912 شماره
يكشنبه، 31 تير 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: تئاتر
در جست وجوي پينوکيو
 علي اکبر علي زاد

به رغم تمام توضيحاتي که اصغر دشتي و نسيم احمدپور در مورد اجراي پينوکيو داده اند، به هر نسبت اين نمايش فاقد سويه ارتباطي بسيار قوي «شازده کوچولو» و «دن کيشوت» است، قضيه اي که به نظر من ربط چنداني به اجراي کميک دو کار قبلي ندارد؛ «پينوکيو» هم همان تاثير کميک را دارد اما درجه ارتباط پذيري آن بسيار کم است. چه چيز باعث مي شود تا يک اثر هنري وجه ارتباطي خودش را از دست بدهد؟ شايد شخصي شدن بيش از حد اثر. پينوکيو برخلاف دو کار قبلي دشتي به قدري شخصي شده است که تماشاگر را در واکنشي منفعلانه در سوي ديگر صحنه تنها باقي مي گذارد. لااقل تجربه من هنگام ديدن اين نمايش تجربه اي به شدت بافاصله بود. اين فاصله لزوماً در يک کار هنري چيز بدي نيست، قضيه وقتي مساله دار مي شود که دعاوي دشتي و به خصوص احمدپور در مورد «پينوکيو»، يک چيز مي گويد و اجراي کار، چيز ديگر. اجازه دهيد به چند پيش فرض دشتي و احمدپور، که در مصاحبه شان با «سايت ايران تئاتر» مطرح شده، اشاره اي کلي داشته باشم.

الف - «ما مي خواستيم تماشاگر تاويل خودش را داشته باشد». (احمدپور) معني تلويحي اين جمله اين است که انگار تئاترهايي وجود دارد که در آنها از تماشاگر خواسته مي شود تاويلي «از خودش» نداشته باشد، آيا اصلاً امکان دارد که در تئاتر تماشاگر تاويل شخصي خودش را نداشته باشد؟ يا اين که نه، فقط تئاتري مثل«پينوکيو» مي تواند چنين امکاني را به وجود بياورد؟ پاسخ منفي است. حتي وقتي اجرايي کاملاً متکي به متن و رئاليستي (مثلاً از پينوکيو) داشته باشيم، محدوده تاويل، هنوز بسيار گسترده و از تماشاگر به تماشاگر متفاوت است. به عبارتي، حتي در چنين اجرايي باز هم «تماشاگر تحليل و تاويل خودش را دارد». در نهايت، برخلاف اظهار نظر هاي کارگردان هاي اين نمايش، به گمانم، تماشاگران پينوکيو بسيار منفعل تر از تماشاگران «شازده کوچولو» و «دن کيشوت» اند. در عين حال نمي توان با اداي اين جمله که «ما مي خواستيم تماشاگر تاويل خودش را داشته باشد» بار مسائل اجرا را از دوش خود برداشت و آن را به تماشاگر محول کرد. چون در اين صورت بايد به هر تماشاگري که قضاوت ارزشگذارانه مي کند، حق داد تا اجرايي مفروض را با معيارهاي شخصي خودش، مزخرف يا شاهکار تلقي کند. (او مي تواند ادعا کند که اين، «تاويل من» است.) خطر اظهارنظرهاي کلي اي نظير «ما مي خواستيم تماشاگر تاويل خودش را داشته باشد» اين است که مي توان با آن همه چيز را کاملاً توجيه کرد. چنين اظهارنظرهاي کلي اي مدت هاست که در تئاتر ما به کرات از دهان هنرمندان شنيده مي شود؛ «من اين طور مي خواستم»، «من اين طور ديدم»، «من مي خواستم تماشاگر اين طور ببيند»، و الي آخر. تئاتر در عمل کمتر دموکراتيک است تا در تئوري،

ب - «ما در اين نمايش از دو ناحيه دچار مشکل شده ايم. اول از سوي تماشاگري که با تصور قبلي به سالن مي آيد و دوم تماشاگري که با پيش فرض هاي خود وارد سالن مي شود». (دشتي) البته خود اين ادعا که تماشاگر هنگام ديدن اجرايي مفروض نبايد پيش فرضي داشته باشد، يک پيش فرض است. آيا شما در تئاتر تماشاگري را داريد که بدون پيش فرض به سالن بيايد؟ در نهايت غيرممکن است که شما از متن معروفي اجرايي داشته باشيد و از تماشاگر بخواهيد هنگام ورود به سالن، پيش فرض هايش در مورد آن را دم در جا بگذارد. مثلاً آيا مي توانيد تماشاگري را که به ديدن «سه خواهر» مي رود مجبور کنيد از پيش فرض هايش دست بردارد. پيش فرض ها در هر صورت وجود دارند مساله اين است که اين پيش فرض ها سرانجام طي ديدن اجرا تا چه حد تثبيت يا تضعيف مي شوند.

يک اجرا از ايبسن مي تواند تمام تصورات قبلي از آن را (درست يا نادرست) ويران کند. چنين چيزي لزوماً نه خوب است نه بد. مثلاً آيا مي توان از «سه خواهر» چخوف اجرايي تک نفره داشت؟ بله مي توان. ولي انتظار نداشته باشيد که من بدون پيش فرض، اين «سه خواهر» را ببينم، اما انتظار داشته باشيد که من احتمالاً در اين پيش فرض ها شک کنم،

من به واقع داستان اصلي پينوکيو را، با تمام سادگي ساختاري اش، از پينوکيوي روشنفکرانه، (و متاسفانه) بيش از حد متظاهرانه فعلي بيشتر دوست دارم. حرکت پينوکيو از شيء به انسان، سفر معنوي او و در نهايت دستاوردي که در پايان سفر و بيرون آمدن از شکم نهنگ بدان دست مي يابد، (چيزي که نورتروپ فراي آن را به خوبي تشريح کرده است) دقيقاً همان وجه مهمي است که در اجراي دشتي و احمدپور کاملاً فراموش شده است. و در اين ميان «تاويل شخصي تماشاگر» هم راهگشا نيست،

ج - «مهم اين فرآيندي است که طي مي شود؛ فرآيندي که دلش مي خواهد از ادبيات نمايشي جدا شود.» ( دشتي) البته کندن از ادبيات نمايشي مي تواند في نفسه حرکتي خلاقانه محسوب شود، اگر تئاتري که در نهايت خلق مي شود تاثيرگذاري اش به مراتب بهتر از آن باشد. اما در قضيه «پينوکيو» کندن از ادبيات نمايشي چه دستاوردي را در پي داشته است؟ در عين حال مشخص هم نيست که چرا بايد از ادبيات نمايشي جدا شد. من شخصاً تجربه هاي قبلي دشتي را از حيث برخوردي (دراماتورژي) که با متن صورت گرفته است اصيل تر مي دانم. دشتي در اين تجربه ها علاوه بر اين که امکانات جديدي را در خوانش متن فراهم مي کند دستاورد هاي اجرايي قابل بحثي را هم مکشوف مي کند. حرکت در اين مسير شايد دستاوردهاي بهتري را براي او به ارمغان مي آورد يا مي تواند بياورد. در جست جوي پينوکيو؛ شايد اين عنوان مناسب تري براي اجراي اصغر دشتي و نسيم احمدپور باشد. پينوکيويي که در هزارتوي تفسير اين دو گم شده است. پينوکيويي که وجود ندارد. پينوکيويي که ساخته نمي شود.

نگاهي به نمايش پينوکيو به کارگرداني نسيم احمدپور و اصغر دشتي
شکلي از تجاهل سقراطي
 امين عظيمي
اين نوشته تنها آن دسته از مخاطباني را در نظر دارد که به تماشاي نمايش پينوکيو در سالن قشقايي نشسته اند و خود را از توضيح جزء به جزء آن چيزي که روي صحنه اتفاق مي افتد بي نياز مي دانند. اصغر دشتي و نسيم احمدپور در اقدامي اشتراکي يک بازي ظاهراً بامعنا را براي احضار بي معنايي تدارک ديده اند. آنها از امکانات رسانه اي تئاتر بهره گرفته اند تا انديشه اي فلسفي/ ضدفلسفي را بيان کنند. مخاطب نمايش در اين فرآيند با نظامي واژگون نسبت به رفتار عرفي تئاتر روبه رو است. در اينجا فلسفه است که به لباس تئاتر درآمده و نه آنکه تئاتر زيرپوش فلسفه به تن کرده باشد. نسيم احمدپور و اصغر دشتي هيچ يک فيلسوف نيستند. مخاطب آنها را به عنوان خالقان اثري هنري به مثابه تئاتر مي شناسد. اما آنچه در برابر ما قرار گرفته است برش هاي ذهني از ايده اي است که تماشاگرانش را به چالش با مفهوم تئاتري انديشيدن برمي انگيزد.

جايي که تئاتر و نظام ارجاعي اش از طريق واقعيت مورد سوء استفاده قرار گرفته است. انگار تئاتر در پس تلاش براي حفظ نظام ارجاعي خويش با واقعيت، محذوف شده است و آنچه روي صحنه به نمايش درآمده وانموده اي از تئاتر است. کليتي که با اتکا به وانمايي خويش از بازخواني پينوکيو، داستان هاي «پيتر بيکسل» در مجموعه «امريکا وجود ندارد»، «ويليام بليک»، «مرد مرده»، «جيم جارموش» و خودکشي هاي مدام «بيل موري» در«گرونهاگ دي»، «هرولد رميس» و... ما را در سرزميني قرار داده است که نشانه را از قيد اجباري کهنه، رها مي کند. اجباري که بر اساس آن نشانه بايد همواره چيزي را مشخص کند. نشانه ها در پينوکيو چيزي را مشخص نمي کنند. چرا که خود ذاتاً وانموده اي از نشانه و نظام نشانه اي موجود در چندين و چند روايت پراکنده هستند. نظامي که به شکل بي پاياني در بطن خويش منعکس مي شود. در بطن خويش تکرار مي شود و اتفاقاً تماشاگر خويش را در برقراري ارتباط ناکام مي گذارد. پينوکيو نمي تواند با مخاطب خويش ارتباط برقرار کند. چرا که به نظام نحوي قواعد صحنه اي بي علاقه است. تماشاگر اين اثر به شکل تراژيکي به خود واگذار مي شود تا از پس تماشاي وانمايي شبيه سازي شده به واقعيت عريان واقعيت وجود خويش بازگردد. امري که «بودريار» آن را به عنوان بازگشتي هميشگي در نظر مي آورد که در بطن هر رويکرد مطلق انگارانه اي جريان دارد. از اين رو پينوکيو اين امکان را به مخاطب اش مي دهد که بيش از هرچيز به خود بينديشد. يادآوري دنيايي که او در بطن آن زيست مي کند و از خلال تمام آموزه هايي که براي درک آن در اختيار دارد باز هم بيشتر و بيشتر به خود واگذار مي شود. پينوکيو مخاطب خويش را به نقطه آغازين حيات بشر بازمي گرداند و از اين رو در زيرين ترين لايه هاي خويش به شدت گرايشي مذهبي دارد. چرا که مخاطب او ديگر با غياب معنا روبه رو نيست بلکه اساساً با عدم وجود معنا روبه رو است. معنا هيچ گاه وجود نداشته است. ما تنها با توهم معنا دست به گريبانيم و نياز به پروردگار، نياز به خدايي که ما را از اين ترس عظيم نجات دهد با ارجاعات اثر در لحظات پاياني به «در انتظار گودو» برجسته تر مي شود. در دنيايي که قواعد آن هر بار نقض مي شود تا انسان مظلوم و شکست خورده تنها و تنها ناظر باشد، نشانه ها از صحنه ناپديد شده اند و همانگونه که «پينوکيو» در دايره اش اسير شده و راه به «هيچ کجا» مي برد مخاطب نيز در الگوي ذهني خالقان اين اثر راه به «هيچ کجا» مي برد.

اما اين «هيچ کجا» چيست؟ سقراط جايي مي گويد «ساده ترين راه رسيدن به حقيقت هرچيز تعريف آن است.» اما اگر سقراط در عصر ما حاضر بود چگونه مي انديشيد؟ شايد او در تجاهل گرايي اش راديکال تر مي شد و شايد هم همچون پينوکيو، با نمايش فرورفتن اش در مرداب تناقض بي پايان معنا، جايي که دروغ گفتن و نگفتن يک معنا دارد

- بلند شدن بيني چوبي - به پوچي مي رسيد. براي او بازي فرار و گسستن از فضايي که تنها و تنها تاکيد خويش را بر بنيان شکل خاصي از عارضه خودارجاعي «self-referentiality» بنا کرده و در حقيقت تن دادن به همان رويکردي است که اجرا در جست وجوي آن است. نظامي به ظاهر همبسته و در ذات خويش به شدت گسسته که هرگونه تاويل مطلق و نهايي را به سخره مي گيرد چرا که در هر ثانيه خود و جهان دروني خويش را بي اعتبار مي کند. اين بيشتر به يک بازي بصري مي ماند. درست مثل بازي با لغات در متني که از پيش، خودآگاهي اش را در انتقال معنا از طريق واژگان پنهان کرده است. جايي که چينشي نظام مند، واژگان را در برابر چشم هاي کنجکاو و معناجوي خواننده قرار مي دهد. جايي که خواننده گمشده در شبکه اي از دلالت دال ها و در غياب ارجاع به مدلولي قطعي، به سرزمين فقدان ارجاع به واقعيت مي رسد. واقعيتي که همواره براي رسيدن به معنا به آن تکيه مي کرده، غايب است. حالا ما در سرزمين دايره هاي پينوکيو رها شده ايم. شبکه اي از ارتباطات که کانوني ندارد و پيوسته محصول شبيه سازي هاي خود را تکثير مي کند. آنگونه که حتي پينوکيو را در بطن خويش شبيه سازي مي کند. پينوکيو چيزي را توضيح نمي دهد جز تلاش بي فرجام اش را براي توضيح دادن. «او - انسان» ناتوان از توضيح دادن و درک کردن است. جهان در برابر او بيشتر به بازي اي شکل يافته ميان سيب سرخ گناه، شرارت مرد اسلحه به دست و بازي خوردن در بازي اي است که به شکل مضحک/تراژيکي در جست وجوي معنا صرف اش مي کند. اصغر دشتي و نسيم احمدپور با نمايش شان ما را آزار مي دهند؛ چرا که به يادمان مي اندازند همه ما گرفتار در افسردگي عميق دايره هاي بي معنايي هستيم که تلاش داريم معنايش کنيم. از اين رو تلاش مخاطب براي برقراري رابطه اي سالم، آنگونه که با فرياد شادي ادراک خويش را جشن بگيرد از ثانيه نخست اجرا محکوم به شکست است. پينوکيو تمام تلاش خويش را معطوف يک جمله کرده است؛ مرگ بر هرگونه خوانش قطعي، محدود کننده و تعيين تکليف کننده و در مقام حرف آخر. آنچه تماشاگر را در سالن آزار مي دهد همان چيزي است که تاريخ فلسفه و تمام هيات انديشه و علوم را در طول ساليان آزرده است. کشف معناي جهان، زندگي و شکست خوردن در اين راه.

پينوکيو منطق خودش را دارد. منطق بي منطقي که در پس وانموده ها ظهور مي يابد. جهان معنايي ندارد. هيچ معنايي. مطلقاً تهي و کاذب و جهاني که ما در آن مي باليم بيشتر و بيشتر روياهايش را در درک و برقراري رابطه از دست داده است. ما از ديدن پينوکيو لذت نمي بريم؛ چرا که مخاطب هم همچون خود پينوکيو ازعيش و لذت درک معنا محروم مانده است. نگارنده اين سطور اجراي دوم، پنجم و بيست و چندم پينوکيو را ديده است. هيچ چيز در اين ميان تا اين حد شگفت انگيز نيست که گويي بازيگران نيز همچون تماشاگران در کارناوال از خودبيگانگي و بيداري از خواب جست وجوي بي حاصل معنا در جريان ايفاي نقش شان، دچار از خودبيگانگي شده اند. اين روند سبب شده در جريان وانمايي کلان نسيم احمدپور و اصغر دشتي براي بيان گزاره هايي فلسفي در طول اجرا بازيگران نيز به وانموده وانموده هايي که نقش شان را ايفا مي کنند، بدل شوند. پينوکيو بيشتر شبيه شعبده بازي فيلسوفانه معاصري است که به نوعي ضدتئاتر بدل شده است. از اين روست که مخاطبانش را عصباني مي کند. اما اگر توانسته باشد حاضرين در سالن را به فکر وادارد چه؟ شکل تازه اي از تىجاهل سقراطي براي طرح پرسش هايي که انگار پاسخي براي آنها وجود ندارد.
صحنه
آواي پرامکان فرشاد فزوني
 بهروز غريب پور
پينوکيو در سياهي بي انتها اجرا مي شود. بازي در سياره هايي رخ مي دهد که بر کف صحنه و با دايره اي سفيد مشخص شده اند، انگار همه زندگي ما تصوير شده است از آغاز تا به امروز؛ همه فصل مشترکي داريم که آن هم سياهي ميان ماست، مي توان از سياره اي به سياره اي ديگر رفت اما اين رفت و آمد چيزي را عوض نمي کند چرا که دروغ، دروغ، دروغ فاصله ها را تا بلنداي آسمان به ديواري نفوذناپذير مبدل کرده است... هر چند که نسيم احمدپور و علي اصغر دشتي برداشتي آزادانه از پينوکيوي کارلو کولودي دارند اما يکي از شاخص ترين نکته هاي داستان معروف دنياي بچه ها را به دنياي انسان هاي بزرگ تر و بچه هاي بزرگ شده تسري داده اند و نمود برجسته اين تفکر در تک گويي دشوار پينوکيو به چشم مي خورد که بازي درخشان ناز شادمان آن را باورپذير کرده است؛ او دروغ پياپي و بي وقفه اي را به نمايش مي گذارد که بر فضاي سياره ها سايه افکنده. اما آفرينش اين فضا بدون موسيقي زنده فرشاد فزوني پذيرفتني نيست و اي کاش تماشاگران مي دانستند که او به صورت زنده و فقط با اصواتي که درجا و در آن و فقط با کمک حنجره و لب هايش به وجود مي آورد، موسيقي پينوکيو را مي آفريند و من اگر جاي علي اصغر دشتي بودم در يکي از سياره ها فرشاد فزوني را مي نشاندم تا موسيقي دروغين، اما زيباي او نيز به مجموعه دروغ سياره ها اضافه شود و او را به عنوان نيرويي خارج از سياره ها و بيرون از گود قرار نمي دادم. به هر حال کارگرداني متفاوت دشتي مي طلبيد که چنين ريسکي را به جان بخرد و اثرش را به عنوان يک پارادوکس تمام عيار عرضه مي کرد؛ پارادوکس داستان، پارادوکس بازيگري، پارادوکس نورپردازي و پارادوکس موسيقي. با اين همه پينوکيوي او براي من از اين جهت به يادماندني است که به صورتي متفاوت به همه عناصر صحنه نگاه کرده است، حتي موسيقي... و يک بار ديگر از دو عنصر کليدي اثر او ياد مي کنم بازي ناز شادمان و ارکستر سياره هاي دور از هم؛ آواي پرامکان فرشاد فزوني.
يادداشتي درباره نمايش پينوکيو
جهان متشتت نشانه ها
 فارس باقري
تئاتر جايگاه نشانه هاست. جهان استعاري تئاتر بدون نشانه ها به واقعيتي عريان مي ماند که رويايش را از دست داده باشد. رابطه دال و مدلولي که در هر اثر تعريف مي شود به مثابه قراردادي است براي ورود به آن جهان. از اين رو اين قرارداد بايد در همان جهان معنا داشته باشد وگرنه دلالت اثر دچار نقصان مي شود. داستان پينوکيو داستاني آشنا و مبتني بر ساختار سفر است. سفري مانند آليس در سرزمين عجايب يا سفر ارداويراف به جهان زيرين.

پينوکيو بعد از آفرينش وارد جهاني بزرگ و فانتزي مي شود. فانتزي از آن رو که اين جهان قواعدي دارد که براي «عروسکي» مانند او غيرقابل فهم است، چرا که جهاني انساني است. پينوکيو در ادامه سفر خود درمي يابد که براي فهم اين جهان «انساني» بايد به موجودي بدل شود که شبيه آن جهان باشد. او بايد براي فهم آن جهان هرچه بيشتر به آن شبيه شود. تامل بر اين نکته که او ميان جهان «عروسکي- فانتزي» و جهان «انساني» کدام يک را بايد انتخاب کند به يکي از گرانيگاه هاي فکري پينوکيو بدل مي شود. اين پرسش تامل برانگيزي است که دراماتورژ اثر حتماً با آن روبه رو بوده است.

در بخش پرداخت جهان فانتزي اثر کارگردانان خوب عمل مي کنند. جهاني که با شيوه اجرايي که انتخاب کرده اند به سوي همان ايده اي مي رود که آنان مدنظر دارند. در اين جهان فانتزي شخص (فرديت) به معناي واقعي وجود ندارد بلکه مانند آثار ابزورد به طرح واره اي از انسان بسنده مي شود. اين طرح وارگي از عدم اهميت انسان به عنوان يک انتخاب گر مي آيد. انساني که توسط سيستم هاي مختلف و در درون چرخه نظام هاي تماميت خواه به «عروسک» يا «ابزاري» تقليل مي يابد تا بدنه آن سيستم را فربه تر کند. هر سيستمي با چنين رويکردي اين قدرت را دارد تا از طريق صنعتش هر پديده اي را به ابزاري مفيد بدل کند. ابزاري فکر شده و طراحي شده که از خودبيگانه و تهي شده است.

رويکرد کارگردانان به پينوکيو برجسته کردن صنعت انسان سازي هر سيستم است. شکلي از انسان که مبتني بر ايدئولوژي آن سيستم است. صنعتي که در عصر حاضر به دور فرديت و حيات انسان امروزي چنبره زده است. اين صنعت هر پديده و آدمي را به مانند شيء قابل مذاب در نظر مي گيرد که بايد در چنبره ايدئولوژي اش ذوب شود و به شکلي خودکار در بدنه آن صنعت قرار گيرد. شيء وارگي انسان در ميانه اين صنعت آمال اين شيوه و نگاه صنعتي است. برجسته کردن تکنيک «تکرار» در کنش ها و رفتارها و ميزانسن ها به سمت همين تاکيد و تکنيکي مي رود که در اثر مدام با آن روبه رو مي شويم. کارگردانان از اين تکنيک استفاده هاي مناسبي مي برند. از سوي ديگر تاکيد بر پاره پاره بودن هر پديده - که به شکل دايره هايي در صحنه خود را عيان مي کنند- از دل همين تکنيک بيرون مي آيد. اما به نظرم تماشاگر با نمايش پينوکيو مدام احساس فاصله مي کند. اين فاصله گاه باعث مي شود که رابطه تماشاگر و اثر از هم گسيخته شود. بايد ديد که چرا و چه زماني اين گسست به وجود مي آيد؟ هر رفتار و تصويري که در اثر مي بينيم، به مانند يک نشانه خود را به ما نشان مي دهد. اما اين نشانه ها مرجعي ندارند. اين عدم ارجاع باعث مي شود هر تصوير را به صرف تصويري منفرد در نظر آوريم که رابطه اي با عناصر و نشانه هاي ديگر ندارد. به معناي ديگر در رابطه دال و مدلول که باعث مي شود نشانه اي شکل بگيرد، در اين اجرا، دال ها وجود دارد، اما مدلول اين دال ها پنهانند. تماشاگر هر بار بايد با ذهني گسيخته با آنها روبه رو شود. البته کارگردانان با تماشاگر بر سر اين نقطه مشترک کوچک اما مهم توافقي ايجاد نمي کنند که؛ تماشاگر مدام بايد با دال هايي سر و کار داشته باشد بي آنکه مدلول آنها روشن باشد. دليل اين امر تاکيد بر اين نکته است که هر نشانه بايد مرجعي داشته باشد و اين از طرف کارگردانان مدام به تماشاگر نشان داده مي شود. مثلاً در همان صحنه آغازين کار تماشاگر دو نفر را مي بيند که صحنه «آفرينش» را بازي مي کنند. در اين صحنه، کارکرد هر دالي اين است که به مدلولي منتج شود و نشانه اي را بسازند. در اينجا کنش هاي آنها منتج به عمل «خلق عروسک» مي شود و از دل آن پينوکيو «زاده» مي شود. پس قرارداد کارگردانان به اين شکل خواهد بود؛ 3=2«1 (دال« مدلول= نشانه). اما در ادامه اثر اين قرارداد يا اين مکانيسم که در ابتدا با آن روبه روييم، ادامه نمي يابد. چرا که هر نشانه با نشانه هاي ديگر رابطه اي برقرار نمي کنند و به شکل منفرد ديده مي شوند. عدم رابطه در بيشتر جاهاي اجرا به سبب اين است که تماشاگر بخشي از نشانه اي را دارد و بخش ديگر وجود ندارد. فقدان اين رابطه ها باعث مي شود که در صحنه هر دال و مدلول، نشانه اي را نسازند و بسيار بي ارتباط با يکديگر به نظر بيايند. از اين رو به جاي اينکه نشانه ها به هم کمک کنند تا همديگر را تکميل کنند به ضد هم بدل مي شوند. اين سبب مي شود که در بخش وسيعي از اجرا اين مکانيسم، انسجام اثر را بر هم زند. سرگرداني نشانه بنيان روابط مستحکم اثر را متزلزل کرده و شکاف عميقي بين تماشاگر و اجرا ايجاد کرده است؛ شکافي که در کليت اجرا به پاشنه آشيل کار بدل شده است. نمايش پينوکيو اگر نتواند اين شکاف ها و نقصان ها را برطرف کند در ارتباط با تماشاگر (يکي از ارکان اصلي تئاتر)به وادي سرگرداني مي افتد که بازگشت ناپذير خواهد بود و اجرا را به کاري شخصي بدل مي کند که در آن تماشاگر اهميتش را از دست مي دهد. تئاتر بدون تماشاگر به واقعيتي مي ماند که تهي از روياست. همان رويايي که پينوکيو را بدل به انسان مي کند.

در جست وجوي پينوکيو
شکلي از تجاهل سقراطي
آواي پرامکان فرشاد فزوني
جهان متشتت نشانه ها
رحمانيان و بلد بلاد بلديه

همزمان با يکصدمين سالگرد شهرداري تهران
 رحمانيان و بلد بلاد بلديه
فرزانه ابراهيم زاده


محمد رحمانيان کارگردان و نويسنده تئاتر که قرار بود همزمان با يکصدمين سالگرد تاسيس شهرداري تهران نمايش بلد بلاد بلديه را به صحنه ببرد؛ با تاکيد بر اجراي اين نمايش دليل تعويق آن را تغيير مديريت در سازمان فرهنگي هنري شهرداري دانست. تغيير مديريت در سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران باعث کندي در مذاکرات ما براي به صحنه بردن نمايش «بلد بلاد بلديه» شده است. محمد رحمانيان کارگردان و نويسنده تئاتر که اين روزها در حال آماده کردن مقدمات نمايش بلد بلاد بلديه همزمان با يکصدمين سالگرد شهرداري تهران است، با اشاره به تغيير مديريت در سازمان فرهنگي هنري شهرداري به عنوان مجري اين نمايش به ميراث خبر گفت؛ «روند اجرايي اين نمايش که قرار است با همکاري سازمان فرهنگي هنري شهرداري کشور به صحنه بيايد به دليل تغييرات مديريتي اين سازمان با کندي روبه رو شده است. در حال حاضر منتظريم وضعيت سازمان فرهنگي هنري شهرداري به حالت عادي بازگردد و بعد از آن با مديريت جديد اين سازمان بحث و گفت وگوي خودمان را آغاز کنيم.» رحمانيان اجراي اين نمايش را با توجه به يکصدمين سالگرد تاسيس بلديه تهران بسيار مهم دانست؛ «اين نمايش تئاتري است که نه تنها به گوشه هايي از تاريخ بلديه تهران مي پردازد بلکه به حقوق شهروندي و رفتار آدم ها در شهر در قالبي کاملاً کمدي مي پردازد.» به گفته کارگردان نمايش فنز؛ «بلد بلاد بلديه نمايشي کاملاً کمدي است که برخلاف اغلب کارهاي قبلي من از شيوه هاي نمايشي آييني سنتي در اجراي آن استفاده نشده است.» وي در خصوص مکان اجراي نمايش بلد بلاد بلديه توضيح داد؛ «اين يک نمايش گسترده و بزرگ است که نزديک به 50 نفر عوامل بازيگر و نوازنده بر روي صحنه دارد. علاوه بر آن پنج دکور دارد که بايد به سرعت اين دکورها تغيير کند و تنها در سالني که وسايل مکانيکي پيشرفته اي دارد مانند تالار وحدت امکان اجرا دارد.» و افزود؛ «بنياد رودکي از اجراي اين نمايش در تالار وحدت استقبال کرده است. اما براي آغاز جدي کارها بايد مذاکراتمان با شهرداري به نتيجه برسد تا تمرينات و مقدمات نهايي نمايش را انجام دهيم.» قرار بود در صورت فراهم شدن امکانات محمد رحمانيان تمرينات نمايش «بلد بلاد بلديه» را به همراه گروه اجرايي از اوايل ارديبهشت ماه سال جاري آغاز کند، تا اول تيرماه در تالار وحدت به صحنه برود. طرح اين نمايش را رحمانيان براي يکصدمين سالگرد تاسيس شهرداري تهران آماده کرده است.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام