
زماني که جوانان شوريده و گمنامي همچون «رنوار»، «پيسارو»، «مونه» و... به پشتوانه «باسمه» ها و «مينياتور» هاي شرقي، بر هنر واقع گراي عصر خود، که بزرگاني همچون «دلاکرا» و «مانه» نماينده آن بودند، تاختند و ارزش هاي بصري هنر آنان را تا حد تقليد صرف- از طبيعت - تنزل دادند و بنا را بر تخيل و برداشت ذهني هنرمنـد از جهــان بيرون گذاشتند در باور هيچ کــس - حتي خوشبين ترين هنرشناسان- نمي گنجيد روزي بتوان تابلوهاي دلاکرا را از ديوار گالري ها پايين کشيد. هنوز هم يادمان نرفته که چگونه تابلوي آن مجنون هلندي، سال ها در مرغداني خانه يک زن روستايي بوده است.
کنش شک و يقين نسبت به رويکرد جديد، بين اهالي هنر، همچنان ادامه داشت، تا نابغه اي چون «سزان» از راه مي رسد و با تفکرات روشنگرانه خود زيبايي هاي هنر جديد را تبيين مي کند. ورق برمي گردد و اروپا به کشف بزرگ خود مي بالد و آن را به عنوان انقلابي سترگ در فلسفه هنر و زيبايي شناسي، با شعفي وصف ناشدني به جهانيان معرفي مي کند.
و اين در حالي بود که در نيمکره شرقي اين کهنه مقام، نقاشان شرقي، قرن ها پيش دست از تقليد طبيعت شسته و به اصالت ذهن و تخيل هنرمند رسيده بودند.
اگرچه جوانان گمنام ديروز، خود سرشناسان مکتب «امپرسيونيست» امروز شده بودند، اما اين همه، نسل بعد از آنان را از اثبات موجوديت هنري خود بي نياز نمي کرد و درگيري نفي و اثبات هنر جديد همچنان در جامعه هنري اروپا ادامه داشت و علتي مي شود تا نقاشان متاخر هرچه بيشتر به هنر ديگر تمدن ها گرايش پيدا کنند و اينچنين بود که مينياتور هاي ايراني از نو و اين بار، بسيار نزديک و جزء به جزء توسط نقاش بزرگي همچون «ماتيس» کشف مي شود. وي با به کارگيري رنگ هاي اصلي، تخت و خالص- که همه از مشخصه هاي مينياتورهاي ايراني است- منشاء پيدايش سبکي نو در هنر نقاشي اروپا مي شود. در حقيقت زيبايي شناسي مينياتور هاي ايراني نخستين بار برخلاف تصور خود ايرانيان که آن را نوعي ظرافت و در عين حال فاقد ارزش هاي بصري مي ديدند، توسط «ماتيس» کشف و «اصالت رنگ» نام مي گيرد.
جالب- البته اندکي کميک- اين است در همان زمان که اروپاييان بر اساس داشته هاي ما انقلابي راه انداخته بودند، نقاشان ايراني، واقع گرايي و «پرسپکتيو»- دستاويزي که سال ها تمام ارزش ها و زيبايي هاي هنر ايراني را زير سوال برده بود- را کشف، که مشق مي کردند. در حالي که «پرسپکتيو» سال ها پيش توسط مينياتوريست هاي شرقي- نمي دانم نخستين بار توسط کدام «نيما»ي تاريخ نقاشي ما- کنار رفته بود و جاي خود را به نوعي «هارموني» خط و رنگ داده بود. حضور پررنگ خط نيز در حقيقت متاثر از هنر خطاطي است که از شرق دور آمده بود.
متاسفانه تحولات ادبي و هنري، نزد تاريخ نويسان ما، هرگز جزء تاريخ به حساب نيامده، که تاريخ همان رزم ها و فتوحات البته کرده و نکرده، که بزم ها بوده است.
«پرسپکتيو» زماني وجود دارد که نقاش همچون دوربين در حال نگاه کردن باشد و دقيقاً بخواهد طبيعت را گرته برداري کند. در حقيقت اين افق است که سبب «پرسپکتيو» مي شود. اما در ذهن که افقي وجود ندارد. نسبت به اشياي بيرون - افق در ذهن، جايش را با جايگاه و ارزش اشيا عوض مي کند. خارج از عنصر زمان و مکان.
آيا تا به حال به تابلويي از اساتيد «ذن»- نقاشي «آب و مرکب»- نگاه کرده ايد؟ اين آثار به شکل تکان دهنده اي از نوعي «بهت زدگي»- دقيقاً همان چيزي که سهراب مي گويد؛ «ما هيچ ما نگاه»- برخوردارند که به وضوح از مشخصه هاي هنر و تفکر شرقي است. مقداري مرکب سياه در قسمت کوچکي از بوم پاشيده شده و باقي تابلو خالي است. در حقيقت اين خالي و سکوت به اندازه وزن مرکبي است که در ديگر سوي تابلو به کار رفته است. انگار انسان در مقابل کل هستي. اين تابلو ها از چنان «هارموني» برخوردارند که وسوسه مي شوم شک کنم.
- آيا «پيت موندريان» متاثر از اين آثار «هارموني» هاي خود را خلق نکرده است؟... چه اهميتي دارد؟
در مينياتورهاي ايراني، هر شيء و عنصري، به اقتضاي ارزش و اهميتش در ذهن نقاش، دور يا نزديک، کوچک يا بزرگ مي شود. «اسفنديار» هر جاي تابلو بنشيند جايگاه و مرتبه شاهزادگي دارد. به زباني ديگر، عناصر تابلو به لحاظ جايگاهشان دور و نزديک مي شوند و اين، «اصالت تخيل و ديدگاه» است، که منشاء هنر «انتزاعي» است.
از همين رو معتقدم گرايش کنوني نقاشان ايراني در خلق آثار «انتزاعي» و غير« فيگوراتيو» ادامه منطقي سير نقاشي ايراني است. در حقيقت، نقاش معاصر ايراني اگر در پي تکامل و تعالي هنر نقاشي ماست، نمي تواند اثري غير از آثار «آبستره» و «انتزاعي» خلق کند. به زباني ديگر، آثار «آبستره» و «انتزاعي» برخلاف تصور بسياري، کاملاً اينجايي است.
پي نوشت؛
از ترجمه واژه هاي« پرسپکتيو» و «هارموني» استفاده نشده چرا که معتقدم ترجمه ها نارسا هستند.