914 شماره
سه شنبه، 2 مرداد 1386
صفحه نخست :: خبر :: صفحه آخر
خروج از نگاه کليشه اي
حسن سربخشيان؛ نمايشگاه عکس هاي «محمد خيرخواه» عکاس خبرگزاري يونايتدپرس امريکا با موضوع «زنان ايراني» از شنبه 30 تيرماه در بوفه گالري ماه مهر افتتاح شد. او در اين نمايشگاه 17قطعه عکس رنگي 30 در 45 سانتي متر به نمايش گذاشته است. اين عکس ها نگاه هاي مختلفي به زنان ايراني را در موقعيت هاي مختلف از جمله حضور آنها در ورزش، سياست، اجتماع، مذهب و... نشان مي دهد.بايد توجه داشت که خيرخواه جزء کم سن وسال ترين عکاسان در عرصه بين المللي است و تاکنون کمتر عکاسي از هم سن و سال هاي او توانسته در اين سطح کار کند. از اين حيث او آينده درخشاني دارد. خيرخواه هميشه دنبال نوآوري است و ديد خاص خودش را دارد. اما يک ديد هميشه اي و کليشه اي به زنان ايراني در سطح بين المللي وجود دارد که خبرگزاري هاي خارجي توجه بسياري به آن دارند. اگر خيرخواه بتواند خود را از اين ديد کليشه اي خلاص کند موفقيت بيشتري در انتظار اوست. اما در اين نمايشگاه عکس ها از يکدستي خوبي برخوردارند که مي توانند فرصتي براي هم صنفان او باشند. در اين ميان سه عکس از عکس هاي خيرخواه خوب در ذهن باقي مي ماند که براي يک نمايشگاه که 17 عکس در آن به نمايش درآمده يک موفقيت است. محمد خيرخواه عکاسي را به صورت تجربي آموخته و عکاسي حرفه اي را از سال 80 آغاز کرده است. او به دليل نگاه متفاوتش توانست به سرعت جايگاه خود را در عکاسي تثبيت کند. اين عکاس مطبوعاتي علاوه بر نشريات مختلف در خبرگزاري هاي فارس، ايلنا، ايکنا و آژانس عکس سوره فعاليت کرده است و اکنون عکاس خبرگزاري يونايتد پرس امريکا (United Press Internationa) است.اما از ديد صنفي بايد در نظر داشت که براي يک فتوژورناليست که هر روز عکس هايش در مطبوعات منتشر مي شود برگزار کردن يک نمايشگاه هرگز کار ساده اي نيست و در اولويت قرار ندارد. اگر عکاسان مطبوعاتي در اين باره احساس مسووليت کنند کارشان ارزشمند تر خواهد شد و خيرخواه اين احساس مسووليت را دارد. بايد اميدوار بود عکاسان حرفه اي مطبوعات به اين وادي بپيوندند چراکه از اين طريق معياري براي قضاوت ديگران هم خواهيم داشت.
شيرين ترين توي صف ايستادن دنيا
حسين معززي نيا؛ در اولين ساعات شنبه اي که گذشت، تجربه بي نظيري داشتم؛ موسسه بيان سليس از چند ماه قبل، پيش فروش جلد هفتم هري پاتر را شروع کرده بود. مبلغي مي گرفتند و قبض پيش خريد صادر مي کردند و وعده مي دادند که کتاب را دقيقاً در همان ساعتي که پخش جهاني اش شروع مي شود، به دست ما هم خواهند رساند. البته که باورمان نمي شد چنين اتفاقي ممکن باشد. احتمالاً خودشان هم باورشان نمي شد، چون از اواسط هفته گذشته به همه کساني که برگه پيش خريد داشتند تلفن مي زدند و مي پرسيدند شما واقعاً ساعت دو و نيم صبح شنبه مي آييد اين جا؟، وقتي ساعت يک از خانه راه افتاديم که برويم، تصور مي کردم حداکثر شش هفت نفر آدم خواب آلود را در آن جا خواهم ديد که مي آيند و کتاب را مي گيرند و مي روند خانه. اما منظره داخل کوچه موسسه بيان سليس واقعاً حيرت آور بود؛ سي چهل نفر جلوي در بسته موسسه صف کشيده بودند و داخل موسسه هم چراغ ها روشن بود و کارکنانش منتظر بودند وقت اش برسد تا توزيع کتاب را آغاز کنند. چند دقيقه که گذشت بر تعداد افراد داخل کوچه افزوده شد و ساعت که به دو و نيم رسيد، نزديک به صد نفر در کوچه جمع شده بودند.

وضعيت غريبي بود، بدون استثنا، هر کس که از دور مي آمد و به صف نزديک مي شد لبخندي بر لبانش ظاهر مي شد. انگار که باورش نمي شد ببيند اين همه آدم در اين ساعت در اين جا جمع شده اند و صف ايستاده اند تا کتابي را بخرند. کتابي به زبان انگليسي با قيمت سي و چهار هزار تومان. آن هم نه يک کتاب دانشگاهي يا جزوه اي ناياب براي کنکوري ها و چيزهاي کسالت باري از اين قبيل، همه اين آدم ها آمده بودند آخرين جلد مجموعه داستاني را بخرند که در تمام سال هاي گذشته، نفس شان را بند آورده بود و اشتياق غير قابل کنترلي را براي فهميدن عاقبت ماجرا در وجودشان حفظ کرده بود. اين آدم ها وقتي از دور چشم شان به صف مي افتاد، حال شان عوض مي شد، مي خنديدند، از ديدن ديگر علاقه مندان هري پاتر شاد مي شدند و با اين که دل شان مي خواست کتاب شان را زودتر تحويل بگيرند، اما ترجيح مي دادند اين وضعيت ادامه پيدا کند، با هم آشنا مي شدند و سر صحبت را باز مي کردند و درباره کتاب و سرنوشت هري و ويژگي هاي نوشته هاي خانم رولينگ با هم گپ مي زدند، صف را ترک مي کردند و مي رفتند چند قدم آن طرف تر از همه عکس مي انداختند و چندتايشان هم از هيجان روي پاي شان بند نبودند و بالا و پايين مي پريدند، ترکيب سني و قيافه ها و پوشش هاي کاملاً متفاوت آدم هاي حاضر در آن صف، انگار تازه همه را متوجه کرده بود که از اين به بعد مي توانند هر کسي را به عنوان يک هوادار جدي هري پاتر فرض کنند و از باز کردن سر صحبت با او خجالت نکشند. جايتان خالي، تجربه معرکه اي بود، براي اولين بار در صفي ايستادم که آدم هايش خوشحال و خندان بودند و غرغر نمي کردند و نمي خواستند از هم جلو بزنند و سر هم کلاه بگذارند. در صفي ايستادم که براي گرفتن مرغ و گوشت و کره و قند و شکر، يا بنزين تشکيل نشده بود، همه آمده بودند کتاب بخرند. بله، کتاب. يک کتاب داستان. داستاني فانتزي و غيرواقعي. عجيب است، نه؟ چون سابقه چنين موقعيت هايي را نداشتيم، کسي آن شب نمي دانست بايد چه نوع عکس العمل هايي نشان دهد و اجتماع اين آدم هاي بانشاط را چگونه به يک جشن کوچک تبديل کند. اما مهم نيست؛ به هر حال انتشار آخرين جلد اين کتاب باعث شد که يک عده آدم خوشحال و سرحال در تاريکي آن کوچه، برق چشم هاي مشتاق همديگر را ببينند و باور کنند که جادوي قصه نويسي و داستان گويي هنوز زنده است و مي تواند چنين اجتماعات بي نظيري را ايجاد کند. و ضمناً شما آقايان و خانم هايي که در تمام سال هايي که اين داستان ها منتشر مي شدند، به خوانندگانش خنديديد و دائم اه و پيف کرديد، شما که هنوز هم فکر مي کنيد اينها يک مشت داستان هاي بچگانه و پيش پا افتاده اند، شما که از شکسپير و جويس و داستايوفسکي پايين تر نمي آييد هر چند که بعيد مي دانم همان ها را هم خوانده باشيد، شما که توصيه مي کنيد ما نبايد به اين داستان ها توجه کنيم چون افسانه هاي کهن خودمان و داستان خاله سوسکه بهتر از هري پاتر است، و شما که فکر مي کنيد دوست داشتن هري پاتر يک مد زودگذر است و هياهوست و جنجال است و از اين حرف ها، ناچارم براي همه تان ابراز تاسف عميقي بکنم.

خيلي متاسفم. با اين تصورات ، خودتان را از لذت بزرگي محروم کرديد. ديگر جبران پذير هم نيست، چون جلد آخر منتشر شد و تمام شد و رفت و شما ديگر اين شانس را از دست داديد که دل تان براي سرنوشت نهايي آدم هاي اين داستان شور بزند. حالا با خيال راحت برويد به زندگي تان برسيد. بچسبيد به همين تصور که اينها يک مشت خيالات و اوهام اند. متاسفانه شما هم از همان گروه آدم ها هستيد که فکر مي کنند اتومبيل و دودکش و کارخانه و سياست و آجر و لوله و بانک و دسته چک از اژدها و غول و لرد سياه و جن خانگي و پري هاي محبوس در قصرهاي سر به فلک کشيده واقعي تر و جدي ترند. متاسفم که اين قدر بدسليقه ايد.
يک قصه
سعيد قطبي زاده؛ مهمانان ساعت 9 مي رسند. کارگري که سال هاست براي خانواده کار مي کند، لطف کرده و کار نظافت داخل آپارتمان را به پايان برده. ساعت حدود هفت است و نوبت رسيده به شست و شوي پله ها. صاحبخانه که تنها زندگي مي کند، به وارسي خوراکي ها و شام داخل يخچال مشغول است تا اگر کم و کسري هست در اين فرصت باقي مانده، آنها را تهيه کند. ناگهان صداي مهيبي از توي راه پله به گوش مي رسد. براي صاحبخانه اين تصور پيش مي آيد که حتماً تشت آب و تايد سرنگون شده. صداي خفه گريه اي به گوشش مي رسد و او خود را به پلکان مي رساند. کارگر که زني 50 ساله است، به دليلي که صاحبخانه نمي داند از دو رديف پله ممتد سقوط کرده و غرق در خون است. اولين چيزي که در آن شرايط به فکر صاحبخانه مي رسد، تماس با اورژانس است. آمبولانس پس از يک ربع مي رسد. زن از ناحيه دست و کمر به شدت مصدوم شده و از شکاف نسبتاً عميقي که در سرش ايجاد شده خون زيادي رفته. تلاش صاحبخانه در اين زمان، جلوگيري از خونريزي بيشتر سر است. راننده آمبولانس در تصميمي عجيب، بيمارستان... را به عنوان مقصد انتخاب مي کند. به آنجا مي رسند. در اتاق عمل اين بيمارستان باز است و در آنجا در حدود دوازده پرستار و يک پزشک جوان دور بيماري حلقه زده اند که تشريح وضعيت او ممکن نيست. جوري آسيب ديده که جنسيتش نيز قابل تشخيص نيست. حتماً تعجب مي کنيد از اينکه صاحبخانه در آنجا حضور دارد. تعجبي ندارد چون به جز او آدم هاي ديگري هم هستند که فقط براي رفع کنجکاوي شان وارد اتاق مي شوند، نزديک تخت مي روند و پس از ارضاي کنجکاوي شان يا سرشان را تکان مي دهند يا بيرون مي روند تا براي افراد ديگر تعريف کنند و آن افراد هم يک به يک وارد اتاق عمل مي شوند تا چيزي که شنيده اند را باور کنند. دکتري ديگر سر مي رسد و پس از ديدن زن کارگر، دستور مي دهد او به بخش راديولوژي منتقل شود. تخت بيمار تازه وارد به اتاق عمل مانعي است براي بيرون بردن تخت بيمار. پنج دقيقه طول مي کشد تا سر و کله کسي پيدا شود که راه را باز کند. در راديولوژي سه بيمار ديگر جلوتر از کارگر در صف هستند. 20دقيقه انتظار هم فايده اي ندارد. صاحبخانه يادش مي افتد که يکي از آشنايان او پزشک اورژانس بيمارستان... است. به اورژانس زنگ مي زند تا بيمار را منتقل کند به آنجا. پليس بيمارستان مانع مي شود. چرا؟ براي اينکه شايد صاحبخانه از روي عمد بيمار را از پله ها هل داده باشد پايين. خوشبختانه کارگر هوشيار است و رضايت کتبي مي دهد که مرد همراهش چنين کاري نکرده. مامور پليس در شگفت است که چرا بستگان اين بيمار بر بالين او حاضر نيستند. صاحبخانه مي گويد که آنها در جنوب غرب تهران زندگي مي کنند و بهشان اطلاع داده شده. پزشک اتاق عمل که دانشجوي سال آخر است، به صاحبخانه يادآوري مي کند که براي رفتن به بيمارستان ... بايد ابتدا پذيرش گرفت. صاحبخانه با دوست پزشکش تماس مي گيرد و از اين بابت هم اطمينان مي يابد. حال بيمار رو به وخامت است. صاحبخانه به صندوق بيمارستان حواله داده مي شود. از او 30هزار تومان پول گرفته مي شود براي هزينه اورژانس و ويزيت، راديولوژي و سي تي اسکن. ساعت 30/8 آمبولانس مي رسد. يک اتومبيل مزداي مدل پايين. صاحبخانه پيش از رفتن بايد فرمي را پر کند شامل مشخصات کامل خود و محل سکونت. مزدا راه مي افتد و راننده با سرعت از روي دست اندازها مي گذرد در حالي که مي داند ممکن است بيمار از ناحيه نخاع دچار آسيب شده باشد. بوق و آژيري هم در کار نيست چون به گفته راننده انجام اين کار ممنوع است. بسياري از راننده هاي ديگر با ديدن آمبولانس همان احساسي را دارند که انگار داخل يک زانتيا دو تا دختر جوان را مي بينند. هزينه آمبولانس يا همان مزداي مدل پايين پرتاخير 45 هزار تومان است. مهم نيست. مهم اين است که کارگر مجروح در ساعت 9 به بيمارستان ... رسيد. آن هم زنده. اين که چه به سر مهمانان آمد قصه ديگري است اما صاحبخانه تا آخر عمر فراموش نمي کند که بر سر او و بيمارش در بيمارستان ... چه آمد و هرگز هم لطف پزشکان و کارکنان بيمارستان ... را از ياد نمي برد.
شکست مقدمه پيروزي
 سيدعلي ميرفتاح

گفتند که تيم ملي تيراندازي در مسابقات جهاني شرکت کرده بود و بين شصت و چهار کشور، مقام شصت و چهارم را آورده بود. پيرمردان که اين خبر را شنيدند، گفتند؛ «اگر ما را هم مي فرستادند که شصت و چهارم بيشتر نمي شديم. چه بسا از روي تصادف تيري هم در خال سياه (يا قرمز) مي زديم و يکي دو رتبه هم جلوتر مي افتاديم.» اين فرمايش ها بعد از هر مسابقه ورزشي که ايرانيان عزيز مي بازند، در محفل قلندري ما گفته مي شود. اخيراً که تيم فوتبال ما حذف شد، پيرمردان گفتند؛ «اگر بنا به حذف است که خب، ما را بفرستيد. لااقل هزينه هايمان کمتر است. لااقل دليلي ندارد که اين همه خرجمان کنند و کت بدهند و کلاه هم بدهند و دوغاز و نيم بالا بدهند و دست آخر حذف بشوند...»

آقاي کپورچالي؛ وقتي قرار نيست ببريم، ماهي صد هزار تومان بدهند به من و من بشوم مربي تيم ملي.

آقاي مويدي؛ ما هم کادر فني.

ميرفتاح؛ اگر شما مربي هستيد، من فوتباليستم. دم دروازتون گلر واميستم.

آقاي اميرشاهي؛ واي نات؟ چرا که نه؟ باور کن بازي جذاب تر هم مي شد. تو گلر مي شدي، ابک وسط مي ايستاد، خوشخو عقب مي کشيد، غلامي جلو مي کشيد، سعيد ليلاز هم جاي علي دايي از کله اش استفاده بهينه مي کرد و هد مي زد. اقلاً اگر حذف مي شديم، به جايش کلي مي خنديديم.

آقاي کپورچالي؛ کلي هم مشهور مي شديم. توجه دنيا به ما جلب مي شد. باور کن کلي حال مي کرديم و حال مي داديم.

ميرفتاح؛ اين حرف ها که شوخي است. چون تيم فوتبال ايران خيلي خوب بازي کرد و حذف شدن، چيزي از ارزش تيم کم نمي کند.

آقاي مويدي؛ چرا مزخرف مي گي؟ اگر حذف شدن چيزي از ارزش کم نمي کند، پس چه چيز اضافه مي کند. خب فوتبال يعني اينکه هر کس که ببرد اول مي شود و هر کس که ببازد آخر. يعني چه که ارزش ما کم نشد. اگر کم نشده بود که الان تو نيمه نهايي بوديم.

آقاي کپورچالي؛ من مي گويم اگر بناست نبريم و حذف شويم پس چرا اينقدر هزينه مي کنيم؟ حيف اين همه پول. ملت يک سال تمام خرج فوتبال مي کنند که اينها بروند و ببرند و دل مردم را شاد کنند. خب وقتي هي داريم پشت هم مي بازيم و وعده مي دهيم به دور بعد و سال بعد و جام بعد که خب در اين صورت ما را بفرستند که هم هزينه مان کمتر است، هم اگر باختيم، به جايش عمليات ژانگولر و شعبده و تقليد صدا و پدر پسر شجاع و هلي کوپتر و اپ ديس اپ ديس مي کنيم که مردم بخندند و کامشان شيرين شود و طعم تلخ شکست را فراموش کنند. اينکه مي گويند شکست مقدمه پيروزي است مال يک بار است، دو بار است، سه بار است. نه هميشه. اين چه پيروزي است که مقدمه اش اينقدر طولاني است.

آقاي اميرشاهي؛ من مي توانم چند تا از دوست هاي با حالم را هم بياورم توي تيم؟ بچه هاي خوبي هستند. آقا. گل. درجه يک. مشدي. بامرام. کم خرج. پيکشان را هم خودشان مي دهند.

WWW.kargadan.net

تولد آقاي سياستمدار و غافلگيري در تخت جمشيد
سجاد سالک؛ کيک تولد خامه اي با شمعي به عدد 56 در برابر سابقه 2500 ساله تخت جمشيد احساس حقارت مي کرد اما همان کيک تولد دست خورده که معلوم بود دستان کسي به اشتباه تزئيناتش را به هم زده، براي گردشگران داخلي و خارجي بسيار جلب توجه مي کرد. با اين وجود بازديدکنندگان تخت جمشيد که جمعه گذشته به قصد سياحت به استان فارس سفر کرده بودند فکرش را هم نمي کردند جواناني که با دست و پايکوبي مشغول خواندن شعر «تولد تولد تولدت مبارک» هستند، اعضاي يک حزب سياسي بوده و کيک خامه اي هم، کيک تولد يکي از نزديک ترين دوستان سيدمحمد خاتمي باشد.

همه چيز اما تدارک ديده شده بود، صاحب تولد، خبري از برنامه نداشت و برگزارکنندگان مراسم که اعضاي شاخه جوانان جبهه مشارکت بودند با مخفي نگه داشتن همه مسائل، درصدد ارائه يک برنامه غيرمنتظره بودند. 29 تير بود و تولد دکتر هادي خانيکي معاون وزير علوم سابق و عضو بلندپايه جبهه مشارکت، شاخه جوانان اين حزب هم که با استفاده از روش هاي غيرمعمول، تاريخ تولد وي را فهميده بودند، درصدد ارائه يک برنامه غافلگيرکننده بودند. همه چيز پنهاني پيش مي رفت. نورافکن هاي محوطه تخت جمشيد تازه روشن شده بود که دو، سه نفري دکتر خانيکي را به منظور بحث و گفت وگو در گوشه اي مشغول کردند تا سايرين مقدمات برپايي جشن تولد را آماده کنند. همه چيز که فراهم شد جوانان مشارکتي گرداگرد کيک خامه اي که آرم جبهه مشارکت در وسط آن ديده مي شد حلقه زدند و با بي تفاوتي دکتر خانيکي را به جمع خود دعوت کردند. همه منتظر بودند تا واکنش صاحب تولد را ببينند. مطمئناً دکتر فکرش را هم نمي کند که ما تاريخ تولد او را بدانيم و برايش جشن بگيريم. اين جمله را يکي از جوانان مشارکتي گفت و ناگهان نواي «تولدت مبارک» نگاه بازديدکنندگان تخت جمشيد را به يک نقطه متمرکز کرد. خانيکي که از هيچ چيز خبر نداشت نگاه بي تفاوتي به کيک انداخت و سري چرخاند که ببيند تولد چه کسي است اما در ميان ناباوري مشاهده کرد که همه دارند به خود او تبريک مي گويند. کمي مکث کرد، لبخند زد و پس از تشکر از بچه ها آب سردي به تن همه آنان ريخت. متشکرم، ولي امروز که تولد من نيست، همه جا خوردند. آنهايي که تاريخ تولد را پيدا کرده بودند سري به زير انداختند و مزه پراني ها و شوخي ها شروع شد. همهمه اي جدي درگرفته بود که جمله بعدي خانيکي خيال همه را راحت کرد؛ «من متولد آبان ماه هستم البته تاريخ تولد شناسنامه اي من را شما خوب به دست آورديد.» همين جمله خيال همه را راحت کرد. دوباره تبريک گفتن ها شروع شد، خواندن شعر تولد مبارک از سر گرفته شد و مهمانان تخت جمشيد همچنان نمي دانستند اين همه شادي و خنده را نه اعضاي يک گروه سياحتي- تفريحي که اعضاي يک حزب سياسي سر مي دهند.
کامکارها در تالار کشور، چکناواريان در تالار وحدت
مرضيه رسولي؛ بعد از کنسرت شجريان به مدت شش شب در تالار کشور، اين سالن که تنها ويژگي اش بزرگي آن است، براي کنسرت کامکارها آماده مي شود.

اين کنسرت چهار شب از يکم تا چهارم مرداد برگزار مي شود و کامکارها با کل قوا در آن حضور دارند. علاوه بر اين خانواده بزرگ قرار است چند نوازنده مهمان هم با گروه در اجراي قطعات همکاري کنند. کامکارها در طول دو دهه گذشته يکي از منسجم ترين گروه هاي موسيقي در ايران بوده اند که تنها علت اين انسجام، پيوند خانوادگي بين اعضاي آن است حالا با ميدان دادن نوازنده هاي جوان که در گروه مهمان هستند، عيب بزرگ اين گروه کمرنگ مي شود که فقط خانواده کامکار جدا از اينکه چقدر در موسيقي تسلط، تمرين و خلاقيت دارند، حق عضويت در آن را دارند. کامکارها کنسرت خود را در دستگاه هاي شور، دشتي و نوا برگزار مي کنند. اجراي آنها مثل چند سال گذشته شامل بخش فارسي و کردي است و بيژن کامکار علاوه بر نواختن دف و رباب خواننده هم هست. نمايش سمفوني «رسول عشق و اميد» ساخته لوريس چکناواريان از 29 مرداد به مدت 10 شب در تالار وحدت اجرا مي شود.

اين نمايش - سمفوني سال گذشته در جشنواره موسيقي فجر اجرا شد و آنقدر ملال آور بود که خيلي ها وسط اجرا سالن را ترک کردند، حالا معلوم نيست براساس چه برنامه ريزي اي امسال اين اثر به مدت 10 شب قرار است اجرا شود. اين بار علاوه بر کلام و موسيقي حرکات موزون نيز در برنامه گنجانده شده است تا به اين وسيله مخاطبان کمتر به پايان رسيدن کنسرت را انتظار بکشند.

امروز فروش اينترنتي بليت هاي کنسرت شش شبه شجريان و گروه آوا در سايت دل آواز شروع مي شود.
دومين گروه داوران جشن خانه سينما
با اعلام اسامي دومين گروه از داوران يازدهمين جشن خانه سينما، فهرست داوران جشن به 70 نفر رسيد. محمدرضا دلپاک، کامياب درويشي، حبيب دهقان نسب، حميد دهقانپور، عليرضا رئيسيان، شادمهر راستين، مرتضي رزاق کريمي، داود رسوليان، زينت رضا، عليرضا رضاداد، حبيب رضايي، محمد رضايي راد، اميد روحاني، هما روستا، عليرضا زرين دست، عليرضا سجادپور، محمدرضا سکوت، معصومه شاه نظري، محمدرضا شرف الدين، پرويز شکري، پرويز شهبازي، وجيه الله شهيدي، جمال شورجه، مجيد شيخ انصاري، سيدمازيار شيخ محبوبي، جعفر صادقي، پروين صفري، هايده صفي ياري، جواد طوسي، امير عابدي، محمدمهدي عسگرپور، مهدي فتحي، مژگان فرح آورمقدم، فرهنگ کمال و فريدون فرهودي. با اعلام اسامي 40 داور باقيمانده يازدهمين جشن خانه سينما، فهرست 110 نفري داوران کامل مي شود. در اين فهرست نام مهدي فتحي هم ديده مي شود که احتمالاً در درج نام کوچک وي اشتباهي رخ داده است.
کپي هاي «سنتوري» را آماده مي کنيم
مجري طرح «سنتوري» گفت؛ در حال آماده سازي کپي هاي فيلم «سنتوري» هستيم تا فيلم با تاخير در گروه قدس اکران شود. با آماده شدن کپي هاي «سنتوري» و برطرف شدن مشکلات فني اين فيلم با تاخير در گروه سينمايي قدس اکران خواهد شد. شريفي نيا اظهار داشت؛ در همين هفته کپي هاي فيلم آماده مي شود و سپس آن را براي اکران آماده مي کنيم. وي در مورد نمايش «محاکمه» در گروه قدس به فارس گفت؛ چون «محاکمه» نيز از توليدات آماده پخش دفتر «هدايت فيلم» است به عنوان فيلم جايگزين انتخاب شد که در فاصله رفع مشکلات فني «سنتوري»، اين فيلم اکران شود. اگر «سنتوري» با تاخير يک هفته اي اکران نشد، «محاکمه» اکران مي شود و «سنتوري» بلافاصله پس از «محاکمه» در گروه قدس روانه اکران خواهد شد. «فرامرز فرازمند» تهيه کننده فيلم نيز به خبرنگار ما گفت؛ به ما اعلام نشده که «سنتوري» چه زماني اکران مي شود و ما منتظر جواب قطعي هستيم و در حال حاضر فيلم را آماده اکران مي کنيم.
انتشار پژوهشنامه اقتصادي
بيست و چهارمين شماره از نشريه علمي- پژوهشي پژوهشکده امور اقتصادي منتشر شد. در بخش سخن آغازين دکترمهدي تقوي سردبير نشريه با نگاه به برنامه بيست ساله کشور و ويژگي هاي آن اظهار مي دارد؛ «رسيدن به اهداف اين برنامه مستلزم به کارگيري نظريه هاي مناسب و تجربيات گوناگون است.» در اين شماره مقاله هايي از ديگر پژوهشگران و محققان منتشر شده است که به صورت اجمالي عبارتند از آزمون رابطه ميان رشد اقتصادي و ساختار مالي ايران- دکتر ميرمطهري، بررسي عملکرد اقتصادي تعاوني هاي فرآوري شير- دکتر حميد آماده، دکتر آسيايي و دکتر کوپاهي. همچنين پژوهشکده امور اقتصادي ويژه نامه اي را تحت عنوان ويژه نامه ماليات منتشر کرده است.
«اکبر عبدي»جانباز شيميايي مي شود
اکبر عبدي براي بازي در فيلم سينمايي «دل شکسته» به کارگرداني علي روئين تن با ايفاي نقش يک جانباز شيميايي مقابل خسرو شکيبايي قرار مي گيرد. اين فيلم نخستين فيلم بلند سينماي روئين تن است که اواسط مردادماه در تهران به تهيه کنندگي مجيد اسماعيلي کليد مي خورد. پيش از اين حضور خسرو شکيبايي، بيتا بادران، شقايق فراهاني و شهاب حسيني در اين فيلم قطعي شده بود. اما هنوز عوامل پروژه دل شکسته در حال رايزني براي حضور چند بازيگر صاحب نام ديگر هستند که حضور آنها روزهاي آينده مشخص خواهد شد.

خروج از نگاه کليشه اي
شيرين ترين توي صف ايستادن دنيا
يک قصه
شکست مقدمه پيروزي
تولد آقاي سياستمدار و غافلگيري در تخت جمشيد
کامکارها در تالار کشور، چکناواريان در تالار وحدت
دومين گروه داوران جشن خانه سينما
کپي هاي «سنتوري» را آماده مي کنيم
انتشار پژوهشنامه اقتصادي
«اکبر عبدي»جانباز شيميايي مي شود
بمباران کلام منيف

 بمباران کلام منيف
عاصم کتاب عبدالرحمان منيف را نگاه مي کند. مي گويد؛ همين چند روز پيش قبرش را در دمشق ويران کردند، مي پرسم؛ براي چي؟ ديشب خبرش را توي سايت العربيه ديدم. چي نوشته؟ حرف هاي مختلفي زدند. برخي گفته اند کار دستگاه اطلاعاتي سوريه است تا سعودي ها را بدنام کند. بعضي ها گفته اند سنگ قبر نبايد يک وجب از زمين بالا تر باشد. سنگ مرمر سفيد و لوحه مسي نشانه شرک است و... عاصم سکوت مي کند...زندگي غريبي داشت. از يک پدر سعودي، اهل نجد و مادر عراقي، در عمان متولد شد. بعداً به عراق رفت. دانشجو بود. از عراق بيرونش کردند. به مصر رفت. زندگي اش تمام آوارگي بود. زنش سعاد، سوري است. اين سال هاي اخير شام زندگي مي کرد. چه توفاني توي چشم هاي سياه فراخش بود و چه آرامشي در ابر هاي کوچک دود پيپ اش... يک نفر براي سايت عربيه کامنت فرستاده بود. ممکنه شاخ دربياري... گفته، تخريب قبر منيف کار، کار فارس هاست، براي اينکه منيف مادرش عراقي بوده، علاوه بر آن هم رماني نوشته، با عنوان؛ «داستان عشق دختر زردشتي،»

مي گويم؛ با ويران کردن قبر چه خدمتي به منيف و جوانان سوري کرده اند. حالا همه کنجکاو مي شوند که منيف کيست؟ سخنش چيست؟ چرا از سنگ قبرش واهمه دارند؟ کلمه راه خودش را پيدا مي کند. اين صفحه را بخوان، صفحه 280

«يقين دارم که کلمه راست و درست و جسورانه، در اين مرحله اي که ما هستيم، از گلوله قوي تر است. مي تواند نقش درجه اولي در تغيير وضعيت ايجاد کند. درست است ما در زير آوار کلمات دروغ آميز در حال خفقانيم. اما کلمه راست و درست مثل ستاره است. برق مي زند و افق هاي تازه را نشان مي دهد. خيلي خيال پرداز نيستم. اما باور دارم که در اين مرحله ما نيازمند کلمه راست و درست هستيم... مي خواهم در داستان هايم همين کلمه را بگويم...»

عاصم مي گويد؛ اگر انصاف بود. اگر چشم هاي ما را خاک نگرفته بود. رمان پنج جلدي شهرهاي نمکي منيف، يک حادثه بزرگ ادبي و فرهنگي و زباني است. چه خون دلي خورده تا به قول خودش زبان مناسب براي نوشتن اين رمان را پيدا کرده است.

نوري جراح صدايمان مي کند که بعد از جلسه به مرکز موسيقي مي رويم. غزوان زرکلي برنامه دارد. مي گويم؛ زرکلي، نوري روي شانه ام مي زند؛ درست حدس زدي، غزوان نوه خيرالدين زرکلي صاحب «الاعلام» است. عاصم تو که دوست نزديک غزوان هستي برايش بگو.

عاصم مي خواهد از زرکلي حرف بزند، احساس مي کند که انگار حواسم جاي ديگري است. مي پرسد؛ کجايي؟

«چرا سنگ قبر منيف را شکسته اند؟ آن تکه مرمر سفيد يا آن لوحه مسي طرح کتاب، با آن نقش و نگارهاي پيچ در پيچ خوشه هاي گندم و نام رمان ها؟»

عاصم مي گويد؛ شايد حق دارند، منيف ويرانگر بزرگي بود. کاخ ها و اشرافيتي را که او در رمان هايش ويران کرده است، چه کسي مثل او مي توانست ويران کند. بمب مي تواند ساختمان مشخصي را در زماني معين ويران کند. او همه کاخ ها در همه زمان ها را با کلمه بمباران کرده است. مي داني بعد از سال هاي سال رمان هاي او در نمايشگاه کتاب رياض عرضه شد.

کلمه پيروز شد.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام