911 شماره
شنبه، 30 تير 1386
صفحه نخست :: ايران و جهان :: دريچه
گذاري بر يک واقعه
سي ام تير حماسه اي ديگر براي دموکراسي
محمود نکوروح؛ سي ام تير بعد از شکست انقلاب مشروطه آغازي ديگر براي دموکراسي و رسيدن به حاکميت ملي بود، اگرچه باز هم اين دو با کودتا به تاخير افتاد. ولي امروز بعد از نيم قرن که با جهاني ديگر و جنبش هايي متفاوت تر روبه روييم مي تواند با نگاهي غير از گذشته مورد توجه و تحليل قرار گيرد. چه شرايط اجتماعي و فرهنگي ما و جهان به شدت تغيير کرده و با نسلي ديگر روبه روييم. دهه هاي مختلفي را پشت سر گذارده ايم. بر سلطه خارجي قلم بطلان کشيده ايم، نفتمان را نه «چهارده سنت» بلکه هفتاد دلار مي فروشيم. ولي هنوز دموکراسي و عدالت با تمام شعارها و ادعاها براي ما به نظر بعضي يک «اوتوپي» است و براي بعضي به خاطر عملکردمان دموکراسي «دل به هم زننده» است. هنوز شکاف هاي طبقاتي، فرهنگي و... برطرف نشده است. از سوي ديگر طبقات اجتماعي ما يکي در قعر است و يکي در قله و البته مانع توسعه. البته قبل از همه ما به توسعه فرهنگي نياز داريم وگرنه با اين درآمد نفت از نظر جهاني فقير نيستيم، در دهه بيست از سوي انگليسي ها غارت مي شديم، از سوي روس ها توسط حزب توده تهديد و از طرف امريکا گرفتار توطئه. از ابتدا «شاه و دربار و خواهر و مادرش علناً با مصدق و مردم ايران سر ستيز داشتند» که يکي دو بار مصدق تهديد به استعفا کرد، و هر بار مملکت در آستانه انقلاب قرار گرفت. کساني که براي حکومت قوام و استعفاي مصدق از ابتدا تلاش داشتند عبارت بودند از اشرف پهلوي، ملکه مادر، ميدلتون سفير انگليس و هندرسون سفير امريکا و البته دست آخر شاه. بالاخره هم مصدق را وادار به استعفا کردند که «در روز بيست و پنجم تير 1331 پيرمرد خسته از توطئه ها مصمم از پله هاي کاخ سعدآباد بالا رفت، در سالن لحظاتي مکث کرد تا شاه وارد شد. بعد از سلام و عليک و تعارفات معمول دست در جيب کرد و ليست وزيران خود را اعلام کرد. شاه همه را خواند. نام وزير دفاع که شاه حق خودش مي دانست خالي بود، شاه از مصدق پرسيد نام وزير دفاع چرا خالي است؟ مصدق گفت وزارت دفاع را خودم اداره خواهم کرد، شاه يکه خورد و گفت چرا؟ مصدق گفت قربان ارتش دولتي در دولت شده و به حرف من ترتيب اثر نمي دهد. در انتخابات دستورات مرا اجرا نکرد و... در غير اين صورت اينجانب مجبورم استعفا بدهم و... شاه با نگاهي منفي او را مي نگريست، او حرکت کرد که بيرون برود شاه جلوي او را گرفت، بالاخره قرار شد تا ساعت هشت شب مصدق منتظر بماند اگر خبري از دربار نشد استعفا قبول شده است. از مجله خواندني ها شماره 87 -30 تير 1331- با تمام حرف ها ديديم از ابتدا براي سقوط مصدق و دولت قوام برنامه ريزي شده بود که حکم شاه را در 27 تير گرفت و در مجلسي به رياست امام جمعه تهران - سيدحسن امامي از فراماسون ها، راي اعتماد با چهل نماينده گرفته شد، ولي آنچه اين معادلات را به هم زد حضور مردم به ويژه نسل جديد بود که در دانشگاه و مدارس به معناي کامل کلمه «سياسي» شده بود. مردم ايران با اقليتي اکثريت مجلس را که هرگز مورد اعتماد نبودند به «حضور در صحنه» وادار کرده تا به نفع ملت و منافع آن راي بدهند و در مقابل ساختاري که هم نيروي نظامي و ارتش را داشت، هم عناصر ارتجاعي دربار بايستد. تمام اينها متاثر از انگيزه و آرمان «دموکراسي» بود که راه و روش خود را داشت؛ «انتخابات آزاد». در سياست با رجالي خودباخته به بهانه «موازنه مثبت» چه در حوزه چپ و چه در حوزه راست روبه رو بوديم، که معتقد بودند بايد به شرق و غرب «شوروي و انگليس» آن روز باج داد تا ماند، هنوز امريکا در صحنه نبود. مصدق نوعي سياست «موازنه منفي» را مطرح کرد که «نه شرق و نه غرب»، بلکه ما نفتمان را به هر که مي خرد مي فروشيم تا استقلال مان حفظ شود. اگرچه انگلستان و شرکت نفت نگذاشتند. حتي يکي دوبار کشتي خريدار ايتاليايي در بندر عدن توقيف شد، در تمام مدت حکومت او با تحريم خريد نفت روبه رو بوديم. هدف از کسب استقلال، رسيدن به دموکراسي و حکومت مردم سالار که ويژگي هاي خود را دارد بود، که مهمترين آن انتخابات کاملاً آزاد، دولت مردمي و البته برنامه هايي براي عدالت اجتماعي، چه مصدق قبل از همه «حقوق» خوانده بود. بدين گونه بود که اولين جنبش دانشجويي، راهپيمايي از دانشگاه تا جلوي مجلس «ميدان بهارستان» انجام شد و اولين بار بود که قرارداد نفت توسط يک دانشجوي حقوق سياسي «حسين راضي» از حزب مردم ايران پاره شد.

افراد احزاب سياسي ملي که مراکزشان در اطراف بهارستان بود، حزب زحمتکشان ملت ايران که هنوز دار و دسته خليل ملکي با اينها بود، حزب پان ايرانيست که بعد ها حزب ملت ايران بر بنياد پان ايرانيسم «فروهر و...» از اينها جدا شد، حزب ايران که بخش اعظمشان در تهران و شهرستان ها از نهضت خداپرستان سوسياليست بود که به اينها پيوسته بودند و البته بخشي از نيروهاي پايين حزب توده که از ظهر سي تير به اين نيروها پيوستند تمام اينها هنوز يکپارچه و متحد بودند و در مجموع حامي بي چون و چراي نهضت ملي بودند، همچنين مجمع مسلمانان مجاهد به رهبري آيت الله کاشاني که دفترش در خيابان ناصرخسرو بود. از بعدازظهر26 تير که شايعه استعفاي مصدق در بين مردم پيچيد به تدريج مراکز احزاب مملو از جمعيت شد. مسووليت جمعي چنان در جامعه جا افتاده بود که همه کس خود را در سرنوشت جمع شريک و متعهد مي ديد به همين دليل به راحتي و در اولين اعلام اعتصاب عمومي مغازه ها مي بستند، اتوبوس ها کار نمي کردند، کارخانه ها تعطيل مي شد و حتي «پمپ بنزين ها بنزين را تحويل نمي دادند» چون مي گفتند «دولت قوام دولت غاصب است». حتي تعدادي کفن پوش از بسياري شهرستان ها عازم تهران شده بودند که در کاروانسرا سنگي با ژاندارم ها به زد و خورد پرداختند. اختلاف مصدق با شاه بر سر پست وزارت دفاع از ابتدا وجود داشت، چه نخست وزير قدرتي در مجموع نداشت و تدارک چي بود که علت استعفاي مصدق در همين امر بود.

در روز بيست و هفتم قوام السلطنه حکم نخست وزيري را از شاه گرفته و با اعلاميه اي از راديو ايران دستور شديد خود را براي سرکوب با جمله «کشتيبان را سياستي دگر آمد» که ظاهراً کشتيبان قوام السلطنه بود ولي در باطن شاه بود که فرمانده کل قوا بود و البته «مقام غيرمسوول» و مسوول تمام جنايات و نابساماني ها، که اينها بيشتر بر نفرت از حاکميت مي افزود. خيابان به يک باره پر از جنازه شد. در خيابان اکباتان بود که جواني به نام «امير بيجار» که دانشجوي مدرسه نظام بود مورد حمله سرنيزه قرار گرفت و بر ديوار با خون خود نوشت «از جان خود گذشتيم، با خون خود نوشتيم يا مرگ يا مصدق». در اين زمان تانک ها وارد حمله شدند و بعضي نظاميان لوله تفنگ را بر سر لوله هاي آب گذارده عده اي را قتل عام کرده، منتها مرتباً بر تعداد جمعيت افزوده مي شد. انبوه کشته ها نظاميان را کم کم به واکنش منفي واداشت. حمله تانک ها در ساعت يک بعدازظهر به خيابان لاله زار از شمال، اکباتان و ميدان امام امروز رسيد که يکي از فرماندهان نيروهاي زرهي با تانک خود را تسليم مردم و دانش آموزان دبيرستان دارالفنون کرد. در اين زمان هيجان مردم به پاخاسته عليه دربار به اوج خود رسيد. دسته هاي گلي که با شيريني و نقل بر سر و روي افسر و سربازان تانک ريخته کم کم مابقي تانک ها به تدريج در برابر مردم از حرکت باز ماندند و مي رفت که مردم پشت تانک ها بنشينند و دربار به خطر بيفتد. ساعت يک بعدازظهر «شاه» عقب نشست و فوراً يک کميته از نمايندگان مجلس را خواست تا ترتيبي بدهند که خونريزي ادامه پيدا نکند، سربازان به پادگان ها بازگردند، ساعت چهار بعدازظهر از راديو ايران مهندس حبيبي از نمايندگان فراکسيون نهضت ملي اعلام کرد «دکتر مصدق با پست وزارت دفاع به نخست وزيري بازگشت و از مردم خواست نظم شهر را خودشان اداره کنند.» چون پليس هم به پايگاه هاي خود بازگشته و آن شب تهران توسط مردم اداره شد بعد ها رئيس پليس اعلام کرد آن شب تنها شبي بود که در تهران دزدي مطلقاً انجام نشد. در روز سي و يکم تير استبداد يک بار ديگر در برابر مردم تسليم شد.
کار دشوار نقد مصدق
بتي که ترک خورده است و نمي شکند

رشيد اسماعيلي؛ وظيفه يک سياستمدار صديق خوشبخت کردن جامعه يا تقليل بدبختي هاي آن است، در آنجا که سياستمدار از تحقق اين وظايف بازمي مانـد، با صداقت و شهامت اخلاقي بايد از کار، کناره گيرد تا از سوق دادن جامعه به آشوب و انقلاب جلوگيري گردد.

کارل پوپر

سال ها پيش در ميان جدال مدعياني که هر يک خويش را ميراث خوار مصدق و راهش مي دانستند، مسعود بهنود مقاله اي نوشت با عنوان «کار دشوار مصدقي بودن» وبا همان قلم شيوا، طرفين آن دعوا را به اين نکته توجه داد که پيرو مصدق بودن، نه آن کاريست که از هرکس برآيد، جدال اما همچنان ادامه دارد، هر کس به شيوه اي مي خواهد خود را پيرو «واقعي» مصدق و راهش معرفي کند. نام مصدق سال هاي بسياري، پيش و پس از انقلاب سمبلي براي بخش هاي مهمي از اپوزيسيون بوده است که با استفاده از رانت «مصدقي» بودن، مخاطبيني را براي خويش در افکار عمومي دست و پا مي کرده اند. شايد اگر نام و عکس مصدق نبود، بسياري از نيروهي اپوزيسيون، اکنون تنها به گوشه اي از تاريخ بدل شده بودند. طي اين سال ها اما محبوبيت مصدق در ميان توده هاي مردم نيز انکارناشدني بوده است. در ميان ايرانيان کمتر کسي را مي توان يافت که از او به نيکي ياد نکند و شکست او را به مثابه بر باد رفتن آرزوهاي يک ملت نداند. از هر سو که نگاه کني مصدق يک قهرمان است، نفت را ملي کرده و بعد طي واقعه اي که کودتا نام گرفت، مظلومانه از دفتر نخست وزيري راه زندان در پيش گرفت. و مگر در اين تاريخ قهرمان مظلوم کم داشته ايم؟ نقد کردن «قهرمان مظلوم» اما کاري به غايت دشوار است خصوصاً اگر مصدق باشد. از نقد مصدق اپوزيسيون خوشش نمي آيد زيرا خاطره او را دستمايه اي براي معارضه با حکومت مي داند، مردم نيز از مخدوش شدن چهره افسانه اي بت هايشان راضي نخواهند بود، حتي ديگر حکومت هم مثل قبل از شکسته شدن اين بت خوشحال نمي شود. تاريخ ما اما تاريخ بت تراشي و بت شکني است، دار و دسته اي از راه مي رسند، بتي مي تراشند و خلق را به پرستشش مي خوانند شايد که نذر و قرباني هم نصيب آنها شود و بعد آنان که از آن نمد کلاهي به يغما نبرده اند تمام توان خويش را براي لجن مال کردن و در هم کوبيدن «بت» ديگران به کار مي بندند. در اين ميان البته آنچه قرباني مي شود آداب نقد منصفانه است. آنچه که پيرامون موقعيت مصدق در جامعه ايران گفته شد وقتي در اين زمينه فرهنگي سياه و سفيدنگر و بت تراش و بت کن قرار مي گيرد، کار نقد را دوچندان دشوار مي کند. خصوصاً اگر نقد به اصل حرکت«ملي شدن نفت» و تجزيه و تحليل آن از منظر عقلانيت توسعه مربوط باشد.

به نظر مي رسد اما تاريخ را بايد دوباره و اين بار از نظرگاهي ديگر خواند. اين دوباره خواني در مورد سال هاي 1320 تا 1332 لازم تر به نظر مي رسد. تاريخ آن سال ها را يا ناسيوناليست هاي ايراني نوشته اند و طبيعتاً جز ستايش مصدق به زبان نياورده اند يا سلطنت طلبان نوشته اند و بالطبع جز ستايش از آنچه قيام ملي 28 مرداد مي خوانندش بر قلم نرانده اند يا مارکسيست - لنينيست هاي ورشکسته اي که تاريخ نگاري شان تنها به انگيزه فريب ديگران و تطهير خويش صورت مي گيرد.

نقد تاريخ آن سال ها مستقل از اين سه جريان و از نظرگاهي متفاوت همان کار دشواريست که بايد به انجامش رساند. بايد ديد در آن سال ها کدام سياست رفاه و خوشبختي مردم را افزون مي کرد و از رنجشان مي کاست. آيا راهي که جبهه ملي و مصدق مي رفتند به سوي چنين هدفي بود؟ آيا تلاش براي ملي کردن نفت و لجاجت در مذاکرات و در پيش گرفتن راه انزواي بين المللي، تنها راه توسعه کشور بود؟ بايد به اين پرسش ها و پرسش هاي بنيادي تري که در مورد عملکرد مصدق و کارنامه سياسي وي وجود دارد جدي تر انديشيد. مصدق آيا رهبر شايسته اي براي گذار ايران از يک جامعه عقب مانده روستايي به يک جامعه مدرن بود؟ مصدق يک پوپوليست عوام فريب بود يا دموکرات مشروطه خواه؟ سياست موازنه منفي او تا چه حد واقع بينانه بود؟ راه مصدق آيا به توسعه ايران ختم مي شد؟

مصدقي باشيم يا نباشيم، سايه سنگين او را همواره بر سپهر سياست ايران احساس مي کنيم. امروز اما مي رود تا رفته رفته در آن تصور «مصدق قهرمان» رخنه جدي ايجاد شود. نقدهاي افرادي نظير مرتضي مرديها، موسي غني نژاد و حاتم قادري که مي کوشند از نظرگاهي متفاوت از ناسيوناليست ها، سلطنت طلبان و مارکسيست - لنينيست ها مصدق را نقد کنند هر روز خوانندگان بيشتري مي يابد. نسل جديد روشنفکران ايراني بايد با نقد آن سال ها از آن تصورات باطل ناسيوناليست ها و مارکسيست هاي دهه بيست دوري کند و مدرنيزاسيون و توسعه کشور را فداي هيچ آرمان انتزاعي نکند؛ اين درس بزرگ بازخواني آن سال هاست. تاريخ را اگر از نظرگاه توسعه باز خواني کنيم، چه بسا که بت هاي فراواني ترک بخورند. غبار تعصبات که فرو بخوابد نه سياه ها آنقدر تيره خواهند بود و نه سپيدها درخشندگي سابق را خواهند داشت. راست مي گفت آن مرد کاشاني که «چشم ها را بايد شست».

از مصدق بت نسازيد
«از دريچه امروز که به تاريخ بنگريم، مي توانيم نقدي از خليل ملکي بر محمد مصدق را ببينيم. ملکي از جمله چهره هايي است که گذر زمان و قضاوت تاريخ، عملکردش را غبارروبي کرده است، هر چند از رسوم معهود تاريخي ما اين است که چهره ها را در يک قالب موميايي کنيم و آنگاه که به گذشته برمي گرديم فقط و فقط نظاره گر آنها باشيم چرا که توانايي کالبدشکافي، تحليل و تدقيق در جملات و عملکردشان از ما ستانده شده است. ما مجبوريم در برابر کليشه هاي جاافتاده سر تعظيم فرود آوريم و اگر غير از اين کنيم چاره اي جز ايستادن در برابر گفتماني فربه از احساسات و عقيده ها نداريم. ملکي در ديروز و امروز تاريخ هم از اين قاعده مستثني نبوده است. او خوب مي دانست راهي که مصدق مي رود به جهنم است اما حاضر بود تا جهنم به همراه او برود. اما اين همراهي باعث نشد تا او در آن بزنگاه صلب خموشي پيشه کند و فقط مصدق را بستايد. او «مي توانست» از مصدق انتقاد کند و اين ويژگي قابل اغماضي نيست براي ما که غلبه گفتمان يا از مايي يا برما را مي توانيم احساس کنيم، گفتماني که در آن انتقاد کردن بايد از ترس آب به آسياب دشمن ريختن به محاق رود و هيچ گاه اين پرسش ها مجال طرح نيابد که دشمن آن است که نمي گذارد نقد کنيم يا آنکه نقد ما آب به آسيابش مي ريزد؟ براي نچرخيدن کدام آسياب بايد چشمه هاي نقد را بخشکانيم و براي رسيدن به کدام مقصد بايد هميشه سر تاييد فرود آوريم؟»

خليل ملکي در نامه 18 ارديبهشت 1346 خطاب به دکتر امير پيشداد (يکي از رهبران جامعه سوسياليست هاي ايراني در اروپا) مي نويسد؛ «انتقادي که دارم مربوط به اين است که از دکتر مصدق بتي ساخته مي شود و اشتباهات اساسي او را به احزاب نسبت مي دهيد که گويا - به مناسبت ضعف ايدئولوژيک احزاب طرفدار جبهه ملي بوده که مصدق موفق نشده است. البته موضوع، مفصل است و در اين جا نمي توان غآن را به تفصيلف طرح کرد. به طور خلاصه و در حقيقت غاين نامهف اعلام عقيده و تذکر بعضي از واقعيـات غاستف؛

1- دکتر مصدق به احزاب عقيده نداشت و حتي خود را مافوق جبهه ملي و احزاب اعلام کرده بود و موقع انتخابات غدوره هفدهم مجلس شوراي مليف موجب شد که جبهه ملي به کلي تعطيل گرديد، و پس از آن، من اصطلاح «نهضت ملي» را جانشين «جبهه ملي» - که ديگر نبود - کردم.

در مجلس غهفدهمف نيز ديگر فراکسيون جبهه ملي نبود، بلکه فراکسيون نهضت ملي بود. با وجود تذکرات مستمر و دائمي من، غمصدقف به حزب و حزب بزرگ عقيده نداشت.

فقط بعد از غحوادثف 9 اسفند توانستم او را متقاعد کنم، اما متاسفانه به مناسبات ديگر، کار از کار گذشته بود.

2- صحيح است که حزب استاليني توده کارشکني مي کرد، اما صحيح تر، اصطلاحي است که عامه مردم آن را اختراع کردند؛ «توده نفتي» - يعني ترکيب سياست انگليس و حزب توده -کارشکني مي کرد، و اين ضعف ايدئولوژيک ما نبود که موجب شکست شد، ضعف ايدئولوژيک دکتر مصدق و تمام رهبران نهضت ملي بود که از کارشکني هاي حزب توده نفتي سردرنياوردند و آلت دست انگليس ها گرديدند و ما را - که از کارشکني هاي حزب توده پرده برمي داشتيم - اغلب تخطئه کردند.

3- 28 مرداد غ32ف اجتناب پذير بود. عدم آگاهي رهبري غمصدقف موجب شکست شد. اين موضوعي نيست که پس از گذشت زمان گفته باشيم. در آن زمان هم، شرايط و عوامل شکست را برشمرديم و هم عوامل پيروزي را پيشنهاد کرديم. اسناد و مدارک و شواهد، زياد هست که حزب زحمتکشان (نيروي سوم) عوامل پيروزي را برشمرده و پيشنهاد کرده، هم در روزنامه غنيروي سومف و هم پيشتر به طور شفاهي به خود دکتر مصدق اعلام کرديم. اما ضعف ايدئولوژيک او و عدم آشنايي او بر سياست جهاني روز، موجب شکست گرديد.». (نامه ها، صص 414-415)
قوام؛ کشتيبان به گل نشسته
ثمينا رستگاري؛ احمد قوام از جمله سياستمداراني است که در بزنگاه هاي مهمي از تاريخ معاصر ايران مي توان به نام او برخورد کرد. ماجراي فرقه دموکرات، زيرکي قوام در بيرون راندن قواي روس از ايران، کابينه ائتلافي او که در آن سال ها نام اعضاي حزب توده يک بار براي هميشه در نظام سياسي ايران به ثبت رساند، اين کار احمد قوام هر چند در قالبي درجاه طلبي يا فريبکاري او فهم شده است اما با نگاهي منصفانه تر به تاريخ شايد از اين فراتر رود.

اما شايد دولت مستعجل او در تيرماه 1331 بيشتر در يادها مانده باشد. چرا که نام او در برابر محمد مصدق قرار گرفت و در اين دوئل تاريخي قوام محکوم به شکست بود. او در اين دوره از تاريخ زندگي خود مغلوب افکار عمومي شد تا ياد بگيرد سياست تنها در اتاق بي صندلي او جريان ندارد .قوام سياستمداري باقيمانده از دوران قاجارها بود و خوي اشرافي گري در رگ هايش جريان داشت. در اتاق او صندلي نبود تا همه در مقابلش مجبور به ايستادن باشند.

او توانسته بود در آزمون هاي مهمي بي اعتنا به افکار عمومي در اتاق خود سياست ورزي کند و پيروز ميدان هايي شود که گاه يک ابرقدرت در مقابلش ايستاده بود و اين ويژگي به او قدرتي مي داد که هيچ گاه پسر رضاخان را شاه خطاب نکند چراکه او بيش از همه مي فهميد چکمه رضاخان در پاي پسر بسيار گشاد است.

شگرد قوام در تير 1331 ديگر قدرتي براي راندن کشتيان نداشت چراکه او ديگر در ميدان سياست مبارزه نمي کرد. او بايد در مقابل کسي مي ايستاد که «بر دل ها» چيره شده بود و قوام را با احساسات و طغيان کاري نبود.

در دوره اي که مصدق ميان نفت و آزادي پل زده بود و ملت ايران در چاه هاي نفت به دنبال عزت از دست رفته اش مي گشت و از در افتادن با فاتح جنگ جهاني دوم احساس غرور مي کرد، قوام مهره هاي شطرنج سياست را بر روي زمين سرد واقعيت جابه جا مي کرد و در اولين مصاحبه خود صراحتاً اعلام کرد «من معتقد به راکد گذاشتن ثروت ملي ايران نيستم.» در دومين نوشته مهم خود نيز شجاعت گفتن اين را پيدا کرد که بگويد «ايران دچار دردي عميق شده و با داروهاي مخدر درمان پذير نيست.»

اما دردمندان را طاقت شنيدن اين حرف ها نبود. آنها سوداي پيروزي در سر مي پروراندند سودايي که در 28 مرداد 1332 با واقعيت روبه رو شد و طعم تلخ آن دردي که قوام مي گفت را چشيد. ولي آيا فهميد؟

سي ام تير حماسه اي ديگر براي دموکراسي
بتي که ترک خورده است و نمي شکند
از مصدق بت نسازيد
قوام؛ کشتيبان به گل نشسته
گفت وگوهاي بي فرجام

 گفت وگوهاي بي فرجام
مهدي فولادگر؛ در روزهاي گذشته بار ديگر پرونده جنگ 8 ساله ايران با عراق توسط برخي مقامات عالي رتبه کشور گشوده شد. حضور محمدجواد لاريجاني در برنامه «نگاه 1» و سخناني که او درباره قطعنامه 598 و به طور مشخص، موضع «علي اکبر ولايتي» در آن مقطع بر زبان راند، آغاز ماجرا بود. ولايتي به سرعت در روزنامه جمهوري اسلامي واکنش نشان داد و به طور سربسته اتهاماتي را متوجه لاريجاني کرد. ولايتي گفت که به سفارش ري شهري وزير وقت اطلاعات وي را از وزارت خارجه کنار گذاشته و اين موضوع ربطي به اختلافات شخصي ندارد. لاريجاني البته در روز پنجشنبه و مجدداً در پاسخي صريح و با طرح اتهاماتي جديد، تمايل خود را براي ادامه اين مباحثه نه چندان آرام نشان داد.

اگر در روزهاي آينده بنا بر سفارش يکي از بزرگان اين جدال خاتمه نيابد و مباحثه نوشتاري به مناظره اي رودررو تبديل شود مي تواند حداقل در توضيح بخشي از تاريخ جنگ، کمک شاياني کند. تاريخي که شايد به دلايلي و بنابر مصالح ملي، تاکنون ابعادي از آن ناگفته و نانوشته باقي مانده است.

تجربه اما نشان مي دهد هرگاه باب چنين بحث هايي گشوده شده و به خصوص طرفين مدعي، از باب انگ و تهمت وارد «صحن تاريخ» شده اند عنصر اصلي يعني«حقيقت» و هدف بحث گم شده است. بنابراين تا زماني که گفت وگوهايي بدين شکل با «آدابي خاص» و تحت «اصول مشخص» انجام نگيرد نمي توان انتظار نتيجه اي مطلوب از آن داشت. براي يک گفت وگوي اثربخش، وجود عناصري چون شفافيت، شجاعت، موضوع واحد و تعريف شده، موضع مشخص، آسايش خيال و مهم تر از همه پذيرش آن از جانب نظام سياسي، الزامي است. شايد مصلحت افراد و نيز هدف بزرگتر يعني نظام ايجاب مي کند که افراد بدون هماهنگي و جلب توافق بزرگان بر روي سوژه هاي بحث، اصولاً از بازکردن پرونده هاي ويژه خودداري کنند.

 سخني با معين و خاتمي

بابک مهديزاده؛ با تمام انتقاداتي که به سيدمحمد خاتمي و دکتر معين وارد است اما نمي شود در صداقت شان شک کرد و آنها را خارج از دايره اصلاح طلبي شمرد. هستند کسان فراواني که چنين خصيصه اي دارند اما روي سخنم فقط با اين دو بزرگوار است. به اين دليل که اولي رئيس جمهور اصلاح طلبان بوده و دومي کانديداي اصلاح طلبان پيشرو که حمايت بسياري از نيروهاي دگرانديش را نيز پشت سر خود داشت. اولي رهبر جبهه اصلاحات است و دومي پيشنهاد دهنده جبهه دموکراسي خواهي. پس انتظار از اين دو بيشتر است تا سايرين. به عبارتي هرگاه مشکلي در زمينه هاي مختلف پيش مي آيد در وهله اول نگاه ها به سمت اين دو مي رود که چه واکنشي نشان مي دهند و چه مي کنند.

قضيه دستگيري دانشجويان هم از اين قاعده مستثني نيست و همگان در انتظار واکنش سيدمحمد خاتمي و مصطفي معين بودند. اما اکنون که چند روزي است از اين ماجرا مي گذرد اگرچه شنيده مي شود اين دو بزرگوار رايزني هايي را انجام داده اند و ديدارهايي داشتند اما شايد اين تلاش ها در حد و اندازه نام هايشان نباشد. نام هايي که انتظارات زيادي پشت سرشان قرار گرفته است. سيدمحمد خاتمي چه بخواهد و چه نخواهد رهبر جنبش اصلاحي است و همچنان محبوب ترين سياستمدار، و بايد از وجهه روشنفکري اش بکاهد و در قامت يک سياستمدار حرفه اي ظاهر شود. دکتر معين هم بايد بداند که با چهار ميليون راي حزبي اش ناچاراً تا مدتي بايد کارهاي علمي اش را کمتر کند و بيشتر به فکر عرصه سياست باشد حتي اگر علاقه اش در حوزه علم بيشتر باشد. چون اگر خاتمي و معين اين نکنند و کارهاي روشنفکري و علمي شان را به نفع عرصه سياست کاهش ندهند حاميان شان نيز به صداقت شان شک خواهند کرد. پس از اين دو سياستمدار انتظار اين است که تلاش هايشان را بيشتر کنند و پيگيري آزادي دانشجويان و اعضاي سازمان ادوار تحکيم را در اولويت کاري خود قرار دهند. نتيجه اين تلاش ها مطمئناً برطرف کردن کدورت ها، جلب اطمينان و خوشنامي براي اين دو بزرگوار است.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام