912 شماره
يكشنبه، 31 تير 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: تجسمي
گفت وگو با عليرضا آدمبکان، نقاش
شاگرد خود بودن
 شهروز نظري

فارغ از خط کشي هاي رايج هنرفروش ها، هنرخوارها و دانشگاه بازها، وجود دارند نقاشان جواني که اسمشان هميشه در معادلات سال هاي اخير شنيده مي شود بي آنکه شعبده «استاد جوان هاي» کلاس هاي خصوصي را داشته باشند يا ده ها نوجوان و هنرجوي مشتاق زير بليتشان هوار بکشند. احساس شخصي من درباره آدمبکان چنين است هر چند آثارش را به سبب نداشتن انسجام و استحکامي ذهني دوست ندارم اما شهامت نقاشانه اش را نمي شود جدي نگرفت.او نه نقاشي است که يک شبه sold out کند يا به واسطه اي جز اثرش دست نوازش بر سرش بکشند.نقاشي هاي آدمبکان مالامال از اتمسفرسازي است. در آثارش شهرها، گذرها و خيابان ها و آدم هايي که وسط اين معرکه گير کرده اند را نمايش مي دهد.نقاشي هايش شارح موقعيت خودش هستند و اين «خودحکايت» را آنقدر تلخ روايت مي کند که مخاطب کمتر ميلي به رودررو شدن با آنها دارد. روحيه خودحکايت گر آدم بکان هر چند در ظاهر و فرم اکسپرسيونيستي است اما روحيه اي رئاليستي دارد.

آثار او را در حدود يک دهه است که در گوشه و کنار مي بينيم با اين حال به سبب طريق غيردکوراتيوش کمتر مورد توجه جماعت دلالان و کلکسيونرها و... قرار گرفته است اما از طرفي ديگر روحيه متفرعنانه او در انتخاب نگاهش به نقاشي سبب شده است يکه تاز ميدان خودش باشد و اين بي دنبالگي شايد خاصيت نقاشي او باشد. ما با آدمي مواجهيم که خصوصيت هاي فردي نقاشي اش را با خيلي چيزهاي ديگر تاخت نزده است.پنجمين نمايشگاه انفرادي عليرضا آدمبکان در خانه هنرمندان بهانه اي شد براي آشنايي با هنرمندي که اولاً سابقه جدي و پيوسته هنري او را از اوايل دهه 80 دنبال کرده ايم، ثانياً دوري او از فضاي تبليغاتي و رسانه اي هنرهاي تجسمي و ثالثاً پرهيزش از محفل بازي هاي مالوف نقاشانه همگي دست به دست هم داد تا در عصري گرم و دم کرده روي چمن هاي خانه هنرمندان با هم گپي بزنيم. در اين مکالمه جاويد رمضاني و امير فرهاد هم حضور داشتند و گه گداري از سر شيطنت يا جانبداري از رفيقشان جملاتي وسط مکالمه ما مي پراندند و البته به سبب اينکه از آدم بکان به سختي مي شد پاسخي شنيد مکالمه را خيلي جلو بردند.الان که اولين گفت وگوي من با آدم بکان صورت گرفته است مي دانم که سخت سخن گفتن او و ارتباط خجولانه اش و شايد کسالتي که در اظهارنظر دارد باعث شده است با وجود ممارست در نقاشي کمتر ديده شود، لابد اين روحيه محتوم رسانه و اقتصاد هنر است که تا با آدمي رابطه برقرار نکرد سراغ آثارش نمي رود، پيش شرطي که مي شود پذيرفت يا نپذيرفت. بايد بنشينيم و ميانسالي اين نقاش پرکار را با دقت منتظر شويم.

_-_-_--_-_-_-_


تو از معدود نقاشان جواني هستي که دنبال جمع کردن گروه و دار و دسته و تربيت شاگرد و مريد نيستي. آيا ماجرا اين طوري است و اگر هست براي اين کار تعمدي داري؟

راستش را بخواهيد فقط يک کلاس در دانشکده دارم و البته اگر مساله امرار معاش و گذران زندگي نبود، تن به همين کلاس هم نمي دادم. از تدريس مي ترسم، از آدم هايي که نمونه هاي خودشان را تکثير مي کنند مي هراسم، اگر ناچار نبودم از همين کلاس هم صرف نظر مي کردم. مساله تربيت «نمونه هايي شبيه استاد» هميشه مرا درگير مي کند، شايد اگر صداقت نداشتم من هم به اين ماجراها دامن مي زدم ولي نمي دانم چرا، نمي توانم، شايد هم اصلاً در اين کار بي عرضه ام، براي همين روابطم هيچ وقت توسعه پيدا نمي کند.

در دوران هنرجويي شاگرد آدم به خصوصي بوده اي يا کسي که در روند شکل گيري ات تاثير مستقيم داشته باشد؟

وکيلي حرف درستي درباره ام مي زند، مي گويد؛ «هميشه داخل کلاس بودي اما در کلاس نبودي.» بدون فروتني مي گويم شاگردي خودم را کرده ام البته از همه هم آموخته ام؛ از معتبر، از خود وکيلي و از خيلي هاي ديگر... يک جمله يک آدم به هر بضاعتي براي آموختن من کافي بود و اين مقدارها البته در مورد خيلي ها کم و زياد مي شود.

در اين سال ها هيچ وقت تغييري در پذيرش نگاه تو به نقاشي يا طرف توجه قرار گرفتن آثارت به وجود آمده است؟

نمي توانم قاطعانه نظر بدهم، شايد خيلي محسوس نبوده اما در نمايشگاهي در سال 99 در Eourop Art (در ژنو) 30 تابلوي من به فروش رفت. هر چند پول چنداني دست مرا نگرفت و همه چيز خرج خود نمايشگاه شد اما اين اتفاق نوعي اطمينان خاطر به من داد. جز آن مورد خاص هميشه حرکت يکنواخت و سلانه سلانه داشته ام.

يکي دو تابلوي تو مرا ياد فيليپ گاستون مي اندازد. آيا نقاشي به طور مشخص روي تو تاثير بسزايي داشته است؟

شايد حسن، شايد هم ايراد. اما اينترنت بلد نيستم براي همين خيلي مواقع از خيلي کوران ها به دورم، همين نقاشي که گفتي را هم نمي شناسم اما دوست دارم بدانم چه جوري نقاشي مي کند چون وقتي کار خوب مي بينم از آن ياد مي گيرم. هنوز به گوگن و ونگوگ دلبسته ام. وقتي کار شيله را مي بينم از کيفيت بصري اش لذت مي برم ولي دنبال آن نيستم که آن کيفيت را در اثرم پياده کنم. با چنين علقه هايي از مجسمه هاي ناقص ميکل آنژ (نه آثار نهايي اش) هم چيز ياد مي گيرم، اما نهايت يادگيري من به فراگرفتن بده بستان ها و مکالمات هنرمند در اثرش خلاصه مي شود.

در سالن نمايشگاه و روي کارت دعوت آن نوشته هاي پراکنده از خودت ديده مي شد. حد نهايي رابطه ادبيات و تصوير براي تو کجاست؟

الان که مي گوييد به آن فکر مي کنم اما برنامه ريزي براي آنها ندارم. گاهي مي شود که سه تا چهار نقاشي مي کشم اما پاسخي به برانگيختگي عاطفي ام نمي دهد بعد همان موقع سراغ ادبيات مي روم و چيزکي مي نويسم. منکر رابطه نقاشي هايم با ادبيات نيستم اما براي من هر دو مضمون اند ولي خيلي مواقع از روايت ادبي آثارم گذشته ام و آنها را نمايش نداده ام. در همين نمايشگاه هم دو تابلو وجود دارد که ادبيات را در خود نقاشي به کار گرفته ام اما حد و مرز آنها را با نقاشي ام نمي شناسم، البته مي دانم، ولي آنقدر شخصي و خصوصي است که مخاطبم شايد آنها را درنيابد.

در آثار تو اتمسفرسازي حرف اول را مي زند تا آنجا که آنقدر درگير بيان اکسپرسيو اتمسفر مي شوي که احساس مي شود فيگورها را فراموش مي کني يا توجهي به پرداخت آنها نداري و همين نقيصه به بعضي آثارت لطمه مي زند.

البته اين شبهه از چيدمان نمايشگاه به وجود مي آيد چون تقدم و تاخر آنها رعايت نشده براي همين اين نقصي که مي گوييد ديده مي شود. کارهاي من اتود ندارد، اول فيگور را مي کشم بعد بقيه کار رنگ مي گيرد. در اين دوره از کارهايم تعمداً فيگورها را کم توان تر از بقيه اجزاي تابلو گرفته ام ولي در همه دوره هايم اينگونه نيست البته وقفه اي چند ماهه در همين دوره داشتم که نظم ذهني من روي آنها را برهم زد.

همين اواخر يک تابلو با سه پرتره از تو در گالري آريا ديدم که فيگورها خيلي منسجم تر از اين کارهايت بودند.

آن کار به خصوص اولين تابلو از آغاز همين دوره بود.

اين جريان ابعاد بزرگ در نقاشي اين روزها تو را وسوسه نمي کند سراغ ابعادي غول آسا در نقاشي بروي؟

متاسفانه اينقدر کارگاه من کوچک است که امکان آزمودن خودم را در ابعاد بزرگ ندارم اما هر وقت مکاني براي اين کار داشته ام خودم را در ابعاد بزرگ هم آزموده ام، نمونه اش در جهان اسلام بود.

اين سوال را از آن جهت مي پرسم که بعضي مواقع در کارهاي کوچکتر هيجانات رنگي ات شبيه رنگ پاشي شده اند و ممکن بود اين حد از تصنع در ابعادي ديگر تبديل به ماهيتي دگرگون مي شد.

واقعيت اين است که درگير تکنولوژي رنگ نيستم. در همه ابعاد، کار خودم را کرده ام، اينکه هر اثر به چه سرنوشتي دچار مي شود در اراده من نيست. اما بسياري از نواقصي که اشاره مي کنيد برمي گردد به همان نداشتن استقلال اقتصادي،

مي تواني کمي واضح تر حرف بزني و ماجرا را شرح بدهي؟

من سال ها است با مطبوعات کار کرده ام؛ پيام خرداد، جام جم، همشهري و حتي اوايل کار تنديس. در آن سال ها مي نوشتم و گاهي چاپ مي کردم اما وقتي ديدم که نمي توانم حرفم را واضح بزنم و گاهي در نوشته هايم دخل و تصرف مي شد يا علايق من را ناديده مي گرفتند يا مخالفت هايم را سانسور کردند، آن وقت ادامه ندادم. من نمي توانستم با اين کيفيات کار کنم بنابراين ماجرا را رها کردم. شما حتماً مي دانيد چه فضايي حاکم است و باور من اجازه نمي دهد چيزي را به چيز ديگري بفروشم. در نقاشي هم مشابه همين حوادث رخ مي دهد.

در حوزه نقاشي چرا شناخت دقيقي از تو وجود ندارد؟

پتانسيل اطراف من اجازه خيلي چيزها را به من نمي دهد. اولاً آدم هوچي گري نيستم و اين البته به روابط عمومي من برمي گردد، مثلاً ضيايي امروز به نمايشگاهم آمده بود و مي گفت چرا جلسه پرسش و پاسخ راه نينداخته اي؟ واقعاً براي معرفي خودم چه کاري بايست بکنم؟ با هزار مصيبت کار کرده ام، کارت چاپ کرده ام، آدم ها را يک به يک دعوت کرده ام بيش از اين چه کاري از من برمي آيد، البته مي دانم که چطور مي شود خودم را لانسه کنم. مي دانم مهماني هاي شبانه راه انداختن و آدم ها را به آنجا کشاندن چقدر موثر است اما قدرت مالي من اجازه نمي دهد کلکسيونرها را به آتليه ام بکشم و... خيلي از گالري دارها اولين بار من را در اکسپوي نياوران ديده بودند و از اينکه وجود دارم اظهار تعجب مي کردند، واقعاً جز نقاشي چه راهي براي معرفي شدن هست؟،

البته بلدم خوب حرف بزنم اما نمي خواهم با دروغ خودم را به کسي تحميل کنم. يک دوره از کارهايم خوب مي فروخت اما ادامه اش ندادم چون روزگارم عوض شده بود، جور ديگري زندگي مي کردم. من نمي توانم آن جوري لباس بپوشم يا رفتار کنم که آنها دلشان مي خواهد. ممکن است مجبور بشوم هزار معلق بزنم اما اگر اين مسائل نبود خيلي فرق مي کرد.

اينها که مي گويي بخش اقتصادي ماجراست اما در بي ينال ها و جشنواره ها و اين جور محافل هم مورد توجه نبوده اي؟

آنجا هم همين ماجراها است، قوچاني در نمايشگاه جهان اسلام کار من و نصراللهي و يک نفر که نامش را به ياد ندارم حائز مشخصه هاي کار اسلامي دانسته بود. جو آن روزها باعث شده بود موجي به وجود بيايد که مرا شايسته انتخاب مي دانستند اما در هيچ دوره اي مورد التفات قرار نگرفتم و البته چشمي هم به آن ندارم.

البته کمي براي اين شناخت شناسي زودهنگام نيست؟

منظور من از ارزيابي به معناي خاص کلمه نيست ولي من در فضاي سختي نقاشي کرده ام. سال 75 آثارم را با ترس و لرز نمايش دادم. کارهاي جلسه پايان نامه ام را نمايش ندادند و از ديوار پايين کشيدند ولي دست آخر نتوانستند نمره تمام را به من ندهند. براي نقاشي کردن خيلي بالا و پايين داشته ام، کار سفارشي ديواري کرده ام و هزار کار ديگر. اين جور پول درآوردن آزارم مي دهد.با اين حال حاضر نيستم در هنر به هر کاري دست بزنم براي همين وارد هر معاصربازي خاصي نمي شوم. نمي خواهم نق بزنم اما وقتي نقاشي محيط مناسب کار ندارد نمي شود از آن انتظاري داشت، بهترين کارهايم را دوراني کشيدم که در زيرزمين مادربزرگم کارگاهي داشتم، همه اينها در قضاوت ما مهمند.

اينکه مي گوييد به عمد از فضاي معاصر نقاشي دوري مي کني به چه معني است؟ يعني اينهايي که معاصرند يا حداقل تلاش مي کنند با امواج جديد حرکت کنند را نفي مي کني؟

نه همه شان را، ببينيد موج رئاليستي که همه جا را فرا گرفته در اوايل با چند مقاله شروع شد. نقطه انفجارش شناختن مارلين دوما بود اما چرا اين هنر دچار اين وضعيت شد؟ اين روزها شهر پر شده از اين نگاه، چون اينها فقط به نمايش اثر فکر مي کنند. حداقل وقتي به چيزي اعتقاد نداريم بهتر است آنقدر تمرينش کنيم که خودي مان بشود، وقتي دلمان مي خواهد موضوعمان اجتماعي باشد بايد براي اين هدف خيلي وقت صرف کنيم، تعمق کنيم ولي چون ما به اين چيزها فکر نمي کنيم در نهايت نقاشي هايي مي سازيم که گوشتشان ايراني نيست و از تکنيک جلوتر نمي رود. نمونه اش نمايشگاه هاي گروهي پي درپي اي مي شود که ارتباط برقرار نمي کنند. دست پر اين جور کارها نمايش يکسري رنگ و لعاب خوش ساخت است.

در ميان هنرمندان نسل قبل فکر مي کني چه کساني به دستاوردهاي بصري رسيده باشند؟

منظور دقيق اين سوال را نمي فهمم.

مثلاً در مصاحبه هاي قبلي کريم نصر از تکليف روشن روح بخش با نقاشي حرف زد و اينکه او را خودي تر از همه دانسته بود.

من هم با روح بخش موافقم، به خاطر صراحت ايراني اش باورش دارم في البداهگي حسين کاظمي و شاعرانگي سپهري جذبم مي کند (هر چند آثارش بيان ادبي دارند).قندريز را هم دوست دارم اما مي شود او را کپي کرد، يک دختري بود (هم نام او) چندسال پيش که يکجوري به حال و هواي او رسيده بود (هر چند او نبود) اما غناي روح بخش در دسترس نيست، اکتيو بودن شهوق هم ستودني است اما زمانه اش به او فرصت نداد.

در اين ميان نقش مراکزي مثل گالري ها و موزه ها و دانشکده ها چه کمکي مي تواند به نقاش جوان بکند؟

از همه اينها که گفتي دوري مي کنم، با دانشگاه که ارتباط ندارم، گالري ها هم جز يکي دو تا هيچ چيزشان حرفه اي نيست، نه نورپردازي نه ارائه و نه حتي فروش آثار، هيچ چيز آنها استاندارد نيست، در مورد دانشکده ها هم به علت نداشتن ارتباط چيز دقيقي نمي دانم فقط يادم هست که زمان ما کافه دانشکده جاي جدل بود، يکي ساز مي زد، آن يکي از بچه هاي تئاتر با بچه هاي عکاسي سر هنر تو سروکله هم مي زدند اما آنچه دورادور مي بينم اين است که هنر براي بچه هاي بعد از ما دغدغه نيست، فقط بازي هنر را درمي آورند براي همين نمونه هاي خارجي اينقدر برايشان مهم است. واقعاً اگر موج رئاليستي اخير پيش نمي آمد اين همه نمايشگاه گروهي رئاليست ها شکل مي گرفت؟،

با اين همه گله و شکوائيه چرا ادامه مي دهي؟

صابون اين زندگي را به تنم ماليدم، واقعاً فکر مي کنيد کار ديگري بلد نيستم؟ من همه کار کرده ام؛ از کارت پخش کني تا فروش پوشاک و خيلي کارهاي ديگر. اتفاقاً آنجا هم موفق بودم اما آدم آن کارها نيستم. دلم به همين چيزي که هستم خوش است.

چرا حال نقاشي هايت از خودت وخيم تر است؟

اين روزها اوضاعم بهتر است که مي توانم بنشينم و حرف بزنم. دو سال پيش همين هم برايم مقدور نبود، حال خودم هم دست کمي از نقاشي هايم نداشت.

فکر مي کني چه عوامل بازدارنده اي حرکت هنر نوگراي ما را کند کرده و حالا هم وجود دارد؟

نمي خواهم درمورد آدم هاي مشخصي حرف بزنم با اينکه آدم محافظه کاري نيستم اما آنها هم دارند زندگي مي کنند و کار خودشان را پيش مي برند اما سوالاتي وجود دارد که جواب دقيق آنها را پيدا نکرده ايم. واقعاً چرا بعد از پرتره هاي الخاص اين همه آدم سراغ همان نوع از پرتره مي روند؟ حالا يک موقعي رنگ تند مد است شاگردان قديم و استادان امروز همان پرتره ها را با رنگ تند مي کشند، فردا رنگ شفاف باب مي شود و آنها باز هم همان نگاه الخاص را ادامه مي دهند اين مرتبه با رنگ هاي شفاف و الي آخر.

خبر
«فرزندان مهر» در موزه امام علي(ع)
فارس؛ نمايشگاه عکسي با عنوان «فرزندان مهر» از روز جمعه 29 تيرماه در موزه هنرهاي ديني امام علي(ع) برپا شد. موزه هنرهاي ديني امام علي(ع) با همکاري جمعيت امداد دانشجويي مردمي امام علي(ع) نمايشگاه عکس «فرزندان مهر» را برپا مي کند. در اين نمايشگاه40 قطعه عکس با موضوعاتي چون کودکان سرطاني، کودکان کار و کودکان خانواده هاي محروم تا 5 مردادماه به نمايش گذاشته مي شود. اين آثار پيشتر در بخش جنبي جشنواره فرهنگي هنري فرزندان مهر که در 3 بخش دانشجويي، حرفه اي و کودکان برگزار شده بود، شرکت داشته است. آيين گشايش اين نمايشگاه طي مراسمي از ساعت 17 روز جمعه 29 تيرماه در موزه هنرهاي ديني امام علي(ع) با حضور هنرمندان برگزار مي شود و بازديد از نمايشگاه تا 5 مردادماه همه روزه غير از روزهاي شنبه از ساعت 30/9 تا 18 خواهد بود.

شاگرد خود بودن
«فرزندان مهر» در موزه امام علي(ع)
چيزي عوض نشده است

يادداشت
  چيزي عوض نشده است
جاويد رمضاني


اين روزها هواي تهران اعجاب برانگيز شده؛ گرما و رطوبت کلافه کننده همراه با معماري درهم و پيچيده، فضاي شهري بي سامان پر از سيمان و کلي التهاب و خبر. نتيجه مردمي کلافه و پرتنش که ديگر فکر نمي کنند و زندگي را در جبري روزانه ادامه مي دهند. در طول تاريخ پرآشوب ايران رفتار جمعي و فردي جامعه ما الگوهاي سنتي قدرتمندي را پذيرفته است چرا که مناسبات اقليمي يا جبر مکاني تاثيرات زيادي بر روي تاريخ جامعه ما اعمال کرده است.در اين ميان يکي از آينه هاي اتصال خودآگاه اين جامعه به ناخودآگاهش، نقاشان هستند. به غايت نقاش ايراني بايد در قالب هفت دستگاه مقام مثاليت به امر عروج انسان بپردازد و نمايي از بهشت را در اين ناسوت پر از دود و فشار و گرما، يادآور خلايق از بهشت رانده شود. اما امروز مثل هواي تهران چيزي دارد تغيير مي کند، که به خوبي در کارهاي دوست نقاشمان عليرضا آدمبکان ديده مي شود، او از بهشت قدما رنگ و خط را برداشته اما جهنمي را تصوير مي کند که هيچ تعارضي در آن ديده نمي شود.فضاهاي او پر است از آدم هاي استحاله شده و روابط منهدم که فشار و گمگشتگي حداقل استنباط بيننده از آثار اوست و مي دانيد همه ما با يک بوم سفيد به دنيا مي آييم و اين بوم را از لحظه تولد نقش مي کنيم. اما در تاريکي، نقش ها و طرح هايي که امروز بر روي تابلو قرار مي دهيم فردا، زندگي ما را متاثر مي کند و ما به درستي آن را نمي ببينم، البته حاصل اين نقاشي در تاريکي را در يک لحظه که احتمالاً لحظه مرگ است تصور مي کنيم.

نقاشان مانند نورهايي در تاريکي ذهن، گوشه هايي از تابلوي جمعي ما را به ما نشان مي دهند، درستي و حقيقت اين تصوير مسووليت بزرگي را به عهده آنان گذاشته است. به قول يکي از دوستان نقاشي کار پيچيده اي نيست، اين همه فلسفه نمي خواهد، نقاشي نشان دادن حقيقت دروني توست مربوط به همه آنچه که در پيرامونت رخ مي دهد.

آدمبکان گرچه پرکار است و سال ها است که با مشکلات به کار پرداخته اما مانند بسياري از نقاشان امروز درگير بيماري بيوگرافي است که در غايت ذهن با تمام متانت و آرامش، خود درگير تابلوي جامعه شده است و اين امري بديهي است، چون بزرگان بسياري که در مقام استادان اويند امروز به دام افتاده اند.بله، چيزي در ايران عوض شده، ياد کلام استاد قلم سعدي شيرازي افتادم که «هنرمند قدر بيند و در صدر نشيند».

امروز ديگر اينگونه نيست، جامعه در حال گذر، فراموش مي کند در اين اسباب کشي به خانه جديد، آينه را بايد اول برد، که امروز آينه ها بايد تصاوير از پيش تعيين شده نمايش دهند تا قدر بينند و در صدر نشينند و از انواع سوبسيدهاي بهره مند شوند. حالا است که نقاشي کار پيچيده اي مي شود، بايد کلي فلسفه، زيبايي شناسي و تاريخ هنر و جامعه شناسي و غيره و غيره بداني، تا چه را کجا بکشي و چه موقع نمايش دهي؟

نقاش هاي آدمبکان حقيقت جامعه امروز را از تلخ ترين منظر نمايش مي دهد، اين چيزي نيست جز منظره حجامت خون کثيف از درون ناخودآگاه جمعي او و هم ميهنانش.

اين سادگي در بيان حقيقت، سابقه او را درخشان کرده است. اگرچه اين روزها او گله مند جايگاه داده نشده به کارهايش است اما بهشت را نديده نميرند، باور کنيم که حقيقت و زندگي بافته اش از رنج است به خصوص براي هنرمند. هنرمند تصوير متفرعن يک انسان بي قيد و بند نيست، اين تصوير شيک ناشي از فرهنگ ديگري را کنار بگذاريم، که اين «ديگ، اين چنين چغندري مي خواهد» و اين مطلب را به خيل هنرپرستان جوان آوانگارد و خوش لباس و خوش بيان بگوييم؛ که قرار نيست سوار پرادو آفاق شهرت را در تاريخ سير کنيد.چنين شهرتي به تاريخ مصرف همان ماشين شيک شماست.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام