
«از دريچه امروز که به تاريخ بنگريم، مي توانيم نقدي از خليل ملکي بر محمد مصدق را ببينيم. ملکي از جمله چهره هايي است که گذر زمان و قضاوت تاريخ، عملکردش را غبارروبي کرده است، هر چند از رسوم معهود تاريخي ما اين است که چهره ها را در يک قالب موميايي کنيم و آنگاه که به گذشته برمي گرديم فقط و فقط نظاره گر آنها باشيم چرا که توانايي کالبدشکافي، تحليل و تدقيق در جملات و عملکردشان از ما ستانده شده است. ما مجبوريم در برابر کليشه هاي جاافتاده سر تعظيم فرود آوريم و اگر غير از اين کنيم چاره اي جز ايستادن در برابر گفتماني فربه از احساسات و عقيده ها نداريم. ملکي در ديروز و امروز تاريخ هم از اين قاعده مستثني نبوده است. او خوب مي دانست راهي که مصدق مي رود به جهنم است اما حاضر بود تا جهنم به همراه او برود. اما اين همراهي باعث نشد تا او در آن بزنگاه صلب خموشي پيشه کند و فقط مصدق را بستايد. او «مي توانست» از مصدق انتقاد کند و اين ويژگي قابل اغماضي نيست براي ما که غلبه گفتمان يا از مايي يا برما را مي توانيم احساس کنيم، گفتماني که در آن انتقاد کردن بايد از ترس آب به آسياب دشمن ريختن به محاق رود و هيچ گاه اين پرسش ها مجال طرح نيابد که دشمن آن است که نمي گذارد نقد کنيم يا آنکه نقد ما آب به آسيابش مي ريزد؟ براي نچرخيدن کدام آسياب بايد چشمه هاي نقد را بخشکانيم و براي رسيدن به کدام مقصد بايد هميشه سر تاييد فرود آوريم؟»
خليل ملکي در نامه 18 ارديبهشت 1346 خطاب به دکتر امير پيشداد (يکي از رهبران جامعه سوسياليست هاي ايراني در اروپا) مي نويسد؛ «انتقادي که دارم مربوط به اين است که از دکتر مصدق بتي ساخته مي شود و اشتباهات اساسي او را به احزاب نسبت مي دهيد که گويا - به مناسبت ضعف ايدئولوژيک احزاب طرفدار جبهه ملي بوده که مصدق موفق نشده است. البته موضوع، مفصل است و در اين جا نمي توان غآن را به تفصيلف طرح کرد. به طور خلاصه و در حقيقت غاين نامهف اعلام عقيده و تذکر بعضي از واقعيـات غاستف؛
1- دکتر مصدق به احزاب عقيده نداشت و حتي خود را مافوق جبهه ملي و احزاب اعلام کرده بود و موقع انتخابات غدوره هفدهم مجلس شوراي مليف موجب شد که جبهه ملي به کلي تعطيل گرديد، و پس از آن، من اصطلاح «نهضت ملي» را جانشين «جبهه ملي» - که ديگر نبود - کردم.
در مجلس غهفدهمف نيز ديگر فراکسيون جبهه ملي نبود، بلکه فراکسيون نهضت ملي بود. با وجود تذکرات مستمر و دائمي من، غمصدقف به حزب و حزب بزرگ عقيده نداشت.
فقط بعد از غحوادثف 9 اسفند توانستم او را متقاعد کنم، اما متاسفانه به مناسبات ديگر، کار از کار گذشته بود.
2- صحيح است که حزب استاليني توده کارشکني مي کرد، اما صحيح تر، اصطلاحي است که عامه مردم آن را اختراع کردند؛ «توده نفتي» - يعني ترکيب سياست انگليس و حزب توده -کارشکني مي کرد، و اين ضعف ايدئولوژيک ما نبود که موجب شکست شد، ضعف ايدئولوژيک دکتر مصدق و تمام رهبران نهضت ملي بود که از کارشکني هاي حزب توده نفتي سردرنياوردند و آلت دست انگليس ها گرديدند و ما را - که از کارشکني هاي حزب توده پرده برمي داشتيم - اغلب تخطئه کردند.
3- 28 مرداد غ32ف اجتناب پذير بود. عدم آگاهي رهبري غمصدقف موجب شکست شد. اين موضوعي نيست که پس از گذشت زمان گفته باشيم. در آن زمان هم، شرايط و عوامل شکست را برشمرديم و هم عوامل پيروزي را پيشنهاد کرديم. اسناد و مدارک و شواهد، زياد هست که حزب زحمتکشان (نيروي سوم) عوامل پيروزي را برشمرده و پيشنهاد کرده، هم در روزنامه غنيروي سومف و هم پيشتر به طور شفاهي به خود دکتر مصدق اعلام کرديم. اما ضعف ايدئولوژيک او و عدم آشنايي او بر سياست جهاني روز، موجب شکست گرديد.». (نامه ها، صص 414-415)