906 شماره
يكشنبه، 24 تير 1386
صفحه نخست :: خبر :: صفحه آخر
ياد
کورسويي، سرانجام
 صفي يزدانيان



سال 1988 مجله سوئدي «چاپلين» شماره ويژه اي به بزرگداشت هفتاد سالگي اينگمار برگمان منتشر کرد. بسياري از سينماگران و نيز همکاران دوره طولاني کار او به مناسبت سرراستي عدد 70 درباره او چيزي نوشتند. و بنابراين ما هم مي توانيم تا سالي ديگر، و رسيدن به عدد سرراست 90 که گويا خود برانگيزاننده شوق نوشتن و گفتن است صبر کنيم. اما اين يکي، اين عدد ناجور و بي صفر 89 هم براي خود مناسبتي است اگر نويسنده بخواهد رها از بند شماره، خوانند ه اش را دست کم در چارچوب اين چند سطر، به يادآوري چيزي «خوب» فرابخواند. دعوت به برگمان، به گمان من، فراخواني کارآمد است. کارآمدتر حتي از آن تجويز سينمايي معمول، که نسخه فرار از اندوه و افسردگي مان معمولاً گريختن به دنياي برادران مارکس است، يا تماشاي بهترين کمدي هاي آلن، مثل «عشق و مرگ» يا «پايان بندي هاليوودي». تجويز برگمان، البته که، کمي سخت تر است، چرا که دعوت به تماشاي دنيايي عبوس است که در آن هر لحظه اميد يا شادي، بي شک موقتي است. تماشاگري که به دنياي برگمان خو کرده باشد با ديدن موقعيتي که در آن آدم هاي داستان کمي سرزنده اند يا اندکي به چيزي اميدوارند، يقين دارد که دقيقه اي ديگر از جايي آواري از نشدن، نشدني که ذاتش تنهايي مطلق آدمي است بر سر سرزندگان و اميدواران فرو خواهد ريخت.

اما راز اين جهان و اين آدم هاي عبوس در کجاست که بيش و کم شصت سالي در کنار همه موج هايي که در سينما به وجود آمد به تنهايي و بي آن که بتوان آنها را در حصار ژانري محصور کرد، زنده و موثر باقي ماند؟ برگمان چهره انسان را به انسان نشان داد، در نزديک ترين فاصله ممکن تماشاگر و شخصيت قصه اش را رو در روي هم نشاند، و هر دو سوي اين نمايش توانستند با هم به تجربه اي يگانه، به درکي ناگهاني از خود و ديگري، دست بيابند؛ او را کسي به حال خود رها کرده است، ما را به حال خود رها کرده اند. مقاله اي از سال هاي «کايه دو سينما»ي ژان- لوک گدار در همان شماره چاپلين بازچاپ شد که در آن گدار از قياس داوري سينما و هنرهاي ديگر نوشته بود. و نوشته بود که هرگز کسي با خواندن فاکنر يا حتي شکسپير نمي گويد « ادبيات يعني اين»، و هيچ ناقدي در باره موتسارت نمي نويسد «موسيقي همين است» يا درباره اثري از پل کله نمي گويد «اين است نقاشي»، اما سينما اين سادگي کودکانه را با ذات خودش همراه دارد، به سادگي مي گوييم « سينما همين است» و کسي هم بازخواستي نمي کند، چون سينما هنري در خود بسنده است. به نوشته گدار مي توان از افولس گرفته تا دراير و هاکس و جورج کيوکر همين را گفت، که « اين است سينما» و «اين بهترين فيلمي است که ديده ام». با پذيرفتن نگاه گدار، که مبداء راهي است که او تا سخن گفتن از «تاريخ هاي سينما» (و نه «تاريخ سينما») رفت، سينماي برگمان «خود سينما» و يکي از تاريخ هاي سينماست. و از ياد نمي بريم که او، جدا از صورت هاي غمگيني که نزديک شان مي شد، خالق «فاني و الکساندر» نيز هست؛ فيلمي که در ستايش قصه گويي ساخت، و در ستايش نمايش. و کدام يک از ما همچون دو کودکي که پدر بازيگر/ قصه گوي شان را از دست داده بودند، در گريز از جهان شر آن ناپدري، دل به قصه ها نمي سپريم، و به امنيت مهربان آن دنياي ديگر پناه نمي بريم؟ و نيز از ياد نمي بريم که همين سه سال پيش بود که او با «ساراباند» بازگشت، باز هم ارلاند يوزفسن و ليو اولمان نشستند و با هم حرف زدند و حرف هم را نفهميدند. اما اين بار، سال ها پس از «صحنه هايي از يک زندگي زناشويي»، چيزي در اين ميانه فرق کرده بود، و اين تفاوت در سپيدي مو و شکستگي صدا و بيماري هاي بسيار حاصل سالخوردگي نبود. اين تفاوت در دريافتي تازه از اين زيستن سخت نهفته بود؛ زن و مرد شايد سرانجام به اين درک مشترک دست يافتند که اگرچه هنوز هم اميدي نيست، هنوز هم هر آدمي تنهاست و در نهايت مزاحم ديگري است، و هنوز هم از تحمل هم ناتوانيم، اما اين هم حقيقتي است که با اين همه فقط خودمان را داريم، فقط همديگر را داريم. و اين شايد همان کورسويي باشد که هنوز بر واژه اميد مي تابد.
نگاه
ادامه اين عادت بد مرضي است
 مينا اکبري
ديگر عادت کرده ايم. عادت کرده ايم که در برابر جرح و تعديل فيلم هاي ايراني براي پخش از شبکه هاي تلويزيوني سکوت کنيم. کمي حرص بخوريم و در نهايت فراموش کنيم که تدوينگران بي نام و نشان چگونه نسخه هاي تازه اي از فيلم هاي دوست داشتني مان را روانه پخش شبکه هاي تلويزيوني مي کنند. عادت کرده ايم که به آنها حق بدهيم که هرکاري با اين نسخه هاي بي رنگ و بد صدا بکنند. عادت کرده ايم که نپرسيم چرا کسي از مديران برنامه سينما گلخانه شبکه سه سوال نمي کند که اگر اجاره نشين ها را براي پخش انتخاب کرده اند، اين همه جرح و تعديل از دل سکانس هاي بي نظير اين فيلم با چه رويکرد و نگرشي قابل توجيه است؛ اخلاقي، هنري، فرهنگي، تاريخي... با چه. عادت کرده ايم که نپرسيم نمايش فيلمي بدون عنوان (نام فيلم در تيتراژ اجاره نشين ها نبود) با زيرنويس هاي زشت و با گرافيکي بي ريخت چه معناي رسانه اي دارد. عادت کرده ايم که به روي خودمان نياوريم بسياري از لحظاتي که در پخش قبلي اين فيلم از تلويزيون بود، چرا در پخش مجدد نيست. عادت کرده ايم که تعارفات بيش از حد مجريان تلويزيون را تحمل کنيم که در باب امانت داري و اخلاق ساعت ها ما را نصيحت کنند و بعد ده دقيقه بعد با فيلمي که با هر معياري جزء ميراث فرهنگي کشور حساب مي شود آن چنان برخورد کنند که آدم مي ماند با اين همه تناقض چه کار کند. عادت کرده ايم که ذوق اوليه تماشاي هر فيلم ايراني از سيما را به حرص تعويض کنيم. عادت کرده ايم که باور داشته باشيم همه فيلم هاي تاريخ سينماي پس از انقلاب براي پخش از تلويزيون نيازمند تدوين مجدد هستند. عادت کرده ايم که اين تدوين هاي پي در پي هر بار با بار قبل فرق داشته باشد. و ما عادت کرده ايم که همچنان عادت کنيم. پس عادت ما از عادت مديران پخش سيماي کشورمان خارج نبود، بلايي که بر سر «اجاره نشين ها» آمده بود. مگر بر سر «دلشدگان»، «هامون»، «مادر»، «شايد وقتي ديگر» و... چه گلي زده بودند که بگذارند اين يکي از زير دستشان سالم در برود. اجازه بدهيد قبل از اينکه همه چيز را با کلمه مصالح رسانه ملي، توجيه کنيد چيزي بگويم. دروغ است اگر بگويم ظرفيت هاي فرهنگي کشور و مناسبات رايج در کشور را نمي دانم و از کار پر مسووليت مديران پخش شبکه هاي سيما بي خبرم. اما ديگر نمي توانم باور کنم بلايي که تلويزيون با هر دليل و بي هر دليلي با شاهکارهاي سينماي ايران مي کند در پي رعايت مصلحتي است. شما به اين توجيه عادت کرده ايد و ما به نپذيرفتن آن. احترام به ميراث فرهنگي يک کشور از سوي مهمترين رسانه از همه چيز مهم تر است. پر کردن صد دقيقه آنتن يک شبکه ارزش اين همه بي احترامي را ندارد. از ما که گذشت. به فکر نسلي باشيد که از روي اين نسخه مي خواهد بداند اين فيلم مهرجويي در سال هاي مياني دهه شصت در ميان جنگ، چگونه پرفروش ترين فيلم سال 1366 شد. اين تنها عادتي است که ترک آن شفاي عاجل است. ادامه اين عادت بدمرضي است.
نگاه
چه شبي است امشب
چه شبي است امشب که قرار است آرژانتين را در اوج اقتدار ببينيم، آن هم رودررو با برزيلي هايي که مثل اغلب مواقع کلپتره اي آمده اند بالا و هم مدعي قهرماني هستند و هم آقاي گلي. آنهايي که بازي هاي دو سال پيش را يادشان مانده خوب مي دانند که منظورم چيست. آن زمان هم آرژانتين همين قدر با صلابت بود و برزيل به همين اندازه رقت انگيز. اما شوت دقيقه نود آدريانو که از بيخ گوش آيالا و کنار دست پابلو کاوايرو رد شد و به تور رسيد، همه چيز را به هم ريخت. بازي به ضربات پنالتي کشيد و چند دقيقه بعد برزيلي ها وسط زمين شلنگ تخته مي انداختند و گزارشگر محترم هم با تاکيد مي گفت که؛ «اين سامباي برزيلي است و چه و چه.» مارچلو بيلسا پس از آن مسابقات تيم جوانش را بدون حتي يک گل خورده قهرمان المپيک کرد و رفت کنار. پکرمن آمد و ديسيپلين او هم به کار نيامد. آخر، هر آرژانتيني لذت را فقط در قهرماني مي جويد. ديوانگي هاي باسيله به طرز عجيبي جواب داد. او مي داند که ريکلمه از دقيقه هفتاد فقط در زمين راه مي رود (يک دليل بسيار مهم شکست آرژانتين برابر آلمان) بنابراين ورون را گذاشته کنار او تا اين ضعف جبران شود و ورون هم در بازي برابر مکزيک واقعاً خوب و موثر بود. ماسکرانو پس از بازي هاي ضعيفش در ليورپول حالا در کوپاآمه ريکا نمايش دلپذيري دارد. ميليتو، آيالا، زانتي و هاينتزه در دفاع عالي اند. ورون، ريکلمه، کامبياسو و ماسکرانو هم هماهنگ اند. کارلوس ته وس بسيار خوب و تاثيرگذار است و از ميان نيمکت نشينان گاگو، آيمار، بورديسو و گونزالس خيالمان را راحت مي کنند. آبوندا نزيه ري در حد تيم ملي نيست با اين حال خيلي بهتر از لئو فرانکو است. اما در اين تيم رويايي ليونل مسي يک الماس است. او لايق ترين بازيکني است که پس از مارادونا پيراهن آرژانتين را به تن کرده و در حال حاضر بهترين بازيکن جهان. اگر زماني باتيستوتا باعث شده بود که تعداد هواداران آرژانتين اضافه شود، حالا مسي با آن حرکات جادوگرانه و بي مانند همه نگاه ها را به خودش و تيم آرژانتين معطوف کرده است. او ممکن است در بازي امشب در بيست سالگي بدل به چهره اي افسانه اي در آرژانتين شود. اين جمله ها را محال است که از دهان يک تحليلگر حرفه اي فوتبال بشنويد اما لطفاً به هواداران آرژانتين حق بدهيد؛ سال ها از زماني که اسکار روجري جام قهرماني را در آغوش کشيده بود مي گذرد. بگذاريد خيالتان را راحت کنم؛ دوست دارم امشب جواد خياباني نباشد تا کله کچل ورون و کامبياسو را عوضي نگيرد. بارها به اين موضوع فکر کرده ام که وقتي تلويزيون ايران در اين جور مواقع در پخش اين مسابقه ها يا تورنمنت هاي مشابه همه فوتبال دوستان را خجالت مي دهد، پس چرا هيچ کنترلي روي اين گزارشگران ندارد. اميدوارم عادل فردوسي پور مثل ديدار با مکزيک، امشب هم اين بازي را گزارش کند تا به اين بهانه هم تحليل هاي درخشان خودش را روي اين بازي ارائه دهد (بيشتر همکاران او اين طور فکر مي کنند که دليل موفقيت و محبوبيتش اطلاعاتي است که دارد، در حالي که تحليل هاي فردوسي پور از بازي هاي مختلف آنقدر مستدل و هوشمندانه است که وقتي در يک برنامه تلويزيوني روبه روي يک مربي وطني مي نشيند و به عنوان خبرنگار از او درباره جنبه هاي فني مي پرسد، آدم خنده اش مي گيرد) و هم مثل صحنه گل مسي عنان اختيار از کف بدهد و از اين بازيکن چنان ستايشي کند. با اينکه او طرفدار آرژانتين نيست و اتفاقاً به برزيل تمايل بيشتري دارد، اما هر تعريف هر چند کوچک او ارزشي بسيار بيشتر از کار آدم هايي دارد که تا ديروز اسم ريکلمه را بر وزن قابلمه تلفظ مي کردند و حالا شده اند طرفدار تيم آرژانتين.
موسيقي
لندن؛ برنامه موسيقي در دانشگاه
سيدعليرضا ميرعلي نقي؛ برگزاري مسترکلاس هاي موسيقي در دانشگاه هاي سراسر دنيا، کاري است شايع و در کشور ما هم کمابيش، با فاصله و اختلاف گاه فاحش در کيفيت (و البته بدون مقايسه با همتاي غربي خود) ديده مي شود. اين بار، دانشگاه بريتانيايي سوآز SOAS، يک موسسه ويژه مطالعات شرقي و آفريقايي در لندن، اين مسترکلاس را به راه انداخته است، با حضور دو نوازنده؛ استاد فرهنگ شريف تک نواز والامقام «تار» و از محبوب ترين بداهه نوازان موسيقي ايراني به همراه سيامک بنايي نوازنده تنبک و خليفه کلاس درس استاد محمد اسماعيلي که چهره اي فعال و چندبعدي در موسيقي ايراني است و گذشته از چيره دستي در تنبک نوازي و تعليم، در شناخت آثار ارزشمند موسيقي گذشته، آماده سازي آرشيوها، فراهم آوردن شرايط فني مناسب براي انتشار آثار موسيقي و تهيه دوره هاي آموزش موسيقي ايراني در قالب رسانه هاي چندمنظوره، دستي چيره و توانا دارد. از دوشنبه 25 تير تا شنبه 30 تير، گالري برونئي در دانشگاه سوآز ميزبان اين او هنرمند ايراني خواهد بود. در اين برنامه گذشته از همنوازي تار و تنبک، فرهنگ شريف و سيامک بنايي به سوالات حاضران درباره موسيقي ايراني پاسخ خواهند داد.
تجسمي
رابطه نقاشي با ميزان الحراره
شهروز نظري؛ در اين روزها تقريباً اکثر گالري هاي تهران در تعطيلات تابستانه به سر مي برند، وقتي هم علت را از صاحب گالري مي پرسيم با مکثي که نشان دهنده ارزيابي دقيق فضا و نکته سنجي متکلم است چشمان را کمي ريز مي کند و با انگشتي که زير چانه مي چرخد شيرفهممان مي کند که؛ دانشکده ها و مراکز آموزشي در اين روزها در تعطيلات هستند ما هم به همين سبب بازديدکننده دائمي نداريم در ضمن مشتري هاي ما اکثراً در مسافرت خارج از کشور به سر مي برند. و در آخر با اين جواب کوبنده ما را تمسخر مي کند که؛ «مگر نمي دانيد فصل فروش هنر مواقع خاصي از پاييز و زمستان است؟،» اين دوستان عزيز اين ماجرا را ناديده مي گيرند که اگر هدف اقتصاد هنر است، پس سياه لشگر دانشجويان هنري و تعطيلي دانشکده ها هيچ ربطي به تعطيلات تابستانه گالري ها ندارد، کجاي دنيا آدم هاي فرهنگي و هنرجو و... مشتري گالري بوده اند که حالا ايراني دومي اش باشد؟ در ضمن چگونه ممکن است که تمام مشتريان هنر در يک موقعيت زماني مشخصي از شهر تهران خارج شوند. مگر اينکه جز يکي دو نفر مشتري معلوم، بيشتر مخاطب هنر نداشته باشيم، و از همه مهمتر اينکه اکثر ايرانيان مهاجر و مقيم فرنگ که بخش عمده اي از خريداران هنر وطني اند در همين تابستان تعطيل سروکله شان پيدا مي شود و گالري ها از وجود دلارها و يوروهاشان بي نصيب مي مانند. البته مي دانم که گالري دار گوشش به اين حرف ها بدهکار نيست، حداقل انتظار از هنرمندان حرفه اي است که براي اثبات اينکه مخاطب فارغ از درجات ميزان الحراره به دنبال اصالت اثر مي گردد. چندين نمايشگاه تابستانه بچينند تا به اين گالري ها ثابت کنند که خريد هنر ربطي به يک ماه مانده به عيد باستاني و يک ماه بعد از افتتاح دانشکده ها و ده روز مانده به اول بهمن ماه ندارد، مشکل از هنر ماست، مشکل از جاي ديگري است، وقتي تابستان گالري ها پر مي شود از پروژه هاي نهايي دانشجويان تازه فارغ التحصيل، آن هم گالري هايي که يک ساعت به سبب گرماي هوا گالري را ديرباز مي کنند دو ساعت زود مي بندند تا پول کولر گازي کمتر بيايد، آنوقت وضعيت بازار را معذورات ما تعيين مي کند نه جو اقتصادي يا فرهنگي موجود، ديروز باز هم سري به گالري ها زدم از ده تاي آنها سه تا فعال بود، پشت درهاي بسته گالري ها عرق کرده ايستاده بودم مستخدم ساختمان بلند نق مي زد؛ «گالري نداريم، آقا و خانم نيسن، تشريف بردن ويلاشان در چيچي کïلا»،،
کرگدن نامه
فعلاً برويم...
 سيدعلي ميرفتاح
ادامه سفرنامه.. به هر زور و ضرب و جان کندني بود سبستين کار قلندران پيژامه پوش را راه انداخت و صبح اول وقت- حوالي دوازده ظهر- شال و کلاه کرديم به طرف کپورچال. اول بايد رفت انزلي و از آنجا هم بيست کيلومتري بايد گاز بدهي به سمت آستارا. هرکسي که دور ماند از اصل خويش/ باز جويد روزگار وصل خويش. بالاخره حضرت کپورچالي را به زادگاهش رسانديم و منتظر بوديم که مثل پايان خوش يک فيلم هندي، کپورچالي برادر گمشده اي، رفيق از دست داده اي، قل دور افتاده اي و چيزي در اين مايه ها را پيدا کند. اما زمان چنان همه چيز را دستخوش تغيير کرده بود که ديگر نه از تاک نشاني مانده بود و نه از تاک نشان... به سراغ کوچک پور، عکاس رستوران دار رفتيم که ببينيم نشانه اي، سرنخي، چيزي مي توانيم پيدا کنيم يا نه. جناب کپورچالي سراغ هر کس را گرفت، يا شنيد که خدا رحمتش کند و يا شنيد که؛ اوه. اين که گويي همه خاک شدن و خاکش علف و علف چرنده. شما زمان احمد شاه اينجا بودين؟

کپورچالي اما زير لب ياد شهريار شاعر افتاد و گفت؛ اگرچه زيرلب «يک بچه همسايه نديدم به سرکوي». کم کم تقسيم وظيفه کرديم. او سراغ اموات و ارواح را مي گرفت و ما ارد ماهي، سفيد و خوتکا و باقلاقاتق و ميرزاقاسمي و ششليک و سيرترشي و... مي داديم. سفارش ما همه مهيا و آشنايان کپورچالي همه سينه کش قبرستان. پيرمرد بدجوري دمق شد و توي هم رفت و خودش را در آستانه مرگ ديد. آقاي مويدي سر شوخي را خواست باز کند که تلطيف فضا کند؛ «... عيبي نداره. تو هم بالاخره مي ميري و عزيز مي شي. نخواندي مير فتاح نوشته بود، دوست خوب دوست مرده است؟»

آقاي کپورچالي؛ ميرفتاح خيلي بيجا کرده که اين مزخرفات را نوشته، با آن طرح جلد مشمئزکننده، اه. حالم بد شد.

ميرفتاح؛ به من چه؟ چرا به من بد و بيراه مي گوييد. من نشستم اين گوشه دارم خوتکا مرگم مي کنم...

آقاي امير شاهي؛ اينقدر سير نخور. خفه مان کردي. با اين بوي گند.

ميرفتاح؛ من به عشق سير چهارصد کيلومتر گاز دادم و دنده عوض کردم.

مويدي؛ پس چرا منت گذاشتي سر کپورچالي که براي او آمده اي.

ميرفتاح؛ خوشا که برآيد به يک کرشمه دو کار/ زيارت شه عبدالعظيم و ديدن يار آقاي کپورچالي؛ يار که دير رسيديم مرد. لااقل تو به سيرت برس.

آقاي مويدي؛ آن ياري که مي گويي اگر هم نمرده بود، عجوزه اي بود که بايد از دستش مي گريختي تا تهران. آن دختر همسايه اي که شصت سال پيش گاو به صحرا مي برد و صبح ها شير در خانه شما مي آورد، در همان وضعيت که فريز نشده بوده، که تو برگردي به ياد ايام قديم، شب بشيني سحرپاشي.

آقاي اميرشاهي؛ اين نه آن يار است کان را ديده اي در کودکي...

آقاي مويدي؛ ولي کپورچال هم جاي عجيبي است ها. احتمالاً وقتي بميري مجسمه ات را مي سازند مي گذارند وسط ميدان.

ميرفتاح؛ اينجا که ميدان نداشت...

آقاي اميرشاهي؛ تو حرف نزن که بوي سيرت حالمان را به هم مي زند، لااقل از حروفي استفاده کن که با دم ادا مي شود و نه با بازدم. يعني پ و چ و ف و کوفت و درد و زهرمار نگو. به جايش م يا س يا ش بگو. موقع حرف زدن هم نفست را توي ريه ات حبس کن و موقع بازدم هم توي اين کيسه فريزر نفس بکش.

آقاي مويدي؛ به هر حال راست مي گويد اين کپورچال چرا ميدان ندارد. پس مجسمه قلندر ما را کجا بزنند؟

آقاي اميرشاهي؛ شما غصه نخور. به جاي مجسمه عکسش را مي کشند روي آسفالت که مثل پرچم امريکا از رويش رد بشوند.

آقاي کپورچالي؛ اي جواني کجايي که يادت بخير. يک بار من هفت هشت سالم بود، يادم هست که داشتم با پدرم مي رفتم تفرج و... پدر من از خوانين بزرگ کپورچال بود...

آقاي اميرشاهي؛فعلاً که هيچ کس يادش نيست، کسي هم که تو را نمي شناسد. تو بگو «خان» مردم هم باور مي کنند ولي خالي نبند. الان مي رويم پيش آقاي کوچک پور از او مي پرسيم راستش را بهمان مي گويد معلوم مي شود که پدرت هيزم شکني بيش نبود.

ميرفتاح؛ هيزم شکني که خيلي کار شريفي است.

آقاي اميرشاهي؛ قرار نشد که تو «هـ» نگويي؟
خبر
نمايش دو فيلم متفاوت
امروز فيلم «يک شب» ساخته نيکي کريمي با حضور عوامل فيلم در فرهنگسراي هنر به نمايش درمي آيد. اين فيلم اولين ساخته نيکي کريمي است که قرار است با حضور کريمي، هانيه توسلي و حسين جعفريان روي پرده رود. بعد از پايان فيلم جلسه نقد و بررسي آن با حضور شادمهر راستين منتقد و فيلمنامه نويس برگزار مي شود. ورود براي عموم در اين نمايش فيلم آزاد است. همچنين فيلم «کوچه پاييز» ساخته خسرو سينايي در مجموعه آسمان فرهنگستان هنر روي پرده مي رود. در استقبال از نخستين نشست علمي- کاربردي «پرتره در سينماي مستند» فيلم هاي «کوچه پاييز» به کارگرداني خسرو سينايي و «معماي پيکاسو» ساخته هانري ژرژ کلوزو روز يکشنبه 24 تيرماه از ساعت 16 در سالن چندمنظوره مجموعه آسمان فرهنگستان هنر روي پرده خواهد رفت. پس از آن نشست نقد و بررسي پرتره در سينماي مستند با نگاهي به فيلم هاي «کوچه پاييز» و «معماي پيکاسو» با حضور خسرو سينايي و محمدابراهيم جعفري برگزار خواهد شد. نمايش فيلم هايي با موضوع پرتره در سينماي مستند روزهاي يکشنبه هر هفته همزمان با تهران در شهرهاي اصفهان، شيراز، زاهدان، تبريز و مشهد برگزار مي شود.
تصحيح
شرق؛ روز گذشته مصاحبه اي با «حسين عليشاپور» چاپ شد که در آن سمت ايشان به اشتباه قائم مقام مديرعامل چاپ شده بود. «عليشاپور» مشاور مديرعامل خبرگزاري کار ايران است که بدين وسيله تصحيح مي شود. ايشان همچنين در گفت وگو با شرق اعلام کردند؛ «تعطيلي يک هفته اي خبرگزاري به خاطر پاره اي از مذاکرات بود و به مذاکره مديرعامل و تحريريه ارتباطي نداشت.»

مديرمسوول محترم روزنامه شرق

«خبرگزاري کار ايران (ايلنا) از بدو تاسيس تاکنون، هرگز سمت «قائم مقامي» نداشته است و مصاحبه خبرنگار روزنامه «شرق» با چنين مقامي، از اساس اشتباه است و برهمين اساس، همه موارد منتشر شده از جايگاه اين شخص و سمت تکذيب مي شود.

کورسويي، سرانجام
ادامه اين عادت بد مرضي است
چه شبي است امشب
لندن؛ برنامه موسيقي در دانشگاه
رابطه نقاشي با ميزان الحراره
فعلاً برويم...
نمايش دو فيلم متفاوت
تصحيح
راز ماندگاري دن کيشوت

سفر به الجزاير - 7
 راز ماندگاري دن کيشوت
عطاءالله مهاجراني

عاصم مي پرسد؛ «تو با تعبير امين الزاوي موافقي؟ زندان سروانتس کعبه است و ما حاجيان به طواف کعبه آمده ايم، سروانتس از زندان الجزاير چه تصويري يا تفسيري داشته است؟» من از تعبير امين الزاوي تعجب کردم. به چند دليل. اولاً براي ما شرقي ها يا شما عرب ها يا براي ما مسلمانان؛ سروانتس نمي تواند کعبه ادبيات باشد. دن کيشوت به تعبير ميلان کوندرا رماني در پي فهم ماجراست. ما شرقي ها هزار و يک شب را داريم. که بار ها شگفت انگيزتر و بسيار خيال انگيز تر از دن کيشوت است. حتي غربي ها هم چنين تعبيري را براي سروانتس به کار نبرده اند،

دوم؛ اگر از بعد زباني هم به سروانتس نگاه کنيم، کار او در قلمرو زبان اسپانيولي اعتبار پيدا مي کند، که البته از اين بعد هم کار او با کار دانته در زبان ايتاليايي يا شکسپير در انگليسي قابل مقايسه نيست. از اين رو دن کيشوت نمي تواند کتاب تاثيرگذاري در گستره زبان هاي ديگر باشد. در اين مورد اگر به قرآن مجيد صرفاً به عنوان يک کتاب داستاني نگاه کنيم. قرآن کعبه ادبيات ماست. بارقه اي از قرآن در رمان المتشائل اميل حبيبي و موسم هجرت طيب صالح افتاده است. ببين کار آنها را به چه اوج زباني رسانده است. يا دنياي مثنوي از بعد داستان سرايي، داستان در داستان و قطعه قطعه کردن داستان ها. ميلان کوندرا کوشيده است، تاريخ رمان در غرب را با نوعي تقسيم بندي موضوعي و محتوايي ترسيم کند. همه ويژگي هايي که او درباره رمان در دوره هاي مختلف مي گويد که مثلا؛سروانتس در پي فهم ماجراست و ريچاردسون، آنچه در درون مي گذرد را بررسي مي کند و بالزاک شکل و ريشه تاريخي زندگي را نشان مي دهد، تولستوي به تاثير عوامل پنهان يا غيرعقلاني در انديشه و سلوک انسان مي پردازد، مارسل پروست مي خواهد لحظه فرار گذشته را ثبت کند و جويس لحظه فرار اکنون را، توماس مان مي کوشد ريشه ها و نقش اسطوره را در زندگي انسان پيدا کند و... همه اين ابعاد را مي توانيم در قصه هاي قرآني پيدا کنيم. آن هم در درخشنده ترين زبان و خيال انگيزترين تصوير و موسيقي دلکش... علاوه بر همه حرف هاي کوندرا، قرآن زمان آينده دور دست را هم شکار مي کند... واقعگرايي رباني، نه رئاليسم جادويي، که تازه در رئاليسم جادويي هم هيچ رماني در جهان به گرد پاي هزار و يک شب نمي رسد. يک وقتي گارسيا مارکز در گفت وگو با دوست قديمي اش پلينو مندوزا گفته بود؛ دوست دارد داستاني بنويسد که در هر صفحه آن يک اتفاق بيفتد. در هزار و يک شب در هر صفحه چند اتفاق مي افتد.

سوم؛ سروانتس انتقامي تاريخي از الجزاير و عرب ها گرفته است. طنز شگفت انگيز او؛ به کارش آمده و هر جا دست داده است، يک مضموني براي الجزاير و عرب ها و عثماني ها و حتي اسلام و پيامبر اسلام کوک کرده است به هر حال او يک صليبي مومن است. که در جنگي از ديد او قهرمانانه- که يک دستش را از دست داد- ترکان عثماني را شکست دادند.

عاصم گفت؛ به گمان امين الزاوي بر بربر بودن الجزايري ها بيشتر اصرار دارد تا عربيت آنها. در رمان هايش هم مي کوشد به زبان آمازيقي- زبان بربرها- که ريشه هاي رومي دارد، اشاره کند. حالا تو اگر از چشم غربي ها نگاه کني، به قول موراکامي مثل آن پرنده بلند پرواز شب بنگريم، سروانتس را کعبه ادبيات غرب نمي داني؟اين به خود غربي ها مربوط است که کعبه خودشان را انتخاب کنند. اما در غرب هم نقش و تاثير کتاب مقدس را چگونه مي توان با دن کيشوت مقايسه کرد؟ داستان هاي پيامبران، ترانه هاي داود، غزل هاي عاشقانه سليمان، اتفاقاً همين نکته را مي خواستم به عنوان نکته چهارم بگويم. کعبه ادبيات غرب کتاب مقدس است. نه از منظر ديني، بلکه صرفاً از بعد ادبي. عاصم گفت؛ بالاخره بعد از کتاب مقدس، صد ها سال است که دن کيشوت بيش از هر کتاب ديگري منتشر مي شود و خوانده مي شود. بايست اين راز ماندگاري را شناسايي کرد. به نظر تو آن خلوت زندان بي تاثير نبوده است؟


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام