عطاءالله مهاجراني

در برابر پرسش عاصم درمانده ام، چه نسبتي بين شخصيت هاي داستاني و نويسنده وجود دارد؟ جدال نقش با نقاش؟ نقش با نقاش پنجه مي زند... به چشم هاي عاصم نگاه کردم. بارقه اي از سپيده بر چهره اش افتاده است. مي گويم؛ هر وقت به اين موضوع فکر کرده ام. بي درنگ به ياد گفت وگوي مولانا جلال الدين و اياز مي افتم. از شخصيت داستانش مي خواهد که با او حرف بزند. درباره او حرف بزند، او در ميان داستان اياز مانده است و توفان خيال عاشقانه ويرانش کرده است. «ماندم از قصه تو قصه من بگوي،»
لحظه اي انگار توفان مي ايستد. به اياز مي گويد؛
هم تو مي خواني مرا اي مقتدا
من کهً طورم تو موسي وين صدا
پس فسانه عشق تو خواندم به جان
تو مرا کافسانه گشته ستم بخوان،
داستان در حقيقت پژواک صداي اياز است که به گوش ما مي رسد. نويسنده، آن برادر بزرگ افسانه موراکامي نيست که مي خواهد بر قله کوه پاي بگذارد و از آن ارتفاع جهان را بنگرد. بلکه خود کوه است. کوه طور. که صداي موسي و صداي خدا در آن پيچيده است...
عاصم برخاسته؛ به لبه صندلي تکيه مي زند، افق را نگاه مي کند؛ مي گويد؛
«اگر شخصيت داستانت از عمق رنج و سويداي دلت جوشيد، رهايت نمي کند. سر در پي ات مي گذارد. همه عمر با توست. اين نويسندگان و شاعراني که در اين سمينار آمده اند، در جهان ديگري زندگي مي کنند. سرزمين ادبيات. در اين سرزمين شخصيت هايي هستند که هر چه بر عمرشان مي گذرد زنده تر مي شوند. معکوس شخصيت هاي سياسي که به مرور زمان مي ميرند و فراموش مي شوند. با صلاح نيازي صحبت مي کردم، گفت، همچنان به حرف تو فکر مي کند که گفته بودي سيف الدوله در سايه متنبي زندگي مي کند. شخصيت داستاني اگر درست آفريده شود، به قول همينگوي نويسنده درست بنويسد، مي ماند. ماندني که روز به روز جلوه بيشتري پيدا مي کند. حتي اگر مشخصاتش را ندانيم. مثل مشخصات «ک» در داستان قصر که صحبت مي کرديم. نمي دانيم چه قيافه اي دارد؟ حتي نامش را درست نمي دانيم، فقط «ک»، اما انگار همه ما در مراحلي از زندگاني مان مثل او هستيم. ببين اين همه ابهام و ايهام را چقدر به وضوح حس مي کنيم؟ اين شخصيت تو را دنبال مي کند.
مي گويم؛ عاصم کلام آخر، برويم ، تا براي سمينار خواب نمانيم. ساعت چهار و ربع است. فقط يک نکته. درباره اش فکر کن. وقت ديگري حرف بزنيم. به گمانم شخصيت داستاني زندگي هاي مختلفي را پيدا مي کند. سفر هاي متفاوتي، شايد بتوان گفت اسفار اربعه شخصيت داستاني. از درون ذهن و روان نويسنده مي جوشد، با جهاني که او زندگي مي کند نسبتي دارد. هر تکه آن شخصيت را از کسي و جايي گرفته است. رمان چاپ مي شود. شخصيت زندگي خود را مستقل از نويسنده آغاز مي کند. نويسنده در معرض گفت وگو درباره آن شخصيت قرار مي گيرد. انگار شخصيت به ذهن و روان او بازمي گردد. نويسنده را تعقيب مي کند. ديگر نويسنده گريزي ندارد. تجربه غريبي دارم، از طيب صالح پرسيدم ؛ چرا در کتابخانه مصطفي سعيد که به تفصيل مختصات کتاب ها در «موسم هجرت» روايت شده است، نمايشنامه هاي شکسپير نيست. مدتي فکر کرد. با حالتي شگفت زده و محزون گفت؛ چرا نيست؟ چرا مصطفي سعيد شکسپير نمي خواند؟
واکنش طيب صالح آن قدر غريب و بهت انگيز بود، که گويي آن کتابخانه را واقعاً شخصيت داستاني ترتيب داده است و نه نويسنده،
از گلدسته مسجدي که در برابر ماست صداي اذان بلند شد. عاصم را بدرقه مي کنم. کليد اتاقم را برمي دارم. مي پرسد کجا؟ مي گويم. اگر بداني آناني که براي نماز صبح به مسجد مي آيند وقتي تو را مي بينند چه مهري در چشم هايشان مي درخشد. من اين برق نگاه ها را از دست نمي دهم، عاصم مي گويد؛ فردا همراهت مي آيم،