جاويد رمضاني

اين روزها هواي تهران اعجاب برانگيز شده؛ گرما و رطوبت کلافه کننده همراه با معماري درهم و پيچيده، فضاي شهري بي سامان پر از سيمان و کلي التهاب و خبر. نتيجه مردمي کلافه و پرتنش که ديگر فکر نمي کنند و زندگي را در جبري روزانه ادامه مي دهند. در طول تاريخ پرآشوب ايران رفتار جمعي و فردي جامعه ما الگوهاي سنتي قدرتمندي را پذيرفته است چرا که مناسبات اقليمي يا جبر مکاني تاثيرات زيادي بر روي تاريخ جامعه ما اعمال کرده است.در اين ميان يکي از آينه هاي اتصال خودآگاه اين جامعه به ناخودآگاهش، نقاشان هستند. به غايت نقاش ايراني بايد در قالب هفت دستگاه مقام مثاليت به امر عروج انسان بپردازد و نمايي از بهشت را در اين ناسوت پر از دود و فشار و گرما، يادآور خلايق از بهشت رانده شود. اما امروز مثل هواي تهران چيزي دارد تغيير مي کند، که به خوبي در کارهاي دوست نقاشمان عليرضا آدمبکان ديده مي شود، او از بهشت قدما رنگ و خط را برداشته اما جهنمي را تصوير مي کند که هيچ تعارضي در آن ديده نمي شود.فضاهاي او پر است از آدم هاي استحاله شده و روابط منهدم که فشار و گمگشتگي حداقل استنباط بيننده از آثار اوست و مي دانيد همه ما با يک بوم سفيد به دنيا مي آييم و اين بوم را از لحظه تولد نقش مي کنيم. اما در تاريکي، نقش ها و طرح هايي که امروز بر روي تابلو قرار مي دهيم فردا، زندگي ما را متاثر مي کند و ما به درستي آن را نمي ببينم، البته حاصل اين نقاشي در تاريکي را در يک لحظه که احتمالاً لحظه مرگ است تصور مي کنيم.
نقاشان مانند نورهايي در تاريکي ذهن، گوشه هايي از تابلوي جمعي ما را به ما نشان مي دهند، درستي و حقيقت اين تصوير مسووليت بزرگي را به عهده آنان گذاشته است. به قول يکي از دوستان نقاشي کار پيچيده اي نيست، اين همه فلسفه نمي خواهد، نقاشي نشان دادن حقيقت دروني توست مربوط به همه آنچه که در پيرامونت رخ مي دهد.
آدمبکان گرچه پرکار است و سال ها است که با مشکلات به کار پرداخته اما مانند بسياري از نقاشان امروز درگير بيماري بيوگرافي است که در غايت ذهن با تمام متانت و آرامش، خود درگير تابلوي جامعه شده است و اين امري بديهي است، چون بزرگان بسياري که در مقام استادان اويند امروز به دام افتاده اند.بله، چيزي در ايران عوض شده، ياد کلام استاد قلم سعدي شيرازي افتادم که «هنرمند قدر بيند و در صدر نشيند».
امروز ديگر اينگونه نيست، جامعه در حال گذر، فراموش مي کند در اين اسباب کشي به خانه جديد، آينه را بايد اول برد، که امروز آينه ها بايد تصاوير از پيش تعيين شده نمايش دهند تا قدر بينند و در صدر نشينند و از انواع سوبسيدهاي بهره مند شوند. حالا است که نقاشي کار پيچيده اي مي شود، بايد کلي فلسفه، زيبايي شناسي و تاريخ هنر و جامعه شناسي و غيره و غيره بداني، تا چه را کجا بکشي و چه موقع نمايش دهي؟
نقاش هاي آدمبکان حقيقت جامعه امروز را از تلخ ترين منظر نمايش مي دهد، اين چيزي نيست جز منظره حجامت خون کثيف از درون ناخودآگاه جمعي او و هم ميهنانش.
اين سادگي در بيان حقيقت، سابقه او را درخشان کرده است. اگرچه اين روزها او گله مند جايگاه داده نشده به کارهايش است اما بهشت را نديده نميرند، باور کنيم که حقيقت و زندگي بافته اش از رنج است به خصوص براي هنرمند. هنرمند تصوير متفرعن يک انسان بي قيد و بند نيست، اين تصوير شيک ناشي از فرهنگ ديگري را کنار بگذاريم، که اين «ديگ، اين چنين چغندري مي خواهد» و اين مطلب را به خيل هنرپرستان جوان آوانگارد و خوش لباس و خوش بيان بگوييم؛ که قرار نيست سوار پرادو آفاق شهرت را در تاريخ سير کنيد.چنين شهرتي به تاريخ مصرف همان ماشين شيک شماست.