جلال كه شغلش دستفروش ارز در چهارراه استانبول است توسط يك بازاري آشنا به نام حاجنصرت براي كار به مردي به نام مشفق كه ظاهراً وكيل است، معرفي ميشود. جلال همراه مادرش در نظامآباد زندگي ميكند. جلال مدتي در ژاپن كار ميكرده و به همين خاطر در محل به جلال ياكوزا معروف است و در محله خود بچه معروفي حساب ميشود. جلال دو خواهر به نام جميله و مريم دارد كه هر دو شوهر كردهاند. جميله با شوهرش سعيد كه معتاد است مشكل دارد و ميخواهد از او طلاق بگيرد. جميله با بچهاش به خانه مادر ميآيد. او ديگر نميخواهد با سعيد زندگي كند. جلال به دفتر مشفق در جردن ميرود. در آنجا با دو پسري كه به دليل نامشخصي با مشفق درگير شدهاند، مرافعه ميكند و كتك ميخورد. مشفق به جلال يك چكپول صدتوماني ميدهد و از او مي خواهد دو روز ديگر جلوي سينما فرهنگ در قلهك همديگر را ملاقات كنند. جلال در ديدار با مشفق ميفهمد كه او يك معتاد تازهكار است. اين مساله دامن جلال را هم ميگيرد. مشفق به جلال ميگويد كه ميخواهد با او دست به كارهاي بزرگي بزند. مشفق خود را آدمي از پايين شهر ميداند كه سوداي پولدارشدن دارد. جلال ميپذيرد كه با مشفق همكاري كند. جلال با مشفق كه حالش بر اثر مصرف بيرويه مواد مخدر خراب است به دفتري در ونك ميرود. در اين دفتر جلال با منشي مشفق روبهرو ميشود. دختري به نام نازي. مشفق به جلال ميگويد كه براي آوردن يك بسته به كيش بايد برود. نازي براي ارتباط بهتر با جلال موبايلش را به او ميدهد. جلال در حاليکه مادر و خواهرش نسبت به كار او با مشفق بدگمان هستند راهي كيش ميشود. در كيش مردي با موبايل نازي تماس ميگيرد و جلال را تهديد ميكند كه به محض رسيدن به تهران او را در فرودگاه خواهد كشت. جلال با دوستانش تماس ميگيرد و از آنها ميخواهد براي كمك به او در هنگام درگيري به فرودگاه بيايند. آنها بدون درگيري از فرودگاه خارج ميشوند. جلال براي بردن ساك به دفتري كه با مشفق به آنجا رفته ميرود، اما خبري از مشفق نيست. مشفق با جلال تماس ميگيرد كه كيف را به لواسان برساند. در ميان راه لواسان نازي با جلال تماس ميگيرد و از او ميخواهد كه ساك را به لواسان نبرد. نازي به جلال ميگويد كه مشفق به خاطر مواد مخدر دستگير شده و از او ميخواهد كه ساك را به او برساند. جلال به محل قرار با نازي ميرود. نازي بابت تماس برادرش با جلال عذرخواهي ميكند. نازي عنوان ميكند كه برادرش آدم متعصبي است. جلال حرف نازي را ميپذيرد. شب مشفق با كمك حاجنصرت به خانه جلال ميآيد. مشفق ساك را ميخواهد. وقتي جلال ميگويد كه ساك را به نازي داده است، مشفق با جلال درگير ميشود.
ادامه داستان را بخوانيد
قسمت چهارم
خواستم كله رو برم تو صورت مشفق كه چي، يادم افتاد اگه ننه و جميله بيان تو حياط و منو شاخ تو شاخ مشفق ببينن، چنان داد و هواري راه مياندازن كه فرانكي هم نميتونه جمعش كنه. يقه مشفقو ول كردم. مشفق جاخورد. فكر كرد هيچي نشده، گرخيدم.
- ببين آق مشفق، ما اينجا آبرو داريم. از پس من بر بياي از پس ننم برنميآي.
- ميگي چكار كنم؟
- بريم بيرون.
حاجنصرت نگاهي به مشفق كرد. با سر بهش حالي كرد كه بهتره.
- اگه دربري چي؟
- مصبتو. هي من ميخوام با تو راه بيام، هي تو...
حاجنصرت خواست جمع كنه.
- راست ميگه. اينجا جلوي در و همسايه خوبيت نداره. من تضمينش ميكنم.
ميخواستم بگم، ببين كي داره ما رو ضمانت ميكنه. مشفق به حرف اومد.
- كلك بزني....
- ببين يهدفعه ديگه بخواي واسه من تيريپ بيايي...
حاجنصرت كلافه شده بود.
- لاالهالاالله. بابا بسه. بشينيم تو ماشين بريم.
راه افتادم سمت خونه. مشفق شاكي شد.
- كجا داري ميري؟
- با زيرشلوار كه نميتونم بيام.
منو و حاجنصرت و مشفق نشستيم تو دويست شيش مشفق. مشفق رانندگي ميكرد. چنجرش لال شده بود. باد كه به كلهام خورد يه كم حالم جا اومد. سر خيابون به مشفق گفتم كه وايسه. ترمز كرد. پريدم بيرون از ابودنيا سه تا فلافل با پپسي گرفتم. مشفق اولش كلاس گذاشت كه نميخورم. اما همين كه بوي فلافل با سس انبه خورد زير دماغش عينهو قحطيزدهها شروع كرد به لمبوندن. داداش ما كه ميدونيم بچه كجايي. فلافل گرفتم كه مشفق رو بكشم كنار كه حاجنصرت رو بپيچونه. آمپرمو ميچسبوند به سقف از بس جف پا ميپريد وسط آبگوشت. مشفق گرفت چي ميگم. رفت با حاجنصرت حرف زد. داشتم فلافلو گاز ميزدم كه ديدم حاجنصرت اومد طرف من.
- بشكنه اين دست كه نمك نداره.
آروق زدم. بد.
- بيشعور.
- عجب گازي داره لامصب.
- اين دفعه آخريه كه منو ميبيني.
نگاش كردم. راه افتاد. با خودم گفتم هري بينيم بابا. خيال كرده هركول پوآروئه. خودمون ميدونيم چكار كنيم. دلخور يه ماشين گرفت و رفت. نگاه كردم به مشفق كه داشت پپسي ميزد.
- چي گفتي به اين زبونبسته؟
- گفتم جلال ميگه برو.
- لاكردار اينجوري زدي طرفو نابود كردي كه.
- كجا بريم؟
- هر جا عشقته.
- ببين جلال...
- اولاً خودموني نشو، آقا جلال. دوماً اول به من بگو داستان چيه. سوماً من تا ندونم چي به چيه يه قدم هم برنميدارم.
- ميخواي چي رو بدوني؟
- يه روده راست تو شيكم تو نيست. دو بار دفتر عوض كردي. تو دفتر اول مرافعه ميكردي تو دومي شكوفه ميزدي. بهت گفتم داداش حاجيت اهل چتربازي نيست. ما رو روونه كردي كيش. به من گفتن گرفتنت نرو لواسون. بيست تومن پول آژانس دادم و نرفتم لواسون. حالا دو قورتو نيمت هم باقيه كه چرا ساكو دادم به منشيت. بعد يهكاره بلند شدي اومدي در خونه عربدهكشي كه چي بشه؟ تو يه دفعه با ما روراست بودي كه واست معرفت رو كنيم.
نگاهم كرد. فهميد چپم پره.
- از من چي ميخواي؟
- دست از سر ما بردار. اون منشيت و اون هم خودت. راه باز و جاده دراز.
- تو از نازي چي ميدوني؟
- خدايا اين چشم پاك رو از ما نگير. هيچي.
- نازي خواهر منه. از مادر جدا.
سهفازم پريد. نگاش كردم.
- باباي من پنچ تا زن گرفته بود.
- ماشاالله.
- باباي من مالك بود. شيش تا آبادي اطراف تهرون داشت. بيست سال پيش فوت كرد.
- خدا با بهترون محشورش كنه.
- ازش خيلي مال و اموال و زمين موند. اما چون بچه و زن و نوه و صيغه فراوون داشت تيكه تيكه شد.
- بالاخره مايهداري اينارم داره.
- باباي من يه كتاب داشت نصفه، كه توش نقشه يه گنج بود. نصفه ديگهاش رو هم داده بود به يه شيخ عرب. مسعودي كتاب رو از نوه شيخه خريده بود. ما هم از اون خريديم.
- پس چرا دوتا بود؟
- چون معلوم نبود كدومش با كتابي كه ما داريم تكميل ميشه.
- وايسا بينم چي به چيه. سه تا كتاب كه تو دو تاش نقشه گنجه.
- يكيش زياديه.
- حالا آبجي خانم رودست زده و ميخواد خودش گنجو بالا بكشه.
- اما اونها بدون من نميتونن اون گنجو پيدا كنن.
نگاش كردم.
- كتاب اصلي اول پيش منه.
- اگه اين چيزايي كه ميگي راست باشه، پس واسه چي افتادي دنبال من. اونها بالاخره مجبور ميشن كه كتابو برسونن به تو.
- اونها ميخوان منو دور بزنن. ميخوان خودشون گنجو بكشن بالا.
- يعني تو اين ايل و طايفه هيچكي تورو دوست نداره؟
- من چند سال ايران نبودم.
- عين خودم.
- اونها از من بدشون ميآد.
- عينهو جوجه اردك زشت.
- حالا يه چيزي ازت ميخوام.
- تند نرو، بزن بغل با هم بريم. داستان يه مرافعه خواهر، برادريه. آخرشم صلح و صفا ميشه. بذار بريم دنبال بدبختيمون. من ديگه به تو اعتماد ندارم. پشكلم واست خرج نميكنم. كتابت پيش خواهرته. برو ازش بگير.
- تو از دو ميليارد تومان پول بيدردسر بدت ميآد؟
نگاهش كردم. چشماش داشت برق ميزد.
- ولمون كن بابا. هالو گير آوردي؟
- اون گنج كم كم چهار ميليارد طلاست.
- داداش. فيلم تعريف نكن. ما خودمون ختم اين حرفهاييم.
- ميدوني با دو ميليارد چكار كه نميشه كرد؟
- باهاش هر غلطي بشه كرد، مارو بيخيال شو.
- يعني چي؟
- يعني گود باي.
زدم از ماشين بيرون. بوق زد. محلش نذاشتم. دوباره بوق زد. اي بر قبر بابات حاجنصرت. برگشتم تو ماشين.
- مگه داري عروس ميگردني. بوق بوق راه انداختي.
- منو تنها نذار.
- بخون. بگو. منو تنها نذار/ رو قلبم پا نذار. بفرما. آقاي رومانتيك. چي تو رو باور كنم. تو گفتي بچه پايينم. گفتي تو كار صادراتم. گفتي نازي خانم منشيمه. گفتي ميخواي بري تو يه كار بزرگ. داداش، اونقدر زيگزاگ رفتي كه خودتم قاط زدي. يه بار همچي شير ميشي كه ميخواي ديوار هرچي مستراح تو تهرونه، رو سر من خراب كني، يه بار همچين موش ميشي كه سوراخو جاي ويلا معامله ميكني. تا همين جاشم خيلي نجابت كردم كه لوت ندادم. ولمون كن بابا بذار بريم. تو اونور جوب، ما اينور جوب. يا حق. ديگه هم بوق نزن.
از ماشين پياده شدم. رفتم اونور خيابون. مشفق عينهو ننهمردهها داشت نگام ميكرد. پيش خودم گفتم جلال خيلي خري اگه دوباره خام اين مرتيكه بشي. تاكسي ترمز كرد جلو پام.
- داداش دربست.
***
تو كوچه ما انگشت تو دماغت كني يا سرتو بخاروني، سه سوت آمارت رفته تو اخبار سراسري. تا در خونه رو باز كردم، ننه و جميله پريدن جلوم كه تو خونه چه خبر بوده؟
- هيچي.
ننه باز شروع كرد.
- جلال من بزرگت كردم. بگي ف رفتم فرحزاد. من ميدونم يه مدتيه افتادي تو كار خلاف.
- ننه دست بردار.
- چي چي رو دست بردارم. همه در و همسايه ميگن تو خونهتون چه خبره؟ جلال با كي داشته دعوا ميكرده؟
- گورباباي در و همسايه.
داد زدم.
- آي ملت. بيخيال ما شين.
رفتم تو اتاق و درو بستم. يه چند دقيقه بعد جميله اومد پشت در.
- داداش جلال.
داشت خرم ميكرد.
- الهي قربونت برم. پاشو بيا درو وا كن كارت دارم.
- بذار يه كم تنها باشم.
- به خدا واسه يه كار ديگه ميخوام باهات حرف بزنم.
شاكي بلند شدم، درو باز كردم.
- بفرما.
- فردا دادگاه دارم، با من ميآي دادگاه؟
- ساعت چنده؟
- ساعت نه بايد دادگاه باشيم.
- كدوم دادگاه؟
- دادگاه خانواده.
- كجاس؟
- ميدون ارك.
- ننه رو آروم كن.
- تقصير خودته. يه كلوم نميگي چي شده.
- بهت بگم. يه جوري به ننه حالي ميكني بيخيال شه؟
- پس چي؟
- بيا تو.
- بذار اول شير بچه رو بدم.
***
دادگاه يعني علافي. وقتي طرفتم يه معتاد باشه كه ديگه هيچي. سعيد نيومد. قاضي گفت برين. تا دوبار ديگه اگه نيومد حكم جلبش صادر ميشه. راه افتاديم سمت خونه. ننه زنگ زد به موبايلم كه آمار بگيره. وقتي فهميد سعيد نيومده يه چند تا نفرين فابريك نثارش كرد. بهش گفتم ناهار ميگيرم. رفتيم چلوكباب جوان داشتم غذا رو ميگرفتم كه موبايلم زنگ خورد. ننه بود. گفت مريم و شوهرش هم اومدن خونه ما. خرجمون رفت بالا. پنج دست چلوكباب و ماشين دربست. دم كوچه ديدم چهارتا علاف وايسادن بغل يه پرادو تميز كه سركوچه پارك شده بود. كوچه ما قرق پيكان و پرايده. پرادو اينجا چي كار ميكنه. يكي از علافها تا منو ديد اومد جلو. جميله رو راهي كردم سمت خونه.
- داش جلال حواسمون بهش هست.
- به چي؟
- به اين عروس خانم.
با سر پرادو مشكي رو نشونم داد.
- حواست به خودت باشه پس نيفتي.
- بابا يهدفعه خط بهش ميندازن.
- خوب بندازن.
- بابا، مال فاميل شماس.
- فاميل ما گور ندارن، كفن داشته باشن.
- ما رو گرفتي داش جلال. ميگم مال فاميل شماس.
- از كجا ميدوني؟
- الانه رانندهاش تو خونه شماس.
گوششو گرفتم.
- يه بار ديگه آمار خونه ما رو بگيري، همچين ميزنمت كه عينهو گوسفند صداي سگ بدي.
- داش جلال كندي.
- برو گورتو گم كن.
راه افتادم سمت خونه. چي ميگه اين نعشه. يعني شوهر مريم پرادو خريده. اون كه يه كارمند جزئه. در خونه رو باز كردم. رفتم تو حياط. يه دفعه ديدم مريم داره اسفند دود ميكنه. نگاش كردم. تا منو ديد دويد اومد جلو.
- جلال همچي سليقهاي داشتي ما خبر نداشتيم.
نگاش كردم. تو باغ نبودم چي داره ميگه.
- شوهرت كجاس؟
- رفته ميوه بگيره.
- ميوه واسه چي؟
اسفندو دور سرم چرخوند و ريخت رو ذغال گر گرفته.
- واسه مهمون؟
- مهمون؟
- برو خودتو به اون راه نزن. با ننه و جميله نشسته تو اتاق مهمونخونه. چقدر خوشگله.
داشتم حسابي قاط ميزدم. رفتم سمت مهمونخونه. نرسيده بودم كه ديدم ننه بچه جميله رو پيفپيفكنون داره ميآره بيرون.
- ننه چه خبره؟
- ميرم كهنه بچه رو عوض كنم. آبرو برامون نذاش.
- ميگم كي اومده؟
- از من ميپرسي. نومزد شماس.
- نومزد؟
- اگه به ما ميگفتي همچين دختري زير سر داري، والله ننه لال بشم اگه بگم نه. آخه اين دختر ميآد تو اين خونه عروسي منو بكنه...
زد زير گريه. با چادرش اشكشو پاك كرد. داد زد.
- ننه مريم اين چايي چي شد؟
يكي نبود به من بگه تو اين خونه چه خبره. كفشمو دم در كندم. رفتم تو اتاق مهمونخونه. يهدفعه رفتم تو فضا. يا امام غريب. نازي خانم اينجا چكار ميكنه. خشكم زد. جميله رفته بود تو كوكش كه ازش حرف بكشه. تا منو ديدن جفتشون بلند شدن.
گفتم: سلام. گفت: سلام.
جميله گفت: من ميرم چايي بيارم.
جميله رفت. عينهو آدمهاي برقگرفته، شده بودم مجسمه.
- ببخشيد مزاحم شدم. مجبور شدم بيام.
- بفرماين.
نشستم رو زمين. اون هم نشست.
- ببخشيد كه خونه ما مبل و فرفوژه نداره.
- اتفاقاً به خواهرتون ميگفتم چه خونه بااصالتي دارين.
اصالت كيلو چنده؟ تو دلت گفتي چقدر بيكلاسن. با اين پشتي و فرش ماشيني و اين بوي كهنه بچه كه داشت بيداد ميكرد. لامصب اين بچه جميله عهد ميزنه تو خال.
- من خيلي زود حرفمو ميزنم و ميرم.
حالا چرا اينقدر با عجله. تازه داريم با پرادو، كلي قيف ميگيريم تو محل.
- بفرماين.
- پاتونو از اين ماجرا بكشين بيرون.
- كدوم ماجرا؟
- ماجراي كتاب.
- من كي تو بودم كه بيام بيرون. از اولش هم بيرون بودم.
- من هم ميدونم كه شما خيلي باهوشين.
جون مادرت اينو به اين ننه ما هم بگو اينقدر ما رو ضايع نكنه.
- اومدين همينو بگين؟
- نه، ميخواستم بدونم چقدر ميخواين؟
جميله با سيني چايي اومد تو. سيني رو گرفت جلو نازي خانم، تعارف كرد. بردار ديگه. نترس چايياش احمده. توش دعا موعا نريختيم. با اصرار جميله يه دونه برداشت. جميله سيني رو گرفت جلوي من. برداشتم. ايول جميله رفت بيرون. داشت ميرفت بيرون، برگشت سمت نازي خانم.
- ناهار حاضره. آقا جلال، سفره رو بندازم؟
نازي خانم زود به حرف اومد كه بايد بره و ناهار نميخوره.
- جميله جون، نازي خانم رژيم دارن. ناهار نميخورن.
- آخه نميشه كه سر ظهره.
با چشم و ابرو به جميله حالي كردم كه بره. رفت بيرون.
- من كه حسابي قاط زدم. بابت چي چقدر ميخوام؟
- بابت اون كتاب.
- كدوم كتاب؟
- همون كتاب كه آقاي مشفق بهتون داده.
- داداشتونو ميگين ديگه؟
- آقاي مشفق پدرخونده منه.
نگاش كردم.
- ميشه به من بگين اينجا چه خبره؟
- همون كه بهتون گفتم. مشفق شوهر مادر منه.
- همين ديشب به من گفت شما خواهرشوني.
- شما از يه آدم معتاد توقع دارين به شما راست بگه؟
- بابا عجب دنياييه.
- بگذريم. اون كتاب مال پدر منه. مشفق با مادرم دست به يكي كردن كه اون كتاب رو بالا بكشن.
- همون زير خاكيها ديگه.
- ايناش ديگه به شما مربوط نيس.
مريم با سبد ميوه اومد تو.
- شما به اين خوبي، چرا رژيم گرفتين. چلوكباب بازاره.
- مريم ميوه رو بذار برو.
مريم شاكي شد. زد بيرون.
- لازم نبود جلو من خواهرتونو خراب كنين.
- ببين خانم، من نميدونم شما چي ميگين. من به آقاي مشفق معرفي شدم كه واسش كار كنم. بعدش هم منو فرستاد كه برم كيش. كتابها رو هم كه آوردم دادم به شما. حالا شما واسه چي بلند شدين يه كاره اومدين اينجا.
- مشفق ميگه شما كتاب رو ازش خريدين.
- دروغ ميگه.
- پس چرا بهش چك دادين؟
- چك؟
- بله، چك.
- بيخيال . چكم كجا بود؟
- خودش نشونم داد.
- من دسته چك ندارم.
- من اون كتاب رو ميخوام. اون كتاب به درد شما نميخوره.
- تو خونه ما فقط يه كتاب هس. رياضي كلاس پنجم. اون هم مال وقتيه كه تجديد آوردم. ميخواي بهت بدم. عجب گيري كرديم.
- واسه من بلبل زبوني نكن. با زبون خوش ميگم پولو بگير، برو كنار.
- انگار شما زبون آدميزاد سرت نميشه. آبجي، به من ميگن جلال ياكوزا. سه سال، نصفه توكيو از دست من امون نبودن. من اگه ميخواستم واسه شما شر بشم، تا حالا شده بودم. حالا هم يك كلوم، ختم كلوم. كتاب متاب دست من نيس. مشفق شما رو سركار گذاشته.
- همين؟
- همين.
بلند شد.
- واست گرون تموم ميشه.
- ارزون يا گرون. همينه كه گفتم.
راه افتاد.
- ببين آبجي. به خدا اگه يه بار ديگه خودت يا اون داداشت، يا چه ميدونم شوهرننهات، پاشين بياين دم در خونه ما، كاري ميكنم كه سامورائيها بگن سايونرا جلال ياكوزا.
راه افتاد و رفت...
ادامه داستان را در هفته بعد بخوانيد