يادداشت اول؛ زني که توي باجه تلفن بود، از روي صفحه نيازمندي هاي روزنامه براي بار چهارم يا چندم بود که شماره مي گرفت و در تمام اين مدت هر گاه که به صرافت من مي افتاد - بي خود و بي جهت - با ترس وراندازم مي کرد و من براي رعايت حال او و براي آنکه مبادا سرنخ را بيش از اين عوضي بکشد، خودم را به آن راه مي زدم و نقش نجيب زاده مرددي را بازي مي کردم که از بخت بد، علافي شده که اصلاً براي شنيدن صداي مادرش عجله اي ندارد و فعلاً حواسش متوجه پيرمردي است که روي تراس خانه مشرف به خيابانش نشسته و راديويي ترانزيستوري را به گوشش چسبانده است و او مي تواند بي دغدغه تمام شماره تلفن هاي عالم را بگيرد بلکه کارش راه بيفتد و از اين هول و ولا درآيد. اگر يک نظر حلال باشد، حجابش به شکل رقت انگيزي موارد متعدد داشت و رک و راست و بي هيچ ملاحظه يا ادب حضوري به پاهاي خاک آلودم در سندل هاي زوار در رفته و ريش پنج روزه و به موهاي ژوليده ام با بدگماني مي نگريست. با آنکه معلوم بود يک دنده اش کم است باز نتوانستم جلوي خودم را بگيرم و با تکان دادن انگشت اشاره زشتي رفتارش را متذکر نشوم.
ظاهراً انگشت کار خودش را کرد چون با دستپاچگي نگاهش را دزديد و آمد مثلاً روزنامه را تا کند که محتويات کيفش ريخت و تا بنشيند و ريخت و پاش کف کيوسک را جمع کند، گوشي را ول کرد تا چون اعداميان آويزان شود. آشفته و متشنج از کيوسکي که بوق اشغال مي زد بيرون آمد تا اين بار در هيئت رنجوري ظاهر شود که نه تنها به رنج ديگران وقعي نمي نهد بلکه در برابر مصاديق آن سنگدل نيز مي شود؛ تو ديگه چي مي خواي از جونم بوگندو،
از اينجا به بعد را ديگر به نفس اماره ام حق مي دهم که کاسه صبرش لبريز شود و از ميان کليه تاکتيک هاي پدافندي موجود در زمينه جنگ هاي تن به تن، به شيوه تدافعي راسو متوسل شود ولي هيچ گاه او را به خاطر فرمان شليکي که به توپخانه داد نمي بخشم چون اين اقدام خودسرانه با پرنسيب هاي فردي من مغايرت دارد. طفلکي زن ها، نازل ترين منزلتي که از جامعه دريافت کرده اند، بددهني است چون قبل از آنکه بيچارگي اش را بردارد تا هاج و واج به راه کدورت برود، خواهر نداشته و مادر زبان بسته ام را از آستر و روي بند رخت آويخته بود.
يادداشت دوم؛ خود را به جماعتي رسانيدم که گرد سخنران 35ساله اي جمع شده بودند که عينک دودي زده بود و با تحکم يک داروغه حرف مي زد؛ در سحرگاه امروز که با چشم اندازي به گنگي اشراق از اغما برخاستم تا به سه شماره از چنگ طالع نحس ام بگريزم و سراسيمه و ناشتا خود را به اين ميدان که بي شباهت به تيول شيطان نيست، برسانم و کنار اين استخر و آبنما که چهره اي مکدر دارند و به آبشخوري مي ماند که موحد و ملحد از آن مي نوشند، آب دهانم را به سختي قورت دهم تا از عواقب ناميمون و از گردبادي بگويم که عنقريب از جابلسا آغاز و تا جابلقا را شخم خواهد زد.
از ميان جمعيت جوانکي که موز را عين ميمون مي خورد با لودگي پرسيد؛ يعني مي گي باز مي خواد زلزله بياد؟
آن که پخي صورتش تخته سنگي بود که چشم و ابرو و دماغ و دهن و يه گردويي بر آن حجاري شده بود، گفت؛ برو آقا، برو مردمو دور خودت جمع نکن،
داروغه سينه صاف کرد که؛ نظر به جهات عديده، اعوجاج روح بندگان بخيلي که گردباد را زلزله مي نامند تا نان را از انبان تشخيص ندهند مخاطب اين بشارت نيستند و آن به که تا سوراسرافيل، بار جهل را به دوش و دوزخ کشند. ولي براي تو، با تو هستم تو،
گفتم منو مي فرمائيد؟
گفت؛ همچنان که از ظاهرت پيداست ارسطاطاليسيي هستي که خزانه قارون حتي به عشر اوراق و اسناد بهادارت هم نمي رسد ولي راستش نمي دانم که باقي جمله ام را بايد مع الاسف ادامه دهم يا با مع الوصف،
گفتم؛ چرا يه ده بيست سي چهلي نمي کني ببيني به کي مي افتد؟
گفت؛ عليرغم اين خوشمزگي ها، آنچه در اين ميانه مهم است وجود توست که با وقار تهيدستان ايستاده اي تا به بشارتي گوش هوش بسپاري که براي فهم آن بايد دوباره به رحم مادرت بازگردي و با مشاهده دوران تکامل جنين به اين حکمت بالغه دست پيدا کني که ختم اعوجاج روح ديگر به گردبادي از جرقه و براده انجاميده است که بي ترديد روي شيب 28 درجه به وقوع خواهد پيوست و مع الاسف اين همان شيبي است که براساس مقررات سازمان جنگل ها، جهان را مرتع و اراضي آن را ملي و سندش را منگوله دار مي کند... هي غربتي حواس ات کجاست؟ گفتم؛ واسه اين که با پنجه بوکس آش و لاشت نکنم، جمله ي آخرت را نشنيده مي گيرم ولي با استفاده از مع الوصف خاطرنشان مي کنم؛ چيزي که عقلت بهش قد نمي ده اينه که ارسطو مي دونست براي آن که به قول دانته گفتني استاد حکيمان بشه، لازمه اول زرادخونه شو رديف کنه. يعني اول چاه را کند بعد رفت سراغ منار ملوکانه اي که پسر فليپ شاه بود. يادت نره که تا اسکندر جهان را به زور سر نيزه نگرفت ارسطو استاد حکيمان جهان نشد، بچه پررو، در حالي که فکر مي کردم با اين نطق جمعيت را تحت تاثير قرار داده ام، پيرمرد موقري که اين مقدار خودمانيگري از او بعيد مي نمود، دست روي شانه ام گذاشت و با مهرباني گفت؛ خودمونيم رفيق، انگار جنابعالي هم دست کمي از اون يارو عينکيه نداري، خل عينکيه که عينکش را برداشت تا بهتر وراندازم کند، ديدم که زير چشم چپش کبود است. گفت؛ تو اين غلط ها چي بود کردي؟ با آن که کاملاً آماده بودم تا چانه اش را خرد کنم ولي براي جلوگيري از هرگونه توحش و با کناره گيري از جمع بيکاراني که هر دم بر تعدادشان افزوده مي شد، گفتم؛ گمونم زير چشم اشراقيوني که دست کم کمربند مشکي کاراته را ندارند سالي دوازده ماه کبوده.و صدايش را از پشت سر شنيدم که گفت؛ برو پي کارت، کمونيست،