916 شماره
پنج شنبه، 4 مرداد 1386
صفحه نخست :: خبر :: صفحه آخر
جنجالي ترين فيلم سال اکران خواهد شد
کاوه جلالي؛ تنها يک هفته تا اکران جنجالي ترين فيلم سال باقي مانده است. فيلمي که در سراسر جهان تماشاگران فراواني خواهد داشت؛ تماشاگراني که با بي صبري منتظر اکران فيلمي هستند که مي تواند تاريخ ساز باشد. با اين توصيفات شايد منتظر شنيدن نام فيلمي بزرگ از کارگرداني شهير باشيد اما اگر اين طور است تا اندازه اي بايد نااميدتان کنيم. اين فيلم تاريخ ساز فيلمي نيست جز «خانواده سيمپسون ها». سيمپسون ها با هر معيار و متري يک پديده هستند. پديده اي نه فقط براي جامعه امريکا بلکه براي سراسر جهان. آنها در طول دو دهه مطرح ترين شخصيت هاي تلويزيوني جهان به حساب مي آمدند، به همه زبان ها دوبله شدند و در اکثر تلويزيون هاي دنيا به نمايش درآمدند. «سيمپسون ها» با لحني هجوآميز تمام مظاهر مدرن زندگي از سياست گرفته تا اجتماع را دست انداختند و به مفهوم واقعي کلمه به يک کالت بدل شدند. خانواده سيمپسون با کله هاي زردرنگ، چشم هاي بزرگ و دهان هاي گشاد شخصيت هاي نمونه اي بودند که در مدت بيست سال تصوير کاملي از دنياي ما ارائه کردند. کمتر کسي از ميان سياستمداران، هنرمندان، فعالان اجتماعي و... بود که از حضور در کنار سيمپسون ها اظهار خوشحالي نکند، همين چند سال پيش بود که توني بلر از حضور در يکي از اپيزودهاي سيمپسون ها به خود باليد. حالا پس از دو دهه آنها قرار است به پرده سينما بيايند و حضور اين ميزان طرفدار سنتي دوآتشه که با تعصب تمام اپيزودهاي بيست و چهار دقيقه اي را دنبال کرده اند براي سازندگان فيلم به يک معضل تبديل شده است. (هيچ سريال تلويزيوني را به ياد نمي آورم که با اينقدر شک و ترديد و دودلي به پرده سينما آمده باشد). آيا داستان هاي بيست و چهار دقيقه اي تاب يک فيلم نود دقيقه اي را خواهد آورد؟ آيا اساساً ساختن يک فيلم بلند با حضور سيمپسون ها کاري درست است؟ آيا آنها فقط در قاب کوچک تلويزيون دوست داشتني و پذيرفتني بودند؟ آيا دوستداران غيرتي سيمپسون ها فيلم را دوست خواهند داشت؟ ديويد سيلورمن کارگردان پنجاه ساله فيلم سيمپسون ها مي گويد که تقريباً مطمئن است طرفداران دوآتشه سريال، فيلم را هم دوست خواهند داشت.

او اضافه مي کند همه چيز را کنترل کرده و تمام تلاشش را به خرج داده است و فکر مي کند کار درستي است که سيمپسون ها به دنياي سينما بپيوندند. سيلورمن از سال 1987 و زماني که تازه سيمپسون ها محبوب شده بودند دغدغه ساختن فيلمي براساس شخصيت هاي سريال را داشته است. اما به هرحال انکار نمي کند که ساختن اين فيلم بسيار دشوار و دلهره آور است زيرا سيمپسون ها طولاني ترين سريال تاريخ تلويزيون در سراسر دنيا است، تا به اکنون در بيش از نود کشور دنيا به نمايش درآمده و به چهل و پنج زبان دوبله شده است، در يک نظرسنجي در مجله تايم به عنوان بهترين سريال قرن بيستم انتخاب شده (چشم هواداران سريال گمشدگان روشن) و در نظرسنجي ديگري در BBC هومر سيمپسون مشهورترين شخصيت امريکايي دنيا معرفي شده و آبراهام لينکلن در اين ليست نفر دوم است، حتي جورج بوش نيز در نطق هاي هفتگي اش در راديو از سيمپسون ها نقل قول مي آورد. اکنون مي شود گفت چرا سيمپسون ها تاريخي ترين فيلم امسال خواهد بود. نوشتن فيلمنامه در سال 2003 آغاز شد و فيلم هفته ديگر اکران خواهد شد. سيلورمن مي گويد کار بسيار سريع پيشرفت مي کند. هيچ فيلم کارتوني به اين سرعت آماده نشده است. تنها مشکل ما عريض و طويل بودن پرده سينما بود.

بايد خودمان را بسيار کنترل مي کرديم تا حرکات اضافي وجود نداشته باشد. سعي کرديم شخصيت ها تا آنجا که ممکن است به شخصيت هاي سريال تلويزيوني نزديک باشند هرچند حجم عظيم تصوير بر پرده سينما تغييراتي را به ما تحميل کرد. «خانواده سيمپسون ها» بي هيچ ترديد مهم ترين فيلم امسال خواهد بود، شک نکنيد. کاش ما هم مي توانستيم آنها را بر پرده سينما به تماشا بنشينيم اما قطعاً آنها باز هم در تلويزيوني کوچک و از روي نسخه DVD مهمان ما خواهند بود؛ در اين مورد هم شک نکنيد.
از برلين تا تهران
اميرحسن چهل تن؛ يکي از رجال معتبر ايراني که در سال1876ميلادي براي تحصيل به آلمان آمده بود در کتاب خاطراتش راجع به آن مي نويسد؛ اگر بگويم گوشه اي از ارم ذات المعاد است گزاف نگفته ام.

سرسبزي اين کشور اروپايي براي همه کساني که از سرزمين تقريباً خشک ايران مي آيند بيش از هر چيز نشانه اي از بهشت موعود است. درخشش سرخ بام هاي سفال پوش بر پهنه سبز همان تصوير يگانه اي است که من بر فراز آسمان فرانکفورت و از پنجره هواپيما به خاطر سپرده ام. در هر سفري لحظات و اتفاقات کوچکي هم هست که قاعدتاً نبايد آنها را جدي گرفت؛ يکي از اين اتفاقات در بدو ورودم به آلمان رخ داد، من معمولاً رنگ و روي شرقي ام را فراموش مي کنم، واضح است که در وطنم ايران نيازي به يادآوردن آن نيست، در فرودگاه فرانکفورت و در ميان خيل مسافراني که چمدان هايشان را بيرون مي بردند با اشاره دست مرا متوقف کردند و از من پرسيدند در چمدانت چيست. پاسخ دادم لباس و کتاب. اين پاسخ قانعشان نکرد، از من خواستند تا در آن را باز کنم. يکي از آنها به وارسي پرداخت و آنوقت جسم قلمبه اي را که درون کيسه نايلوني سياهرنگي قرار داشت از ته چمدان بيرون کشيد و پرسيد اين چيست؟ من در عکس العملي ناگهاني پاسخ دادم نمي دانم. در آن لحظه به راستي نمي دانستم که چه چيزي درون آن کيسه سياه نايلوني است. و آنوقت او لبخند پيروزمندانه اي بر لب آورد، جسم مشکوک را روي دستانش وزن کرد و گفت؛ چطور نمي داني،؟ من پاسخي ندادم و در عوض به او کمک کردم تا گره کيسه نايلوني را باز کند و آنوقت گوشه ليوان سراميکي که در زوريخ خريده بودم هويدا شد. مثل آدم هاي واقعاً گناهکار با عجله پاسخ دادم اين فقط يک ليوان است و انگار تا او را متقاعد کرده باشم افزودم زنم عاشق ليوان هاي سراميک است. غائله ختم به خير شد، مي توان تصور کرد همه چيز کاملاً تصادفي بوده است. از اين دلخوري کوچک که بگذريم، نظم و رنگ و حس کاميابي نخستين چيزهايي است که مسافر از راه رسيده اي مثل مرا در آلمان تحت تاثير قرار مي دهد. مي توان به عقب برگشت، تصاوير ديگري هم هست، يک سابقه ذهني سمج، تاريخ کوتاه و شخصي همه ما؛ فيلم هاي هاليوود، باواريايي هاي فربه با شلوارهاي گلف و کلاه هاي پردار، مرداني با هيکل شق و رق و نام هاي پروسي، آدم هايي با موهاي سياه براق و عينک هاي تيره آفتابي تا نشان دهند که نازي هاي متعصبي هستند، صاحب صداهايي بم و بي احساس و ناگهان نظامياني که در فضاي تيره اردوگاه ها فرياد مي کشند و دستورات بي ربط و خطرناک مي دهند؛ اين همه تصويري است که آن فيلم ها از آلماني ها به دست مي دهد. هر تازه واردي بيش از هرچيز بايد با اين سابقه ذهني تکليفش را روشن کند چون واقعيت چيز ديگري است. از فرانکفورت مستقيماً به کلن مي آيم و اين همان شهري است که بايد سه هفته در آن اقامت کنم، شهري که صاحب يک دم (کليساي جامع) زيباست و عطر مشهورش ادوکلن، در کشور من اسم عام همه عطرهايي است که به خصوص مردان از آن استفاده مي کنند. از جاذبه هاي توريستي مي توان به سرعت گذشت به خصوص که جزوه هاي راهنماي توريست ها اطلاعات کافي از آن به دست مي دهد اما چيزي که بيش از هرچيز ذهن مرا به خود مشغول مي کند پلاک هاي کوچک و چهارگوش برنجي است که در برخي پياده روها و در برابر برخي منازل قرار دارد؛ اينجا محل زندگي يهودياني است که قرباني ترور و وحشت هولوکاست شده اند. بله هيچ سرزميني را نمي توان از گذشته اش جدا کرد. در برلين نيز دوباره با اين پلاک ها مواجه مي شوم. دو هفته بعدي را در برلين مي گذرانم؛ برلين زيباست چون رودخانه و درياچه و جنگل دارد، علاوه بر آن دوستانم مرا به دم (کليساي جامع) بزرگ شهر مي برند، به جزيره موزه ها، به خياباني در محله ميته که مردم آن را تلورانس مي نامند (اين خيابان البته نام ديگري دارد) چرا که يهوديان و کاتوليک ها و پروتستان ها در گوشه هاي مختلف آن تشکيلات خودشان را دارند، به دانشگاه هومبولت، به تماشاي تکه اي از ديوار برلين که به قصد عبرت نگهش داشته اند به موزه يهوديان، به شهر پتسدام، به قصر سيسيليه آخرين وليعهد آلمان، به خانه زندان(House Prison) به نمايشگاهي از توپوگرافي وحشت، ... اما آنچه مرا به خود مشغول مي کند جنون اين شهر بزرگ است. در شهرهاي بزرگ- از رم و پاريس و برلين و لندن بگيريد تا تهران و قاهره- جنوني هست که در همه آنها خود را به يک شکل نشان مي دهد و اين همه آن چيزي است که شهرهاي ديگر جهان آن را کم دارند؛ بلوارها و خيابان هاي پهن و طولاني، ازدحام، حرکت بي وقفه ماشين ها و قطارها؛ شهرهايي که هرگز نمي خوابند. در هر ساختمان مهمي در آلمان با تصويري مواجه مي شوي که به سال1945 تعلق دارد، تصويري از يک ويرانه تا به بازديد کننده حالي کند که جنگ تا کجا مي تواند ويراني به بار بياورد و نيز اين نکته را که؛ در جهان دست هايي هست که بسيار بيشتر از جنگيدن به ساختن خو گرفته اند. از برلين تا تهران فاصله اي نيست، دوم ژوئن 1967، شاه و ملکه ايران بر صحنه اپراي برلين اجرايي از ني لبک سحرآميز موتسارت را تماشا مي کنند، بيرون ساختمان اپرا غوغاست؛ کنفدراسيون دانشجويان ايراني در اروپا که موفق شده است بخشي از ساکنين برلين را نيز با خود هم قدم کند به اعتراض به حضور شاهي برخاسته است که نه تنها با يک کودتاي امريکايي به سر کار برگشته است بلکه چند ماه پس از آن سه دانشجو را به جرم اعتراض به حضور نيکسون معاون رئيس جمهور وقت امريکا در صحن دانشگاه تهران به گلوله پليس اش کشته است و همچنان پس از آن به سرکوب ادامه مي دهد. پليس برلين خسته از کنترل تظاهرکنندگان يک دانشجوي آلماني را در خون خود مي غلتاند و حالا چهل سال پس از آن روزها من بناي يادبود دانشجوي کشته شده آلماني، بنو اونه زورگ را درست جنب ساختمان اپرا بازمي شناسم و دسته گل هايي را در پاي آن؛ دسته گل هايي از همرزمان آن سال ها و حتي دسته گلي از رئيس پليس برلين. ميان شهرهاي بزرگ جهان پيوندي است حتي اگر يکي از آنها برلين باشد و ديگري تهران،
فريدون آواره
 يارعلي پورمقدم
يادداشت اول؛ زني که توي باجه تلفن بود، از روي صفحه نيازمندي هاي روزنامه براي بار چهارم يا چندم بود که شماره مي گرفت و در تمام اين مدت هر گاه که به صرافت من مي افتاد - بي خود و بي جهت - با ترس وراندازم مي کرد و من براي رعايت حال او و براي آنکه مبادا سرنخ را بيش از اين عوضي بکشد، خودم را به آن راه مي زدم و نقش نجيب زاده مرددي را بازي مي کردم که از بخت بد، علافي شده که اصلاً براي شنيدن صداي مادرش عجله اي ندارد و فعلاً حواسش متوجه پيرمردي است که روي تراس خانه مشرف به خيابانش نشسته و راديويي ترانزيستوري را به گوشش چسبانده است و او مي تواند بي دغدغه تمام شماره تلفن هاي عالم را بگيرد بلکه کارش راه بيفتد و از اين هول و ولا درآيد. اگر يک نظر حلال باشد، حجابش به شکل رقت انگيزي موارد متعدد داشت و رک و راست و بي هيچ ملاحظه يا ادب حضوري به پاهاي خاک آلودم در سندل هاي زوار در رفته و ريش پنج روزه و به موهاي ژوليده ام با بدگماني مي نگريست. با آنکه معلوم بود يک دنده اش کم است باز نتوانستم جلوي خودم را بگيرم و با تکان دادن انگشت اشاره زشتي رفتارش را متذکر نشوم.

ظاهراً انگشت کار خودش را کرد چون با دستپاچگي نگاهش را دزديد و آمد مثلاً روزنامه را تا کند که محتويات کيفش ريخت و تا بنشيند و ريخت و پاش کف کيوسک را جمع کند، گوشي را ول کرد تا چون اعداميان آويزان شود. آشفته و متشنج از کيوسکي که بوق اشغال مي زد بيرون آمد تا اين بار در هيئت رنجوري ظاهر شود که نه تنها به رنج ديگران وقعي نمي نهد بلکه در برابر مصاديق آن سنگدل نيز مي شود؛ تو ديگه چي مي خواي از جونم بوگندو،

از اينجا به بعد را ديگر به نفس اماره ام حق مي دهم که کاسه صبرش لبريز شود و از ميان کليه تاکتيک هاي پدافندي موجود در زمينه جنگ هاي تن به تن، به شيوه تدافعي راسو متوسل شود ولي هيچ گاه او را به خاطر فرمان شليکي که به توپخانه داد نمي بخشم چون اين اقدام خودسرانه با پرنسيب هاي فردي من مغايرت دارد. طفلکي زن ها، نازل ترين منزلتي که از جامعه دريافت کرده اند، بددهني است چون قبل از آنکه بيچارگي اش را بردارد تا هاج و واج به راه کدورت برود، خواهر نداشته و مادر زبان بسته ام را از آستر و روي بند رخت آويخته بود.

يادداشت دوم؛ خود را به جماعتي رسانيدم که گرد سخنران 35ساله اي جمع شده بودند که عينک دودي زده بود و با تحکم يک داروغه حرف مي زد؛ در سحرگاه امروز که با چشم اندازي به گنگي اشراق از اغما برخاستم تا به سه شماره از چنگ طالع نحس ام بگريزم و سراسيمه و ناشتا خود را به اين ميدان که بي شباهت به تيول شيطان نيست، برسانم و کنار اين استخر و آبنما که چهره اي مکدر دارند و به آبشخوري مي ماند که موحد و ملحد از آن مي نوشند، آب دهانم را به سختي قورت دهم تا از عواقب ناميمون و از گردبادي بگويم که عنقريب از جابلسا آغاز و تا جابلقا را شخم خواهد زد.

از ميان جمعيت جوانکي که موز را عين ميمون مي خورد با لودگي پرسيد؛ يعني مي گي باز مي خواد زلزله بياد؟

آن که پخي صورتش تخته سنگي بود که چشم و ابرو و دماغ و دهن و يه گردويي بر آن حجاري شده بود، گفت؛ برو آقا، برو مردمو دور خودت جمع نکن،

داروغه سينه صاف کرد که؛ نظر به جهات عديده، اعوجاج روح بندگان بخيلي که گردباد را زلزله مي نامند تا نان را از انبان تشخيص ندهند مخاطب اين بشارت نيستند و آن به که تا سوراسرافيل، بار جهل را به دوش و دوزخ کشند. ولي براي تو، با تو هستم تو،

گفتم منو مي فرمائيد؟

گفت؛ همچنان که از ظاهرت پيداست ارسطاطاليسيي هستي که خزانه قارون حتي به عشر اوراق و اسناد بهادارت هم نمي رسد ولي راستش نمي دانم که باقي جمله ام را بايد مع الاسف ادامه دهم يا با مع الوصف،

گفتم؛ چرا يه ده بيست سي چهلي نمي کني ببيني به کي مي افتد؟

گفت؛ عليرغم اين خوشمزگي ها، آنچه در اين ميانه مهم است وجود توست که با وقار تهيدستان ايستاده اي تا به بشارتي گوش هوش بسپاري که براي فهم آن بايد دوباره به رحم مادرت بازگردي و با مشاهده دوران تکامل جنين به اين حکمت بالغه دست پيدا کني که ختم اعوجاج روح ديگر به گردبادي از جرقه و براده انجاميده است که بي ترديد روي شيب 28 درجه به وقوع خواهد پيوست و مع الاسف اين همان شيبي است که براساس مقررات سازمان جنگل ها، جهان را مرتع و اراضي آن را ملي و سندش را منگوله دار مي کند... هي غربتي حواس ات کجاست؟ گفتم؛ واسه اين که با پنجه بوکس آش و لاشت نکنم، جمله ي آخرت را نشنيده مي گيرم ولي با استفاده از مع الوصف خاطرنشان مي کنم؛ چيزي که عقلت بهش قد نمي ده اينه که ارسطو مي دونست براي آن که به قول دانته گفتني استاد حکيمان بشه، لازمه اول زرادخونه شو رديف کنه. يعني اول چاه را کند بعد رفت سراغ منار ملوکانه اي که پسر فليپ شاه بود. يادت نره که تا اسکندر جهان را به زور سر نيزه نگرفت ارسطو استاد حکيمان جهان نشد، بچه پررو، در حالي که فکر مي کردم با اين نطق جمعيت را تحت تاثير قرار داده ام، پيرمرد موقري که اين مقدار خودمانيگري از او بعيد مي نمود، دست روي شانه ام گذاشت و با مهرباني گفت؛ خودمونيم رفيق، انگار جنابعالي هم دست کمي از اون يارو عينکيه نداري، خل عينکيه که عينکش را برداشت تا بهتر وراندازم کند، ديدم که زير چشم چپش کبود است. گفت؛ تو اين غلط ها چي بود کردي؟ با آن که کاملاً آماده بودم تا چانه اش را خرد کنم ولي براي جلوگيري از هرگونه توحش و با کناره گيري از جمع بيکاراني که هر دم بر تعدادشان افزوده مي شد، گفتم؛ گمونم زير چشم اشراقيوني که دست کم کمربند مشکي کاراته را ندارند سالي دوازده ماه کبوده.و صدايش را از پشت سر شنيدم که گفت؛ برو پي کارت، کمونيست،
در غياب کارگردان
هر هفته روزهاي پنج شنبه،در ستون «در غياب کارگردان»، منتقدان فيلم هاي روي پرده سينماي ايران را مورد ارزش گذاري قرار مي دهند. طبق روال اين گونه ارزش گذاري ها، دايره سياه (بي ارزش)، يک ستاره (متوسط)، دو ستاره (خوب)، سه ستاره (خيلي خوب) و چهار ستاره (عالي) است.

رئيس (مسعود کيميايي)

 امير پوريا؛ خوب (**)

کارگرداني؛ درست مثل حکم. متکي به تفکر، هم هجوآميز و هم جدي، همراه با اجراي ممتاز.

بازيگري؛ بازيگران مسلط به بيان و حضور در کلوزآپ (تارخ، ارجمند، پولاد، حميدرضا افشار) موفق تر از بقيه اند.

موسيقي و تدوين؛ روش اخير کيميايي، يعني بهره گيري از آهنگساز و تدوينگر «يکبار مصرف» و «حرف گوش کن»، جواب داده است.

 مسعود فراستي؛ بي ارزش (·)

کارگرداني؛ ماقبل «بيگانه بيا» چيزي نزديک به صفر. بي ساختار و بي تفکر.

بازيگري؛ در رئيس به آن مفهوم بازيگري وجود ندارد و تقريباً همه ضعيف هستند. متاسفانه فيلمساز نمي داند با اين تعداد از آدم چه کار کند.

موسيقي و تدوين؛ وقتي کليت فيلم دچار مشکل است، موسيقي و تدوين هم به تبع آن نمي تواند خوب باشد.

 جواد طوسي؛ متوسط (2*/1)

کارگرداني؛ تسلط تکنيکي در قبال کمرنگ شدن دنياي حسي و بيان عاشقانه کلاسيک.

بازيگري؛ عدم انسجام و حضور کمرنگ آدم هاي قديمي کيميايي باعث شده که بازي ها آن حس و گرماي هميشگي فيلم هاي کيميايي را نداشته باشند. روي همين اصل، تلاش بازيگران آشنا به دنياي عاطفي و آرماني همچون فرامرز قريبيان، لعيا زنگنه، امين تارخ و ارجمند به نتيجه مطلوب و ارضاکننده نمي رسد. در اين ميان بازي چشمگير بازيگر ناآشنا و تازه واردي به نام «بهزاد اقطايي» در نقش وحيد (در فصل سلول زندان) غافلگيرکننده است.

تدوين؛ جنس سينمايي کيميايي و آدم هايش اقتضا مي کند که عوامل مختلف از جمله تدوينگر به اين دنيا انس و الفت داشته باشند. چنين به نظر مي رسد که مصطفي خرقه پوش تعلق خاطر چنداني به اين دنيا و آدم هايش ندارد، ولي اشکال اصلي را بايد در حجم زياد راش ها و رساندن فيلم به يک زمان استاندارد بدانيم.

موسيقي؛ ورود يک استعداد جوان به عرصه موسيقي فيلم. اشکال او پايبندي و تعلق خاطر مفرطش به موسيقي کلاسيک است که ترکيب ارکستر در بعضي قسمت ها با قصه و حس و حال دنياي کيميايي و شناسنامه اقليمي آدم هايش هم آوايي ندارد.

 سعيد عقيقي؛بي ارزش (·)

بازيگري؛ سردرگم

کارگرداني؛ نياز به آموزش دارد

موسيقي؛ پريشان

تدوين؛ کمکي به تصاوير آشفته فيلم نمي کند و نمي تواند فيلم را نجات دهد.
شب شعر فريدون فرياد
فردا ساعت 18 بعدازظهر شب شعر فريدون فرياد در نشر ثالث برگزار خواهد شد. فرياد در اين باره به خبرنگار روزنامه شرق گفت؛ «اين مراسم با همکاري مجله بخارا، علي دهباشي و سفارت يونان برگزار مي شود. در اين مراسم به دو کتاب من پرداخته خواهد شد. اولين کتاب ترجمه اشعار يانيس ريتسوس شاعر يوناني است که «زمان سنگي» نام دارد. اين کتاب به دو زبان فارسي و يوناني چاپ شده. کتاب ديگر «آسمان بي گذرنامه» نام دارد که شامل دو مجموعه است، مجموعه اول «آسمان بي گذرنامه» نام دارد و نام مجموعه دوم «با درخت ها فارسي حرف مي زنم» است. اين کتاب توسط اسکات کينگ به زبان امريکايي ترجمه شده و به انتشار درآمده است.» فريدون فرياد درباره «آسمان بي گذرنامه» گفت؛ «اين کتاب مجموعه اشعار من از سال 46 تا 82 را شامل مي شود که بعد از بيست و هفت سال منتشر مي شود.» گفتني است که اسماعيل جنتي مجري اين مراسم است و به همراه فريدون فرياد به شعرخواني مي پردازد.
ما قيم نمي خواهيم
حسين معززي نيا؛ به نظر مي رسد سنتوري به کلي توقيف شده و رفته پي کارش، اما همه ترجيح مي دهند چنين وانمود کنند که هنوز اميدي به نمايش فيلم باقي است يا حداقل اينکه به نظر مي رسد آن چيزي که ممکن است در ماه هاي آينده به نام سنتوري نشان مان بدهند، ديگر ربط چنداني به آن چيزي که داريوش مهرجويي با عنوان « سنتوري» ساخته بود، نخواهد داشت. نمي دانم چرا در اين جور مواقع، درباره همه چيز حرف مي زنيم و همه حواشي را مرور مي کنيم جز اصل موضوع. چرا مستقيم نمي رويم سر بحث اصلي و نمي گوييم که در هيچ جاي دنيا قضايا چنين مسيري را طي نمي کنند که در اينجا مي بينيم؟ بديهي است که آنچه بر سر فيلم سنتوري آمده نه توجيه قانوني دارد، نه توجيه شرعي و نه توجيه عقلي. ماجرا خيلي ساده است؛ کساني از يک چيزهايي و از يک کساني و از يک اعمالي، به دلايل کاملاً شخصي خوش شان نمي آيد.

دلايلي که براي اين خوش نيامدن در آستين دارند ربطي به هيچ کدام از مباني تاييدشده عام و خاص ندارد؛ اين آقايان به دل مبارک شان و خواسته هاي موقت شان رجوع مي کنند و نظر شخصي شان را اين طور بر زبان مي آورند که يک چيزهايي به صلاح نيست، يک چيزهايي سوءتفاهم برانگيز است، يک چيزهايي خلاف شئونات است، يک چيزهايي مغاير ارزش هاست. اين حرف ها را هم در هيچ مجمع علني و در هيچ گفت و گوي رو در رو نمي گويند؛ بلکه پشت پرده و به شکل حرفه اي درگوشي مي گويند. مثلاً همين الان هيچ کدام شان نکات خلاف مصلحت و ارزش هاي عمومي فيلم سنتوري را در نوشته اي منطقي و مستدل عرضه نمي کنند چون مي دانند که آن وقت مورد پرسش قرار مي گيرند.

از آنها خواهيم پرسيد که اين ملاک ها را براي تعيين «ارزش» و «مصلحت» و «شئونات» و «حدود شرع» از کجا آورده اند. و طبعاً نمي توانند در پاسخ به اين سوال بگويند دل مبارک مان فعلاً اين طور مي طلبد.

کساني که هيچ وقت ميلي به توليد و ساختن و به وجود آوردن ندارند. تنها کار مورد علاقه شان چوب لاي چرخ گذاشتن و مانع تراشي و تعطيل کردن و ويران کردن محصول ديگران است.

بايد حالي شان کنيم که ما احتياج به قيم نداريم.ما خودمان انقلاب کرده ايم، به جمهوري اسلامي راي داده ايم، به قانون اساسي راي داده ايم و در هر دوره از انتخابات تصميم مان را اعلام کرده ايم و خواهيم کرد. اين مملکت قانون رسمي و مشخص دارد و در شرايطي که طبق مقررات قانوني، يک فيلم، يک کتاب، يک آلبوم موسيقي يا هر اثر ديگري مجوز مي گيرد، ديگر مجوز گرفته . فردفرد ما عقل داريم و علاقه اي هم به انحراف فکري نداريم. ما اگر لازم بدانيم، نظرمان را درباره آن اثر اعلام مي کنيم و امضاي خودمان را هم پاي نظرمان مي گذاريم تا همه بدانند اين فقط نظر يک نفر است و گوينده اش هم هويت معلومي دارد.

هياهو و جنجال هم نمي کنيم، تظاهرات و تحصن هم نمي کنيم؛ چون همه چيز مطابق با قانون همين مملکتي پيش رفته که ما به آن اعتقاد داريم. نيازي هم نداريم کساني بين ما و قانون و مجريان قانون، واسطه شوند و مثل سايه در آن پشت و پستوها بخزند و تصميم هاي مديران را هر شب تغيير بدهند.
به کجاي اين شب تيره بياويزيم...
پويان عسگري؛ خبرهاي بدي به گوش مي رسد. 1-اکران سنتوري عقب افتاده و معلوم نيست که چه زماني به نمايش عمومي در خواهد آمد. مشکل اصلي اين جا است که درباره اين اتفاق توضيح قانع کننده اي وجود ندارد. توضيحي که دلايل اين مشکل تراشي را روشن کند و به ما (علاقه مندان فيلم) بفهماند که چرا نبايد فيلم محبوبمان را سر وقت موعود تماشا کنيم و با دردها و رنج هاي سنتوري همراه شويم؟ که چرا نبايد صداي ساز سنتور مسحورمان کند و هوش از سرمان ببرد؟ که چرا نبايد ديالوگ هاي فيلم را همراه با علي و هانيه زمزمه کنيم؟ که چرا نبايد ترانه هاي فيلم در گوش مان طنين پيدا کند؟ که چرا نبايد غصه دار علي شويم و براي تنهايي اش اشک بريزيم؟ که چرا نبايد در فضاي سرخوش و محزوني که مهرجويي، استادانه خلق کرده حل شويم و دست و پا بزنيم؟ اينها همه چراهايي هستند که ذهن و فکر طرفداران سنتوري را مشغول کرده و آنها را در ناراحتي فرو برده است و تنها چيزي هم که اهميت ندارد، خود فيلم است و خيل عظيم طرفدارانش. طرفداراني که نگران سرنوشت فيلم هستند.2- اين براي اولين بار نيست که چنين اتفاقي مي افتد. قطعاً آخرين بار هم نخواهد بود. پنج سال پيش زماني که قرار بود، خانه اي روي آب فيلم تحسين شده جشنواره دولتي فجر، در زمان از پيش تعيين شده اکران شود، به دلايلي که هيچ دخل و ربطي به سينما نداشت، نمايشش 5 ماه عقب افتاد. اين اتفاق دو سال بعد هم تکرار شد و به رنگ ارغوان (ابراهيم حاتمي کيا) در دقيقه 90 از فهرست فيلم هاي بخش مسابقه جشنواره فجر خارج شد و هنوز که هنوز است، فيلم رنگ پرده را به خود نديده است. زماني که اين اتفاق براي به رنگ ارغوان افتاد کسي نبود که جوابگوي عوامل فيلم و تماشاگران مشتاق آن باشد و حالا دوباره تاريخ تکرار شده و سنتوري عزيز از پرده دور افتاده است. کاشکي کساني که جلوي اکران فيلم را گرفته اند، ذره اي به خود فيلم و تماشاگرانش فکر مي کردند. کاشکي کسي پيدا مي شد و برايمان توضيح مي داد که چه اتفاقي قرار است براي فيلم بيفتد. کاشکي...

3- خبرهاي خوبي به گوش نمي رسد...
در حمايت از سنتوري کانون کارگردانان بيانيه صادر کرد
شرق؛ کانون کارگردانان سينماي ايران در پي توقف نمايش سنتوري بيانيه اي صادر کرده که به اين شرح است؛ «در زماني که استعفاي دو تن از مديران سينما، شرايط آتي سينما را حساس و غير قابل پيش بيني کرده، جلوگيري از نمايش عمومي فيلم سنتوري آخرين ساخته داريوش مهرجويي کارگردان ارزشمند سينماي ايران که پس از حذف و تعديل هايي، پروانه نمايش آن مدتي پيش صادر شده بود، رويداد ناخوشايند ديگري است که توجه تمامي دلسوزان و دست اندرکاران را به پيامد هاي آن جلب مي کنيم. بحث بر سر فيلمي از داريوش مهرجويي است. کارگردان شاخصي که هر يک از فيلم هايش از گاو تا اجاره نشين ها، هامون و... تا درخت گلابي، از آثار والا و ماندگار سينماي ايران است. کارگرداني که آثارش همواره مورد توجه و تحسين جشنواره ها، محافل هنري داخلي و خارجي و مردم قرار گرفته است. اکنون کانون کارگردانان سينماي ايران با اين پرسش روبه رو است، که پس از صدور مجوز هاي قانوني لازم از سوي مراجع ذي صلاح و انعقاد و ثبت قرارداد هاي قانوني نمايش و آغاز تبليغات براي اين فيلم، چگونه مي توان در روندي نامعلوم و توضيح داده نشده از نمايش آن جلوگيري کرد؟ همچنين اين کانون پيشنهاد مي کند که اگر قرار است مراکزي خارج از مسير هاي قانوني شناخته شده تکليف نمايش عمومي فيلم ها را تعيين کنند با معرفي رسمي از اين پس، سينماگران جهت کسب مجوز به اين مراکز رجوع کنند. با توجه به اينکه سنتوري نخستين و آخرين فيلمي نيست که با چنين سرنوشتي روبه رو مي شود کانون کارگردانان سينماي ايران اميدوار است اقدام در رفع هرگونه منع و مشکل درخصوص نمايش عمومي اين فيلم، آغازي باشد براي حضور تداوم يک جريان قانوني و شفاف در جهت عرضه آثار سينماي ايران.»

جنجالي ترين فيلم سال اکران خواهد شد
از برلين تا تهران
فريدون آواره
در غياب کارگردان
شب شعر فريدون فرياد
ما قيم نمي خواهيم
به کجاي اين شب تيره بياويزيم...
در حمايت از سنتوري کانون کارگردانان بيانيه صادر کرد
نشانه و اشاره

 نشانه و اشاره
احمد شريبط مي گويد؛ عده اي از نويسندگان الجزايري در دوران اشغال در وطن خود تبعيدي بودند. اين تبعيد مختصات متفاوتي داشت. فضاي انديشه و زبان تنگ شده بود. الجزايري خوب، شهروند ممتاز از ديد فرانسوي ها کسي بود که سلام خياط شاعر عراقي در شعر کوتاهش تصوير کرده است؛

«شهروند خوب؟

ماهي را با خار مي خورد.

آب را از دم خنجر مي نوشد»

مسجد ها را تبديل به اصطبل کرده بودند. گاهي نويسنده اي را مجبور مي کردند که در يک نقطه معين باقي بماند و از آنجا خارج نشود. مي بايست هر روز صبح و هر غروب برود و خود را به کميسر فرانسوي معرفي کند و دفتري را امضا کند. مثل محمد عيد خليفه که مجبور شده بود در «دسکره» بماند. نوشته است؛ هر روز که به دفتر کميسري مي رفتم و حضورم را اعلام مي کردم، از خودم مي پرسيدم اين اعلام حضور به معني اين است که هستم، يا نيستم؟ مي گويد وطن جايي نيست که تنها در آنجا سر بر زمين مي گذاري، مسقط الراس، جايي است که انديشه ات به آسمان مي رود، مطار الفکر،

همين است، گاهي اشاره اي در سخني مثل ستاره راهنما تو را تا دوردست ها مي برد و گاهي سخنراني هر چه هم تلاش مي کند و سخنش را مي آرايد، وقتي در سخنش اشاره اي يا نشانه اي نيست، کلافه مي شوي که چگونه از اين سيلاب کلمات بي حاصل نجات پيدا کني. دکتر مصطفي مازن که فلسطيني است؛ توي راه که براي شنيدن برنامه غزان زرکلي مي رويم، همين را مي گويد.

«براي من نشانه و اشاره مهم است. بايد در متني که مي خوانم يا مي نويسم اشاره اي يافت شود. ببين، تقريباً در پس هر ضرب المثلي اشاره اي و داستاني وجود دارد. اينها همان نشانه هايي است که در زبان زنده مردم باقي مانده است. براي من يکي از جذاب ترين پديده ها کوچ اشاره ها و نشانه هاست. کوچ ضرب المثل ها...»

احمد مختار که کنار دست راننده نشسته مي گويد؛ مثل کوچ بيات ترک، که به مصر رفته و شده است مقام راست و در عربستان، نامش حجاز است...

عاصم مي گويد؛ «براي اين است که عشق که ريشه همه نشانه هاست در ميان انسان ها مشترک است.»

از جلوي ساختمان بزرگي با سقف بلند مي گذريم. ساختمان به رنگ کهربايي است و قاب چند پنجره اش شکسته است. عاصم مي گويد؛ اينجا موزه هنرهاي معاصر است. مديرش مليکه عبدالله بود، چند سال پيش از الجزاير گريخت و به فرانسه رفت. برايش بمب پستي فرستاده بودند.

حماد هاشمي که غريب ترين عضو سمينار است، موهاي آشفته اش را با پشت دست کنار مي زند و مي گويد؛ بمب هم يک نشانه است، مکث مي کند. اين نشانه هم کوچ مي کند. کوچ کرده است. صداي گلوله و بمب در همه جا شنيده مي شود. البته سهم ما عراقي ها از همه بيشتر است. هيچ ملتي مثل ما از هم گسسته نشده. وقتي به تبعيد مي رود، چه به خارج وطنش و چه در داخل، ميليون ميليون تبعيدي... آثار تاريخي موزه ملي ما هم به تبعيد رفته است. هر تکه اي به گوشه اي. ناخودآگاه واژه «تاراج» توي ذهنم پررنگ مي شود.

با خودم مي گويم هيچ ملتي مثل ملت عراق تاراج نشده است؟ تاراج؟ هم غارت است و هم از هم گسستگي. براي هزاره فردوسي به تاجيکستان رفته بودم. در پنج کنت پيرمردي با ردايي مثل رنگين کمان برايمان آواز مي خواند؛ «جهان به ديهه تاراج رفته مي ماند...»


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام