
پîر مي کشم از پنجره ي خواب تو تا تو
هر شب من و ديدار در اين پنجره با تو
از خستگي روز همين خوابً پïر از راز
کافي ست مرا، اي همه ي خواسته ها تو
ديشب من و تو بسته يً اين خاک نبوديم
من يکسره آتش، همه ذرات هوا تو
بيدارم اگر دغدغه ي روز نمي کرد
با آتشمان سوخته بودي همه را تو
پژواک خودم بودم و خود را نشنيدم
اي هرچه صدا، هر چه صدا، هرچه صدا - تو
آزادگي و شيفتگي، مîرز ندارد
حتا شده اي از خودت آزاد و رها تو
يا مرگ و يا شعبده بازان سياست؟
ديگر نه وï هرگز نه؛ - که يا مرگ که يا تو
وقتي همه جا از غزل من سخني هست
يعني همه جا - تو همه جا - تو، همه جا - تو
O
پاسخ بده از اينهمه مخلوق چرا من؟
تا شرح دهم، از همه يً خلق چرا تو
***
همبازي من است هنوز آن عروسک ات
با اين که پير گشت بدونً تو کودک ات
از جيک جيک صبح الي قارقارً عصر
يادا بخير بازي سلطان و دلقک ات
از کودکي مرامً بزرگانه داشتي
چندان که هيچ ديده نمي ديد کوچک ات
حتا کلاغ باغ تو بودن قشنگ بود
گاهي اگر حسود نمي شد مترسک ات
من تا هنوز مي دîوîم و باورم شده است
ديگر نمي رسم به نخً بادبادک ات
افعي شدم که گنج تو را ايمني دهم
با سکه ام اگرچه نپاييد قلک ات
O
سهم ً من از تو حادثه اي بود در کلام
با خويش از زبان تو؛ شاعر مبارک ات
***
پنهان که پشت صورتک ً پيرسالي ام
آيينه نيز فهم نيارد چه حالي ام
گïل کرده باز شيطنتم بعد سال ها
بايد بيايي و بدهي گوشمالي ام
آن قدر پîرسه مي زنم اين کوچه را که تا -
- باور کني که گïمشده يً اين حوالي ام
حالا تو خيره اي به من و شîرمً جاري ام
مي آورد به ياد تو شايد زïلالي ام
؛ در اين محله باز به دïنبال چيستي؟
؛ در اين محله؟، در به درًً خوش خيالي ام
باز آمدم که از تو بگيرم سراغ خويش
دارم که لال مي شوم از بي سوالي ام
؛ با خويش خويش، رنگ پريده چگونه اي؟
؛ با خويش خويش، مثل جواني م عالي ام
زنجيره ايست عشق و تفاوت نمي کند
پيرانه نيز حلقه اي از اين توالي ام
آن قالي ام که ارزشم افزوده مي شود
وقتي که در تهاجمي از پايمالي ام
خاکم که موزه هاي جهان غبطه مي خورند
بر شوکتً هميشه ي روح ً سïفالي ام
***
تو جان من شده بودي و من جوان شده بودم
و اعتراف کنم شوق ناگهان شده بودم
تو، هم نيامده، هم آمده، چه حال و هوايي
عجب بياني از آن حًس بي بيان شده بودم
کمي که نه - کمي از کم زيادتر، به گمانم
دچار وسوسه و شرم ً توامان شده بودم
نگاه کردي، مي خواستم سلام بگويم
که شرمسار تو از لکنت زبان شده بودم
سî سî سî سî وî زبانم به رمز نام تو را گفت
و من، چقدر از اين گفته شادمان شده بودم
تو خواستي که بخوانم، سکوت کرد زمان هم
که خوش قريحه ترين شاعر زمان شده بودم
O
خروسخوان تو طلوعي در آسمان شده بودي
و من دوباره غروب ً ستارگان شده بودم
***
دلواپسي ام نيست، چه باشي، چه نباشي
احساس تو کافي ست چه متن و چه حواشي
از خويش گذشتم، ببرم خاک کن - اما
- شعرم چه؟ نه، بي ذوق مبادا شده باشي
مي خواستم از تو بنويسم که مدادم -
خنديد؛ چه مانده است مرا تا بتراشي
مجموعه ي آماده ي نشرم، خبرً بîد
يک خالي پïر خط به خط اش روح خراشي
شصت و سه غزل له شده در زلزله ي من
شصت و سه نفس، شصت و سه حس متلاشي
O
نفرين نه، سوال است؛ چه گونه دلت آمد -
بارانم، اسيدانه به من زخم بپاشي