عطاءالله مهاجراني

از عاصم مي پرسم، موضوع رمان «عشق دختر زردشتي» چيست؟ چرا آن فرد اين رمان را دليلي براي ويران کردن قبر منيف توسط فارس ها،- به قول کامنت فرست- مي داند؟
عاصم گفت؛ مطالبي از اين دست که دليل ندارند، علتش لابد اين است که نويسنده با ايراني ها بد است. آسمان و ريسمان را به هم بافته، تا ماجراي شکستن سنگ قبر را به ايران نسبت دهد. وگرنه دليل نخستش هم پيداست دليل نيست. او نمي تواند تحليل کند که چگونه با نفوذترين شخصيت ديني و علمي و سياسي و اجتماعي عراق يک مرجع تقليد ايراني است. که به دليل ايراني بودن در انتخابات عراق شرکت نکرد، اما اکثريت مردم عراق با جهت نگاه او در انتخابات شرکت کردند و راي دادند.
رمان «قصه الحب المجوسيه» از رمان هاي آغاز کار منيف است. سي و پنج سال پيش چاپ شده، اصلاً اين رمان هيچ ارتباطي به ايران ندارد، راوي که نامش را نمي دانيم. در يک سفر تفريحي به منطقه اي کوهستاني در اروپا، در ساحل دريا، عاشق زني به نام ليليان مي شود، که مسيحي است. راوي هم از داوري که در باره خداوند و کليسا و مسيح مي کند، پيداست که گرايش غيرديني و بلکه مارکسيستي دارد. البته نقطه ترديدش در باره خداوند اين است که «چرا اين همه رنج آفريده است و همچنان کارگاه آفرينش او سرگرم ساختن رنج و درد است.» تعبير عشق زردشتي را، البته همين جا بگويم از وقتي در جنگ عراق و ايران، صدام و تبليغات رسانه اي عراق ايرانيان را مجوس مي خواندند، ممکن است برخي فکر کنند مجوس يعني ايراني. گفتم؛ زردشتي ها ايراني اند. عاصم پرسيد؛ مشخصه آنها در ادبيات شما چيست؟
گفتم؛ آتش پرستي. تقديس آتش. برايش خواندم؛
از ذوق آتش دل وز سوزش خوش دل
آتش پرست گشتم اما ني ام مجوسي
مي گويد؛ منيف چشمان معشوقه اش را به چلچراغ تشبيه مي کند. مي گويد، «در برابر آتشکده چلچراغ چشمان تو، من مجوسي ام،» مي گويم برويم سمينار، عاصم قهوه اش را نوشيده، مي گويد؛ سمينار يعني همين آشنايي ها و همين حرف ها، رديف عقب مي نشينيم. دکتر شريبط تازه سخنش را شروع کرده است.
دکتر احمد شريبط استاد ادبيات عربي و منتقد ادبي است. در باره ادبيات معاصر عرب و تحول آن چندين کتاب نوشته است. موضوع صحبتش انديشه برانگيز بود. عنوان سخنش هم جذاب است. «اسطوره بازگشت»
«نويسنده اي که از سرزمين خود کوچ مي کند، موقت يا طولاني، گاهي هم تا پايان عمر. دنبال جايي آشنا مي گردد. او با اين مساله بغرنج روبه روست که آشناترين سرزمين ها سرزميني است که در آن جا به دنيا آمده، آشناترين مردم هموطنان او هستند. با زبان آشناي او حرف مي زنند.
شايد بهتر است بگويم. هنرمند دنبال بهشت گمشده است. مي خواهد به همان بهشت بازگردد. نويسنده وقتي از سرزمين خود و از ميان ملت خويش کوچ مي کند، اين فرصت را پيدا مي کند که از چشم ديگري هم به خود بنگرد. سرزمين و ملت و تاريخ خويش را هم گويي مي تواند، با فاصله اي که پيدا کرده است، دقيق تر ببيند. يا کلي ببيند. مثل وقتي که از منظره اي فاصله مي گيريد و آن را از دور بهتر مي بينيد.
احمد شريبط گفت؛ من عنوان اسطوره رجوع را از اين آيه مشهور گرفته ام که «انا لله و انا اليه راجعون»