آقاي دکتر اولين بار چطور شد که به فکر تاليف کتاب هاي درسي افتاديد؟ قبل از آن در مدارس چطور درس مي دادند؟
قبل از اينکه اولين کتاب هاي درسي را به شکل دستي تنظيم کنم، در کلاس هاي درس معلمان به دانش آموزان جزوه مي گفتند. هيچ منبع مشخصي وجود نداشت که معلمان از روي آن مفاهيم را به بچه ها منتقل کنند و بچه ها با چه مشقتي مجبور بودند جزوه نويسي کنند.
شيوه کارتان در تهيه کتاب ها چطور بود؟
مطالب درسي را مي نوشتم. تصاوير را با دست مي کشيدم و لاي صفحات مي گذاشتم و تکثير مي کردم. يادم مي آيد روبه روي دبيرستان البرز انتشاراتي بود که با همکاري ناشر آن، اين کتابچه ها را به تمام ايران مي فرستاديم. اين کار زحمت زيادي داشت. من در خانه از بچه هايم براي تنظيم اوراق و تصاوير کمک مي گرفتم و در عوض بهشان اجرت مي پرداختم تا مزه کارکردن را بچشند.
اينها مربوط به چه سال هايي است؟
بين سال هاي 1324 تا 1330 بود. در آن دوره هم معاون دکتر مجتهدي در دبيرستان البرز بودم و هم در دانشکده داروسازي درس مي خواندم و چون به زبان فرانسه و انگليسي آشنا بودم، کتاب هاي درسي آنها را هم ترجمه کرده و با عکس منتشرش مي کردم.
آيا هدف و برنامه خاصي داشتيد و از نمونه هاي کشورهاي ديگر هم ايده مي گرفتيد؟
در ابتدا تنها هدفم تغيير سيستم جزوه نويسي بود و اين که معلمان منبعي براي درس دادن داشته باشند. بعد از آن بود که با يک گروه 12 نفره براي بررسي کتاب هاي غربي به ايالات متحده امريکا، فرانسه و انگليس رفتيم. سه ماه آنجا بوديم و روي کتاب هاي درسي آنان تحقيق مي کرديم. معلوم شد که هدف تاليف کتاب هاي درسي بايد با سياست کلي تعليم و تربيت کشور هماهنگ باشد. پس از بازگشت با کمک چند نفر از دوستان دانشمندم مثل آقاي دکتر علي زرگري، دکتر صادق مبين و چهار نفر از يک گروه ديگر مجموعه کتاب هاي درسي را از کلاس 7 تا 12 به سبک جديد و با تصاوير آموزنده تاليف کرديم.
اين کارها قبل از تاسيس سازمان کتاب هاي درسي بود؟
بله. تاسيس سازمان کتاب هاي درسي به سال 41 برمي گردد. آن موقع دو سال از بازنشستگي ام مي گذشت. دکتر پرويز خانلري وزير وقت آموزش و پرورش بود که از هيات دولت حکمي برايم گرفت تا من سازماني تحت عنوان سازمان کتاب هاي درسي را تاسيس کنم و تمام کتاب هاي درسي را که در کشور منتشر مي شد به متخصصان و معلمان آن رشته ها مي دادم و آنها را هم از نظر علمي و هم از نظر غلط هاي املايي و رسم الخط بررسي مي کرديم.
استقبال معلمان از تاسيس سازمان چگونه بود؟ با شما همکاري مي کردند؟
بله. استقبال خيلي خوبي شده بود. همه کتاب هايشان را برايمان مي فرستادند. يک سازمان خيلي منسجم تاسيس کرده بودم. تمام ناشران را که پيش از آن هر کدام براي خودشان الگويي داشتند، تحت يک الگو درآوردم. چنان با صداقت و محبت با همکارانم در سازمان کار مي کردم که همه در اختيارم بودند.
تا چه سالي در سازمان مشغول بوديد؟
تا سال 1345. بعد از آن به علت اختلافي که با وزير وقت آموزش و پرورش آقاي دکتر هدايتي پيدا کردم، استعفا دادم و ديگر به سازمان بر نگشتم.
بعد از شما چه کسي جانشين تان شد؟
بعد از من فردي را جايگزينم کردند که يکي از کارکنان سازمان بود و من او را به خاطر خرابکاري در تصحيح يکي از کتاب ها بيرون کرده بودم،
آقاي دکتر حيف نبود؟ نخواستيد دوباره برگرديد؟
چرا حيف بود، ولي چه کار مي توانستم بکنم. سال هاي بعد بارها دعوتم کردند، ولي نپذيرفتم. چون نمي خواستم با آن سيستم نابسامان کار کنم. گفته بودم به شرطي مي آيم که هدف مشخص باشد. همين طوري که آدم کتاب نمي نويسد. آنها اهل اين حرف ها نبودند. عده اي را براي نوشتن کتاب دعوت کرده بودند که فارسي نويسي را نمي دانستند، وقتي جمله هايشان را مي خوانديد، نمي توانستيد مفاهيم آن را درک کنيد. در يک صفحه مطلبي را مي نوشتند، بعد در زير نويس همان صفحه جمله اي را مي آوردند که مطلب بالا را نقض مي کرد،
بعد از آن چه شد؟ ارتباطتان با کتاب هاي درسي قطع شد؟
همين طور است. ديگر به سازمان برنگشتم. مشغول تاليف و انتشار نوشته ها و ترجمه هاي خودم شدم. منتها از آن زمان تاکنون يکي از کارهاي هميشگي ام اين است که هرجا کتاب و مجله اي به دستم مي رسد به دقت مطالعه کنم. پاکت و تمبر هميشه همراهم است. هر جا اشتباه و غلطي ديدم آن را تصحيح و يادداشت مي کنم و براي مسوول مجله يا نويسنده کتاب مي فرستم. خيلي ها استقبال و تشکر مي کنند. خيلي ها هم اعتنايي نمي کنند. انگار نمي خواهند ياد بگيرند.
آقاي دکتر يکي از مسائلي که بين دانش آموزان و گاهي معلمانشان مطرح بود، اين است که کتاب هاي درسي اغلب خشک و کسل کننده و بدون هيچ گونه جذابيتي نوشته مي شوند، در صورتي که شما از جذاب بودن کتاب هاي درسي و علاقه دانش آموزان آن دوره به اين کتاب ها مي گوييد، دليل اين تفاوت ها چيست؟
مهم ترين دليل اين است که اغلب متخصصان و معلمان ما در رشته هاي مختلف، فارسي نويسي و ساده نويسي را نمي دانند.
قاعدتاً بايد فارسي نويسي را در مدارس و از روي کتاب هاي درسي ياد گرفته باشند. اينطور نيست؟
چرا، همين طور است. معلمان فارسي مدارس اغلب انسان هاي آرام، ساکت و گاه سهل انگاري هستند که دانش آموزان درسشان را جدي نمي گيرند. يادم مي آيد کلاس چهارم معلمي داشتيم که آدم دانشمندي بود، ولي نمي توانست کلاس را اداره کند. من هم بچه بودم و اذيتش مي کردم. مثلاً مي گفت کليله را بخوانيد. من از عمد جمله ها را جابه جا مي خواندم و بچه ها مي خنديدند. مي گفت برو بيرون. مي رفتم و چند دقيقه بعد در مي زدم و با بي ادبي مي نشستم و به کارم ادامه مي دادم. او از مدير مي ترسيد و خيال مي کرد مدير به من گفته و چيزي به من نمي گفت. من هم چيزي ياد نمي گرفتم. بعد که ليسانسيه شده و قلم به دست گرفتم ديدم عجب، به خودم بد کردم.
ولي آقاي دکتر يکي از ويژگي هاي کتاب هاي شما نوشتن مطالب پيچيده علمي به زبان ساده است. چطور به اين زبان ساده و درست رسيديد؟
براي پاسخ به اين سوال بايد خاطره اي را از دوستي تعريف کنم که بسيار مديون آن هستم و بزرگترين درس را براي ساده نويسي او به من داد. آقاي عبدالعلي طاعتي ناشر کتابفروشي اي بود که من بعدازظهرها پيشش مي رفتم. او هم نويسنده و هم شاعر بود. «داروين چه مي گويد؟» اولين کتابي بود که نوشتم. وقتي آماده چاپ شد به او دادم که نگاهي بيندازد. بعد از خواندن پاراگراف اول نگاهي به من انداخت و باز دوباره آن را خواند. بار ديگر به من نگاه کرد و گفت؛ «چه مي خواهي بگويي؟» شفاهي به او گفتم. گفت همين را بنويس. نوشتم. بعد گفت همين را لفظ قلم بنويس. نوشتم. گفت؛ «حالا آنها را با هم مقايسه کن.» ديدم چه تفاوت وحشتناکي دارد.
من آنجا مطلب ننوشته بودم، اظهار فضل کرده بودم. طاعتي گفت؛ «هر وقت مي خواهي چيزي بنويسي فکر کن که کسي جلوي تو نشسته است و داري با او حرف مي زني. چون انسان وقتي با ديگري حرف مي زند. خيلي راحت جمله ها را مي گويد.» از آن روز به بعد من ساده نويسي را آموختم و به خيلي ها ياد دادم، به خاطر درس بزرگي که آن مرحوم به من داد. دقيقاً اين ويژگي است که در کتاب هاي درسي ما به چشم نمي خورد. من وقتي اينها را مي بينم خيلي ناراحت مي شوم. قلم برمي دارم که بنويسم ولي براي چه کسي بنويسم؟ هيچ کس گوشش بدهکار نيست.