
عاصم کتاب عبدالرحمان منيف را نگاه مي کند. مي گويد؛ همين چند روز پيش قبرش را در دمشق ويران کردند، مي پرسم؛ براي چي؟ ديشب خبرش را توي سايت العربيه ديدم. چي نوشته؟ حرف هاي مختلفي زدند. برخي گفته اند کار دستگاه اطلاعاتي سوريه است تا سعودي ها را بدنام کند. بعضي ها گفته اند سنگ قبر نبايد يک وجب از زمين بالا تر باشد. سنگ مرمر سفيد و لوحه مسي نشانه شرک است و... عاصم سکوت مي کند...زندگي غريبي داشت. از يک پدر سعودي، اهل نجد و مادر عراقي، در عمان متولد شد. بعداً به عراق رفت. دانشجو بود. از عراق بيرونش کردند. به مصر رفت. زندگي اش تمام آوارگي بود. زنش سعاد، سوري است. اين سال هاي اخير شام زندگي مي کرد. چه توفاني توي چشم هاي سياه فراخش بود و چه آرامشي در ابر هاي کوچک دود پيپ اش... يک نفر براي سايت عربيه کامنت فرستاده بود. ممکنه شاخ دربياري... گفته، تخريب قبر منيف کار، کار فارس هاست، براي اينکه منيف مادرش عراقي بوده، علاوه بر آن هم رماني نوشته، با عنوان؛ «داستان عشق دختر زردشتي،»
مي گويم؛ با ويران کردن قبر چه خدمتي به منيف و جوانان سوري کرده اند. حالا همه کنجکاو مي شوند که منيف کيست؟ سخنش چيست؟ چرا از سنگ قبرش واهمه دارند؟ کلمه راه خودش را پيدا مي کند. اين صفحه را بخوان، صفحه 280
«يقين دارم که کلمه راست و درست و جسورانه، در اين مرحله اي که ما هستيم، از گلوله قوي تر است. مي تواند نقش درجه اولي در تغيير وضعيت ايجاد کند. درست است ما در زير آوار کلمات دروغ آميز در حال خفقانيم. اما کلمه راست و درست مثل ستاره است. برق مي زند و افق هاي تازه را نشان مي دهد. خيلي خيال پرداز نيستم. اما باور دارم که در اين مرحله ما نيازمند کلمه راست و درست هستيم... مي خواهم در داستان هايم همين کلمه را بگويم...»
عاصم مي گويد؛ اگر انصاف بود. اگر چشم هاي ما را خاک نگرفته بود. رمان پنج جلدي شهرهاي نمکي منيف، يک حادثه بزرگ ادبي و فرهنگي و زباني است. چه خون دلي خورده تا به قول خودش زبان مناسب براي نوشتن اين رمان را پيدا کرده است.
نوري جراح صدايمان مي کند که بعد از جلسه به مرکز موسيقي مي رويم. غزوان زرکلي برنامه دارد. مي گويم؛ زرکلي، نوري روي شانه ام مي زند؛ درست حدس زدي، غزوان نوه خيرالدين زرکلي صاحب «الاعلام» است. عاصم تو که دوست نزديک غزوان هستي برايش بگو.
عاصم مي خواهد از زرکلي حرف بزند، احساس مي کند که انگار حواسم جاي ديگري است. مي پرسد؛ کجايي؟
«چرا سنگ قبر منيف را شکسته اند؟ آن تکه مرمر سفيد يا آن لوحه مسي طرح کتاب، با آن نقش و نگارهاي پيچ در پيچ خوشه هاي گندم و نام رمان ها؟»
عاصم مي گويد؛ شايد حق دارند، منيف ويرانگر بزرگي بود. کاخ ها و اشرافيتي را که او در رمان هايش ويران کرده است، چه کسي مثل او مي توانست ويران کند. بمب مي تواند ساختمان مشخصي را در زماني معين ويران کند. او همه کاخ ها در همه زمان ها را با کلمه بمباران کرده است. مي داني بعد از سال هاي سال رمان هاي او در نمايشگاه کتاب رياض عرضه شد.
کلمه پيروز شد.