنگام ما متوجه شديم که شاخص هاي توسعه را بانک جهاني، صندوق بين المللي پول و به نوعي انديشه هاي سکولاريستي صهيونيسم بين الملل براي جهانيان تنظيم مي کنند. اين يک دريافت ديرهنگام بود و يکي از عوارض آن فقر و فساد و تبعيض بود. در روابط بين الملل هم واژگان مستضعفين و مستکبرين حذف شد و به قشر آسيب پذير و قدرت هاي جهاني تغيير کرد و به اين ترتيب سياست تنش زدايي، پذيرش گفت وگوي انتقادي و مذاکره منفعلانه جايگزين مقاومت در برابر استکبار شد.

اراده آگاهي که براي ايجاد غفلت از مفاهيم اسلامي چنين پروژه اي را برنامه ريزي کردند چه کساني بودند؟
 
من قصد ارزيابي انگيزه آنها را ندارم و فقط انديشه و عملکرد آنها را بررسي مي کنم. آنها کساني بودند که اين توانايي را داشتند.

شما درباره دوره اي صحبت مي کنيد که آيت الله خامنه اي رهبر و يکي از چهره هاي انقلابي نزديک به امام رئيس جمهور ايران هستند و قوه قضائيه و مجلس و... ساير نهادها در دست نيروهاي انقلابي است. پس اين پروژه آگاهانه توسط چه کساني پيگيري شد و به ثمر نشست؟
 
شما اگر به روزنامه هاي آن دوران مراجعه کنيد متوجه مي شويد که امام خامنه اي با تغيير اين واژه ها به شدت مقابله مي کنند. آن کساني که قدرت را در اختيار گرفتند و توانستند رسانه ايجاد کنند و از طريق رسانه ها مي توانند اين مفاهيم را به جامعه منتقل کنند و مي توانند با انتخاب کارگزاراني که فرهنگ و سياست و اقتصاد و امنيت جامعه در اختيار آنان است اين مفاهيم را در گستره نظام و فرهنگ ترويج کنند.

شما تغيير واژه امت به ملت را يک عارضه مي دانيد در حالي که در واژگان سياسي امام خميني چه در فرانسه چه پس از بازگشت به ايران بيشترين کلمه اي که تکرار مي شود ملت است و حرفي از امت با آن ويژگي هايي که شما نام مي بريد نيست، از ملت گفته مي شود و ارزشمند بودن راي اين ملت، اينکه در ساختار سياسي ايران تمامي مصادر قدرت چه مستقيم چه غيرمستقيم به وسيله راي مردم برگزيده مي شوند.
 
 
5/99 درصد مردم به چنين تعريفي راي دادند اما در صحبت هاي شما جاي راي و انتخاب مردم خالي است و از برگزيدگاني سخن مي گوييد که راي مردم در تعيين آنها اهميتي ندارد.

اصولاً تفاوت هايي که در اينگونه بحث ها ميان الهي بودن و مردمي بودن نظام مطرح مي شود موردپسند من نيست. من حکومت اسلامي مورد نظر خدا را با اراده ملي يک جامعه اسلامي متفاوت نمي دانم.

اما شما بر منتخبين مردم در دوره سازندگي و اصلاحات نقدهاي جدي داريد و آنها را منحرف کننده سير اصلي حکومت اسلامي مي دانيد.
 
من در ابتلا بايد مفاهيم را براي شما روشن کنم. گاهي گفته مي شود يک حکومت مقدس و الهي است، گاهي گفته مي شود مردمي و انساني است. اگر شما همين دو واژه را براساس انديشه کليسايي مطرح کنيد به يک نتيجه مي رسيد، اگر براساس قرآن، آن را تحليل کنيد به يک نتيجه ديگر مي رسيد. کليسا بيش از هزار سال خدا را در برابر مردم قرار داد بنابراين اگر قرار باشد انسان در چنين مکتبي نجات پيدا کند حتماً بايد از سيطره اين خداي ظالم کليسايي نجات پيدا کند ولي انسان در مکتب توحيدي اسلامي فقط در پناه آن خداي يگانه است که مي تواند نجات پيدا کند و به سعادت و کمال برسد. بحث بستگي به اين دارد که در کدام بستر آن را مطرح کنيم.

سوال من به طور مشخص در مورد مردمي بودن حکومت جمهوري اسلامي در ديدگاه شماست.
 
به نظر من تعارضي ميان الهي بودن و مردمي بودن جمهوري اسلامي وجود ندارد.

آقاي رامين بعد از رحلت امام خميني دولت آقاي هاشمي به مدت دو دوره روي کار مي آيد و به گفته شما در اين سال ها جامعه دچار عوارض متعددي مي شود. يا در دوره اصلاحات هم که شما در جايي آن را «توطئه اصلاحات» ناميده بوديد 20 ميليون از مردمي که در جامعه اي الهي زندگي مي کنند به يک فرد راي مي دهند آيا درست است که ثمره راي آنها را توطئه يا انحراف از اصول بدانيم.
 
اتفاقاً نظام جمهوري اسلامي تحت حاکميت ولايت الهي ولي فقيه اين اجازه و اختيار را براي مردم قائل است که هر نوع انتخابي در گستره قانون داشته باشند و آن رهبر الهي هم به همان راي مردم راضي مي شود و از آن حمايت مي کند و آن را فرصتي براي تنوير افکار عمومي و پيشرفت جامعه اسلامي قرار مي دهد.

در حاکميت الهي جمهوري اسلامي اساس هدايت انسان هاست. بايد از هر مرحله اي جامعه اسلامي يک درس نو و يک عبرت سازنده پيدا کند. هر انتخابي که در گذشته بوده پلکاني براي رشد جامعه بوده است.

آقاي رامين شما چرا اصلاحات را در ايران توطئه اي مي دانيد که بايد از آن عبرت آموخت؟
 
الان که ديگر فصل شعار اصلاحات گذشته است و ما مشغول اصلاحات واقعي در کشور هستيم.

شما چرا اصلاحات را توطئه مي دانستيد؟
 
اگر آن موقع از من مي پرسيديد براي شما توضيح مي دادم. ولي براي اينکه امروز هم من سوال شما را جواب داده باشم بايد عرض کنم که؛ واژه اصلاحات و اصلاح طلبي يک واژه کاملاً عام است. 8 سال گروهي به نام اصلاح طلبان بر سر قدرت بودند اما به يک تعريف مشخص و مشترک براي آن نرسيدند. نه شخص آقاي خاتمي و نه هيچ يک از گروه هاي مدعي حمايت از ايشان اصلاحات را بالاخره هم تعريف نکردند و رفتند. اصولاً اصلاح طلبي و اصلاحات جزء ذات اسلام و مسلمين است يعني جامعه اسلامي حتماً اصلاح طلب است، بالاتر از اين جامعه بشري اصلاح طلب است اما بالاتر از اصلاح طلب - آن چيزي که مورد توجه همه بشريت است- اصلاح گري است يعني اصلاحگر بالاتر از اصلاح طلب است. اصلاحگر آن است که مفسده اي را مشاهده مي کند و جهت اصلاح و رفع آن برمي آيد بنابراين بايد همه ما مسلمانان نه فقط اصلاح طلب بلکه اصلاحگر باشيم.

آقاي رامين اگر در اين لحظه من فکر کنم که شما نمي خواهيد جواب سوال مرا بدهيد اشتباه کرده ام؟
 
(مي خندد)

 سوال من اين بود که چرا اصلاحات توطئه بود؟
 
اصل اصلاحات نمي تواند توطئه باشد اما عوارضي که از عملکرد گروه مدعي آشکار شد، توطئه اي آشکار عليه نظام و باورهاي مردم و ارزش هاي اسلامي بود و مساله نه تنها توطئه بلکه خيانتي آشکار عليه جامعه اسلامي ما بود. وقتي در آن دوره اتفاقاتي مي افتد که کاملاً به ضرر جامعه اسلامي و کاملاً به نفع دشمنان ملت ايران است شما نمي توانيد استنباط ديگري داشته باشيد.

مثلاً بنده در روز انتخابات 2 خرداد هيچ نگراني از خود آقاي خاتمي نداشتم چرا که من آقاي خاتمي را از قبل از انقلاب از زماني که آلمان بودند، مي شناختم و خود بنده به ايشان علاقه مند بودم اما احساس مي کردم ايشان در جايگاه رياست جمهوري به خاطر همان رقت قلبي که دارند و همان ملاحظات و آن نجابتي که در برخوردهاي خودشان دارند چون به دام مجموعه گروه ها و باندهاي سياسي مي افتند، گرفتار مي شوند که اين گروه ها مي پنداشتند که در حقيقت او را به رياست جمهوري برگزيده اند، آنها معتقد نبودند که جامعه خاتمي را انتخاب کرده بلکه مدعي بودند آنها خاتمي را به قدرت رسانده اند. من از اين لحظه به بعد نگران آقاي خاتمي بودم که مبادا در سيطره گروه هاي سياسي نتواند وجاهت اسلامي و انساني خودش را حفظ کند و گرفتار تعارضاتي شود که هم خودش آسيب ببيند و هم به نظام و جامعه آسيب برساند.

گروه هاي سياسي که شما از آنها نام مي بريد چه کساني هستند؟ آيا افراد نوظهوري بودند يا همان چهره هاي انقلابي که از ابتداي انقلاب قدرت سياسي ميان آنها يا جناح راست دست به دست مي شده. در اين فضا چه گروه هاي سياسي توطئه گري به وجود آمدند؟
 
بهتر است در طرح سوال، شخصيت پردازي نشود تا بحث به تقابل با افراد کشيده نشود. اگر با انتساب يک مفهوم نارسا به بنده مثل توطئه اصلاحات مخاطب به اشتباه بيفتد و راي مردم را عليه اعتقادات و ارزش هاي اسلامي و هنجارهاي اجتماعي خودشان به کار گيريم، مغالطه مي شود.

يک مسلمان اصولاً شخصيت ها و افراد را ملاک تحليل خودم قرار نمي دهد. موضع گيري ها و عملکرد اشخاص که مهم است. مثلاً آقاي کروبي را مي شناسم به ايشان هم علاقه دارم و او را يکي از اشخاص فداکار براي جامعه اسلامي و ارزش هاي اسلامي مي دانم اما اگر ايشان امروز روزنامه اي منتشر کنند که يک خواننده دوره شاه که در کاباره ها بدمستي هاي انسان هاي هرزه را ترانه سرايي مي کرده امروز اين روزنامه مروج آن خواننده شود من اين را خيانت به آقاي کروبي مي دانم و افرادي که دور ايشان جمع مي شوند، چنين مي کنند نه تنها خائن به ارزش هاي اسلامي هستند بلکه خائن به شخصيتي مثل آقاي کروبي هم ظلم هستند. اگر آقاي کروبي الان به اين آدم ها اعتراض کند، حرمت او در جامعه حفظ مي شود، لباس روحانيت او جلوه روحاني بودن را از دست نمي دهد ولي اگر صرفاً به دليل هم حزبي و هم گروه بودن اين کار را نکنند و از اين قضيه بگذرند اين مساله به ايشان آسيب خواهد زد و چندي بعد رسانه ايشان تبديل مي شود به رسانه مفسدين و اين خيانت آشکاري است عليه جمهوري اسلامي ما. به جاي حمايت از جمهوري اسلامي به ضد هويت روحاني ايشان و عليه جمهوري اسلامي تجديد خواهد شد.

يا روزنامه ديگري که عکس هنرپيشه اي که سي دي مستهجن پورنوگرافي او به تيراژ فوق العاده زياد در جامعه ايران و در بيرون از مرزها پخش شده و حيثيت صاحبان عرصه هنر و سينما را آلوده کرده است و دامن زن شرافتمند ايراني را لجن مال کرده است، در صفحه اول ويژه نامه خود چاپ کند، اين يک خيانت آشکار به نجابت جامعه و زن ايراني و رسانه در جامعه است.

من قبل از سوال هاي وارده بر فرمايشات جنابعالي يک سوال در همين جا از شما مي پرسم که به نظر جنابعالي چرا آن سي دي با ويژگي هايي که برشمرديد با تيراژي وسيع در جامعه اسلامي ما پخش شد؟ آيا کار، کار صهيونيست ها بود؟
 
مروجين اين گونه مفاسد قطعاً مردم نيستند، همان قشر آسيب پذير جامعه و باندهاي مافيايي در ترويج مفاسد در ميان مردم نقش اساسي دارند.

بينندگان آن چه کساني هستند؟
 
بينندگان آن ممکن است مردم بوده باشند.

برمي گرديم به نقطه آغاز اين مبحث. در دوره آقاي خاتمي اتفاق مهمي که افتاد به وجود آمدن فضايي براي انتقاد کردن بود، ترويج فحشا و برهنگي نبود، نقد ساختار سياسي، تلاش براي آزادي بيان بود، کسي از برهنگي حرفي نزد سخن بر سر تکثر سياسي بود و چنين مواردي در نقدهايي که شما برشمرديد مغفول به نظر مي آيد.
 
شما وقتي ديدگاه هاي آقاي خاتمي را بررسي مي کنيد في نفسه و در حد نظريه قابل نقد هستند و طرح آنها هم در جامعه هيچ اشکالي ندارد ولي گاهي شما به عنوان حاکم با طرح يکسري ديدگاه ها بستري را ايجاد مي کنيد تا کساني که مفسد و فتنه گر هستند ميدان را باز مي بينند که وارد شوند و آن مفاسد خودشان را ترويج کنند.

آيا شما از افراد مسلماني سخن مي گوييد که در ساختار سياسي ايران فعاليت کرده اند؟
 
فرض کنيد اگر ما در عرصه اقتصاد، رشوه خواري و رباخواري را بسترسازي و نهادينه کرديم و شيوه هايي را اعمال کرديم که ويژه خواري جزء ذات اقتصاد شد...

سوال من وجه سياسي مساله است. در اين مورد صحبت بفرماييد.
 
بله. اين ويژه خواران اقتصادي، گروه هاي سياسي را در اختيار خودشان قرار مي دهند. يعني در عرصه انتخابات آن ويژه خواران که سرمايه هاي بيت المال را در اختيار گرفته اند گروه هاي سياسي را حمايت مالي مي کنند و آنها را به قدرت مي رسانند و حاکميت سرمايه را در نظام اسلامي زمينه سازي مي کنند. اين قدرت هاي نوظهور اقتصادي که ويژه خواران اقتصادي هستند، در ايجاد فرهنگ هم ميدان داري مي کنند. براي توليد فيلم و انتشار رسانه ها و... سرمايه گذاري مي کنند. اين ويژه خواران هستند که در ترويج مواد مخدر باند ايجاد کنند و از افرادي که به استضعاف کشانده اند در اين راه بهره مي گيرند.

تا اينجاي بحث که متوجه آقاي خاتمي و دولت ايشان نيست؟
 
ما نبايد با طرح افراد از فرآيند فرهنگي - سياسي و اقتصادي جامعه غفلت کنيم و چهره ها را نقاب حقايق سازيم. آن عوارضي که قبل از خاتمي ايجاد شده بود بستر را در اختيار عواملي قرار مي دهد که از خاتمي به عنوان يک ابزار استفاده مي کند و گروه هايي را در اطراف او جمع آوري مي کند که اين گروه ها انگيزه هاي خاتمي را ندارند يعني به دنبال اصلاح برخي از مفاسد که از قبل ايجاد شده نيستند بلکه به دنبال استمرار آن انحرافات و توسعه آنها در عرصه هاي ديگر هم هستند و مشکل اينجاست که اگر سياستمداري وابسته به اينگونه باندهاي فشار اقتصادي شد و براي استمرار حاکميت خودش به سلطه آنها تن داد، آنها با ابزار و عناصري که دارند به خوبي مي توانند حتي از انگيزه هاي پاک امثال آقاي خاتمي هم سوءاستفاده کنند.

به نظر حقير بايد علاقه مندان واقعي آقايان خاتمي و هاشمي از آنها در برابر کساني که از اين چهره ها سوءاستفاده کردند و شخصيت آنها را در عمل دگرگونه نشان دادند و به نام آنها به تخريب آرمان ها پرداختند، دفاع کنند.

شما در جايي فرموده بوديد که يک سري گروه هاي سياسي در دوره خاتمي هر 9 روز يک بحران ايجاد کردند تا نشان دهند خاتمي رئيس جمهور بي کفايت و بي عرضه اي است. اين گروه هاي سياسي شخصاً چه کساني بودند؟ و آيا نتيجه کار اين افراد را مي شود در کارنامه سياسي دولت خاتمي سهيم کرد؟
 
همان ويژه خواران اقتصادي که بعد در عرصه سياست هم حاکم شدند و اتفاقاً بعداً مدعي هم شدند که آنها خاتمي و گروه هاي چپ را زنده کردند و اين مدعا را صراحتاً هم مطرح کردند، مثلاً در زمان انتخابات مجلس ششم گفتند که «اين ما بوديم که شما چپي ها را زنده کرديم.» آنها مدعي بودند که خاتمي را آورده اند تا به جاي ناطق نوري که مطيع رهبر فرض مي شد در تقابل با رهبري حرکت کنند و در اختيار خودشان باشد و وقتي که آقاي خاتمي اراده آنها را نپذيرفت و از رهبري تبعيت کرد و به خواست آنها تن در نداد، آنچنان او را محاصره کردند و به او آسيب رساندند که آقاي خاتمي گفت براي من هر 9 روز يک بحران درست مي کنند اما ايشان به دليل ملاحظات سياسي که داشتند هيچگاه از آن گروه ها نام نبردند اما جالب اينجا است که همين افراد براي تخريب رقيب سياسي خودشان يعني جناح راست اين سخنان آقاي خاتمي را که ناظر بر دنباله گروه هاي ويژه خوار اقتصادي بود به جناح راست که در دوم خرداد 76 خلع سلاح شده بود و هيچ امکاني هم نداشت (نه رسانه اي، نه قدرتي، نه سلطه اي و نه نفوذي) متوجه مي کردند.

در دوره آقاي خاتمي راست ها فاقد قدرت سياسي بودند؟
 
کساني که همان ويژه خواران اقتصادي آنها را به عنوان جناح راست مي ناميدند منظور نظر من است، مثلاً طيف آقاي ناطق نوري و ديگران که خلع سلاح شده بودند و گوشه انزوا اختيار کرده بودند نه در سياست بودند نه در عرصه رسانه و... در حالي که اين گروه هاي وابسته ويژه خواران اقتصادي بودند که هر 9 روز يک بحران ايجاد مي کردند و در تمام عرصه ها ميدان داري مي کردند.

اما پاسخ به اين پرسش که طرفداران خاتمي، (نه ويژه خواران اقتصادي) که خواهان تکثر سياسي و ايجاد فضايي براي انتقاد بودند چه توطئه اي را دامن زدند؟
 
البته هر نوع انتقاد سازنده و هر نوع تحليل علمي در عرصه انديشه و فرهنگ در اسلام هم مجاز است و هم مي تواند مقوم مباني سياسي ما باشد و کسي آن را توطئه نمي نامد.

تعيين اينکه نقد مقوم جامعه نيست و بنابراين مجاز نيست با چه کسي است؟
 
وجدان جامعه اسلامي که آشنا با مفاهيم ارزشي اسلامي است، بهترين جايگاه براي قضاوت است از طرف ديگر هر علمي عالمان خودش را دارد، هر انديشه اي بايد به عالمان آن علم عرضه شود تا قابل ارزيابي بشود.

اما شما در ابتداي سخن فرموديد که در جامعه اسلامي، فعاليت سياسي براي همه عبادت محسوب مي شود.
 
قطعاً با انگيزه ديني هر عمل فردي يا اجتماعي در هر حوزه اي مي تواند عبادت محسوب شود. اگر مسائل تخصصي در رسانه هاي فراگير از حوزه متخصصين خارج شود و به غير متخصصين محول شود اين هم ايجاد ترديد مي کند، هم باعث دور شدن از حقيقت مي شود و هم باعث از بين رفتن مشروعيت و عقلانيت آن مباحث مي شود اما اينکه فرموديد با سخن اوليه من در تعارض است بايد بگويم علم سياست که هر مجتهد زمان شناس ديني، آنان که فراتر از علوم معهود حوزه ها را دارند حتماً يک اسلام شناس سياستمدار هم هستند، يک سياست شناس مسلمان هم هستند.

آيا يک استاد دانشگاه يک فردي که سال ها، فعاليت هاي سياسي کرده است، يک روزنامه نگار عرصه سياسي متخصص عرصه سياسي محسوب نمي شود؟
 
با آشنايي نسبت به مباني و مطالعه مفاهيم اسلامي بايد مبلغ و مروج ارزش هاي اسلامي در جامعه خودش هم باشد.

صرفاً با مفاهيم سياسي از منظر اومانيسم و سکولاريسم در جامعه اسلامي سخن گفتن، ترويج يک نوع بيگانه گرايي است و بستري براي سوءاستفاده دشمنان دين فراهم مي شود.

آقاي رامين تحصيلات شما در چه رشته اي بوده است؟
 
تحصيلات من در رشته هاي فني و مهندسي بوده است.

شما چرا در حوزه ادامه تحصيل نداديد و به غرب رفتيد؟
 
من در آن هنگام که به مفهوم اسلامي و سياست و فعاليت هاي سياسي نيز علاقه مند شدم، صحنه سياست در دوران طاغوت را بسيار خطرناک مي ديدم و احساس مي کردم به عنوان يک سياستمدار، دوره پهلوي به آرمان هاي سياسي ديني من لطمه مي زند.

با مشورت با دوستانم به اين نتيجه رسيدم که بايد شغل خودم را براي ارتزاق شخصي و خانوادگي و آينده خودم غيرسياسي بکنم تا مستقل از مشيت ارتزاق شخصي فعاليت هاي سياسي، فرهنگي و اجتماعي ام را در راستاي آرمان هاي دينم به عنوان عبادت دنبال کنم.

يعني اگر در حوزه درس مي خوانديد معيشت شما هم تامين مي شد؟
 
در هر حال در آن شرايط تنها راه مستقل بودن اين بود که من براي ارتزاق خودم مدخليت ديگري در عرصه سياست و حوزه قرار ندهم.

شما اگر بخواهيد دولت هايي که بعد از رحلت امام بر سر کار آمدند را با استفاده از مفاهيم قرآني که مطرح فرموده ايد تقسيم بندي کنيد، براي هر کدام چه مفهومي را به کار مي‌ريد؟
 
درخواست مي کنم و انتظار دارم که اگر اين پيشنهاد بنده به عنوان يک طرح پذيرفته شود، صاحبنظران پيرامون آن ديدگاه هاي کارشناسي خود را ارائه فرمايند.

ما آن را پذيرفته ايم و الان از شما به عنوان مبدع آن مي خواهيم آن را کاربردي کنيم.
 
در عرصه رسانه بايد به نوعي نظريه پردازي شود. بنده هم به عنوان يک نظريه آن را مطرح کردم و اصلاً هم قصد مصداق يابي براي آن ندارم.

اگر براي مفاهيم نتوان مصداق عيني پيدا کرد چه سودي مي تواند داشته باشد؟
 
شما به عنوان رسانه مي توانيد براساس اين مفاهيم که کاملاً عيني و آشکار و ملموس هستند مصاديق را خودتان پيدا کنيد. من توصيف مي کنم مصداق برعهده شما است.

به عنوان شروع کننده اين پروژه عظيم، خودتان بايد قادر باشيد که افراد، گروه ها يا دولت ها را زير مفاهيم مجاهد و مبارز و منافقي که مطرح کرده ايد تقسيم بندي کنيد و اگر خود شما نتوانيد به طريق اولي ادامه دهندگان پروژه شما هم از انجام آن ناتوان خواهند بود.
 
بعضي از اين مفاهيم در جامعه اسلامي معنا پيدا مي کند. شما منافق را نمي توانيد در ميان دشمن پيدا کنيد.

وقتي شما از ارائه مصداق ناتوان هستيد، نمي توان نتيجه گرفت که قابل بهره گيري نيستند و کارآمدي ندارند.
 
شما اين سوال را اول جواب دهيد. هرکس که صحبتي مي کند به عنوان نظر پيشنهادي را ارائه مي کند، نبايد که خودش تمام مصاديق را هم ارائه کند. به عنوان يک مسلمان سوال مي کنم شما در حالي که يک رسانه مسلمان هستيد (در تقابل رسانه هاي صهيونيستي، مسيحي، ضد ديني و...) در جامعه مسلمان هم زندگي مي کنيد، در ذيل حکومت اسلامي فعاليت مي کنيد، مخاطب شما هم ضد دين نيست، آيا شايسته نيست که شما مفاهيم قرآني و اسلامي را در تحليل و نتيجه گيري و ارائه مطالب خود به کار گيريد؟ وقتي ما جامعه ما را به چپ و راست يا اصلاح طلب يا ضداصلاحات و محافظه کار تقسيم مي کنيم آيا اقدام به طراحي يک پروژه نکرده ايم؟ شما براي تدوين مفاهيم خود را گرفتار مصاديق نکنيد. به جاي اصرار بر تبيين مصاديق لطفاً به خوانندگان محترم مهلت بدهيد و بگذاريد حق تشخيص مصداق براي هر مفهوم بر عهده خوانندگان قرار گيرد.

شما به عنوان مطرح کننده اين طرح چرا قادر نيستيد آن را به کار بگيريد، چرا دولت ها و گروه هاي سياسي و اجتماعي را در ذيل مفاهيمي که خودتان مطرح کرده ايد، طبقه بندي نمي کنيد؟
 
ما اجازه نداريم تصور کنيم که مفاهيم قرآني مفاهيمي ميرا هستند. اينها مفاهيمي مانا هستند و اين بستگي به همت و درايت و فهم ما دارد.

مي توان نتيجه گرفت که منظور شما اين است که افراد ديگري غير از شما بايد اين کار را انجام بدهند. سوال بعدي من درباره رسانه هاي صهيونيستي در فرمايشات کنوني و قبلي شما است. آيا به نظر شما رسانه هاي صهيونيستي در ايران نفوذي دارند؟
 
اين سوال پاسخ گسترده اي را مي طلبد. در اينکه منابع خبري مهم جهان به طور مونوپل در اختيار صهيونيسم هستند ترديدي نيست. در تعريفي که خود يهودي ها دارند مثلاً بن گوريون مي گويد هر يهودي يک صهيونيست است اما هر صهيونيست نبايد حتماً يک يهودي باشد. آنها معتقدند که بايد افکار خودشان را ترويج کنند و بايد از همه عناصري که پيرو اين افکار مي شوند و مي توانند به صورت ابزاري در اختيار ترويج اين انديشه ها و ايده ها و آرمان هاي صهيونيستي باشند بهره گرفت.

آنها اين قدرت نفوذ و به کارگيري ابزار رسانه ها در راستاي اهداف شان را در ايران پيدا کرده اند يا خير؟
 
به عنوان نمونه توضيحي مي دهم شما خودتان قضاوت کنيد. مثلاً رسانه هاي صهيونيستي نمي خواهند شخصيت و عظمت فکري امام خامنه اي و جايگاه امامت مسلمين در جهان متجلي شود. يا اينکه رسانه هاي صهيونيستي تماماً تلاش مي کنند يک چهره تيره و منفي از آينده اسلام و جمهوري اسلامي عرضه بکنند و تمام تبليغات آنها حول محور نااميدسازي نسل جوان ايران مي چرخد. از طرف ديگر در استراتژي صهيونيست اين به عنوان يک اصل قطعي است که بايد جلوي پيشرفت و اقتدار مسلمانان و به خصوص جمهوري اسلامي به عنوان پرچمدار مسلمانان را بگيرند. حالا شما بفرماييد اين اراده صهيونيست ها از سوي چه کساني پيگيري مي شود.

با اين توصيف هر نقدي به راحتي مي تواند بر ساختار سياسي يا صاحبان قدرت به راحتي در ذيل توطئه صهيونيست ها قرار بگيرد؟
 
نه، ولي اگر نقد از روي غفلت يا شيطنت يا از روي بد دلي باشد مي تواند به آساني مورد استفاده صهيونيست ها قرار بگيرد. چرا برخي از روزنامه هاي ما به جاي نقد ساختار سياسي شوراي امنيت سازمان ملل و سياست هاي اشغالگري اشغالگران ساختار سياسي جمهوري اسلامي را زير سوال مي برند.

تشخيص اينکه نقدي از روي شيطنت و بددلي است چگونه است؟ چه معياري وجود دارد که يک نقد را از روي بد دلي بدانيم و يکي را از روي دلسوزي؟
 
ما در عرصه جهاني طبق مفهوم قرآني دو نوع ولايت داريم يکي ولايت الهي است، يکي ولايت طاغوت. خداوند در قرآن مي فرمايد؛ «ولقد بعثنا في کل امه رسولاً ان اعبدوا و اجتنبوا الطاغوت. يعني فصل مشترک همه انبياي الهي در تمام طول تاريخ بشر اين بوده است که به بشريت، پيغام بدهند که بندگان خدا ولايت الهي را بپذيريد و از پذيرش ولايت طاغوت بپرهيزيد. ولايت الهي يعني آن نهاد و مظهري که به دنبال اجراي فرامين و دستورالعمل هاي خداوند در روي زمين است.

ارتباط سوال من با اين فرمايشات چيست؟

 
نه الزاماً.

چرا؟
براي اينکه ممکن است کسي به ناحق به زندان افتاده باشد، از حقوق اسلامي او آن است که اعتراض بکند يا ديگراني که به ظالمانه بودن اين اتهام واقف هستند، تکليف ديني شان اين است که اعتراض کنند و حق او را اعاده کنند. اين يک تکليف ديني است که اتفاقاً باعث تثبيت نظام اسلامي مي شود. خداوند هم در قرآن مي فرمايد اگر جايي ظلمي واقع شده است فرياد زدن در برابر آن ظلم براي اجراي عدالت و تقويت دين است و به هيچ وجه ضربه زدن به ولايت الهي نيست.

چه نوع نقدي ضربه زدن به ولايت الهي است؟
 
هر چيزي که باعث تشتت، تفرقه جامعه اسلامي، تقويت دشمنان، بددلي، از هم گسيختگي، قانون شکني و ترويج مفاسد اخلاقي و فکري و عملي در جامعه شود؛ همچنين تحريف مباني اسلام و تخريب چهره روحانيون اينها مصاديقي هستند براي کمک به طاغوت.

قانون شکني فاکتوري است که در همه کشورها مستوجب مجازات است، اما آيا خداوند هم در قرآن درباره اختلاف آرا و متفاوت بودن آنها سخن نگفته است، آيا اگر يکدستي افکار و انديشه ها امر مطلوبي بود خداوند خود نسبت به بندگانش تواناتر از انجام آن نيست؟
 
تشتت در امت اسلامي مدنظر من است، مطلبي که باعث تشتت در جامعه اسلامي شود يک فتنه است. اختلاف راي و تنوع سلايق ضرورت جامعه انساني است و جزء طبيعت و خلقت انسان است لکن همان خداي خالق از انسان ها مي خواهد که اولاً از اختلاف آراي خود عاملي براي تشتت و تفرقه نسازند و ثانياً براي پيشرفت مادي و تکامل معنوي خويش به اصول مشترک تکيه کنند و از فروع مختلف بگذرند.

تشتت به چه معنا است؟
 
يعني ايجاد ناهماهنگي، هرج و مرج فرهنگي، سياسي، اقتصادي و... به هم ريختن نظم اسلامي.

در يک کشور اسلامي که اکثر آن مسلمانند افراد «حق» دارند که صاحب تفکرات متفاوت باشند؟
 
چرا نمي توانند، اصلاً ما در قرآن و در برخي از روايات نبوي اموري طبيعي مي يابيم که بعضاً اختلاف نظرها باعث تکامل مي شوند. از نظر فکري هرچه تضارب آرا يا تعاطي انديشه ها بيشتر باشد افراد به رشد بيشتري مي رسند.

اصلاً انگيزه اين نيست که کسي بگويد اساساً بايد يک تفکر و يک تلقي وجود داشته باشد ولاغير. هيچ کس چنين ادعايي ندارد.

چه تضميني وجود دارد فردي که صاحب انديشه اي متفاوت از شماست، تقويت کننده طاغوت تلقي نشود؟
 
 
هنگام تقابل افراد با يکديگر هر چيزي را مي توانند بهانه قرار دهند کما اينکه چپ و راست چنين بهانه اي را فراهم آوردند در حالي که مفاهيم ديني کاملاً تعريف شده اند.

شما با توجه به اينکه فرموديد گروه هايي که لزوماً همفکر ما نيستند، مي توانند در جامعه اسلامي وجود و حضور داشته باشند و طبق قرآن هم تکثر آرا امري پسنديده است و مقوم جامعه اسلامي، اگر در انتخابات شوراي نگهبان اين افراد و گروه ها را ردصلاحيت بکنند اعتراض مي کنيد؟
 
هر کسي که قانون اساسي را قبول داشته باشد و به آن التزام عملي داشته باشد، در عملکردش هم خيانت و قانون شکني و ارتباط با بيگانه و تلاش در راستاي تخريب مباني نظام جمهوري اسلامي نداشته باشد حق مشارکت اجتماعي و سياسي در انتخابات را دارد حاکميت را دارد و کسي هم نبايد جلو او را بگيرد.

همان طور که مستحضريد تعدادي از نمايندگان مجلس ششم که يک بار مشخص شده بود اين ويژگي ها را دارند، در هنگامه انتخابات هفتم مجلس ردصلاحيت شدند. تحليل شما از اين عملکرد چيست؟
 
اينجا قضاوت از عهده من خارج است. ولي يکي از مشکلات شوراي نگهبان اين است که به اخبار و اطلاعاتي درباره افراد دسترسي پيدا مي کند که از نظر شرعي و اسلامي اجازه ندارد آن اطلاعات را به سمع و نظر جامعه برساند. بنابراين تصميمي که شوراي نگهبان مي گيرد از آنجايي که اطلاع رساني عمده نمي شود، اين امر باعث ايجاد يک سري شبهاتي مي شود. من خودم راه حلي براي اين قضيه ندارم. مگر اينکه قانون انتخابات به صورت واقعي تنظيم شود به طوري که فرصت کافي براي اعلام حضور در عرصه انتخابات، بررسي صلاحيت ها و اعتراض نسبت به ردصلاحيت ها به اندازه کافي باشد، اينگونه شبهات اندک مي شود و به ندرت ترديدي باقي مي ماند اما چون فرصت محدود است و امکان بررسي شکايات از نظر زماني کم است بعضي وقت ها مشکلاتي پيش مي آيد که براي آن بايد قانونگذار راه حلي پيدا کند. اما در اين مورد خاص که نام برديد ممکن است يک نفر براي يک مرحله تاييد شود و ديگري با عملکرد خودش شايستگي خود را از دست دهد.

آقاي رامين شما وقتي تاريخ ايران را مطالعه مي کنيد به چه شخصيتي علاقه منديد؟

من به کوروش غکه به تعبير علامه طباطبايي شايد همان ذوالقرنين باشدف، در ديروز ايران کريم خان زند که وکيل الرعاياي ملت شد و از منظر اسلامي به امام خميني و امام خامنه اي عشق مي ورزم. امروز هم احمدي نژاد را به عنوان نوکر ملت ايران که کشور ما را سربلند کرده است بزرگ مي شمارم.

الان عرض مي کنم. ولايت طاغوت؛ آن جريان و سلطه اي است که به دنبال جلوگيري از اجراي فرامين خدا بر روي زمين است اسمش را هرچه مي خواهيد بگذاريد.حکومت جمهوري، دموکراتيک، ليبرال، سکولار يا هر چيز ديگر. فرقي نمي کند. هر جرياني که اجازه ندهد دين خدا اجرا شود، عدالت و معنويت جاري و ساري شود، عين طاغوت است. از نظر قرآني هر تحليل نگرش و هر نتيجه گيري که در نهايت آن بررسي شود به يکي از اين دو ولايت الهي يا ولايت طاغوت منتهي مي شود. با اين تقسيم بندي شفاف قرآني بحث ما، بحث انتقاد از يک گروه يا مسوول نيست بايد ببينيم که اين حرکت ما به ولايت طاغوت بر روي زمين کمک مي کند يا به ولايت اسلامي. بنابراين امروز صهيونيست ها مناديان اصلي حاکميت طاغوتند و دولت هايي مثل امريکا و انگليس هم به عنوان ابزار آن هستند و جمهوري اسلامي پرچمدار ولايت الهي است.

با پذيرش اين قاعده آيا نقد ميزان آزادي بيان در جامعه، آزادي مطبوعات يا انتقاد از عملکرد سياستمداران در ساخت سياسي يا اعتراض به زنداني شدن يک منتقد، در جهت حمايت از صهيونيست ها و ولايت طاغوت انجام مي گيرد؟
گفت وگو با احسان شريعتي درباره حقيقت و ناکامي «دموکراسي متعهد»
تلفيق در پروژه
 پروين بختيارنژاد

حقيقت و ناکامي «دموکراسي متعهد» و پروژه دکتر علي شريعتي موضوع گفت وگو با احسان شريعتي بود. اما از آنجا که قبل از انجام اين گفت وگو مراسمي براي لويي ماسينيون برگزار شده بود و احسان شريعتي نيز در اين مراسم حضور داشت، او ترجيح داد تا در ابتدا با توجه به تأثير شريعتي از ماسينيون در خصوص اين شخصيت توضيحاتي را ارائه دهد. او در پاسخ به ماسينيون کيست و چگونگي تأثير شريعتي از ماسينيون گفت؛ لوئي ماسينيون تصوير جديدي از اسلام و اديان ابراهيمي ارائه کرد. در واقع او بود که بر وجه مشترک «ابراهيمي» اديان «کتاب» براي نخستين بار تاکيد و تلاش کرد تا مسيحيت و اسلام را به يکديگر نزديک سازد، هم از نظر کلامي و هم از نظر اجتماعي. از جنبش رهايي بخش ملل زير سلطه استعمار پشتيباني مي کرد. به همين دلايل ماسينيون يک شخصيت تاثيرگذار بر شريعتي بود و در «معبودهاي من» کوير به معرفي او مي نشيند. نکته جالب توجه در حيات معنوي ماسينيون اين بود که «از طريق اسلام به مسيحيت بازگشت.»

ماسينيون شاگرداني داشت که يکي از مشهورترين شان هانري کربن بود. اما ماسينيون و کربن در موارد مهمي با يکديگر اختلاف نظر داشتند. يکي از اين موارد نوع رويکردشان به عرفان و تصوف اسلامي و ايراني بود. ماسينيون به دوره اوليه شکل گيري عرفان که اوج نمادين آن حلاج بود، باور داشت و چهار مجلد «مصائب حلاج» محصول کار او است. ماسينيون معتقد بود که روايت عرفان اسلامي و ايراني، معنوي ترين روايت و کامل ترين قرائت از نظر او که به هرحال مسيحي بود و معتقد به عيسي«مسيح» معادل آن را در نماد، در نمونه عرفان حلاج وار مي يافت که البته مورد انتقاد کساني چون ادوارد سعيد نيز قرار گرفته است، زيرا اسلام و پيامبر را به برداشتي مسيحي تقليل مي دهد. اين انتقاد قابل تامل است، اما در عين حال خوانش ماسينيون از اسلام در بعد معنوي نقاط مشترک زيادي با تفکر شريعتي دارد.

روايت هانري کربن از عرفان شرق اين است که فلسفه اسلامي نه تنها با ابن رشد تمام نمي شود، بلکه پس از سهروردي و ابن عربي در ايران تا ملاصدرا و حاج ملاهادي ادامه مي يابد. منظور او فلسفه نوافلاطوني است که در عرفان نظري ابن عربي ادغام شده است. گرايش عمومي کربن اصولاً نوعي باطني گري (
esoterisme
) است.

ماسينيون با اين نظر موافق نيست و نکات شبه هالودي را نزد ابن عربي و جنبه فلسفي عرفان نظري مکتب او مي يابد. او معتقد بود که اثر ابن عربي ما را به ياد «يزدانشناسان بدون عشق» مي اندازد.

از نظر ماسينيون «عرفان نظري» پسا-ابن عربي به چيزي بين عرفان و فلسفه تبديل شده است که ديگر نه فلسفه است و نه عرفان، به معناي نخستين اين دو معرفت. از اين نظر که پرسشگري جدي مدرن اروپايي همچنان که باستاني يوناني در آن ديده نمي شود. همچنين اين عرفان اندلسي عرفان در سنت اوليه ايراني- خراساني آن نيست، زيرا آن خداي زنده و انسان مصائب پذير حلاج وار در آن ديده نمي شود، و خلاصه عرفان حال به تصوف قال تبديل مي شود.

دومين انتقاد او اين است که توحيد را به وحدت وجود (
monismeexistentiel
) تبديل مي کند. نوعي خلط ميان وجود و موجود، که به ويژه در بعد اجتماعي خطرناک است. در عرفان «شهودي» (در اينجا از «شهد» به معناي گواهي) شما به وجود خداوند گواهي مي دهيد، اما در عرفان «وجودي» وجود ما به عنوان موجود، مي تواند با وجود حق تعالي اين همان و امر بر بنده مشتبه شود، البته هانري کربن و پيروانش کوشيده اند با افزودن صفت «متعالي» بر وحدت وجود اين شبهه را رفع کنند و نشان دهند که تشبيه و تنزيه دو ناسازنما يا پارادوکس توحيداند؛ و حقيقت «لااله الا الله» همان «ليس في الوجود الا الله» عرفا است. خلاصه اينکه از سويي وحدت وجود همان باطن توحيد است و ديگر سو مذهب عشق است. اما به هر حال اين عشق در نوافلاطوني گري يک عشق «نظري» است و نه يک عشق واقعي و تجربي. پس ماسينيون به اين «التقاط» عرفان ديني و فلسفه نوافلاطوني مي تازد. در اينجا آن بعد تراژيکي را که اديان و عرفان هاي بزرگ نخست مي بينيم، تخفيف پيدا مي کند و به شيوه افلاطون بدل مي شود به «فلسفه» يعني «منطقي» و به قول امروزيان «بهداشتي» مي شود و خصلتي «متافيزيکي» به خود مي گيرد (خلط وجود و موجود و از حرکت و واقعيت انداختن مفاهيم پويا). مهمترين و سومين انتقاد ماسينيون هم اين است که در اين نوع تلقي از عرفان حس مسووليت اجتماعي کم مي شود. اين تصوف صرفاً تقليل مي يابد به نوعي مراقبه و تامل دروني که در جست وجوي «صحو» صوفيانه يا معادل غربي آن «بگذار هستي آنچنان که هست باشد» (گلاسنهايت هايدگري) به خلسه فرو مي رود، و خلاصه نوعي معنويت شخصي هندوزده و...

از آنجا که امروزه قرائت کربني، درباره نسبت تصوف و تشيع گفتار غالب حوزه عرفان و اسلام «ايراني و شيعي» شده است، تصور رايج بر اين است که ماسينيون سهروردي و ابن عربي و ايران و تشيع را عميق نمي شناخته است، در حالي که اول بار ماسينيون بود که «حکمت اشراق» را به دست شاگردش هانري کربن داد و کربن از طريق او با عرفان ايراني آشنا شد. در واقع کربن مي کوشيد عرفان ايران را وراي زمينه اسلامي آن، به مزدائيسم و فهلويون ايران باستان بپيونداند. حال آنکه ماسينيون براي زبان هاي سامي و متون مقدس اديان ابراهيمي اصالت و خودويژگي هايي قائل بود که در ساير معنويت هاي شرقي و باطني گري هاي غربي يافت نمي شد. يکي از شاگردان ديگر ماسينيون عبدالرحمان بدوي است که درک ديگري از تاريخ علم و فلسفه اسلامي و عقلانيت عربي و اسلامي داشت. همچنان که در جامعه شناسي اسلام يکي ديگر از شاگردان ماسينيون ژاک برک، که بر نحوه ديد شريعتي هم تاثير داشته است. از آنجا که مستشرقين غربي به قول ادوارد سعيد فقط مي خواسته اند بر وجه رمز و رازآلود شرق تکيه کنند و شرق نمادين را با شرق جغرافيايي خلط کنند و بعد عقلاني و علمي تمدن اسلامي را مغفول گذارند و براي نمونه بزرگ ترين فلاسفه عقل گرا و دانشمندان علوم دقيقه در تاريخ ما نبينند، هميشه بايد نسبت به روند «ديگري سازي» و ديگرهاي ساختگي شرق و غرب شناسان نسبت به يکديگر هشيار بود.

وجه مميزه ماسينيون به قول شريعتي در اين بود که مي نشست و به مهاجرين مسلمان الجزايري که هويت خود را فراموش کرده بودند درس عربي و قرآن مي داد؛ يا در زمان ديکتاتوري شاه به ايران که مي آمد، به زندان مي رفت تا شاگردش دکتر صديقي را ببيند. چنين رفتاري را ما نزد کربن نمي بينيم. به عکس دغدغه دوستان کربن در زماني که دکتر شريعتي ها در سلول هاي مخوف انفرادي کميته به سر مي بردند، به ابتکار روژه گارودي «گفت وگوي تمدن ها» بود با حضور شهبانو فرح،

اين همان روحيه همبستگي اجتماعي و حمايت از محرومان است که بدون آن هرگونه عرفان و معنويتي از تقدس تهي مي شود. دين ماسينيون، دين خالص خداي تراژيک و خشيت تکان دهنده بود و نه معنويت «پرومته هاي بدون کرکس جگرخوار». در «مکتب تفکيک» شريعتي دين «ترس و لرز» کيرکگاردي با پرسشگري آزاد و بخردانه انساني، از نوع يوناني پيش- سقراطي و سقراطي در تزاحم نيست. «پرسشگري» طراز فلسفي و ايمان يا عشق ديني، هرچند دو حوزه منفک و به ظاهر و در نگاه اول دو دشمن خوني يکديگر مي نمايند، اما در انتها در گفت وگو مکمل يکديگرند. چرا که وجه مشترکشان «جست وجو» است. ايمان و عشق همچنان که انديشه و پرسش با «پرش يا جهش» آغاز مي شود(مانند پريدن در آب سرد در يک هواي گرم)، و هيچ گاه به دست آوردني و قطعي و مقوله اي جزمي، تعبدي و عقيدتي، ازلي و ابدي نيست. رويارويي با لحظه- ذره هاي غافلگيرکننده و منحصر به فرد و يگانه است. جنس ايمان از جنس عشق است. مي تواند کم و زياد و سرد و گرم شود. سپهر ايمان نيز قلمرو بيقراري براي «قرار» در تعالي است چنانکه تقواي عقل، پرسشگري مدام پس از آري گفتن به هستي است و نه نقادي گري مطلق و يکسره منفي.

و اما نسبت شريعتي با ماسينيون در اين است که هم شاگرد و مريد او بود و هم کتاب او «سلمان پارسي، نخستين شکوفه هاي اسلام ايراني» را ترجمه کرد و براي معرفي ماسينيون در ايران تحقير شد و آزار ديد.

و از همه مهمتر شريعتي روايتي ديگر از ماسينيون است. و از آنجا که شريعتي به نادرستي فقط با «فرانتز فانون» يعني نماد روانکاوي قهر انقلابي شناخته مي شود، همچنان که به غلط فقط با ابوذر هوهويه مي شود و ساحت سلمان وار او فراموش مي شود، و برخي نيز گاندي را در برابر فانون مطرح کرده اند.بجاست که يادآوري کنيم ماسينيون سلمان شناس، رئيس انجمن دوستداران گاندي در فرانسه بود، همچنان که شريعتي پوينده راه اقبال لاهوري.

شريعتي شاگرد ماسينيون بود و گاندي عارفي مبارز و سياسي که در شرايط هند، متناسب با سنت هاي ديني و فرهنگي جامعه خود روش جديدي براي مبارزه عليه استعمار ابداع مي کند. حال آنکه فانون روانشناسي قهر و خشونت و انفجار يک جامعه استعمارزده را در شرايطي آناليز مي کند که فرد استعمارزده به جايي مي رسد که براي اثبات برابري خود به عنوان انسان ارباب خود را از پاي درآورد.

فانون توصيف اين وضعيت است و نه توجيه گر خشونت. به خلاف سارتر که با اغراق مي گويد با کشتن يک استعمارگر دو نفر آزاد مي شوند؛ استعمارزده و استعمارگر،عرفاني که ماسينيون و شريعتي از آن سخن مي گويند وجهه اين جهاني عقلاني دارد و ايمان در آن با تلاش براي بهروزي بخردانه به تعادل رسيده، و اين نوع عقلانيت همان دل آگاهي عرفاني راستين است. در اينجا عقل با آغاز از سطح آگاهي علمي و فلسفي، ازو فراتر مي رود و انسان ديگر با تمامي وجودش يا با دلش مي انديشد و به نوعي خودآگاهي معنوي مي رسد.

بنابراين اسلام در برابر اين اجبار و رهبان، مي گويد پيام من در ادامه پيام موسي و عيسي بازگشت به اصل دين از آدم تا خاتم است. دين يهود ديني دنيوي بود و محدود به پيروان قوم خود. در مسيحيت بحث «حلول» طرح شد، عيسي پسر خدا و پيام مسيحيت که قابليت جهانشمولي يافت. امت مسيحي در نهادي مانند کليسا نهادينه و نمايندگي شد. از آن پس مسيحيت نهادي شد که تعبد، دگم يا جزم، دکترين يا نظريه رسمي قدسي را اعلام مي کرد. و بالاخره اسلام مي آيد تا الهياتي تنزيهي را به ارمغان آرد و هرگونه تصور، تجسم و انساني کردن خدا را پالايش دهد. در نتيجه «خدا» را تجريدي معرفي مي کند.

شايد هگل اولين فيلسوف غربي باشد که تعبير «ترور اسلامي» را عنوان کرده است. البته اسلام مورد نظر او شبه نوحنبلي يا وهابي است. يعني خدايي که تجرد محض است و حضور نابهنگامش در واقعيت جهان و جامعه «تخريب» مطلق مي شود. اگر هگل در دنياي ما بود، پس از يازدهم سپتامبر مي گفت بفرماييد اين هم مصداق ارزيابي من،اما به راستي آيا همين است آنچه که پيامبر اسلام، در قياس با عيسي، نوآورده است؟ (به تعبير آن امپراتور فيلسوف مآب که پاپ از او نقل قول کرد بدون ذکر پاسخ دانشمند ايراني) و آيا خداي اسلام فقط تجردي فوق عقلاني است يا نزديک تر از رگ گردن به انسان، همو که؛ «دوستش مي دارند و دوستشان مي دارد». و اما عدم تحقق دموکراسي در ايران بيشتر به موانع بيروني برمي گردد تا به نقص ذاتي انديشه شريعتي.

اسلام به معناي تاريخي با اسلام قرآني و «پيام» اسلام راستين متفاوت بود. از زمان وفات پيامبر بحث خلافت به پا مي شود. اين حادثه سبب مي شود که اسلام آرماني به اسلام سياسي تقليل يابد، در نتيجه ايدئولوژي حاکم نظام اسلامي، تغيير محتوا دهد و تشيع در اپوزيسيون قرار گيرد.

جايگاه نظريه «دموکراسي متعهد» در پروژه فکري دکتر علي شريعتي چه بود؟
پروژه شريعتي پروژه آگاهي بخشي براي تحقق دموکراسي است. شريعتي مي گويد تا وقتي آگاهي از حقوق شهروندي نباشد نمي توان شاهد اجراي روند دموکراسي بود. بحث «امت و امامت» و دموکراسي متعهد که موجب سوءتفاهم شده است، فقط در شرايط خاص آن دوره قابل فهم و درک است.

در سطح جهاني اين طرح ملهم از تجربه کشور هاي رهاشده از استعمار بود که در باندونگ گرد هم آمدند و قطعنامه «حقوق ملت ها» را به عنوان مکمل اعلاميه جهان رواي حقوق بشر سازمان ملل به تصويب رساندند.

تجربه اين کشورهاي «جهان سوم» سابق و جبهه «غيرمتعهد» ها که دموکراسي ليبرال را به تعليق درآوردند، موفق نبود. از اينرو دکتر در دوره پنج ساله آخر عمرش به اين نتيجه رسيد که کار روشنفکر تنها جهت بخشي به جامعه است و نه کسب و حفظ قدرت.

طرح اين مبحث به دوره اي از جنبش سياسي ايران برمي گردد که در اقصي نقاط کشور بدون ربط با يکديگر و بدون سازماندهي متمرکز و در فواصل مکاني و زماني متفاوت پس از سرکوب 15 خرداد، بخشي از نيروهاي پيشگام دو حوزه مذهبي و چپ، به ضرورت مبارزه قهرآميز و مکتبي با نظام وابسته و مستبد گذشته مي رسند. در بخش مذهبي از حزب ملل اسلامي و هيات هاي موتلفه گرفته تا مجاهدين و در حوزه چپ و ملي لائيک پروژه طيف «فدايي». شريعتي در چنين دوراني مشي آگاهي بخش خود را ترسيم مي کند. در اين دوران، او طبعاً نمي توانست با اين «گفتمان يا انگاره» غالب همدلانه فرياد نکند که مثلاً؛ «اگر مي تواني بميران و اگر نمي تواني بمير،» اما او اساساً «فلسفه شهادت» را «آشکارسازي ارزش هاي انکار شده» از طريق ايثار خويش تعريف مي کرد و به ويژه در «پس از شهادت» تصريح مي کرد که «هر انقلابي دو چهره دارد؛ خون و پيام،» و نکته مغفول مانده مهم اينکه، نفس نبرد و جهاد، منهاي پيام و آگاهي بخشي زينبي گنگ و بي معنا خواهد ماند. در مبحث «امامت» هم همين هدف، يعني تبيين ضرورت هدايت يا رهبري عقيدتي تعقيب مي شود. در سال 48 که نظريه «امت و امامت» شريعتي مطرح مي شود دوره، زمينه و شرايط عيني و ذهني جنبش انقلابي ايران، خواهان تبيين يک رهبري اعتمادبرانگيز نوين است، از آن رو که مبارزات کلاسيک پارلماني و مسالمت آميز دوران نهضت ملي گذشته به رهبري دکتر مصدق شکست خورده بود. و شريعتي خود يکي از آن مبارزان نهضت ملي بود که به اين جمع بندي رسيده بودند که روش مبارزات پارلماني در آن نظام ممکن نيست و به دموکراسي و استقلال و حاکميت ملي نمي انجامد. در نتيجه، جمع بندي جوانان انقلابي آن روز اين مي شود که ما نيازمند نوعي رهبري انقلابي هستيم تا اعتماد از کف رفته توده ها را بازگرداند و اين جز با ايثار خود به دست نمي آيد. و اما تفاوت پروژه شريعتي با ساير پروژه هاي «رهايي بخش» آن زمان، در خصلت«آگاهي بخش» طرح و مشي اوست. در زمان دکتر مصدق نيز اين مشکل بروز کرد که آراي بخش وسيعي از توده هاي ناآگاه و اغلب بيسواد، به نفع دشمنان دموکراسي، فئودال ها و نظاميان خريده مي شد. هنگامي که دموکراسي «راس ها» در برابر دموکراسي «راي» ها مي ايستد، چه بايد کرد؟ اولاً، حداقل آگاهي از حقوق مدني، پيش فرض تحقق هر گونه دموکراسي است. ثانياً، دموکراسي «اکثريت سالاري» نيست، رعايت حقوق اقليت و امکان تبديل شدن به اکثريت است.

شريعتي يک متفکر است، و کار يک متفکر حقيقي تکرار عادت و شيوه هاي فکر و عمل عادي و مرسوم نيست. کار روشنفکر اين است که آگاهي هاي دموکراتيک را به جامعه خود انتقال دهد. ناگفته نماند که در فرهنگ اسلامي بين امامت و خلافت تفاوت است. بحث امامت در تشيع، همان بحث رهبري عقيدتي است. هدف امام کسب قدرت دولتي نيست. اگر امام علي پس از 25 سال سکوت، بيعت مردم را مي پذيرد، به گونه اي حکومت مي کند که با هيچ يک از سنن امپراتوري ها و سلطنت هاي تاکنون شناخته شده عالم سياست مشابه نيست. به همين دليل هم مي گفتند معاويه سياستمدار است، نه علي(ع). چرا؟ زيرا مساله امامت کسب و حفظ قدرت نبود. هدف، رهبري فکري جامعه و تبديل توده ناآگاه و غيرمتشکل به شهرونداني آزاد و برابر و مهم ترين ابزار اين هدف، آموزش و ابلاغ بود. اين بحث در جنبش سوسيال دموکراسي اروپاي قرن نوزده هم پيدا شد، از فرداي پيروزي انقلاب دموکراتيک فرانسه. ليبرال ها به تدريج در برابر قيام توده ها محافظه کار مي شدند. در ليبراليسم ما دو دوران داريم.

به تعبير بنجامن کنستان «آزادي پيشينيان»، آزادي جامعه بود، حال آنکه آزادي جديد، آزادي فرد است. در يونان به دنبال آزادي دولت شهر يا پوليس بودند، آزادي جديد اما با آزادي هاي فردي شهروندان تعريف مي شود. اتفاقاً اولين ناقدين دموکراسي، متفکران ليبرال مانند توکويل و کنستان اند که بايد آزادي افسارگسيخته توده ها را مهار کرد و از طريق تحديد و تقسيم قدرت و نمايندگي مردم، مي کوشند دموکراسي را کنترل و هدايت کنند.

پس بحث دموکراسي هدايت شده در آغاز از طرف خود ليبرال ها مطرح مي شود.

روسو اما، از بزرگترين ناقدان دموکراسي غيرمستقيم يا «نمايندگي» مردم بود و اين را ناقض اصل سيادت يا حاکميت ملي مي دانست.

در رابطه آگاهي و آزادي، تقدم و تاخري وجود دارد يا خير؟
آزادي و آگاهي آنچنان درهم تنيده اند که گويي از يک مقوله اند. انسان به ميزاني که از اسارت آگاه مي شود، نياز به آزادي در او زاده مي شود و متقابلاً به ميزاني که آزاد است، آگاه تر مي شود. اما انسان هاي آگاه بايد بتوانند آگاهي خود را به عرصه عمومي بگسترند و براي اين کار طبعاً نياز به آزادي دارند. بنابراين پروژه شريعتي، يک پروژه فرهنگي است و از آنجا که جامعه ما يک جامعه ديني بود، نقادي او از دين آغاز مي شود و شاخصه اين نقد «ساختارگشايي» (deconstruction) است. در ساختارگشايي هدف تخريب سنت نيست بلکه لايروبي زنگارها براي جريان يافتن دوباره سرچشمه ها است. (همان تهافت هايدگري که ژاک دريدا زيباتر بيان کرده، با اين تفاوت که شريعتي هنوز در انگاره «بازسازي» اقبال باقي مي ماند.) براي نمونه، شريعتي در مطالعه سيره محمد(ص) مي خواهد متدولوژي نبوي را در تغيير سنت جامعه جاهلي بيابد. پيامبر شکل ها را نگه مي دارد و محتوا را دگرگون مي کند. مشي او نه يکسره انقلابي است و نه فقط اصلاحي. يک روش جديد آگاهي رهايي بخش يا اصلاح طلبي انقلابي است.

پس مساله چگونگي اين نقادي است. در نقد، هدف پاک کردن صورت مساله نيست، بلکه مي خواهيم گذشته را بازخواني و نوزايي کنيم. اين نوزايي اگر بد فهميده شود، تبديل به بنيادگرايي مي شود و از «نهضه» سيدجمال، «ثوره» سيدقطب برمي آيد.

چرا تلاش شريعتي منجر به استقرار دموکراسي نشد؟
به دليل غلبه دو زمينه مساعدي که دو رقيب اصلي طرح پروژه شريعتي محسوب مي شدند، يکي سنت راست مذهبي که توده ها به آن گرايش داشتند و ديگري سنت چپ غيردموکراتيک.

و اما برخلاف ارزيابي و تحليل متفکران راست محافظه کار يا نوليبرال، مانع اول تاثير تعيين کننده تري را در فاصله گيري هاي بعدي انقلاب از مسير آرمان هاي اوليه ايفا کرد. زيرا شعاع تاثير تفکر و تجربه چپ به طور کلي در سرزمين هاي ما بسيار محدود تر از قدرت فرهنگ سنتي بوده است و اين سنت به اندازه کافي داراي منابع عقيدتي مستقل و از نظر تاريخي غني براي الهام گيري و راهنماي عمل بوده است تا محتاج مدل هاي «ايدئولوژيک» چپ نشود،

بدين ترتيب شرايط و موانع بيروني موجبات مغفول ماندن پيش شرط هاي آگاهي و نيز موجبات ناتمام ماندن پروژه شريعتي را فراهم آوردند و نيز فضاي جهاني گروه هاي موجود سياسي آن روز را تشويق به عجله در رسيدن به آرمان هايشان کرد. آن فضا حتي شاگردان شريعتي را نيز تحت تاثير قرار داد و به قول امروزي ها آنها را جوزده کرد. حال سوال من در اين بخش اين است که آيا خود دکتر در سال هاي آخر زندگي خود دچار نوعي نزديک بيني براي رسيدن به آرمان هايش نشده بود؟
نه، همان طور که عرض کردم گرچه شريعتي همدلانه با گفتمان غالب آن دوره سخن مي گفت، اما طرح و مشي خود را پي مي ريخت. شريعتي از نظر اخلاق سياسي براي مبارزان احترام قائل بود، اما به روش آنها انتقاد داشت. اينکه شما از آن به نزديک بيني ياد مي کنيد، نوعي واقع بيني بود. اگر مردم در انقلاب به ديکتاتوري سلطنتي «نه» مي گويند، شما نمي توانيد از مردم بخواهيد تا نرسيدن به آگاهي هاي لازم دست از انقلاب و تغيير نظم حاکم بشويند.

پس از بسته شدن حسينيه دکتر به چه موضوعاتي بيشتر فکر مي کرد و مي نوشت؟
پس از تعطيلي ارشاد، دکتر چندي در مخفيگاه و نزديک به دو سال در زندان کميته در سلول انفرادي به بازبيني و تامل در پروژه هاي خود پرداخت و لازم مي دانم بگويم که آراي دکتر را صرفاً نبايد با دوره حسينيه ارشاد شناخت و شناساند، همانطور که نبايد فقط با دوره دانشگاه مشهد شناخته شود. حتي خود او در جايي مي گويد که اسلام شناسي مشهد را قصد نداشتم تجديد چاپ کنم، زيرا به نظرات کامل تري رسيده بودم. دوره ارشاد، دوره «اسلام شناسي هندسي» يا طراحي هندسي مکتب است.

وقتي مي گوييم آراي شريعتي در هر دوره تکامل مي يابد، معنايش اين نيست که دوره قبل را به طور کامل کنار مي گذارد، بلکه دکتر در هر دوره به يک سطح بالاتري ارتقا يافته است. درک نهايي دکتر مشخصاً «اسلام شناسي فلسفي» است. از مشخصات نوشته هاي آخر دکتر، يکي بعد فلسفي يافتن آنهاست. او ديگر به دنبال عقلانيتي معنوي در گستره جهان رواي کلمه است. در دست نوشته هايي مانند «آزادي» و «انسان آزاد، آزادي انسان» (م. آ. 24، 1355) در انديشه تبيين آزادي وجودي و مردم سالاري معنوي است.

همزمان بر عدالت خواهي تاکيد مي ورزد و قسط يا «جهت گيري طبقاتي اسلام» (م. آ. 10 ، 1355) را مي نويسد.

از متفکراني که در شرق و غرب نام مي برد، درمي يابيم که آزاديخواهي و عدالت طلبي او رنگ و بوي وجودي و اگزيستانسيال يا معنوي و اسپريتوئل دارد، سارتر و بودا، مارکس و مزدک، پاسکال و حلاج و...

خلاصه به مولفه يا سنتز «آزادي، عدالت و عرفان» مي رسد.
در نامه اي که خطاب به من نوعي مي نويسد، سخن از ضرورت تحصيل فلسفه براي تبيين جهان بيني و انسان شناسي (توحيد و فلاح) به ميان مي آورد. البته فلسفه اي که شريعتي از آن ياد مي کند، فلسفه کلاسيک افلاطوني يا متافيزيک ارسطويي نيست. شيوه تفکر فلسفي است به طور کلي و فلسفه معطوف به عمل و دردمندانه و دل- آگاهانه است. فلسفه آزادي، عدالت و عرفان. پايان فلسفه و آغاز تفکر در نسبت نوين انسان و هستي است. بازخواني سنت فلسفي شرق و ايران و اسلام، در تقابل با فلسفه جديد و قديم غرب پيش درآمد اين راه است. اين پروژه بازگشتي به دعوت سيدجمال و اقبال است که تا فلسفه زندگي در تمدن اسلامي معاصر تحول نيابد، جهش اساسي در مسير توسعه و رشد سياسي-اقتصادي پايدار ناممکن خواهد بود.

پس به نظر شما چه انتقاداتي به آرا و نظرات دکتر وارد و قابل اعتنا و تامل است؟
اول آنکه دکتر خود بارها آراي خود را مورد نقد قرار داده است، مانند نگاهي که دکتر در دوره «اسلام شناسي هندسي» ارشاد به نظراتش در «اسلام شناسي تاريخي» مشهد دارد يا همين بازنگري شريعتي دوره آخر نسبت به ديدگاه هاي دوره ارشاد.

به دوره ارشاد چه نقدي دارند؟
اين نقد را دارد که بايد تکيه را بر روي بازانديشي فلسفي مباني گذاشت، حال آنکه پيشتر، بازخواني «اجتماعي» تاريخ اسلام را در اولويت قرار مي داد. ديگر تغيير نگاه نسبت به کسب قدرت دولتي، در قياس با نظريه «دموکراسي متعهد و مهتدي» امت و امامت؛ و تاکيد بر دموکراسي و حقوق بشر. (نگا. نامه به دکتر حاج سيدجوادي)

و بالاخره، راديکال و چپ تر شدن جهت گيري طبقاتي و اقتصادي او.

آيا منظور شما از تکيه بر فلسفه، فلسفه استدلال محور است؟
روش فلسفي، روش فکر کردن است. بازگشت به «خود چيز ها» يا اصل مسائل مورد مناقشه. براي نمونه، اساساً چرا هستي هست؟ به جاي آنکه نباشد؟ چرا و چگونه انسان در جهان، با ديگران و به خودي خود هست؟ از کجا آمده ايم و آمدنمان بهر چيست و معني يا جهت حرکت و هستي انسان کدام است و...؟

و از همه فوري و فوتي تر، جايگاه يا وضعيت «ما»، مثلاً به عنوان ايراني مسلمان در جهان فردا؟

هرچند فلسفه ديگر به مثابه «متافيزيک» به پايان رسيده باشد و از کانت تا فلسفه هاي تحليلي آنگلوساکسون و به ويژه پس از نيچه، تا فلسفه هاي پديدارشناختي و تاويلي- تفهمي قاره اي در غرب به صد زبان بگويند، باز به معناي اين نيست که روش «فکر» کردن سنخ «فلسفي» پايان يافته باشد.

بلکه به عکس، به تعبير ژان گريش، وارد دوران «عقل تاويلي» (هرمنوتيک) شده ايم.

پس منظور از روش فلسفي چيست؟
در همان دوره ارشاد نيز، دکتر سخن از «فلسفه» توحيد هستي و نبوت و امامت در تاريخ و شهادت و غيبت به ميان مي آورد و مراد از فلسفه در اينجا چه بود؟ دليل آوردن عقلاني و منطقي براي فهم اين معتقدات. عقل، نه به معناي انحصاري جزيي- محاسباتي و منطق، نه به معناي صرفاً صوري- قياسي، بلکه به معناي تفهمي خرد و سخن، يا فهم «دلايل وجودي» امور و مقولات مورد بحث و گفت وگو.

جنس و نوع فلسفه اي که شريعتي در اواخر عمر خود به آن رسيده بود و به شما هم توصيه مي کرد که آن را بخوان و بفهم از چه سنخي است؟
من هم از پي نيچه و هايدگر، بر اين باورم که به «تاريخ فلسفه» نيز بايد نگاه تبارشناختي و دور اني (ژنئالوژيک، اپوخال) داشت. بايد به پارادايم هر دوره توجه کرد و آراي دکتر را هم با توجه به پارادايم ها يا ديسکورس هاي هر دوره تحليل کرد. چنان که گاه ملاحظه مي کنيد يک جمله را از دوره دانش آموزي دکتر مي گيرند و بدون ذکر تاريخ و زمينه مي گويند نظر ايشان مثلاً در اين مورد اين بوده است يا تز و فرضيه اي از نظريه «امت و امامت» سال 48 را علم مي کنند و نتيجه مي گيرند که فلسفه سياسي دکتر همين است،

در مورد فلسفه نيز بايد ببينيم که آيا فلسفه فقط «تبيين» عالم است به تعبير مارکس، يا «تغيير» آن؟ و نيز اينکه آيا دعوي تغيير عالم انسان را از حقيقت جويي بي غرضانه فلسفي دور نمي کند؟ که اين يکي نيز خود يک پرسش فلسفي مهم است.

«تئوري انتقادي» شريعتي با وام گيري از تقسيم بندي هورکايمر، در برابر «تئوري سنتي» اين خصلت را دارد که معطوف به تغيير اوضاع است و نه صرفاً توضيح احوال.

در نتيجه، اين وجهه «انتقادي» از مشخصات فلسفه مورد نظر شريعتي است. فلسفه به معناي جست وجوي دليل هر پديده، آنچنان که رخ مي نمايد، بحثي انتزاعي «پيرامون» عالم و آدم نيست. انديشيدن خود چيزها و به خودمان است. پس هر موضوع فلسفي در اينجا همه موضوعات ديگر را به ميان ميدان مي آورد. اينگونه عقل تاويلي در هستي و تاريخ، در انسان و اجتماع ريشه و کاربرد دارد، و حتي در جامعه شناسي خود، رخدادها و کنش بازيگران را «معنا کاوانه» تحليل مي کند و نه ديگر به همان صورت ابتدايي پوزيتيويستي آگوست کنتي يا بهتر، دورکهيمي. براي نمونه، در تبيين فلسفه دين و علت وجودي او روانکاوان و جامعه شناسان و مورخان، در ابتدا تحليل مي کردند که منشاء او ترس است، يا جهل و توهم است، يا شيوه زيست و توليد و... «وجدان قومي» و خاطره ازلي و اساطيري و... است. اما امروزه، پس از رودلف اتو (امر قدسي، 1917) و تا... ميرچيا الياده، ديگر مي دانيم که دين خود يک پديده مستقل يا فرارونده از تمامي زمينه هاي روان، تاريخ، جامعه و... انسان شناختي اوست و به هيچ کدام قابل تحويل و تقليل نيست و دين را به مثابه دين مي توان و بايد پديدارشناسانه تحليل کرد و دين شناسي خود يک علم و رشته مستقل است. به طور خلاصه، علاوه بر رويکرد فلسفي متعهد و معطوف به عمل شريعتي، بايد افزود که در «مکتب تفکيک» دکتر، عقلانيت و معنويت همزمان دو حوزه مستقل و مکمل اند. توضيح تفصيلي اين نسبت البته خارج از حوصله اين ستون و مصاحبه و روزنامه است.

برخي بر اين اعتقاد هستند که با توجه به تغييرات موجود جامعه ديگر نمي توان به همه آراي شريعتي تکيه کرد و در واقع شاگردان شريعتي بايد به يک نوع غربالگري و گزينش آراي او اقدام کنند. در اين خصوص چه نظري داريد؟
نظر من اين است که به شريعتي زنده فکر کنيم. شريعتي زنده هموست که به پرسش هاي امروز و فرداي ما پاسخ دهد. بنابراين با تغيير زمان و زمينه، صورت مسائل و پرسش ها نيز تغيير مي کنند. نه اينکه بخشي از آن را اين گونه تحليل مي کنيم بلکه کل آن را جور ديگري تحليل مي کنيم.

شريعتي براي ما يک سنت، يعني متن و روش است. مهم اين است که چگونه با اين سنت نسبت درست برقرار مي کنيم تا جوهرش حفظ شود و زنده بماند و در اين نوزايي، نقادي شود بي آنکه هويت اش از ميان برود.

آيا به نظر شما صورت مسائل ما با دوره شريعتي تفاوت ماهوي پيدا کرده و آيا دغدغه هاي ما با دغدغه هاي زمان شريعتي متفاوت شده؟
صورت مسائل به شکل بنيادين و اساسي عوض نشده اند. از زمان سيدجمال تاکنون صورت مسائل يکي مانده، اما در هر دوره اي سرمشق ها و انگاره ها و گفتار هاي تازه اي به عنوان راه حل رخ مي نمايند که هر يک نيازي را نشان مي دهد. همانطور که پاسخ هاي شريعتي در دوره هاي مختلف حيات و سير رشد فکري اش فرق هايي داشت، در تدوام و تکامل راه او نيز هم شاهد «گسست هاي معرفت شناختي» خواهيم بود و هم شاهد نقاط اشتراکي ميان اين دوره ها و گفتار ها. جوهره بحث ها و صورت مسائل کلي تر «تداوم» را نيز نشان مي دهند. پس صورت مسائل به قوت خود باقي مي مانند، پاسخ ها اما با پاسخ هاي دوره گفتار قبل متفاوت خواهند بود.

مثال روشن آن در همين مبحث امت و امامت است. اينکه انقلابيون، هرچند به صورت موقت، قدرت را قبضه کنند، به تجربه و عبرت تاريخ، راه حلي غلط در پاسخ به پرسشي صحيح و هنوز بيش از پيش مطرح دکتر است. اما ديگر روشن است که در مقام يک طرح و خط مشي، قرار نيست روشنفکران انقلابي قدرت را به دست گيرند (م. آ. 3، بازگشت) و اين «امانت» بايد مطلقاً به «اهل»اش، يعني مردم سپرده شود ولو اينکه در موقعيتي لازم شود روشنفکران نقش سياسي بيشتر و روشن تري هم، حتي به صورت مستقيم و اجرايي ايفا کنند. زيرا پروژه اصلي اين است که جامعه به آگاهي هاي لازم برسد تا بتواند رهبران خود را از ميان خود انتخاب کند.

نمونه ديگر، اين پرسش رايج است که در عصر دکتر دين در قدرت نبود، لذا تکيه بر مقولات مذهبي ضرورتي ندارد و به نفع متوليان نهادين دين تمام مي شود. در اين موقعيت باز بر اين باورم که بياييم و «ز قرآن مغز را برداريم و پوستش پيش...» يعني نوع تکيه بر دين، به مثابه کتاب و سنت يا متن و روش را به شيوه دکتر، با علم و زمان، درک تازه اي از عقلانيت انتقادي و روح زمان، که بنياد تجدد و اميد به تحول «آينده»است، اجتهاد کنيم و خلاصه، فهم و رفتار نويني از دينداري ارائه کنيم. زيرا با مطرح نکردن دين، صورت مساله را بدون حل آن پاک کرده ايم. زيرا در جامعه اي که دين در همه رگ و پي هاي آن حضور زنده دارد و سنجش دين پيش شرط هر نقد و تغيير ديگر اجتماعي و اقتصادي است و «نقد» در اينجا يعني قدرت تمييز بين حق و قلب و در آن واحد، بر جاي حقاني خود نشاندن، چونان بر تخت و کرسي برکشيدن او.

و باز برخي از نقادان شريعتي بر اين عقيده اند که انسان ايده آل شريعتي يک انسان شورشي است که فقط به نفي مي انديشد، انسان شريعتي فقط وجه نقادي و نهضت زا دارد و فاقد وجه اثباتي و نظام ساز است.
اين يک سوءتعبير و ارزيابي جدلي و ساده سازانه سخن دکتر است. اينکه برخي شريعتي را نماد بحران هاي اجتماعي و اجتماعي بحران زده دانسته اند، فقط تا حدودي درست است. «فرزند زمان» خود بودن اما، زيرمجموعه وضع و نظم زمانه ماندن نيست.

مذهب اعتراض او انتظار آينده قريب الوقوع بهتر هم هست. اگر پيام شريعتي دين «نه» به خداوندان زمين است، «الا» يا «مگر» هم در کار است که بدون آن هر «لا»يي بي معناست، پس دين او دين «آري» است؛ آري به زندگي؛ نان(عدالت)، آزادي (دگرانديشي)، ايمان(اخلاق)، فرهنگ (علم و شناخت) و دوست داشتن زيبايي (هنر). و اين همه، با سير از ممکن به مطلوب ، از حداقل هاي واقع به حداکثر هاي آرماني. اگر پروژه اصلي شريعتي اصلاح ديني است، پروژه اجتماعي او هم که از دل پروژه هاي اعتقادي او زاده مي شود درست همين شاخصه را دارد و نوعي «اصلاح گري انقلابي» است.

مشي شريعتي مشي اصلاحي انقلابي است، همانطور که قبلاً دوستمان رضا عليجاني و ديگران نيز به درستي توصيف کرده اند. اين روش سوم وراي اصلاح و انقلاب همان روش «نوزايي پيرايش گرانه» از منظر فکري و اصلاح اساسي از منظر اجتماعي است.

آيا انديشه شريعتي به شيوه اصلاحي الگوي سوسيال دموکراسي نزديک است؟
با اين تفاوت که سوسيال دموکراسي اروپايي همان جناح اصلاح طلب سرمايه داري است.

آيا ايده آل شريعتي دولت حداقلي بوده؟
نه، اين حداقل همه خواست او نيست. چشم انداز نهايي و بلندمدت او همان آرمان هميشگي سوسيال دموکراسي نخست به نظر مي آيد، يعني خاموشي و محو تدريجي اقتدار دولتي متمرکز به عنوان «خشونت نهادين». (ماکس وبر)

هنگام انحلال دولت چه نهادي جاي آن را مي گيرد؟
شوراها و شوراي شوراها کشور را و شوراهاي عالي کشورها، سازمان ملل را.

اما در همين دموکراسي و جمهوري متعارف نيز در شکل ليبرال خود، قدرت به تدريج محدود مي شود، تقسيم مي شود و قدرت مطلقه و متمرکز پيدا نمي شود. (اصول تقسيم قواي منتسکيو و اراده عمومي و حاکميت ملي روسو و...)

و اما در مورد سنخ شناسي سوسياليسم مورد نظر دکتر، که موضوع شبهه آلودي شده است و عده اي مي پندارند که سوسياليسمي از نوع لنينيستي است، و امامت او اتوريتر و توتاليتر تلقي شده، بايد يادآوري کرد که آبشخورهاي سوسياليسم او بيشتر اروپايي است تا نوع اردوگاهي و بلوک شرقي و حتي «جهان سومي» سابق.

زيرا شريعتي به عنوان شاگرد گورويچ و لوفر و... بيشتر متاثر از آراي آنارشيست ها و... نئومارکسيست ها، از لوکاچ تا آلتوسر بود و از روشنفکراني بود که براي اولين بار اين انديشه ها را در برابر «چپ سنتي» از نوع روسي و چيني و کوبايي و... در ايران مطرح کرده است.

جالب آنکه قبل از انقلاب برخي از گروه هاي چپ مسلمان و غيرمسلمان به او ايراد گرفته اند که بحث هاي او «علمي و پرولتري و انقلابي» نيست، زيرا جامعه شناسي او تحت تاثير جامعه شناسي بورژوايي (وبري) است و از ماترياليسم تاريخي و ديا(لکتيک)- مات (رياليسم) فاصله دارد.

اگر بخواهيم بين رفرميسم در سنت سوسيال دموکراسي اروپا و اشکال مارکسيسم- لنينيسم دولتي، راه سومي بجوييم، اين راه سوم که شريعتي بدان نزديک بود را شايد بتوان همسو با رزا لوکزامبورگ و در مرز آنارشيسم (نفي سلطه ) به طور کلي (يا همان دموکراسي شورايي، البته به روات اسلامي و ايراني آن) دانست. رزا لوکزامبورگ به سازماندهي «خودانگيختگي» اعتقاد داشت، به خلاف ايده لنيني رهبري يا تزريق آگاهي از بيرون طبقه کارگر توسط روشنفکران.

آگاهي بخشي نزد شريعتي، از نوع ژاکوبني و لنيني نيست، بلکه از سنخ بعثت يا انگيزش پيامبران از ميان خود مردم و اقوام و با زبان خود آنها است.

اين تصور از سوسياليسم که از تجربه نظام هاي توتاليتر و غير دموکراتيک به وجود مي آيد چه سيري را طي مي کند؟
مي دانيم که در جنبش سوسيال دموکراتيک، پس از انقلاب فرانسه، جنبش چپ کارگري که مي کوشيد بعد دموکراسي اجتماعي را در کنار دموکراسي سياسي تحقق بخشد (سوسياليسم)، در آن واحد خصلتي انقلابي و دموکراتيک داشت. در مراحل بعدي اما، انشعابي بزرگ در اين جنبش روي داد؛ رفرميست ها (به رهبري برنشتاين و کائوتسکي و...) که پدران سوسيال دموکراسي کنوني اروپا محسوب مي شوند، مي گفتند مي توانيم از طريق رفرم، نظام سرمايه داري را اصلاح کنيم، در برابر نظريه لنين که مانند مارکس، معتقد به انقلاب و انفجار سيستم همچون اوج انکشاف تضاد روبنا و زيربنا و فروپاشي ساختار بود.

لنينيسم و به دنبال آن استالينيسم و مائوئيسم و... انواع سوسياليسم شرقي و سپس جهان سومي سابق که دموکراسي ليبرال را يک توهم و حقوق و آزادي هاي مورد ادعايش را «صوري» مي دانست و دموکراسي واقعي را کسب قدرت توسط طبقه کارگر و حزب و رهبري او. در اينجا انحرافي از آن منبع و منشاء اصلي سوسيال دموکراسي که روح آنارکو-سنديکاليستي بر او حاکم بود، صورت گرفت. لازم به توضيح است که آنارشيسم در ايران، و در روايت حزب توده اي، يک اصطلاح منفي و توهين آميز، يعني «هرج و مرج گرايي»، بشمار مي آيد.

آنارشيست ها اما ادامه دهندگان واقعي انقلاب در فرانسه بودند و شعارشان همان شعار «نه ارباب» و نفي سلطه يا انحلال بلاواسطه دستگاه دولتي بود (آنارشيسم مي توانست مذهبي يا ضد مذهبي، فردگرا يا جمع گرا و... باشد). اين تفکر که بر جنبش سوسيال دموکراسي حاکم بود، در آغاز جنبش هاي سنديکاليستي طبقه کارگر را هدايت مي کرد. اما پس از اخراج باکونين توسط مارکس از انترناسيونال اول و رشد مارکسيسم، مبناي يک سنت اقتدار گرا در جنبش سوسيال دموکراتيک گذاشته شد و اين در لنينيسم به اوج خود رسيد و سرمشقي منفي براي کشورهاي شرقي و جنوبي شد. اين سنت منفي از چپ غيرمذهبي به چپ مذهبي هم سرايت کرد.

براي نمونه، از نظر تاريخي بسياري از گروه هاي چپ مارکسيستي و مسلمان در آغاز انقلاب بر اين عقيده بودند که تضاد اصلي خلق با امپرياليسم و پايگاه داخلي او ليبراليسم است. (بحث هاي مطرح درباره تضاد عمده و اصلي و...). خروجي اين ديدگاه عموماً و هرچند موقتاً، سنت غير دموکراتيک را تقويت کرد و به سطح «جناح چپ» حاکميت و کشور کشاند.

خلاصه، شريعتي از اساس سنت پست مارکسي و لنينيستي را هيچ گاه نمي پذيرفت.

از سوي ديگر رفرميسم سوسيال - دموکراسي اروپايي اخلاف کائوتسکي و برن اشتاين، نيز مدل مطلوب او نبود. هرچند در صورت داير شدن امر بين اين دو مدل دومي را ترجيح مي داد و به قول خود، از اين عدل بني عباس به همان جور بني اميه پناه مي برد،

پس چه راهکار سومي را مطلوب مي دانست؟
نوعي سوسياليسم دموکراتيک، که در آن دموکراسي سياسي و اجتماعي به تعادل برسند، يعني تلفيق حقوق و آزادي هاي مدني با طرح هاي اقتصادي- اجتماعي سوسيال دموکراتيک، که حداقل آن در کشورهاي اسکانديناوي و ژرمانيک، در حفظ حقوق کارگران در همين نظام هاي اصلاح شده سرمايه داري موفق تر از نظام هاي دولت سالار کمونيستي بوده اند.

به طور کلي دکتر شريعتي پروژه هاي رشد و توسعه اقتصادي از نوع تلفيقي، ميان سنت و مدرنيته از نوع ژاپن، و سنت سوسيال کشورهاي ژرمانيک و اسکانديناو را، از لحاظ اجتماعي در تلفيق با سنن دموکراتيک آنگلوساکسون و جمهوري خواهي فرانسوي از نظر سياسي شايسته مطالعه مي دانست، اما نگاه اصلي او به تحليل شرايط ويژه جامعه ايران و کشورهاي اسلامي بود.

بومي گرايي روي ديگر اروپا محوري است
فصل شعار اصلاحات گذشته است
تلفيق در پروژه

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام