915 شماره
چهارشنبه، 3 مرداد 1386
صفحه نخست :: خبر :: صفحه آخر
سينماي ايران سقوط مي کند يا خودمان پرتابش مي کنيم
 امير پوريا amirpouria@gmail.com

 از اين هفته، همين روز (چهارشنبه) و همين جا (صفحه آخر)، در فضايي که دوستان «شرق» دراختيارم گذاشته اند، از اوضاع و احوال زمانه و جامعه و خصوصيات و عموميات، با شما درد دل خواهم گفت. عنوان ثابت «دايره هاي سرخ» را فقط يادي از فيلم درخشان ژان پي ير ملويل -«دايره سرخ» با بازي آلن دلون، ايومونتان و جان ماريا ولونته- بگيريد و اصلاً گمان نبريد که بناست به نگو و نپرس هاي اين دوران، به آنچه زير لايه ضخيم تعارفات اجتماعي و ملاحظات احتياطي ما پنهان مي ماند، به آنچه دواير سرخ و ملتهب و محدوده هاي حساس نام مي گيرد، بپردازم. از اين خبرها هم نيست که چون کار و سابقه اصلي نگارنده، تحليل و تدريس سينماست، اين بخش هميشه به نداشته هاي سينما يا تلويزيون ناخنک بزند. هر چند گاهي هم، مثل اين فتح باب امروز، از اين کارها مي کند.

_-_-_-_-_-_-_


چند هفته پيش، وقتي سينماگران ايراني براي اولين بار به دليلي غير ازخوش خوشان و به به و چه چه و جشن و بزرگداشت، در موزه سينما گرد آمدند و عنوان کلي و عمداً مبهم «تجمع براي دفاع از حقوق سينماي کشور» را روي کار و جمع شان گذاشتند، گاهي زمزمه هايي شنيده و نوشته شد که اينها اصلاً در واکنش به چه اتفاق و رفتار و معضلي، جمع شده اند؟ تصورات سطحي طبعاً به اين سمت گرايش داشت که تجمع را به هدف اعتراض به دزديده شدن نسخه هاي فيلم هاي روي اکران و تبديل و عرضه غيرمجاز و غيرانساني آن به شکل سي دي هاي کنار خيابان تلقي کند. ولي واقعاً مشکل فقط همين بود؟ آن همه آدم بزرگ و متوسط و کوچک، آن همه نام معتبر و فعال فقط دور هم نشسته و ايستاده بودند تا بگويند فيلم هاي ما را ندزديد، از رويش سي دي غيرقانوني نزنيد و در بساطي ها و کلوپ ها و دفاتر کپي و زيراکس، به دست عوام نابلد بي خبر از کپي رايت ندهيد؟ همين؟ سقف بالاي سر آن جماعت ظاهراً معترض، به همين کوتاهي بود؟

ابهامي که در کليت آن تجمع وجود داشت، جذاب ترين و هوشمندانه ترين عنصر ماهيتي اش بود. جمعي جمع شده بودند که به چيزي واکنش نشان دهند، اما خود آن «چيز» اتفاق يا وضعيت واحد و روشن و قابل اشاره و قابل تلخيصي نبود و نيست. مساله اين است که در مسير حرکت سينماي ايران بعد از همه اعتبارات و افتخارات برون مرزي و داخلي اش، رسيده ايم (بخوانيد بازگشته ايم) به نقطه اي که اوايل دهه 1360، در آستانه شکل گيري بنياد سينمايي فارابي و پيش از تثبيت و تقويت معاونت سينمايي وزارت ارشاد، ايستاده بوديم و حتي نمي دانستيم که با برآيند مسائل اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي، اخلاقي، حرفه اي، عرفي و شرعي، اصلاً سينما مي خواهيم يا نمي خواهيم؟ سينما باشد يا نباشد؟ نام هاي بزرگ گذشته و اکنونش، فعالانش، متخصصانش، سفيران جهاني اش، محبوب هايش در ميان مردم ايران، دانشجويان و فارغ التحصيلانش، علاقه مندان ريز و درشتش ادامه حيات بدهند يا ندهند؟

بعد از آن تجمع، ظاهربينان همان حيرتي را بروز دادند که برخي از حضار جشن دهم دنياي تصوير، حدود دو هفته پيش، بعد از حرف هاي بجاي حامد بهداد ابراز کردند؛ «منظورش چيه؟ مگه با سينما چي کار کردند؟» بفرماييد که ديگر چه کار مي خواستيد بکنند؟ فيلم آخر فيملسازي که در همه سال هاي بعد از انقلاب، همراه و همسو با جريان فرهنگي کشور بوده و هيچ گاه سرسوزني بازي هاي اپوزيسيون نمايانه نداشته و از جشنواره فجر که نماينده نگاه رسمي است، بابت «ترويج فرهنگ علي خواهي در تفکر شيعي» جايزه ها گرفته، تا روزهاي آخر و آستانه اکران، بر درگاه اخذ مجوز نمايش، يک لنگه پا و با گردن کج به انتظار مي ايستد. اين همه فيلم که توسط شوراي پيشين نظارت، بازبيني شده بودند و با همراهي و تغيير موارد لازم، به امروز و فردا کردن هاي هنگام صدور پروانه رسيده بودند، بار ديگر بايد همه آن مراحل اضطراب و انتظار را براي بازبيني دوباره شوراي هنوز راه نيفتاده جديد، از سر بگذرانند. تلويزيون براي تخريب تصوير متين و مفخم اهالي سينما در نظر عامه، آنها را در شب شيشه اي کژنما و اعوجاج آورش، به نمايشي ناراست مي گذارد و عبارات صريحي در باب لزوم توقف کامل سينما به گوش مي رسد. واقعاً اين سينما در مراتب و خصايص کيفي، زيبايي شناختي، تکنيکي، مضموني و حتي ارزشي اش، اين قدر سقوط کرده که در آستانه سکته قرار بگيرد؟ يا ما داريم با تنگ تر کردن چنبره اي که بر گردنش افکنده ايم، از ترس به سکته اش مي اندازيم؟

نگاه
کوچک زيبا نيست
 آرش حسن نيا؛

بخش خصوصي سهمي ناچيز از اقتصاد ايران را در اختيار دارد، همين سهم ناچيز نيز در ميان بنگاه هاي خرد و پرتعدادي تقسيم شده است که قدرت چانه زني و سهم خواهي بخش خصوصي از ساخت قدرت را از اين بنگاه هاي خرد بازستانده است. بنگاه هاي بخش خصوصي در ايران آنقدر خرد و کوچک هستند که تصميم گيران و تصميم سازان دولتي مي توانند به راحتي آنها را ناديده بگيرند و در فرآيند تصميم گيري و تصميم سازي صداي نارساي آنها را نشنيده بگيرند.

به نظر مي رسد گذشته از موانع اداري و اجرايي بر سر بزرگ شدن بنگاه هاي خصوصي، آنچه بيش از هر علتي اجازه بزرگ شدن به بخش خصوصي نمي دهد و آنها را کوچک مي خواهد، نگاه و تفکر حاکم در ميان صاحب منصبان است. دولت در اقتصاد ايران ترجيح مي دهد تا رقيبي براي خود نتراشد، و اين مشکل ديروز و امروز نيست. هرچند که در شدت و حدت اين نگاه در دوره هاي مختلف تفاوت وجود داشته، اما در اصل ماجرا تفاوتي معنادار نمي توان سراغ گرفت. تشديد اين نگاه به بنگاه هاي خصوصي در دو سال گذشته را مي توان از رفتار، عملکرد و بالاخره گفتار مسوولان دولتي دريافت؛ جهت دهي پرداخت تسهيلات به سمت بنگاه هاي کوچک و خرد خصوصي، متهم کردن بخش خصوصي بزرگ در اقتصاد ايران به رانت خواري و تشکيک در سلامت عملکرد آنها و تحت فشار گذاشتن بنگاه هاي خصوصي به نسبت بزرگتر براي تغيير مديران و مانع تراشي بر سر فعاليت آنها همگي نشان از آن دارد که در دوره حاضر، نگاه آميخته باشک و ترديد به بخش خصوصي به ويژه بنگاه هاي بزرگتر خصوصي بيش از هر زماني مانع از انباشت سرمايه و بزرگ شدن اين بنگاه ها شده است. در چنين فضايي در بهترين صورت بايد همچنان شاهد تولد بنگاه هاي کوچک و خرد خصوصي بود که توان و قدرت چانه زني، سهم خواهي و بزرگ شدن را نداشته باشند و در طول حيات خود در حد کوتوله هاي بي آزاري باقي بمانند. ساخت قدرت در ايران و دولت بزرگ و فربه به دنبال آن است تا بنگاه هاي خصوصي در اقتصاد ايران محلي براي ايجاد اشتغال خانواده صاحب سرمايه، چند کارگر و کارمند باشد تا ضمن داشتن شغلي، ناني و آبي براي خود از محل آن فعاليت فراهم آورند. اين اوضاع در حوزه فرهنگ و هنر به مراتب وخيم تر است. نگاه ترديد آميز دولتي ها به بنگاه هاي خصوصي در اين حوزه با اضافه شدن ملاحظات سياسي و امنيتي به معجوني بدل مي شود که راه گريز بنگاه فرهنگي و هنري به سطحي بالاتر از نظر توان و ابعاد فعاليت را مي بندد. اگر موسسه همشهري را يک استثنا بدانيم که البته چندان هم خصوصي نيست، در سه دهه گذشته هيچ بنگاه بزرگ خصوصي در حوزه فرهنگ و هنر شکل نگرفته است، ناامني و ريسک بالاي فعاليت در حوزه فرهنگ و هنر و تصور صاحبان قدرت از مقوله فرهنگ و هنر مهم ترين دليل وارد نشدن سرمايه گذاران بزرگ براي ساماندهي و شکل گيري بنگاه هاي بزرگ فرهنگي و هنري در ايران شده است. در اين ميان گناهي متوجه صاحبان سرمايه نيست، آنها در حضور نيافتن در اين عرصه ها نگاهي معقول و براساس تحليل هزينه و فايده داشته اند و طبيعي ترين رفتار را در برچيدن دامن خود از اين حوزه ها نشان داده اند. وقتي اولين خطا در حوزه کار فرهنگ و هنر آخرين آنهاست و مجازات هر خطايي به هر نسبتي و اندازه اي، اشد مجازات است، توقع داشتن از صاحبان سرمايه براي آمدن و ماندن در اين عرصه ها، انتظاري نامعقول و عبث است. توقيف موقت مطبوعات، به محاق رفتن فيلم هاي سينمايي، خمير شدن کتاب ها، جمع شدن نوار و سي دي هاي موسيقي و ماجراهاي آشنا و تکراري از اين دست، نمونه هايي بسيار را تجربه کرده است. رفتارهايي از اين دست که در مواجهه با محصولات فرهنگي و هنري از خود بروز داده و مي دهند ريسک سرمايه گذاري بخش خصوصي در اين حوزه ها را چنان بالا برده است که کمتر صاحب سرمايه اي در ميان بخش خصوصي حاضر به حضور و ثبوت سرمايه خود در اين عرصه هاست. توان تحليل رفته بنگاه هاي فرهنگي و هنري خرد خصوصي ، کار را به جايي رسانده است که دير يا زود بايد داشتن فعالان مستقل بخش خصوصي ولو هرچند کوچک در عرصه فرهنگ و هنر را يکسره فراموش کرد. و اين همه در حالي اتفاق مي افتد که دولتمردان با اصرار بر اجرايي شدن اصل 44 قانون اساسي و اهميت دادن به بخش خصوصي انقلابي اقتصادي را انتظار مي کشند و رئيس قوه قضائيه بارها و بارها بر لزوم فراهم آمدن امنيت سرمايه گذاري بخش خصوصي تاکيد کرده و نسبت به فرار سرمايه ها هشدار داده است. بخش خصوصي سهمي ناچيز از اقتصاد و سياست ايران به خود اختصاص داده است و بخش خصوصي کوچک و خرد فعال در عرصه فرهنگ و هنر با مرگ دست و پنجه نرم مي کند، مرگي که زيبنده آن اصرار و اين هشدار نيست.

چرا بايد منوچهر احترامي را روي سرمان بگذاريم
 سيدشهرام شکيبا؛
نوچه و نوخاسته جايش پايين گود است. حتي اگر شيرين کار هم باشد بايد حواسش جمع باشد که بالا دست پهلوان و مياندار و صاحب کسوت نچرخد. «سîر دîم» هم حرمت دارد. هر ابجدخواني مجاز نيست سîر دîم بنشيند. کسوت مرشد کم از کسوت پهلوان نيست. آنکه براي پهلوان صاحبٍ زنگ، ضرب مي گيرد و زنگ مي زند، بايد خودش صاحبٍ نفس باشد. اگر بناست کسي چرخي بزند حتماً نه منم که نوخاسته ام، اما شيرين کار نيستم. اگر بناست کسي براي اولٍ پهلوان و مياندار بزرگ طنز، ضرب و زنگ هم بزند، البته من نيستم که نه دمي گرم دارم و نه نفسي آموخته و نîفٍسي سوخته.... اما خيالي نيست. چه چيز سر جاي خودش هست که حالا باشيم. در بلوا و بلبشوي بي سوادي بگذار اين نو قلم کوچکتر هم فرسي بتازد و در سايه نامي بزرگ دلي خنک کند.

1- حضرتش مدت ها است که به دوستان سفارش مي کند؛ در «شرق» ننويسيد که در عوض «حرمت»، «حق التحرير» را نگه مي دارند... و اگر هم عطايي بکنند آنقدر نيست که بابتش کور بگويد شفا، استاد سال ها نوشته، اما از نوشتن امرارمعاش نکرده و همين سبب آزادگي اوست و طنزنويس آزاده، تاجي است که بايد بر سر نهاد.

2 - آقاي طنزپرداز غلط فاحش املايي دارد و نمي فهمد. معاون سرويس نمي فهمد. دبير سرويس نمي فهمد. ويراستار نمي فهمد. نمونه خوان نمي فهمد. سردبير نمي فهمد. مدير مسوول هم که لابد به خاطر حساسيت ستون طنز آن را مي خواند، نمي فهمد. همان غلط چاپ مي شود و تازه نوچه هاي جناب آقاي طنزپرداز انگشت حيرت مي گزند که «عجبا از اين نثر درخشان،» حالا در اين اوضاع و احوال کسي که دست کم در ادبيات فارسي ملاست را نبايد روي سر گذاشت؟ (استدعا دارم در مورد بالا گمان نکنيد منظورم از غلط املايي، غلط مطبعي است که خودم سال ها نمونه خوان و ويراستار بوده ام و تفاوت اينها را نيک مي دانم.)

3- کسي که از خوف قلمش را غلاف نکرده يا يک سره به حيطه ابتذال و هرزه نگاري در لفافه نيفتاده يا گرفتار تعقيد کلام نشده؛ جايش روي سرما نيست؟

4- کسي که گمان نمي کند لازمه طنزنويسي فرو افتادن به چاه الحاد و زندقه است. کسي که ريشه هاي اصيل خود را رها نکرده و حتي در لابه لاي صفحات فرسوده بياض هاي کهنه تعزيه با نگاهي دقيق رگه هاي طنز را مي کاود نبايد روي سر ما باشد؟

5- کسي که هيچ گاه در خفا با از ما بهتران فالوده نخورده و چارپيچه و محکم نبسته تا بعد قلم بگيرد و براي انداختن و برانداختن ديگري بنويسد، جايش روي سرمان نيست؟

6- کسي که عمري به ساز دلش گريسته و براي خوشامد کسي روي ميز (يا پشت ميز،) قر ريز و درشت و هماهنگ با ساز طرف نريخته جايش روي سر ما نيست؟

7- در روزگاري که خيلي ها قبله شان 180 درجه چرخيده، کسي که هنوز قبله اش گل سرخ است، نبايد روي سرمان باشد؟

8- طنزپردازي که اگر عرصه را تنگ ببيند و محتسب را تيز، به جاي تغيير مسير، رندي مي کند، گيوه برعکس برپا مي بندد و بر مرکب نعل وارو مي کوبد، اما راه اصلي اش را گم مي کند، نبايد روي سرمان باشد؟

9- جاهلان و بي سوادان براي نمردن از گرسنگي از ديوار کوتاه طنز به داخل خانه پريده اند، با کدخدا زد و بند کرده اند و خانه خداي طنز شده اند. پيرمرد کهنه کار براي فرو نمردن چراغ کم روغن طنز حتي اينان را تحمل مي کند، تا چند جوان تازه کار را زير بال و پر انديشه و معلومات خود بگيرد. انصاف بدهيد چنين بزرگواري نبايد روي سرمان باشد؟ پس بيايد همگي با احترام، استاد منوچهر احترامي را روي سرمان بگذاريم و حلوا حلوايشان کنيم، نه قيمه و قورمه،،
کرگدن نامه
هادي تولدت مبارک
 سيدعلي ميرفتاح
خبر مسرت بخشي بود وقتي شنيديم که براي استاد هادي خانيکي، تولد گرفتند. احتمالاً خبر را در همين صفحه روزنامه ديروز خوانديد و مثل من و قلندران حالتان گرفته شد که چرا در اين سورپرايز سياسي - فرهنگي - اصلاح طلبانه حاضر نبوديد و شکوه تخت جمشيد را با پنجاه و شش سالگي نزديک ترين دوست سيدمحمد خاتمي، جشن نگرفتيد...

آقاي کپورچالي؛ الويه هم مي دادند؟ با سن ايچ؟ و ديگر هيچ؟

آقاي مويدي؛ احتمالاً نوار هم گذاشته بودند. هادي تولدت مبارک.

آقاي اميرشاهي؛ آخر من قربان آن صورت خوشگلتان بروم/ روي دلتان غم ننشيند، قربان آن دلتان بروم/ پا شويد تا با هم... جوانان بايد حرکت موزون کنند/ جوانان بايد حرکت موزون کنند...

آقاي کپورچالي؛ واقعاً که تاريخ دو هزار و پانصد ساله جالبي داريم. اين خاک تخت جمشيد چه چيزها را که نديده است... فقط همين استاد خانيکي را نديده بود که ديد. جاي ما خالي.

آقاي مويدي؛ اين ماجراي تاريخ تولد چه بوده؟ شنيدم که ايشان آبان ماه به دنيا آمدند ولي جوانان مشارکت اول مرداد جشن گرفتند؟ استاد هم که توي ذوق همه زده و... ماجرا چه بوده؟

آقاي اميرشاهي؛ ماجراي پيچيده اي نيست. قديم ها نه اينکه راه ها صعب العبور بود و جهاد سازندگي هنوز نبود و روستاها را به شهرها نزديک نکرده بود بر اين اساس ثبت احوالي ها هر دو سال يک بار- کمتر يا بيشتر- به سختي خود را به مناطق دورافتاده مي رساندند. براي همين من دو سال از تاريخ شناسنامه ام بزرگ تر هستم...

آقاي کپورچالي؛ من که شناسنامه برادرم را دارم. برادرم دو ساله بوده که توي حوض افتاده و مرده. بعد کسي وقت نداشته که برود شهر و شناسنامه را باطل کند. نگه داشتند تا من به دنيا آمدم... براي همين توي مدرسه هميشه تحقيرم مي کردند که چرا دو سال عقب مانده ام. در صورتي که به هيچ وجه عقب نبودم، بلکه جلو هم بودم. احتمالاً محل تولد استاد هم فاصله زيادي با ثبت احوال استان خراسان داشته. در ضمن پنجاه و شش سال پيش از اين اتفاقات بسيار مي افتاد. اين دو سه ماه که چيزي نيست. تا چهار پنج سال متداول بوده است...

www.kargadan.net

#



بزرگداشت حسين پناهي در کانون فيلم تاريخ

کانون فيلم تاريخ به منظور بزرگداشت مرحوم حسين پناهي سومين نشست خود را به نمايش فيلم سينمايي «در مسير تندباد» اختصاص داده است. در اين نشست که همزمان با سومين سالگرد درگذشت مرحوم پناهي پنجشنبه چهارم مرداد ساعت 10 در سالن سينماي موزه سينما برگزار مي شود، مسعود جعفري جوزاني کارگردان و هارون يشايايي تهيه کننده «در مسير تندباد» در کنار جواد طوسي و علي بهراميان منتقد و تاريخدان حضور دارند و در جلسه نقد و بررسي پس از نمايش فيلم شرکت مي کنند. مرحوم پناهي علاوه بر «در مسير تندباد» در چند فيلم سينمايي و مجموعه تلويزيوني نيز بازي کرده است. اين فيلم به برخي از رويدادهاي ايران به ويژه استان فارس در جريان جنگ جهاني دوم و اشغال ايران به وسيله متفقين مي پردازد. دوستداران فيلم هاي سينمايي تاريخي ايراني و خارجي با عضويت در کانون فيلم تاريخ مي توانند هر دو هفته يک بار به تماشاي اين فيلم ها بنشينند.
امتحان ورود به کنسرت
 مرضيه رسولي؛
 ماراتن خريد بليت هاي کنسرت محمدرضا شجريان از ديروز صبح و قبل از ساعت 10 شروع شد. خريداران از روز پنجشنبه مي توانستند با مراجعه به سايت دل آواز ثبت نام کنند. براي ثبت نام بايد مشخصات فردي از قبيل نام و نام خانوادگي، کد ملي، نشاني دقيق پستي، شماره ثابت و همراه ذکر مي شد. گفته شد که هر متقاضي مي تواند با استفاده از کارت هاي اعتباري سامان بانک، بانک ملت، کشاورزي و اقتصاد نوين روز دوشنبه اول مردادماه با مراجعه به سايت اينترنتي دل آواز تا سقف سه بليت تهيه کند و چند روز قبل از اجرا با مراجعه به يکي از چهار مرکز اعلام شده يا به صورت پيک بليت خود را دريافت کند. اما روز دوشنبه اعلام شد که به علت درخواست متقاضياني که نتوانستند کارت هاي اعتباري را تهيه کنند، فروش بليت يک روز به تعويق افتاد. ديروز روز فروش بليت بود. سايت دل آواز براي دقايقي، شايد ده دقيقه بالا آمد و بعد تا پايان شب down شد. چند نفر توانستند بليت بخرند؟ معلوم نيست. وقتي قرار است 18 هزار نفر در يک روز به يک سايت مراجعه کنند وضع از اين بهتر نمي شود. اينکه چرا برگزارکنندگان روزهاي بيشتري را به فروش بليت اختصاص ندادند در جلسه مطبوعاتي همايون شجريان هم بي پاسخ ماند و به اين سوال که آيا فروش اينترنتي کمکي به کم شدن ازدحام و جلوگيري از بازار سياه مي کند، با گفتن ان شاءالله جواب داده شد. برگزارکنندگان گفتند که دليل فروش اينترنتي بليت ها، جلوگيري از بازار سياه، صف هاي طولاني و خوابيدن مردم در خيابان بوده، چرا که اين همه انتظار و آخر دست خالي برگشتن در شان خيلي ها نيست. اما نتيجه فروش اينترنتي چه شد؟ ديروز کساني که در خانه کامپيوتر نداشتند و براي خريد بليت به کافي نت رفته بودند، چند ساعت براي بالا آمدن سايت معطل شده باشند، خوب است؟ آيا به وسيله فروش اينترنتي از به وجود آمدن بازار سياه جلوگيري مي شود؟ کد ملي و مشخصات فردي در صورتي به کار مي آيد که عين همان مشخصات و عکس فرد، روي بليت ها هم چاپ شده باشد و مثل کنکور مخاطبان کنسرت با بليتي که به منزله کارت شناسايي است وارد سالن شوند. وقتي کسي با مراجعه به سايت و وارد کردن مشخصات فردي بليت بخرد، اما به کنسرت نرود و بليتش را در بازار سياه بفروشد، همه اين سختي ها که عده اي ديگر بايد متحمل شوند جبران نمي شود. خريد اينترنتي هيچ تضميني براي چند برابر نشدن قيمت بليت ها ايجاد نمي کند. گويا ماجراي فروش بليت ها تا اوايل هفته آينده ادامه دارد. تلفن هاي شرکت دل آواز اشغال است و خبري که از اين طرف و آن طرف مي شنويم اين است که امروز و فردا هم متقاضيان مي توانند براي خريد بليت اقدام کنند.
آخرين ديدار با ايران دفتري در آسمان
مستند «آخرين ديدار با ايران دفتري» به کارگرداني رخشان بني اعتماد يکشنبه هفتم مرداد ساعت 16 در مجموعه آسمان فرهنگستان هنر به نمايش درمي آيد. روابط عمومي مجموعه فرهنگي هنري آسمان اعلام کرد در استقبال از برگزاري نخستين نشست علمي کاربردي «پرتره در سينماي مستند» که 12 و 13 مرداد در اين مجموعه برگزار خواهد شد، جلسات هفتگي نمايش فيلم هاي مستند در تهران و شهرهاي مشهد، اصفهان، زاهدان، تبريز و شيراز پيگيري مي شود. در ادامه اين برنامه مستندهاي «آخرين ديدار با ايران دفتري» به کارگرداني رخشان بني اعتماد و «تنها در تهران» به کارگرداني پيروز کلانتري روي پرده مي روند و پس از نمايش جلسه نقد و بررسي فيلم ها با حضور کارگردانان برگزار مي شود.
«مرام يعني من،» نوشته جواد طوسي
در آخرين شماره ماهنامه سينمايي فيلم و در صفحه 93 نقدي بر فيلم رئيس (مسعود کيميايي) چاپ شده با اين نام؛ «مرام يعني من،» اما در بالاي صفحه اثري از نام نويسنده نيست. مسعود مهرابي صاحب امتياز و مديرمسوول مجله در اين باره به خبرنگار روزنامه شرق گفت؛ «اين نقد، نوشته آقاي جواد طوسي است که متاسفانه به خاطر طراحي جديد صفحه ها و مشکل فني پيش آمده اسم ايشان جا افتاده است. در شماره بعدي مجله حتماً اين موضوع تصحيح خواهد شد. اما چون طبق روال، مجله يک ماه ديگر منتشر مي شود، خواستيم اين تصحيح در روزنامه شرق هم اتفاق بيفتد تا مشخص شود که نويسنده اين نقد، آقاي جواد طوسي است.»

سينماي ايران سقوط مي کند يا خودمان پرتابش مي کنيم
کوچک زيبا نيست
چرا بايد منوچهر احترامي را روي سرمان بگذاريم
هادي تولدت مبارک
امتحان ورود به کنسرت
آخرين ديدار با ايران دفتري در آسمان
«مرام يعني من،» نوشته جواد طوسي
اسطوره رجوع

سفر به الجزاير - 21
 اسطوره رجوع
عطاءالله مهاجراني

از عاصم مي پرسم، موضوع رمان «عشق دختر زردشتي» چيست؟ چرا آن فرد اين رمان را دليلي براي ويران کردن قبر منيف توسط فارس ها،- به قول کامنت فرست- مي داند؟

عاصم گفت؛ مطالبي از اين دست که دليل ندارند، علتش لابد اين است که نويسنده با ايراني ها بد است. آسمان و ريسمان را به هم بافته، تا ماجراي شکستن سنگ قبر را به ايران نسبت دهد. وگرنه دليل نخستش هم پيداست دليل نيست. او نمي تواند تحليل کند که چگونه با نفوذترين شخصيت ديني و علمي و سياسي و اجتماعي عراق يک مرجع تقليد ايراني است. که به دليل ايراني بودن در انتخابات عراق شرکت نکرد، اما اکثريت مردم عراق با جهت نگاه او در انتخابات شرکت کردند و راي دادند.

رمان «قصه الحب المجوسيه» از رمان هاي آغاز کار منيف است. سي و پنج سال پيش چاپ شده، اصلاً اين رمان هيچ ارتباطي به ايران ندارد، راوي که نامش را نمي دانيم. در يک سفر تفريحي به منطقه اي کوهستاني در اروپا، در ساحل دريا، عاشق زني به نام ليليان مي شود، که مسيحي است. راوي هم از داوري که در باره خداوند و کليسا و مسيح مي کند، پيداست که گرايش غيرديني و بلکه مارکسيستي دارد. البته نقطه ترديدش در باره خداوند اين است که «چرا اين همه رنج آفريده است و همچنان کارگاه آفرينش او سرگرم ساختن رنج و درد است.» تعبير عشق زردشتي را، البته همين جا بگويم از وقتي در جنگ عراق و ايران، صدام و تبليغات رسانه اي عراق ايرانيان را مجوس مي خواندند، ممکن است برخي فکر کنند مجوس يعني ايراني. گفتم؛ زردشتي ها ايراني اند. عاصم پرسيد؛ مشخصه آنها در ادبيات شما چيست؟

گفتم؛ آتش پرستي. تقديس آتش. برايش خواندم؛

از ذوق آتش دل وز سوزش خوش دل

آتش پرست گشتم اما ني ام مجوسي

مي گويد؛ منيف چشمان معشوقه اش را به چلچراغ تشبيه مي کند. مي گويد، «در برابر آتشکده چلچراغ چشمان تو، من مجوسي ام،» مي گويم برويم سمينار، عاصم قهوه اش را نوشيده، مي گويد؛ سمينار يعني همين آشنايي ها و همين حرف ها، رديف عقب مي نشينيم. دکتر شريبط تازه سخنش را شروع کرده است.

دکتر احمد شريبط استاد ادبيات عربي و منتقد ادبي است. در باره ادبيات معاصر عرب و تحول آن چندين کتاب نوشته است. موضوع صحبتش انديشه برانگيز بود. عنوان سخنش هم جذاب است. «اسطوره بازگشت»

«نويسنده اي که از سرزمين خود کوچ مي کند، موقت يا طولاني، گاهي هم تا پايان عمر. دنبال جايي آشنا مي گردد. او با اين مساله بغرنج روبه روست که آشناترين سرزمين ها سرزميني است که در آن جا به دنيا آمده، آشناترين مردم هموطنان او هستند. با زبان آشناي او حرف مي زنند.

شايد بهتر است بگويم. هنرمند دنبال بهشت گمشده است. مي خواهد به همان بهشت بازگردد. نويسنده وقتي از سرزمين خود و از ميان ملت خويش کوچ مي کند، اين فرصت را پيدا مي کند که از چشم ديگري هم به خود بنگرد. سرزمين و ملت و تاريخ خويش را هم گويي مي تواند، با فاصله اي که پيدا کرده است، دقيق تر ببيند. يا کلي ببيند. مثل وقتي که از منظره اي فاصله مي گيريد و آن را از دور بهتر مي بينيد.

احمد شريبط گفت؛ من عنوان اسطوره رجوع را از اين آيه مشهور گرفته ام که «انا لله و انا اليه راجعون»


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام