914 شماره
سه شنبه، 2 مرداد 1386
صفحه نخست :: ادبيات :: ويژه شعر
چهار شعر از بيژن نجدي

 

چشم به راه تابستان

پا کلنگ افتاده ايم به جان موزاييک هاي حياط

من و برادرهايم

که خاک برهنه شود

بيل برداشته ايم من و پسرعموهايم که خاک برهنه شود

و چنگ مي زنيم به زمين

تن مي ماليم به حياط

که خاک برهنه شود

که نطفه اي از خيال من

روياي برادرهايم و پسرعموهايم

بنشيند بر پوست زمين

حالا مانده ايم چشم به راه تابستان

که از راه برسد

بعد از کوير دعوت مي کنيم که بيايد به باغچه ما

در حياطي چنين کوچک

يا گوشه هاي باغچه را مثل يک قالي

خواهيم گرفت من و برادرهايم

و مي بريمش به کوير

من و پسرعموهايم.


 کسب و کار من

شغل من نگاه نکردن به خونريزيست

شغل من اين است که روزنامه نمي خوانم

شب ها

دود مي رقصد

در زيرسيگاري روي ميز

پرده مي آيد از پنجره تا نيمه هاي اتاق

يعني باد پرده را تکان مي دهد

همين باد که از دريا تا من آمده است

داشتم مي گفتم

شغل من

خاموش کردن راديوست

بستن تلويزيون

در تمام ساعات پخش خبر.


 چهار فصل

تابستان ها هوا گرم است

به شرط اينکه نبارد برف

بر نصف النهاري که مي گذرد، از پوست سرزمين من

تابستان ها هوا سرد است

اگر که بر مدار اين همه گورستان راه بروي

زمستان ها هم هوا گاهي سرد گاهي گرم

اگر که در آغوش پروانگي هاي من باشم ، گرم

اگر در پنجره اي پر از قنديل، قنديل تصوير من در

يخ

البته حتماً سرد

اما بهار بي هيچ اگر و مگر شير مي دهد

به دخترش توت فرنگي کال

و پسران بلندبالاش سرفرازي هاي درخت

البته نه مثل مادري سوگوار، معترض، مغموم

پاييز هم که مي دانيد توت فرنگي کجا هستند

پشت سرخ ريخته روي زمين

و برگ مي افتد لخت مي شود اين بالا

اين بلند اين درخت

انگار مي ميرد شايد هم نمي ميرد

درست مثل مردان سوگوار، معترض، مغموم.


 قصه ي ناتمام

يکي بود يکي نبود

شايد هم بود

شايد چه بسيار بودند و فقط يکي بود که نبود

با يکي بود و چه بسيار که نبودند

مادربزرگ آغاز خاطرات ما با گيس بلند و سفيد

ايمان داشت که يکي بود يکي نبود

همچنان که

رفت مادربزرگ

با آن همه يکي بودهاي دور

و يکي نبودهاي روزگار يخ

شايد آنکه بود هنوز هم هست و ما نمي بينيم

يا آن ديگري که نبود روزگاري بود و حالا نيست

راستي آنکه بود عاشق بود يا آنکه نبود؟

چطور شد که نبود

شايد زاده نشد هرگز

يا مرده است و جايي در خاطرات ما دفن شده است

شايد هم کشته شد آنکه نبود

روزي با دست هاي آنکه بود

چرا هرگز از مادربزرگ نپرسيديم

و حالا چه کار کنيم

با قصه هاي بي آغاز

چرا آنکه نبود از کنارمان نمي گذرد

و آنکه بود را

هرگز نمي يابيم.

پنج شعر از هرمز علي پور
 ميزان

با اين درخت اجدادي

ساده تعديل نمي شوم

يا اين که از دل کاغذ مي زند بيرون

به رازها که مي پردازيم

غربت خويش را نظاره مي کنيم

معني ضمني هرچه باشيم

اين هوش ايستاده پاي بند مورخه نمي شود

به تسکين غريزه بين دو پهلوي خود گرفتارند

هرکس بايد حرف خودش را بزند

و تو در پلک هايت هم که بنشينم

باز به جستجويم باش

يا خودم که آينه مجابم نمي کند

و عنوان فرعي روزهايم را زندگي نام دهند

از جمله يا

تا مناسبت مرگ ها را برده باشم از ياد.



 مبتکران

ابداع اين گياه براي من خوب است

براي من که با مرگ موازي نبوده ام هرگز

و افتادن زين بر زمين و

اندوه اسب را ديده و

ديگر تنها ناشناخته نيست که ترس بياورد

کسي براي من خبر دسته نمي کند

از افتادن از دل درخت و از طول جيغ

عضو بريده چه آزمايشي دارد

که ايستادن در ميان دو موجود

سنگ را و ساعت را به حيرت بياورد از ما

دنيا فقط دو روز نبود. نيست

و من از همين حالا دارد برمي خورد به من

که اسم يکي دو شي به ظاهر آدم

در زير آگهي ترحيم من بيايد

در اين زمينه مغرورم و خيلي سخت. خوب فهميدي

هزار که برگ ها به هم بجوشد

چيزي مثل اول اش نمي شود

..........



 کيل

اين زمين که دست من نيست

موجودات و اشيا و اين بشر

که دو پاي ديگر از اصل خودش کم دارد

عطر مانده بر خود را از کف مي دهد

و پايين تر از سيب مي بلعد

حرارت دنيا را يک چيزي

تا به تعبير ما به روياها

گل قشنگ است و دليل نمي جويد

با کسي که يکي نمي شويم

به گردن خورشيد نمي نهم اين را

هرچه که رنگ ميل ها را مي برد

باز بر زبان بياورم

از عمر خود جلو مي زديم و حالا گرفتاريم

در همين يک تکه جا دستم به کتاب مي رسد اما

روز غروب خودش را مي بيند

با خواست هاي ما که هميشه متصل به نقطه چين هايند



 خانوادگي

به شکل مادرزاد

مواظب کتاب هاي زير پنجره هستم

بر طعم تازه چشم باز مي کنم

دنيا را پياده مي گردم و عذر بي جهت نمي خواهم

در انتهاي خود چشم ها چه مي گويند

وقتي که در باران سوال پيش مي آيد

با قصه هاي آب انگشتم دنباله ي بال پرنده است

در بازساختن جنگل

دشت هاي روح من نجومي است

نه. اين اتاق همين جور قشنگ تر است

از خودم آگاه ترم مي سازد

بر تخت پدرام خم مي شوم مي بوسمش

برود بميرد تتمه ي دنيا.


 بندها

کلمات که گناه دارند

اما تو با خود چه مي کني

تا مهرگان به حرف من باشد

راه ها به زيرنويس حواله مي شوند

به تپه هاي بابونه

هنوز هم دوست دارم سيگار را

تيغ هم شکسته است ديگر

خوردن هيچ چيز معصيت نيست.

فرق مي کند

جنازه ي ما به يخچال يا به صحراها

يا رنگ سيب که در خواب بميرد

برگردم سر اصل مطلب

از اصالت باران بنويسم

يا طول و عرض اين اتاق.
بخش هايي از منظومه «افسانه شاعر گمنامي»
 م- ع . سپانلو
 اشتباه

چرا نياموختيم شباهت ها به اشتباه مان نيندازند؟

مسلم است که هيچ بادي دوبار بر تو نخواهد وزيد

پس اين نسيم همان باد شرطه نيست که در شراع کشتي حافظ رسيده بود

و اين، نه آن بندرگاه که در انتهاي کوچه متروک

سرانگشت نخل کجي نشانش مي داد

به سوي حنجره ي دريا، به سوي مبدا سوداي ما

به ما که نقد زمين را هزينه ي سفر به فراسو کرديم

عجب که دريا تمام ثروت مان را گرفت

جز اشک شور به ما هيچ پس نداد. 



تعبير

درياي بسته هر سفري را به مبدا آن بازمي دهد

و فاتحي که سکه هاي طلايش را به توفان سپرد

چون بازگشت، چيزي نداشت جز هوس تاراج

تاراج بندري که در آن دريانوردي آموخت

چندان که هوچيان و رفيقانش معبد را مي سوختند

او پشت جزر و مدها - اسبي که از تنوره دريا گرفته بود -

روي مقدسات قدم زد.

اين ني سوار اما آن فاتح غريبه نبود

(سگ سيرتي که ميکده را از نشاط مستي ويران کرد)

او يک «خودي» است، در پيشه ي مصادره ي خويش

اکنون کتاب را، برابر حکم همان کتاب، لگدمال مي کند

او وام دار کيست؟ معشوق آن اميدها که بر او بسته شد

محبوب نامه ها، که هم اکنون به حکم او مي سوزند.

عشقي که برگ و بار تعصب گرفت

پوسيد و پوست انداخت

در هيات درخت نزاري که بايد از آن کاغذ ساخت

و يک کتاب تازه - تعبير خواب خلق - رقم زد. 



تاريخ

هنوز گربه ي تاريخ ميان طبق کش ها و قافله عروس مي دود

دوشيزه اي که دوره کله منار را گذراند

به هفت قلم آرايش، با لپ سبز و نگاه کبود

سوار استر آيينه بندان، رهسپار حجله بخت است

سراي داماد مزين است به ته شمع هاي گورستان

هنوز مي توان در شهر قتل عام ها عروسي گرفت

هنوز شاپرک اين خرابه ها ملال رنگ هاي سرخ و سياه را خط مي زند

شبح به آرامي از در شکسته مي گذرد، که مرکب عروس را ببيند...

چرا نيافتي شبح غرق، خطاط، شاعر گمنام،

چرا نديده نوشتي



جزيره را نيافتم

جزيره را نوشتم

و مجمع الکتايب را نوشتم

و مجمع الغرايب را نوشتم

و مجمع المصايب را نوشتم

که سطرسطر، از اوراق من فرو مي ريخت

کتابه هاي شناور

که آب ها در سطح خود پراکندند

هنوز ارث گمشده ماست. 



خطاط

درون حجره، ميان نگاره ها، خطاط

به قيل و قال سفر گوش مي کند

حکايتي نگاشت که در آن مشارکت نداشت

چگونه شاعر ساحل نشين حريف هاويه خواهد شد؟

فصاحتي نماند و نويسندگان

به استعاره ها ناخنک زدند تا

کنار عشق هاي فريب خورده بلرزند

از تب مرداب

جرقه ها، کلمات کتاب هاي غزل

زبانه ها، تقليد جمله هاي سوختني ...

اگرچه شوق عزيمت، مدام، مثل تب راجعه

به سوي ما برخواهد گشت

و ضربه هميشگي خيزاب به پايه هاي اسکله يادآور است

که آن طرف آب ها سواحل ديگر هست

اميد آنکه حرف سفر، اين بار کنار ميکده بسته اوج بگيرد...



قلم ني اش را قط زد

ورقچه بر سر زانو نهاد

که قصه اي بنگارد

براي همسفراني که هيچ گاه به دنيا نيامدند
چهار شعر از سيمين بهبهاني

 دو رديف برگً اقاقي



دو رديف برگ ً اقاقي؛

چه تقابلي، چه نظامي

چه گروه بستن ً نرمي

چه به صف نشستنً رامي،



ز گروهٍ يار نگيرم

به صفي قرار نگيرم

همه کج سرشتي ي محضم

نه تقابلي، نه نظامي.



خزه ام که دامن چرکين

همه جا به هرزه کشيدم

چه به پïشت واره ي خشتي

چه به سينه سار رïخامي



دو رديف برگ ً اقاقي؛

چه حروفً روشن ً سبزي

به کتاب ً شعر طبيعت

چه عبارتي، چه کلامي،



من و اين خيالً مشوش

که به هيچ جمله نگنجد

چو خروش و هيبتً دريا

که به استطاعت ً جامي.



دو رديف برگ اقاقي؛

همه يار و همدم و همدل

چه معاشران صديقي

چه موافقان تمامي،



دل ً سازگاريي من کو

که مïقام حوصله باشد؟

نه به همدمي م ثباتي

نه به همدلي م دوامي.



به طلوعً ماه نمانم

که به آب و آينه خندد

تب و تاب خنجر سرخم

که برون کشي ز نيامي.



به وثاق پرده کشيدم

ز جهان کرانه گرفتم

نه که آفتاب بتابد

ز دريچه ام به دو گامي.



ز امان قافله دورم

که قضا چو آهوي تک رïو

برَدَم به پويه ي غفلت

به رسن تنيده ي دامي.

O



سزد آن که خاطر جمعش

به نهيب غم نپريشد

که قطار برگً اقاقي

بوَدش ز ساقه زمامي.







 چه پاي سختي فشرده ام،

به استاد ارجمند و شاعر هنجارآفرين،

محمد حقوقي

به زنده ماندن درين ديار

چه پاي سختي فشرده ام

چه مرگ ها آزموده ام

ولي - شگفتا - نمرده ام،



در آن دو مشک سفيد صاف

به سينه ي روستايي اش

چه نوش با شير دايه بود

که مايه از خضر برده ام؟



نه خضر، بل چون کلاغ پير

به سبز و زرد و به گرم و سرد

گذشتن چار فصل را

قريب سيصد شمرده ام.



غم عزيزان و دوستان

- -يکي به غربت، يکي به بند--

چنين نفس گير مانده دير

چو بار سنگين به گïرده ام.

نه يک، نه دو، بل که بارها

به سوگً ياران نشسته ام

ز خيل مژگان به پشت دست

سرشک خونين سترده ام.



به قتل عام فجيع باغ

کلام تلخم شهادتي ست

نداده ام دست گَل به آب

به خاک، اما، سپرده ام.



اگرچه در چشم بد کïنش

سïلاله سٌم و سوزنم

به سخت جاني، ولي، چو کاج

به خاکً خود پا فشرده ام.



به فسفرين استخوان خويش

هنوز کبريت مي کشم

عدو مبادا گمان برد

که چون شراري فسرده ام.



من آن شبانم که گر شبي

فغان برآرم که «آي گَرگ،»

به روز، دشمن يقين کند

که گُرگ را دوش خورده ام،





 به لطف مي آمد...

به لطف مي آمد از دور،

حرير آبي به تن داشت،

به دست يک شاخه زيتون،

به ديده صدها سخن داشت.



سلام کردم، دويدم،

به دست دستش گرفتم؛

هنوز جنبش به رگ ها،

هنوز گرمي به تن داشت ...



«تو مرده اي، آه،»گفتم،

«به سال ها پيش، مادر،»

نه بوي کافور مي داد،

نه بسته بر تن کفن داشت.



به شاخ زيتون نگاهم

خزيد،

با خنده يي گفت؛

«نشان صلح است، بستان،»

نگه فرا روي من داشت.



گرفتم و گفتم؛ «آري،

نشان...»

به ناگه سواري

رسيد و ديدم که تيغي

نهفته در پيرهن داشت،



به تيغ برکند برگش

که «هان، بدک ترکه يي نيست،

براي تعزير نيکوست ...»

که درد طاقت شکن داشت.



گشود خورجين و... آن جا

که ترکه را کرد پنهان

کبوتري مرده ديدم

که گًردً گردن رسن داشت،



O



به قهر مي رفت مادر؛

نگاه مي کردم از پي؛

به شيوه ي سوگواران

حرير مشکي به تن داشت.





 من آن روز...

من آن روز مي گفتم

که «از مار مي ترسم.»

و تاکيد مي کردم

که «بسيار مي ترسم،»



به بازي، طنابي را

تن مار مي کردي،

من آشفته مي گفتم؛

«ازين کار مي ترسم،»



چو بر دوش مي بستي

دو مار دروغين را،

به فرياد مي گفتم؛

که «بردار، مي ترسم،»



تو گفتي که «ضحاکم،»

من از درد ناليدم

که «جابر، جبان، جاني،

جوان خوار، مي ترسم،»



تو خنديدي و گفتي

که «بازي ست ...،» من گفتم؛

«ز بازي که انجامد

به کشتار مي ترسم.»



O



گرفتند جان

ماران،

تو را خنده وحشت شد؛

گرفتي ز دامانم

که «مگذار، مي ترسم،»



سر از ياس جنباندم،

نگاهم نشاني شد

ز درماندگي

يعني؛

به ناچار مي ترسم.



O



پي ي پاس خود، زان پس

بسا مغز برکندي؛

من از مار اينک ... نه،

که از يار مي ترسم،

مغازله
عنايت سميعي ؛ بعد از برتري و تثبيت شعر معاصر در برابر همه انواع قالب هاي کلاسيک که به جدال کهنه و نو در دهه 40 پايان بخشيده بود، بار ديگر قالب غزل با انتشار دفتر «خطي ز سرعت» و «از آتش» سيمين بهبهاني (سال 60) تولدي دوباره يافت. و بر اثر عوامل گوناگون از جمله تجربه هاي عمدتاً ناموفق ميان مايه شعري، غزل سيمين به منزلتي متمايز و ممتاز رسيد.وقتي شاعري ناچار مي شود که در عين پايبندي به سنت در قواعد شعر کلاسيک دخل و تصرف کند اولاً به قيد و بندهاي آن واقف است. ثانياً انباشت تجربه شعري راه ديگري براي وي باقي نگذاشته است. ثالثاً معتقد به پاسداري از ارزش ميراثي است که مي پندارد هنوز استعدادهاي نهفته اي براي نوزايي دارد.پس مبداء عظمت سيمين تلقي آگاهانه او از محدوديت هاي غزل به مثابه قالبي مالوف بود که در دوره معاصر غالباً براي «حال کردن» سروده و خوانده مي شد. سيمين با ابداع اوزان تازه، تقليل يا حذف نشانه هاي سنتي غزل، تقريب زبان شعر به زبان معيار نه از نوع زبان ايرج و شهريار بلکه با توليد دوباره زبان در وجه شعري و ساختار تازه بخشيدن به قالب سنتي «حال» غزل را گرفت و به آن حالاتي ديگر بخشيد.رشد کمي و کيفي غزل در سه دهه حاضر جاي بحث بسيار دارد که جنبه ايجابي آن به کثرت گرايي پست مدرنيستي برمي گردد. اما راقم اين سطور معتقد است که اشکال هنري برخاسته از فرآيندهاي تاريخي اند و قالب غزل به اعصاري تعلق دارد که ساختارهاي متقارن در همه هنرهاي آن مشهود است.سيمين عناصر سنتي غزل را رها کرده و کوشيده است که مانع تقليل غزل به بيت شود و غزل را همچون شعر معاصر به مثابه کلي منسجم و يکپارچه بيافريند. شماري از شعرهاي روايي او که متفاوت با شعر روايي سنتي است از حيث معناي کلي به بيت تقليل نمي يابند. ولي بيت در آنها معنايي کامل دارد که اين ويژگي به ژرف ساخت فکري و قالب منبعث از آن برگردد. محض نمونه؛ «و نگاه کن به شتر، آري / که چگونه ساخته شده، باري / نه ز آب و گل، که سرشتندش، ز سراب حوصله پنداري» در حالي که معنا در شعر معاصر در چارچوب سطرها ناتمام باقي مي ماند؛ ققنوس، مرغ خوش خوان، آوازه جهان / آواره مانده از وزش بادهاي سرد / بر شاخ خيزران / بنشسته است فرد / بر گرد او به هر سر شاخي پرندگان / مي خواهم بگويم که شعر معاصر معطوف بر کليت است و غزل مبتني بر بيت . به رغم اين تفاوت شعر ققنوس نيما و شعر شتر سيمين با استفاده از صناعت تمثيل به معناي ثانوي دست مي يابند. يا به کلام ديگر از طريق ساختارهاي متفاوت به نتايج يکسان يعني معناي ثانوي مي رسند. اما مغازله با سنت هميشه ختم به خير نمي شود و غالباً قدرت آفرينندگي را تحليل مي برد.
چشم بستن در کشف ستاره
 هوشيار انصاري فر
1- شعرهاي «زنگوله تنبل» را هوشنگ چالنگي در فاصله سال هاي 47 تا 50 سروده است، دوره تعلق خاطر به آفاق متفاوت و عضويت در حلقه «شعر ديگر». شاعر اگر مي خواست مي توانست شعرهاي پيش از آن را گرد آورد که کم هوادار سينه چاک نداشتند و ندارند هم امروز، دوره «خوشه»(؟) و اگر مي خواست شعرهاي پس از آن را که تا 1380، سال نشر کتاب، کم زماني را دربرنمي گرفتند، سي سال تمام، اما چنين نکرده است.لجاجت؟ شايد، اما در قبال ستمي که با سرکوب و ناديد ه انگاري «شعر ديگر» در حق آن شاعران و به طريق اولي در حق شعر فارسي روا داشته شده و مي شود هم کمترين فرضي بر آنان که تاريخ نگاري را حق فاتحان و غوغاييان تلقي نمي کنند، لجاجت است و مگر نگفتند و آويزه گوش نکرديم که «آنکه غربال به دست دارد از عقب مي آيد»؟ اينک چاپ دوم «زنگوله تنبل» تنها يک سال و نيم پس از چاپ اول و در روزگاري که شمار جمعيت فارسي زبان آرام آرام 9 رقمي مي شود و شمارگان کتاب و نه فقط شعر، آرام آرام سه رقمي؛ بي گمان سواران مي دانند/که گل هاي شگفت به سينه دارند

(زنگوله تنبل، ص 90)

2- نيماي بزرگ هرگز در جمع شاعران کلاسيک همعصر خود چهره محبوبي نبود و هدايت و آن سه تن ديگر کلهم اجمعين، در جنب آن هفت تن جز مشتي بچه مزلف به حساب نمي آمدند که رمان، اين تفنن دست دوم در خورد زن ها و بچه ها، حداکثر اميدي بود که آن روزها مي شد به ايشان بست. اما هوشنگ باشي چشم و چراغ جريده «خوشه» و اميد آينده شعر سپيد فارسي، و برسي در 1347 به آنچه چالنگي رسيد حرف ديگري است که جز شهامت مضاعف نامي بر آن نمي توان نهاد. در سالياني که شعر سپيد سهل است، شعر موزون نيما هم از کتاب کهنسال آکادمي جوان ايراني نيم ورقي سهم نمي برد مگر به خوارداشت و ريشخند، آقاي هوشنگ چالنگي بيست و هفت ساله بود که به شاعران «شعر ديگر» پيوست و در حالي کل شعر موجود فارسي و از جمله شعر سپيد شاملويي را «گذشته» تلقي کرد که تا امروز هم ملزم مي کنند که لابه لاي دفترهاي به اصطلاح جوان به دنبال ظرفيت هاي کشف ناشده شعر شاملويي بگرديم؛اکنون ديگر بيرقي برآبم/چشم مي بندم و با گردنم/رعشه هايم را هنجار مي کنم

(همان، ص 10)

3- هنوز طنين بهت آور سخن رندانه موسس شعر نو در گوش ها پيچيده که شعر قدما را شعر بي وزن و قافيه تلقي مي کرد و شعر خود را شعر موزون و مقفا به معناي راستين کلمه و از شکل گيري شعر سپيد شاملويي هم، به معنايي که امروز مراد مي کنيم، ده بيست سالي بيش نگذشته بود. در اين ميان شعر چالنگي اگرچه آشکارا بي وزن بود، دست رد به سينه تمهيدات شاملويي آهنگ کلام مي گذاشت. شعر او شعري بود با کمترين اتکا به سلسله مرضيه صامت ها و مصوت ها، تمهيدي که با بازگرداندن منطق بنيادين عروض به سرچشمه هاي انضمامي تر خود، دست به گونه اي بازآفريني آن مي زد. در مقابل، همت شاعراني چون چالنگي بر آن بود که با رجوع به ساخت هاي نحوي و با اتکا به تفاوت و تکرار، بنياد ديگري براي موسيقي شعر سپيد فارسي فراهم آورند.از سوي ديگر در مواجهه با روابط معنايي واژگان و عبارت هاي شعري نيز چالنگي و شاعران «ديگر» با عبور از تشبيهات ساده يا پيچيده و حتي استعاره به معناي رايج روز، طرح تازه اي مي افکنند. در اين مثال؛چه مايه هايي از آب/سرجنبنده ي دلفين در مغاک/چه دشوار سپاس مي آرد/فرود ماه را/آرام تر تويي/که خورشيد به صفرا داري

(همان، ص 58)

در بند اول جريان «آب» هست، «جنبش سر»، «دشواري»، «سپاس» و حتي «فرود» هست اما الصاق «تر» به آرام ناگهان، فضاي معناشناختي جديدي گرد سطرها مي آفريند و تلويحاً صفت «آرام» را هم به بند اول منسوب مي کند. آيا اين همان پيوندي است که در بيانيه شعر «حجم» از آن سخن مي رود، حرکتي نه در خط و سطح بلکه در «حجم» که با اتکا به امکانات ناديده مانده زبان محقق مي شود؟ سي و هشت سال پس از امضاي آن بيانيه هنوز پاسخ اين پرسش بر ما روشن نيست. اما بي ترديد اين امکانات ناديده همان مفتاحي است که اگر در سرلوحه نظريه پردازي و عمل شعري اين دهه ها قرار مي گرفت، چه بسا بسياري بيراهه هاي طي شده را به راه و بسياري تلفات را به دستاورد بدل مي کرد.

4- آنچه گفتيم تنها ضايعاتي نيست که شعر معاصر فارسي با سرکوب و ناديده انگاري «شعر ديگر» به صورت عام و شعر «چالنگي» به صورت خاص متحمل شده است. هوشنگ چالنگي به گواه اين دفتر و تک و توک شعرهاي پراکنده اي که در اين سي و اندي سال اين ور و آن ور از شاعر منتشر شده است، قادر نشد يا ما نديديم که از زبان رسمي به مرده ريگ مانده از سنت منشيانه و تجدد فرهنگستاني فارسي عبور کند. همچنين مجال آن را پيدا نکرد که پس از گذار از محدوديت هاي عروض فارسي با بهره مندي از امکانات آن به غناي بالقوه موسيقايي در خورد خود دست پيدا کند. اما اين خود حديث ديگري است و فردا روز ديگري. اين مختصر ستايشي بود از يک دوستدار شعر فارسي در حق شاعري که اگرچه اولين و آخرين قرباني تنگ چشمي روزگار خود نبود و نيست لاجرم، اما سري سرفراز داشت و سرفرازتر بادا، که روزگاري خوش سروده بود؛

آه من مي دانم فرو رفتن يال هاي من در سنگ/ آيندگان را ديوانه خواهد کردو از ريشه ي اين يال هاي تاريک/روزي دوست فرود مي آيد و /تسليت دوست را مي پذيرد.

اکنون چشم مي بندم و کشف مي کنم/ستاره اي را که اندوهگينم مي کند.

(همان، ص 11)
هوشنگ چالنگي
 سهره

بعد

آنچه دهانت را

چون سهره کرد

خود را در آواز

تو را در آواز

در بدر در چشم انداز

در بدر ديدگان عجيب در بدر

و بعد

آنچه دهانت را

در آواز

چون سهره کرد





 پرومتئوس(Prometheus)

گويش تو

پرومتئوس

آتش کوهستان ها

گرماي دلنشين عناصر

سوسوي در کنار

رود را در ميان بيني و

گياهيت که بشناسند

از گويش تو

پرومتئوس 





سونامي

طوفان دره هاي سپيد را نمي بينيم

از آن گرمسير

دره هاي سپيد

استخوان هاي هزار ساله ي انساني

دانمارکي نجيب کوتوله

از آن دره هاي آبي ست

زيبايي مردگان ديده

سونامي
مناسک عرفان و تجلي رئاليته در شعر منصور اوجي
 شاپور جورکش
سوسن که رفت ياد شبي از خاطرم گذشت که هرم صداي او از صحنه تئاتري از لاله زار مرا تا بال بال خاطره محبوبي برد و خلوتي آفريد آن چنان که در معبدي. در فرصت تنفس، سوسن آمد توي راهرو و مشغول امضاي کتاب هايي شد؛ «اين سوسن است که مي خواند» که روي جلدش سه برگچه ارغواني اشاره به لب و چشمان سوسن داشت و پاره اي از روح سوسن و ذهن اوجي را به خانه خراباتيان مي برد...

شعر اوجي ويژگي هاي دوگانه شاعر را حمل مي کند؛ عرفان و رئاليته. شور شعر و سوداي اندرگري.

سرايش شراب و زهد پرهيز. زياد شعر مي گويد و وقتي او را مي بيني سرشار مي نمايد. اين سرشاري پرتوقعي هم مي آورد و به لحن او آمرانگي مي بخشد.

دفتر کوتاه مثل آه که منتشر شد از آقاي اوجي پرسيدم چرا در اين مجموعه، شعرهاي ضعيف در کنار شعرهاي قوي قرار گرفته اند؟ به شوخي و تفاخر گفت؛ «براي آنکه چشمم نزنند.» در کتاب هاي اوجي معمولاً اين حرز چشم زخم وجود دارد. و اگر ماندگاري، دغدغه بجايي باشد در يک نگاه چند شعر اوجي از جمله «کجاست بام بلندي»، «با ارغوان نگوييد»، «آبادان، آبان 59»... در حافظه شعر معاصر ماندگار به نظر مي رسند.

اما تجربه اوجي در روند شعر معاصر از منظري ديگر قابل اعتناست؛ چالش عرفان با رئاليته در شعر او. عرفان پيوسته از عناصر ذهني او بوده و توجه به تطور آن در شعرهاي جواني و سال ديدگي تجربه اي است که در اين دوران گذار ارزش دقت نظر دارد. تفاخرات عرفان ايراني در اشعار جواني و ميانسالي او در شعري مثل «منصور منم منم منم منصور» (سال 1347) و عرفان متاثر از بوديسم در شعرهاي کهنسالي او که شعر «نيايش» (1371) رد آن را نشان مي دهد؛

خدايا/ خداوندا/ ديگر بارم اگر به جهان بازگردانيدي/ نه مي خواهم دريايي باشم ديگر/ و نه ديگر جنگي/ و نه پنگي/ تنها مي خواهم با ارزان ترين پرندگان خاکت هم آواز باشم/ با گنجشکانت، هم آوا/ در صبح زود./

در اين شعر آموزه هاي وحدت وجود عرفان ايراني با چرخه تناسخ عرفان بودايي همراه است. هم اين مضمون را ساده تر و عريان تر در هايکوهاي «ايساي»، چنين مي خوانيم؛ چه شاد و مهربانند آنان/ اگر بار ديگر زاده شوم شايد/ پروانه اي باشم در کشتزارها./ (لاک پوک زنجره، ص87)

منتها آن ايجاز و تعليقي را که شاعر ژاپني با «شايد» ايجاد مي کند، در شعر اوجي جاي خود را به تحکمي صلح آميز مي دهد. غير از کليدواژه هايي مثل نور، عشق و شراب، وزن و ريتم تکرارشونده خيلي از شعرهاي اوجي حال و هواي سماع و وجد عارفانه را منتقل مي کند که در عين حال براي خود شاعر در حکم آيين و مناسک انگيزش شعر هم است. گرايش به عرفان به خودي خود مي تواند نقطه صفر حرکت ذهن هنرمند ايراني باشد. ولي عرفان نردباني است دوسويه براي پشت بام و زيرزمين و در همان حال که عرفان خنگي بوده راهوار، کليشه هاي آن هم توانسته جست وجوگري را ايست مغزي بدهد. اين خيال که حتي پيشتاز ترين آثار ادبي معاصر يکسره از عرفان بري باشد خرافه اي بيش نيست. «لکليا و تنهايي او»، «ملکوت» و «افسانه آفرينش» به شکلي با عرفان درگير است و آثاري مثل «ابراهيم در آتش»، «قصه شهر سنگستان»، «خانه روشنان»، «هوش سبز» در معنا همان قدر در عرفان سنگ شده اند که شعر «دف» از دکتر براهني.

از اين منظر است که در شعر اوجي مي توان تجربه اي ارزشمند يافت. گرايش اوجي به عرفان با جدلي دروني همراه است. جذبه هاي سماع مولانا با دم غنيمت شمري و واقع نگري خيام در کشاکش اند. و اين کشاکش در شعر او به نفع خيام ختم به خير مي شود. اما نقطه عطف آنجاست که در شعري که سماع وار آغاز مي شود، شاعر از عناصر واقعيت وردي مي سازد تا در وجدي عارفانه به احضار ابژه برسد. شعر اوجي جوهره اي ناسوتي دارد. که در اوج جذبه تماس خود را با واقعيت نمي گسلد. در شعر او نگاه به جهان خيامي و توجه به رئاليته، رودرروي ايده آليسم عرفاني قرار مي گيرد. شعر او حديث نفس و روايت روشنگري نيست بلکه روايت ابژه اي خارج از ذهن و دم دست است. اما اوجي مي داند که اين اشعار به خودي خود شعر نيستند و هستند. او معتقد است که شعر در اشيا حضور دارد و کار شاعر اين است که اين جوهره را کشف کند، نه اينکه شعر ذهني خود را بر آنها تحميل کند و در اين تعبير واقعيت، پاياب اصلي اوست که گاهي به روايت لحظه به لحظه بدل مي شود. مثل شعر آن «قلقل هميشه» يا «جزيره هرمز» که در آنها شاعر به کشف جادوي رئاليسم مي رسد و نه رئاليسم جادويي. هر جا که اوجي موفق به کشف جادوي رئاليسم مي شود به ذهن گرايي توسل نمي جويد. در اين حالت با سطوري روبه رو هستيم که از اسامي دم دست انباشته شده. گويي شاعر اشيا را در شعر جا گذاشته بلکه کسي جادوي آنها را به مدد تعريفي که شاعر از شعر مي دهد کشف کند. اما آن کيمياگري در شعري مثل «آبادان، آبان 59» به تمام رخ داده است.
چهار شعر از منصور اوجي
 ترديدها

ترديدها، وقتي که مي آيند

خانه خرابت مي کنند اي مرد

اين موريانه / بيدها

در خانه ي جانت.



ترديدها

وقتي که مي آيند.

شيراز - 24/ فروردين / 1368



 گاهي

در من هزاران خاطره بيدار کرده است

گاهي زلال خنده اي، برگي بر آبي

گاهي چراغ روشني در نقطه اي دور

گاهي سرود سهره اي

گاهي گلي سرخ.



گاهي هواي وصل تو

خواب دم صبح.

شيراز - 8 / اسفند / 1385





 خوشا گلي

خوشا گلي که برويد مدام و تا به پس مرگ.

که مرگ، خط زدن جسم ماست از دنيا

و نام پاره اي از ما.

ولي نه نام تو، شاعر،

ولي نه نام شما،



خوشا گلي که ببويد مدام...،

شيراز - 19 / خرداد / 1386





 کاش

بعد از اين خستگي و عمر دراز

خواب سبزيست در انديشه من

خواب سبزي که پر از عطر و بهار

خواب در سينه ي خاک



کاش اين خاک به شيراز عزيز

نيز سر بر زدنم.

شيراز - 18 / ارديبهشت / 1386
چهار شعر از عباس صفاري
 اعتراف يک دزد

خوشا به حال شاعران نظرکرده اي

که بيت اول شعرشان

هديه ي خدايان است

من اما براي مطلع اين شعر

نمي توانستم تا ابدالدهر

در انتظار خداياني فراموشکار بنشينم



مثل سوار از جان گذشته اي

که در قبيله ي اجدادي ام

مي ربوده است

زير نگاه ناباور مهتاب

دïردانه دختر خان را

از درگاه خيمه ي خواب آلود

من نيز سالهاست

نخستين جمله ي شعرم را

زير نگاه ناباور فرشتگان

از بارگاه خدايان دزديده ام

بي گïدار اما

به آب نمي زنم هرگز

از گردباد به عاريه

کفش هايش را مي گيرم

از باران تردستي اش

و از چوبه ي دار طنابش را



شنيده ام خدايان نيز

بندگاني را که ناخنک

به دار و ندار ديگران مي زنند

اصلن دوست نمي دارند

اما هر از گاه

بنده ي ناشکري از رده ي من

به گوشه اي از ابديت آنها

دستبرد اگر بزند

به رويً مبارکشان نمي آورند.





 يادگار ابدي

شمع نيستم

که به يک فوت تو

کلاه از سرم بيفتد

رسم دهان دوختن نيز تازگي ها

با رواج شکنجه ي روح

يکسره منسوخ شده است



اصلن لازم نيست از اين پس

حرفي بزنم

دهانم را باز نکرده دنباله ي حرفم را

پرندگان مي گيرند و صدا در صدا

گوش فلک را هم کر مي کنند

چه برسد به گوش هاي تازه تنيده ي تو

تو دير جنبيدي زرنگ

پيش از آن که سنگ را

به جانب دريا پرتاب کنم

بايد دستم را مي گرفتي

حالا جلوي اين موج ها را که دايره وار

به سمت اسکله ها مي روند

ديگر نمي توان گرفت



اين را هم بگويمت؛

عروسک وودوني که قلب پارچه اي را

سوزن باران کرده اي

المثناي من نيست

المثناي من امشب

گربه ي سياهي است

که راه پس و پيش

اگر نداشته باشد

خيز برمي دارد

به سمت صورت حق به جانبت

و چنگال هاي تيزش را

نه بر پوستي که قرار است

پشت سر بگذاري

بلکه بر روح تو خواهد کشيد



خطوط خونچکاني که به يادگار از من

با خود به ابديت ببري.




 قديس خيابان هشتم (5)

با خود عهد کرده است

تا سرازيري گور کودک بماند

و زندگي را آنقدر به بازي بگيرد

که بازماندگان مرگش را نيز

بازي تازه اي بپندارند



بي قراري يک قطب نما را ندارد

شباهتش را اما

به ستاره ي تخسي که هر شب

ويراژ مي دهد در آسمان

نمي توان انکار کرد



کشف زيبايي را

حتا در يک جفت گوشواره ي پلاستيک

وظيفه ي خود مي داند

حسادت اما نمي ورزد

حتا به زرگري که مي گويند

در کشمير زنداني است

و براي همسر جوانش تا به حال

هزار جفت گوشواره از سنگ و صندل

تراشيده است

در گير و دار اين سال ها

دوستان هم پيمانش در خفا

بزرگ شده اند

و هر جا مي روند مثل قناري

قفس هاي زيبايشان را نيز

با خود مي برند

در حضور او اما

اداي بچه ها را درمي آورند

انگار که بچه گول مي زنند



دوستانش هرگز

پنهان کاران ماهري نبوده اند

امشب نيز به هر دري بزنند

از ظاهرشان پيداست

يک بار ديگر

بازيگر او بوده است

و تماشاگر آنها.



 جفت 5

اولين بار نيست

که اين غروب لعنتي غمگينت کرده است

آخرين بار نيز نخواهد بود

به کوري چشمش اما

خون هم اگر از ديده ببارد

بيش از اين خانه نشينمان

نخواهد کرد

کفش و کلاه کردن از تو

خنده به لب آوردنت از من

براي کًنًف کردن اين غروب

و خنداندن تو حاضرم

در نور نئون هاي يک سينما

مثل چارلي چاپلين راه بروم

و به احترام لبخندت

هر بار کلاه از سر برمي دارم

يک جفت کبوتر از ته آن

به سمت دست هاي تو پرواز کنند

جوک هاي دست اولم را نيز

مي گذارم براي آخر شب

که به غير از خنده هاي قشنگت

پاداش ديگري هم داشته باشد



اگر شعبده باز تردستي بودم

با يک جفت کفش کتاني

و يک کلاه حصيري

مي توانستم برايت سراپا

تابستان شوم سر هر چهارراه

و کاري کنم که بر ميز خال بازها

هر ورقي را برگرداني

آس دل باشد

و هر تاسي که بريزي

جفت 5

حيف که زمين خوردن آدم

حتا از نوع نظامي اش

خنده دار نيست



با پوست موز رسيده اي

اگر خنده دار بود

زير چکمه هاي يک ژنرال چهارستاره را

برايت هدف مي گرفتم

و با طنين خنده ات پاره مي کردم



چُرت سربازان اتوبوس را

با اين غروب بي سر و پا

چه کارها که نمي توان کرد

سرش را گوش تا گوش

و شيک و قشنگ

هم با پنبه مي توان بريد

هم با خنده

انتخابش با توست

که حي و حاضر

استاده اي دم در
دعوت به دوست داشتن شعرهاي عباس صفاري
 مجتبا پورمحسن
ما اينجا در ايران عباس صفاري شاعر را با دو کتاب مي شناسيم. هرچند او کتاب هاي ديگري هم در خارج از ايران منتشر کرده، اما براي ما عباس صفاري مساوي است با «دوربين قديمي و اشعار ديگر» و «کبريت خيس». کاري به اين ندارم که صفاري به خاطر کتاب دوربين قديمي جايزه کارنامه را دريافت کرد، مهم اين است که اين جايزه باعث شد ما کتاب کبريت خيس را بخوانيم. کتابي که مرا وامي دارد تا دوستداران شعر را دعوت کنم به خاطرش شعرهاي صفاري را دوست بدارند. چرا که به نظر من کبريت خيس نقطه عطفي در شاعرانگي صفاري است. شاعر در شعرهاي اين کتاب ذات شعر را کشف کرده است و حتي اگر بخواهد در کتاب هاي بعدي اش شيوه هاي نوشتنش را تغيير دهد بعيد به نظر مي رسد از ذات شعر فاصله بگيرد.

شعر صفاري را مي توان شعري جهان- وطن ناميد. شعري که فاقد جغرافياي خاکي است. يعني چه؟ يعني شعري که خود را محبوس در خاستگاه هاي محدودکننده بومي گرايي نمي کند. در شعر او تمام آدم هاي دنيا به عناوين مختلف حضور دارند. رنج، تنهايي و عشقي که در شعرهاي صفاري هست، زباني عجيب دارد که هر مخاطبي با هر مليتي مي تواند آن را از آن خود بداند. خيلي ها از شاعران ايراني خواسته اند شعري بنويسند که جهاني باشد و براي اين کار نام مکان هاي مختلف را رديف کرده اند يا از اتفاقاتي گفته اند که در خارج از ايران رخ داده است اما شعرشان نه تنها جهاني نشده، بلکه ماهيت خود را به عنوان يک شعر نيز از دست داده است. اما در شعر صفاري من اي که در شعر وجود دارد خود شاعر نيست. او هست به اضافه تمام جهان. همه مخاطبان شعر صفاري در شعرهاي او حضور دارند. او حتي مسائل منتج از برخورد فرهنگ ها را هم به نفع همزيستي شاعرانه انسان ها مصادره مي کند؛

. . . از master card يا اداره ماليات بر درآمدي که ندارم/ اگر زنگ زدند/ بگو رفته است کشمير/ گوي چوگان گمشده او رنگ زيب را پيدا کند/ و معلوم نيست کي برمي گردد/ نخند عزيزم،/ سوء تفاهم فرهنگي / سريع تر از وعده پوچ/ دست به سر مي کند مزاحم را... (کبريت خيس- صفحه 12)

در عين حال از دورترين متون ادبي مي توان ردپايي در شعرهاي صفاري پيدا کرد. شراب استراليا و نمونه هاي ديگري از فرهنگ ايراني که گاه شاعر همچون موردي که نام برده شد رد يک کلمه را در تاريخ مي گيرد و با يادآوري گذشت زماني و مکاني کلمه آن را در شعرش به هيچ مي گيرد و همه را به شعر خودش تبديل مي کند.

نکته برجسته ديگر در شعر عباس صفاري زبان رواني است که به نثر نزديک مي شود اما نثر نمي شود و همچنان شعر باقي مي ماند. در اينگونه نوشتن اگر شاعر زبان را دست کم بگيرد هر لحظه امکان درغلتيدن به نثر شعرش را تهديد مي کند. اما صفاري به خوبي از اين خطر عبور مي کند. ساده نويسي در شعر، سخت ترين شيوه نوشتن است. چرا که در اين شيوه ، اجراي زباني پويا پشت زباني ساده پنهان است و هنگام چالش مخاطب با متن پديدار مي شود.

عشق و تنهايي را شايد بتوان عمده ترين المان هاي شعر صفاري دانست. عشقي که به تنهايي مي انجامد و تنهايي، خود معلول عشق است. او از قاعده نخ نماشده ثنويت عشق- تنهايي در مقابل هم عبور مي کند و اين دو را درهم مي تواند. به همين دليل شعر او بيش از آنکه رهايي بخش باشد در پس ظاهر کارت پستالي شعرهاي او، تنهايي و سرگشتگي انسان بيداد مي کند. با اين وجود شاعر در جست وجوي آن گمشده اي است که در نگاه زيباشناسانه به جهان پيرامون ( با ملحوظ کردن سرنوشت محتومي که براي انسان رقم مي خورد) فرصت تنفسي به مخاطب مي دهد. شعر

In The Station Of Metro گوياي اين ويژگي شعر عباس صفاري است؛

لازم نيست دنياديده باشد/ همين که تو را خوب ببيند/ دنيايي را ديده است. / از ميليون ها سنگ همرنگ/ که در بستر رودخانه بر هم مي غلتند/ فقط سنگي که نگاه ما بر آن مي افتد/ زيبا مي شود. / تلفن را بردار/ شماره اش را بگير/ و ماموريت کشف خود را / در شلوغ ترين ايستگاه شهر/ به او واگذار کن. / از هزاران زني که فردا پياده مي شوند از قطار/ يکي زيبا/ و مابقي مسافرند.

نه، ديگر وقتش رسيده شعرهاي عباس صفاري را دوست بداريم. چون به نظر من دوست نداشتن شعرهاي چنين شاعري واقعاً سخت است. به حرف من اطمينان کنيد،
در برزخ ديروز و امروز

حميد رضا شکارسري؛ نام «بهمني» در شعر امروز نامي بزرگ است. آنقدر که در تابش آن نتوان چهره دقيق و حتي واضحي ديد. به عبارت ديگر اقتدار نام «بهمني» مخاطب (و منتقد) را تحت سيطره خود مي گيرد و او را ناخودآگاه در موقعيت خوانش شعر (شعري خوب) قرار مي دهد. اين اقتدار البته در حوزه غزل امروز عمل مي کند و اگرنه چرا آنقدر که از معمولي ترين غزل هاي او صحبت مي شود، حتي يک نفر نيامد از واژه هاي نسوز «بهمني» در کتاب «اين خانه واژه هاي نسوزي دارد»1 بگويد و تمجيد کند؟،

***

غزل «بهمني» نمونه مثال زدني برخورد محافظه کارانه، متعادل و البته بي خطر با سنت غزل فارسي است.

محافظه کارانه است چو با احتياط تمام به بعضي از مشخصات نوآورانه غزل شورشگر شاعران جوان اين روزگار نزديک شده است.

متعادل است چون به هر کدام از اين مشخصه ها که نزديک شده است به ورطه تندروي هاي رايج به خصوص در بين شاعران جوان تر نغلتيده است.

و البته بي خطر است چون به رغم يکي دو مورد ناپرهيزي، با شکل شکني همراه نبوده است.

***

غزل «بهمني» غزلي نئوکلاسيک محسوب مي شود. غزلي بدون دغدغه شکل شکني و با همان نگاه کلاسيک به جهان اما با روساخت واژگان نو (که آن هم گاه نو نيست). غزلي مضمون گرا و بيت مدار، آنچنان که کمتر بيتي در آن بدون بهره وري از صور خيال يافت مي شود.

اما مضامين نو در اين شعر به دليل جا سازي در ساخت هاي آشناي زباني مانع تداعي هاي تازه مي شوند و لذت زيبايي شناسانه متن براي مخاطبان آشنا به ساخت هاي مذکور حذف مي شود. به عبارت ديگر مخاطب از «حافظ» لذت مي برد و نه از حافظانه هايي از اين دست؛

«تا تو مستي و غزل هست دلم تنها نيست

محرمي چون تو هنوزم به چنين دنيا نيست

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت

که در اين وصف، زبان دگري گو يا نيست...

من نه آنم که به توصيف خطا بنشينم

اين تو هستي که سزاوار تو باز اينها نيست»

در همين غزل، معني نو و درخشاني هست که به دليل اجبار در به کارگيري مجاز، پيش ساخت وزن عروضي، بافت آرکائيک زبان (به رغم روساخت نو آن) و البته به سبب ضرورت جايگيري در پيش شکل کلي بيت، آنقدر خم و دفرمه شده است که تازگي خود را تا حد زيادي از دست داده است؛ «شب که آرام تر از پلک تو را مي بندم/ با دلم طاقت ديدار تو تا فردا نيست».

و اينها مشکلات بالقوه سد راه شاعر نئوکلاسيک سراست که گاه به فعل درمي آيد و قربانيان فراواني در آثار درخشان ترين شاعران روزگار ما چون «منزوي»، «بهبهاني»، «امين پور» و... و «بهمني» برجا گذاشته است.

***

گفتيم که برخورد «بهمني» با سنت غزل فارسي محافظه کارانه است، چون با احتياط تمام به بعضي از مشخصات نوآورانه غزل شورشگر شاعران جوان نزديک شده است. از مهم ترين اين مشخصات روايت مداري غزل است که «بهمني» گاه گوشه چشمي به آن مي اندازد و ساختار عرضي کلاسيک را به ساختاري طولي بدل مي کند؛

«در گوشه اي از آسمان، ابري شبيه سايه من بود

ابري که شايد مثل من آماده فرياد کردن بود

من رهسپار تله و او راهي دره، تلاقي مان

پاي اجاقي که هنوزش آتشي از پيش بر تن بود»

و بدون شاه بيت سازي هاي متداول در غزل هاي کلاسيک و نئوکلاسيک خود، روايت را با ملاقات «من» و «ابر» و «گپ و گفت وگويي» با «لب هاي قفل شده» پيش مي برد و در انتها؛

«او خيره بر من، من بر او خيره، اجاق نيمه جان ديگر

گرمايش از تن رفته و خاکسترش در حال مردن بود

گفتم؛ خداحافظ، کسي پاسخ نداد و آسمان يک سر

پوشيده از ابري شبيه آرزوهاي سترون بود

تا قله شايد يک نفس باقي نبود اما غرور من

با چو بدست شرمگيني در مسير بازگشتن بود»

در همين غزل درخشان دو نکته مهم قابل ذکر است، يکي اينکه «بهمني» ظاهراً نسبت به انتخاب قوافي اشتباه «فرياد کردن»، «رفتن»، «بستن»، «مردن»، «بازگشتن» و «رسيدن» بي اعتنا بوده است. آيا حرکت در خلاف جهت از پيش مشخص در بوطيقاي غزل، جسارت اين غفلت را به او نبخشيده است؟ و اگر شکل را نه تنها مشخصات قالب غزل و بلکه کل ساخت زباني و صنايع شعري آن بدانيم، اين غزل نوعي شکل شکني در حوزه قالب محسوب نمي شود؟

و نکته دوم گوياي همان احتياط و محافظه کاري «بهمني» است. آن اقتدار معناگرايي کلاسيک در ذهنيت شاعر که کليت درخشان اين اثر را درست در بيت پاياني تحت الشعاع قرار داده است؛

«چون ريگي از قله، به قعر دره افتادم، هزاران بار

اما من آن مورم، که همواره به دنبال رسيدن بود»

کافي است ابري شبيه سايه يک مورچه، گفت وگوي خاموش اين مورچه با آن ابر، خداحافظي غم بار آنها و بازگشت مورچه مذکور با يک عصاي شرمگين را تصور کنيد تا متوجه شويد مقطع اين غزل چه بلايي بر سر آن آورده است،

«بهمني» در غزلي آورده است؛

«پژواک خودم بودم و خود را نشنيدم

اي هرچه صدا هرچه صدا هرچه صدا تو...

وقتي همه جا از غزل من سخني هست

يعني همه جا تو همه جا تو همه جا تو»

او ثابت کرده است که قالب غزل منافاتي بنيادين با اجراهاي زباني ندارد. شگردها و بازي هاي زباني اما نه به بي پروايي گاه بي خردانه گروهي از غزل سرايان جوان.

تصوير زباني قدرتمند بيت زير نيز اثبات مي کند که قالب غزل هم مي تواند عرصه بروز توان في نفسه زبان در شعرآفريني باشد؛

«بعد از عبور، فاصله ها را شناختم

«بي» را شناختم من و «با» را شناختم»

حتي همين نمونه هاي معدود مي توانند الگوهاي مناسب نوآوري متعادل در غزل باشند. نوآوري سنجيده اي که مديون دريافت منتقدانه سنت است چراکه بدون اين دريافت، اثري خلق الساعه ادعا خواهد شد که حتي اگر در عرصه تاريخ سياسي معنادار باشد، در هنر يک غلط فلسفي - فکري است. و «بهمني» مرتکب اين خطا نشده است.

پي نوشت؛

1- محمدعلي بهمني، دارينوش، 1382

چهار شعر از علي باباچاهي
 همين هيچ ها

گيجً «هيچ»هاي خودش شده بود

دور تا دورش را گرفته بودند همين ¼هيچ¾ها

هيچ هاي پروانه اي / پرستويي

هيچ هاي برفي که مدرسه ها تعطيل نمي شود



اولين بار که ديدمش هيچً هيچ بود

هيچ هيچ / بهتر از هيچ است

مرا که ديد پا نگذاشت به فرار

روي هيچ شرط بست،

آنقدر باخت که هر چه برد / فقط هيچ بود

دور تا دورً مرا گرچه گرفته اند همين هيچ ها

آنقدر بïرد که هرچه باخت / فقط هيچ بود



بعداً نيز

قفل نکرد اتاق را به روي خودش

پرستوها مي آمدند / مي رفتند

کلمات خيس / برهنه مي شدند سرما مي خوردند

هيچ ها معاشقه مي کردند با هم

گفتم مرا به صحرا بيندازيد / به دريا انداختند

و هيچ ها معاشقه مي کردند با هم،



 چطور؟

عين نفت سوخته در تاريکي رفت

اسمش را هنوز نگذاشته بوديم گذشته که در تاريکي رفت

گذشته اي که بوي نفت و رفت و قافيه هاي کمي دلخراش بدهد

سوار کشتي هم که بشود پياده مي شود وسط دريا

هاج و واج کف آبي که به جاي پر سيمرغ آتش مي زند.

موسي بندري به او مي گويد سه طلاقه ات نکرده اند خواهر،



گذشته هاي گذشته از خزه هاي دريايي هم وفادارترند

دور ساق پايمان که مي پيچند زمينگيرمان مي کنند

يادگاري هايشان را هم به عاشق هاي بعدي شان نمي بخشند.

شش روز فقط از آغاز جهان گذشته بود

زباله هاي شناور ديناميت کشتي هاي نيمه غرق شده

رفت ولي در تاريکي رفت.



 پيشدرامدها

اين پيشدرامدي بر اتفاق هاي بعدي ست؛

گلوله ي نخي که در خواب دور دست و پايت وول مي خورد

گربه هاي بازيگوشي که جمع مي شوند دور و برت

و کفش سنگيني که در گل و لاي فرومي برد پاهايت را



آقاي خوش سرانجام البته با خودش قهر قهر نيست

استخر را نه که در خواب در يک دقيقه دور مي زند

سرش را که بيرون مي آورد از آب هاي کپک زده

از آب هاي کپک زده بيرون مي آورد سرش را

و اين پيشدرامدي بر اتفاق هاي بعدي ست؛

سقف اتاق سوراخ نمي شود

بطري ها بيش از اين سردشان نمي شود در يخچال

آدم ها صورت هاشان را از دست نمي دهند

آقاي خوش سرانجام فقط به سه قطره ي خون تبديل مي شود

تا در شب ها وî روزهاي بعد از اين

در گلوي پرنده ي مرموزي سفر کند

بر دکل کشتي ها،

و اين پيشدرامدي بر اتفاق هاي بعدي ست.



 فروشي نيست،

بي در کنار تو هم بي همه يا مي توان نوشت / يا که نوشتم من؛

فلسفه ي نخلي که امروز هسته اش را مي کاريم ملک الموت بهتر مي داند

و آن دختر نصراني که روي سيصد گل سرخ غلت مي زند

مي گويد؛ پدر، تا ريشه در آب است

تخم مرغ بزغاله زنگوله به پا مي زايد

و پرنده اي که جفتش را يکبار در معاشقه قورت داده از گرسنگي نمي ميرد

پس تابوتم را نصف قيمت فروختم

به نيمه ي ديگر خودم که حال خوشي نداشت

روزهاي نيامده هم کاشيکاري شده نيستند

نصف ديگر من از سوراخ سنبه هاي عجيبي سر درمي آورد و زير بغل اش را گرفته اند

با داروهاي شفابخش هيچ وقت تکليفم روشن نبود

- نه، نمي خورم،

و بعد از آن که در بشکه هاي خالي از شراب انداختند مرا

از تشنگي هلاک نشدم اما باز

بيدار شدن هاي سرسري

قدم زدن هاي سرسري

صورتت را ديگر از بر نيستم

در باران هاي سرسري.
هجده هايکو از سيدعلي صالحي
1

نيمي خشت و نيمي ني

دنج و دور،

کلبه اي کهنسال در مًهً صبحگاهي.

2

براي شïستنً دست هاي شما

با هابيل باز خواهم گشت،

اسم ً خالصً من باران است.

3

در بارشً نقره فامً نور

هر دو برهنه اند،

هم باد و هم برکه.

4

هîمٍ بستر بادهاي شمالي

بوي زعفرانً کوهي مي داد،

ماه، ماهً ملايمً ارديبهشت.

5

بزرگ، بخشنده، صبور

آب مي شوند قنديل هاي بهاري.

ياد بگير،

6

دانايي

دست بر زانو بلند مي شود،

کشف آهسته زن و گندم و کيفر آدمي.

7

نوشتن پي در پي حروف،

برف هاي پراکنده

بر پيچک ها.

8

روح ستارگان دوردست را

خواب مي بيند،

شتاب خردي در خلنگزار دامنه.

9

از اين پهلو به آن پهلو،

آواي گاه به گاه پرنده اي

پشت بارانداز بابونه ها.

10

هر سه

با هم به دهکده رسيدند،

خودش، فانوس اش، و سايه اش.

11

تمام طول راه با من حرف مي زد،

يادش رفته بود

من هفت سال پيش از اين مرده ام.

12

لهجه ي روشن ماه

نور

سرآغاز حيرت اشيا.

13

فانوس مرداب ها

بنفش مايل به نيلي کمرنگ،

ني نواي نيلوفر.

14

داشتند از روشنايي راه حرف مي زدند

سنگ، سايه، باد، بوته ها،

همه در پرتو فانوس رهگذر.

15

نگران نباش نرگس نيزاري،

پيچک خودرو

همزاد شقايق نخواهد شد.

16

من هم خوابم نمي گرفت،

شب از ترس تاريکي

به ماه گفته بود باز هم قصه بگو،

17

وسعت بي پايان واژه ي ني را

از باد بپرس،

مويه ها، نغمه ها، ناگفته ها.

18

دختران خرسند شبنم ها

چند کوچه بالاتر از علف،

رد پاي پريان پرده پوش.
پنج شعر از محمدعلي بهمني
پîر مي کشم از پنجره ي خواب تو تا تو

هر شب من و ديدار در اين پنجره با تو

از خستگي روز همين خوابً پïر از راز

کافي ست مرا، اي همه ي خواسته ها تو

ديشب من و تو بسته يً اين خاک نبوديم

من يکسره آتش، همه ذرات هوا تو

بيدارم اگر دغدغه ي روز نمي کرد

با آتشمان سوخته بودي همه را تو

پژواک خودم بودم و خود را نشنيدم

اي هرچه صدا، هر چه صدا، هرچه صدا - تو

آزادگي و شيفتگي، مîرز ندارد

حتا شده اي از خودت آزاد و رها تو

يا مرگ و يا شعبده بازان سياست؟

ديگر نه وï هرگز نه؛ - که يا مرگ که يا تو

وقتي همه جا از غزل من سخني هست

يعني همه جا - تو همه جا - تو، همه جا - تو

O

پاسخ بده از اينهمه مخلوق چرا من؟

تا شرح دهم، از همه يً خلق چرا تو

***

همبازي من است هنوز آن عروسک ات

با اين که پير گشت بدونً تو کودک ات

از جيک جيک صبح الي قارقارً عصر

يادا بخير بازي سلطان و دلقک ات

از کودکي مرامً بزرگانه داشتي

چندان که هيچ ديده نمي ديد کوچک ات

حتا کلاغ باغ تو بودن قشنگ بود

گاهي اگر حسود نمي شد مترسک ات

من تا هنوز مي دîوîم و باورم شده است

ديگر نمي رسم به نخً بادبادک ات

افعي شدم که گنج تو را ايمني دهم

با سکه ام اگرچه نپاييد قلک ات

O

سهم ً من از تو حادثه اي بود در کلام

با خويش از زبان تو؛ شاعر مبارک ات

***

پنهان که پشت صورتک ً پيرسالي ام

آيينه نيز فهم نيارد چه حالي ام

گïل کرده باز شيطنتم بعد سال ها

بايد بيايي و بدهي گوشمالي ام

آن قدر پîرسه مي زنم اين کوچه را که تا -

- باور کني که گïمشده يً اين حوالي ام

حالا تو خيره اي به من و شîرمً جاري ام

مي آورد به ياد تو شايد زïلالي ام

؛ در اين محله باز به دïنبال چيستي؟

؛ در اين محله؟، در به درًً خوش خيالي ام

باز آمدم که از تو بگيرم سراغ خويش

دارم که لال مي شوم از بي سوالي ام

؛ با خويش خويش، رنگ پريده چگونه اي؟

؛ با خويش خويش، مثل جواني م عالي ام

زنجيره ايست عشق و تفاوت نمي کند

پيرانه نيز حلقه اي از اين توالي ام

آن قالي ام که ارزشم افزوده مي شود

وقتي که در تهاجمي از پايمالي ام

خاکم که موزه هاي جهان غبطه مي خورند

بر شوکتً هميشه ي روح ً سïفالي ام

***

تو جان من شده بودي و من جوان شده بودم

و اعتراف کنم شوق ناگهان شده بودم

تو، هم نيامده، هم آمده، چه حال و هوايي

عجب بياني از آن حًس بي بيان شده بودم

کمي که نه - کمي از کم زيادتر، به گمانم

دچار وسوسه و شرم ً توامان شده بودم

نگاه کردي، مي خواستم سلام بگويم

که شرمسار تو از لکنت زبان شده بودم

سî سî سî سî وî زبانم به رمز نام تو را گفت

و من، چقدر از اين گفته شادمان شده بودم

تو خواستي که بخوانم، سکوت کرد زمان هم

که خوش قريحه ترين شاعر زمان شده بودم

O

خروسخوان تو طلوعي در آسمان شده بودي

و من دوباره غروب ً ستارگان شده بودم

***

دلواپسي ام نيست، چه باشي، چه نباشي

احساس تو کافي ست چه متن و چه حواشي

از خويش گذشتم، ببرم خاک کن - اما

- شعرم چه؟ نه، بي ذوق مبادا شده باشي

مي خواستم از تو بنويسم که مدادم -

خنديد؛ چه مانده است مرا تا بتراشي

مجموعه ي آماده ي نشرم، خبرً بîد

يک خالي پïر خط به خط اش روح خراشي

شصت و سه غزل له شده در زلزله ي من

شصت و سه نفس، شصت و سه حس متلاشي

O

نفرين نه، سوال است؛ چه گونه دلت آمد -

بارانم، اسيدانه به من زخم بپاشي
تکليف چيست؟ رخصت بده!
 شهريار وقفي پور
آنچه از دهه هفتاد در حافظه فضاي شعري پررنگ تر از هر موضوعي به ذهن مي رسد، تورم بحث هاي به ظاهر نظري است، تورم مانيفست نويسي و اعلان مکرر اين موضوع که «تاريخ شعر به پايان رسيده است و اينک من (ما) آغازگر تاريخ ايم».

به اين ديدگاه نقدي وارد نيست چرا که هنرمند راستين اساساً چنين عملي انجام مي دهد؛ يعني کار او نوعي «خلق از عدم» است. البته بايد به نکته اي متناقض هم اشاره کرد؛ هنرمند (که پس از اين به دلايل کاربردي، تنها از لفظ شاعر استفاده مي کنيم) در بافت و زمينه اي اين کار را انجام مي دهد که تاريخ به طور کلي و تاريخ ادبيات به طور خاص است. به عبارتي هر شعر چيزي نيست جز شعري در باب شعري ديگر، و البته شعر(ها)ي پيشين. شاعر هميشه ديرآمده است و اين موضوع همان چيزي است که «رومانس خانوادگي شاعران» ناميده مي شود و استوار است بر شيوه حل و فصل عقده اديپ شاعر ديرآمده. بسط اين موضوع خرواري کتاب مي طلبد و درون مايه اصلي اين نوشته هم درباره آن به همين اشاره بسنده مي کند. برگرديم به همان تورم چندرقمي مباحث نظري شعر در اين دوازده سيزده سال، اگر چه نظريه پردازي و مانيفست نويسي در تاريخ شعر مدرن ايران پيشينه اي طولاني دارد و اصولاً شعر مدرن ايران هم با چنين عملي شروع شد؛ نيما نه تنها به شکلي صوري شعر فارسي را صورتي جديد بخشيد، تعريف شعر را از ريشه تغيير داد. اگر چه بعدها کساني چون هوشنگ ايراني، يدالله رويايي، منوچهر آتشي و ... هر يک به معناي واقعي کلمه «مانيفست» نوشتند. براهني با رساله «چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم» فضايي براي ابداعات نظري شاعران فراهم ساخت. نگاهي به نشريات چاپ شده پس از 1376 سياهه اي از اين نام ها در اختيارمان مي گذارد؛ ابوالفضل پاشا با «شعر حرکت»؛ حافظ موسوي، مهرداد فلاح، علي عبدالرضايي، رزا جمالي و شماري ديگر با «شعر دهه هفتاد»؛ اکبر اکسير با «شعر فرانوگرا» و علي باباچاهي با «شعر پسانيمايي» و ...همه اينان داعيه همان خلق از هيچ را (هر چند به تلميح يا ناخودآگاه) داشتند، اما فعلاً سروکار ما با علي باباچاهي است.

باباچاهي چندان باهوش بود (حال اگر چه کتاب «نم نم بارانم» او و موخره اش حداقل دو سالي پس از کتاب براهني منتشر شد، بايد آن چندان انصاف داشته باشيم که بر کوشش هاي او، مهر عدم اصالت بزنيم که مي دانست اگر در پي تعريف و نامي جديد براي شعر (مدرن) فارسي شد، بايد تاريخچه اي هر چند خلاصه از آن ارائه دهد و اصولاً همين تاريخ نويسي است که به عمل نام گذاري او معنا مي دهد. (مقايسه کنيد با حرکت هايي چون «شعر حرکت» يا «شعر فرانوگرا» که گويا تنها با اصول هندسه و جبر طرف اند و با چندين اصل موضوعه يا متعارف براي شعرشان مواجهند و بعد آن با فرمول هايي که دارند نوعي خط توليد شعري راه بيندازند و تاريخ ادبيات هم يا براي اساتيد دانشگاه است يا کتاب سازان و شعر آنان هيچ نسبتي با اين تاريخ ندارد). او بايد تاريخ شعر را بنويسد تا بتواند نشان دهد که شعر او يک سر چيزي ديگر است؛ ليکن او چون شعبده بازي به ترفندي دست مي زند و هر جا احساس خطر کند نامي را حذف مي کند، چرا که به هر حال او مورخ برندگان است و برنده نيز همه چيز را براي خود جمع مي کند (حذف پرويز اسلامپور يا حقوقي شاعر، و نه منتقد، همان زوائد و مازادهايي هستند که اجازه نمي دهند تاريخ باباچاهي کليتي يک دست باشد).

از طرفي نام گذاري حاصل قبول بازي و قماري است که شکست نيز جزيي از آن است و آن تاريخ نگاري که نقاط شکستش را پنهان مي کند يا خط مي زند، نمي تواند نامي «جديد» بگذارد چرا که نام جديد ميدان نيروهاي متعارض است و محل تنشي ميان امر کهن و امر نو است.

نظريه پردازي يا نام گذاري بيش از هر چيز واسازي است، يعني قرائت شعر به عنوان نه-شعر، به عنوان داستان، به عنوان جامعه شناسي و غيره و نشان دادن که آن حوزه نه-شعر است که شعر را برمي سازد.

باباچاهي نمي تواند بر «نام پدر» (حافظ، نيما و شاملو) غلبه کند و نام خود را به تاريخ تحميل کند؛ يک دليلش اين است که آن «نام» (شعر پسانيمايي) که مي نهد نامي نو نيست، به عبارتي تقليدي کم رنگ از کنش ارباب است. در اين جا مي توان اشاره اي به مفاهيم نيچه اي «ارباب» و «برده» کرد، اين که حرکت و ژست ارباب کنشي، خلاق و آزاده جان است؛ اما حرکت برده واکنشي، تقليدي و مبتني بر کينه توزي (resentiment) است چرا که حتي نمي تواند از اصطلاحات «پسامدرنيسم» و «نيمايي» فراتر رود و از قضا توسلش به عباراتي چون مقاومت، رهايي از استبداد زبان روزمره و کالايي شده دليلي ديگر بر همين منش برده است؛ و همچنين در نظرياتش ترکيبات بي دروپيکري از هر نظريه پردازي که به فارسي ترجمه شده باشد (بدون آن که آن نظريات را زاويه دار يا مصادره کنند)، گوتفريد بن و ريکور و پاوند و فوکو در کنار يکديگر قرار مي گيرند، آن هم در حد فقط نقل قول، بدون آن که توجه شود اين التقاط گرايي دقيقاً همان بي معنايي اي است که نمونه شجاعانه ترش را در امثال الهي ديده ايم؛ پس آن «نام جديد» باباچاهي چيست؟

به هر حال، قرائت شعر باباچاهي جدا از اين نظريات مجالي ديگر مي طلبد. همان طور که حقوقي شاعر بزرگي است که منتقد بودن او سبب شده است جامعه ادبي ايران ظلمي عظمي به او بکنند و عموماً اشعار دقيق، متفاوت و تغزلي او را در سايه نقد/تفسيرهايش نبينند. سماجت باباچاهي براي ايفاي نقش منتقد و نظريه پردازي جريان ساز نيز او را در تنگنايي چون محذور حقوقي قرار داده باشد.

چهار شعر از بيژن نجدي
پنج شعر از هرمز علي پور
بخش هايي از منظومه «افسانه شاعر گمنامي»
چهار شعر از سيمين بهبهاني
مغازله
چشم بستن در کشف ستاره
هوشنگ چالنگي
مناسک عرفان و تجلي رئاليته در شعر منصور اوجي
چهار شعر از منصور اوجي
چهار شعر از عباس صفاري
دعوت به دوست داشتن شعرهاي عباس صفاري
در برزخ ديروز و امروز
چهار شعر از علي باباچاهي
هجده هايکو از سيدعلي صالحي
پنج شعر از محمدعلي بهمني
تکليف چيست؟ رخصت بده!

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام