916 شماره
پنج شنبه، 4 مرداد 1386
صفحه نخست :: هفته نامه شرق :: صفحات 1 تا 8
غروب دلگير خانواده

.

کافه شرق
گريز از شيوه مبتذل زندگي
 سيد علي ميرفتاح/mirfattah@yahoo.com

جاي اين يادداشت در صفحات پرونده (از چشم شرقي) بود. اما چون جا نشد، مجبور شدم كه آن را در اينجا بياورم. اين را به اين جهت عرض كردم كه نوشته‌ام را جزء پراكنده‌اي از پرونده خانواده ببينيد. همين.

«سورن‌ كي‌يركگور» نام خانواده را گذاشته بود «شيوه مبتذل زندگي» و اين نام را با چنان تحقيري به كار مي‌برد كه مجبور شد، خود از خير ازدواج با معشوقه‌اش بگذرد. براي اينكه تن به شيوه مبتذل ندهد، تا آخر عمر مجرد باقي ماند و به شكل رقت‌باري، تنهايي از پا درآوردش. او از شدت تنهايي «بيمار» شد و نام بيماري‌اش را «به سوي مرگ» گذاشت. اين فيلسوف عارف‌مسلك دانماركي مي‌توانست بين نظر و عملش فاصله بگذارد و با رژينا ازدواج كند و صاحب فرزند شود و در پناه خانواده امنيت پيدا كند و در نظر هم هرچه دلش خواست بگويد و بنويسد. اما او مي‌ترسيد زير بار خانواده از پا دربيايد و انديشه‌هايش تباه گردد و براي اداره خانواده‌ تن به اقتضائاتي بدهد كه نتواند آزادانه فلسفه‌بافي ‌كند. او فكر مي‌كرد كه خانواده، مرد را از حقيقت دور مي‌كند و كم پيش مي‌آيد كه «ابراهيمي» با ايمان حيرت‌انگيزش پيدا شود و در راه حقيقت، قادر باشد كه از خانواده‌اش بگذرد و فرزندش را قرباني كند. او مي‌دانست كه داشتن ايمان ابراهيمي كار همه‌كس نيست، براي همين طريقت عيسي (ع) را برگزيد و راه تجرد را پيشه ساخت. راه تجرد تنها مختص اين حكيم هميشه‌بيمار و هميشه‌مضطرب نبود. بسياري از عرفاي ما نيز تحت‌تاثير عرفان مسيحي راه عبور از معبر عافيت را گذشتن از پل خانواده و دست شستن از زن و فرزند دانستند. حافظ صراحتاً توصيه به تنهايي مي‌كند و مي‌گويد «جريده رو كه گذرگاه عافيت تنگ است/ پياله‌ گير كه عمر عزيز بي‌بدل است». اين طرز تفكر كه خانواده مزاحم سلوك مرد است و دست و پاي سالك را مي‌بندد، ريشه‌اي ديرين دارد، و هروقت كه به قصه‌هاي گذشتگان رجوع مي‌كنيم و قصه زندگي مردان بزرگ را مي‌خوانيم، مي‌بينيم كه هميشه در مقطعي سرنوشت‌ساز، قهرمان قصه ما ترك سر و همسر كرده و مثل ابراهيم گلوي خانواده خود را در راه حقيقت بريده است. حتي وقتي قصه عبدالله نصراني را براي ما تعريف كردند كه در شب زفاف نداي «هل من ‌الناصر و ينصرني» امام حسين (ع) را شنيد، اينطور قصه را پرداختند كه عبدالله، تازه‌عروسش – راحله – را گذاشت و تنهايي به دنبال حقيقت رفت. جالب است. همه آنها كه قرار است به سوي حقيقت مهاجرت كنند، بايد شبي سخت را بگذرانند و بين خانواده و خدا، يكي را انتخاب كنند. آنها كه خانواده را مي‌گذارند و مي‌روند، قهرمان مي‌شوند و بزرگ ‌شمرده مي‌شوند و پيروز ميدان لقب مي‌گيرند و آنها كه نمي‌توانند دست از علقه‌هاي خود بشويند و ناچار و از بخت سياه  از راه خدا باز مي‌مانند، اگر به نفرين ابدي دچار نشوند، كسي نيز آنها را عزيز نمي‌شمارد. انگار كه محور سعادت و بدبختي، يك سرش به حقيقت منتهي مي‌شود و يك سرش به خانواده. انگار كه خانواده را براي اين آفريده‌اند كه تركشان كني و روي از آنها برگيري. چه با اختيار، چه با زور. اما به ‌دور از اين آموزه‌هاي عرفاني–مسيحي و بر خلاف عبدالله نصراني كه براي پيوستن به امام حسين (ع) از نو‌عروسش مي‌گذرد، خود امام حسين براي رفتن به كارزار و رسيدن به كربلا، از خانواده‌اش جدا نمي‌شود و همه آنها را در معيت دارد. جد سيد‌الشهدا(ع)، پيامبر اسلام(ص) هم براي انجام رسالت و رهبري راه حقيقت، هيچ‌گاه از خانواده نگذشت و در مقامي قرار نگرفت كه مجبور به انتخاب بين خدا و زن و فرزند باشد. اگر بناست رسالتي را بر دوش نبي مكرم اسلام بگذارند، اين رسالت منافاتي با زندگي خانوادگي ندارد و اگر بناست كه پيامبر (ص) غزوه‌اي را فرماندهي كند، همسرش نيز مي‌تواند همراه او باشد. پس يا مفهوم خانواده در نزد اوليا و ائمه اطهار (ع) متفاوت از مفهومي است كه در ذهن ما شكل گرفته و يا عرفان و طريقت ما چيزي است كه با عرفان و طريقت اسلامي تفاوت دارد.

خانواده در شكل امروزي‌اش بي‌نسبت با شيوه مبتذل زندگي نيست و از شواهد و قرائن نيز برمي‌آيد كه خانواده مرد را ترسو مي‌كند و وادارش مي‌كند كه تن به اقتضائاتي بدهد كه اين اقتضائات او را از سلوكش دور نگه ‌دارد. حتي اغلب خطاها و لغزش‌ها را كه مردان مرتكب مي‌شوند، بار اصلي‌اش را به گردن خانواده مي‌اندازند. مثلاً رشوه‌گيري و دزدي و پشت‌هم‌اندازي خود را توجيه مي‌كنند كه همه‌اش براي آسايش خانواده بوده است و هركاري كه كرده‌اند براي رفاه زن و بچه اين كارها را كرده‌اند. براي همين هم هست كه آزادگان از شيوه مبتذل زندگي مي‌گريزند. اما چون نيك مي‌نگريم، مي‌بينيم كه مشكل نه به خانواده، بلكه به تلقي ما از خانواده برمي‌گردد. مفهوم امروزي خانواده، با طريقت ابتذال گره خورده است.

بعضي تقسيم‌بندي‌ها كه هيچ ربطي به آموزه‌هاي ديني و قومي ما هم ندارند، كار ما را سخت كرده‌اند. مثل تقسيم عشق به زميني و آسماني. يا همين تقسيم زمين و آسمان. خانواده بخش زميني ما نيست و دست و پاي ما را هم نمي‌گيرد. كسي كه مي‌گويد دست و پايش را خانواده بسته‌اند، اين خود اوست كه دوست دارد دست و پايش بسته باشد. كسي كه در خانواده شيوه مبتذل زندگي را مي‌بيند، اين خود اوست كه چنين استعدادي براي درغلتيدن به ابتذال دارد. خانواده بهانه‌اي بيش نيست. حافظ اگر شاخه‌نبات هم زنده مي‌ماند، چيزي از لطافت طبعش كم نمي‌شد. سعدي نيز زن و بچه را رها نكرد تا در مهجوري، غزل عاشقانه بگويد. حتي مردان بزرگي كه زن و بچه نااهل داشتند، باز از سلوك باز نماندند. قصه ابوالحسن خرقاني كه يادتان هست كه چطور جور زن و فرزند مي‌كشيد و صاحب كرامت مي‌شد؟ مشكل به تلقي ما از زن و فرزند و خانواده برمي‌گردد. حيف كه نمي‌توانم فرمايش مولوي را در فيه‌ما‌فيه برايتان نقل كنم. مي‌ترسم مدافعان اخلاق و فمينيست‌هاي ظاهرفريب چون دستشان به ملاي روم نمي‌رسد، كاسه كوزه‌ها را سر من بشكنند، اما به مضمون فرموده مولانا اشاره مي‌كنم كه گفت با خانواده هم – حتي خانواده بد هم – مي‌شود كمال يافت و سلوك كرد. احتياجي به ترك نيست. مرد اگر بناست به معراج برود، به قول آن مرد بزرگ، از دامن زن عازم چنين سفري مي‌شود.
ماموريت غير ممکن
هورت کشيدن يک ليوان آب پرتقال
 عليرضا اشراقي/a.r.eshraghi@gmail.com

من فقط خواستم آن طور كه در كنه وجودم هستم، زندگى كنم. چرا اين كار آنقدر مشكل بود؟

دميان، هرمان هسه

كاش مي‌شد با چيزها همچون معجزه‌ها روبه‌رو شويم. چه مي‌شد؟ زندگي چه رنگ و لوني داشت؟ اما انگار بايد چيزي غيرعادي رخ دهد تا ما هم غيرعادي نگاه کنيم. انگار بايد كور شويم تا جور ديگر ببينيم. مثلاً حلق‌آويزمان کنند و بعد طناب را پاره کنند تا بفهميم هر دم غنيمتي است. ده سال در زنداني تاريك و نمور نگه‌مان دارند، سپس آزادمان کنند. بگويند سرطان داري و ما فقط شش‌ماه اجازه داشته باشيم به زندگي نگاه کنيم. بگويند عشق تو مرد و آنگاه در غياب قطعي او به حضورش بينديشيم. سرمان را درون آب کنند و بعد از مدتي اجازه دهند نفسي بکشيم. چشممان را ببندند تا ارزش يك پلك‌زدن را هم دريابيم. پايمان بشكنند تا ياد راه رفتن بيفتيم. چرا؟ انگار كه يك‌جور بايد به ته خط برسيم، با سياهي روبه‌رو شويم تا بفهميم رنگ چيست؟ چرا فقط وضعيت‌هاي اينچنيني ما را با هستي روبه‌رو مي‌کند؟ چرا نمي‌توانيم مانند يک قحطي‌زده به ساندويچ گاز بزنيم. عطش نوشيدن يك ليوان آب‌پرتقال خنك داشته باشيم. مثل ديوانه‌ها عشق بورزيم و مثل نديدبديدها بنگريم و گوش دهيم؟ شاهکار ما لزوماً دگرگون کردن تاريخ نيست. نجات دادن بشريت نيست. هدايت‌كردن گمراه‌ها به راه راست نيست. کي گفته که بايد سنگ بزرگ برداريم ـ که معمولاً هم علامت نزدن است ـ کي گفته که بايد زمين و زمان را به هم بريزيم و جهان را سقف بشکافيم و طرحي نو در‌اندازيم. خير، اتفاقاً گاهي اوقات گل برافشاندن و مي در ساغر انداختن، مقام والاتر و بالاتري دارد از اين کارهاي سترگ و بزرگ. شايد شاهكار ما يك گردش عصرگاهي ساده باشد يا نوشيدن يك ليوان چاي. خوردن يك تخم‌مرغ عسلي نيمرو شده. به نيش كشيدن يك سيخ كباب. اگر روشنفکران و سياست‌پيشگان كمي اهل تفريح كردن بودند، كمي بدنشان را شاداب و تندرست نگه مي‌داشتند، كمي به خودشان مي‌رسيدند، به نان و پنير اكتفا نمي‌كردند و گاهي مزه مرغ و بوقلمون را هم مي‌چشيدند، شايد نياز کمتري به جنگ و انقلاب‌هاي خونين بود. آدمي كه پرسش‌هاي ساده‌اي همچون طرز تهيه فلان غذا را مبتذل مي‌خواند، نمي‌داند که با حذف يک‌سويه چنين پرسش‌هايي، پرسش‌هاي به‌مراتب پيچيده‌تري مانند طرز تهيه يک بمب هسته‌اي را جايگزين خواهد كرد. من واقعاً نمي‌فهمم كه امام محمد غزالي براي چه خانه و كاشانه را رها كرد و سر به بيابان گذاشت تا مگر آدم شود و از گمراهي به در رود. جالب است كه خودش اعتراف مي‌كند در همه آن مدت عزلت‌ و گوشه‌گيري و چله‌نشيني باز غم دوري از خانه و خانواده داشته است. ياد زن و بچه‌اش مي‌كرده. چرا فكر مي‌كنيم در يك بستر گرم و نرم نمي‌شود به رستگاري رسيد؟ چرا گُل عرفان ما فقط در بيابان شكوفا مي‌شود؟ اين همه سختي و مرارت براي چيست؟ چرا بايد بخشي از خودمان را انكار كنيم، به آن لگام زنيم، سركوبش كنيم تا به ما بگويند كه آدم هستيم. قاطر زشت و زمختي هست که سر يک فرشته زيبا را  روي او مونتاژ کرده‌اند. هرکس به اين قاطرچموش آب و علف نرساند و وسائل معاشقه و مغازله‌اش را فراهم نکند؛ نادانسته فرشته زيبا را به کشتن داده است. براي همين است كه يونگ مي‌گويد: «همه آنچه را كه در خود دارى، شكوفا كن.» فرشتگان و شياطين در وجود ما درهم و برهم و با هم‌اند. فرشته بودن ساده است. شيطان بودن از آن هم ساده‌تر. اما آدم بودن سخت است. مراعات حال فرشته و شيطان را با هم كردن سخت است. هر كسي که اين نکته را بداند و جدي بگيرد بيهوده نمي‌کوشد دوگانگي‌ها را در خود حذف کند. برعكس مي‌کوشد آنها را به تعادلي پويا بدل سازد.

سخت است كه آدم با لذت بخورد و بياشامد، به طبيعت و انسان‌ها عشق بورزد، در شادي‌هاي ساده و طبيعي ديگر آدميان شريك شود، هيچ‌گاه از خواسته‌هاي طبيعي بدن خود شرم نکند و درکنار اينها به هستي، معنويت و انديشه هم بها دهد و به مرگ و رنج بينديشد و آن‌ را بزرگوارانه بپذيرد. به کسي مي‌انديشم که هيچ‌گاه به خاطر مرگ زندگي را انکار نمي‌کند و هيچ‌گاه به خاطر زندگي مرگ را پنهان نمي‌سازد. انساني که به مرگ و رنج بيش از اندازه مي‌انديشد، همچون کسي است که بيش از حد لازم به پرتگاه زير پاي خود نگاه مي‌کند و همين سبب سرگيجه و سقوط او مي‌شود. آن‌کس هم که بيش از حد در زندگي غرق مي‌شود و پيوسته از لذتي به لذتي ديگر مي‌پرد و در هزارتوي هوس سر مي‌جنباند، عاقبت همان زندگي را به ويراني خواهد کشاند. او خود اخلاقي و خود فيزيکي‌اش را از دست خواهد داد. بدنش فرسوده خواهد شد و روحش به کار هيچ تعهد و پيماني نخواهد آمد. آن‌کس که از شرق متنفر است و پيوسته به غرب مي‌گريزد، روزي خود را در شرق خواهد يافت و آن‌کس که از غرب مي‌گريزد و به شرق رو مي‌کند، روزي غرب را ملاقات خواهد کرد. زمين کروي است. جهان منحني است. به همان نقطه باز‌مي‌گردي كه رفته بودي.

زندگي مانند يك جاده كوهستاني است. در جاده کوهستاني زندگي رانندگي کن، اما اين را نيز بدان که جاده حد و کرانه‌اي دارد. حد و کرانه آن پرتگاه است. راننده پيوسته به جاده مي‌نگرد، اما پرتگاه را نيز در حاشيه نگاه خود دارد.

ما هستي را صرفاً در نظامي طولي مي‌نگريم. هستي براي ما سلسله مراتب دارد. از بالا شروع مي‌شود و به پايين مي‌آيد. حركت عمودي است:اول لاهوت بعد جبروت سوم ملکوت و آخر ناسوت.

چنين تصويري، ميان ناسوت  و لاهوت چنان شکافي ايجاد مي‌کند که با هيچ ملاطي پر نمي‌شود. در اين تصوير زهد، رهبانيت، بدن‌ستيزي و رياضت سرمشق قرار مي‌گيرد، اما در همان حال نطفه حسرت و عقده نيز كاشته مي‌شود. اي کاش مي‌توانستيم لاهوت را در ناسوت و ناسوت را در لاهوت ببينيم. ميان قدسي و غيرقدسي، خوب و بد و پاک و ناپاک مرزي قاطع و دقيق نکشيم. همين‌که به قول شاعر ژاپني«در چشم سنجاقک کوه فوجي پيداست» انسان را بسنده است.

بگذاريد با اين مثال هندي حرفم را تمام كنم. دو فيل نر تنومند هستند كه با هم مي‌ستيزند. عاج‌هايشان در هم مي‌رود و سخت به يکديگر فشار مي‌آورند، اما نيروي آنها هم‌اندازه است. برآيند نيرويشان صفر است. از اين رو به تصويري ساکن تبديل مي‌شوند. پرنده‌اي در اين ميانه سر مي‌رسد و بر عاج‌هاي اين دو فيل لانه‌اي مي‌سازد و در آن تخمي مي‌نهد و به آرامي بر آن مي‌خوابد. اين هستي است. و مي‌شود آن را در لذت ديوانه‌وار يك ليوان آب‌پرتقال خنك سركشيد. هورت كشيد.
حکايت هاي غير اخلاقي
آه؛ وايلدر راستگوي بزرگ
 آرش خوشخو/arash7980@yahoo.com

بيلي وايلدر جمله مشهوري دارد. مي‌گويد «خوب بودن يک نويسنده بيش از آنکه به آنچه مي‌نويسد مربوط باشد، از آنچه دور مي‌اندازد مشخص مي‌شود.»

خب الان بهترين وقت براي اقتدا به سخن وايلدر بزرگ است. حتي اگر ته دلمان بدانيم مشکل ما براي تبديل شدن به نويسنده خوب، ربطي به نوشتن و دور ريختن ندارد و مشکل جاي ديگري است.

مثلاً خبر آمده که سنتوري اکران نمي‌شود و به جايش فيلمي از ايرج قادري اکران مي‌شود. خب... اين قلم مثل شکارچي بي‌جنبه‌اي که شکار زخمي، آن هم در دام مي‌بيند، مي‌رود به سمت طعمه. فکرش را بکنيد که چه چيزهاي خوشمزه و مبتذلي مي‌شود نوشت... اينکه چه دوره‌اي شده که سازنده گاو و هامون و ليلا فيلمش قابل اکران نيست و فيلم آقاي قادري بدون هيچ مشکلي پخش مي‌شود. مي‌شود کارنامه دو فيلمساز کهنه‌کار را مرور کرد و مثلاً دايره مينا و اجاره‌نشين‌ها را با [...] و [...] از ساخته‌هاي قادري مقايسه کرد. مي‌شود صحنه‌به‌صحنه از سينماي قبل و بعد از انقلاب اين دو نفر فکت آورد (من اين کلمه فکت را هر طور شده جا مي‌اندازم).

مي‌شود آن نقل قول در ستايش مهرجويي را يادآوري کرد و گستاخانه نوشت که چطور بخشي از جامعه که اين روزها دنيا به کام دل آنهاست، سنتوري را تحمل نمي‌کنند، اما با فيلم قادري مشکل ندارند؟

اما اينجاست که آن توصيه وايلدر بزرگ به يادمان مي‌آيد و باز هم بختمان را براي تبديل شدن به يک نويسنده بزرگ مي‌آزماييم. پس هيچ‌کدام از اين مسائل را نمي‌نويسيم! آخر قادري بخت‌برگشته چه گناهي دارد که ما غيظ عدم نمايش سنتوري را سر او در‌بياوريم؟ آخر اين مقايسه‌هاي بي‌ربط يعني چه؟ مگر نه‌اينکه قادري آن‌قدر هوشمند است که سوژه‌هاي مورد علاقه‌اش را مي‌تواند با معيار‌هاي روز آن زمان و اين زمان وفق دهد، اما فيلمساز بي‌همتايي مثل مهرجويي در برابر سد مسوولان محتاط که براي گريز از واکنش‌هاي دوستان، قدرت تصميم‌گيري را از دست داده و از هر اتفاق کوچکي يک نيمچه‌بحران مي‌سازند، متوقف شده است. (واقعاً جمله بدي بود)

نه، پس همه اينها را فراموش مي‌کنيم و شاهد اکران محاکمه قادري مي‌شويم و نااميدانه چشم به روزي مي‌دوزيم که سنتوري اکران شود. چه با صداي چاووشي و چه بي‌صداي او. اگر به ما باشد به نسخه صامتش هم قانعيم.

توصيه وايلدر بزرگ باز هم به کمکمان مي‌آيد. مثلاً در مورد کوله‌پشتي و گفت‌وگوي حسني و رادان، مي‌شود حرف‌هاي خوشمزه‌اي زد. درباره کارکرد رسانه و وظيفه رسانه ملي، اينکه حرف‌هاي حسني بخشي از خواسته‌هاي طيف پرشماري از مردم اين جامعه است و... اما درود بر وايلدر که باز هم ما را از افتادن در دام چنين زياده‌گويي‌هايي باز‌مي‌دارد. پس هيچ‌کدام از آنها را نمي‌نويسيم! به ما چه؟! فقط مي‌گوييم فرزاد چه کردي و اکتفا مي‌کنيم به خواندن تيتر دوِ روزنامه جام جم در روز دوشنبه: «پليس- مردم رفتارها تغيير مي‌کند».

براي ادامه ارادتمان به وايلدر باز هم بهانه داريم. مثلاً به عنوان يک نويسنده بي‌جنبه مي‌توانيم کلي درباره مناقشه قلمي شمقدري و صفار هرندي بنويسيم. و مثلا رندانه(!) اشاره کنيم که بابل در مورد جنگ عراق نيست و آن مسوول محترم در برنامه مستقيم تلويزيوني اشتباه کردند. اما آخر به ما چه؟! پس در مورد هيچ‌کدام نمي‌نويسيم.

اين پرهيزگاري قلم ما در مورد باخت تيم فوتبال هم به کمکمان مي‌آيد. خوراک، براي يک خودنمايي قلمي، کاملاً آماده است. مثلاً مقايسه کنيم مديريت قلعه‌نويي را با برخي مديران ديگر. از سخت‌گيري‌هاي بي‌جا بنويسيم. از لحن پرخاشگر و تهاجمي که ديگر براي همه مديران و مسوولان مد شده و نمونه افراطي آن را مي‌شد در گفته‌ها و طرز برخورد قلعه‌نويي جست‌وجو کرد. از بي‌طاقتي در مورد انتقاد و سعي در رو کم کردن منتقد به جاي آنکه احتمال بدهيم حرفش درست باشد. از بدبيني مفرط به مطبوعات و آنها را در لباس مشتي مغرض فرصت‌طلب ديدن و...

اما نمي‌نويسيم! ته دلمان مي‌دانيم که اگر مثلاً رسول خطيبي پنالتي را گل کرده بود، کسي براي اين حرف‌ها تره هم خرد نمي‌کرد و همه آماده بوديم قلعه‌نويي را در حد يک ژنرال مستبد و پرخاشگر، اما پيروز ستايش کنيم و در لذت ستايش از اتوريته فردي غوطه‌ور شويم.

نه، ترجيح مي‌دهم هيچي ننويسم؛ به دو دليل: از طرفي شايد دري به تخته خورد و نويسنده خوبي شديم و از طرفي اين چيزها را که ديگر همه مي‌دانند!
سون آپ
 سحر طلوعيsevenupweekly@yahoo.com/

* از اينكه وقت مي‌گذاريد و هر روز كل اخبار و رويدادهاي بامزه و گهگاه جنجالي را براي سون‌آپ ميل مي‌كنيد، سپاسگزارم اما خب مي‌دانيد بد نيست معذورات اخلاقي و خط قرمز‌ها را هم در نظر بگيريد. آن‌وقت حتماً تعاملات بيشتري خواهيم داشت.

* تصاوير مربوط به هري‌پاتر (كتاب و فيلم) از سر و كول نشريات داخلي و خارجي و خبرگزاري‌ها بالا مي‌رود. آدم گلاب به رويتان هري‌پاتر، جادوگر و... هيچي منظورم اين است كه تب ده‌ساله اين پسر و اعوان و انصارش به طرز شگفت‌انگيزي با انتشار هر جلد از كتاب‌هاي خانم رولينگ اوج مي‌گيرد و حتي در كشوري مثل ايران كه زبان اول و دوم و آخر مردم فارسي است، هري‌پاتربازها را نيمه‌شب به صف مي‌كند تا نسخه زبان اصلي كتاب را يك نظر نگاه كنند و دلشان آرام بگيرد كه خدا را شكر دوران هجران به سر آمده و عاشق به وصل معشوق رسيده و چيزي نمانده تا هم‌آغوشي نهايي، البته به همت مترجمان عزيز. به هر حال مهم اين است كه خانم رولينگ به عنوان خالق هري‌پاتر در روز اول فروش جلد هفتم (هري‌پاتر و قديسان مرگب) و فقط در لندن چيزي حدود پنجاه و چهار ميليون پوند به جيب واريز كرد و رتبه سيزدهمين زن ثروتمند انگليس را صاحب شد.

1-انگليس؛

روباه مشغول است

كابينه گوردون براون از فرط جنجال‌آفريني و حاشيه مي‌تواند با ساركوزي برابري كند. روزنامه‌نگارهاي انگليسي با وجود كابينه جديد هرگز نه دچار افسردگي مي‌شوند و نه سوژه‌ كم مي‌آورند. كابينه براون يك‌طرف، پرنس چارلز هم‌ گاهي كارهايي مي‌كند كه نه‌تنها انگليسي‌ها كه ديگر مردم جهان هم انگشت به دهان مي‌شوند.

نكته اول: خبرنگاران انگليسي تحقيق كرده‌اند و متوجه شده‌اند هفت نفر از وزراي كابينه جديد انگليس در دوران جواني سيگار مورددار كشيده‌اند و بفهمي نفهمي مواد مخدر استعمال كرده‌اند.

نكته دوم: عكس هر هفت نفر سيگار به‌لب در صفحه اول همه روزنامه‌هاي زرد و غير زرد انگليس چاپ شد و عين هفت نفر هم لقب «كودن» گرفتند!

نكته سوم: فراموش نكنيد هيچكدام از  وزراي آقاي براون اين سابقه نه‌چندان خوشايند را انكار نكردند، اما روزنامه‌ها هم به خودشان حق دادند كه آنها را به لقب فوق ملقب كنند.

نكته  چهارم: تكراري است اگر يادآوري كنم كه هيچكدام از نشريات انگليسي به‌خاطر اين اقدام افشاگرانه‌شان متهم به تشويش اذهان عمومي و براندازي و... نشدند.

نكته پنجم: ساكنان كاخ ولز در هفته گذشته مشغول برگزاري جشن تولد شصت‌سالگي خانم دوشس كاميلا پاركر همسر پرنس چارلز بودند.

نكته ششم: پرنس چارلز طي يك اقدام حيرت‌انگيز پيشنهاد كرد خانم كاميلا پاركر از مقام دوشسي به مقام ملكه ارتقا درجه پيدا كنند. هديه شاهزاده چارلز، همسرش را براي چند لحظه مبهوت كرد.

نكته هفتم: با اين حساب نتيجه مي‌گيريم پرنس چارلز از رسيدن به مقام پادشاهي انگلستان نااميد شده و با همان مقام وليعهدي خوش است.

نكته هشتم: ملكه اليزابت بي‌توجه به آرزوهاي پسرش در دهه نهم عمر خود به رنگ مو‌ها و سلامت پوستش فكر مي‌كند.

2-آلمان؛

سالگرد يك ترور

نه! پاپ هيچ اظهارنظر جنجالي نكرده است و فعلاً اخبار منتشرشده از پاپ آلماني واتيكان مسالمت‌آميز و صلح‌جويانه است. اما آلمان ناگهان با يك حادثه البته نه‌چندان غيرقابل پيش‌بيني روبه‌رو شد. دو نفر از شهروندان و اتباع اين كشور كه توسط طالبان در افغانستان دستگير شده و گروگان بودند، كشته شدند. سالگرد نقشه ترور نافرجام هيتلر هم البته آلماني‌ها را سرگرم كرده است.

نكته اول: نظاميان آلماني با توجه به تعهد اين كشور به پيمان ناتو به عنوان نيروهاي حافظ صلح در افغانستان به سر مي‌برند.

نكته دوم: طالبان از مركل خواسته بود نيروهايش را از افغانستان خارج كند وگرنه گروگان‌ها را خواهد كشت.

نكته سوم: خب مي‌دانيد كه قوانين بين‌المللي به خواسته طالبان نوشته نشده كه با تهديد آنها، آلمان يا هر كشور ديگري نيروهايش را بياورد يا ببرد.

نكته چهارم: طالبان هر دو گروگان آلماني را كشت.

نكته پنجم: بيستم ژوييه سال 1944، افسر كلاوس وان اشتافنبرگ به همراه تعدادي از هم‌رزمانش تصميم مي‌گيرند هيتلر را ترور كنند كه البته موفق نمي‌شوند.

نكته ششم: اشتافنبرگ روز بيست و يك ژوييه به جوخه مرگ سپرده شد اما هيتلر آنقدر براي آلماني‌ها نفرت‌انگيز است كه پس از گذشت شصت و سه سال از آن روز ورماخت اعدامي لقب افسر شجاع بگيرد.

نكته هفتم: برايان سينگر، فيلم «والكري» را بر اساس طرح ترور بيست ژوييه كليد زده و تام كروز قرار است نقش كلاوس وان اشتافنبرگ را بازي كند.

3-پاكستان؛

ژنرال مات شد

نقش ميان شورشيان مسجد سرخ و ارتش حتماً به حداقل رسيده كه خبري در اين باره از پاكستان منتشر نمي‌شود اما راستش را بخواهيد هرگز پاكستان به آرامش نرسيده است. اوضاع آنقدر بحراني است كه با بازگشت به كار يك قاضي عالي‌رتبه، جسد  چندين نفر كشته و زخمي روي دست شهروندان اين كشور مي‌ماند.

نكته اول: قاضي محمد چوهدري كه از سوي مشرف از حضور در نهاد ديوان عالي پاكستان منع شده بود، به تشخيص دادگاه عالي در سمت خود ابقا شد.

نكته دوم: طرفداران چوهدري در خيابان‌هاي اسلام‌آباد به رقص و پايكوبي پرداختند و البته با مخالفان او و هواداران ژنرال مشرف رئيس‌جمهور درگير شدند و...

نكته سوم: ابقاي چوهدري با ادبيات ما ايراني‌ها به مثابه مشت محكمي بر دهان ژنرال مشرف ارزيابي مي‌شود!

نكته چهارم: منتظر اخبار جديد ميان ژنرال مشرف و چوهدري مي‌مانيم.

4-امريكا؛

توهم توطئه

روزنامه‌هاي اين كشور سرگرم پرداختن به مصوبه اخير كنگره مبني بر بازگشت نظاميان از عراق بودند كه صداي انفجار در مركز شهر منهتن همه نگاه‌ها و گوش‌ها را به خود جلب كرد و امريكايي‌ها را به ياد يازده سپتامبر انداخت. راستش را بخواهيد تهديدات اخير القاعده كار خودش را كرده. حالا ديگر امريكايي‌ها با هر صداي انفجار، صحنه‌هاي ترور را در ذهن خود مرور مي‌كنند و دايي‌جان ناپلئون‌وار از توطئه و ترور خبر مي‌دهند.

نكته اول: لوله آب گرم زيرزميني در مركز منهتن نيويورك منفجر مي‌شود. يك نفر كشته و بيش از سي نفر زخمي نتيجه اين رويداد است.

نكته دوم: اولين تحليل‌ها، ماجرا را تروريستي قلمداد مي‌كنند.

نكته سوم: هيچ تروري در كار نبوده، فعلاً پوسيدگي لوله علت انفجار تشخيص داده مي‌شود. نظرات كارشناسي‌تر مي‌ماند براي بعد.

نكته چهارم: ذرات آزبست يا پنبه‌نسوز (عايق دور لوله‌هاي آب گرم) معلق در هوا معضل جدي ساكنان محله منهتن است. ذراتي كه بسيار خطرناك و سرطان‌زا است.

5-تركيه؛

ارثيه پدربزرگ

انتخابات زودهنگام پارلماني تركيه مهم‌ترين اتفاق اين هفته ترك‌ها است. دعوا ميان اسلامگراهاي سكولار است و رقباي لائيكشان. چهل و دو ميليون نفر پاي صندوق‌هاي رأي، ميزان محبوبيت اين دو جناح قدرتمند را تعيين مي‌كنند.

نكته اول: اردوغان رهبر حزب اسلامگراي عدالت و توسعه قول داده به قوانين سكولاريته پايبند باشد و بهانه دست لائيك‌ها ندهد.

نكته دوم: لائيك‌ها ميراث‌دار آتاترك هستند و نمي‌خواهند به هيچ‌وجه قدرت دست اسلامگراها بيفتد.

نكته سوم: جنگ و دعوا ميان لائيك‌ها و سكولارها به كنار، تركيه در آرزوي پيوستن به اتحاديه اروپا مي‌سوزد و مي‌سازد. رسيدن به دموكراسي يكي از پيش‌شرط‌هاي رسيدن به آرزو است.

نكته چهارم: لائيك‌ها يا سكولارها؟ كداميك تركيه را اروپايي مي‌كنند؟

6-فرانسه؛

شيراک

كنكور شيراك از راه رسيده و يقه محافظه‌كار پير را گرفته. رئيس‌جمهور بازنشسته مي‌دانست خداحافظي با قدرت يعني كلنجار رفتن با بازپرس‌ها و دادگاه.

ژاك شيراك هفتاد و چهار ساله حالا كت و شلوار مي‌پوشد و كراواتش را با وسواس انتخاب مي‌كند و پله‌ها را يكي‌يكي بالا مي‌رود. مقصد اما كاخ اليزه نيست، دادگاه است.

نكته اول: رئيس‌جمهور پيشين متهم است با همكاري دو ويلپن، نخست‌وزير سابق، عليه رئيس‌جمهور فعلي، ساركوزي، پرونده‌سازي كرده است.

نكته دوم: شيراك و نخست‌وزيرش، ساركوزي را متهم كرده‌اند كه در معامله تايلندي – فرانسوي ناوچه‌ها، رشوه گرفته‌اند؛ همان پرونده كلراستيروم.

نكته سوم: شيراك حتي بايد درباره دوران شهرداري هم پاسخگو باشد. او پيش از رياست‌جمهوري سال‌ها شهردار پاريس بوده و متهم است از منابع غيرمشروع براي رسيدن به رياست‌جمهوري استفاده كرده و...

نكته چهارم: سياستمدار كهنه‌كار قافيه را مي‌بازد؟

چهره هفته؛

پتيل هندي

بانوي ثروتمند انگليسي با هفتمين هري‌پاترش مي‌تواند كانديداي چهره هفته ما باشد، يا شايد هم طالبان به‌خصوص كه پس از كشتن دو گروگان آلماني، حالا به‌روشني كره جنوبي را هم تهديد مي‌كند كه هجده گروگان اين كشور را هم‌سرنوشت آلماني‌ها مي‌كنند. آدم كشتن براي طالبان از هركاري راحت‌تر است. آنها با هيچ‌كس و هيچ‌چيز شوخي ندارند جز با جان انسان‌ها.

نه، هر دو اينها فقط كانديدا هستند و گردن‌آويز چهره هفته، نصيب خانم پتيل مي‌شود. او در سن هفتاد و دو سالگي كرسي رياست‌جمهوري يك كشور يك ميليارد و چند ميليون نفري را تجربه مي‌كند. خانم پراتيبها پتيل اولين رئيس‌جمهور زن هندوستان است كه جانشين آقاي عبدالكلام مي‌شود.

نكته اينجاست؛ روزنامه‌هاي امريكايي يا اروپايي كه ظاهراً سرنوشت زنان جهان سومي را دنبال مي‌كنند، خبر اين رويداد را دست‌كم در صفحه اول خود منعكس نكرده‌اند. زنان هندي به پشتوانه پتيل اميدوارند مشكلاتشان را حل كنند.

بسياري از آداب و رسوم هندي‌ها به معضل جدي زنان امروز هند تبديل شده است. پتيل به زنان قول داده. سونيا گاندي رئيس حزب حاكم كنگره هم حتماً از او حمايت خواهد كرد. بايد منتظر نتيجه نشست.
ميکروسکپ خصوصي من
باور کنيد ما همه خوب خوبيم
 امير پوريا/amirpouria@gmail.com

آلفرد هيچكاك كبير مي‌گفت: «فيلمي بهتر است كه شخصيت منفي‌اش بهتر پرداخت شده باشد.» حتماً يا ديوانه بوده يا منظورش اصلاً به سينما و زندگي ما ربطي نداشته و فقط شامل حال امريكا و انگليس و از اين قبيل ممالك بي‌فرهنگ بلاد افرنجيه مي‌شده كه اصلاً آدم‌هاي عادي‌اش بيمار رواني‌اند و قابل قياس با اين همه سلامت نفس و سلامت نگاه و سلامت روان و سلامت روابط جاري در جامعه و زمانه‌ ما نبوده و نيستند.

در سينماي ايران، ما اغلب اين حرف را به‌درستي درنيافته‌ايم و نقش منفي را مثل بدمن‌هاي ساواكي فيلم‌هاي اوايل دهه 1360 پرداخت كرده‌ايم كه حتي در زيرزمين‌هاي تاريك هم عينك آفتابي به چشم داشتند و موقع شكنجه زندانيان اغلب سياسي، مثل مجانين، قاه‌قاه و هيستريك مي‌خنديدند؛ يا مانند عراقي‌هاي فيلم‌هاي جنگي كه از فرط چُرمنگي و بلاهت، سر پستشان خواب بودند! بحث بر سر اهميت باورپذيري شخصيت‌هاي منفي نيست. مساله‌ ريشه‌اي اين است كه مثلاً در اين نمونه‌ اخير، اگر ارتش بعثي از مشتي خنگ و خل تشكيل مي‌شده، ديگر پيروزي بر آن در هر خاكريز و هر گوشه از جبهه‌ها، چه ارج و اعتباري مي‌تواند داشته باشد؟ به تعبير اساسي‌تر، دست پايين بودن دشمن يا قطب منفي داستان، قهرمانان ما را هم دست پايين و راحت و سهل جلوه مي‌دهد و اهميت هيچ‌كدام از موفقيت‌هاي آنان در مصاف با قطب منفي ضعيف‌ و حقير و مضحك، به چشم مخاطب نمي‌آيد.

در حاشيه‌ اين بحث همسطح و هم‌زوري بدها و خوب‌ها، معادله‌ معكوس ولي جذاب از فيلم‌ «الرساله/ محمد رسول‌الله» مصطفي عقاد يادم مي‌آيد كه حمزه (ع) در جلوي علي (ع) و زبيده و در آغاز جنگ بدر، پيش مي‌رفت و به سه پهلوان سپاه ابوسفيان مي‌گفت: «آيا ما در حد شما هستيم؟» او مي‌دانست كه دشمن بزرگ، هماورد بزرگ مي‌طلبد و حتي به آدمي بزرگي مي‌بخشد.

اما شكي نيست كه همين سينماي ما خيلي اوقات توانسته شخصيت منفي درست و اثرگذار و كامل خلق كند. چون هدف بحثم در نهايت نكته‌اي اجتماعي است و قرار نيست به تحليل مسير خلق بدمن در سينماي ايران بپردازم، مثال زدن هم غيرضروري به نظر مي‌رسد. مهم‌تر اين است كه در فرهنگ و نگرش اجتماعي‌ ما، بازيگر هر نقش منفي خود را ملزم يا ناگزير مي‌بيند به همه توضيح بدهد و چه بسا از ايفاي نقش يك مرد چشم‌چران، يك دزد پليد يا يك آدم‌كش حرفه‌اي، احساس گناه كند! در مصاحبه‌هاي مكتوب يا جلسات شفاهي پرسش‌ و پاسخ، بارها خوانده و شنيده‌ايم كه بازيگري بعد از اجراي نقش منفي، اولاً شروع مي‌كند به توضيح اينكه نقش تا چه حد از او دور بوده و خصوصياتش با ويژگي‌هاي فردي او متفاوت بوده و غيره، تا مبادا ما فكر كنيم او خودش هم مادرشوهر بدخواه و بدخلقي است، يا راحت دروغ مي‌گويد، يا به‌آساني خيانت مي‌كند! ثانياً شرح مبسوطي ارائه مي‌دهد در باب بي‌گناهي و بي‌تقصيري و «طفلكي بودن» شخصيتي كه بازي كرده، از اين جهت كه ما او را «سياه سياه» ندانيم و اندكي «خاكستري‌»‌اش ببينيم و توجهات فردي او را براي اعمال منفي و ناپسندي كه ازش سر زده بشنويم و حتي در نهايت به اندازه «آدم خوب»‌هاي قصه برايش دل بسوزانيم!

اينكه آن ديدگاه مشهور درس‌هاي فيلمنامه‌نويسي، چگونه مي‌گويد نبايد آدم‌ها را سياه يا سفيد خلق كرد و بايد همه را خاكستري ديد، خودش بحث نظري مفصلي است كه اينجا جايش نيست. فقط در حد يك اشاره كلي، عرض مي‌كنم كه خاكستري بودن شخصيت اولاً به معناي ساختنِ «مخلوط»ي از چند كار بد و چند كار نيك نيست و خاكستري از طريق تلفيق سياه و سفيد نبايد شكل بگيرد. بلكه خاكستري در شخصيت‌پردازي، نوعي «محلول» است كه ديگر نمي‌توان اجزاي سياه و سفيد يا خصلت‌هاي بد و خوب آن را از هم تفكيك كرد يا حتي تشخيص داد. با اين نگاه، مي‌شود گاهي مثل ضدقهرمان‌هاي فيلم‌هاي نوآر، كاراكتر خاكستري خلق كرد كه همه كارهايش غيرانساني، ضداجتماعي و عليه قانون است، اما در محلولي وصف‏ناپذير از اين اعمال و شخصيت عميق و مؤثر و مردصفت و سرشار از اعتماد به نفس، تماشاگر دوستش مي‏دارد. اما نمي‏توان گفت كه اين نگاه قرار است همه نيازهاي درام‏ها در خلق شخصيت را تامين كند. به هر حال، آدم بد بايد بد باشد. وقتي قطب‏هاي داستانت به تقابل خير و شر، سلامت و تباهي، سپيد و سياه نياز دارند، بايد بتواني سياه را هم درست و كثيف و شنيع بيافريني و از عواقبش هم نهراسي؛ چه به عنوان فيلمنامه‏نويس و كارگردان، و چه در حيطه آن چه بحث كنوني ماست، يعني بازيگري.

 ولي راستي چه انگيزه‏اي بازيگران ما را وا‌مي‏دارد تا از ايفاي نقش منفي، يا بترسند يا بعد از ارتكاب اين عمل، بخواهند با احتياط و محافظه‏كاري و خوب جلوه دادن آدم بد ماجرا، توجيهش كنند و با دور خواندن خصلت‏هاي ناپسند او از خودشان، لكه ننگ را از دامان خود پاك كنند؟ به عنوان يك نشانه بسيار آشكار اجتماعي (و نه سينمايي و هنري) در اين جامعه اخلاق‌زده شعار پراكن، به شما يادآوري مي‏كنم كه در تاريخ بيست و پنج ساله جشنواره فيلم فجر، هيچ‏گاه حتي يك بازيگر نقش منفي، جايزه اصلي را در هيچ يك از شاخه‏ها دريافت نكرده است!! خوب توجه كنيد؛ يعني از بين حدود يكصد جايزه بازيگري اهداشده در طول اين ربع قرن، حتي يك بازيگر نقش‏هاي منفي اين سينما، اجراي استاندارد يا خلاقانه‏اي ارائه نداده است؟ باز نمي‏خواهم تسليم وسوسه مثال آوردن شوم، ولي واقعاً فكر مي‏كنيد دليل اين گرايش، بازي بد همه بازيگران همه اين نقش‏هاست يا افراط متصديان و داوران جشنواره در اخلاق‏گرايي يا اخلاق‏زدگي؟ وقتي جشنواره فجر به حميد فرخ‏نژاد براي «عروس آتش» جايزه داد، حواسش بود كه نقش او در نهايت بيش از آن كه بي‏رحمي داشته باشد، قرباني سنت‏هاست و همان‏گونه كه خودش جايي از فيلم مي‏گويد: «مرد عشيره بودن خيلي سخته»، حتي بناست احترام تماشاگر را نسبت به سنت‏هاي قبيله‏اي برانگيزد. يا وقتي بازي باران كوثري در «خون‏بازي» به نظر جشنواره ستودني آمد، نتوانست فقط بابت همين فيلم بهش جايزه بدهد، چون اين شبهه ايجاد مي‏شد كه دارند يك معتاد بددهان بدرفتار اين نسل عاصي را تاييد مي‏كنند. بنابراين جايزه به شكلي كليشه‏اي و توام با لوث كردن كار مستقل او در فيلم مادرش و محسن عبدالوهاب، تبديل شد به جايزه‏اي مشترك براي هر دو نقشش در «خون‏بازي» و «روز سوم»؛ كه اين دومي بيشتر شبيه نقش قديمي و به‌ياد‌ماندني دوستمان احمد طالبي‏نژاد در فيلم مهجور «ياد» است كه با دراز كشيدن روي يك برانكار، بيشتر خستگي كار روزانه را در مي‏كرد و چيزي از بازيگري به مفهوم خلاقه‏اش در آن جريان نداشت!

 خب، وقتي جشنواره‏اي با ادعاي جامعيت و نمايندگي كل جريان‏هاي موثر سينماي كشور، هميشه از اينكه به بازيگران نقش منفي جايزه بدهد، مي‏ترسد و در نهايت اين ذهنيت سطحي را الگوي خود مي‏كند كه جايزه به اين بازيگران، تاييد اخلاقيات منفي نقش آنهاست(!!)، چگونه بازيگر مي‏تواند به‌راحتي و بدون نگراني از واكنش‏هاي سخيف و آماتوري در سطح جامعه، نقش منفي‏ بازي كند؟ رابرت دنيرو در «تنگه وحشت» اسكورسيزي يا مارلون براندو در «اينك آخرالزمان» كاپولا يا جك ‏نيكلسون در «خيلي جاها» وقتي نقش منفي را در حدي شنيع و هولناك و نفرت‏انگيز اجرا مي‏كنند كه  آدمي از يادآوري حضورشان به وحشت بيفتد، مي‏دانند كه با اين كار، ارج و قرب كارنامه پربار نقش‏هاي ديگرشان فراتر خواهد رفت. ولي بازيگر ايراني كه با ايفاي نقش يك زن درگير مثلث عشقي يا يك پسر دوجنسي يا يك جوان معتاد، يعني آدم‏هايي كه حتي شناعت و دنائت‏شان هم به  طور قطعي قابل قضاوت نيست، متهم به انواع و اقسام گرايش‏هاي غيراخلاقي مي‏شود يا در ميان مردم و حتي محافل مثلاً فرهنگي، هدف ده‏ها و صدها كنايه و طعنه قرار مي‏گيرد، طبيعي است كه نمي‏تواند از بازي خوبش در نقش آدم بد، به افتخار و اعتبار دست يابد.

 دلايل اجتماعي اين اخلاق‏زدگي بلاهت‏بار، البته گسترده‏تر از اينهاست. حتي بخشي از ماجرا مي‏تواند اين باشد كه ما به عنوان مخاطبان فيلم، چون گوشه‏ها و رگه‏هاي محسوسي از خودمان و پليدي‏ها و كاستي‏ها و لغزش‏هاي خودمان را در نقش و ايفاي نقش منفي فيلم مي‏بينيم، نسبت به او دافعه‏اي دروني پيدا مي‏كنيم؛ چون نمي‏خواهيم بپذيريم كه خودمان هم دچار همان لغزش‏ها و ضعف‏ها هستيم. ذهن و روانمان با نسبت دادن آن بدي‌ها به خود بازيگر و با پرهيز از ستايش نقش‏آفريني او، به ما رذيلانه و ناخودآگاه كمك مي‏كند تا خودمان را تبرئه كنيم و از احتمال سقوط و تباهي شخصيت منفي فيلم، دور بدانيم.

 حالا كه اين همه از مثال زدن نقش‏هاي منفي خوب بازي‌شده خودداري كردم تا بحث به چند مصداق صرف محدود نشود، بگذاريد آخرش يادآوري كنم كه همين اواخر، اهداي جايزه بهترين بازيگر مرد درام در بخش تلويزيوني دهمين جشن دنياي تصوير به حسن پورشيرازي براي نقش منفي چشمگيرش در مجموعه «نرگس»، از جلوه‏هاي معدود همين ستايش بازيگر خوب نقش بدمن بود كه علاوه بر در نظر گرفتن معيارهاي حرفه‏اي، مي‏كوشيد با آن نگرش كليشه‏اي اخلاق‌زده هم تقابلي بيافريند و در قبالش واكنشي نشان دهد.
فلسفيدن با پتک
دايي جان ناپلئون عزيز موز چيکيتا بخور
 حميدرضا ابک/hamidreza.abak@gmail.com

ديالوگ طاقت‌فرسايي بود. طبق معمول از مساله بنزين شروع شد. شيرپاك ‌خورده‌اي از آن طرف پذيرايي، همان‌طور كه موز چيكيتايش را تا انتها در حلق مبارك فرو برده ‌بود، گفت: «مملكت ما مشكل مديريت دارد.» طرف ما اما پوزخند عاقل اندر سفيهي زد و گفت: «اي آقا، شما جوانيد؛ البته تحصيل‌كرده و ماشاءالله اهل علم. اما يك چيزهايي فقط با تجربه به‌دست مي‌آيد». كاملاً تابلو بود كه بحث قرار است به كجا بكشد. آمدم بلند شوم و به بهانه دستشويي رفتن از كانون نگاه پيرمرد خوش‌تيپ دور شوم كه رويش را به سمت من كرد: «شما كه الحمدلله روزنامه‌نگاري و مي‌فهمي من چه مي‌گويم. لعنتي‌ها نمي‌گذارند اين مملكت به سر و سامان برسد. نه اينكه فقط به كار ما كار داشته باشند، اوضاع امريكا و انگليس هم همين است. دايي جان ناپلئون را يادتان مي‌آيد؟ مردك ديوانه مي‌گفت كار كار انگليسي‌هاست. نمي‌دانست خود آن بيچاره‌ها هم گرفتارند. نديديد چه بر سر بلر آوردند.»

اين يكي ديگر واقعاً نوبر بود. به شدت تلاش كردم با تاييد سخنانش، بحث را به خير و خوشي تمام كنم، اما ديدم تازه مي‌خواهد پيپش را روشن كند و دكمه سر دستش را جابه‌جا كند و برايم توضيح بدهد كه قضيه چيست. يك خط در ميان هم مي‌گفت چرا شما ميوه نمي‌خوريد. «از همان وقتي كه اينها ديدند اروپا جاي زندگي كردن نيست، رفتند و امريكا را پيدا كردند كه بتوانند برنامه‌هايشان را پيش ببرند. بيچاره انگليس‌ها فكر مي‌كردند مي‌شوند صاحب امريكا. تازه خوابش را نمي‌ديدند كه اينها آن گروهبان نفهم را ژنرال مي‌كنند و مي‌اندازندش به جان اروپا كه جنگ به پا كند به آن عظمت. بگذريم كه او هم ديوانه بود. سرش كلاه گذاشتند كه رفت طرف روس‌ها با آن سرما و مكافات. وگرنه اگر عقل درست و درماني داشت، مي‌رفت سمت انگليس. راستي چرا شما ميوه نمي‌خوريد؟ بفرماييد. بفرماييد. عرض كردم كه اينها روز خوش براي دنيا نگذاشته‌اند. شده‌اند صاحب دنيا و تا ببينند مملكتي مثل ما اينقدر منابع و ثروت و آدم‌هاي نابغه دارد، مي‌آيند سراغش و غائله‌اي علم مي‌كنند كه مبادا اينها به جايي برسند».

همچنان تاييد مي‌كردم. مطمئناً آنقدر بچه نبودم كه برايش از توهم توطئه بگويم. كافي بود بپرسم خوب اين آدم‌ها كه امريكا نيستند، انگليس نيستند، هيتلر را بازي ‌مي‌دهند، پس چرا هيچ‌جا نيستند؟ يا اصلاً اين همه كار را براي چه مي‌كنند وقتي حتي قرار نيست يك كشور داشته باشند؟ آن وقت احتمالاً پوزخندي حواله‌ام مي‌كرد و مي‌گفت: «بينوا، وقتي صاحب دنيا باشي، كشور مي‌خواهي چه كني؟ وقتي با يك جلسه مي‌تواني جنگ جهاني راه بيندازي، تير و تفنگ به چه دردت مي‌خورد؟» يا اگر مي‌گفتم قضيه امريكا و جنگ جهاني اينطور كه فكر مي‌كني نيست و اسناد و مدارك چيز ديگري نشان مي‌دهند، به‌راحتي استدلال مي‌كرد كه «بچه‌جان، ساختن مدرك كه براي آنها كاري ندارد» و احتمالاً در نهايت نتيجه مي‌گرفت آنها مرا اجير كرده‌اند كه او را متقاعد كنم و از نظرش برگردانم.

سال‌ها پيش، صادق زيباكلام و نوشابه اميري مناظره مكتوبي راه انداختند درباره همين موضوع «توهم توطئه». بحثشان هم بر سر اين بود كه ايراني‌ها، مثل خيلي از مردم دنيا، همه ‌چيز را در پرتو توطئه‌هاي جهاني تحليل مي‌كنند و تلاش نمي‌كنند دلايل عقلاني و علت‌هاي اجتماعي پديده‌ها را بررسي كنند. قبل از آنها هم احمد اشرف در مقاله‌اي كه در مجله «گفت‌وگو» نوشته بود «در» بحث را باز كرده بود. اما به‌راستي چرا من نمي‌توانستم به‌راحتي آن آقاي نسبتاً خيلي محترم را به مقاله اشرف و مناظره زيباكلام و اميري ارجاع بدهم و به او بفهمانم كه گرفتار توهم توطئه است؟ به خاطر اينكه قضيه به اين سا‌دگي‌ها هم نيست.

حساب عقل و عقلانيت و تحليل‌هاي عقلاني در عرصه روابط بين‌الملل يك چيز است و حساب توطئه‌هاي واقعي‌اي كه از سوي كشورها، گروه‌ها و احزاب صورت مي‌پذيرد يك چيز ديگر. تئوري توهم توطئه به اين معنا نيست كه هيچ توطئه‌اي در جهان صورت نمي‌گيرد. اتفاقاًٌ جهان جديد سرشار از توطئه است. مساله فقط اين است كه هنگام تحليل وقايع، چاره‌اي نيست كه ابتدا تمام تلاشمان را به كار ببنديم تا اتفاقات و مسائل را در پرتو عقلانيت و با تكيه بر داده‌هاي واقعاً موجود تحليل كنيم؛ گرچه ممكن است داده‌هاي ما استناد صد درصدي و يقيني نداشته باشند يا اينكه تحليل‌هايمان خيلي قرص و محكم نباشند. درست است كه احتمال وجود توطئه‌ جهاني در پس هر پديده‌اي واقعاً زياد است، اما ما چاره‌اي جز اين‌كار نداريم. اگر بخواهيم از همان ابتدا پاي «آنها»يي را به تحليلمان باز كنيم كه جايي نشسته‌اند و تمام جهان را چون عروسك‌هاي خيمه‌شب‌بازي مي‌گردانند، اساساً «باب» يا همان «در» تحليل را بسته‌ايم و خودمان را تبديل كرده‌ايم به دايي‌جان ناپلئون‌هاي مدرن كه فقط كمي سواد بيشتري دارند. گرچه اگر به من باشد كه معتقدم همين تئوري توهم توطئه را هم «آنها» درست كرده‌اند كه سرمان را گرم كنند تا كاري به كار «آنها» نداشته باشيم و الكي خودمان را مشغول تحليل‌هاي «آبكي» و «اَبكي» كنيم و «آنها» هم به كار خودشان برسند؛ «آنها»يي كه روزي روزگاري، جايي دور هم جمع خواهند شد و تكليف نويسنده اين يادداشت را هم روشن خواهند كرد. راستي شما چرا ميوه نمي‌خوريد؟
درسهاي نگارش
قدرت اگرچه نرينه است سوگولي است
 کورش علياني

قدرت چه ربطي به زبان دارد؟ يکي از ربط‌هايش را دوستي وقتي سر «در رابطه با» چانه مي‌زدم گفت. گفت دست‌کم در محل کارم وقتي مي‌گويم يا مي‌نويسم «در رابطه با» ديگران بيشتر توجه مي‌کنند و حرفم را جدي‌تر مي‌گيرند. تو هم لابد تجربه کرده‌اي که دراز گفتن و نوشتن يا عبارت‌هاي پيچيده‌تر و دور از ذهن‌تر نوشتن و گفتن چنين اثري دارد؛ توجه ديگران را بيشتر مي‌کند و حرفت را جدي‌تر مي‌گيرند. اولين ربط قدرت به زبان، اين است که گاه قدرتي در زبان هست که مي‌توانيم به کارش بگيريم و با آن بر ديگران اثر بگذاريم. به کاري واداريمشان، يا از کاري بازشان داريم، يا دست‌کم توجهشان را جلب کنيم.

اما اين تنها ربط قدرت به زبان نيست. گاه شما قدرتتان را به کار مي‌بريد تا زبان را تغيير بدهيد. تاسيس نهادهايي مانند فرهنگستان چنين کاري است. البته طبيعتاً اين قدرت به‌کار بردن هم شکل‌هاي مختلف دارد. گاه مثل فرهنگستان رضاشاهي براي پيش‌بردن حرف فرهنگستان از قدرت نظامي هم استفاده مي‌کنيد و گاه مثل اين روزها فرهنگستان يک نهاد نرم و شيک و مخملي است که تقريباً جز توصيه – و البته الزام نهادهاي ذيل دولت – به رعايت مصوبه‌هايش کاري نمي‌کند و قدرتي به کار نمي‌برد.

ربط سومي هم ميان قدرت و زبان هست. آن هم قدرتي است که زبان به کاربرانش اعمال مي‌کند. خيلي هم پيچيده نيست. اين جمله را ببين «را بچه‌ها هاسيب خوردنيدند». چند خطا در اين جمله هست؟ را نبايد اول جمله بيايد، جايش بعد از مفعول است. ها نبايد قبل از سيب بيايد، جايش بعد از اسم است. خوردنيدند هم ساخت فعلي درستي نيست. احتمالاً شکل درست جمله اين بوده است «بچه‌ها سيب‌ها را خوردند». اين يعني اگر چنين جمله‌اي بگويي يا بنويسي همه يقه‌ات را مي‌گيرند که «اين مزخرف‌ها چي است؟» «درست بنويس.» «تو حق نداري اين جور بگويي يا بنويسي» و قس‌علي‌ذلک. در واقع زبان جلويت مي‌ايستد و به تو قدرتي اعمال مي‌کند تا تن به قواعدش بسپري.

اين سومين ربط زبان و قدرت آغاز بحث ما خواهد بود. سي سال و شش ماه و چند روز پيش، يک آقاي شصت و دو ساله فرانسوي داشت درس مي‌داد و يکي از موضوع‌هاي درسش همين قدرتي بود که زبان به من و تو اعمال مي‌کند. روزنامه لوموند انگار يک صفحه کامل درباره اين درس نوشت و بقيه روزنامه‌ها هم کم و بيش اين اتفاق مهم را دنبال کردند. رولان بارت که آن وقت‌ها هم فرانسوي بود و هم فيلسوف و منتقد ادبي بود و هم حتي نشانه‌شناس، صحبتش را از قدرت شروع کرد. او گفت خوشحال است در جايي ايستاده است که با قدرت نسبتي ندارد. جايي که او ايستاده بود جاي مشهوري بود (اسمش مهم است؟ Collège de France) که در آن کسي از کسي امتحان نمي‌گيرد و کسي به کسي نمره نمي‌دهد تا استاد در برابر دانشجو قدرتي نداشته باشد.

بعد براي اينکه بگويد منظورش از قدرت چيست، گفت «به گفتاري مي‌گويم گفتار قدرت که مغلطه کند و شنونده‌اش را در جايگاه متهم قرار بدهد». گمان کنم اين چيز آشنايي است. اين همان ماجرايي است که دوستم درباره «در رابطه با» مي‌گفت. او وقتي اين عبارت را به کار مي‌برد مخاطبش را به قول بارت در جايگاه متهم مي‌گذاشت و مخاطب به همين دليل به او توجه مي‌کرد و حرفش را جدي مي‌گرفت. تا اينجا گمان کنم مي‌فهميم بارت چه مي‌گويد. اما بعد بارت چيز ديگري گفت که فهميدنش دست‌کم براي من اصلاً آسان نيست. او گفت «قدرت انگل کالبدي ماوراي اجتماعي است، با سرگذشت کامل انسان و نه‌تنها سرگذشت تاريخي و سياسي او مربوط است. و در طول ابديت بشري قدرت در زبان تثبيت مي‌شود».

آنقدر که من مي‌فهمم اين حرف يعني «قدرت مثل انگل است. اگر قدرت انگل باشد، تني که اين انگل به آن چسبيده نه تن انسان يا حيوان، نه يک اجتماع، نه جامعه بشري، نه تاريخ، نه سياست که تمام سرگذشت بشر است. حالا اين انگل در کدام عضو اين تن زندگي مي‌کند و خودش را تثبيت مي‌کند؟ در زبان.» من الان بي هيچ دقتي مي‌گويم اين جمله بيش از آنکه معناي عيني و فهميدني داشته باشد، چيزي از جنس ادبيات است. طبيعي است که چون خودم مي‌گويم اين حرفم دقيق نيست، تو هم خيلي جدي نخواهي گرفتش، اما بعدها شايد چند بار و از چند منظر به اين برسيم که به چه مي‌گوييم ادبيات. آن وقت مي‌شود دوباره اين ادعا را سنجيد. فعلاً کافي است يادمان باشد که بارت از قدرت خوشش نمي‌آيد (به دليل آن ابراز خوشنودي‌اش)، قدرت را انگل مي‌بيند، منحصر دانستن قدرت به جامعه و سياست و تاريخ را اشتباه مي‌داند و مي‌گويد زبان همان‌جايي از حيات بشري است که قدرت در آن جا خوش مي‌کند. بيش از اين با بارت و قدرت کار خواهيم داشت. اما الان تنها اين نکته را بايد گفت که آقاي بسيار مشهوري به نام امبرتو اکو مقاله‌اي نوشته است به نام «زبان، قدرت و نيرو» که نقد حرف‌هاي بارت در اين درس‌ها است و بابک سيدحسيني ترجمه‌اش کرده و در شماره چهارم فصلنامه ارغنون چاپ شده است. هر کس آن مقاله را خوانده باشد، مي‌بيند قسمت زيادي از اين مطلب تقريباً بازخواني يکي دو صفحه از آن مقاله است. اگر حوصله داري برو پيدايش کن و بخوانش.
نامه هاي ايراني
کافکا.فوتبال و تراژدي ماژيک و قيچي
 حسين مسلم/hosseinmosleem@yahoo.com

دوست عزيز

به تصوراتت بال و پر بده. فرض كن چند روزي به آغاز بازي‌هاي جام ملت‌هاي آسيا 2007 يا جام ملت‌هاي امريكاي لاتين باقي است. وارد سازمان بسيار عريض و طويلي شده‌اي كه قرار است اين بازي‌ها را براي مخاطبان ميليوني خود روي آنتن بفرستند. در اتاق بزرگي جلسه‌اي تشكيل شده كه مجهز به وسايل صوتي، تصويري است. يك ويدئو‌پروجكشن هم در اتاق مي‌بينيد كه گاه به خواست مدير جلسه به كار مي‌افتد و تصاويري انتخاب‌شده از مسابقات برگزارشده در جام‌هاي مختلف فوتبال را پخش مي‌كند. بحث‌ها جدي است و تو اگر بر اسب راهوار تخيل‌ات سوار نبودي، عمراً نمي‌توانستي وارد اين اتاق شوي و استراق‌سمع و بصر كني. در همان بدو ورود به اتاق دستگيرت مي‌شود كه بحث درباره چگونگي پخش و مميزي تصاويري است كه قرار است در خلال بازي‌ها و به صورت زنده از تلويزيون پخش شود. تركيب شركت‌كنندگان جلسه، تركيبي است از كارگردان‌هاي تلويزيوني و عوامل فني مثل مونيتور و... البته صاحب منصبي كه رياست جلسه را بر عهده دارد.

مدير جلسه‌ پس از مقدماتي كه درباره حساسيت كار اين همكاران مي‌چيند، وارد بحث اصلي مي‌شود و بعد از قدري صحبت درباره حال و هواي ورزشگاه و حركات بعضي تماشاگرنماها، بهتر مي‌بيند كه بر قامت مفاهيم لباس مصاديق بپوشاند و از اين روي از شخصي كه ظاهراً مسوول پخش تصاوير از ويدئو‌پروجكشن است مي‌خواهد كه دستگاه را روشن كند. همه خيره مي‌شوند به پرده.

ظاهراً بخش‌هايي از فينال يك بازي اروپايي است. گويا تصاوير قبلاً براي پخش در اين جلسه توجيهي ميكس شده‌اند. يكي از تيم‌ها بلافاصله پس از چند پاس در محوطه جريمه حريف، توپ را در گوشه دروازه جا مي‌دهد و با اين كار خود، ورزشگاه را منفجر مي‌كند. پس از تصوير شادي و از سر و كله هم بالا رفتن بازيكنان، دوربين زمين چمن را به حال خود رها مي‌كند و روي سكوهاي ورزشگاه سر مي‌خورد. لحظات شادماني هواداران تيمي است كه گل زده است. مدير كه منتظر آمدن اين تصاوير بود، بلافاصله انگشت اشاره‌اش را به سوي پرده مي‌گيرد و مي‌گويد: خوب دقت كنيد، چنين تصاويري است كه همكاران بايد آمادگي جايگزيني تصاوير مناسب ديگري را به جاي آنها داشته باشند... ويدئو‌پروجكشن تصاوير مختلفي را پخش مي‌كند و مدير همچنان در حال توجيه همكاران است: مثلاً اين قسمت چندان اشكالي ندارد و در اين حد قابل پخش است، اما... آها، اينجا، چنين تصاويري دقت بيشتري مي‌طلبد و... گونه كارگردان‌هاي حاضر در جلسه كمي گل انداخته است. خدا مي‌داند چه افكاري در سرشان مي‌چرخد. شايد پيش خود فكر مي‌كنند، لحظه‌اي غفلت همان و يك توبيخ حسابي همان. يكي از آنها كه كمي نزديك‌تر به شماست، با نوك انگشتانش شقيقه‌اش را مي‌خاراند، انگار كمي گيج مي‌زند... نمي‌تواند مرز مشخصي ميان بخشي از تصاوير «كمي قابل پخش» با تصاوير «كمي غيرقابل پخش» بكشد. طفلك حق دارد، بعضي وقت‌ها خط‌كشي ميان بعضي چيزها كمي سخت است. كاملاً غير قابل پخش كه اظهر من الشمس است، اما حساب آن تكه‌هاي كمي تا قسمتي و... با كرام‌الكاتبين است.

تخيل كافي است، بر راهوار تخيلي‌ات لگام بزن. جام ملت‌هاي امريكاي لاتين در حال برگزاري است. جهان گر گرفته است. مي‌توان آثار معجون عجيب و غريبي را كه اين روزها با چشم‌ها و گوش‌ها سركشيده مي‌شود، در هر گوشه و كناري ديد. انگار فوتبال متن است و هر آنچه غير از فوتبال، حاشيه. بعد از چاق سلامتي، اولين كلامي كه بر زبان‌ها جاري مي‌شود، فوتبال است. به راستي راز جذابيت فراگير فوتبال در چيست؟ جذابيتي كه حتي بي‌تفاوت‌ترين آدم‌ها را به‌نوعي به سوي خود مي‌كشد و اگر اندك علاقه‌اي هم باشد كه ديگر حسابش جداست. وقتي به اين جذابيت قدري عميق‌تر فكر كنيم، درمي‌يابيم كه ملاط اين جذابيت صرفاً در خود «بازي» فوتبال خلاصه نمي‌شود. تقريباً هر شب، همين شبكه 3 بازي‌هاي ليگ‌هاي درجه يك اروپا را پخش مي‌كند. چند درصد از مردمي كه با چنين اشتياقي بازي‌هاي مثلاً جام جهاني را پيگيري مي‌كنند و با ولع از آن حرف مي‌زنند، همه آن بازي‌ها را دنبال مي‌‌كنند؟ حساب فوتبال‌دوستان حرفه‌اي به كنار، اما اگر تيم‌ها از اسم و رسم كافي برخوردار نباشند، ناگفته پيداست كه قوس اين درصد مخاطبين تا كجا خود را پايين مي‌كشد؟ اما انگار در چنين جام‌هايي هر مسابقه‌اي ارزش ديدن را دارد، چرا؟ در ديگر ايام سال، چند درصد از اين مردم وقت مي‌گذارند تا مثلاً بازي ترينيداد و توباگو يا اكوادور را ببينند؟ بي‌ترديد بخش عمده‌اي از اين جذابيت و آنچه اين مسابقات را ديدني مي‌كند، فضاي خاصي است كه اين مسابقات در دل آن برگزار مي‌شود. فضا، فضاي يك جشنواره و يك واريته تمام‌عيار است؛ جشنواره‌اي كه در آن علاوه بر بازيكناني كه وارد مستطيل سبز مي‌شوند، مردمان مختلف با مليت‌ها و قوميت‌هاي متفاوت از چهار گوشه دنيا در يك جا گرد هم مي‌آيند و در كنار هم واريته‌اي جذاب از تنوع فرهنگي و اجتماعي را به نمايش مي‌گذارند. در اين جشنواره چشم‌ها صرفاً به درون زمين نيست؛ چشم و گوش مي‌چرخد و مي‌لغزد و اين گونه‌گوني و اين به‌اصطلاح تكثر را سر مي‌كشد و از آن لذت مي‌برد. جام جهاني انكار «تنهايي» است. چرا؟ چون در همان لحظاتي كه حتي به‌تنهايي در خانه خود و رو به تلويزيون نشسته‌ايم و مسابقه‌اي را تماشا مي‌كنيم، ناخودآگاه خود را در ميان ميلياردها انساني احساس مي‌كنيم كه در همان لحظات در كنارمان نشسته‌اند. غرقه شدن در اين اقيانوس انساني است كه ما را سخت مي‌فريبد و مدهوش مي‌كند. كدام تماشاچي فوتبال است كه از ديدن آدم‌هاي مختلف، فرهنگ‌هاي مختلف، نژادهاي مختلف، قوميت‌هاي مختلف، گويش‌ها و آوازهاي مختلف با شادماني‌ها و غمگساري‌هايي با رنگ و بوي فرهنگ مربوط به آن آدم‌ها، لذت نبرد! اين يعني نمايش عيني يك پلوراليسم فرهنگي، و به همين خاطر بايد گفت شهر، شهر فرنگ است، از همه رنگ است...

وقتي آن تيم آفريقايي گل مي‌زند، نوع شادي بازيكنان و هواداران ملهم از شكل دوره‌اي («Cyclic» يا تكرارشونده) فرهنگ موسيقايي آنهاست كه منشاء آن در اهميت تكرار در مراسم كار مزرعه و همچنين تقليدي از ضرباهنگ دوره‌اي طبيعت و حيات بشري است. به‌راستي شادماني تماشاچيان آفريقايي شعبده‌اي است. پيچ و تابي كه بر جسم خود مي‌دهند ناشي از فرهنگ موسيقايي است كه «طبل» را ساز مقدس مي‌داند. طبل‌ها ترجمان كلام و رابطه ميان انسان و ارواح مقدسند. در اين لحظات هر آنچه در قاب تصوير است، ديدني است و نشانگر پيوند ريتم و عملكرد اجتماعي، چنانچه هلهله تماشاچيان هواخواه تيم ديگري از اروپا و امريكاي لاتين شكل ويژه و شادماني خاص خود را دارد و آواز و پيچ و تابي از جنس ديگر... «وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت». آنچه مي‌بينيم، در لحظاتي هر چند كوتاه جشنواره‌اي است از سبك زندگي كه پيرامون هر مسابقه‌اي برپاست. اين فوتبال عين زندگي است. اين غم‌ها و شادي‌هاي رنگارنگ است كه اين تابلو را تا به اين اندازه جذاب و جاندار مي‌كند. غم و شادي ـ به‌خصوص به هنگام گل در زمين مسابقه... و پيروزي يا شكست ـ در كسري از ثانيه تكثير مي‌شود، از در و ديوار ورزشگاه بالا مي‌رود، كشور قاره را مي‌روبد و به چهارگوشه جهان سر مي‌كشد و تخيلات تو در آن لحظه چنان قوتي به خود مي‌گيرد كه با تمام وجودت هلهله تكثيرشده در خانه‌ها، كافه‌ها، خيابان‌ها و كوچه پس‌كوچه‌هاي آن سرزمين دوردست را به‌خوبي حس مي‌كني و از اين روي، زيباترين بخش اين جشنواره نيز همين لحظات است. لحظاتي كه عين زندگي فرا‌رونده و متكثر است. بي‌مرز و سبك است. واقعي است. هرگز درك نكرده‌ام كه چرا بايد زنده‌ترين لحظات اين جشنواره‌ها از اين مردم دريغ شود. گرچه زندگي در اين شرايط به ما آموخته است كه تصاوير كاملاً غيرقابل پخش يعني چه و درك آن كار دشواري نيست. اما واقعاً چند درصد اين تصاوير ممكن است از چنان ضريب زنندگي و پرده‌دري برخوردار باشد؟

همان قدر كه درك خط‌خطي‌هايي كه براي درويش كردن چشم مخاطبان نخبه مجلات فرنگي برايم دشوار است، فهميدن اين ترس نهادينه شده از هر آنچه بيرون از زمين مسابقه يا در پايان آن رقم مي‌خورد، نيز برايم سخت است. باور كنيد اضطراب آن كارگردان يا كارمند فني كمتر از ميزان خردشدن اعصاب تماشاچي‌هاي تلويزيوني نيست. اگرچه اين مميزي‌ها روز به روز كمتر مي‌شود، اما همچنان اين ترس را در پخش تصاوير مي‌توان ديد. بياييد بر ترس بيهوده خود فائق شويم. بي‌ترديد اگر آدمي مثل كافكا در اين مملكت زندگي مي‌كرد و خواننده اين مجلات و بيننده اين تلويزيون بود، تراژدي بسيار جانداري از ماژيك و قيچي خلق مي‌كرد.
خانه هاي شني
حرف تاعمل
 علي درويشيان

يکي مي‌گويد همه آدم‌ها بدند مگر كه خلافش ثابت شود. ديگري مي‌گويد همه آدم‌ها خوبند مگر كه خلافش ثابت شود. ما وسوسه مي‌شويم بگوييم اولي بدبين است و دومي خوشبين. حتي گاه ناخودآگاه قضاوت اخلاقي هم مي‌كنيم. اولي را آدمي بد مي‌پنداريم و دومي را آدمي خوب. گمان مي‌كنيم كه اولي اهل داد و دهش نيست و دومي از آن جماعتي است كه نيكي مي‌كنند و در دجله مي‌اندازند. اما شايد اين دو نفر به ترتيب زير عمل مي‌کنند.

اولي به هرکس مي‌رسد مي‌گويد طرف آدم بدي است، اما همين‌که اولين لبخند را تحويل داد به جرگه خوب‌ها منتقلش مي‌کند و دومي به هرکس مي‌رسد، مي‌گويد طرف آدم خوبي است اما همين‌که اولين اخم و تَخم را ديد، او را در رديف سپاهيان شيطان قرار مي‌دهد. اين نمونه‌اي است از اينکه کاربرد يک آموزه مي‌تواند تغيير شگرفي در آن ايجاد کند. آموزه‌ها لال هستند. وقتي روي كاغذ نوشته مي‌شوند  يا بر زبان جاري مي‌شوند، چيزي ندارند كه بگويند. گنگ و انتزاعي و حتي ـ جسورانه بگويم ـ پوچ هستند. آموزه در بوته تجربه و در كوره عمل است كه پخته مي‌شود و رنگ مي‌گيرد. يک آموزه هنگامي که انديشيده مي‌شود، ارزشي مشروط دارد. همه چيز روي كاغذ و بر زبان زيباست. بايد ديد که اين آموزه با آموزندگان چه خواهد کرد؟ و آموزگاران چگونه آن‌ را به كار خواهند بست؟ انديشه‌هاي كنفوسيوس خيلي زيباست، خيلي گول‌زننده و فريبنده است. اما وقتي كاربرد آن انديشه‌ها را در جامعه چيني مي‌بيني، انگار خيلي به دلت نمي‌نشيند. انگار تو را پس مي‌زند. اگر مي‌خواهي انديشه‌هاي کنفوسيوس را بخواني، بايد نگاهي به مردم چين هم داشته باشي وگرنه ممکن است جز مهملات چيزي نبيني. آموزه مثل بذر است. بايد ديد در چه خاكي مي‌نشيند تا چه برويد.

شعرا و اديبان ما آنقدر براي بيان نظرات خودشان از شراب مثال زده‌اند كه من نيز جرات مي‌كنم و از باب مثال به آن تمسك مي‌كنم. آموزه مثل شراب است. مستي شراب در يكي شرارت مي‌فزايد و در ديگري رقت در احساس! يكي مي‌خندد و ديگري گريه مي‌كند. نهيليسم، غربيان را افسرده مي‌كند و بوداييان را به سرمنزل اشراق و ساتوري مي‌برد. معلوم نيست يك آموزه با يك فرد يا با يك ملت چه خواهد كرد. يك آموزه به‌تنهايي چيزي صرفاً انتزاعي است، يك نت نوشته‌شده موسيقي است و نه اجراي زنده آن. فقط كاربرد آن آموزه است كه امر نهايي و تعيين‌کننده است. مساله اينجاست كه كاربرد يك آموزه هم چيزي مبهم و سنجش‌ناپذير است. نمي‌توان آن را ارزيابي كرد. كاربرد آموزه وابسته به عوامل بي‌شماري است كه براي ما غيرقابل ‌اندازه‌گيري است.

مثال ديگري بزنم: جمله «انسان گرگ انسان است» را علاوه بر پيلاتوس، «توماس هابز» هم يادآوري کرده است: آدميان در‌صدد دريدن يکديگرند: «‌Homo Homini Lupus». در برابر اين آموزه، عقيده ژان ژاك روسو قرار دارد كه سرشت انسان را نيك مي‌داند. ما سريع قضاوت مي‌كنيم كه ژان ‌ژاك روسو آدم مهربان و خوشبيني است و هابز آدم رذل و بدي است. اما چنين نيست. به كار بستن آموزه «انسان گرگ انسان است» مي‌تواند درد و رنج كمتري براي بشريت به همراه داشته باشد و به عكس، آموزه روسو و تاكيد بر سرشت نيك انسان مي‌تواند نتايج وخيمي در عمل به بار آورد. اينكه چطور چنين چيزي ممكن است را اجازه دهيد، بار ديگري بگويم. اگر عمري باقي بود.
دنياي صوفي
حسرت وقت خوش داشتن
 محمد راهي/donyayesoofi@gmail.com

هر بار که تابستان مي‌آيد و تعطيلي‌هاي معمول مدارس و مراکز علمي شروع مي‌شود، در محافل گوناگون اصطلاحي تکراري و نخ‌نما رواج پيدا مي‌کند، انبوهي از خاطرات تلخ و شيرين در خاطرم زنده مي‌شود و در کنار اين مجموعه کمي هم درباره اين پديده در ذهنم فلسفه‌بافي مي‌کنم.

در روزگار کودکي که خيلي زود آن را پشت سر گذاشتيم ولي به کام آن نرسيديم، وقتي در پايان سال به مدرسه مي‌رفتيم و کارنامه مي‌گرفتيم با نگاهي به مهر انتهاي آن تقدير خود را مي‌توانستيم ترسيم کنيم؛ اگر تجديدي بود کتک، سرکوفت، تحقير و دوباره مطالعه کتاب‌هاي کسل‌کننده‌اي که در سرنوشتمان خودنمايي مي‌کرد و اگر مهر قبولي چشم‌هاي منتظر ما را مي‌نواخت، آنگاه بود که داستان عجيب و غريبي پر از بيم‌ها و اميد‌ها شروع مي‌شد. قول و قرارهاي والدين را به ياد مي‌آورديم که بايد محقق مي‌شد؛ همان دوچرخه‌اي که نيمي از دانش‌آموزان روزگار من به عشق دست يافتن به آن، دست‌کم دوران ابتدايي و راهنمايي خود را با معدل‌هاي نسبتاً بالا طي کردند، اما هيچگاه به وصال آن نرسيدند و عجبا که هر سال که سوار شدن بر آن مرکب اساطيري دست نمي‌داد، از رو نمي‌رفتيم و با اميدي دو چندان و سماجتي مثال‌زدني دوباره درس مي‌خوانديم و سوداي سواري گرفتن از آن رخش خيالي را در تابستان آينده در سر مي‌پرورانديم. پس از بر باد رفتن اميدها که از توجيهات گوناگون والدين عزيزمان حاصل مي‌شد کم‌کم به فکر گذراندن تابستان مي‌افتاديم؛ کاري که بعدها با بالا رفتن شعور و آگاهي اندکمان فهميديم «برنامه‌ريزي» و به قول حضرات امروز «پر کردن اوقات فراغت» نام دارد. آن روزها رفتن به کارگاه يکي از آشنايان و دوستان خانوادگي يا کار با يکي از بنّا‌ها و معمارها مهم‌ترين گزينه‌هاي پيش رو بود. البته افرادي که عقلشان خيلي خيلي بيشتر از ما مي‌رسيد به نحوي از انحا، کتاب‌هاي سال بعد را پيدا مي‌کردند و با پيش‌مطالعه خود را براي سال تحصيلي جديد آماده مي‌کردند؛ فکر کنم آنها را بايد از نسل‌هاي اول کساني حساب کرد که پديده کلاس تقويتي را جدي گرفتند و خواسته يا ناخواسته به پيدايش، استمرار و رونق آن کمک کردند.

از آن سال‌ها زمان زيادي مي‌گذرد و هنوز معماي پر کردن اوقات فراغت ذهن همگاني و عقل جمعي ما را به چالش مي‌طلبد.

اما منظور ما از اوقات فراغت چيست؟ آيا فراغت از تحصيل منظور است؟ اگر چنين هدف و معنايي را از کاربرد اصطلاح مذکور در سر داريم، بايد به خدمتتان عرض کنم که کارها و اقدامات تابستاني ما و فرزندانمان در تناقضي آشکار با اين فرض وجود دارد، زيرا انبوهي کلاس و درس که براي دانش‌آموزان در روز‌هاي گرم تابستان برنامه‌ريزي مي‌کنيم دقيقاً در چارچوب معنا و مفهوم تحصيل مي‌گنجد. حتي گاهي با ديدن کارهاي بعضي از والدين احساس مي‌شود که بچه‌ها در سال تحصيلي برنامه سبک‌تري دارند .

 پس به نظر مي‌رسد که فراغت از تحصيل نمي‌تواند مبنا و ملاک خوبي براي داوري در اين زمينه باشد.  از اين رو نگارنده روشي قديمي و کارآمدتر را پيشنهاد مي‌کند که ما از ديرباز با آن آشناييم و از به‌کارگيري آن هم لذت‌ها و بهره‌ها برده‌ايم، گرچه بايد اعتراف کنم ضربه‌هاي درست و حسابي هم از اين رهگذر دريافت کرده‌ايم. اين روش چيزي جز پاک کردن صورت مساله نيست. از دانايان آموخته‌ايم مشکل و مساله‌اي را مانند چاله يا يک دام ببينيم که دو گونه مي‌توان با آن رفتار کرد. گاه دام را پيدا مي‌کنيم تا آن را از کارايي بيندازيم و به قولي آن را خنثي کنيم. گاهي هم به دلايل مختلف از جمله کمبود وقت تله‌اي را شناسايي مي‌کنيم که از کنار آن با احتياط و آهستگي بگذريم و به سلامت عبور کنيم. به نظر مي‌رسد اگر به زندگي و فعاليت‌هاي روزانه خود دقيق‌تر نگاه کنيم، درمي‌يابيم که پر کردن اوقات فراغت آنگونه که در ذهن ما جاگرفته و به آن عادت کرده‌ايم معناي چندان درستي نباشد. زندگي مسير طولاني و پر‌پيچ و خمي است که هر قطعه از آن رفتار و کرداري متناسب مي‌طلبد. اين گفته به هيچ روي آرمان‌گرايانه و شعار‌بافي نيست. در يك نگاه ژرف به زندگي کارهاي علمي مدرسه و دانشگاه همان‌قدر ارزش دارند که کارهاي به‌ظاهر ساده و گاه پيش پا‌افتاده و مبتذل، مانند تفريح و سرگرمي. واژه «مبتذل» را به عمد آوردم، چرا که به روشني ديده‌ام کساني که در دانش ثابت‌قدم و در کار مطالعه استوار هستند به تفريح و سرگرمي، استراحت و نشاط و خلاصه هر آنچه رنگ و بويي غيرتخصصي و ظاهري غيرعلمي دارد، به ديده تحقير مي‌نگرند و پرداختن به چنان کارهايي را دون شأن خود تلقي مي‌کنند. راه دشوار فرزانگي و خردمندي تنها از ميان کتاب‌ها و آزمايشگاه‌هاي دربسته نمي‌گذرد، بلکه آنها، چنان که گفته شد، بخشي از درازناي زندگي هستند. حتي اگر بسيار مهم باشند. سخني از جلال‌الدين محمد بلخي يا همان مولوي آشناي خودمان را به ياد مي‌آورم که: نازنيني تو، ولي در حدّ خويش/ الله الله پا مَنِه از حدّ، بيش.

اصل قصه همان نکته طلايي است که از ديرباز حکما آن را به جدّ مورد توجه قرار داده‌اند و به‌نوعي درباره‌اش استدلال کرده‌اند. آن چيزي نيست جز «تعادل» که از شدت بداهت و ضرورت، مورد غفلت واقع شده است. پس همانطور که هاضمه ما در شرايط و احوالات گوناگون خوردني‌هاي متناسب و متفاوتي مي‌طلبد، هر يک از اوقات زندگي ما آدميان هم به تناسب، کار و شيوه‌اي براي گذراندن مي‌خواهد. حيف است که در پايان به درسي بزرگ و نکته‌اي تحول‌آفرين از عارفان بزرگ اشاره نکنم؛ حرفي و آموزه‌اي که به گمانم اگر با ذهن دقيق، جست‌و‌جوگر و دردمند انسان امروز به آن بينديشيم و افق‌هاي بلند و زندگي‌بخش آن را مورد اهتمام قرار دهيم، بهره‌مند و کامروا خواهيم شد. عارفان پيوسته مي‌کوشيدند که وقتشان خوش باشد و حتي وقتي مي‌خواستند با ياران و شاگردان به جايي نيکو يا مجلسي شايسته بروند، مي‌گفتند: برويم تا وقتمان خوش باشد. داشتن وقت خوش، به گمان نگارنده گوهر گرانبهايي است که انسان امروز آن را از دست داده است.
صبحانه در تيفاني
ناودان آبش نمي آيد بکار
 اصغر قاسمي/ asghar ghasemii@gmail.com

 روزگاري معلمي داشتيم که مي‌گفت: مبارزي که سال‌ها مي‌رزمد، مي‌جنگد و سرانجام در جوخه اعدام بر لبان مرگ بوسه مي‌زند، چيزي طلبکار محرومان؛ آنها که برايشان رزميده و جان باخته است، نيست. او در اولين گام، به خاطر معنايابي زندگي مبارزه را انتخاب کرده است. عشق محرومان، دليل زنده بودنش شده است و دليل نبودنش.

آن زمان، باور اين سخن برايم سخت بود. مشقت مبارزه را بر خود هموار کردن، هستي خود را در کف گرفتن و جان را به قمار گذاشتن، تنها براي آنکه دليلي بيابي براي بودن؟  و تازه احساس خوشبختي هم داشته باشي که مي‌داني چرا دارند مي‌برندت به مزبله خون تا ذبحت کنند؟  مي‌گفتم اگر نيش دشنه‌اي بر تن اين معلم فيلسوف‌مشربم بنشيند، اگر هرم آتش پوست نازکش را بگزد و مرگ، با همه مهابتش، آنگونه که بر يک چريک مي‌تازد، در برابرش بايستد، فلسفه بافتن يادش مي‌رود. اين فرمايشات همه از بخارهاي شکم سير است و خيالات کتابخانه‌اي مردي ذهن‌زده.

اما «مهلتي بايد که تا خون شير شد». روزگاران گذشت و کودک ديروز، امروز بي‌‌واسطه بر ميانه زندگي ايستاد و چون پيامبر مزامير، تنها، خسته، سر فرو افکنده، بار طاقت‌ساي هستي بر دوش، رد تازيانه بودن بر تن و شکنجه مستمر جست‌وجوي آن موهوم، آن نمي‌دانم کدامين «مخاطب» پنهان در لحظه‌هاي پيش رويش...

آدميان خود را در روزمرگي گم مي‌کنند، مي‌روند لاي شلوغي و همهمه زندگي تا نشنوند آن سوال بزرگ و جانفرسا را که «بودن؟ براي چه؟». هرچه همهمه روزمرگي بيشتر باشد، در فريفتن دل کاراتر است. صداي درون را خواباندن، شيپوري به گشادي تنهايي مي‌خواهد. کبکي، سر زير برف تجاهل. اين است که براي گريز از اين سوال بزرگ هر يک راهي پيش مي‌گيرند. يکي مي‌شود کفترباز، يکي مي‌شود ماشين‌باز، هوس‌باز، اکس‌باز، موبايل‌باز، گيم‌نت‌باز، چت‌باز، کتاب‌باز، کلکسيون‌باز و... اين چنين است که آدمي از منظر فلسفي مي‌شود علاف؛ علاف در ميان حيات و مرگ. فرد علاف، پرسه مي‌زند در بيهوشي روزمرگي تا به هوشياري دهشتناک آن پرسش دچار نشود. بايد کمي کتاب «سِفر جامعه» بخوانيم تا ببينيم اين درد «بطالت» چيست که ماها را مي‌کشد به علافي فلسفي:

«چه سود مي‌برد آدمي از مشقتي که در زير اين گنبد کبود مي‌کشد؟  دسته‌اي مي‌روند و دسته‌اي ديگر مي‌آيند، آفتاب طلوع مي‌کند و به سوي غروب مي‌شتابد، بادها از شمال به جنوب دامن مي‌کشند... اما همه چيز آنقدر پر از خستگي و تکرار است که نمي‌توان بيان کرد. آنچه بوده است، همان است که خواهد بود و آنچه شده است، همان است که خواهد شد و زير آفتاب هيچ چيزي تازه نيست. همه کارهايي که زير اين گنبد کبود مي‌شود، بطالت است و از پي باد رفتن... چرا که در زير آفتاب منفعتي براي آدمي نيست...»

درد پوچي، آدمي را مي‌فرسايد. دردي‌ست که هدايت را از درون مي‌جود و سارتر را مي‌کشد به وسط معرکه هستي تا خشمگين از بودن، همه چيز را استفراغ کند. ممکن است تو بيمار باشي، دربند باشي، قرض داشته باشي، تنها باشي، دلشکسته باشي، سوگوار باشي، مال‌باخته باشي... اما باز ممکن است در چنين حالي نيز چيزي به عالم وصلت کند، چيزي دليل بودنت شود، عشقي، دلبستگي پاک کوچکي. اما انسان پوچ، به ته عالم مي‌رسد. آفتاب بتابد يا نتابد، عالم برهوت شود يا نشود، آدمي مرده باشد يا زنده، چه تفاوت دارد؟... ديده‌ايد آدمي را که به زور رودربايستي و سقلمه همسر مکرمه با بداخلاقي و بي‌‌اشتهايي تمام مي‌نشيند سر سفره پدر زن و يک دانه برنج را با چنگال مي‌اندازد توي دهان و دانه برنج انگار پاره سنگ باشد آنقدر مي‌جود تا جرم خاره‌اش نرم شود و به آب دهان و نيش دندان آنقدر وقت را مي‌کشد تا سفره برچيده شود و عذاب جويدن آب دهان تمام. بعضي‌ها، آنها که به زندگيشان بصيرت ندارند، بر خوان گسترده حيات اينگونه‌اند. زنده‌اند اما فکرشان بوي کافور مي‌دهد. مرگ، پيش از ايستادن قلب به خانمانشان زده و تاراجشان کرده است. در اينجاست که آدمي مي‌رسد به بن‌بستي که چون نمي‌تواند به ناخن خشم حتي خراشي بر آن بيندازد، پناه مي‌برد به افيوني تا براي لحظاتي، بار جانفرساي هستي را از شانه‌هاي ذهن بر زمين بگذارد. اينگونه است که گاه منورالفکري زانو مي‌زند بر پاي منقل وافور و هنرمند نازک‌طبعي از دود بنگ مي‌شود کيفور.

تازه آن ‌موقع بود که فهميدم چه آموزگار نکته‌سنجي بود معلمم و چه درس گرانقدري به من آموخت؛ آموختم که شايد جنس زندگي‌ات از محنت باشد، غرق در مشقت باشي اما سعاتمند؛ به سوي مرگ بروي اما زندگي را بستايي و زير لب متبرکش سازي. «ما بي‌ چرا زندگانيم/ آنان به چرا مرگ خود آگاهانند».

از اين آدم‌هايي که در عين محنت‌کشي، غرق سعادتند، ديده‌ايد؟ ونگوگ به برادرش مي‌نوشت: «بياموز که آرام و صبور رنج بکشي.» ديده‌ايد اينگونه آدم‌ها چگونه با دل خونين لب خندان دارند؟ ديده‌ايد چگونه مهيب‌ترين رنج‌ها در برابر صبرشان به خضوع و ادب زانو مي‌زنند؟ اين‌همه را چگونه تاب مي‌آورند؟ چگونه به شعبده از شبکلاه درد، لبخند بيرون مي‌آورند؟ چگونه «هست»اند؟

در يک فيلم آموزشي درباره بصيرت (vision)، نويسنده‌اي به ساحل دريا مي‌رود و انبوهي از مرجان‌هايي را مي‌بيند که هر غروب بر ساحل مي‌افتند و جان مي‌سپارند. و جواني را مي‌بيند که دانه دانه اين مرجان‌ها را برمي‌دارد و براي نجات جانشان به دريا پرتاب مي‌کند. نويسنده به جوان مي‌گويد: «چه محنت پوچي مي‌کشي. اين ساحل کيلومترها امتداد دارد و در تمام طول مسير مرجان‌هايي در حال جان دادن‌اند. تو نمي‌تواني آنها را نجات دهي.» جوان بي‌‌آنکه چيزي بگويد مرجاني را برمي‌دارد و به دريا پرت مي‌کند و مي‌گويد: «اين يک را که توانستم به حيات باز‌گردانم؟» منطق آدم‌هاي بابصيرت از جنس ديگري‌ است. چيزي که سعادت شخصي دروني‌شان را شکل مي‌دهد، از جنس بصيرتي متعالي‌ است که مغز موش‌هاي فاضلاب‌هاي تيره و بويناک نمي‌تواند تحليلش کند. بصيرت، راز سعاتمندي دردمندانه اينگونه آدم‌هاست. »آسمان شو ابر شو باران ببار/ ناودان آبش نمي‌آيد به کار/ آب باران باغ صد رنگ آورد/ ناودان همسايه در جنگ آورد».


غروب دلگير خانواده
گريز از شيوه مبتذل زندگي
هورت کشيدن يک ليوان آب پرتقال
آه؛ وايلدر راستگوي بزرگ
سون آپ
باور کنيد ما همه خوب خوبيم
دايي جان ناپلئون عزيز موز چيکيتا بخور
قدرت اگرچه نرينه است سوگولي است
کافکا.فوتبال و تراژدي ماژيک و قيچي
حرف تاعمل
حسرت وقت خوش داشتن
ناودان آبش نمي آيد بکار

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام