912 شماره
يكشنبه، 31 تير 1386
صفحه نخست :: خبر :: صفحه آخر
من بي تقصيرم
 ايرج قادري
هفته گذشته از ايرج قادري کارگردان سينما گفت و گويي کوتاه به چاپ رسيد. به گفته اين کارگردان در تنظيم اين گفت و گو ابهاماتي وجود داشته که با ارسال اين مطلب در پي رفع آن است.
***
خانم اکبري عزيز
متني را که از ملونات و گفت وگوي هفته پيش در دفتر روزنامه وزين شرق تنظيم شده بود در سفر کيش خواندم و به همين دليل تقديم اين يادداشت کوتاه چند روزي تا بازگشتم به تهران به تعويق افتاد. با اعتذار از زحمتي که دادم و تشکر از محبتي که شما در حقم داشتيد ذکر چند نکته را لازم دانستم.درد دل من که گاه به خاطر رفتار احساسي ام به هر جايي سر مي زند جز مقصود اصلي باعث سوءتفاهم و دلتنگي دوستي شده بود بدون آنکه بتواند خواننده ها را به آنچه که قصد نهايي من از اين گفت وگو بود رهنمون شود. بنابراين زحمت را مکرر مي کنم.1-از باب سوءتفاهم اين دوست يعني مرتضي شايسته عزيز متاسف هستم اما نگراني ندارم. او خود به خوبي مي داند که من شخصاً چقدر او را دوست مي دارم و من نيز مي دانم اين عزيز که هيچ گناهي جز ياعلي گفتن و پاي آن ايستادن ندارد چقدر بابت تحمل کج خلقي ها و بدخلقي هاي ما جماعت غيرقابل تحمل شانه هاي پهن و طاقت فراوان دارد... از آن گذشته همانطور که در آن گفت وگو مطرح شد، تلاش شبانه روزي مرتضي شايسته براي برپايي يک محيط امن و توام با آرامش در هدايت فيلم، شايد مهم ترين عاملي است که شوق فيلم ساختن را در من ايجاد مي کند.2- آنچه که من در مورد جوان ها و به عنوان مصداق - جوان ها و تازه واردهاي فيلم محاکمه - عنوان کردم اصلي کلي است و درخواستم از همه کساني است که مي توانند در اين موارد همراهي و ياري بنمايند. نيک مي دانم که بعد از سال ها - براي من نه ساختن فيلم پرفروش و جنجال آفرين قدر و قيمتي دارد و نه فيلمسازي هستم که به تکميل ويترين جايزه هاي داخلي و خارجي ام بينديشم - چراکه اصولاً اين گونه فيلم ساختن را بلد نيستم و براي يادگيري هم - امروز کمي دير است.از لحاظ معنوي فيلمي که امروز مي سازم شايد بتواند همان اعتباري را برايم فراهم سازد که در فيلم قبلي داشته ام و از لحاظ مادي هم اگر سرانگشتي حساب کنيد و فاصله زماني فيلم هايي را که ساخته و دستمزدي را که گرفته ام و زماني را که از ساخت اين فيلم تا فيلم ديگر طي شده در نظر بگيريد، دستمزد ماهيانه من و بسياري از کارگردانان صاحب نام را که مي شناسم به زحمت به پاي حقوق ثابت (بدون پاداش و اضافه کار و غيره و غيره) مدير يک شرکت خصوصي مي رسد.پس هر کدام از ما به عشقي در اين وادي به عاشقي مشغوليم و عشق من اين است که سال ها بعد،... اگر جوان برومندي در عرصه اين سينما چهره نشان مي دهد و اعتبار مي يابد، کسي باشد که بداند اين يادگار ايرج قادري است. باور نمي کنيد که ديدن عکس ها و تابلوهاي محمدرضا گلزار چقدر به من احساس جوان بودن و مفيد واقع شدن را مي دهد.باور نمي کنيد اگر بگويم وقتي بعد از فيلم تاراج مي ديدم که جمشيد هاشم پور تک ستاره سينماي ايران است چقدر به خود مي باليدم. باور نمي کنيد اگر بگويم وقتي ظرافت هاي بازي شقايق فراهاني را در فيلم هاي مختلف مي بينم چقدر از اينکه براي اولين بار در فيلم من بازي کرده است غرق غرور مي شوم.حرفي که نتوانستم بزنم و اگر زدم آنقدر ابتر بود که به سرمنزل مقصود نرسيد، اين است که امروز شوق فيلمسازي براي من در يک چيز خلاصه مي شود و آن اين است که اگر نتوانم فيلمي ماندگار از خود بر جاي بگذارم حداقل چهره هايي ماندگار، ياد مرا هميشه در ذهن خود و تماشاگرانشان داشته باشند.جوان بازيگري که نام او در گفت وگوي آن روز برده شد، نمونه اي بود از جوان هايي که در فيلم محاکمه حضور دارند و حرفه اي بودن هدايت فيلم در اين است که تنها به امروز سينما نمي انديشد بلکه با پر و بال دادن به جوان ها در هر رشته سينمايي اعم از کارگردان، بازيگر و... به فرداي اين سينما چشم دارد اما ترس من از اين است که وجود چهره هاي مطرح و نامدار و محبوب براي مردم در فيلم محاکمه، نگاه و توجه به اين جوان ها را کمرنگ و اندک بنمايد.آنچه که من از دستم برآمد اين بود که فرصتي به آنها بدهم و آنچه که خود اين جوان ها مي توانند انجام دهند اين است که از اين فرصت به بهترين وجه بهره گيرند.و آنچه که از شما (نه به عنوان روزنامه شرق بلکه به عنوان تريبون هاي مختلف سينمايي) درخواست کردم اين است که در روند تکميل اين جوان سازي در شناخت، معرفي و حمايت از چهره هاي تازه که به مقابله چهره هاي بسيار محبوب و شناخته شده بيابند، ياري نماييد.اگر باز سخنم نارسا بود يا باز سوءتفاهمي تجديد کرد و يا باز انديشه اي به اين راه رفت که لابد نظر خاصي به فرد خاصي در بين است و يا حتماً بوي کباب از جايي مي آيد، من بي تقصيرم. نمي دانم حرفم را چگونه بگويم که سخن در گلو نمانده باشم.

با تقديم و احترام و ارادات
رهايي تئاتر از سيطره ادبيات
 جلال ستاري
تئاتر پينوکيو در اسارت و قيد و بند کلام براي افاده مرام و اداي مقصود نيست يا درست تر بگويم استفاده از آن را به حداقل ممکن رسانده است و جنبش در فضا يا بيان با حرکات و سکنات را که در تئاتر ما تقريباً فراموش شده است (به استثناي «حرکات موزون»)، جايگزين درازگويي همراه با نقالي کرده است و اين به گمان من کاري خجسته است زيرا نشانه رهايي تئاتر از سيطره ادبيات است. اما اين معني تنها ويژگي تئاتر پينوکيو نيست، خصيصه ممتاز ديگرش اين است که پينوکيو تئاتري است برخاسته از تفکر و انديشه هاي انساني. يعني انديشه اي که از درد انسان در جهان ما سخن مي گويد و بنابراين انديشه اي قالبي و باسمه اي نيست و از آغاز تا انجام نمايش اين سعي را صورت بندي مي کند که در اين جهان گرد، از هر نقطه که حرکت کني، سرانجام به همان نقطه يعني به خودت مي رسي، اگر آدمکي چوبين، تهي از عاطفه و احساس و اراده شده باشي، همانند آدم هاي آهني، عروسک هاي کوکي، در اين صورت است که همواره دور خودت دايره وار مي چرخي و راه به جايي نمي بري.قالبي که علي اصغر دشتي و نسيم احمدپور براي بيان اين معني يافته اند، قالبي درخور و مناسب است، يکي همچند ديگري است؛ از کوزه همان برون تراود که در اوست.
پشت نت ها رازي است
سيدعليرضا ميرعلي نقي؛ برپايي «مسترکلاس ها»ي ويژه موسيقي ايراني از سوي فرهنگستان هنر از اقدامات موثري بود که متاسفانه در مطبوعات به اندازه کافي بدان پرداخته نشد و متاسفانه تحت الشعاع وقايعي ظاهراً «خبرسازتر» و باطناً کم اهميت تر از آن قرار گرفت. فضاي حاکم بر بسياري از مطبوعات امروز که غوغاسالاري و بزرگنمايي برخي شخصيت ها را- که در تهران شهرت جهاني دارند،- سرلوحه کار خود قرار مي دهد، اين گونه اخبار را که ثبت آنها از اهميت تاريخي و فرهنگي ويژه برخوردار است، از قلم مي اندازد و ماحضري را به حافظه امروز و آينده موسيقي ايراني تحميل مي کند که براي آيندگان گمرا ه کننده و حتي باعث تاسف است. پس از سال ها رواج و اشاعه موسيقي موسوم به «دستگاهي» در ايران توسط اولين نسل دانش آموختگان رشته موسيقي دانشکده هنرهاي زيبا (دانشگاه تهران) و نيز مرکز حفظ و اشاعه موسيقي، جامعه جوانسال موسيقي آموخته که از تکنيک نوازندگي در حد بالا و نيز پشتوانه تئوريک کافي برخوردار است، مواجه با بن بستي جدي در ارائه خلاقانه اين موسيقي شده است. رشد تکنيک و وفور حامل هاي صوتي آموزشي و دسترسي آسان به اساتيد متعدد، به جاي اينکه افق خلاقيت را براي آنها بگشايد، آنها را گرفتار مداري بسته و مکرر کرده است و اينکه مي بايستي زمينه اي براي آفرينشگري تلقي شود، تبديل به مجموعه اي صلب و جامد براي اجراي مکرر و يکنواخت شده و تقليد از لحن اجراي استادان شناخته شده- چه رفتگان و چه ماندگان در قيد حيات جسماني- برداشت ها را يک سويه و يک نهج کرده است. تشکيل کارگاه تخصصي تار و سه تار با حضور استاد داريوش طلايي - نوازنده نخبه و متفکر موسيقي ايراني- اولين اقدام جدي براي خروج از اين بن بست مي تواند باشد.مهران مخبر مدير برنامه ريزي معاونت امور هنري و بين الملل فرهنگستان هنر يادآور شده است؛ «تاکنون هيچ بار مالي بر دوش هنرمنداني که در اين کلاس ها شرکت مي کنند، نبوده، استادان نيز هيچ حق الزحمه اي دريافت نکرده اند و کليه مسائل مالي اين فعاليت ها بر دوش فرهنگستان هنر بوده است.» مي دانيم که در کشورهاي پيشرفته، مسترکلاس هايي که با حضور ويرتونوزها (نوازندگان استاد) برگزار مي شود، گاه از گران ترين دوره هاي آموزشي است و نوازندگاني که تکنيک هاي مشکل و پيچيده را مسلط هستند و قطعات بسياري را نواخته اند، اين هزينه را متحمل مي شوند تا بتوانند رمز و راز اجراي متعالي و وصول به بيان متعالي قطعات را از استادان بياموزند و به قول استاد طلايي «روح قطعه را دريافت کنند و دريابند که به قول غربي ها، پشت نت ها چيست.»پشت نت ها رازي است که به دست رمز آشنايان گشوده مي شود و فضاي لازم را براي اين انکشاف نهادهايي فراهم مي کنند که دغدغه هنر و هنرمند را داشته باشند. اگر تداوم کافي در کار باشد، در سال هاي آينده مي توانيم بازدهي نيکوي اين اقدام را شاهد باشيم.
طناب پوسيده سينما
منيژه حکمت؛ حادثه اي که سر صحنه فيلم سينمايي «آتش سبز» براي پگاه آهنگراني روي داد و برخورد مسوولان و مديران اين پروژه با اين حادثه، بار ديگر ما را در برابر واقعيات تلخي قرار داد که هنوز حاکم بر سينماي ما و روابط دروني اين سينماست.در حالي که فيلمسازان و سينماگران ايراني تلاشي واقعي و کوششي همگاني را براي به روز شدن و صنعتي شدن سينماي ايران بر خود هموار کرده اند و خود را براي مواجهه با ابزار و تکنولوژي هاي جديد آماده مي کنند و جامعه اصناف سينماي کشور با زحمت بسيار سعي دارند نقش تخصص را در لواي امنيت شغلي نهادينه کنند، اما در کمال تاسف و تحير، هنوز برخي از ما با توسل به شيوه هاي قديمي و غيرحرفه اي و فارغ از مسووليت نسبت به عوامل مختلف يک فيلم، کار خود را بي توجه به اصول اخلاقي و انساني و حرفه اي پي مي گيريم.پگاه آهنگراني به عنوان يک بازيگر جوان سعي داشت تا نهايت همکاري را با کارگردان و گروه سازنده فيلم آتش سبز به عمل آورد. لذا به رغم اينکه خود به چشم مي ديد که طنابي که قرار است او، زندگي، جواني، آرزوها و هستي اش را به آن بياويزد، طنابي پوسيده و نامطمئن است، (و به رغم تذکر اين موضوع از طرف عوامل به کارگردان فيلم)، اما با اطميناني که کارگردان و عوامل توليد به او دادند و به خاطر اينکه متهم به «نق زن» و «عدم همکاري» نشود، درون آن تور قرار گرفت و يک بار تا ارتفاع 9 متري و بار ديگر تا ارتفاع 5/2 متري بالا کشيده شد، بدون اينکه کوچکترين تمهيدي براي حفظ جان او از طرف گروه توليد فيلم به عمل آورده شود، از بخت خوب (و شايد از لطفي که خداوند به او و خانواده اش دارد) طناب در ارتفاع 9 متري دوام آورد و هر طور بود اين جوان را در آن ارتفاع رها نکرد، اما وقتي که باز او را با همان طناب بالا کشيدند، طناب بيچاره ديگر طاقت نياورد و از هم گسيخت، (شايد به اين دليل که ديگر او را بالاتر نبرند،) و جوان ما را در بدترين وضعيت، با کمر بر زمين کوبيد، آيا اين يک اتفاق است که خارج از توان و اختيار بشر روي مي دهد و در برابر آن کاري نمي توان کرد؟ اي کاش اين طور بود...، اي کاش مي توانستم فکر کنم که اين يک مشيت خداوندي است، اگر چنين بود به خود و ديگران مي گفتم اين اراده خداست و بايد در برابر خواست او تسليم و راضي بود،اما متاسفانه اين طور نيست...، نکته دردآور و آزاردهنده اين است که با کمي تعمق و رعايت حداقل اصول حرفه اي سينما که در واقع الفباي اوليه فيلمسازي است، اين اتفاق نمي افتاد. اين اصول اوليه، آن چيزهايي است که هرکس که خود را فيلمساز مي داند و به خود اجازه مي دهد که سرنوشت يک فيلم و سلامتي، سابقه و عرض و آبروي عده زيادي از عوامل پشت و جلوي دوربين را در دست خود بگيرد، بايد و ضروري است که دست کم آنها را بداند،،با توجه به شواهد و قرائن موجود، با ساده ترين و پيش پاافتاده ترين تمهيدات، مي شد از اين اتفاق جلوگيري کرد. حضور يک متخصص جلوه هاي ويژه که چنين موردي از جمله ساده ترين کارها براي آنها است، به طور قطع مي توانست راهکارهاي بي خطر و عملي اين صحنه را براي گروه تدارک ببيند و از اين اتفاق جلوگيري کند،نکته عجيب و تاسف آور ديگر، نوع برخورد مسوولان گروه با اين حادثه است که آن را تبديل به فاجعه کرد، اگر رويدادهاي پس از حادثه درست مديريت مي شد، اگر کسي با حداقل دانش پزشکي در محل حضور داشت، اگر حضور يک دستگاه آمبولانس (براي صحنه اي که به هر حال احتمال خطر در آن بود) پيش بيني مي شد، اگر بعد از حادثه، مضروب را به شيوه درست و بدون کشيدگي و تکان دادن هاي وحشتناک به يک درمانگاه يا بيمارستان مي رساندند، ضايعات بعدي که حتي احتمال داشت خداي ناکرده تا قطع نخاع اين جوان پيش برود، پيش نمي آمد،واقعه نگاري اين حادثه بر اين نکته صحه مي گذارد که عوامل موثر در ساخت اين فيلم با بي مبالاتي و بي مسووليتي کامل نسبت به اين واقعه برخورد کرده و هر لحظه به تشديد آن کمک کرده اند.من به عنوان يک فيلمساز از مسوولان سينمايي تقاضا مي کنم شرايطي را فراهم آورند تا متخصصين به راش هاي فيلمبرداري شده و نوارهاي پشت صحنه اين پلان ها دسترسي پيدا کنند تا از نظر کارشناسي نسبت به لزوم اجراي اين صحنه ها به صورت انجام گرفته نظر بدهند. چون به اين نکته معتقدم هيچ پلاني در هيچ فيلمي در هيچ کجاي دنيا ارزش کم شدن حتي يک تار موي عوامل آن فيلم را ندارد.پگاه آهنگراني گذشته از اينکه دختر من است، يکي از بازيگران و از اهالي اين سينماست، همچنان که خود من هم از اهالي اين سينما هستم. تا وقتي که کليت اين سينما دچار اين گونه مسائل و کاستي هاست، نه تنها من و دخترم، بلکه هم دوستان و همکارانم، همه عوامل و اهالي شريف اين سينما در معرض خطر و حادثه خواهند بود، تا کي بايد شاهد اين گونه رويدادها باشيم؟ آيا جان پرارزش کساني مثل سجادي حسيني کارگرداني که سر صحنه کشته شد، غياثي هنرپيشه اي که در حادثه فيلمبرداري جان باخت و چندين و چند نفر ديگر از اهالي اين سينما که اعضاي بدن و سلامتي خود را نثار اين سينما کردند، کافي نيست؟، آيا زمان آن نرسيده که فکري اساسي براي چنين حوادثي بکنيم؟ ما که به اين مي باليم که يکي از معدود کشورهاي جهانيم که داراي سينماي ملي هستيم، نبايد مانند بقيه کشورهاي جهان متر و معيار و ضوابط و مقرراتي در جهت حفظ جان و سلامتي عوامل فيلم هايمان وضع کنيم؟
عيادت معاون فرهنگي وزير ارشاد از «سيمين دانشور»
معاون فرهنگي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي از «سيمين دانشور» که به دليل عارضه تنفسي در بيمارستان پارس بستري است، عيادت کرد. به گزارش فارس با انتشار خبرهاي ضد و نقيض از وضعيت جسماني سيمين دانشور در يکي از سايت هاي خبري تعداد زيادي از خبرنگاران و نويسندگان و شاعران در محل بيمارستان پارس براي آگاه شدن از صحت و سقم اين خبر حضور يافتند. دقايقي پيش نيز محسن پرويز با سر زدن به بيمارستان پارس از نويسنده رمان «سووشون» عيادت کرد. پرويز در گفت و گو با خبرنگاران حال او را مساعد توصيف کرد.

من بي تقصيرم
رهايي تئاتر از سيطره ادبيات
پشت نت ها رازي است
طناب پوسيده سينما
عيادت معاون فرهنگي وزير ارشاد از «سيمين دانشور»
زندان کلمه

 زندان کلمه
بديهي است که سمينار سروقت شروع نمي شود، مثل خودمان مي مانند. تجربه بيست و پنج ساله ام از جلسات مجلس و دولت مي گويد، که حتي يک بار، جلسه سر وقت شروع نشد... دارم کتاب عبدالرحمن منيف را نگاه مي کنم. همان نگاه سرسري يا تورق که مثل پنجه زدن بر روي کتاب است. چاره اي ندارم، ممکن است خلدون شمعه کتابش را بخواهد. تا کي باشد که کتاب به دستم برسد... همچنان در انديشه ام که مالک حداد شاعر و رمان نويسي که سوزي مثل سوز شريعتي داشت، در زندان کلمه چه احساسي داشته است؟ از حسن اتفاق موضوع سخن و برنامه دکتر عبدالسلام يخلف؛ مالک حداد بود. سخنراني همراه با عکس و فيلم و متن درخشاني که در توضيح عکس ها خوانده مي شد. عبدالسلام خود شاعر و داستان نويس و فيلمنامه نويس است و نيز مترجم. از هر سه زبان عربي و فرانسه و انگليسي ترجمه مي کند. مثل شعله اي است که گرم توفان جان مالک حداد است.«مالک حداد مي گفت، در روز 8 ماه ايار (مه) سال 1945 متولد شده است، در آن تاريخ او نوزده ساله بود. اما 8 ايار مثل توفاني از آتش او را سوزاند. در آن روز فرانسوي ها 50 هزار الجزايري را کشتند. اين کشتار؛ کشتار مردم در کوچه و خيابان بود، آنهايي که توي زندان ها تيرباران مي شدند، حسابشان جدا بود... مردم شرق الجزاير در ستيف و روستاهاي دور و بر جمع شده بودند. مي خواستند جشن فرياد آزاديخواهي برگزار کنند. مردم و کودکاني که به جان آمده بودند. آلبر کامو چند سالي پيش از فاجعه 8 مه در يادداشت هاي روزانه اش در سال 1939 نوشته است؛ «در شرق الجزاير کودکاني را مي ديدم که بر سر خوردني هايي که در ظروف زباله پيدا مي شد، با سگ ها گلاويز بودند... يک نفر به من گفت اين صحنه هر روز و شب تکرار مي شود...» آن روز فرصتي فراهم شده بود، جنگ جهاني دوم تمام شده بود. روزولت و چرچيل بيانيه اي داده بودند. که ملت ها در انتخاب سرنوشت خويش و حاکميت ملي خويش آزادند. کاتب ياسين داستان نويس معروف الجزايري در آن روز ها شانزده ساله بود. در تظاهرات شرکت کرده بود بعداً در رمان «نجمه» که در سال 1956 منتشر کرد، شرح واقعه را نوشته است؛ دانش آموزان؛ چهارتايي توي صف حرکت مي کردند. يکي از بچه ها پرچم دستش بود. ما سرود مي خوانديم؛«سرود آزاديخواهان از کوهستان ها از اوراس به گوش مي رسد.»يک نظامي فرانسوي دانش آموز پرچمدار را با پرچمش به رگبار بست. کشته شد... تا چهار پنج روز مردم را مي کشتند. در همان روز کاتب ياسين را دستگير کردند.مالک حداد و کاتب ياسين اين فوران درد را به فرانسه نوشتند. به زبان هماني که به سويشان آتش گشوده بود. انقلاب که پيروز شد به الجزاير بازگشتند. تجربه دردناکي بود. ديدند نمي توانند به زبان مردم، به زبان ملت خود بنويسند. نمي توانند حتي به زبان خود زمزمه کنند. سال ها بعد احلام مستغانمي داستان نويس الجزايري رماني نوشت به نام «ذاکره الجسد» در اين رمان به سکوت مالک حداد اشاره کرد. مالک حداد در حسرت کلمه، از سرطان سکوت جان سپرد. به الجزاير برگشته بود اما نمي توانست با مردم خود به زبان آنها سخن بگويد. گفت من تبعيدي زبان هستم. در شعر بلندي که به عنوان مقدمه کتاب شعر «الشقاء في الخطر» سروده است، مي خوانيم؛«من همانم که به زبان فرانسه آواز مي خوانم...اي شاعر اي دوست من،مرا سرزنش نکن که گنگ مي خوانم... استعمار مي خواهد که با لکنت آواز بخوانم... تا زبانم هميشه بسته بماند.هر وقت از مرز عبور مي کنم، زندان را توي قلبم احساس مي کنم.از دلتنگي مي خواهم گريبانم را پاره کنم./ هر گاه به ياد الجزاير مي افتم./هر وطني طعم اسطوره مي دهد،وطن من طعم اشک و خون»انقلاب پيروز شده بود./ نشست نويسندگان آسيا و آفريقا در توکيو برگزار مي شد. مالک حداد و کاتب ياسين و محمد ديب و مولود فرعون و مولود معمري در نشست شرکت کردند. هيچ کدام نمي توانستند به زبان عربي صحبت کنند. از اين رو سال هاي سال پس از پيروزي انقلاب آنها ساکت بودند. کودتاي بومدين هم پيرايه اي بود که بر احوال آنان بسته شد. انقلاب دست نظامي ها افتاد.مالک حداد سروده بود؛«زبان فرانسه تبعيدگاه من است.آهاي آراگون،...اگر مي توانستم بخوانم، دوست داشتم به زبان عربي آواز بخوانم.»هنوز سمينار ما آغاز نشده، خلدون شمعه مي بيند که گرم کتاب منيف هستم. مي گويد کتاب پيش ات بماند. امانت نه. يادگاري، شوق در دلم پر مي کشد.منيف نوشته است. مالک حداد در زندان و تبعيدگاه زبان فرانسه افتاده بود. فقط يک استثنا وجود دارد، که از اين زندان گريخت و داستان هاي بعدي خود را به عربي نوشت. رشيد ابو جدره،از عبدالسلام يخلف مي پرسم رشيد چگونه ديواره هاي زندان زبان را شکست؟


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام