910 شماره
پنج شنبه، 28 تير 1386
صفحه نخست :: هفته نامه شرق :: صفحات 17 تا 24
چند روايت معتبر
براي گونگادين بهشتي نيست
 فتح‌الله بي‌نياز

شبي كه قرار بود سنكا فيلسوف رومي به فرمان نرون، تسليم مرگ به‌ظاهر خود‌خواسته شود، در يكي از آپارتمان‏هاي مجلل خيابان زعفرانيه، احمد منصورزاده كارشناس روابط عمومي وزارت كشاورزي و مؤلف كتاب‏هاي «زشتي شهر را با گياهان بپوشانيم» و «چگونه مي‏توان يك پرورش‏دهنده درجه اول گل بود» - كه حقوق ماهانه رسمي‏اش از صد و پنجاه هزار تومان تجاوز نمي‏كرد - داشت درباره ماموريتش به هند صحبت مي‏كرد.

 منصورزاده براي مهمانش روايت كرد كه طي اقامتش در دهلي، با «عجيب‏ترين پديده زندگي‏اش روبه‏رو شده است و چيزي ديده و شنيده كه هيچ انسان عاقلي باورش نمي‏كند، اما دليلي هم براي رد كردنش پيدا نمي‏كند.» منصورزاده كنار بوفه مملو از ظرف‏هاي كريستال ايستاد و در ادامه گفت: «هر روز در آن  طرف خيابان منتهي به هتل، پيرمردي مي‏ديدم كه سر و صورتش غرق چرك بود. يك پا و يك دست و يك چشم و يك گوش نداشت. از كاركنان هتل شنيدم كه او مثل بعضي از هندي‏ها اعضاي بدنش را به مركز تحقيقات بيولوژيك فروخته تا هم پولي گيرش بيايد، هم توجيهي براي گدايي پيدا كند.»

 مهمانش، دكتر جليل فصيحي استاد رشته رياضي، فنجان قهوه را برداشت و در حالي كه نگاه حسرت‏آميزش را روي فرش‏هاي دست‏باف مي‏انداخت، آهي كشيد و گفت: «اين مركز چه كار مي‏كرد؟»

 - مال امريكايي‏ها بود. كارهاي تحقيقاتي خيلي ظريف مي‏كرد و نتايجش را مستقيماً مي‏فرستاد دانشگاه‏هاي امريكا. البته بعد از مدتي درش را بستند.

 ليوان چاي را يك‌نفس سركشيد. يك پسته در دهان گذاشت و گفت: «چيز عجيب‏تر اينكه پيرمرد دستش را براي گدايي دراز نمي‏كرد. حتي پول‏هايي را كه بهش مي‏دادند، به گداهاي ديگر مي‏بخشيد. فقط نان بيات مي‏خورد. چه آفتاب بود و چه باران، از جايش تكان نمي‏خورد. حالات و حركاتش هم شبيه گداها نبود. اگر بگويم رفتارش شبيه اشراف‏زاده‏ها بود، اغراق نكرده‏ام.»

 - حتماً فلسفه‏اي پشت اين چيزها داشت.

 - كاملاً درست است دكتر! خوشحالم كه مي‏بينم حتي در پس رفتار سطحي مردم هم فلسفه مي‏بيني.

 - نه هر رفتاري؛ رفتار ويژه!

 و با خود گفت: «مثلاً رفتار تو!... ظاهراً كارمندي ولي هزار جور رانت‏خواري مي‏كني.»

 از فرط حسادت در حال انفجار بود. عرق كرد. منصورزاده براي سومين بار ليوانش را تا نيمه پر چاي كرد و گفت: «ميوه بخور.»

 - باشد! من هميشه ميوه تازه را بر هر چيزي ترجيح مي‌دهم.

 منصورزاده ايستاد و سيگاري روشن كرد. فصيحي با دستكش‏هايش ور رفت. زنش برايش خريده بود؛ زني كه سال‏ها پيش تركش كرده بود و با مرد خوش‌سيما و پول‏سازي ازدواج كرده بود.

 منصورزاده پك عميقي به سيگارش زد، كنترل را برداشت و كانال ماهواره را عوض كرد. بيشتر شبكه‏ها مسابقه‏هاي فوتبال جام جهاني سال دو هزار و دو را پخش مي‏كردند. حركت سريع بازيكن‏ها روي پرده تلويزيون تخت چهل و دو اينچ سوني، فصيحي را حيرت‏زده كرد. فصيحي با نفرت به او نگاه كرد و با خود گفت: «خوشي دنيا مال اوست؛ هر روز با يك نفر دوست مي‏شود و...»

 صداي منصورزاده كه حالا تلويزيون را خاموش كرده بود، رشته افكارش را گسست: «هر كاري كردم، نتوانستم حس كنجكاوي‏ام را كنار بگذارم. بالاخره يك روز رفتم سراغ پيرمرد. به انگليسي پرسيدم: «مي‏توانم به شما كمك كنم؟» سرش را بلند كرد، نگاه تحقيرآميزي به چشمانم انداخت و پرسيد: «چه كمكي؟» گفتم: «خودت بگو؛ هر چه دلت مي‏خواهد.» جواب منفي داد. گفتم: «پس چرا اينجا نشسته‏اي؟» بعد از سكوتي طولاني گفت: «شما كتاب سربازهاي سه‏گانه روديارد كيپلينگ را خوانده‏ايد؟ اسم انگليسي‏اش مي‏شود Soldiers, The three يكي از معروف‏ترين كتاب‏هاي اين آقاي انگليسي است.» گفتم: «نه، اسمش را هم نشنيده‏ام.»

 فصيحي با خود گفت: «اسم كيپلينگ را نشنيده، پانزده سال بعد از من آمده توي كار، ولي آپارتمان سيصد ميليون توماني و بنز چهل ميليون توماني دارد. چه كسي بايد خوني را كه اين بي‏سر و پا مكيده، از رگ‏هايش بكشد بيرون؟»

 خياري را كه برداشته بود، با نفرت در ظرف ميوه گذاشت: «مرده‏شور ببرد خودت و خيارهايت را!»

 منصورزاده گفت: «پيرمرد داستاني از كيپلينگ برايم تعريف كرد به اسم گونگادين. او گفت: «در قرن نوزدهم، در يك منطقه دورافتاده كوهستاني، نيروهاي ياغي هندي به قرارگاه نظامي انگليسي‏ها حمله مي‏كنند. سه گروهبان ورزيده مامور مي‏شوند تا خودشان را به قرارگاه برسانند و ياغي‏ها را سركوب كنند. اما آنها بايد راه را بلد باشند، بايد آب و آذوقه داشته باشند، خلاصه به‌تنهايي كاري ازشان ساخته نيست. معني‏اش اين است كه بايد چند هندي به آنها كمك كنند. همين‏طور مي‏شود و مردي به اسم گونگادين به آنها، بله به انگليسي‏ها يعني دشمن مردم هند، كمك مي‏كند تا آنها به قرارگاه برسند و ياغي‏ها يعني هموطنان گونگادين را قلع و قمع كنند. در عوضش چه چيزي نصيب گونگادين مي‏شود؟ لباس سربازي! فكرش را بكنيد آقاي من! يك هندي در لباس ارتش انگلستان؛ در لباس قاتل‏هاي هموطنانش. به نظر شما اين حرف درست نيست كه ما خودمان را با دست خودمان خفه مي‏كنيم؟»

 ساكت شد. فصيحي گفت: «اتفاقاً اگر گوركي يك حرف درست زده باشد، همين جمله است.»

 منصورزاده با حسد به او نگاه كرد. فصيحي يكي از محبوب‏ترين استادان دانشگاه تهران بود. كتاب‏هاي ترجمه و تاليفش به چاپ ششم رسيده بود، در حالي كه دو كتاب منصورزاده، كه به هزينه خودش چاپ شده بود، روي دستش مانده بود. با خود گفت: «لعنتي، تمام نقل قول‏ها يادش مي‏ماند!»

 اما به خود دلداري داد: «چه فايده! وقتي هنوز مستاجر است، كتاب‏هايش را روي هم چيده و حتي پول خريد كتابخانه ندارد، دانستن اين چيزها به چه دردش مي‏خورد؟»

 نگاه تحقيرآميزي به او انداخت و با خود گفت: «امشب برايش آژانس نمي‏گيرم! حقش است كه با اتوبوس يا تاكسي برود! كسي كه استعداد دارد، بايد يك جوري تاوانش را پس بدهد!»

 و با لحني خودماني گفت: «چرا دستكش‏هايت را پوشيدي؟»

 - به خاطر رگ‏هايم! دكتر توصيه كرده كه دست‏هايم گرم بمانند.

 - هر جور راحتي!

 باز هم كمي چاي نوشيد. فصيحي گفت: «كيپلينگ معتقد بود غربي‏ها به اين دليل كه شاهراه بي‏انتهاي آينده را پيش رويشان دارند، سرپرستي تخمه‏هاي فرودست را برعهده گرفته‏اند. به همين خاطر داستان‏هايش نژادپرستانه است.»

 - پيرمرد اشاره‏اي به اين موضوع نكرد. از چيز وحشتناك ديگري حرف زد: اينكه سال‏ها پس از مرگ گونگادين، روحش در جسم او حلول كرده و حالا او با انتخاب اين نوع زندگي، تاوان پس مي‏دهد. پيرمرد گفت: «مي‏توانم خودكشي كنم، ولي درست نيست كه آن خيانت تاريخي را با مرگ جواب بدهم. مرگ پايان دردهاست؛ در حالي كه كسي كه به خيانتش پي برده، بايد سال‏ها زجر بكشد. من به همين خاطر اين وضع را تحمل مي‏كنم؛ بايد زجر بكشم آقاي من، زجر!» تا ديد زُل زدم به تنها چشمش، سرش را گرفت آن‏ور.

 ساكت شد. نگاه گذرايي به فصيحي انداخت و گفت: «نمي‏توانستم حرفش را رد كنم؛ چون از يك طرف مي‏ديدم در چه وضعي زندگي مي‏كند، از طرف ديگر طرز حرف زدنش دست كمي از استادهاي دانشگاه نداشت.»

 منصورزاده سال‏ها پيش دانشجوي فصيحي بود. فصيحي وقت زيادي را صرف آموزش او كرده بود؛ هرگاه ياد زندگي شاگرد كم‏استعداد سابقش مي‏افتاد، از فرط حسد به مرز دق مي‏رسيد. حالا هم داشت مي‏تركيد.

 منصورزاده به او خيره شد. چهره فصيحي دگرگون شده بود، خطوط صورتش منقبض و چشم‏هايش گشاده شده بود. ناگهان از جا بلند شد. شمرده شمرده، زير لب گفت: «از سال شصت و پنج ميلادي چيزي يادت نمي‏آيد؟»

 منصورزاده با تعجب گفت: «منظورت چيه؟»

 - يعني نمي‏داني تو همان نرون جلادي، همان كه رم را آتش زد؟

 - لابد تو هم خودت را سنكا مي‏داني؟

 - دقيقاً!

 منصورزاده سرش را كج كرد و گفت: «دست بردار دكتر. حلول روح گونگادين در بدن آن پيرمرد خرافاتي چه ربطي به ما دارد؟»

 - دارم جدي حرف مي‏زنم خائن!

 - پس آن كارد را بردار و رگ‏هايت را بزن احمق عقب‏مانده!

 - باشد.

 و كارد كيك‏بري را برداشت. منصورزاده لبخندزنان ايستاده بود و دست‏ها را زير بغل زده بود. فصيحي، سرش را تكان داد و گفت: «ولي زمانه عوض شده، دوره امپراتوربازي و خفه كردن سرآمده!»

 و كارد را تا دسته در سينه منصورزاده فرو كرد.

 منصورزاده فقط توانست بگويد: «چرا؟»

 فصيحي لبخند عميقي زد: «اوف! راحت شدم! تا كي بايد حرص مي‏خوردم؟»

 با دستپاچگي شروع كرد به پاك كردن آثار انگشت‏هايش، ولي زود خسته شد: «هر چه بادا باد! فوقش دستگيرم مي‏كنند!»

 و از ساختمان خارج شد.
پالپ فيکشن
بچه معروف

جلال كه شغلش دستفروش ارز در چهارراه استانبول است توسط يك بازاري آشنا به نام حاج‌نصرت براي كار به مردي به نام مشفق كه ظاهراً وكيل است، معرفي مي‌شود. جلال همراه مادرش در نظام‌آباد زندگي مي‌كند. جلال مدتي در ژاپن كار مي‌كرده و به همين خاطر در محل به جلال ياكوزا معروف است و در محله خود بچه معروفي حساب مي‌شود. جلال دو خواهر به نام جميله و مريم دارد كه هر دو شوهر كرده‌اند. جميله با شوهرش سعيد كه معتاد است مشكل دارد و مي‌خواهد از او طلاق بگيرد. جميله با بچه‌اش به خانه مادر مي‌آيد. او ديگر نمي‌خواهد با سعيد زندگي كند. جلال به دفتر مشفق در جردن مي‌رود. در آنجا با دو پسري كه به دليل نامشخصي با مشفق درگير شده‌اند، مرافعه مي‌كند و كتك مي‌خورد. مشفق به جلال يك چك‌پول صد‌توماني مي‌دهد و از او مي خواهد دو روز ديگر جلوي سينما فرهنگ در قلهك همديگر را ملاقات كنند. جلال در ديدار با مشفق مي‌فهمد كه او يك معتاد تازه‌كار است. اين مساله دامن جلال را هم مي‌گيرد. مشفق به جلال مي‌گويد كه مي‌خواهد با او دست به كارهاي بزرگي بزند. مشفق خود را آدمي از پايين شهر مي‌داند كه سوداي پول‌دارشدن دارد. جلال مي‌پذيرد كه با مشفق همكاري كند. جلال با مشفق كه حالش بر اثر مصرف بي‌رويه مواد مخدر خراب است به دفتري در ونك مي‌رود. در اين دفتر جلال با منشي مشفق روبه‌رو مي‌شود. دختري به نام نازي. مشفق به جلال مي‌گويد كه براي آوردن يك بسته به كيش بايد برود. نازي براي ارتباط بهتر با جلال موبايلش را به او مي‌دهد. جلال در حاليکه مادر و خواهرش نسبت به كار او با مشفق بدگمان هستند راهي كيش مي‌شود. در كيش مردي با موبايل نازي تماس مي‌گيرد و جلال را تهديد مي‌كند كه به محض رسيدن به تهران او را در فرودگاه خواهد كشت. جلال با دوستانش تماس مي‌گيرد و از آنها مي‌خواهد براي كمك به او در هنگام درگيري به فرودگاه بيايند. آنها بدون درگيري از فرود‌گاه خارج مي‌شوند. جلال براي بردن ساك به دفتري كه با مشفق به آنجا رفته مي‌رود، اما خبري از مشفق نيست. مشفق با جلال تماس مي‌گيرد كه كيف را به لواسان برساند. در ميان راه لواسان نازي با جلال تماس مي‌گيرد و از او مي‌خواهد كه ساك را به لواسان نبرد. نازي به جلال مي‌گويد كه مشفق به خاطر مواد مخدر دستگير شده و از او مي‌خواهد كه ساك را به او برساند. جلال به محل قرار با نازي مي‌رود. نازي بابت تماس برادرش با جلال عذرخواهي مي‌كند. نازي عنوان مي‌كند كه برادرش آدم متعصبي است. جلال حرف نازي را مي‌پذيرد. شب مشفق با كمك حاج‌نصرت به خانه جلال مي‌آيد. مشفق ساك را مي‌خواهد. وقتي جلال مي‌گويد كه ساك را به نازي داده است، مشفق با جلال درگير مي‌شود.

ادامه داستان را بخوانيد

 

قسمت چهارم

خواستم كله رو برم تو صورت مشفق كه چي، يادم افتاد اگه ننه و جميله بيان تو حياط و منو شاخ تو شاخ مشفق ببينن، چنان داد و هواري راه مي‌اندازن كه فرانكي هم نمي‌تونه جمعش كنه. يقه مشفقو ول كردم. مشفق جاخورد. فكر كرد هيچي نشده، گرخيدم.

- ببين آق مشفق، ما اينجا آبرو داريم. از پس من بر بياي از پس ننم برنمي‌آي.

- ميگي چكار كنم؟

- بريم بيرون.

حاج‌نصرت نگاهي به مشفق كرد. با سر بهش حالي كرد كه بهتره.

- اگه دربري چي؟

- مصبتو. هي من مي‌خوام با تو راه بيام، هي تو...

حاج‌نصرت خواست جمع كنه.

- راست ميگه. اينجا جلوي در و همسايه خوبيت نداره. من تضمينش مي‌كنم.

مي‌خواستم بگم، ببين كي داره ما رو ضمانت مي‌كنه. مشفق به حرف اومد.

- كلك بزني....

- ببين يه‌دفعه ديگه بخواي واسه من تيريپ بيايي...

حاج‌نصرت كلافه شده بود.

- لااله‌الاالله. بابا بسه. بشينيم تو ماشين بريم.

راه افتادم سمت خونه. مشفق شاكي شد.

- كجا داري ميري؟

- با زيرشلوار كه نمي‌تونم بيام.

منو و حاج‌نصرت و مشفق نشستيم تو دويست شيش مشفق. مشفق رانندگي مي‌كرد. چنجرش لال شده بود. باد كه به كله‌ام خورد يه كم حالم جا اومد. سر خيابون به مشفق گفتم كه وايسه. ترمز كرد. پريدم بيرون از ابو‌دنيا سه تا فلافل با پپسي گرفتم. مشفق اولش كلاس گذاشت كه نمي‌خورم. اما همين كه بوي فلافل با سس انبه خورد زير دماغش عينهو قحطي‌زده‌ها شروع كرد به لمبوندن. داداش ما كه مي‌دونيم بچه كجايي. فلافل گرفتم كه مشفق رو بكشم كنار كه حاج‌نصرت رو بپيچونه. آمپرمو مي‌چسبوند به سقف از بس جف پا مي‌پريد وسط آبگوشت. مشفق گرفت چي مي‌گم. رفت با حاج‌نصرت حرف زد. داشتم فلافلو گاز مي‌زدم كه ديدم حاج‌نصرت اومد طرف من.

- بشكنه اين دست كه نمك نداره.

آروق زدم. بد.

- بي‌شعور.

- عجب گازي داره لامصب.

- اين دفعه آخريه كه منو مي‌بيني.

نگاش كردم. راه افتاد. با خودم گفتم هري بينيم بابا. خيال كرده هركول پوآروئه. خودمون مي‌دونيم چكار كنيم. دلخور يه ماشين گرفت و رفت. نگاه كردم به مشفق كه داشت پپسي مي‌زد.

- چي گفتي به اين زبون‌بسته؟

- گفتم جلال ميگه برو.

- لاكردار اينجوري زدي طرفو نابود كردي كه.

- كجا بريم؟

- هر جا عشقته.

- ببين جلال...

- اولاً خودموني نشو، آقا جلال. دوماً اول به من بگو داستان چيه. سوماً من تا ندونم چي به چيه يه قدم هم برنمي‌دارم.

- مي‌خواي چي رو بدوني؟

- يه روده راست تو شيكم تو نيست. دو بار دفتر عوض كردي. تو دفتر اول مرافعه مي‌كردي تو دومي شكوفه مي‌زدي. بهت گفتم داداش حاجيت اهل چتربازي نيست. ما رو روونه كردي كيش. به من گفتن گرفتنت نرو لواسون. بيست تومن پول آژانس دادم و نرفتم لواسون. حالا دو قورتو نيمت هم باقيه كه چرا ساكو دادم به منشيت. بعد يه‌كاره بلند شدي اومدي در خونه عربده‌كشي كه چي بشه؟ تو يه دفعه با ما روراست بودي كه واست معرفت رو كنيم.

نگاهم كرد. فهميد چپم پره.

- از من چي مي‌خواي؟

- دست از سر ما بردار. اون منشيت و اون هم خودت. راه باز و جاده دراز.

- تو از نازي چي مي‌دوني؟

- خدايا اين چشم پاك رو از ما نگير. هيچي.

- نازي خواهر منه. از مادر جدا.

سه‌فازم پريد. نگاش كردم.

- باباي من پنچ‌ تا زن گرفته بود.

- ماشاالله.

- باباي من مالك بود. شيش تا آبادي اطراف تهرون داشت. بيست سال پيش فوت كرد.

- خدا با بهترون محشورش كنه.

- ازش خيلي مال و اموال و زمين موند. اما چون بچه و زن و نوه و صيغه فراوون داشت تيكه تيكه شد.

- بالاخره مايه‌داري اينارم داره.

- باباي من يه كتاب داشت نصفه، كه توش نقشه يه گنج بود. نصفه ديگه‌اش رو هم داده بود به يه شيخ عرب. مسعودي كتاب رو از نوه شيخه خريده بود. ما هم از اون خريديم.

- پس چرا دوتا بود؟

- چون معلوم نبود كدومش با كتابي كه ما داريم تكميل مي‌شه.

- وايسا بينم چي به چيه. سه تا كتاب كه تو دو تاش نقشه گنجه.

- يكيش زياديه.

- حالا آبجي خانم رودست زده و مي‌خواد خودش گنجو بالا بكشه.

- اما اونها بدون من نمي‌تونن اون گنجو پيدا كنن.

نگاش كردم.

- كتاب اصلي اول پيش منه.

- اگه اين چيزايي كه ميگي راست باشه، پس واسه چي افتادي دنبال من. اونها بالاخره مجبور مي‌شن كه كتابو برسونن به تو.

- اونها مي‌خوان منو دور بزنن. مي‌خوان خودشون گنجو بكشن بالا.

- يعني تو اين ايل و طايفه هيچكي تورو دوست نداره؟

- من چند سال ايران نبودم.

- عين خودم.

- اونها از من بدشون مي‌آد.

- عينهو جوجه اردك زشت.

- حالا يه چيزي ازت مي‌خوام.

- تند نرو، بزن بغل با هم بريم. داستان يه مرافعه خواهر، برادريه. آخرشم صلح و صفا مي‌شه. بذار بريم دنبال بدبختي‌مون. من ديگه به تو اعتماد ندارم. پشكلم واست خرج نمي‌كنم. كتابت پيش خواهرته. برو ازش بگير.

- تو از دو ميليارد تومان پول بي‌دردسر بدت مي‌آد؟

نگاهش كردم. چشماش داشت برق مي‌زد.

- ولمون كن بابا. هالو گير آوردي؟

- اون گنج كم كم چهار ميليارد طلاست.

- داداش. فيلم تعريف نكن. ما خودمون ختم اين حرفهاييم.

- مي‌دوني با دو ميليارد چكار كه نمي‌شه كرد؟

- باهاش هر غلطي بشه كرد، مارو بي‌خيال شو.

- يعني چي؟

- يعني گود باي.

زدم از ماشين بيرون. بوق زد. محلش نذاشتم. دوباره بوق زد. اي بر قبر بابات حاج‌نصرت. برگشتم تو ماشين.

- مگه داري عروس مي‌گردني. بوق بوق راه انداختي.

- منو تنها نذار.

- بخون. بگو. منو تنها نذار/ رو قلبم پا نذار. بفرما. آقاي رومانتيك. چي تو رو باور كنم. تو گفتي بچه پايينم. گفتي تو كار صادراتم. گفتي نازي خانم منشيمه. گفتي مي‌خواي بري تو يه كار بزرگ. داداش، اونقدر زيگزاگ رفتي كه خودتم قاط زدي. يه بار همچي شير ميشي كه مي‌خواي ديوار هرچي مستراح تو تهرونه، رو سر من خراب كني، يه بار همچين موش مي‌شي كه سوراخو جاي ويلا معامله مي‌كني. تا همين جاشم خيلي نجابت كردم كه لوت ندادم. ولمون كن بابا بذار بريم. تو اون‌ور جوب، ما اين‌ور جوب. يا حق. ديگه هم بوق نزن.

از ماشين پياده شدم. رفتم اون‌ور خيابون. مشفق عينهو ننه‌مرده‌ها داشت نگام مي‌كرد. پيش خودم گفتم جلال خيلي خري اگه دوباره خام اين مرتيكه بشي. تاكسي ترمز كرد جلو پام.

- داداش دربست.

***

تو كوچه ما انگشت تو دماغت كني يا سرتو بخاروني، سه سوت آمارت رفته تو اخبار سراسري. تا در خونه رو باز كردم، ننه و جميله پريدن جلوم كه تو خونه چه خبر بوده؟

- هيچي.

ننه باز شروع كرد.

- جلال من بزرگت كردم. بگي ف رفتم فرحزاد. من مي‌دونم يه مدتيه افتادي تو كار خلاف.

- ننه دست بردار.

- چي چي رو دست بردارم. همه در و همسايه مي‌گن تو خونه‌تون چه خبره؟ جلال با كي داشته دعوا مي‌كرده؟

- گورباباي در و همسايه.

داد زدم.

- آي ملت. بي‌خيال ما شين.

رفتم تو اتاق و درو بستم. يه چند دقيقه بعد جميله اومد پشت در.

- داداش جلال.

داشت خرم مي‌كرد.

- الهي قربونت برم. پاشو بيا درو وا كن كارت دارم.

- بذار يه كم تنها باشم.

- به خدا واسه يه كار ديگه مي‌خوام باهات حرف بزنم.

شاكي بلند شدم، درو باز كردم.

- بفرما.

- فردا دادگاه دارم، با من مي‌آي دادگاه؟

- ساعت چنده؟

- ساعت نه بايد دادگاه باشيم.

- كدوم دادگاه؟

- دادگاه خانواده.

- كجاس؟

- ميدون ارك.

- ننه رو آروم كن.

- تقصير خودته. يه كلوم نمي‌گي چي شده.

- بهت بگم. يه جوري به ننه حالي مي‌كني بي‌خيال شه؟

- پس چي؟

- بيا تو.

- بذار اول شير بچه رو بدم.

***

دادگاه يعني علافي. وقتي طرفتم يه معتاد باشه كه ديگه هيچي. سعيد نيومد. قاضي گفت برين. تا دوبار ديگه اگه نيومد حكم جلبش صادر مي‌شه. راه افتاديم سمت خونه. ننه زنگ زد به موبايلم كه آمار بگيره. وقتي فهميد سعيد نيومده يه چند تا نفرين فابريك نثارش كرد. بهش گفتم ناهار مي‌گيرم. رفتيم چلوكباب جوان داشتم غذا رو مي‌گرفتم كه موبايلم زنگ خورد. ننه بود. گفت مريم و شوهرش هم اومدن خونه ما. خرجمون رفت بالا. پنج دست چلوكباب و ماشين دربست. دم كوچه ديدم چهارتا علاف وايسادن بغل يه پرادو تميز كه سركوچه پارك شده بود. كوچه ما قرق پيكان و پرايده. پرادو اينجا چي كار مي‌كنه. يكي از علاف‌ها تا منو ديد اومد جلو. جميله رو راهي كردم سمت خونه.

- داش جلال حواسمون بهش هست.

- به چي؟

- به اين عروس خانم.

با سر پرادو مشكي رو نشونم داد.

- حواست به خودت باشه پس نيفتي.

- بابا يه‌دفعه خط بهش مي‌ندازن.

- خوب بندازن.

- بابا، مال فاميل شماس.

- فاميل ما گور ندارن، كفن داشته باشن.

- ما رو گرفتي داش جلال. مي‌گم مال فاميل شماس.

- از كجا مي‌دوني؟

- الانه راننده‌اش تو خونه شماس.

گوششو گرفتم.

- يه بار ديگه آمار خونه ما رو بگيري، همچين مي‌زنمت كه عينهو گوسفند صداي سگ بدي.

- داش جلال كندي.

- برو گورتو گم كن.

راه افتادم سمت خونه. چي ميگه اين نعشه. يعني شوهر مريم پرادو خريده. اون كه يه كارمند جزئه. در خونه رو باز كردم. رفتم تو حياط. يه دفعه ديدم مريم داره اسفند دود مي‌كنه. نگاش كردم. تا منو ديد دويد اومد جلو.

- جلال همچي سليقه‌اي داشتي ما خبر نداشتيم.

نگاش كردم. تو باغ نبودم چي داره ميگه.

- شوهرت كجاس؟

- رفته ميوه بگيره.

- ميوه واسه چي؟

اسفندو دور سرم چرخوند و ريخت رو ذغال گر گرفته.

- واسه مهمون؟

- مهمون؟

- برو خودتو به اون راه نزن. با ننه و جميله نشسته تو اتاق مهمون‌خونه. چقدر خوشگله.

داشتم حسابي قاط مي‌زدم. رفتم سمت مهمون‌خونه. نرسيده بودم كه ديدم ننه بچه جميله رو پيف‌پيف‌كنون داره مي‌آره بيرون.

- ننه چه خبره؟

- مي‌رم كهنه بچه رو عوض كنم. آبرو برامون نذاش.

- مي‌گم كي اومده؟

- از من مي‌پرسي. نومزد شماس.

- نومزد؟

- اگه به ما مي‌گفتي همچين دختري زير سر داري، والله ننه لال بشم اگه بگم نه. آخه اين دختر مي‌آد تو اين خونه عروسي منو بكنه...

زد زير گريه. با چادرش اشكشو پاك كرد. داد زد.

- ننه مريم اين چايي چي شد؟

يكي نبود به من بگه تو اين خونه چه خبره. كفشمو دم در كندم. رفتم تو اتاق مهمون‌خونه. يه‌دفعه رفتم تو فضا. يا امام غريب. نازي خانم اينجا چكار مي‌كنه. خشكم زد. جميله رفته بود تو كوكش كه ازش حرف بكشه. تا منو ديدن جفتشون بلند شدن.

گفتم: سلام. گفت: سلام.

جميله گفت: من مي‌رم چايي بيارم.

جميله رفت. عينهو آدم‌هاي برق‌گرفته، شده بودم مجسمه.

- ببخشيد مزاحم شدم. مجبور شدم بيام.

- بفرماين.

نشستم رو زمين. اون هم نشست.

- ببخشيد كه خونه ما مبل و فرفوژه نداره.

- اتفاقاً به خواهرتون مي‌گفتم چه خونه بااصالتي دارين.

اصالت كيلو چنده؟ تو دلت گفتي چقدر بي‌كلاسن. با اين پشتي و فرش ماشيني و اين بوي كهنه بچه كه داشت بيداد مي‌كرد. لامصب اين بچه جميله عهد مي‌زنه تو خال.

- من خيلي زود حرفمو مي‌زنم و ميرم.

حالا چرا اينقدر با عجله. تازه داريم با پرادو، كلي قيف مي‌گيريم تو محل.

- بفرماين.

- پاتونو از اين ماجرا بكشين بيرون.

- كدوم ماجرا؟

- ماجراي كتاب‌.

- من كي تو بودم كه بيام بيرون. از اولش هم بيرون بودم.

- من هم مي‌دونم كه شما خيلي باهوشين.

جون مادرت اينو به اين ننه ما هم بگو اينقدر ما رو ضايع نكنه.

- اومدين همينو بگين؟

- نه، مي‌خواستم بدونم چقدر مي‌خواين؟

جميله با سيني چايي اومد تو. سيني رو گرفت جلو نازي خانم، تعارف كرد. بردار ديگه. نترس چايي‌اش احمده. توش دعا موعا نريختيم. با اصرار جميله يه دونه برداشت. جميله سيني رو گرفت جلوي من. برداشتم. ايول جميله رفت بيرون. داشت مي‌رفت بيرون، برگشت سمت نازي خانم.

- ناهار حاضره. آقا جلال، سفره رو بندازم؟

نازي خانم زود به حرف اومد كه بايد بره و ناهار نمي‌خوره.

- جميله جون، نازي خانم رژيم دارن. ناهار نمي‌خورن.

- آخه نمي‌شه كه سر ظهره.

با چشم و ابرو به جميله حالي كردم كه بره. رفت بيرون.

- من كه حسابي قاط زدم. بابت چي چقدر مي‌خوام؟

- بابت اون كتاب.

- كدوم كتاب؟

- همون كتاب كه آقاي مشفق بهتون داده.

- داداشتونو مي‌گين ديگه؟

- آقاي مشفق پدرخونده منه.

نگاش كردم.

- مي‌شه به من بگين اينجا چه خبره؟

- همون كه بهتون گفتم. مشفق شوهر مادر منه.

- همين ديشب به من گفت شما خواهرشوني.

- شما از يه‌ آدم معتاد توقع دارين به شما راست بگه؟

- بابا عجب دنياييه.

- بگذريم. اون كتاب مال پدر منه. مشفق با مادرم دست به يكي كردن كه اون كتاب رو بالا بكشن.

- همون زير خاكي‌ها ديگه.

- ايناش ديگه به شما مربوط نيس.

مريم با سبد ميوه اومد تو.

- شما به اين خوبي، چرا رژيم گرفتين. چلوكباب بازاره.

- مريم ميوه رو بذار برو.

مريم شاكي شد. زد بيرون.

- لازم نبود جلو من خواهرتونو خراب كنين.

- ببين خانم، من نمي‌دونم شما چي مي‌گين. من به آقاي مشفق معرفي شدم كه واسش كار كنم. بعدش هم منو فرستاد كه برم كيش. كتاب‌ها رو هم كه آوردم دادم به شما. حالا شما واسه چي بلند شدين يه كاره اومدين اينجا.

- مشفق مي‌گه شما كتاب رو ازش خريدين.

- دروغ مي‌گه.

- پس چرا بهش چك دادين؟

- چك؟

- بله، چك.

- بي‌خيال . چكم كجا بود؟

- خودش نشونم داد.

- من دسته چك ندارم.

- من اون كتاب رو مي‌خوام. اون كتاب به درد شما نمي‌خوره.

- تو خونه ما فقط يه كتاب هس. رياضي كلاس پنجم. اون هم مال وقتيه كه تجديد آوردم. مي‌خواي بهت بدم. عجب گيري كرديم.

- واسه من بلبل زبوني نكن. با زبون خوش مي‌گم پولو بگير، برو كنار.

- انگار شما زبون آدميزاد سرت نمي‌شه. آبجي، به من مي‌گن جلال ياكوزا. سه سال، نصفه توكيو از دست من امون نبودن. من اگه مي‌خواستم واسه شما شر بشم، تا حالا شده بودم. حالا هم يك كلوم، ختم كلوم. كتاب متاب دست من نيس. مشفق شما رو سركار گذاشته.

- همين؟

- همين.

بلند شد.

- واست گرون تموم ميشه.

- ارزون يا گرون. همينه كه گفتم.

راه افتاد.

- ببين آبجي. به خدا اگه يه بار ديگه خودت يا اون داداشت، يا چه مي‌دونم شوهرننه‌ات، پاشين بياين دم در خونه ما، كاري مي‌كنم كه سامورائي‌ها بگن سايونرا جلال ياكوزا.

راه افتاد و رفت...

ادامه داستان را در هفته بعد بخوانيد
در انتظار گودو
درباره تئاتر «دايره پينوكيو»
در دايره قسمت ما نقطه تسليميم
 مرتضي بخشوده

روزگار كودكي ما با ديدن كارتون «پينوكيو»ي والت‌ديسني سپري شد. من از همان زمان با اين عروسك آدم‌نماي چوبى خنگ شيطان مشكل داشتم. بدبخت مجبور بود كه ميان دو قطب خير و شر يكي را انتخاب كند. هميشه هم دل به قطب شر ماجرا مي‌سپرد. يعني حرف گربه‌نره و روباه مكار را گوش مي‌كرد، بعد حسابي مجازات مي‌شد و در نهايت فرشته مهربان، كه چندان هم مهربان نبود، ظاهر مي‌شد و پينوكيو را به راه راست هدايت مي‌كرد. اين كارتون يك جوري توليد افسردگي مي‌كرد. هميشه هم يك زاهد پاكيزه‌سرشتي سر راهش بود، كه نقشش را «جينا» آن جوجه زرد جيغ‌جيغو ايفا مي‌كرد، و نمي‌گذاشت آب خوش شيطنت از گلوي عروسك پايين برود. آخر قصه كه ديگر نوبر بود. بعد از آن سفر اديسه‌وار و پر از فلاكت و بدبختي، پينوكيو بالاخره تبديل به آدم مي‌شد ـ كه اي‌كاش نمي‌شد ـ و سر تسليم فرود مي‌آورد كه مثل آدم حرف گوش‌كن باشد و ديگر شيطنت نكند و پدر ژپتوي مفلوك را اذيت نكند و يك زندگي عادي و پرملال و بي شور و هيجان را پي‌گيرد. آن دماغ كذايي پينوكيو و آن چوب جادويي فرشته مهربان، لولوي سر خرمن دوران كودكي ما بود. تا بترسيم و مبادا كه سراغ كار بد برويم. فقط خدا را شكر كه كمپاني معظم والت‌ديسني كاراكتر روباه مكار و گربه‌نره را جذاب طراحي كرده بود و البته دوبله بامزه فارسي اين دو شخصيت دوست‌داشتني و صداي خوبي كه روي آنها گذاشته بودند را هم نبايد فراموش كرد. بچه كه بودم نمي‌فهميدم مشكلم با پينوكيو چيست. حالا كمي قضيه فرق مي‌كند. براي همين هم وقتي عليرضا اشراقي به من پيشنهاد كرد كه نمايش «دايره پينوكيو» را ببينم و چيزي درباره‌اش بنويسم، از در سرپيچي و طغيان وارد شدم. اما حالا چنين نظري ندارم. چون روايتي متفاوت است با آن پينوكيويي كه مي‌شناختيمش.

متاسفانه اين نمايش براي بزرگسالان است و نه براي كودكان، و متاسفانه ـ گمان مي‌كنم ـ خيلي از تماشاگران هم نمي‌‌فهمند كه حرف حساب كارگردان و دراماتورژ و بازيگران چيست. و اين يكي از كاستي‌ها و عيب‌هاي نمايش «دايره پينوكيو» است. قبل از اينكه برداشت خودم را از اين نمايش بگويم، اشاره مي‌كنم به موسيقي شنيدني و تحسين‌برانگيز «فرشاد فزوني» كه پا‌به‌پاي اجراي زنده نمايش مي‌آيد و به‌خوبي حس و حال بازي‌ها را تداعي مي‌كند. موسيقي‌اي متفاوت و پر از صداهاي ناآشنا و غريب و درآميخته با تم‌هاي آفريقايي و تبتي كه البته حس همدلي تماشاگر را برمي‌انگيزاند. همچنين بايد اشاره كنم كه طراح نور تئاتر «دايره پينوكيو» هم «آتيلا پسياني» است و از قضا طراحي و اجراي نور اين نمايش هم كار خوب و قابل قبولي است. بازي‌هاي خانم «ناز شادمان» و «خسرو محمودي» (كه هر دو نقش پينوكيو را بازي مي‌كنند) نيز ديدني است و هر دو به‌خوبي از پس حركات پانتوميم با ريتم‌هاي تند و البته آيرونيك بر‌مي‌آيند. طراحي لباس چنگي به دلم نزد. مخصوصاً كه ديدن لباس خانم شادمان مرا به خنده واداشت. او با آن چهره و ميميك خاص صورتش و با آن كلاه و كوله و لباس كتان خاكستري مرا ياد تيپ دختر‌هاي محصل چيني در دوران مائو مي‌انداخت. از اينها كه بگذريم، مي‌رسيم به دوكلام حرف حسابي كه نمايش «دايره پينوكيو» مي‌خواست در چنته داشته باشد. اين دو كلام را هم پينوكيو خيلي تند و سريع در صحنه مي‌گويد: «واقعيت اين است: واقعيتي وجود ندارد.»

گفتم كه نمايش «دايره پينوكيو» براي بزرگسال‌هاست؛ يعني كساني كه در كودكي داستانش را خوانده و يا كارتونش را ديده‌اند و حالا قرار است تصوري كه از كاراكتر پينوكيو دارند، به هم بريزد و فرو بپاشد و با روايتي متناقض و جديد از آن روبه‌رو شوند. در اين نمايش هم همانند داستان اصلي، پينوكيو به يك سفر اديسه‌وار مي‌رود. منتها اين بار با جيناي جوجه و فرشته مهربان و روباه مكار و گربه‌نره روبه‌رو نمي‌شود، بلكه با موجوداتي جديد سر و كار دارد. يكي‌شان كريستوف كلمبوس كاشف قاره امريكا است. ديگري ويليام بليك، كه كابويي هفت‌تيركش است. يكي ديگر زن اغواگري است كه سيب سرخ هوسي را در دست دارد و گاه گاز مي‌زند. هر يك از اين آدم‌ها در يك دايره ايستاده‌اند. هر دايره ترسيم‌شده روي زمين نشان‌دهنده قلمرو يك شخصيت انساني است. آدم‌ها اسير دايره خود هستند. در درون آن زندگي ملال‌انگيز و يكنواخت و تكراري خود را سپري مي‌كنند و مي‌چرخند و مي‌چرخند. نه راهي به پس دارند و نه به پيش. انگار كه همه ملعبه دست زمانه‌اند. آدم ياد اين بيت خيام مي‌افتد كه «در دايره‌اي که آمد و رفتن ماست/ او را نه بدايت نه نهايت پيداست». پينوكيو به دايره آدم‌ها سرك مي‌كشد، مي‌خواهد آن را بشناسد. فكر مي‌كند مي‌تواند اينگونه خودش را بشناسد و دايره خودش را پيدا كند. فكر نمي‌كنم كارگردان و دراماتورژ نمايش خواسته باشند به «آندره ژيد» و كتاب «مائده‌هاي زميني»‌اش ارجاع دهند. اما انگار كه پينوكيوي نمايش ناخودآگاه پند پاياني مائده‌هاي زميني را مي‌پذيرد. اينكه ناچار او هم دايره‌اي دارد. اما بايد دايره خودش را داشته باشد، نه دايره تقليدي از ديگران را. دايره‌اي كه فقط مختص و مال او باشد. به قول صائب تبريزي: «چند در دايره‌ مردم عاقل باشم/ تخته‌ مشق صد انديشه‌ باطل باشم». 

پينوكيو در سفر و رويارويي‌اش با آدم‌ها مي‌خواهد خودش را بشناسد و بداند كه آيا آدمك چوبي هست يا نه؟ در داستان اصلي پينوكيو ما با اين دوگانه سياه و سفيد روبه‌رو بوديم: يا آدمي  يا آدمك چوبي هستي كه يعني آدم نيستي. يا جان‌داري يا بي‌جان. در پايان آن داستان البته تكليف پينوكيو روشن مي‌شد و او به جرگه آدم‌ها و جان‌دارها مي‌پيوست. اما در اين نمايش قرار است اين دوقطبي شكسته شود. در پايان نمايش پينوكيو به اين نتيجه مي‌رسد كه نه آدم است و نه آدمك چوبي، بلكه او خودش است. خودي كه خارج از چارچوب مفاهيم و لغات رسمي و معمولي است كه براي تعريف يك شخص به كار برده مي‌شود. پينوكيوي نمايش به‌عمد مي‌خواهد كه مشروعيت واژه‌ها را زير سوال ببرد. براي همين هم با آنها به طنز بازي مي‌كند. مثلاً بارها و بارها واژه پينوكيو را تكه‌تكه مي‌كند. او مي‌خواهد نشان دهد كه معناي كامل و از پيش تعيين‌شده‌اي براي چيزها وجود ندارد. در اينجا او از يك ترفند جالب استفاده مي‌كند. همه ما به ياد داريم كه پينوكيو هر وقت دروغ مي‌گفت دماغش دراز مي‌شد. دروغ يعني چيزي كه راست نيست، حقيقت نيست، يا مطابق با واقع نيست. اما پينوکيوي نمايش هر چيزي كه مي‌گويد باز هم دماغش دراز مي‌شود. مي‌گويد من پينوکيو هستم، دماغش دراز مي‌شود. مي‌گويد من پينوکيو نيستم، باز هم دماغش دراز مي‌شود. حرفي مي‌زند و بعد ضد و نقيضش را مي‌گويد اما در هر دو حالت انگار كه دروغ مي‌گويد چرا كه ناچار با دماغ دراز مواجه مي‌شود. انگار كه مي‌خواهد بگويد هر راستي، مي‌تواند دروغ باشد و هر دروغي راست. انگار كه هيچ چيز نمي‌تواند كاملاً مطابق با واقعيت باشد تا راست جلوه كند. پينوكيوي نمايش مي‌خواهد به عجز و ناتواني زبان اشاره كند، مي‌خواهد بگويد كلام قاصر است.

خوب! پينوكيوي نمايشي كه كارگردانش «نسيم احمدپور» و «علي‌اصغر دشتي» هستند، به‌مراتب بهتر از پينوكيوي داستان «كارلو كلودي» ايتاليايي است. اين پينوكيو از جهان بسيط خير و شر مطلق بيرون آمده و فهميده كه درون هر شري كمي خير هست و بالعكس و درون هر راستي كمي دروغ هست و بالعكس. فهميده كه نبايد براي زندگي كردن ملبس به لباس ديگران شود و بايد «آن» خودش را بجويد. نمايش «دايره پينوكيو» ملغمه‌اي است از انديشه‌هاي فلاسفه‌اي چون «ويتگنشتاين» و «دريدا» و چند تني ديگر. اما متاسفانه نمي‌تواند درد دل خودش را راحت با تماشاگر در ميان بگذارد. خيلي از تماشاگران گاه به حركات پانتوميم و ديالوگ‌هاي بازيگران مي‌خندند، اما بعيد مي‌دانم كه بعد از پايان نمايش بتوانند از شخصيت پينوكيوي جديدي كه قرار بود با آن مواجه شوند، سخن بگويند.

اشاره كنم گروه تئاتر «دن كيشوت»  ـ كه اين نمايش كار آنهاست ـ علاقه عجيبي به زير سوال بردن شخصيت‌هاي داستان‌هاي شناخته‌شده ما دارند. دوست دارند روايت‌هاي متفاوت و تازه‌اي از آنها ارائه دهند.  اين كار را اولين بار با «شازده كوچولو» كردند. بعد با خود «دن كيشوت» كه اتفاقاً چند اجرا هم در كشور اسپانيا داشت و حالا با پينوكيو. اين گروه تئاتر مخصوصاً قهرمان‌هايي را دستمايه كارش قرار مي‌دهد كه مخاطب با آنها آشناست و پيش‌فرض‌هاي منسجمي درباره‌شان دارد. مي‌دانم چه لذت شيطنت‌آميزي دارد كه پيش‌فرض‌ها و تصورات آدم‌ها را بشكنيم و طرحي نو دراندازيم. اميدوارم كه كارهاي بعدي اين گروه بهتر و سليس‌تر از اين نمايششان باشد.
اتاق آقاي نويسنده
7-احمد محمود
درست راس ساعت 10:20 دقيقه
 نيلوفر دُهني/ عکس مريم تخت‌کشيان

عقربه کوچک اندکي از هفت گذشته بود. عقربه بزرگ اما تازه داشت به شش نزديک مي‌شد. پيرمرد از پله‌ها که پايين آمد، در را باز کرد و يکراست به سراغ ميزش رفت. ليوان چاي را روي آن گذاشت و همانطور که پشت ميز مي‌نشست، عصايش را به کتابخانه نزديک آن تکيه داد. کاغذهاي روي ميز که شب قبل مرتب شده بودند را جلو کشيد. نگاهي به آنها انداخت و بعد تعدادي کاغذ سفيد جلويش گذاشت. مدادهاي توي قلمدان را شمرد. همان شانزده تاي هميشگي بودند. تراشيده و آماده. يکي از آنها را برداشت. سيگاري آتش کرد و نوشت:

«خالد، فردا ساعت‌ ده‌ صبح‌ بيا ميدون‌ مجسمه‌. تك‌ سرما شكسته‌ است‌. گاهي‌ آسمان‌ پوشيده‌ از ابر مي‌شود اما نمي‌بارد. آفتاب‌ اسفندماه‌ داغ‌ است‌. باد سوز ندارد. كارون‌ سيلابي‌ شده‌ است.‌ بوي‌ بهار مي‌آيد. ميدان‌ مجسمه‌ دارد شلوغ‌ مي‌شود. دسته‌دسته‌، آدم‌ها از دهانه‌ خيابان‌ها سرازير مي‌شوند و تو ميدان‌ مجسمه‌ هوا آفتابي‌ است‌. همچنين‌ كه‌ آدم‌ها تو ميدان‌ مجسمه‌ زياد مي‌شوند، مغازه‌داران‌ بنا مي‌كنند به‌ پايين‌ كشيدن‌ كركره‌ها. حالا ديگر حساب‌ دستشان‌ است‌ اگر شلوغ‌ شود و اگر در گوشه‌ا‌ي از ميدان‌ حادثه‌اي رخ‌ بدهد، احتمال‌ شكستن‌ شيشه‌ها زياد است‌.

تو ميدان‌، همه‌ جور آدم‌ هست‌، كارگران‌ آبي‌پوش‌ نفت‌ و كارگران‌ راه‌آهن‌ با اندام‌هاي‌ ورزيده‌ و چهره‌هاي‌ تيره‌، كارگران‌ ريسندگي‌ با رنگ‌هاي‌ پريده‌، شاگردان‌ مدرسه‌، كارمند، كاسب‌، زن‌، پير، جوان‌ و همه‌ قاطي‌ هم‌. مرد ميانه‌‌سال‌ حرف‌ مي‌زند. قضيه‌ نفت‌ است‌ و قضيه‌ استعمارگران‌. »

از در که وارد مي‌شويم، پسرش ما را به اتاقي در همان پارکينگ خانه‌شان مي‌برد. تو که مي‌رويم مي‌بينيم دو تا اتاق هست و يک آشپزخانه با پنجره‌هايي رو به حياط خانه.

 «خانه را تازگي‌ها رنگ کرده‌ايم، اما اينجا را نه. اگر مي‌بينيد ديوارها کثيف شده، چون دلم نمي‌آيد به اينها دست بزنم.» اول که مي‌آييم چشمم روي ساعت ثابت مي‌ماند که آن‌هم عقربه‌هايش از روي ده و بيست دقيقه تکان نمي‌خورد:

 «پدرم حوالي همين دقايق بود که از ميانمان رفت. عقربه‌هاي ساعت را به ياد او نگه داشته‌ام.» عکاس شاخه گلي را که به ياد احمد محمود آورده، روي ميز مي‌گذارد و مي‌گويد: «بعضي‌ها با مرگ از ميان ما نمي‌روند.»

اتاق همان اتاق مشهور همه نويسنده‌هاي عالم است. اينجا - وسط اتاق که ايستاده‌ايم دوتا ديوار را کتاب پوشانده و وسط - ميز کار نويسنده است. ديوار روبه‌رو شيشه‌اي است و پشت سرمان آشپزخانه. اتاق در همان دوازدهم ماه مهر سال هشتاد و يک باقي مانده. اگر نمي‌دانستيم آمده‌ايم به اتاق نويسنده از دنيا رفته ممکن بود با ديدن تقويم ديواري سال هشتاد و يک، من و عکاس گمان کنيم با ماشين زمان به عقب رفته‌ايم. در و ديوار اتاق پر است از عکس‌هاي نويسنده. بزرگ و کوچک:

 «اينها را بعد از درگذشت پدرم اينجا گذاشتيم. خودش که بود هيچکدام اينها نبود.» چشمم به عکسي مي‌افتد که شبيهش را در خانه ابراهيم يونسي هم ديده بوديم. احمد محمود و ابراهيم يونسي در حال صحبتند: «پدرم و ابراهيم يونسي هر پنج‌شنبه در اين خانه با هم قرار داشتند. ساعت‌ها مي‌نشستند و داستان‌هايشان را براي هم مي‌خواندند. آن موقع خانه ما اين شکلي نبود. يک زيرزمين نمور داشتيم که پدرم آنجا کار مي‌کرد. زيرزمين را دفتر کارش کرده بود.»

دنبالش مي‌روم اتاق کناري. دور تا دور اتاق را تا سقف کتاب پوشانده است. ميز بزرگي با پايه‌هاي کوتاه را کنار اتاق گذاشته‌اند: «از اين ميز هم استفاده مي‌کرد.»

در کمد ديواري را باز مي‌کند: «يک ميز کوچک‌تر هم داشت که بالا بود. وقتي مي‌آمد آنجا پشت آن مي‌نشست روي زمين و مي‌نوشت. اينجا گذاشته بودمش. در اين شلوغي اثاثيه کمد سخت پيدا مي‌شود.»

برمي‌گرديم به اتاق قبلي. همان که احمد محمود در آخرين لحظات تا قبل از رفتن از اين خانه و ده روزي توي کما بودن، هر روز از هفت و نيم صبح پشتش مي‌نشست و تا ظهر يک‌بند مي‌نوشت: «اين خانه را اواسط دهه هفتاد با وام و قرض کوبيديم. دوباره که ساختيمش پدرم اين واحد را براي خودش درست کرد. هميشه دلش مي‌خواست جايي داشته باشد براي خودش که بتواند آرام و بي‌صدا بنويسد. اما هنوز از ساختن اينجا زياد نگذشته بود كه يک روز حالش بد شد. رفت بالا پيش بقيه. من آن موقع تهران نبودم. يک‌راست بردنش بيمارستان. ده روزي توي کما بود. بعد براي هميشه رفت.»

توي اين اتاق وسط کتاب‌هايي که کتابخانه‌هاي دو تا ديوار را پرکرده‌اند دقت که مي‌کنيم، چيزهاي جالبي مي‌بينيم. هدايايي که دوستان نويسنده برايش آورده‌اند. تقديرنامه‌هايش. يک راديو ترانزيستوري آن وسط‌ها خاک مي‌خورد. کلي قاب عکس و تابلو. يک کاسه با يک دست که از آن بيرون زده است. از عکاس مي‌پرسم در گزارشم اسم اين را چه بنويسم؟ مي‌گويد: «نمي‌دانم. شايد کاسه پنج تن.» پسرش هم نمي‌داند اسمش چيست. کنار کاسه پنج تن جايزه ادبي گردون هست. قلمي که دورش زنجير بسته‌اند و به آن قفل زده‌اند با يک تقديرنامه: «اين قلم را خودمان به زنجير کشيديم.» جايزه گلشيري.. روي کتابخانه روبه‌رو چند تا کاغذ کهنه و زردشده را قاب گرفته‌اند: «اين پروانه مسافرت پدرم بود. مال روزهاي تبعيدش است. کناري گواهينامه رانندگي‌اش و آن يکي تقدير‌نامه‌اي است كه يک هفته‌نامه محلي به او داده.»

آن‌طرف‌تر پاک‌کني بزرگ و خاکستري‌رنگ را با چسب روي کتابخانه چسبانده‌اند: «دلم نمي‌آيد جاي چيزي در اين اتاق عوض شود. حتي به ظرف شکلات‌خوري‌اش هم چسب زده‌ام. دمپايي‌هايش را زير ميز گذاشته‌ام.»

ميز کار نويسنده درست همان طور باقي مانده که پنج سال پيش ترکش کرده است. عصايش هم کنار ميز تکيه داده شده است. دلم شور مي‌زند. مي‌ترسم احمد محمود بيايد و دلخور شود. با کفش تو آمده‌ايم و بي‌اجازه به وسايلش دست مي‌زنيم. روي ميز، مدادها همانطور تراشيده و مرتب هستند. هر شانزده مداد. «پدرم هر شب پيش از آنکه اتاق را ترک کند، همه مدادها را مي‌تراشيد تا صبح که خواست کار کند همه چيز آماده باشد.»

دو تا عينک روي ميزش هست. يکي‌شان همان است که هميشه به چشم داشت. چشمم به قاب کوچکي مي‌افتد که درست پشت صندلي نويسنده است... مي‌خوانمش:

 «به پديدآورنده همسايه‌ها - احمد اعطاء

اولين بار پشت ميز کار او را ديدم

روي ميز

چندين جلد کتاب و مدادهايي که به سبب حضور او

بيننده را به ميهماني خورشيد مي‌برند»

دلم شور مي‌زند.
کرامر عليه کرامر
بيا بي خيال شيم عزيزم
 سيدرضا علوي/ alavi.seyedreza@gmail.com

توضيح: به علت محدوديت صفحه، از توصيف صحنه‌ها و شرح بازي‌ها و شخصيت‌ها، صرف‌نظر مي‌كنيم. كار سختي نيست، دو سه ديالوگ اول را كه بخوانيد، همه‌چيز دستتان مي‌آيد و حتي بهتر از نگارنده درخواهيد يافت كه شخصيت‌ها چه كاره و چند‌ساله‌اند و دعوايشان سر چيست. فقط همين قدر بدانيد كه در اين بخش، صرفاً نمايشنامه‌هاي زن و شوهري نوشته مي‌شود و اين زن و شوهرها موجوداتي صد درصد خيالي هستند كه در هيچ خانه‌اي يافت نمي‌شوند مگر در پشت كوه قاف، آن هم شايد.

***

مجيد: حوصلمون سر رفته. پيشنهادي نداري؟

الهام: پشو بريم پارك... نه. پارك نه. پشو بريم جاده تن‌درستي.

مجيد: اه اه. اينقدر بدم مي‌آد. حالم از جايي كه مردم توش دنبال سلامتي مي‌گردن به هم مي‌خوره. يه سري پير و پاتال از ترس مرگ مي‌آن جلوي آدم هن‌هن مي‌كنن و پايين بالا مي‌كنن، به اين خيال كه دارن چربي مي‌سوزونن و سايز كم مي‌كنن.

الهام: چرا عين عقده‌اي‌ها حرف مي‌زني؟ يه نفر ورزش كنه، حال تو به هم مي‌خوره؟ اونا چه كار به كار تو دارن؟

مجيد: تو منظور منو نمي‌فهمي – ببخشيد، يعني – متوجه نمي‌شي. منظورم اينه كه هرچي بيشتر توضيح بدم، تو بيشتر به اين نتيجه مي‌رسي كه شوهرت عقده‌ايه. پس بي‌خيال.

الهام: نه. برام جالبه. جدي مي‌خوام بدونم مشكل تو با مردايي كه توي جاده تن‌درستي هن ‌و ‌هن مي‌كنن و بالا‌ و پايين مي‌رن چيه؟

مجيد: مشكلم اينه كه اينا هر روز قد خرس غذا مي‌خورن، قد...

الهام: مي‌شه توهين نكني؟ فقط توضيح بده. به خرس و گاو و يابو تشبيه نكن. آخه بابا و دايي يه روز در ميون مي‌رن جاده سلامتي. نمي‌خوام فكر كنم كه غيرمستقيم داري به خانواده من توهين مي‌كني.

مجيد: تو را به خدا بحث انتزاعي رو انضمامي نكن.

الهام: چه‌كار نكنم؟

مجيد: هيچي. فقط فكر نكن كه من مستقيم يا غيرمستقيم دارم به بابا و دايي تو توهين مي‌كنم. اگرچه همين بابا و دايي بهترين نمونه از ادابازي‌ها و عادت‌هاي آدم‌هاي تازه به دوران رسيده‌اند. اينا هر روز مي‌تونن از خونه تا سر كارشون پياده برن. نيم ساعت هم نمي‌شه. سر يك ماه هم شكمشون آب مي‌شه. اما هر روز سوار ماشينشون مي‌شن، كولر هم مي‌زنن. جلوي مردم، پز بي‌ام‌وشون رو مي‌دن. وقت ناهار هم كه مي‌شه، چلوكباب برگ مي‌خورن با كوبيده اضافه... بعد جمعه عصر كه مي‌شه، لباس ورزشي تنشون مي‌كنن و شروع مي‌كنن به بازيافت سلامتي.

الهام: ولي من نفهميدم مشكلش كجاست. اينكه چرا چلوكباب مي‌خورن؟ مگه تو نمي‌خوري؟ اينكه چرا با بي‌ام‌و مي‌رن سر كار؟ تو اگه بي‌ام‌و داشتي، باهاش سر كار نمي‌رفتي؟ هر روز پياده مي‌رفتي سر كار كه همكارات از بوي گند عرق فرار كنن؟

مجيد: اصلاً بحث من و باباي تو نيست. من از بشر جديد كه خودم هم جزوش هستم، از اين بشري كه مي‌خوره، مي‌خوابه، بعد ياد سلامتي‌اش مي‌افته، مي‌ره تريدميل مي‌خره يا مي‌ره جاده تن‌درستي يا هر روز صبح يك حبه سير با سركه سيب مي‌خوره، از اين بشر حالم به هم مي‌خوره و از اتفاق حالم از خودم بيشتر به هم مي‌خوره.

الهام: خب حالا. چرا جوش آوردي؟ اصلاً نمي‌ريم. تو گفتي حوصله‌مون سر رفته. وگرنه من كه مي‌گم بمونيم تو خونه آب بريزيم روش كه سر نره.

مجيد: خوب بشينيم فيلم نگاه كنيم.

الهام: با تو نمي‌شه فيلم ديد.

مجيد: يعني چي؟ مگه من چمه؟

الهام: تو مي‌خواي از اول فيلم تا آخرش، از هنرپيشه‌ها تعريف كني و هي بگي اين چه عاليه، اون چه محشره، اون عجب...

مجيد: اون‌وقت تو ناراحت مي‌شي؟ يعني به كساني كه فقط يك تصوير مجازي هستند هم مي‌شه حسودي كرد؟

الهام: ممكنه اونا تصوير مجازي باشن، اما حرف‌هاي تو كه مجازي نيستند. كاملاً هم حقيقي‌اند. وقتي با تو فيلم‌ مي‌بينم، اعتماد به نفسم رو از دست مي‌دم.

مجيد: خب مي‌دوني چيه؟ من هيچ‌وقت متوجه اين‌ور ماجرا نبودم. شايد متوجه نبودم كه جاي حرف‌هاي مردونه تو خونه نيست. بيا فيلم ببينيم، قول مي‌دم حرف ناراحت‌كننده‌اي نزنم.

الهام: حالا كه حرف به اينجا رسيد، بد نيست اين رو هم بدوني كه فقط بحث فيلم نيست. تو كلاً هنوز به زندگي متاهلي عادت نكردي. اصلاً نمي‌فهمي كه زن داشتن يعني چي. مدام با من مخالفت مي‌كني. من هرچي مي‌گم تو باهاش مخالفي – حتي چيزي كه قبلاً باهاش موافق بودي. توي خيابون كه مي‌ريم، چشم و چارت اين طرف و اون طرفه. حرف زدنت هم كه... نه رعايت مي‌كني، نه احترام مي‌گذاري. من نمي‌دونم بايد چه كار كنم.

مجيد: اگه بخوام من هم چيزايي كه توي دلم ريختم، يا جواب‌هاي سوال‌هاي تو را بدم، يقيناً جمعه كسالت‌بارمون از اين هم خراب‌تر مي‌شه و بايد كلنگ بديم و تيشه بگيريم. من حوصله دعوا ندارم. مي‌خوام يه لم بدم و تلويزيون نگاه كنم و وقت بگذرونم. حوصله دعوا ندارم. پس بيا بي‌خيال شيم. باشه، فيلم هم نمي‌بينيم. پارك هم نمي‌ريم. به جاش كاري به كار همديگر نداشته ‌باشيم. من از دعاي غروب جمعه خيلي مي‌ترسم.

الهام: باشه. تو بمون خونه. ولي من مي‌رم بيرون قدم بزنم. مي‌رم فكر كنم. تو هم لم بده و تلويزيون تماشا كن... من شام مي‌رم خونه ليلا اينا. گرسنه‌ات شد منتظر من نمون. يه چيزي بخور. شايد دير اومدم... نترس ماشينو نمي‌برم. مي‌خوام قدم بزنم. بيا اين‌ هم سوئيچ.
تنهايي پرهياهو
گفت‌وگوي اُپرا با كورمك مك‌كارتي برنده جايزه پوليتزر ادبي 2007
تنفر را تُف مي‌کنم
 عليرضا كيواني‌نژاد

كورمك مك‌كارتي حالا ديگر در عرصه ادبيات نامي‌ آشنا و درخور توجه است. پيش از اين، نويسنده‌اي بود كه تنها به مدد كتاب‌هاي پرفروشش در كانون توجهات قرار مي‌گرفت. او اما پس از سا‌ل‌ها تلاش در اين عرصه سرانجام توانست جايزه ادبي پوليتزر را به خودش اختصاص دهد. جايزه‌اي كه به خاطر كتاب «جاده» نصيب او شد.

مك‌كارتي منزوي كه كمتر پيش مي‌آيد گفت‌وگو كند، متولد بيستم جولاي 1933 در «رود آيلند»(Rhode Island) است. سومين فرزند چالز ژوزف و گلديس كريستينا است و به جز خودش پنج خواهر و برادر ديگر هم دارد. نام اصلي او چالز است اما نام كورمك را از نام يك پادشاه ايرلندي براي خود انتخاب كرد. كارش را به عنوان داستان‌نويس از مجله ادبيات دانشجويان شروع كرد و به خاطر داستان «بيداري براي سوزان» توانست جايزه اينگرام – مريل را از آن خود كند. (1959) پس از ترك دانشگاه به شيكاگو رفت تا در حرفه تعمير خودرو‌ها مشغول به كار شود و اين زمان مقارن بود با زمان تاليف نخستين رمانش. در اين دوران با «لي هالمن» كه دانشجوي دانشگاه تنسي بود، ازدواج كرد كه ماحصل آن پسري است به نام «كالن».

نخستين رمانش (باغبان باغ ميوه) در 1965 توسط انتشارات رندوم‌ هاوس منتشر شد و بورسيه انجمن نويسندگان و هنرمندان امريكا را برايش به ارمغان آورد. با پولي كه از اين راه نصيبش شد، به ايرلند رفت تا از نزديك بناي پادشاه كورمك را ببيند. او در حال حاضر در سانتافه نيومكزيكو با همسرش زندگي مي‌كند و كماكان به نوشتن اهتمام مي‌ورزد. از آنجا كه بسيار منزوي و گوشه‌گير است، كم پيش مي‌آيد كه به مصاحبه كردن تن دهد اما «اپرا وينفري» سرانجام پاي او را به برنامه‌اش باز كرد. آنچه در پي مي‌خوانيد خلاصه‌اي از اين گپ‌ و گفت‌وگو است:

خوشحالم كه بالاخره دعوتم را پذيرفتي. مي‌خواهم از تو اين را بپرسم كه چرا اصولاً مي‌نويسي يا اينكه چرا نمي‌روي سراغ شغل ديگري؟

هميشه به اين فكر مي‌كنم كه آدم‌ها در طول دوران زندگي‌شان چند بار فرصت دارند مسير زندگي‌شان را تغيير دهند؟ من اين فرصت را بسيار اندك مي‌دانم. الان هفتاد و چهار سال دارم و اگر بخواهم تغيير مسير بدهم، احتمالاً شما بايد مرا كنار خيابان پيدا كنيد در حالي كه براي گرفتن يك سكه دارم التماس مي‌كنم.

اجازه بده. كارنامه ادبي‌ات كارنامه پرباري است. بسياري از منتقدان تو را وارث ويليام فاكنر بزرگ مي‌دانند. اين استنباط ناشي از استمرار راهي است كه انتخاب كردي يا نمي‌دانم، چيز ديگري مطرح است؟

در پي اين نيستم كه ببينم كدام منتقد مرا ستايش مي‌كند و كدام نفي. سعي مي‌كنم اثرم را بر اساس چند مولفه بنويسم. مولفه‌هايي چون نياز روحي خودم، نياز مخاطب، شرايط اجتماعي و اينكه مواردي كه در اختيار دارم تا چه حد مرا در نوشتن يك اثر باو‌ر‌پذير ياري مي‌كند. بنابراين وقتي داستاني مي‌نويسم، خودم را جاي طبقات مختلف اجتماع قرار مي‌دهم يا حداقل تلاش مي‌كنم چنين اتفاقي بيفتد. ديگر نمي‌دانم چقدر در اين كار موفقم.

برسيم به رمان جاده. به نظرم رمان جالبي است ولي چرا اينقدر خشونت. اينقدر خون. واقعاً براي رسيدن به حقيقت لازم بود پوست اين همه آدم را در رمانت بكني؟

رمان جاده تلاش براي نشان دادن حقيقت نيست. حقيقت هميشه وجود دارد ولي اين ما هستيم كه دوست داريم آن را خودمان تفسير كنيم. پس مواقعي هست كه ترجيح مي‌دهيم آن را نبينيم يا جور ديگري جلوه دهيم. خب در اين كتاب، پدر و پسر سفرشان را شروع مي‌كنند. آنها حتي نمي‌دانند وقتي به ساحل برسند، چه سرنوشتي در انتظارشان است.

خاكستر جنگ همه جا پراكنده شده. وقتي جنگ مي‌شود، من نويسنده با يك كارگر فرقي نداريم. هر دو در يك امكان‌سنجي مساوي، شانس كشته شدن و البته زنده ماندن را داريم. اين جبر جنگ است. پس دوست نداشتم به قول شما پوست آدم‌ها را بكنم ولي دوست دارم مخاطبانم درك كنند كه چه زجر و اندوهي به مردمي وارد مي‌شود كه به جاي صداي زنگ، با صداي توپ از خواب بيدار مي‌شوند!

تو آدم مذهبي‌اي هستي؟

تا حدودي. به خدا اعتقاد دارم. چطور؟

استيو اريكسون در روزنامه نيويورك‌پست نوشته، نويسنده مذهبي رمان جاده يكي از بهترين رمان‌هاي خود را با تمي مذهبي نوشته و البته قالب طبيعت‌گرايي را هم لحاظ كرده. اينطور نيست؟

زندگي هر نويسنده‌اي بدون شك انعكاس تصاوير اجتماعي است. اگر اينطور نباشد بايد گفت ما خيلي راحت هر چيزي را فراموش مي‌كنيم. مي‌شويم آدم‌هايي كه بود و نبودشان حتي براي گربه‌هاي خياباني هم فرقي ندارد. من هر يكشنبه به كليسا نمي‌روم اما به جايش در خانه مي‌نشينم و مي‌نويسم. قهوه درست كردن را خيلي دوست دارم و از اين كار لذت مي‌برم. اما ذهنيتي كه دارم، اين است كه مذهب در اين عرصه ماشيني مي‌تواند بعدازظهر سرد ما را به لحظاتي دلچسب تبديل كند.

چرا در مكزيك زندگي مي‌كني؟

به همان دليل كه در امريكا زندگي نمي‌كنم!

دلايلت شخصي است؟

در مكزيك زندگي راحتي دارم. فكر مي‌كنم همين كافي است.

تلويزيون هم نگاه مي‌كني؟

خيلي وقت نمي‌كنم اما چند برنامه هست كه اگر وقت كنم بدم نمي‌آيد آنها را ببينم.

براي يك نويسنده چه چيزي از همه مهم‌تر است؟

پول داشته باشد كه خوب زندگي كند تا بتواند خوب بنويسد.

اين قانون در مورد خودت كه صدق مي‌كند. كتاب‌هايت خوب فروش مي‌روند، فيلمنامه مي‌نويسي و كلاً درآمد خوبي داري.

البته نه به اندازه شما كه مجري اين شوي تلويزيوني هستيد. (با خنده)

چقدر فرصت مطالعه داري؟

من به مطالعه اين فرصت را مي‌دهم كه دقايقي به سراغم نيايد، در غير اين صورت هميشه مي‌روم سروقتش.

زندگي يعني چه؟

خوب ديدن، خوب شنيدن و خوب خواندن. بعدش تفريح خوب و اطعمه و اشربه خوب. من به مجموعه اينها مي‌گويم زندگي خوب.

اما تو در زندگي شخصي‌ات نشان دادي چندان آدم ثابت‌قدمي نيستي. البته اگر ناراحت نمي‌شوي اين را پرسيدم.

زندگي من مثل يك سه‌گانه است. امكان دارد هر قسمت از قسمت قبلي بهتر شود يا بدتر. ولي من هنوز هم با همسر اولم كه يك شاعر بود ارتباط كاري دارم و گاهي براي هم نامه مي‌نويسيم. اين را هم بگويم، وقتي مي‌بينم نمي‌توانم چيزي را تحمل كنم و با آن كنار بيايم، ترجيح مي‌دهم بگذارمش كنار تا خيلي درگيرش نشوم.

حتي ادبيات اگر روزي مزاحمت شود، اين كار را مي‌كني؟

ادبيات براي من ايجاد دردسر نمي‌كند. اين من هستم كه با ذهنم براي عرصه ادبيات دردسر توليد مي‌كنم. گاهي سراغ سوژه‌اي مي‌روم كه تمام زندگي‌ام را مختل مي‌كند مثل رمان «همه اسب‌هاي زيبا». در آن شرايط هم باز احساس راحتي مي‌كنم و دوست ندارم اين بخش شيرين را از زندگي‌ام حذف كنم.

نظرت درباره جك لندن چيست؟

نويسنده‌اي است كه مي‌شد روي كلماتش سوار شويد و برويد به اعماق جنگل‌هاي آمازون. ما ديگر نويسنده‌اي مثل او نداريم كه زيبا، كلمات را نقاشي كند.

تو خانواده‌اي مرفه داشتي. چرا زندگي ولگردان را پيشه كردي؟

دوست داشتم قوانين زندگي را از نزديك لمس كنم. زندگي به نظرم قانون ندارد و اين ما هستيم كه قوانين آن را به جز مرگ، تدوين مي‌كنيم. هيچ نظمي مثل مرگ پايدار نيست.

تو چندين هزار جلد كتابت را در جايي ول كردي و رفتي؟

بله...!

چرا؟

نمي‌دانم. شايد چون گرسنه بودم.

جايزه پوليتزر پاسخي بود براي تلاش‌هايت؟

حتماً. من تشويق شدم. زندگي مرا با پوليتزر تشويق كرد.

متنفر هم مي‌شوي؟ از چيزي يا كسي؟

تنفر را مثل تف به بيرون پرتاب مي‌كنم.
کافه ترانزيت
در خواب مسووليت آغاز مي‌شود
 فروغ فروهيده

وقتى برگشتيم تو كافه، داشتم چيزى واسه ظهر دست و پا مى‏كردم، هنوز ناصر برام يه مهمون بود. داشتم فكر مى‏كردم، چطور نيومده سراغم، چون علاقه عجيبى به آشپزى داشت، كه يكهو صداى موسيقى بلند شد. داشت دستگاه پخششو يه جايى گوشه كافه جا مى‏داد و گفت: تو پخش با خودت نياوردى؟! گفتم: نه! پرسيد: تو كه يه روز بدون موسيقى دووم نمى‏آوردى؟ گفتم: مى‏خوام فقط صداى سكوتو بشنوم. ديگه چيزى نگفت و شروع كرد به گشتن لابه‏لاى كاست‏ها و سى‏دى‏هاش. با بوي سوختگى، دوباره برگشتم سرگاز. از همونجا خنديد و گفت: محاله تو دور اول بتونى پياز سرخ كنى. با حرص چند تا پياز برداشتم و شروع كردم به پوست كندن كه يكهو ترانه «صداى سكوت» پخش شد. يه ترانه قديمى از سيمون و گارفنكل (Simon and Garfunkel). مى‏دونست كه من عاشقِ اين ترانه‏ام: «سلام اى تاريكى، دوست ديرينه من/ باز هم آمده‏ام تا با تو سخن بگويم/ زيرا رويايى به آرامى مى‏خرامد/ رويايى كه بذرهاى خود را هنگامى كه در خواب بودم افشاند/ و رويايى كه در مغزم كاشته شده بود/ هنوز در ميان صداى سكوت پابرجا مانده است/ در روياهاى ناآرام، من به تنهايى پا نهادم/ جاده‏هاى تنگ با سنگفرش‏هاى كهنه/ در پرتو روشنايى چراغ جاه/ يقه‌ام را سپر سرما و شبنم كردم/ وقتى چشم‌هايم از نور شديد چراغ‏هاى نئون آزرده مى‏شد (كه شب را مى‏شكافت)/ و به صداى سكوت مى‏رسيد/ و در عريانى آن روشنايى ديدم/ ده‌هزار نفر شايد هم بيشتر/ صحبت مى‏كردند بدون آنكه سخنى گفته باشند/ مى‏شنيدند بى‏آنكه گوش كرده باشند/ مى‏سرودند، بي آنكه چيزى سروده باشند/ هيچ‏كس جسارتِ شكستنِ صداى سكوت را نداشت/ احمق‏ها! من فرياد زدم: «شما نمى‏فهميد»/ «سكوت چون سرطان ريشه مى‏دواند»/ به حرف‏هايم گوش كنيد، شايد بتوانم چيزى به شما بياموزم/ دستم را بگيريد، شايد بتوانم شما را به مقصد برسانم/ اما حرف‏هايم چون قطرات سكوت باران بر زمين افتاد و در چاه‏هاى سكوت منعكس شد!»

 ناصر كنارم بود كه پرسيد: دارى گريه مى‏كنى؟ به پيازهايى كه پوست مى‏كندم اشاره كردم و گفتم: مالِ ايناس! گفت: يه عالمه از اين كاست‏ها برات آوردم. گفتم: كاش نمى‏آوردى، دلم مى‏گيره! پرسيد: به خاطر ترانه‏هاش؟! اضافه كردم: ... به خاطر ترانه، كه مُرده! مث رويا! گفت: نسلى كه رويا نداره، ترانه مى‏خواد چي‌كار؟! گفتم: راست مى‏گى، اصلاً ترانه هم خودش يه جور روياس! زد به شوخى كه: راستى چرا هر چى كه قشنگه، اسم زنونه‏س: رويا، ترانه، شبنم، خورشيد‌خانوم و... ولى نوبت به مَردا كه مى‏رسه: آقا كلاغه، آقا گرگه و اين حرفاس. فقط بى‏حوصله نيگاش كردم و گفت: خب،... خب،... فهميدم!...

 وقتى دور ميز واسه خوردن ناهار نشستيم، تازه يادم افتاد كه ما مدت‏ها بود با هم غذا نخورده بوديم! مى‏گن غذا خوردن، اولين رابطه عاطفى بين آدماس. دليلش هم اينه كه اولين رابطه حسى يه نوزاد با مادرش از راه تغذيه‏س! اما ما متمدن شديم، كاراى مهم‏ترى داريم، تازه هر چقدر به خوردن بى‏اعتناتر باشيم، آدم مهم‏ترى جلوه مى‏كنيم. ما سوخت‏گيريو جايگزين غذا خوردن كرديم، يه عمل مكانيكى و برحسب وظيفه. اصولاً آدم متمدن، براى همه چيز جايگزين پيدا كرده: ازدواج جايگزين عشق، شخصيت جايگزين معرفت، اخلاق جايگزين مذهب، منطق جايگزين حقيقت و فلسفه جايگزين تجربه... واسه همينه كه براى اغلب مردم، زندگى مثِ يه كوير خشك و مرده شده! البته اينا رو من نمى‏گم، يه بزرگى گفته. خلاصه فكر مى‏كنم خوشبختانه يا بدبختانه (خودتون واژه‏شو انتخاب كنيد!) ديگه چيز زيادى براى جايگزين كردن نمونده. اگه شمام فكر مى‏كنين زيادى دارم آيه يأس مى‏خونم و نيمه خالى ليوانو مى‏بينم، هيچ ايرادى نداره. هركس يه تخصصى داره. تخصص منم همينه! ديدن نيمه پُر، سهم اون كسايى كه مى‏بيننش. بالاخره اينم يه جورايى تقسيم وظايفه ديگه...

 صداى بلند ناصر هوار مى‏شه رو سرم: «باز كه رفتى تو هپروت! غذا تو بخور!» مى‏بينين به همين راحتى خودم چيزيو كه مى‏گم نقض مى‏كنم. سر ميز غذا، هميشه حواسم يه جاى ديگه‏س! ياد حرفِ نيچه مى‏افتم كه مى‏گه: «هيچ‏كس دورتر از خود با خود نيست! آنجا كه پاىِ خود در ميان باشد، ما كجا و شناخت كجا؟!» تقريباً اغلب، همين‏جوريم، نه؟!...

 ناصر چر‏تش مى‏گيره و مى‏ره رو يكى از اين صندلياى گردون ولو مى‏شه. از همونجا مى‏گه: تو هم بگير بخواب، شايد تو خواب آروم بگيرى! منم مى‏رم سراغ يكى از كتابايى كه با خودم آوردم تا شايد، پريشونى ولم كنه. دو، سه صفحه كه مى‏خونم، چشام هم مى‏ره، اما مى‏دونم كه خواب نيستم، يه چيزى تو مايه‏هاى خواب و بيداريه. مى‏بينم كه تو يه سالن بزرگ سينما نشستم، چراغا هنوز نصفه‌نيمه روشنن. يعنى فيلم هنوز شروع نشده. سرمو مى‏چرخونم و يه نگاه به تماشاچى‏ها مى‏ندازم - كارى كه هيچ‏وقت عادتشو ندارم - از چيزى كه مى‏بينم، ميخكوب مى‏شم: همه عين هم هستن.

 انگار يه نفرو به اندازه آدماى توى سالن تكثير كردن، عين «اسميت» تو فيلم ماتريكس. اما مرد تو سالن شباهتى به اسميت نداره... يه مرد پنجاه تا پنجاه‌ودو‌ساله با قيافه‏اى عادى، از اون قيافه‏ها كه هيچ‏وقت به ياد آدم نمى‏مونه. دقيق‏تر كه مى‏شم، مى‏بينم هر كدوم از اون آدما در عين شباهت، به جهت حالت و شخصيت با ديگرى فرق مى‏كنه، اونقدر كه مى‏تونى يه آدم ديگه به حسابش بيارى. يكى سنگين و موقر، ديگرى سبك و جلف، يكى سالم و تنومند، ديگرى خميده و رنجور، يكى مث يه تاجر موفق، ديگرى مثِ يه هميشه كارمند... خلاصه انگار يه آدم، به اندازه وضعيت‏هاى ممكن بشرى تكثير شده. وحشت كردم، بلند مى‏شم و به‌سرعت خودمو مى‏رسونم به در خروجى سالن، كه يكهو همه چراغا خاموش مى‏شن. چند بار به‌شدت دستگيره درو فشار مى‏دم، اما بى‏فايده‏س، در بسته‏س. مى‏بينم مردى كه چراغ قوه دستشه، به من نزديك و نزديك‏تر مى‏شه. فكر مى‏كنم، حتماً مى‏آد كه درو برام باز كنه، اما كنارم كه مى‏رسه، مى‏بينم اونم از همون تكثيرشده‏هاس. يه لبخند گنده پهن مى‏كنه رو صورتش، از اون لبخندا كه تو فيلماى ترسناك قاتلِ روانى، وقتى طعمه‏شو به دام مى‏ندازه، مى‏زنه. مى‏خوام چيزى بگم ولى هيچ صدايى از اين حنجره لعنتى بيرون نمى‏آد. مرد، بى‏حرفى، تنها با اشاره چراغ قوه‏اش منو مى‏فرسته سر جام، يعنى تنها صندلى خالى تو سالن. مث آدمايى كه مسخ شدن، آروم مى‏شينم سر جام. نور چراغ قوه يه بار ديگه تو سالن مى‏چرخه، انگار مى‏خواد از پر بودن سالن مطمئن بشه. فيلم رو پرده ظاهر مى‏شه. يه فيلم خيلى خيلى قديمى با يه عالمه نقطه نقطه‏هاى سياه، مثل اينكه داره بارونِ ريز و تندى مى‏باره. از اون فيلماس كه نماهاش با پرش‏هاى ناگهانى عوض مي‌شن و بازيگراش هم به جاى راه رفتن، مى‏جهن و تندتند راه مي‌رن. روى پرده، يه مرد جوون - جوونِ دهه بيستِ خودمون - داره خواب مى‏بينه. خواب يه مهمونى كه داره توش مى‏چرخه كه يكهو چشمش به دخترك چهارده، پونزده‌ساله‏اى مى‏افته، خشكش مى‏زنه. عشق در اولين نگاهه، اما دخترك بيچاره داره واسه خودش لى‏لى‌بازى مى‏كنه. آهِ بلند مرد دست راستيم، منو متوجه اون مى‏كنه. نفهميدم واسه چى آه مى‏كشه. ياد عاشقى خودش افتاده، لابد! حالا روى پرده، همون جوونك كه خواب مى‏ديده، در حالى كه يه خروار روغن زده به موهاش و كت و شلوار پلوخورى تنش كرده، داره تو يكى از خيابوناى پر دار و درخت تهران قديم، راه مى‏ره. جوونك كنار جوى آبه و دستاشو تو جيب كتش فرو كرده و معلومه كه داره با سكه‏هاى توش بازى مى‏كنه و در عين حال مى‏خواد يه تصميم خيلى مهم و جدى بگيره، از قيافه‏ش پيداست.

 فيلم صامته ولى صحنه‏ها گوياتر از اونه كه احتياجى به رد و بدل شدن ديالوگ داشته باشه. حالا مرد دست راستى با شدت هرچه تمام، دماغشو بالا مى‏كشه، نگاهش كه مى‏كنم، مى‏بينم داره مفصل اشك مى‏ريزه و با خودش مى‏گه: نه! خواهش مى‏كنم! اين‏كارو نكن! از نگاهش كه روى پرده مونده، معلومه مخاطبش جوونك روى پرده‏س. با خودم فكر مى‏كنم، حتماً قبلاً اين فيلمو ديده و مى‏دونه قراره چه اتفاقى بيفته. اما اتفاق بدى نمى‏افته. حالا جوونك روى پرده‌رو مى‏بينم كه معذّب تو جمع يه خونواده كه مرتب وراندازش مى‏كنن، نشسته. مرد دست راستى فرياد مى‏زنه: چه حماقتى! بعد انگار همه سالن با هم يه هيسِ دسته‌جمعى مى‏گن. حالا روى پرده، يه دخترك چهارده، پونزده‌ساله (تقريباً شبيه همونى كه جوونك تو خواب ديده بود) با يه سينى بزرگ چايى وارد مى‏شه. دخترك تعادل نداره و در برابر چشماى نگران خونواده‏ش، سينى چايى رو ول مى‏ده رو پاى جوونك. باز مرد دست راستى، هيجان‏زده بلند مى‏شه و مى‏گه: اين يه نشونه‏س، چرا نفهميدين؟!... وحشتِ آدماى تكثيرشده فراموشم شده و فقط دلم مى‏خواد ارتباطِ مرد دست راستيو با اين فيلم بفهمم. رو پرده، صحنه عروسيه. عروسى همون جوونك رو پرده با دخترك. مراسم بيشتر شبيه خاله‌بازى بچه‏هاس تا عروسى واقعى. انگار دخترك بيچاره‏ رو واسه خاله‏بازي بزك كردن. تازه، اينجا معناى عروسكو مى‏فهمم. از همون بچگى از عروسك، متنفر بودم. از داشتنشون دلم مى‏گرفت چون جون مى‏كندم زنده‏شون كنم. جاشون حرف مى‏زدم. دست و پاشونو حركت مى‏دادم، اما هميشه يه روزى كه چشم يا دست و پاشون كنده مى‏شد، عروسك‏ها تحقير مى‏شدن. بچگى‏ام، و زندگى تحقير مى‏شد! دخترك عين عروسكه، يه زنى كه لابد مادرشه، مدام دم گوشش وزوز مى‏كنه و اخم دخترك لحظه به لحظه بيشتر مى‏شه. يه زنى هم كه لابد مادر جوونكه، تو گوشش يه چيزايى مى‏گه. جوونك با كفشاى پوزه روباهيش و موهايى كه ازش روغن مى‏چكه، با يه دستمال بزرگ، مرتب عرق پيشونيشو پاك مى‏كن. حالا ديگه مرد دست راستى، سرشو مى‏گيره بين دستاش و زار مى‏زنه. صداى گريه اون مي‌تنه تو صداى گريه دخترك عروس كه تو يه اتاق سرشو گذاشته رو طاقچه و زار مى‏زنه. تنها كارى كه ازم برمياد، اينه كه يه دستمال از كيفم درمى‏آرم و مى‏دم به مرد دست راستى. اونم بدون اينكه نگام كنه، مى‏گيره و دوباره يه فين وحشتناك تو دستمال مى‏كنه. حالم بهم مى‏خوره. اما اون پشت سر هم با خودش تكرار مى‏كنه: نه، درست نيست! نبايد اينجورى بشه! فكر كردم لابد دلش به حال عروسك كم‌سن و سال سوخته، عروسى كه به جاى عروسك‏بازى بايد مى‏رفت خونه شوهر.

 روى پرده، جوونك و عروسك تو يه جاى باغچه‌طورى، دارن غذا مى‏خورن، يعنى ديزى مى‏خورن. مرد، مثلاً محبتشو مى‏ريزه تو لقمه‏هاى گنده، قد كف دست كه مى‏ده دست عروسك. عروسك هم از خجالت، لقمه‏هاى گنده ‏رو به‌زور، درسته قورت مى‏ده. اشك مى‏زنه تو چشاش. گمون نكنم از لقمه‏ها باشد. مرد سعى مى‏كنه با محبت نگاش كنه، اما عروسك عين بچه‏هايى كه به‌رغم شيرينى كه بهش دادن، مى‏خوان نشون بدن كه هنوز قهرن، با اخم، رو مى‏گردونه. مرد دست راستى باز فرياد مى‏زنه: ديگه ديره! من هستم! من هستم! دوباره صداى يه هيس دسته‌جمعى، مث‏ يه تقدير قاطى گريه مرد مى‏شه و اونو مى‏پوشونه. پس،... اونا،... پدر و مادر، مرد دست راستى هستن! زل مى‏زنم بهش. براى اولين بار برمى‏گرده و حرفى مى‏زنه: چته؟! تا حالا گريه يه مردو نديدى؟! بيخودى دروغ مى‏گم: نه! نديدم!

روى پرده، اون جوونك و عروسك تو يه عكاس‌خونه‏ان. شكم زن برآمده‏س، مث بالشى كه بچه‏ها به شكمشون مى‏بندن. دوربين عكاسى از پهلو روى سه‌پايه‏اش كاشته شده، شبيه آدم مريخى‏هاس! عكاس‌باشى داره زور مى‏زنه به اون دو تا ياد بده كه چه حالتى بگيرن. با راهنمايى اون، زن مى‏شينه روى يه سه‌پايه مسخره، شبيه اونايى كه مي‌ذارن زير پاى چوبه‏ دار. مرد هم مي‌ره پشت سرش مى‏ايسته. عكاس‌باشى به جوونك مى‏گه كه يه دستشو بذاره رو شونه راستِ عروسك. اين‌ كارو مى‏كنه ولى صحنه مسخره‏ئيه. درست مث شكارچى‏هايى مى‏شه كه فيل شكار مى‏كنن و باهاش عكس مى‏گيرن، در حالى كه يه پاشون رو فيلِ بينواست و يه دست روى تفنگى كه عصاش كردن. اينجاى كار كه مى‏رسه، مرد دست راستى بلند مى‏شه و فرياد مى‏كشه: ما...! ما مسوول خوابامون هستيم! بعد همه تماشاچى‏ها با هم فرياد مى‏زنن، درسته! درسته! و اشاره مى‏كنن به پرده. يكهو يه عالمه صحنه عروسى (ديگه مى‏فهمم كه متعلق به پدر و مادراى اين تكثيرشده‏هاس)، تولد بچه و... جون مى‏گيره. تصاوير همه در هم تنيده مى‏شه، اما همه بچه‏هايى كه بزرگ مى‏شن، همه‌شون يه نفرن، همين مرد دست راستى... همين تكثيرشده‏ها. يكباره صداى فرياد دسته‌جمعى از سالن، مثل شعار، شنيده مى‏شه؛ كه پشت سر هم تكرار مى‏كنن: در خواب مسووليت آغاز مى‏شود! در خواب مسووليت آغاز مى‏شود! يكباره چراغاى سالن روشن مى‏شه! اثرى از كسى نيست، مى‏خوام به مرد دست راستى چيزى بگم، اما از اونم فقط دستمالى خيس روى صندلى به جا مونده. چشامو كه باز مى‏كنم، مى‏بينم ناصر جلو روم وايساده. مى‏گم: ما مسووليم! ما مسوول خوابامون هم هستيم، مى‏دونستى؟! مى‏خنده و در حالى كه خم مى‏شه تا كتابمو كه افتاده رو زمين برداره، مى‏گه: آره! در خواب، مسووليت آغاز مى‏شود. مى‏پرسم، تو هم ديدى؟! كتابو مى‏ذاره رو پام و به جلدش اشاره مى‏كنه كه روش نوشته: «در خواب مسووليت آغاز مى‏شود - نوشته دلمور شوارتز» (از سرى كتاب‏هاى قطع جيبى تجربه‏هاى كوتاه) بهش مى‏گم: من خواب نبودم، ولى... كه مى‏پره وسط حرفم و مى‏گه: بلند شو يه آبى به سر و صورتت بزن، خيس عرقى. دارم صورتمو آب مى‏زنم، ولى شمام حتماً بخونينش، منتها حتي‌الامكان قبل از خواب و حتى چرت نيم‌روزى نباشه، لطفاً!


براي گونگادين بهشتي نيست
بچه معروف
در دايره قسمت ما نقطه تسليميم
درست راس ساعت 10:20 دقيقه
بيا بي خيال شيم عزيزم
تنفر را تُف مي‌کنم
در خواب مسووليت آغاز مي‌شود

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام