914 شماره
سه شنبه، 2 مرداد 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: ادبيات
چهره دوستانه استاد ما
 جواد مجابي


کسي که با شعر شاملو الفتي دارد تصويري که غايبانه از او در ذهن مي سازد مردي است باشکوه، با زندگي درياوار، رفتاري جذاب و تاثيرگذار که چهره اي دارد جدي، با نگاهي عصيانگر، صدايي حماسي، داوري هاي صريح و بي پروا، دلي عاشق، و سري انديشناک فردا. وقتي خواننده کنجکاو او را مي بيند اين تصوير را تا حد زيادي مقرون به واقعيت مي يابد که شاملو از جمله هنرمندان انگشت شماري است صاحب اين موهبت که خودشان هم به قدر هنرشان زيبا و دوست داشتني اند. اين واقعيتي تلخ است که پاره اي هنرمندان را فقط بايد ديد چون زندگي شگفتي دارند. کار بعضي را بايد خواند و از خير ديدنشان گذشت، چرا که ديدارشان آن خيال عالي را که درباره شان داشته ايم باطل مي کند. در اين جا مي کوشم طرح دقيق تري از چهره شاملو ترسيم کنم که بيشتر در جلسات دوستانه از او مي ديديم که منافاتي با چهره و رفتار عام او ندارد، اما شاعر با آن رفتار طبيعي تر، آزادي بيشتري در جمع رفيقان دارد. اين چهره سرشار از شور زندگي است، بي پروا در کار و در عشرت، اما بيشتر از هرچه شادخو و طنزپرداز است.

من کمتر هنرمند بزرگي را ديده ام که شادخو و طنز انديش و تندزبان نباشد، انگار آدم هاي عبوس، يک چيزي شان مي شود که يکي از آن چيزها استبداد راي است، يا پنهان کردن عيب و علتي، يا نفرت از ديگران و مقايسه خودخواهانه خود با اين و آن و يا توهم غريبي که شخص از مقام فضلايي اش دارد و نمي تواند در جمع مثل آدم، راحت و طبيعي باشد. هنرمندان بزرگ از مرزبندي هاي حقير، از چارچوب هاي جعلي، از بسته بندي هاي مطمئني که فقط ارواح کوچک را محافظت مي کند فراتر مي روند و بر فراز قراردادهاي يک عصر، به هنجار ديگر و اخلاقي فراتر مي رسند که قادرند فقط خود را در ميانه نبينند، با ديگران راحت و طبيعي باشند، در ميان گريه چون مولوي و حافظ خندان باشند، مگر نه اينکه طنز سياه واکنش انفجاري عالمي رنج و اندوه است؟

در اين سي سال کمتر او را ديده ام که در محفلي دوستانه حضور داشته باشد و بتوان در آن عبوس و جدي ماند، تا مي آمد و فراغتي مي يافت سر شوخي را باز مي کرد، به ندرت با افراد مجلس بلکه بيشتر با مطرح کردن لطيفه اي که تازه شنيده بود، شوخي اي که مي شد با فلان کتاب رسمي يا مقاله ظاهراً جدي کرد، حرف هايي که از فلان فرد خودپرست شنيده يا خوانده بود و در بازسازي اش سطح ابتذال آن حرف و حرکت را آشکار مي کرد، از منابع کهن بيشتر از عبيد، از معاصران بيشتر از ذبيح بهروز چيزهايي از حفظ مي خواند. به دنبال جست وجويش در فرهنگ مردم کتاب هايي پيدا مي کرد از رساله هاي فکاهي عهد صفوي مثل بدايع الوقايع و رستم التواريخ و کتاب هاي قاجاري مثل کتاب هاي ملااسماعيل و پيشيک چي که تکه هاي طنز آميز آنها را با روايتي دراماتيک اجرا مي کرد. و اين پيشيک چي کاسبکاري پرمدعا بوده است که در حيات بي ثمرش خواسته بود به سبک گلستان کتابي نصيحت آموز بنويسد و خلايق را ارشاد کند و الحق کاريکاتوري از آن ساخته بود. اولين بار مضمون هاي روده برکننده اين کتاب را از شاملو شنيديم که در فرصت مغتنم تفريح، تکه هايي از آن را از بر مي خواند و آن را نمونه کتاب هاي بي ربطي معرفي مي کرد که به دليل همين بي ضرر بودن و جديت مضحک شان، هميشه اجازه انتشار رسمي مي گيرند. به خاطر علاقه اي که به اين کتاب مستطاب داشت چند حکايت را هم خودش به شيوه آن ساخته بود که روح فضاي مبتذل کاسبکار عصر را افشا مي کرد. آنچه اين روايت ها را که ديگران هم کمابيش مي دانستند اما از زبان شاملو شنيدني بود نحوه اجراي هنرمندانه آنها بود. در شاملو علاوه بر هنرهاي شناخته اش کنجکاوي هاي عطشناک يک موسيقيدان و ظرفيت هاي يک بازيگر تواناي تئاتر آشکار بود. در خانه اش که مهمان بوديم هميشه با علاقه اي غريب ما را به شنيدن صفحات تازه اي که به دستش رسيده بود دعوت مي کرد. با دقتي فني بيشتر از موسيقي مي گفت تا شعر. و در محفل هاي گاهگاهي وقتي که کيفش کوک بود بيشتر چون هنرمندي حرفه اي به اجرا نه بازگويي لطيفه ها مي پرداخت. بعضي از اين لطيفه ها را خودش ساخته بود يا چندان در اجراهاي مختلف به قضيه اي رنگ و لعاب خاص داده بود که لحن او را داشت. يک بار پس از چند اجراي مختلف که از ماجراي نيما و ابوالحسن خان صبا شنيده بودم پيشنهاد کردم که اين ماجرا را ضبط کند که اگر شده باشد غنيمتي صوتي است. اين ماجرا يکي از چند قضيه اي بود که شاملو به خواهش ما تعريف مي کرد. قصه ساده بود نيما صدتومان به خويشاوندش صبا قرض مي دهد و وقتي آن پول را لازم دارد با حجب خاص مطالبه مي کند. صبا مي گويد متاسفانه حاضر ندارم، اما پته اي مي نويسم برو از فلان حاجي بگير. نيما صبح زود به آن نشاني راه مي افتد طرف بازار. حاجي آقا، با شنيدن اسم نيما- که البته برايش نامانوس بوده- طبق روال او را به گرمي تحويل مي گيرد، وقتي مي بيند طلبکار است او را به بدهکار خودش به حجره اي ديگر روانه مي کند، نيما از اين حجره به آن حجره پاس داده مي شود و سرآخر طرف عصر حاجي آخري پته اي مي نويسد که بدهکار آن ابوالحسن خان صبا است. ويژگي روايت در اين بود که هر حاجي اهل يک شهر است و با لهجه خاص و ترفندهاي مردم آن سامان با شاعر محجوب روبه رو مي شود. به اين بهانه شاملو بيش از ده لهجه و ده نوع برخورد اجتماعي متفاوت را در اين ماجرا اجرا مي کرد و دقت او در تقليد لهجه ها و مهارتش بر فرهنگ هر منطقه و روانشناسي مردمي اين روايت ساده را به اثري هنري و مستندي ظريف از فرهنگ ايراني بدل مي کرد. اعتدال روحي که شاملو به عنوان يک هنرمند مدرن مدني الطبع داشت، او را جدا مي کرد از بسياري از فضلا و «ادبيات کار»هايي که ادا، اطوارهاي خودنمايانه دارند و هر جا که مي روند توهم امتيازات قشري شان را هم با خود حمل مي کنند و مي خواهند به همه خلايق تحميل و اثبات کنند که هان منم طاووس عليين شده. شاملو در هر محفلي که ظاهر مي شد نه آن گونه که مرسوم است با ژست يک شاعر و هنرمند معروف بلکه با وقار و ظرافت يک شهروند عادي حضور مي يافت، بحث هاي درازدامن سياسي و ادبي که ضمن آن مراتب فضل خود را به ديگران بنماياند راه نمي انداخت، بي آنکه خود را با کسي مقايسه کند، در مقام معارضه يا رقابت با کسي برآيد، کسي را دست بيندازد، کوچک بشمارد- که البته بعضي دانسته و ندانسته اين کارها را مي کنند- مي کوشيد پس از يک روز پرمشغله - حجم عظيم کارهايش گواه پرکاري شگرف اين آدم خلاق است- در فضاي جامعه اي که از اضطراب و مسکنت سرشار است، از اعماق رنجي که مي برد به رغم آن همه اندوه و مصيبت، سبک روح و شادخو بماند و کريمانه شادي هايش را با ديگران قسمت کند. طنزهايي که در سفرنامه چاپ نشده اش و داستان ها و پاره اي از مقالاتش هست، اصلاً نشان نمي دهد شاملويي را که ما در اين خلوت ها دريافته ايم؛ روحي شکيبا بود مخالف سرسخت ابتذال و ابتلائات دوران واژگون نابجا و حماقت هاي مستدام و خودپسندي هاي تاريخي و توهم هاي شغال هاي درخم رفته و اوضاع درب و داغون خاورميانه اي. مي کوشيد زهرخند خود را که از اعماق خشم و عصيانش مي تراويد تا حد لبخندي رندانه کاهش دهد. مهرخندش با شفقتي انساني، فضاي دشواري را که در آن دم مي زنيم، لحظه اي در فراموشي جادويي خنده، بر ما و بر خويش آسان مي کرد.
نگاهي به جهان شعر احمد شاملو در هفتمين سالمرگش
قلعه نشين حماسه هاي پر از تکبر*
 مجتبا پورمحسن
بگذار عشق تو

در شعر تو بگريد...

(احمد شاملو، آهن ها و احساس)

احمد شاملو اگر نگوييم برجسته ترين، يکي از پنج چهره برجسته شعر معاصر ايران بوده است. درباره شعرهاي شاملو- چه در زمان حياتش و چه پس از مرگش- بسيار نوشته شده است . شايد مجموع صفحات کتاب هايي که درباره شاملو نوشته شده اند بالغ بر بيست هزار باشد که اين خود نشانگر اهميت شاملوي شاعر است . شاملوي شاعر، چرا که وجوه ديگر او هر يک به تفکيک نيازمند واکاوي است . اما در اين مجال بر آنم تا از زاويه اي ديگر به شاملوي شاعر و شعريت شعرش نگاه کنم. نگاهي که اگر توام با نقد باشد قطعاً چيزي از بزرگي او نمي کاهد. اينکه شاملو شاعر شعر سپيد است، اينکه او شعر فارسي را از بند وزن و قافيه رهاند، اينکه موسيقي وجه کليدي شاملوست، اينکه او تحت تاثير برخي شاعران اروپايي بوده؛ همه اينها مباحثي است که منتقداني به کرات به آن پرداخته اند و درباره هر کدام از اين گزاره هاي مسلم به اندازه کافي ترديد شده که امروز به بخشي از يقين شعر معاصر فارسي تبديل شده است .

اما چيزي که کمتر به آن پرداخته شده ، تعريف جهان شعري شاملوست . احتمالاً منتقدان ارجمند بررسي جهان شعر شاملو را امري غيرتخصصي برشمرده اند و ترجيح داده اند با يکي دو عبارت از اين موضوع بگذرند و به مساله اصلي يعني ساختمان شعر او بپردازند. حال آنکه ساختمان شعر نتيجه جهان بيني شاعر است.

اين اشتباه درباره نيما هم رخ داده و منتقدان صرفاً بر شکستن اوزان عروضي در شعر نيما تاکيد مي کنند حال آنکه مدرنيته در شعر فارسي در شعر نيما تجلي يافت. جهان مدرن شعر نيما اما برخلاف تصور توسط شاعران پس از او ادامه نيافت و شاعران مطرح پس از او- آنها که مطرح تر بوده اند- نگاهي سنتي به جهان داشته اند.

چکيده نظر منتقدان را درباره آثار شاملو در اين جملات مي توان خلاصه کرد؛ شاملو در کتاب اولش« آهنگ هاي فراموش شده» شاعري رمانتيک بود که صرفاً به من شخصي اش مي پرداخت. پس از آن شاملو به شاعر انسان و تعهد اجتماعي تبديل شد و در کتاب هايي نظير « آيدا در آينه»، «آيدا؛ درخت و خنجر و خاطره» به عتاب با آنها که از جهان پيشنهادي او روي برگردانده اند سخن مي گويد. اما آيا شعر او واجد اين ويژگي بود؟ چه عاملي باعث مي شد که شعر او اينگونه به نظر برسد؟ براي پاسخ به اين سوال ها ابتدا بايد به نقد تعريف هاي ارائه شده از جهان شاملو پرداخت و سپس با کلمه ها و چيدمان شعر شاملو مشخصات جهان شعري او را به طور نسبي تبيين کرد.

شعر شاملو را در کتاب «آهنگ هاي فراموش شده» سرشار از رمانتيسيسم تلقي کرده اند . از نظر منتقدان اين کتاب که در پي گذراندن دوره اي زندان سروده شده، بيشتر گوياي منويات شخصي شاعر است . عشق فردي چيزي مردود انگاشته مي شود. منتقدان چنان در اين باره حکم صادر کرده اند که تو گويي عشق فردي و گفتن از خود، امري نکوهيده است.

در اين نقدها عمدتاً به مقدمه شاملو در کتاب « آهنگ هاي فراموش شده» استناد مي شود. پس از انتشار اين کتاب نيز منتقدان غالباً با تعريف هايي که شاملو از شعر خودش ارائه مي کند به تحليل شعرهاي او مي پردازند . شعر شاملو در دوره اي شعر « انسان و تعهد اجتماعي» نام مي گيرد که پوپوليست ها در نقدهايشان شعر شاملو را جدا از مردم مي دانستند و به همين بهانه آن را مي کوبيدند. متاسفانه به طرز رقت انگيزي حق با آنها بود. شعر شاملو با مردم نبود. اما نه به معنايي که آنها مدنظر داشتند. آنها مي پنداشتند که شاعر بايد همسو با جريانات سياسي و حزبي حرکت کند و به خلق بپيوندد . خوشبختانه شعر شاملو اينچنين شعري نبود اما شعر« انسان و تعهد اجتماعي» هم نبود. تعهد اجتماعي به عنوان مفهومي مدرن در شعر شاملو وجود نداشت. چرا که نگاه شاملو به جهان نگاه مدرني نبود . در تعريف مدرن از تعهد اجتماعي، فرد فرد انسان ها در قبال يکديگر مورد سنجش قرار مي گيرند. اينجاست که بحث انسان در شعر شاملو پيش کشيده مي شود . آيا شعر شاملو اومانيستي بود؟انسان محوري، باوري فردي از انسان دارد. اگرچه گاه آميخته به اخلاق مي شود. اما در شعر شاملو « انسان»، انسان جهان بيني اومانيستي نيست. انسان موجودي است که شاملو خود تعريف مي کند. اگر نيچه براي ابرانسان خود تعريفي ارائه مي دهد، شاملو صرفاً بر جسد «انسان» اش مرثيه سر مي دهد . در شعرهايش انساني را خلق مي کند که با انسان ديدگاه اومانيستي فرق مي کند. شاملو در هيئت راهنما ظاهر مي شود و براي انسانش راه تعيين مي کند. مجموعه «هواي تازه»، کتاب اميد شاملو براي خلق اين جهان و مشخصات انسانش است.در شعر « بدرود» اوج آرمانگرايي شاعر را در خلق انسان دلخواهش مي بينيم؛ درياهاي چشم تو خشکيدني ست/ من چشمه يي زاينده مي خواهم.

بنابراين انسان شعر شاملو نزديکي چنداني با انسان هستي شناسي اومانيسم ندارد. شاملو در کتاب « هواي تازه» مي کوشد با آوردن اسم هايي نظير « مرتضا» و « نازلي» به انسان مورد نظرش تشخص زميني بدهد. چنانکه شاعر اسپانيايي محبوبش لورکا از ايگناسيو گفته بود. او مي خواهد از جزء به کل برسد تا شعرش انسان محور باشد. اما حتي اگر شاعراني مثل لورکا و ناظم حکمت به انسان واقعي و تقديرش مي پردازند شاملو ، انديشمندي است که با « بيانگري » به صورت بندي جهان مي پردازد و در اين اثنا از هيئت شاعر خارج مي شود. ناظم حکمت در شعر« در رستوران آستورياي برلين» تقدير را تصوير مي کند بي آنکه به فلسفه بافي بيفتد؛در رستوران آستورياي برلين/ دخترکي پيشخدمت/ چون قطره نقره/ از بالاي سيني سنگين و پر به من لبخند مي زد/ نمي دانم چرا/ زير چشمانش هميشه کبود بود/ هرگز نصيبم نشد سر ميزي که او خدمت مي کرد بنشينم/ هرگز بر سر ميزي که خدمت مي کردم ننشست/ مردي مسن/ شايد بيمار/ با پرهيز غذايي/ غمگنانه به چشمانم خيره مي شد/ آلماني نمي دانست/ سه ماه روزي سه بار آمد و رفت/ و ناپديد شد/ شايد به کشور خود بازگشته است/ شايد بازگشته و درگذشته است.

(تو را دوست دارم چون نان و نمک، «ناظم حکمت»، ترجمه احمد پوري)حال روايت شاملو از تقدير را ببينيم؛دستان تو خواهران تقدير من اند/ از جنگل هاي سوخته از خرمن هاي باران خورده سخن مي گويم/ من از دهکده تقدير خويش سخن مي گويم...(بهار ديگر، هواي تازه)

شاملو راوي جهاني است که خود خلق کرده و تعريف يوتوپياپي از آن ارائه مي کند. تعريفي که با ماهيت شعر در تناقض است و به همين دليل بسياري از شعرهاي شاملو به اجتماعياتي تبديل مي شوند که مي توان آنها را رساله هاي آهنگين ناميد.

اگرچه کلمات شعر شاملو را بايد با زماني که شعرها سروده شده اند مقايسه کرد اما در اين صورت نيز کلماتي که شاملو به کار مي برد واژه هاي نامانوس و کهنه اي هستند که از جامعه بسيار دور هستند. « بيانگري» شاملو در شعرهايش در مقابل «بيانگري» شعرهاي فروغ هم کم مي آورد. اصلاً کلمات شعرهاي شاملو را با کلمات شعرهاي نادر پور و نصرت رحماني مقايسه کنيد. « خنياگر»، « دشنه»، « خنجر» يا عباراتي نظير «به نوار زخم بندي اش ار/ ببندي» « ناوک پر انکسار پولاد سپيد» و... اينها کلمات و عباراتي هستند که شعرهاي شاملو را دربر گرفته اند. برخي از شارحان شعرهاي شاملو، از جمله پورنامداريان که کتابش سراسر تمجيد از شاملو است ناچار لب به اعتراف مي گشايند که يکي از دلايل گرايش شاملو براي خلق شعر بدون وزن، عدم آشنايي کافي او با شعر کهن فارسي است . پس علت استفاده از کلمات منسوخ در شعرهاي شاملو چيست ؟ گفتيم که به رغم اطلاق عنوان «انسان و تعهد اجتماعي » به شعر شاملو شعر او شعري انسان محور نيست و از جامعه هم جداست . انساني که شاملو در شعرهايش مي سازد انسان واقعي نيست. ابرمردي است که شاعر پيامبرگونه رسالتي برايش قائل شده است. چون اين شاعر از آن واقعيت جامعه نيست. شاعر نمي تواند از کلمات رايج براي خلق اش استفاده کند.«دشنه» و «خنجر» اشياي دهه هاي سي و چهل و پنجاه نيستند . به طور کلي شعر شاملو خالي از اشياست چون «خنجر» و «دشنه» در شعر شاملو شعر محسوب نمي شوند، آواهايي خوفناک هستند که به تابوي انسان مورد قبول شاملو رسميت مي بخشند .

شاملو ظاهراً پس از آنکه در تکثير انسان مورد نظر خود نااميد مي شود به عشق پناه مي برد. اما طبق آرمان هاي شاملو اين عشق نيز بايد لايق انسان تحقق نيافته شعرهاي شاملو باشد . عشق شاملو در کتاب هاي «آيدا در آينه»، «آيدا درخت و خنجر و خاطره» عشق آرماني است که کمتر نشاني از حقيقت در خود دارد. شاملو از آن دست شاعراني است که به وقوع ناخودآگاه شعر اعتقاد دارند. او در کتاب «يک هفته با شاملو» تعريف مي کند که چطور يک شعر به او الهام شد و او از خواب برخاست و آن را نوشت . حال که شعر شاملو، شعري الهامي است بايد پرسيد چگونه از همه زندگي عاشقانه فقط وجه متناسب آن در شعرش تجلي يافته است؟ آيا يک عاشق در تمام لحظات معشوقش را دوست دارد؟ آيا غير از اين است که گاه اين عشق به تنفر تبديل مي شود حتي براي لحظاتي و دوباره عشق ايجاد مي شود ؟ پس چرا در شعرهاي عاشقانه شاملو صرفاً با عشق آرماني سر و کار داريم؟ واقعيت اين است که عشق در آثار شاملو تحت تاثير همان ابرانساني است که شاملو، پيامبر گونه آفريده است . از همين روست که شاملو حتي وقتي انسانش سرکشي مي کند همچون پدري دلسوز او را همراهي مي کند.

ترانه «اي ايران اي مرز پرگهر» را با صداي بنان شنيده ايد ؟ حتي اگر به وطن پرستي هم اعتقادي نداشته باشيد، شنيدن اين آهنگ مو را بر بدن آدم سيخ مي کند. شعر شاملو نه به خاطر انسان محوري و نه تعهد اجتماعي اش، بلکه صرفاً به خاطر وجه حماسي آهنگ شعرهايش به نماد مخالفت سياسي تبديل شد. شايد بسياري از دوستداران شعر شاملو حتي معناي کلمات منسوخي که در شعر شاملو به کار رفته را هم ندانند اما با خواندن آن احساس غرور مي کنند.

پس از انتشار کتاب «آهنگ هاي فراموش شده » بسياري از منتقدان اين کتاب را که البته بحق حاوي اشعاري خام بود به خاطر شخصي بودن شعرهايش رد کردند. شاملو شعري در مجموعه هواي تازه دارد با نام «شعري که زنده گي است »؛ موضوع شعر شاعر پيشين از زنده گي نبود/ در آسمان خشک خيال اش، او/ جز با شراب و يار نمي کرد گفت وگو/ او در خيال بود شب و روز/ در دام گيس مضحک معشوقه پاي بند،/ حال آنکه ديگران/ دستي به جام باده و دستي به زلف يار/ مستانه در زمين خدا نعره مي زدند،

او در ادامه مي نويسد؛موضوع شعر/ امروز/ موضوع ديگري است/ امروز/ شعر/ حربه ي خلق است/ زيرا که شاعران/ خود شاخه يي ز جنگل خلق اند/ نه ياسمين و سنبل گلخانه ي فلان (همان)

اشاره شاملو احتمالاً به شاعران مشهور زبان فارسي يعني حافظ و سعدي است که راز ماندگاري شان اتفاقاً در شخصي نوشتنشان است . آنها از خود مي نويسند اما صادقانه مي نويسند . شعر آنها «حربه خلق» نيست . با اين همه مي مانم که چطور شاملو ادعا مي کرده که عاشق شعرهاي حافظ و مولوي و البته خيام بوده است. آيا مي توان جهان بيني يوتوپيامحور شاملو را با نگاه ظريف حافظ و سعدي و خيام مقايسه کرد؟

*تيتر مطلب سطري است از يکي از شعرهاي شاملو
ستايش همين انسان
 شهريار وقفي پور
شاملو مي گويد؛ «ميوه بر شاخه شدم/ سنگ پاره در کف کودک/ طلسم معجزتي/ مگر پناه دهد از گزند خويشتن ام/ چنين که/ دست تطاول به خود گشاده/ من ام،.../ که گفته است/ من آخرين بازمانده فرزانگان زمين ام؟/ من آن غول زيبايم که در استواي شب ايستاده است/ غريق زلاليً همه آب هاي جهان/ و چشم انداز شيطنت اش/ خاستگاهً ستاره يي است...»

اين قطعه برگرفته از شعر «عقوبت» است، از دفتري کم حجم به اسم «شکفتن در مه» که شايد غمگينانه ترين دفتر شعرش باشد که جاي جاي آن مشحون از سطرهايي است چون «اين/ فصل ديگري ست/ که سرماي اش/ از درون/ درک صريح زيبايي را/ پيچيده مي کند». گذشته از اين خصلت، آنچه اين مجموعه را منحصربه فرد مي سازد، چکيده اي است که از پرسونا و شخصيت شاعري شاملو در اختيارمان مي گذارد و به نظر، آغازگاهي مناسب مي رسد براي تحليل آنچه شاملو بود.

پيش از هر چيز، بايد به دنبال تعريفي از «شعر مدرن فارسي» بگرديم. براهني مي گويد شاعر مدرن جهان را به دو شقه ابژه و سوژه تقسيم مي کند و نيما و شاملو بارزترين شخصيت هاي اين اقتدار در شعر فارسي هستند. اما اگر با اين روايت به سراغ مدرنيسم برويم، چيزهاي زيادي را از دست مي دهيم، از جمله خود همين شقاق چرا که آن را برآمده از سوبژکتيويسم مي دانيم. در اين جا براهني به تفسيري از کوگيتوي دکارتي بسنده مي کند که در يک طرف جهان را قرار مي دهد و در طرف ديگر، سوژه شناسايي که خود را از اين جهان جدا مي کند و از همين رو براهني به راحتي کوگيتو يا سوژه را حذف مي کند تا اين شکاف را هم از ميان بردارد ليکن مشکل زبان در مقابلش قد علم مي کند و از آن جا که جهان را يک سره در زبان مي بيند و مشاهده مي کند که زبان اگر چه اختراعي بشري نيست، اما شيء يا ابژه هم نيست، پس پيشنهاد مي کند که زبان هم بايد از ميان برداشته شود و وظيفه شاعر ابداع زباني است که زبان نباشد، نحوش زاييده خودش و کارکرد ارجاعي اش هم صفر باشد. راوي اش اسکيزوفرنيک و چندجنسيتي باشد و خلاصه کلام اين که، شعري که براهني پيش مي کشد اختلاطي از نظريات دريدا و دلوز متاخر است و آن قدر باهوش هم هست که بگويد اين شعر حذف انسان به سود شعريت شعر است.

فعلاً براهني را همين جا رها مي کنيم و باز به سراغ شاملو مي رويم که در مقابل شعرش «ستايش همين انسان» است.

براهني درست مي گويد که شعر شاملو مدرن است، که شعرش عموماً تک آوايي و تک سيستمي است اما فراموش مي کند شقاق ابژه و سوژه در شعر شاملو با قوتي عجيب عرض اندام مي کند، چون اين شقاق نه فقط در سوژه که در خود ابژه هم وجود دارد، از همين رو شعر مدرن روايت اين تنش با همه درد و رنج هايش است. شاملو نيز مانند بسياري از شاعران مدرن، چهره هاي مختلفي داشت که گاه دوره به دوره در اشعار او ظاهر مي شدند. مثلاً در «قطعنامه» مبارزي تمام عيار بود و در «آيدا در آئينه» عاشقي کامل؛ اما اين تنوع چهره ها گاه در يک شعر به سراغش مي آمدند، از جمله همان شعري که در بالا ذکر کرديم؛ سنگ پاره اي که در کف کودک است، همان غول زيبا است، نظاره گر بردگان عاليجاه است، به معشوقش متوسل مي شود و عقوبت جانفرساي را تحمل مي کند اما کلام مقدس باري، از يادش مي رود.

مثالي ديگر مي زنيم؛ «نگاه کن چه فروتنانه بر خاک مي گسترد/ آن که نهال نازک دستان اش/ از عشق/ خداست/ و پيش عصيانش/ بالاي جهنم/ پست است...» اگر کمي دقت کنيم اين شعر ما را به ياد اين قطعه مي اندازد که؛ «در نعل سمند او شکل مه نو پيدا/ وز قد بلند او بالاي صنوبر پست». (حافظ) در اين جا شاملو با تنشي از جنسي ديگر روبه رو است، تنش ناشي از رويارويي با سنت ادبيات به طور عام و شعر فارسي به طور خاص، تنشي که به طور آشکار در اين قطعه ديده مي شود؛ «به نو کردن ماه/ بر بام شدم/ با عقيق و سبزه و آئينه.../ صنوبرها به نجوا چيزي گفتند...» بازخواني شعر شاملو بازخواني تمامي اين تنش ها است؛ تنش ميان سوژه و ابژه، تنش ميان شعر مدرن و شعر کهن، تنش ميان فرد و جامعه، تنش ميان زبان هاي آرکائيک و زبان روزمره، تنش ميان انواع صورتک هايي که شاعر از خويش مي سازد و غيره و غيره. شعر شاملو را همين حفظ تنش ها زنده نگه داشته است، همان عنصري که از او شاعري مدرن مي سازد، شاعري سرگردان ميان شعر ناب و ضدشعر و شعار.

اينک هشت سال از مرگ او مي گذرد، اما به قول منتقدي پانزده سال و به قول يکي ديگر سي سال. درست است که تا همان اواخر تک و توک اشعاري زيبا مي نوشت اما ديگر برايش توان غوغاافکني و موج سازي نمانده بود. البته او ديگر آن قدر تاثير گذاشته بود که بايد تاريخ شعر مدرن ايران را با او نوشت و شايد حتي نيما را هم بايد با شعر شاملو قرائت کرد، چونان که شعر حافظ و شاعراني ديگر را، کاري از آن دست که مثلاً هرولد بلوم در مورد شعر رمانتيک و شعر اشبري کرد؛ قرائت اين تنش ها، که ضروري شعر مدرن است (و صدالبته توضيحي دقيق تر و منسجم تر مي طلبد)، يکي از راه هاي بازخواني شعر شاملو است، شاعري که به قول ضياء موحد، پس از حافظ بزرگ ترين شاعر ما است، با تمامي ضعف ها و قوت هايي که راديکاليسم «هواي تازه» را به تغزل «شکفتن در مه»، عصيان «ابراهيم در آتش»، سوررئاليسم «دشنه در ديس»، شعارزدگي «مدايح بي صله» و تاملات مرد محتضر «در آستانه» و «حديث بي قراري ماهان» کشاند. اين چندچهرگي را با فرماليسم صاف و لايتغير شاعراني چون رويايي مقايسه کنيد تا دريابيد شجاعت چه شکل هايي ممکن است داشته باشد.

چهره دوستانه استاد ما
قلعه نشين حماسه هاي پر از تکبر*
ستايش همين انسان
ترانه هاي شمس لنگرودي به زبان کردي ترجمه شد
احمد آرام از چاپ کتابش منصرف شد
يعقوب يادعلي دومين رمانش را به پايان رساند

  ترانه هاي شمس لنگرودي به زبان کردي ترجمه شد
مجموعه شعر «پنجاه و سه ترانه عاشقانه» از سروده هاي شمس لنگرودي براي انتشار در کردستان عراق به زبان کردي ترجمه شد.

مجموعه شعر «په نجاوسي ستراني عاشقانه» (پنجاه و سه ترانه عاشقانه) از سروده هاي شمس لنگرودي با ترجمه مريوان حلبچه اي به زودي از سوي «موسسه چاپ و پخش سردم» در 88 صفحه و شمارگان 1000 نسخه در سليمانيه کردستان منتشر مي شود.

انتشار اين کتاب بخشي از پروژه معرفي ادبيات معاصر ايران است که به همت اين ناشر و با ترجمه مريوان حلبچه اي منتشر مي شود. در اين مجموعه همچنين قرار است گزيده اي از يک مصاحبه شمس لنگرودي که در مجله سيمين (چاپ ايالات متحده) به چاپ رسيده بود نيز گنجانده شود. «شيرکو بي کس» نويسنده و شاعر شهير کردستان که در اين کشور مسووليت يک بنگاه انتشاراتي و چندين نشريه فرهنگي را برعهده دارد از چند سال گذشته تاکنون برخي مترجمان مسلط به زبان فارسي را مسوول ترجمه آثار مطرح زبان فارسي به زبان کردي کرده است.

از شمس لنگرودي پيش از اين نيز کتاب «باغبان جهنم» به همت همين ناشر در کردستان عراق منتشر شده بود.


  احمد آرام از چاپ کتابش منصرف شد
احمد آرام با حذف دو داستان از هشت داستان «اگر تکانم بدهي بيدار مي شوم»، اين مجموعه را منتشر نمي کند.

به گفته آرام، پس از حدود دو سال که اين مجموعه براي کسب مجوز نشر منتظر مانده، اعلام شده که دو داستان «يک داستان اندوهناک به روايت پانتوميم شمارش استخوان ها» و «اگر تکانم بدهي بيدار مي شوم» حذف شوند، که به اين ترتيب، کتاب از 223 صفحه به 95 صفحه رسيده و او فعلاً از چاپ آن منصرف شده است. جفو (در گويش جنوبي به معناي جعفر)، چاه، همين طور است، يک عده مرا بوسيدند، آنها چه کساني بودند؟، نگاه گاو سهل الوصل به مينوتورهاي خاکستري، و هرگونه صحبت درباره برامس يا بروکنر اکيداً ممنوع، از ديگر داستان هاي اين مجموعه هستند.

آرام همچنين رمان «تربيت کننده سگ ماهي» را براي انتشار آماده و مراحل پاياني نگارش مجموعه داستان «کسي ما را به شام دعوت نمي کند» را با هشت داستان در دست انجام دارد. نمايشنامه «فرانکفورت» بر اساس يک ماجراي واقعي درباره مسائل تروريستي که فضاي آن در ايران نيست و در ايستگاه قطاري در فرانکفورت مي گذرد، نيز در حال نگارش است.

ديگر نمايشنامه هاي نوشته شده توسط آرام با عنوان هاي «تخم مرغ فلزي» (جزء پنج برنده اول دوسالانه نمايش نامه نويسي در اهواز، سال 84)، «خانه تلخ»، «صداهاي نزديک و در عين حال بسيار دور از صفدر و صفورا» و «جليقه نجات زير صندلي شماست» هم آماده اند، که هنوز به ناشر سپرده نشده اند.

احمد آرام از سوي ديگر، «حکايات سعدي» را بر اساس قصه هاي کوتاه سعدي به صورت فيلمنامه و متن هاي سريالي براي صدا و سيماي استان فارس مي نويسد. به گفته او، اين حکايات از زمان حال به گذشته مي روند و دوباره از گذشته به زمان حال برمي گردند. او فيلمنامه سريال «زندگي شيرين است» را هم با رويکردي طنز نوشته، که ممکن است آن را براي سيماي اين استان کارگرداني کند. مجموعه داستان «غريبه در بخار نمک» نيز احتمالاً توسط نشر افق به چاپ دوم خواهد رسيد.


  يعقوب يادعلي دومين رمانش را به پايان رساند
يعقوب يادعلي نگارش دومين رمانش را به پايان رساند. رمان دوم يادعلي با عنوان موقتي «زندگي به روايت بونوئليست ها» که نگارش آن از سال 83 شروع شده است، توسط نشر چشمه منتشر خواهد شد. يادعلي در توضيحي درباره اثر جديدش گفت؛ اين کار زندگي سه نسل از يک خانواده است؛ دو برادر و پدرشان. رمان سه محور دارد؛ قبل از انقلاب، دوران جنگ و اوايل دهه 80، که بر اساس زندگي اين سه نفر روايت مي شود.

اين داستان نويس که پيشتر کتاب هاي «حالت ها در حياط» (نشر آسا، 77)، «احتمال پرسه و شوخي» (چاپ اول، نيم نگاه، 80؛ چاپ دوم، داستان سرا، 81) و «آداب بي قراري» (انتشارات نيلوفر، 83) را منتشر کرده است، گفت که نسخه هاي چاپ هاي قبلي کتاب هايش تمام شده اند؛ اما با توجه به شرايط موجود، براي تجديد چاپ آنها با ناشران صحبتي نشده است. «آداب بي قراري» جايزه بهترين رمان بنياد گلشيري و جايزه يلدا را گرفته و مجموعه داستان «احتمال پرسه و شوخي» برگزيده جايزه نويسندگان و منتقدان مطبوعات شده است.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام