شبهاي تهران را انگار گرد مرگ پاشيدهاند. جز پمپ بنزينهاي شلوغ – آن هم بعضي شبها – هيچ نشانهاي از حيات نميبيني. حياتي اگر هست محصور خانههاست. از پنجرههاي روشن ميشود فهميد كه هنوز مردم زندهاند و بيدار. در شهر اما، همين كه از دوازده ميگذرد، همهجا سوت و كور ميشود. كركرهها هم پايين ميآيند. مردم توي خانهها ميچپند و ژوليده خيابانگردي هم اگر هست، براي خود، زير پلي يا گوشه امني پيدا كرده و در آن غنوده است. در خيابان از عابر كه خبري نيست اما اگر تك و توك ماشيني سكوت شب را ميشكند، اين ماشين از آن جوان عجولي است كه از يك مهماني آمده يا دارد به يك مهماني ميرود. بياحتياط و از روي بيتجربگي گاز ميدهد و چهارراهها را رد ميكند و بياعتنا به چراغها گاز ميدهد و دنده عوض ميكند. واقعاً كه خطرناك ميرانند اين رانندههاي نابلد جوان در شبهاي تهران. اما سكوت شب را با دويستوشش و پرشيا و زانتيا نميشود شكست. اينها ميآيند و ميروند و حتي گاه تصادف ميكنند و خدايي نكرده چپ ميشوند اما آرامش زندگي داخل خانهها را به هم نميزنند. در عوض كاميونها همين كه ساعت دوازده بار زنگ ميزند، خيابانها را جولانگاه خود مييابند و مثل دراكولا از دخمه خود بيرون ميآيند و مثل غول گاز ميدهند و بوق ميزنند و دستاندازها را با فراغ خاطر رد ميكنند و تلق و تلوق صدا ميدهند و... كاميونها تنها تا سپيدهدم فرصت دارند تا آسايش شهر را برهم زنند. اگر دير بجنبيد، با طلوع آفتاب دود ميشوند و به هوا ميروند.
تهران همين كه ساعت دوازده بار به صدا درآيد، تبديل ميشود به شهر اموات. بدا به حال شبزندهداران. سعدي اگر زنده بود و ساكن تهران ميشد، دق ميكرد. نه فقط سعدي كه هر شاعري كه طبعش نيمهشب گل كند، خود را در ميان اموات باز مييابد. حتي دكه سيگارفروشي هم باز نيست كه به هواي سيگار، با صاحب دكه گپ بزني... فرمود «سرِ آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي/ چه خيالها گذر كرد و گذر نكرد خوابي». بيچاره ما كه دچار بيخوابي مفرطيم و بيچاره ما كه ساعت بيولوژيك بدنمان مطابق ساعت بدن وَمپيرها است. شبهاي تهران، چند گروه بدبخت و بيچاره و بيجا و مكانند. يكي خونآشامان، يكي شاعران، يكي قلندران و يكي من كه خادم قلندران هستم. هيچكجا باز نيست. نه كافهاي، نه دكهاي، نه كتابخانهاي و نه حتي بستنيفروشي كه بشود يك كيم ناقابل از آن خريد.
آقاي كپورچالي: بسه ديگه. تو كه همه صفحه را خودت داري حرف ميزني. پس كي نوبت ما ميشود؟ همهاش داري خودت مينويسي. خيلي جا هست، همهاش را خودت مينويسي.
آقاي مويدي: خيلي بوي خوش ميدهي، لب باد شهريار هم ميايستي. خيلي بانمك هستي، نصف صفحه را هم خودت مينويسي.
آقاي اميرشاهي: به قول مرحوم روشنضمير خيلي خوشفكر هستي، لب خزينه هم مينشيني. اينكه نميشود همه صفحه را تو براي خودت برداري. افسردگيات را سرايت بدهي. بالاخره ما هم حقي داريم.
آقاي كپورچالي: من ميگويم اين صفحه بايد به پنج قسمت مساوي تقسيم شود و سهم هيچكس بيشتر از ديگري نباشد.
ميرفتاح: چرا پنج نفر؟
آقاي كپورچالي: يكي تو، يكي من، يكي اميرشاهي، يكي مويدي، يكي هم روشنضمير.
آقاي اميرشاهي: من هم يك يار تو دلي دارم...
ميرفتاح: روشنضمير كه خدا رحمتش كند.
آقاي كپورچالي: چه ربطي دارد. سهميهاش كه از بين نميرود. مثل كارت بنزين است. هر كس نخواست، ميدهد به ديگري. سهميه روشنضمير را هم من استفاده ميكنم.
آقاي اميرشاهي: شما چرا با اين حالتان؟ مگر من مُردم. خدابيامرز موقع جاندادن به من گفت همه سهميه من از صفحه را تو بردار براي خودت و هرچه دلت خواست بنويس. اولش من قبول نميكردم، ولي آنقدر قسمم داد و اصرار كرد كه مجبور شدم قبول كنم. حتي به او قول هم دادم...
آقاي مويدي: اينها را كي گفت كه ما نفهميديم؟ ما هم كه موقع احتضار بالاي سرش بوديم. چطور چيزي نشنيديم؟
آقاي اميرشاهي: خب بين ما يك ارتباط خاصي بود كه امروزيها به آن ميگويند تلهپاتي. هميشه هرچه از ذهنش ميگذشت من ميفهميدم. اين حرفها را هم به صورت انرژي به من منتقل كرد.
آقاي كپورچالي: مگر راه انرژي ما بسته بود كه به ما منتقل نكرد؟
آقاي اميرشاهي: بله كه بسته است. چقدر گفتم بياييد چاكراتان را باز كنيم. گوش كه نكرديد. چند بار گفتم كه بچه محلهاي قديمي من توي كار باز كردن چاكرا و تقويت انرژي مثبت هستند، بياييد بدهم برايتان بازش كنند. گوش نكرديد.
آقاي مويدي: براي من باز است، اما يك قدري كيپ شده. آنقدر جرم گرفته كه تنگ شده. بلدند بازش كنند؟
آقاي اميرشاهي: چاكراي كدام قسمتت اينجوري شده؟
آقاي مويدي: همين زيرگلو...
آقاي اميرشاهي: نه. كار آنها نيست. چاكراي گلو كار همه كس نيست.
آقاي كپورچالي: من اين مزخرفات را قبول ندارم. اين سهميه روشنضمير مال هر سهمان است.
ميرفتاح: اگر بنا به تقسيم است، خوب بايد به من هم برسد.
آقاي مويدي: اگر بنا بود به تو برسد كه خب همان تقسيم بر چهار ميكرديم. موضوع اين بود كه ما بايد سهمي بيشتر از تو داشته باشيم. خوانندهها هم كه متفقاً همين را خواستهاند.
آقاي كپورچالي: از بس باشعورند. از بس ميفهمند. باز ما يك حرف حسابي ميزنيم. تو داري خودت را با دراكولا و خونآشام و اين جك و جانورها يكي ميكني كه چي؟ كه چرا شبها توي خيابان پرنده پر نميزند. خب اين براي امنيت مردم است. اگر شبها همه جا باز باشد كه اشرار هم ميريزند توي خيابان همه را ميكشند و ميكشند و همچنان ميكشند.
ميرفتاح: من براي خودم ننوشتم كه. شما ديشب مرا فرستاديد كه بروم خيابان و بستني بخرم. از راهآهن تا ونك رفتم و برگشتم، دريغ از يك كيم.
آقاي اميرشاهي: تو روزي چند تا كيم ميخوري؟ هفتهاي چندتا؟...
آقاي مويدي: خب تقصير خودت است. ساعت دو نصفشب راه افتادي توي خيابان دنبال بستني. الان چه وقت دنبال بستنيگشتگي است. تو [...]
ميرفتاح: چرا فحش ميدهي؟ چرا فحش ميدهي؟
آقاي مويدي: آخر هر چيزي ساعتي دارد. زماني دارد. حساب و كتابي دارد.
ميرفتاح: خود شما گفتيد برو بستني بخر.
آقاي كپورچالي: خب اينها را صبح بخر بگذار توي فريزر كه نصفشب علاف كوچه و خيابان نشوي.
ميرفتاح: بحث بستني نيست كه. بحث اين است كه شبها زندگي جريان ندارد.
آقاي كپورچالي: زندگي را كه وسط خيابان به جريان نمياندازند. ميروند و يك كنجي گوشهاي، اتاقي پيدا ميكنند و آنجا زندگي را به جريان مياندازند.
آقاي اميرشاهي: خب كسي كه اتاق ندارد، كنجي پيدا نميكند و گوشهاي نمييابد، او چه خاكي بايد به سرش بريزد تا زندگياش جاري شود.
آقاي كپورچالي: اين آدمي كه ميگويي همين بهتر كه برود بميرد. زندگي كه مال اين آدم نيست. اصلاً غلط ميكند به زندگي فكر كند. چه برسد به اينكه به جريان بيندازد.
ميرفتاح: من ميگويم كه ميشود از ظرفيتهاي فرهنگي و اقتصادي شب استفاده كرد.
آقاي كپورچالي: اين حرفهاي بيادبي چيست كه ميزني؟ واقعاً شرمآور است.
آقاي مويدي: يك كاري نكن سهميهات را از صفحه حذف كنيم و به جاي تو خودمان بنويسيم. هيچ ميفهمي اين ظرفيتها يعني چي؟
ميرفتاح: من كه حرف بدي نزدم. ميگويم مثلاً بعضي مردم ميتوانند كارهاي اداريشان را نصفشب انجام بدهند. يا بعضي مراجعات بانكي خود را به جاي اينكه در شلوغي روز انجام بدهند، شبها انجام بدهند. شبها، شهر مثل شهر مرده نباشد. بلكه بعضي مغازهها و بعضي ادارات باز باشند و مردم بيايند بيرون، خريد كنند، آموزشگاه بروند، بانك بروند، قرار و مدار بگذارند...
آقاي اميرشاهي: چشمم روشن. چه كارهاي زشتي. واقعاً ذهنت اينقدر معيوب است كه اين فكرهاي پليد به سراغت ميآيد.
آقاي كپورچالي: نكند تو هم چاكراي بسته داري كه نميگذارد انرژي به روحت برسد.
آقاي مويدي: تو به روح اعتقاد داري؟
ميرفتاح: اصلاً بحث را عوض كنيم. من ميخواهم توي سهميه خودم حرف بزنم.
آقاي كپورچالي: سهميه تو كه تمام شده. تازه مال ماه بعدت را هم پيشخور كردي.
آقاي مويدي: تو هنوز حرف براي گفتن داري؟ يك دفعه بردار اين كافهشرق را به نام خودت بزن و خيال خودت را راحت كن. اينكه دارد ميشود كافه ميرفتاح. هر جا را باز ميكنيم، ميبينيم يك چيزي نوشتي. آن وقت هنوز هم حرف داري.
آقاي اميرشاهي: آقاي غلامي ميگفت بريم محضر، كافهشرق را بزنيم به نام ميرفتاح.
ميرفتاح: نه بابا. شلوغش نكنيد. شما تحتتاثير شايعات قرار گرفتيد. توي اين صفحه كه دور دور شماست. صفحه دوم هم خيلي جدي نيست.
آقاي كپورچالي: حالا جا ميخواهي كه چه كار كني؟
آقاي مويدي: كه زندگي جريان پيدا كند...
ميرفتاح: نه بابا. ميخواستم براي كرگدنداتنت تبليغات كنم. همين. حالا كه كسي تبليغ نميكند. لااقل خودم بنويسم كه «روز خود را با كرگدن آغاز كنيد.» www.kargadan.net همين.