916 شماره
پنج شنبه، 4 مرداد 1386
صفحه نخست :: هفته نامه شرق :: صفحات 25 تا 32
اجاره نشين ها
ريش و قيچي را دست خودمان بدهيم
 جمال رهنما/jrahnamai@yahoo.com

بچه که هستيم؛ اولين چيزي که درباره سياست در گوش‌مان مي‌خوانند اين است که «سياست پدر و مادر ندارد». اصل اين جمله کاملاً صحيح است. مي‌خواهد بگويد که سياست فرزند زمان و مکان است. اما کسي چنين منظوري از آن استنباط نمي‌کند.

به گمان بنده همين نگاه سخيفانه و کم‌ارزش به موضوع بااهميتي مانند سياست که طي سال‌هاي دراز در بين مردم ريشه دوانيده، براي ما مشکلات لاينحلي در زمينه زندگي روزمره و معيشتمان به جاي گذاشته است.

هر کدام از ما براي انجام يک يا چند کاري که براي کسب درآمد و گذران زندگي طي روز انجام مي‌دهيم، بين ده تا پانزده ساعت وقت صرف مي‌کنيم. اگر وقت خواب را هم به اين زمان بيفزاييم، مي‌بينيم حدود هشتاد درصد از زندگي ما صرف کار براي کسب درآمد مي‌شود، که البته از آن گريزي هم نيست. حالا ما براي اين ميزان کار، ميزان مشخصي پول که نماينده ارزش مادي در جامعه است و کميت ارزش کار ما را تعيين مي‌کند، دريافت مي‌کنيم. در حالي که ارزش اين پول را سياستمداران تعيين مي‌کنند. حتماً شما هم شنيده‌ايد که مي‌گويند تصميم‌هاي اقتصادي در کشور ما تابع مسائل سياسي است. بنابراين صرف‌نظر از علايق فردي و ارزشي و تاثير‌هاي فراوان مشارکت مردم در بهبود شرايط زندگي، مشارکت سياسي نسبت مستقيمي با کيفيت مادي زندگي ما دارد.

سياستمداران با گرفتن يک تصميم، گفتن يک جمله يا حتي يک کلمه ارزش پول، زحمت‌ها و درآمدهاي ما را جا‌به‌جا مي‌کنند. فرض بفرماييد شما با کارفرماي خود قرارداد بسته‌ايد تا در مقابل يک سال کار از او ده ميليون تومان پول دريافت کنيد. اگر در پايان سال که شما کار خود را تمام و کمال انجام داده‌ايد، کارفرما بخواهد به‌جاي ده ميليون تومان به شما پنج ميليون تومان بدهد، چه مي‌کنيد؟ مسلماً کار به جنجال و دادگاه و نظميه خواهد کشيد.

 عين اين ماجرا در زندگي واقعي ما امکان وقوع دارد. وقتي ما در مقابل کاري که انجام مي‌دهيم پولي دريافت مي‌کنيم که با آن تنها مي‌توانيم نصف کالا‌هاي سال گذشته را بخريم، در واقع دستمزد ما نصف شده است. يعني اسکناس‌هاي هزار توماني ما عملاً به اسکناس پانصد توماني تبديل شده‌اند که هنوز آن را به جاي هزار توماني به ما مي‌دهند، ولي ما در بازار آن را به جاي پانصد توماني خرج مي‌کنيم.

حالا انصاف بدهيد موضوع انتخاب و مراقبت بر چگونگي کارکرد اين سياست چقدر اهميت دارد؟ ما که هشتاد درصد عمرمان را صرف کسب درآمد مي‌کنيم، براي حفظ ارزش اين درآمدمان بايد چقدر وقت صرف کنيم؟ احتمالاً يکصد و شصت درصد!!

آيا ما اينگونه عمل مي‌کنيم؟ اگر اينگونه باشد که نبايد همواره از سرنوشتمان که نتيجه تصميم خودمان است، بناليم. پس احتمالاً يک جاي کار اشکال دارد.

ما مي‌توانستيم سال گذشته با بيست، سي ميليون تومان سرپناهي کوچک براي خودمان و خانواده‌مان تهيه کنيم اما امسال با دو برابر اين مبلغ هم به‌سختي مي‌توان اين کار را را انجام داد. سال گذشته مخارج خانواده ما ماهي دويست، سيصد هزار تومان بود اما امسال با پانصد هزار تومان هم نمي‌توان در حد و اندازه سال گذشته زندگي کرد. اينها نتايج تصميماتي است که گرفته شده است. به نظر شما اين تصميمات چقدر در زندگي ما تاثير گذاشته است؟

مي‌بينيد سياست چقدر در تعيين جزييات و کيفيت اقتصاد و معيشت زندگي ما اهميت دارد؟

اگر بخواهيم در زمانه‌اي که سرعت اصلي‌ترين مولفه تحولات آن است، گليم خويش را از آب بيرون بکشيم، چاره‌اي جز پيدا کردن سريع‌ترين و مطمئن‌ترين راه‌هاي ممکن نداريم. سياست در دنياي امروز شيوه پيدا کردن همين راه‌هاست. زندگي با کسي هم شوخي ندارد. باور بفرماييد اگر هر يک از ما از صحنه گيتي حذف شود، کسي در دنيا ککش هم نمي‌گزد. تنها قضاوتي درباره عملکرد ما در تاريخ مي‌ماند که آن هم براي تاريخ ارزش دارد نه براي ما که در عالم باقي به پس دادن حساب و کتاب دو روز دنيا مشغوليم.

باور کنيم که سياست براي زندگي زميني ما اهميت دارد. باور کنيم که سياست ارزش صرف وقت دارد. باور کنيم که سياست کيفيت زندگي ما را تعيين مي‌کند. باور کنيم که سياست‌ورزي در دنياي امروز بخشي از زندگي روزمره ماست که هر لحظه با‌اهميت‌تر مي‌شود. سياست کسب و کار ماست و مانند هر کسب و کار ديگري متخصص خودش را دارد. تحليل‌هاي سياسي را فقط در تاکسي و از زبان رانندگان تاکسي دنبال نکنيم. براي سياست وقت صرف کنيم. سياست بخش مهم و تعيين‌کننده زندگي ماست. اينجا ايران است و سياست بر همه چيز سيطره دارد. حتي بر اقتصاد؛ براي فهم و تحليل سياست وقت بگذاريم....
لباس حاضري
افلاطون و پيراهن هاوايي
 بهاره مهرنژاد/bahar.medadrangi@yahoo.com

آدم وقتي دست به عملي مي‌زند يعني اينکه قبلاً فکرش را کرده. عمل مثل علف‌هاي سبزي است که تازه سر از خاک درآورده‌اند. وقتي از زمين بکشيدشان بيرون، آن وقت مي‌بينيد چه ريشه عميقي دارند. من هم بعد از مدت‌ها تفکر و تامل در باب انواع مدل‌ها و مدهاي روز دنيا به‌ويژه آنها که همين نزديکي‌هاي خودم در پايتخت مي‌بينم، تصميم گرفتم دست به عملي بزنم که شايد در اين حوزه کمتر به آن پرداخته شده باشد. به اين فکر افتادم که راجع به زيبايي بنويسم. اينکه اصلاً زيبايي چه تعريفي دارد، زيبايي واقعي يعني چه و چرا مي‌گوييم فلان چيز زيبا است. يا اينکه اصلاً يک شيء يا جنس يا حتي يک فرد چه ويژگي‌هايي بايد داشته باشد که در نظر ما زيبا جلوه کند و مثلاً يک لباس چه زماني زيباست. اصلاً مد شدن لباس به زيبايي آن بستگي دارد يا خير. شايد اين سوال‌ها که دارم از خودم مي‌پرسم و سعي دارم هر طور شده برايش جوابي دست و پا کنم، چندان ربطي به مد نداشته باشند ولي شواهد يعني آنچه که من اين روزها پشت ويترين بوتيک‌هاي لباس و شاپينگ‌سنترها مي‌بينم، جز اين را نشان نمي‌دهد. هرچه که من اين روزها مي‌بينم نه اينکه زيبا نباشد، هست ولي يک جورهايي نازيباست. يعني آن مشخصه‌هايي که جنس زيبا دارد را ندارد. در تعريف زيبايي گفته‌هاي بي‌شماري از نقاش و فيلسوف و نويسنده و... موجود است، ولي به عقيده من تعريفي که افلاطون از زيبايي مي‌کند در سطح بالاتري از بقيه تعاريف قرار دارد و قابل درک‌تر است و با آنچه که ما در اين صفحه قصد داريم درباره‌اش صحبت کنيم، يعني مد و زيبايي‌شناسي لباس، هم‌خواني و تطابق دارد.                             

افلاطون در تعريف زيبايي گفته است زيبايي هماهنگي ميان اجزا است با کل. مثلاً يک ساختمان آن گاه زيباست که درها، پنجره‌ها و اتاق‌ها با کل آن ساختمان هماهنگ و متناسب باشد. به‌عبارت ديگر ميان اجزا تناسب و نسبت خاص برقرار باشد. هيچ چيز در دنيا وجود ندارد که زيبا نباشد. دوست عکاسي دارم که ساکن فلورانس است و هميشه مي‌گويد هيچ آدم زشتي وجود ندارد. او معتقد است هر انسان و البته هر شيء يک زاويه ديد زيبايي دارد که فقط کمي هوشياري و تيزبيني مي‌خواهد تا بتوان زاويه زيبايي آن را شناخت و درک کرد.                         

در مورد لباس و کيف و کفش هم بايد ديد که چه آدمي قصد خريد دارد. شايد برخي به حساب خرافات بگذارند ولي لباس هم بايد به آدم بيايد. اصلاً دليل اينکه ناخودآگاه در اتاق پرو درحالي که لباس به تن ايستاده‌ايم، مدام از همراه يا فرد فروشنده مي‌پرسيم که «اين لباس بهم مياد؟» دليلش همين است که مي‌خواهيم از فرد ديگري غير خودمان بشنويم که آيا لباسي که انتخاب کرديم به تنمان مي‌نشيند، با ما همخواني دارد يا اصلاً به تنمان مي‌آيد يا خير. همين جاست که مي‌توان مفهوم زيبا بودن يا نبودن را درک کرد. بعضي اوقات يک لباس چنان پشت ويترين شکيل و خيره‌کننده است که فکر رفتن به مغازه‌هاي ديگر و ديدن مدل‌هاي مختلف را از سر بيرون مي‌کند ولي همين که آن را مي‌پوشيم، چنان توي ذوقمان مي‌خورد و دلزده مي‌شويم که براي مدت‌ها طرف اين سبک لباس‌ها نمي‌رويم. مي‌دانيد چرا اين لباس که آدم از پشت ويترين حظ مي‌کرد نگاهش کند دل را مي‌زند براي اينکه نازيباست، به ما نمي‌آيد و با تن ما جور نيست.                 

تمامي اين زمينه‌چيني‌ها براي اين بود که بگويم هرچه که مد مي‌شود، زيبا نيست. و البته شايد بهتر باشد بگويم که هرچه مد مي‌شود، شايد به خودي خود قشنگ باشد ولي «براي ما» زيبا نيست.                   

منظورم اين است که مد شدن يک لباس لزوم زيبا بودن آن نيست. انتخاب لباس هم اصول خودش را دارد همين که ويترين مغازه‌ها از يک مدل پيراهن ماکسي سرخابي يا کت و شلوار راه‌راه سبز و بنفش پر شد،  دليل نمي‌شود که از خود بي‌خود شويم و فقط براي اينکه طراحي‌شده توسط فلان طراح معروف است، لباسي را که هرگز به تنمان نمي‌آيد خريداري کنيم. در اصول طراحي لباس آمده که پارچه راه‌راه به آدم‌هاي بلند قد نمي‌آيد. حالا جورجيو آرماني کت و شلواري به سبک راه راه بليزر روانه بازار کرده. دليل نمي‌شود که قد و قواره خودمان را ناديده بگيريم و بخريم و با افتخار بپوشيم فقط براي اينکه آخرين مدل ژورنال است و مارک آرماني را دارد. بنفش رنگ زيبايي است و امسال هم مد شده و خود بنده هم بسيار دوستش دارم ولي پوشيدن پيراهن بنفش آن هم با طرح و شکل خاص و متفاوت هميشه هم زيبا نيست. فرض کنيد به يک کنفرانس دعوت شده‌ايد که استاد فلسفه‌اي قرار است کتاب هستي و عدم سارتر را مورد هدف قرار دهد و چرايي و چيستي فلسفه اگزيستانسياليسم را مطرح کند. بعد از يک ربع انتظار آقايي را در کسوت فيلسوف مي‌بينيد که پيراهن مدل هاوايي با ترکيبي از رنگ‌هاي بنفش و سبز و زرد تن کرده است و در حالي که مشغول بالازدن آستين‌هايش است خود را به شما معرفي مي‌کند. پيراهن‌هاي مدل هاوايي در روزهاي تابستان بازار بسيار داغي دارد چون هم رنگ‌هاي شاد دارد و هم خنک است ولي اگر به زيبايي با همان انديشه‌اي که افلاطون نگاه مي‌کند بنگريم، بايد بگوييم پوشيدن بلوز هاوايي سبز و بنفش توسط استاد فلسفه، زيبا که نيست ‌هيچ، بسيار هم نازيباست.
بي عشق نمي توان
نطفه اين عشق کلاس چهارمي
 رضا تفرشي

بساط شام را برچيدند. چاى آوردند و خورديم. بعد گفتند شعر بخوانيم. على هم سه‌تارش را درآورد و بى‏اعتنا به جمع دلينگ دلينگش را شروع كرد. من حافظ باز كردم و خواندم: «سمن‌بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند / پرى‌رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند...» زن صاحبخانه گفت: «اينطورى كه نمى‏شود. بگذاريد نيت كنيم، شما فال بگيريد.» گفتم: «خب نيت كنيد...» گفت: «اول حميد نيت كند.» شوهرش را مى‏گفت. حميد توى آشپزخانه بود و داشت قليان چاق مى‏كرد. تنباكو با بوى قهوه. از همان جا داد زد: «بگير. من نيت سرِ خودم.»

 چشم بستم و فاتحه خواندم و خواجه را به شاخ نبات قسم دادم و لاى كتاب را باز كردم. «دلا رفيق سفر بخت نيكخواهت بس / نسيم روضه شيراز پيك راهت بس...» آخر غزل، حميد قليان به‌دست وارد اتاق شد. قل‏قل مى‏كرد و دود بيرون مى‏داد: «شاهدش چيه؟» خواندم: «درد عشقى كشيده‏ام كه مپرس / زهر هجرى چشيده‏ام كه مپرس...»

 حميد و زنش به هم نگاه كردند... على زد زير خنده و گفت: «حافظ داره بدجورى لو مى‏ده. نه؟» يك دور براى همه فال گرفتم. شلنگ قليان هم دست به دست چرخيد و هر كس كامى گرفت. على هم زد زير آواز و به سبك لطفى خواند: «نماز شام غريبان چو گريه آغازم / به مويه‏هاى غريبانه قصه‌پردازم / به ياد يار و ديار آنچنان بگريم زار / كه از جهان ره و رسم سفر براندازم...» همه مى‏دانستند كه «عشق» على به مسافرت دور و دراز رفته و حالا حالاها برنمى‏گردد. اول نزديك بود خنده‏مان بگيرد، اما چنان با سوز دل خواند كه بغض كرديم و ياد فراق و دورى و مهجورى خودمان افتاديم... ذغال قليان كه تمام شد، زن صاحبخانه قهوه آورد و تعارفمان كرد. حالا ديگر پاسى از شب گذشته بود. حميد به تقليد از كارور گفت: «وقتى از عشق حرف مى‏زنيم، از چه چيز حرف مى‏زنيم؟»

 گفتم: «بياييم قصه‏هاى نخستين عشق‏هايمان را تعريف كنيم.» وقتى اين پيشنهاد را مى‏دادم مى‏خواستم كارى كنم كه على قصه‏اش را برايمان تعريف كند. براى اينكه سرِ ذوق بيايد، اول بايد از خودمان شروع مى‏كرديم. گفتم: «امشب نوبت صاحبخانه است. امشب حميد تعريف كند. هفته ديگر كه آمديد خانه من، من تعريف مى‏كنم و هفته بعد على و...» زن‏ها اعتراض كردند كه «پس ما چى؟» حميد وارد بحث شد و گفت: «زن‏ها معشوقند. خودشان كه عاشق نمى‏شوند. كس ديگرى پس كله‏اش مى‏خورد و مى‏آيد به سراغ اينها. قصه كه از زبان معشوق روايت نمى‏شود...» اول كسى كه به اين حرف اعتراض كرد زنش بود: «اين حرف‏ها مال قرن پنجم و ششم است. مال زمانى بود كه زن‏ها، بدبخت‏ها مى‏نشستند كنج اتاق و بيرون نمى‏رفتند. اگر مى‏رفتند و بادى مى‏وزيد و پوشيه‏شان كنار مى‏رفت و كمى از چهره‏شان پيدا مى‏شد، آن وقت، شاعرى، رهگذرى، عمله‏اى، بنايى، كسى پيدايش مى‏شد و يك دل نه صد دل عاشق مى‏شد. الان اوضاع فرق كرده. الان زن‏ها هم عاشق مى‏شوند...» حميد صدايش درآمد: «و چقدر هم كه مشمئزكننده است عاشق شدن زن...» نزديك بود بين زن و شوهر نزاعى صورت گيرد. حيف بود كه چنين شب خوشى را مى‏گذاشتيم كه به دعواى زن و شوهرى بدل شود. دخالت كردم و گفتم: «حق با زن‏هاست. آنها هم بايد نخستين عشقشان را تعريف كنند. چرا كه نه؟» اين را گفتم، اما خدا خدا مى‏كردم كه اين قرار مدار «حكايت نخستين عشق» به ابتذال و تعريف ماجراهاى سطحى كشيده نشود. من تنها مشتاق آن بودم كه زودتر نوبت به على برسد و ماجراهاى عجيب و غريب و عاشقانه او را كه جزئياتى، جسته و گريخته، مى‏دانستم، بشنوم. اما براى رسيدن به اين داستان شنيدنى بايد مقدمه‏هاى نه‌چندان جذابى را هم ورق مى‏زديم و مى‏خوانديم. مقدمه‏هايى شامل داستان همه حلقه دوستى‏مان. رو كرديم به حميد و گفتيم: «نوبت توست. بسم‏الله. بگو تا ببينيم چه دارى ز رستم نشان...»

 حميد اما اگرچه عاشق‌پيشه نبود، اما آدم با‌مزه‏اى بود و هر ترفندى را به كار مى‏بست و راست و دروغ را به هم پيوند مي‌زد تا خاطره‏اش (هر خاطره‏اى) حوصله سربر از كار درنيايد. مى‏شد انتظار داشت كه داستانى جذاب و بانمك را برايمان تعريف مى‏كند. همه ساكت شديم و چشم به دهان حميد دوختيم: «كلاس چهارم بودم كه عاشق شدم. چهارم ابتدايى. توى مدرسه شمس پسران.» زن حميد اما كلام شوهرش را قطع كرد و گفت: «مراقب حرف زدنت باش. مى‏توانى ساكت باشى، اما هر‌چه كه بگويى، عليه خودت به كار مى‏رود.» اين را به  شوخى گفت و در اداى اين كلمات لحن ماموران اف.بى.آى را تقليد كرد. اما كسى به شوخى او نخنديد. حميد ادامه داد: «من عاشق معلممان شدم. خانم قنبرى. اعتراف مى‏كنم كه هيچ عشقى در تمام زندگى‏ام، جايگزين عشقم به معلم كلاس چهارم دبستان نشد. اين عشق يك عشق تمام‌عيار بود. همه چيز داشت؛ عشوه و ناز معشوق، داشتن رقيب، دعوا و كتك‏كارى با رقيب، محنت عاشق، شب‏بيدارى، نامه‏نگارى... اما اين‏جورى حيف است. مى‏ترسم خوب تعريف نكنم و شما فكر كنيد كه داريد يك داستان احمقانه مى‏شنويد. به من يك هفته مهلت بدهيد تا قصه‏ام را بنويسم و هفته ديگر آن را از روى كاغذ بخوانم و... هفته ديگر هم بياييد خانه ما و بعد از شام و قليان و چاى، من قصه‏ام را برايتان بخوانم. لااقل اگر بنويسم خيال خودم راحت خواهد بود كه يك قصه سيال ذهن برايتان تعريف نكرده‏ام. بلكه شما يك قصه عاشقانه تمام‌عيار از عاشقى ده‌ساله و معشوقى بيست و دو ساله شنيده‏ايد. قصه را هفته ديگر برايتان خواهم خواند.»
ازدواج ايراني
ذکر مصائب يک وام ناقابل
 نيما محبي/nmohebi@yahoo.com

مي‌خواهم درباره خودم يك خبري بدهم كه از وقتي آن را شنيدم از خوشحالي توي پوست خودم نمي‌گنجم. براي همين هم كلي قر و قاطي مي‌نويسم. خبر اين است: «ما بالاخره وام ازدواج گرفتيم...»

نمي‌دانم شما خوانندگان گرامي تا به حال گذارتان به بانك افتاده تا مثلاً وام بگيريد؟ من كه نه. از وقتي ازدواج كردم مدام دارم كارهاي اداري انجام مي‌دهم كه خيلي هم دلچسب‌ نيست. اوايل همين سال جديد بود كه براي اولين بار در عمرم رفتم بانك تا وام بگيرم. شنيده بودم كه براي وام ازدواج بايد به بانكي رفت كه نزديك محل كار آدم است. من در خيابان كريم‌خان تهران كار مي‌كنم. به يكي از بانك‌هاي دولتي آن منطقه رفتم و كمي در و ديوار را نگاه كردم. هيچ اثري از نوشته‌اي كه نشان دهد وام ازدواج را از كدام باجه مي‌توان گرفت، نبود. آخر سر رفتم كنار يكي از باجه‌ها كه به نظر مي‌آمد سر مسوول آن كمي خلوت است. گفتم: «ببخشيد قربان...» بعد صدايم در گلويم گرفت. آقايي كه كنار من در باجه ايستاده بود مشغول شمردن هفت، هشت ده‌تايي چك پول پانصد‌هزار توماني بود. خجالت كشيدم كه آنجا بگويم من آمدم تا يك ميليون تومان از بانك وام بگيرم. بعد رفتم به باجه ديگري و آرام سرم را جلو بردم و پرسيدم: «ببخشيد درباره وام ازدواج چندتا سوال دارم. از چه‌كسي...؟» رويش را آن طرف كرد و با صداي بلند همكارش را صدا زد: «اين شرايط وام ازدواج را به تازه‌داماد بگو.» نيش همه باز شد به غير از آن همكاري كه حالا بايد جواب من را مي‌داد. دوتا آقايي كه در صف ايستاده بودند، در گوش هم چيزي گفتند و زدند زير خنده. حدس مي‌زنم چه گفتند اما خب نمي‌شود با همه دعوا كرد.

كارمند مذكور هم بدون اينكه رويش را بالا بياورد، در حالي كه يك دسته كاغذ را مي‌شمرد و مهر مي‌زد و بعد دوباره آنها را مي‌شمرد و اين بار يك مهر ديگري بر آنها مي‌زد، از من پرسيد: «شاغلي؟ كجا كار مي‌كني؟ ضامنت بايد كارمند دولت باشد.» جواب‌ها را كه دادم به من گفت كه بروم سراغ يكي از بانك‌هاي نزديك منزلمان. يعني تا به حال داشتم اطلاعات خصوصي خودم را بي‌خود و بي‌جهت به او مي‌دادم. رفتم به بانك نزديك منزلمان. اينجا اوضاع بهتر بود. براي اينكه اين بانك در محله‌اي مسكوني بود و نيازي نبود با يك مشت آدم پولدار كه شوخي كوچكشان خريد و فروش زانتياست، كنار هم قرار بگيريم. احساس خجالت كمتري داشتم. توي محل ما وقتي يك نفر ازدواج مي‌كند مردم به او تبريك مي‌گويند نه اينكه سرشان را بيخ گوش هم بگذارند و پچ‌پچ‌هاي بالاي هجده سال بكنند.

در اين بانك به من گفتند كه بايد ضامنم كارمند دولت باشد. هرچقدر با خانمم فكر كرديم آشناي نزديكي كه كارمند دولت باشد، نه من داشتم و نه خانمم. آنقدر اين طرف و آن طرف كرديم كه بالاخره پدر دوست خانمم، آقاهرمز، كه معلم بازنشسته بود، قرار شد كه بيايد و ضامن ما بشود.

آقا هرمز براي خودش آدم خاصي است. اول اينكه مانند همه معلم‌ها مهربان است. از آن مهرباني‌هاي بالا به پايين كه هميشه مي‌خواهد آدم را نصيحت كند و فكر مي‌كند كه مدام بايد آدم را تشويق كند. زماني كه ما ازدواج كرديم، يك بار ديدمشان، ايشان گفتند: «آقا نيما ازدواج خيلي كار خوبي است. آفرين. آفرين.» يك نكته ديگري هم دارد و آن هم اينكه مانند همه معلم ادبيات‌هاي دنيا فكر مي‌كند كه به شيوه «ابر‌مرد»هاي توي اشعار قدمايي، هميشه انسان بايد در برابر ناملايمتي‌ها بايستد و «داد» خود را «بستاند.» (بخشي از اطلاعات شخصيتي من از ايشان را دوست خانمم يك شب كه رفته بوديم فشم به من داده است.)

هرمز‌خان معلم بازنشسته بود و همين‌طوري نمي‌توانست ضامن ما بشود. بايد مي‌رفت اداره بازنشستگي و از آنجا نامه مي‌آورد. طفلكي را كارد مي‌زدي خونش درنمي‌آمد. احساس مي‌كرد كه ناملايمتي با او مي‌كنند و هي مي‌گفت: «مگر ما براي بچه‌هاي همين مردم زحمت نكشيده‌ايم؟» اينقدر گفت كه پيش خودم فكر كردم كه نكند ما مزاحم او شديم و او نمي‌خواهد اين كار را برايمان انجام دهد. به خانمم گفتم. او هم به دوستش گفت. دوستش به خانمم گفت و خانمم به من گفت: «نه بابا! هرمز خان از اين ناراحت است كه نتواند براي ما كاري انجام دهد.»

خلاصه با هرمز‌خان رفتيم اداره بازنشستگي تا نامه را بگيرد. اين جور نامه‌ها هم گويا خيلي مرسوم است و روال اداري عادي خودش را دارد. يعني از اين اتاق به آن اتاق. اما بالاخره كار انجام شد. منتها هرمز خان براي هر مسوول و مامور و معذوري يك بار تعريف مي‌كرد كه او معلم بوده و حالا كه بازنشسته شده نبايد بانك از او نامه‌اي بخواهد كه از معلم‌هاي شاغل نمي‌خواهد. جماعت شنونده‌ هم حرف‌هاي او را مي‌شنيدند. فقط يك نفر به هرمزخان پاسخ داد و او هم گفت: «اين قانون بانكه. » من هم پشت بندش آمدم كه «هرمزخان به اين بندگان خدا ربطي ندارد و لابد بانك اين قانون را وضع كرده است.» بالاخره كارمان تمام شد و آمديم بيرون. نزديك ظهر بود. هرمز‌خان را به ناهار دعوت كردم كه گفت: «نه. بايد برم خانه.» گفتم: «خب بيا و يك آب‌ميوه با هم بخوريم.» قبول كرد. اما در آب‌ميوه‌فروشي اصلاً پايه نبود كه آب‌ميوه تازه (غيربهداشتي به زعم ايشان) بخوريم. گفت: «پسرم اينها كثيفه. شما جوان‌ها چرا دقت نمي‌كنيد.» مجبور شدم دو تا آب‌ميوه پاكتي بخرم. «آفرين. آفرين. هميشه سعي كن توي زندگي سالم باشي.» بعد هم چند نصيحت ديگر به من كرد: «هميشه سعي كن با زن و بچه‌ات غذا بخوري. من هميشه در زندگي با زن و بچه‌هام غذا خوردم. حتي همين آب‌ميوه هم از گلوي من پايين نمي‌رود. دور اين دوست‌ها را خط بكش. آفرين.» توي دلم گفتم اي آقا، دوستان دور ما را خط كشيدند. ديگر نيازي به توصيه نيست. بعد هم تعريف كرد كه چطور هر غذايي با خانواده خوشمزه‌تر از همان غذا بدون خانواده است. اگر درست يادم باشد چند بيتي هم از شعراي بزرگ (شايد هم كوچك) در اين باره خواند. (راستي يادم باشد از دوست خانمم بپرسم كه اين شعرها را هرمزخان سروده يا از شاعران ديگر بوده. مي‌دانيد كه در ايران بايد نسبت به شعرهايي كه مردم مي‌خوانند، محتاط بود. براي اينكه خيلي از اوقات شاعر خود شعرخوان است.)

نامه به دست با كلي مدارك، از عقد‌نامه گرفته تا شناسنامه و كارت ملي و غيره، به بانك مذكور رفتيم. جناب رئيس هم آدم خوش‌برخوردي بود. مدارك را داد تا پر كنيم، امضا كنيم و انگشت بزنيم. هرمزخان پرسيد: «ما معلم‌هاي بازنشسته بايد انگشت‌ هم بزنيم؟» وقتي كه ديد ما دو نفر شاغل غير بازنشسته هم بايد انگشت بزنيم، روي انتقاداتش را برگرداند و درباره اين پرسيد كه «چرا ما معلم‌هاي بازنشسته بايد نامه بياوريم». يادم نيست كه رئيس بانك چه جوابي داد. اما بالاخره هرمز خان راضي شد. كارهايمان تمام شد و به ما گفتند كه سه روز ديگر پول در حسابمان است. باورمان نمي‌شد كه به اين زودي كار انجام شده باشد. از بانك كه بيرون آمديم،  دوباره مساله بازنشستگي را پيش كشيد كه نيم ساعتي از ما وقت گرفت كه مشغول تاييد حرف‌هاي ايشان بوديم. البته خدا خيرش بدهد اگر اين كار را نمي‌كرد ما از وام باز مانده بوديم. چند روز پيش يكي از دوستان مي‌گفت كه به ترتيبي (البته نگفت به چه ترتيبي) مي‌شود دو بار وام ازدواج گرفت. اما ما به همين يكي بسنده كرديم و بدو بدوهاي ديگر را كنار گذاشتيم. همين يك ميليون كافي است.
کرامر عليه کرامر
سوژه اي براي دعوا در يک پرده
 سيد رضا علوي/alavi.seyedreza@gmail.com

الميرا: امروز انقدر با پانته‌آ خنديديم كه نگو. رفته بوديم اداره گذرنامه. من داشتم فرم پر مي‌كردم. رسيدم به اسم تو. پاني هم كله‌اش توي فرم بود كه نمي‌تونستم كاري كنم. يه خرده مكث كردم، اما پاني بي‌خيال نمي‌شد. وقتي جاي اسمت نوشتم غضنفر، همينجوري مونده بود. اول فكر كرد من يه شوهر ديگه دارم. گفتم احمق مگه مي‌شه من يه شوهر ديگه داشته باشم ولي با يكي ديگه زندگي كنم. گفت تو اين دوره زمونه هيچي نشد نداره، گفتم نه بابا، اسم سعيد تو شناسنامه غضنفره. باور نمي‌كرد. گفت اصلاً به قيافه و هيكل سعيد نمي‌خوره كه غضنفر باشه. گفتم حالا كه هست بعد انقدر خنديديم كه نزديك بود از گذرنامه بندازنمون بيرون.

سعيد: واقعاً سوژه خنده‌داري بوده به نظر تو؟

الميرا: اگه بخواي ناراحت شي، من اصلاً هيچي نمي‌گم. حرف بدي كه نزديم. خنديديم. اونم تقصير پانته‌آ شد. وگرنه روز اول كه من فهميدم اسم اصلي‌ات سعيد نيست، مگه خنديدم؟ تازه گريه‌ام هم افتاد. پيش خودم سر سفره عقد رو مجسم كردم كه جلوي اين همه مهمون باكلاس ما، جلوي بچه‌هاي عمو نادر كه از كانادا اومده بودن، جلوي بچه‌هاي دانشكده، عاقد بخواد بگه جناب غضنفر صابري مورچه خورتي... واقعاً داشت گريه‌ام مي‌گرفت كه تو خودت رفتي به عاقد گفتي كه سعيد صدات بزنه. ولي عاقده خيلي بانمك بود. يادته. من هنوزم خنده‌م مي‌گيره. گفت حالا اينو مي‌گيم سعيد، اون مورچه‌خورت رو چه‌كار كنيم؟ خيلي آدم بانمكي بود.

سعيد: اگه بحث خنديدن باشه كه همه بالاخره يه چيزي دارن. صد سال پيش كه ملت مي‌رفتن ثبت احوال، شناسنامه مي‌گرفتن، اون موقع كه بابابزرگت‌اينا نگفتن «فرنوش». بابات لو داد كه كي رفتين ثبت احوال و فاميليتون رو عوض كردين و از گله‌دار گذاشتين فرنوش. اون پسوند طولاني و بي‌معني‌اش هم براي اين بوده كه ثبت احوال فرنوش خالي نمي‌داد. ضمناً اسم مادربزرگ جنابعالي «صد تومنيه». خوشبختانه لازم نبوده، كه اين چيزا رو توي فرم پاسپورت بنويسي وگرنه سوژه براي خنديدن كم نداشتين.

الميرا: ولي عزيزم فكر كنم برات سوء‌تفاهم پيش اومده. ما به تو نخنديديم. به اسمي خنديديم كه پدر و مادرت در اوج مدرنيسم ايران يعني سال پنجاه و پنج كه همه اسم بچه‌هاشون رو مي‌گذاشتن شهرام و بهرام و مهرداد و رامين و آرش و آبتين، اسم تو رو گذاشتن غضنفر. الهي بميرم برات كه تو دوران مدرسه چه زجري مي‌كشيدي. خودت يه بار تعريف كردي كه بچه‌ها صدات مي‌كردن غضن غضن. الهي بميرم. چقدر اذيتت كردن؟

سعيد: تو مدرسه كه بچه‌ها به ترك ديوار هم مي‌خندن. اگر غضن غضن نبود، يه چيز ديگه پيدا مي‌كردن و مي‌خنديدن. مهم اينه‌ كه يه خونواده توي همون دوران به قول تو مدرنيسم، خودش رو گم نكنه و اصل و نسب خودش رو فراموش نكنه و اداي طبقات بالادست اجتماع رو درنياره. چون اگه اين كار رو بكنه، بعد مجبور مي‌شه كه گذشته خودش رو پنهان كنه و نذاره كسي از گذشته‌اش سر دربياره. اما گذشته كه فقط چهار تا آلبوم عكس نيست كه بشه قايمش كرد. بعضي وقت‌ها يه مادربزرگي پيداش مي‌شه كه مي‌شينه از سير تا پياز تاريخ خانواده رو براي داماد دخترش تعريف مي‌كنه.

الميرا: پس بيخود نبود كه مامان مي‌گفت شوهرت عين كارآگاه‌ها داشته از عزيز جون حرف مي‌كشيده. نيازي به حرف كشيدن نبود. هرچي مي‌خواستي مي‌پرسيدي بهت مي‌گفتم. چيزي براي پنهان كردن وجود نداره.

سعيد: ولي نظر عزيز جون چيز ديگه‌ايه.

الميرا: به حرف عزيز جون اعتماد نكن. اون توي شروع آلزايمره. ارثيه. باباش هم آلزايمر گرفت و مرد. برادراش هم همينطور. خيلي از چيزايي كه مي‌گه بي‌اساسه. از پايه خيالاته...

سعيد: اگه خيالاته، پس ناراحتي‌تون چيه؟

الميرا: ناراحتي؟ نه، كسي ناراحت نيست. اگه خيلي دوست داري پوآرو بشي، كسي جلوت رو نگرفته. منتها گفتم دنبال توهمات نرو. دنبال واقعيات برو.

سعيد: اينقدر توهم توهم نكن. يا تو آلزايمر رو نمي‌شناسي يا مامان‌بزرگت رو. كسي كه آلزايمر مي‌گيره، حافظه كوتاه‌مدتش دچار اشكال مي‌شه، در عوض حافظه بلندمدتش فعال مي‌شه. يعني سي چهل سال پيش، خيلي واضح و شفاف مي‌آد جلوي چشمش. عين يه فيلم سينمايي. ناهاري كه ده دقيقه پيش خورده يادش نمي‌آد، اما اشكنه‌اي كه سي و پنج سال پيش سوزونده و از شوهرش كتك خورده يادش مي‌آد.

الميرا: توي خانواده‌ ما كسي دست بزن نداشته. همينه كه مي‌گم توهم. پدربزرگ من درسته كه ارباب بوده...

سعيد: همين‌جا يك دقيقه پاز كن. كي ارباب بوده؟ پدربزرگ شما در بهترين وضعيت ممكن گوسفنداي مردم رو نگهداري مي‌كرده. اين فاميلي گله‌دار هم از همينجا مي‌آد. البته به نظر من شغل شرافتمندانه‌اي داشته ولي ظاهراً شما اينطور فكر نمي‌كنيد. يعني اگر فكر مي‌كرديد، قصه نمي‌ساختيد كه خدا بيامرز ارباب بوده.

الميرا: من كه اون موقع نبودم ولي ملك و املاك و دارايي پدربزرگ هنوز سر جاشه.

سعيد: بخشي‌اش سر جاشه. چون بخشي‌اش رو پدرت و عمو‌هات فروختن و با پولش اومدن تهران. اگر باقيمانده‌اش رو هم الان بفروشن، مي‌تونن با پولش برن لس‌آنجلس. پيشرفت خوبيه. از دهات زنجان به زنجان، از زنجان به كرج، از كرج به خيابون جيحون، از جيحون، به ميدان فاطمي، از فاطمي به جردن. حالا هم از جردن به لس‌آنجلس.

الميرا: اين يعني ترقي و پيشرفت. يعني زرنگي و شعور، يعني...

سعيد: يعني زمين‌هايي كه بعد از اصلاحات ارضي به بابابزرگت رسيد رو فروختن. نوش جانتون. ما كه بخيل نيستيم .

الميرا: البته از مورچه‌خورت هم پرتاب شدن به اميريه قابل تحسينه. يك جهشه. متاسيونه. فقط عيبش اينه‌كه با توپ شليك شدين. اگر مرحله به مرحله مي‌اومدين، احتمالاً با تمدن بهتر كنار مي‌اومدين.

سعيد: تمدن به چيه؟ الحمدلله همه خواهرها و برادرهاي من يا فوق ليسانس دارند يا دكترا. من هم به خاطر اينكه فوق قبول نشدم، كلي سرزنش شدم. اما بد نيست يه نگاهي هم به پرونده تحصيلي برادرها و خواهرهاي جنابعالي داشته باشيم. ضمن اينكه داداش رامتين شما هم كه فعلاً توي سوم راهنمايي مثل الاغ تو گل مونده. تا اينجا هم كه پيش اومده، مديون باباته كه معلم‌ها و مدرسه رو آباد كرده.

الميرا: اون داداش غلام شما هم بد نيست پرونده‌شون باز بشه. اينكه دكترا داره يا نداره كه مهم نيست، مهم اينه كه هنوز زنش رو مي‌زنه. انگار ديروز از دهات اومده. با اون زيرشلواري اصفهاني كه توي خونه مي‌پوشه. صديقه خانم تن و بدنش رو نشونم داد. سياه و كبود بود. گفتم دستش بشكنه. گفت نه، خدا نكنه. شوهرمه. تاج سرمه...

سعيد: فعلاً كه شيوه‌هاي زن‌داري داداش غلام بهتر از زن‌داري منه. كار خوبو اون مي‌كنه. نه من كه مي‌شينم تا زنم با دوستش بهم بخنده.

الميرا: هر كسي كو دور ماند از اصل خويش... اينجا دهات نيست كه بخواي داداشتو قرقره كني. دست بلند كن تا بهت نشون بدم كه...
گوشه عافيت
فروش کليه براي خريد جزيي از زندگي
 آزاده مژدهي

اين روزها ديگر كمتر كسى از ديدن آگهى‏هاى فروش كليه متاثر مى‏شود. از شنيدن اينكه يك انسان براى گذران زندگى، پاره‏اى از وجود خود را به مانند وسايل دست دوم خانگى‏اش به حراج مى‏گذارد، يك رفتار عادى. با اين همه اگر گذرت به كوچه حسيني خيابان وليعصر بيفتد و آگهى‏هاى رنگارنگ ديوارها، نمى‏توانى بى‏تفاوت بمانى. كمترين خرجت، تاملى خواهد بود بر آنچه مى‏بينى و شايد قطره اشكى، غصه‏اى چندروزه و بعد جبر فراموشى.

 اينجا باور مى‏كنى كه زندگى هميشه رسم خوشايندى نيست، كه گاهى براى گذشتن حرف حساب سرش نمى‏شود، كه بايد براى گذرانش جانت را بگذارى كف دستت و برايش مشترى پيدا كنى.

 با ديدن ظاهر انسان‏هايى كه به اين مرحله از زندگى رسيده‏اند، باورش سخت است كه آنها براى فروش كليه آمده باشند. از دانشجوهاى رشته‏هاى مختلف گرفته تا زنان سرپرست خانواده، كارمند و كارگر و بيكار و افرادى كه براى فراهم كردن هزينه‏هاى ازدواج، ديه و تحصيل به اين آخرين سرمايه باقيمانده روى مى‏آورند.

 در حالى كه در تمام كشورهاى پيشرفته دنيا فروش اعضاى بدن از چند دهه قبل ممنوع شده است و حتى كشور هندوستان - كه زمانى بزرگ‏ترين بازار فروش اعضاى بدن بود -از چهارده سال قبل، اين معاملات را ممنوع كرده است، در كشور ما كه به گزارش مجله اكونوميست در سال گذشته بالاترين آمار اهداى كليه را در جهان داشته است، حدود نود و هفت درصد پيوندها از راه فروش كليه افراد زنده انجام مى‏شود.

 ايران تنها كشورى است كه در آن براى پيوند كليه فهرست انتظار وجود ندارد. در ساير كشورها براى بيماران محتاج به پيوند اعضا، ليست انتظارى موجود است كه اگر فردى دچار مرگ مغزى شود و كارت اهداي اعضا را پر كرده باشد، بر مبناي گروه خونى فرد متوفى و وخامت حال بيماران در انتظار، تصميم‏گيرى مى‏شود. كارت‏هايى كه در حال حاضر تبليغات گسترده‏اى در سطح برنامه‏هاى تلويزيونى براى پر كردن آنها در كشورهاى اروپايى انجام مى‏شود. در ايران به دليل وجود نداشتن ليست انتظار و مبلغ يك ميليون تومان اهدايى دولت به فروشندگان كليه كه به هديه ايثار شهرت دارد، نوع جديدى از اهداى كليه به نام مدل ايرانى، ايجاد شده است.

 در واقع در اين مدل كه استثنايى در دنياست، فروش عضوى از بدن به خاطر فقر و اضطرار پذيرفته شده و دولت براى جلوگيرى از بالا رفتن نرخ‏ها، پرونده افرادى كه قصد فروش با قيمت بالا داشته باشند را بسته و اجازه پيوند را نخواهد داد.

 شايد زمانى كه يكى از مهم‏ترين دغدغه‏هاى  دنياى طب، انجام جراحى‏هاى پيوند عضو و كسب موفقيت در آنها و جلوگيرى از رد پيوند بود، كسى به معضلى كه امروزه به نام فروش كليه، آدم‏ربايى، قاچاق اعضاى بدن و توريسم پيوند خوانده مى‏شود، فكر نمى‏كرد.

 از اولين پيوند عضو با داستان تعويض قلب ضعيف يك مرد قوى‌النفس با قلب قوى يك مرد ضعيف‏النفس توسط يك طبيب چينى ياد مى‏كنند كه به افسانه مى‏ماند.

 اما قديمى‏ترين روايت تاريخ پيوند به جراح هندى در قرن دوم پيش از ميلاد برمى‏گردد كه سعى كرده پوست بينى بيمارى كه در اثر حادثه از بين رفته بود را با بخشى از پوست خود وى ترميم كند كه البته از موفقيت او اطلاعى در دست نيست!

 اولين پيوند موفق دنيا، پيوند قرنيه انسان بود كه توسط دكتر زيم در سال 1905 ميلادى و در كشور اتريش انجام شد. نيم قرن بعد و در ايالات متحده، نخستين پيوند كليه بين دوقلوهاى همسان انجام گرفت.

 پيوندهاى رويايى بعدى كه كبد، پانكراس، قلب و ريه بودند در سال‏هاى بعد در نقاط مختلف دنيا تحقق يافتند.

 سال 2005 اولين پيوند صورت در كشور فرانسه بود و پروسه پيوند اعضا امروزه به سمت انجام جراحى‏هاى پارشيال و استفاده از لاپاراسكوپى سير مى‏كند تا بتوان بخش‏هاى فانكشنال اعضاى پيوندى و نه تمام عضو را پيوند كرد.

 قيمت اعضاى مختلف و هزينه جراحى‏ها در كشورهاى دنيا بسيار متفاوت است. پيوند كليه در كشور امريكا حدود صد هزار دلار هزينه در بر دارد و اين جراحى در چين كه يكى از اصلى‏ترين مراكز تهيه عضو و پيوند در جهان است با هفتاد هزار دلار انجام مى‏شود. قيمت هر كليه در كشورهاى آسياى جنوب شرقى حدود چهار هزار دلار است و در امريكاى لاتين كليه‏ها ده‌هزار دلار ارزش دارند. آنچه موجب قاچاق اعضاى بدن مى‏شود همين تفاوت قيمت‏ها و قانون كشورهاى مختلف است.

 اولين پيوند كليه در ايران در سال 1340 در شيراز انجام شده است. در حال حاضر در كشور، ساليانه حدود هزار تا هزار و هفتصد مورد پيوند كليه انجام مى‏شود كه تنها چهار تا پنج درصد آنها از موارد مرگ مغزى است و بقيه پيوندها از راه فروش كليه انجام مى‏شود. گروه خونى عامل مهمى در تعيين قيمت كليه‏هاى فروشى است. كليه افراد داراى گروه خونى O منفى بالاترين قيمت و AB مثبت ارزان‏ترين قيمت را دارا هستند.

 استفاده از واژه ارزان براى جزيى از وجود يك انسان، هر چند بدون آن هم بتوان زندگى كرد، احساس را به بازى مى‏گيرد. صحبت از معامله سرد و بى‏روحى است كه به‌ظاهر دو طرف از آن سود مى‏برند. هر يك به ديگرى كمك مى‏كند تا زنده بماند. يك طرف با محروم كردن خود از جزيى از هستى‏اش، آنچه كانت از آن به معني قتل بخشى از خود ياد كرده است. زنده ماندنى كه براى يكى قربانى شدن تماميت انسانى اوست كه قرار است با كشتن آن به زندگى بنشيند.
مائده هاي زميني
قهوه فرانسه و کراسان يا ديشلمه و سنگک خودمان
 سيد احمد رضوي

بحث شيرين صبحانه، هنوز تمام نشده است و خوردن اين وعده غذايي چنان توصيه موكد شده است كه حالا حالاها جا دارد كه درباره‌اش حرف بزنيم و به‌رغم بي‌ميلي عمومي‌مان به خوردن صبحانه، در فوايد و محسنات آن سخن بگوييم.

از من مي‌شنويد بهترين و پربارترين صبحانه، همين نان و پنير و چاي شيرين است. اين تركيب غذايي، چنان سالم و مقوي و مكفي است كه مي‌شود به جاي وعده‌هاي ديگر غذا نيز در سفره گذاشت. تنها اشكالي كه ممكن است استادان تغذيه به اين صبحانه بگيرند، «شكر» زيادي است كه براي شيرين كردن چاي از آن استفاده مي‌كنند. وگرنه مقدار چربي پنير – يا ميزان مصرف كره – آنقدر زياد نيست كه مشكلي به بار بياورد. در ضمن خوردن يك كف دست نان، حتي در سخت‌ترين رژيم‌هاي غذايي، منع نشده است. شكر مذكور را هم البته مي‌شود گفت كه صبح اول صبح خيلي خطرناك نيست و مشكلي پيش نمي‌آورد اگر كمي قند خون را افزايش دهد. يعني اگر مشكل خاصي از حيث قند و چربي و از اين جور چيزها نداريد، با خيال آسوده، چاي شيرين صبحگاهي خود را هم بزنيد كه نان و پنير، بي‌جرعه‌اي از آن پايين نمي‌رود. يك بحث علمي هم، علماي علم سلامتي مي‌كنند و آن اين است كه اگر دلتان خوش باشد و اگر آرامش و آسودگي خيال داشته باشيد، همه‌چيز برايتان خوب و مفيد است و به قول مولانا «زهر گوار آيدت». اما اگر از بد حادثه و خدايي نكرده مثل نگارنده مبتلا به افسردگي و اضطراب مدام و ناراحتي خيال و استرس و عصبانيت و بي‌رمقي و بي‌حالي باشيد، در اين صورت هيچ فرقي ندارد كه سيگار مي‌كشيد يا پسته مي‌خوريد. غذاهاي مفيد نيز براي چنين اشخاصي، در حكم سم هالك است.

صبحانه در هر شكلش آدم را سرحال مي‌آورد و انرژي و حوصله در رگ و پي مي‌دواند. اما همچنان‌كه از اسمش برمي‌آيد، خوردن صبحانه «تايم» دارد و نمي‌شود چنان‌كه رسم روزهاي تعطيل است، يازده صبح از خواب بيدار شد و بساط صبحانه را روي ميز چيد. صبحانه‌اي كه ما از آن ياد مي‌كنيم، چيزي است كه بين هفت تا نه صبح مي‌شود آن را نوش‌جان كرد. يعني همان ساعتي كه هتل‌ها آماده پذيرايي از مهمانان خود براي صرف صبحانه هستند. اين ساعت را خدمه هتل معلوم نمي‌كنند و ما هم از روي باد هوا نمي‌گوييم بين هفت تا نه، بلكه اين ساعت با ساعت بيولوژيك بدن تنظيم شده است. ساعت بيولوژيكي كه اگر در برابر صبحانه ساعت يازده صبح قرار بگيرد، كل تنظيماتش به هم مي‌خورد و ناهار و شامش نيز بي‌هنگام مي‌شود.

تنوع صبحانه محدود است. اينقدري كه شام و ناهار متنوع است، صبحانه متنوع نيست. براي اينكه ذائقه بشر، اتفاق نظر دارد كه صبح را بايد با نان و نوشيدني داغ و شيرين شروع كرد. حتي فرانسوي‌هاي تلخ‌پسند هم خود را به كافه مي‌رسانند و به همراه فنجاني قهوه فرانسه يك كراسان شيرين – و اغلب شكلاتي – مي‌خورند. البته استثنائاتي هم هستند كه صبح اول صبح آب گريپ‌فروت ترش يا محلول سركه و آب سر مي‌كشند، اما عموم مردم كه قرار است در كارخانه و اداره و مدرسه و مزرعه، باانرژي حاضر شوند و كار و بار خود را شروع كنند، بايد كه بين هفت تا نه صبح فكري به حال قند خون پايين‌افتاده خود بكنند.

صبحانه، اگرچه محدود، اما متنوع است. در اين تنوع، ذائقه ما به همان چاي شيرين و نان و پنير و گردو متمايل است، اما گاهي هم مثل امريكايي‌ها صبحانه مي‌خوريم و ميز خود را پر مي‌كنيم از پن‌كيك و آب‌پرتقال و نان تست شكرزده و... و گاهي هم مثل فرانسوي‌ها به قهوه كم‌شيريني با يك كراسان – يا فوق فوقش يك شيريني فرانسوي‌– بسنده مي‌كنيم. از انگليسي‌ها هم مي‌توانيم ياد بگيريم و اسكرمبلر (تخم‌مرغ هم‌زده) با خيار و گوجه ورقه‌ورقه‌شده بخوريم يا... اما در همه جاي دنيا كه بگرديد از همين صبحانه متداول خودمان لذيذتر پيدا نمي‌كنيد. البته در بعضي شهرستان‌ها– خصوصاً شهرستان‌هاي شمالي – صبحانه‌هاي مفصلي مي‌خورند كه ميزان كالري‌اش از توان ما بالاتر است. با اين كار بي‌تحركي كه ما براي خود پيشه ساخته‌ايم، خوردن خامه يا آرشه  يا مرباي عجيب و غريب و نان‌هاي شيرمال مشكل‌ساز خواهند بود و چون مورد مصرف اين انبوه انرژي را نمي‌توانيم پيدا كنيم، اين اغذيه سنگين، تبديل به جوش و آكنه و آفت و گل‌مژه مي‌شود...

اگر زبان علمي بين ما رايج بود، قطعاً موارد بسياري در مزيت‌هاي چاي و گردو و پنير و نان‌سنگك مي‌گفتم، اما چون معيار ما «لذت» است بايد بگويم كه در ميان صبحانه‌ها، اين تركيب لذيذترين هم هست. خدا كند كه ذائقه خراب و طبع ‌كج ما نيز سالم شده و راه‌هاي بسته گلويمان باز شود و ما هم بتوانيم از صبحانه سالمي كه فاقد هر نوع گوشت و غذاي حيواني است بهره‌مند شويم. ضمناً از من مي‌شنويد، بدترين صبحانه، صبحانه‌اي است كه در تركيب آن ژامبون و سوسيس سرخ‌كرده و اين چيزها يافت شود.
زير ابر سياه
جرأت داشته باش؛ بگو نه!
 شاپور عظيمي / shapoor_azimi@yahoo.com

جان كلام را همين ابتداى امر بگوييم و خلاص! زمانى كه سراغ هر نوع خرافه، جادو، كف‏بينى، طالع‏بينى‏هاى هندى و چينى مي‌رويم (جديداً كتابى ديده‏ام با عنوان طالع‏بينى آريايى! جل‌الخالق!)، موقعى كه روزنامه يا مجله‏هاى ريز و درشت را باز مى‏كنيم و قسمت فال روزانه، هفتگى و ماهانه آنها را مى‏خوانيم؛ خلاصه هر وقت وسوسه مى‏شويم كه امور جارى خويش را به دست بى‏كفايت مُشتى كلمات بى سر و ته بسپاريم، به‌راحتى هرچه تمام‏تر داريم از چيزى فرار مى‏كنيم. داريم خودمان را نفى مى‏كنيم. با نويسندگان اين فال‏ها همداستان مى‏شويم كه هم خودفريبى كنيم و هم چيزى را در وجودمان انكار كنيم. مى‏دانيم آن چيز چه هست. چيز غريبى نيست: خودمان هستيم.

 بله گفتن به خويش و بيرون از خويش بسيار بسيار ساده است، حلاوت دارد. اما نه گفتن به خويش هم همين‏طور است. هرگاه نياز باشد بله بگوييم، نه مى‏گوييم و هر دم كه نياز به نه گفتن باشد بله مى‏گوييم. تصورم بر اين است كه راز يا به زبان ديگر، پادزهر پيوستن به جريان‏هاى مد روز طالع‏بينى و اعتقاد به خرافه‏هاى رنگارنگ در همين است: بله گفتن به وقت «نه گفتن» و نه گفتن به وقت «بله گفتن». فكر مى‏كنم نه‌تنها اين نوشتار بلكه حتى چندين و چند نوشتار ديگر در شرح و بيان اين جمله، باز هم كفايت نمى‏كند تا بتوانيم ذره‏اى به اين «سكه دورو» نزديك شويم!

 به ضرس قاطع كسانى را ديده‏ايد كه همواره از اين امر شكايت دارند كه نه نمى‏توانند بگويند. اين افراد هميشه حاضر به يراق، در انتظار اين هستند كه چيزى از آنها خواسته شود تا فوراً و بى‏آنكه لحظه‏اى تامل كنند، پاسخ مثبت دهند. اين اشتباه است اگر فكر كنيم كه چنين امورى صرفاً در دنياى فيزيكى رخ مى‏دهد و بس. ماجرا تنها در اين نيست كه وقتى دوستى كليد ماشين ما را مى‏خواهد تا «برقى» برود و بيايد، نمى‏توانيم نه بگوييم. قضيه صرفاً اين نيست كه از ما مى‏خواهند در يك مهمانى حاضر شويم كه ته دلمان اين را نمى‏خواهد، اما نمى‏توانيم نه بگوييم و قس عليهذا...

 ماجرا اينجاست كه گاهى حتى نمى‏توانيم به «ذهن» نه بگوييم. مثل اين است كه با ذهن خودمان هم رودربايستى داريم. (اينجا و در اين لحظه نه امكانش موجود است و نه در چند جمله مى‏توان به روانشناسى شرم و حيا پرداخت.) ذهن گاهى چيزهايى را مايل است ما بپذيريم كه ته دلمان (معادل ناخودآگاه!؟) مى‏دانيم كه پذيرفتنش دردى از ما دوا نمى‏كند، اما نمى‏توانيم به ذهن نه بگوييم. ما پذيرفته‏ايم كه اگر همواره بله بگوييم، جايمان همه جا هست. محبوب‌القلوب خواهيم شد. اما هيچ گاه به اين مساله فكر نكرده‏ايم كه اين «تز» از كجا آمده است؟ چه زمانى كسى توانسته آن را اثبات كند؟

 در كتاب «وضعيت آخر» يا «ماندن در وضعيت آخر» (يادم نيست دقيقاً كدامشان) نوشته تامس هريس و همسرش و به ترجمه درخشان اسماعيل فصيح، خانواده دخترى كه راه خطا را (ناخواسته) پيش گرفته بود، مى‏گويند: «نمى‏دانيم چرا اين اتفاق افتاد. او دختر خيلى خوبى بود، هيچ‏وقت «نه نمى‏گفت». هيچ‌وقت نه نمى‏گفت معادل اين است كه هميشه بله مى‏گفت، و چنين نتيجه‏اى اصلاً دور از انتظار نيست.

 اگر جرات نكنيم به ذهن «نه بگوييم» نتايجى به‌مراتب فاجعه‏آميزتر از اين مثال درون وجودمان رخ مى‏دهد، به طورى كه با هر نفسى كه مى‏كشيم عواقب آن را احساس مى‏كنيم. اگر ذهن از ما مى‏خواهد هر آنچه در طالع روزانه، فال روزانه، فال قهوه يا چه مى‏دانم هزار حيله ريز و درشت وجود دارد را دربست بپذيريم و ما نتوانيم «نه بگوييم»، چه اتفاقى رخ مى‏دهد؟ تسليم شده‏ايم. فريب خورده‏ايم. به معناى دقيق كلمه «يك عمر بيچاره و بى‏پناه شده‏ايم». پيش خودمان فكر مى‏كنيم كه «پس سرنوشت من اين است. پس كارى از دست من برنمى‏آيد. پس ديگر هيچ اتفاق ديگرى در زندگي‌ام نمى‏افتد. همين است و بس. من موفق نخواهم شد. مى‏دانم!!» آيا اتفاقى جز اين در درون ما رخ خواهد داد،  اگر نتوانيم به ذهن نه بگوييم؟ آيا اگر در برابر ميلى كه به «سايه رفتن» دارد، مقاومت نكنيم، ذهن دست برخواهد داشت؟ بعيد مى‏دانم.

 براى بسيارى اين مقاومت معكوس است؛ چرا كه آنها جرات «بله گفتن» ندارند. اين جور آدم‏ها قرار است به چيزى بله بگويند؟ طبعاً به زندگى! آدم‏هايى از اين دست و تبار نيز روى ديگر همان سكه هستند. آيا خيال مى‏كنيم آنهايى كه به ذهن «نه» نمى‏گويند، توانايى‏اش را دارند كه به زندگى بله بگويند؟ به زبان ساده مى‏توان گفت كه پذيرفتن آنچه هست (يعنى بله گفتن به آن) براى بسيارى دشوار است. اينجا هم بار ديگر بايد رد پاى ذهن را جست‏وجو كرد. چرا هر آنچه مى‏خواهم و مى‏طلبم برايم فراهم نمى‏شود؟ چرا نبايد شانس يك‌بار هم شده در خانه مرا بزند؟ چرا هر آنچه را مى‏خواهم، عكس آن نصيبم مى‏شود؟ چرا هيچ‏وقت فال‏هاى من مثبت نيستند؟ اصلاً راستش را بخواهى زندگى هيچ‏چيز نيست جز منفى بودن. هيچ‏چيز مثبت و «خوبى» وجود ندارد. پس چرا بايد زندگى را جدى بگيرم؟ اصلاً كى گفته تا شقايق هست زندگى بايد كرد؟ اينها را كسانى مى‏گويند كه شكمشان سير است. اينها همه‏اش ادعاست.

 جمله‏هاى فوق آشنا هستند؟ بارها و بارها چنين نظرگاه‏هايي را شنيده‏ايد؟ اين بدبينى برايتان آشناست؟ آيا كليت چنين تفكرى براى خودش يك پا خرافه نيست؟ كسى كه چنين به زندگى نگاه مى‏كند آيا استقرايى فكر نكرده؟ آيا همه قوهايى كه روى زمين سفيدند، معنايش اين است كه هيچ‏گاه غير از اين نخواهد بود؟ تمام قوهاى روى زمين را شمرده‏ايم؟! اين هم حقه ديگرى از ذهن است. اين هم يك خرافه و خرافه‏پرستى موهومات است. ذهن، يك يا چند نمونه ارائه مى‏كند و فوراً نتيجه‏گيرى مى‏كند. يعنى قضاوت مى‏كند. اصلاً كارش همين است. يك يا چند ناكامى و نامرادى را هدف مى‏گيرد و سپس مى‏نشيند و براى خودش صغرى و كبرى مى‏چيند و به اين نتيجه مى‏رسد: «تو موفق نمى‏شى؛ من مى‏دونم.» «به زندگى بله نگو؛ چون فايده ندارد. آب از آب تكان نخواهد خورد.»

 ذهن مى‏داند كه امنيتش معادل اين است كه همرنگ اجتماع باشد. يعنى دنباله‏روى صرف. اما اين دنباله‏روى خطرى نيز در پى دارد. اگر دنباله‌رو باشى ديگر اهميت ندارى. مهم نيستى. (خدايا!... كه چه دشمنى درون خود داريم!) اينها همان تناقض‏هاى وحشتناكى است كه درون خود داريم. ذهن اگر احساس كند مهم نيست و بود و نبودش يكى است، اين منفى بودن را تبليغ مى‏كند، نه گفتن به زندگى را. بله گفتن را فراموش مى‏كند.

 ذهن بسيار دلبسته اين است كه در كنش‏هاي  جمعى «گم شود». زمانى كه لابه‌لاى جمعيت باشى، به چشم نمى‏آيى و سعى مى‏كنى از طريق اجتماع به اعتبار شخصى دست پيدا كنى. ذهن همواره آماده است كه بگويد يك دست صدا ندارد يا خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو. به اين ترتيب برخى از رفتارهاى جمعى همين كه به دست گروه يا طبقه‏اى از اجتماع انجام مى‏شود، مجوزى مى‏گيرد براى صحيح و معتبر بودن. به اين ترتيب است كه خرافه، طالع‏بينى و فالگيرى «نشت» مى‏كند. بنابراين بسيار طبيعى است كه از روى دست يكديگر نگاه كنيم و چشم و هم‏چشمى حتى به فال و طالع‏بينى هم كشيده شود. كافى است همسايه‏ام، دوستم، فاميلم، خواهرم يا هر كس ديگر (حتى مسافرى كه سوار تاكسى شده، سر درد دلش باز شود و از قضا بگويد كه به طالع‏بينى و فال معتقد است و بارها فال و فال‏گير يا رمال به ‌دادش رسيده) اعلام كند كه اين «حركت جمعى» چيز مفيدى است (استقرايى انديشيدن را كه خاطرتان هست؟)،  پس من ديگر درنگ نمى‏كنم كه «نه بگويم».  اين حكايت آنهايى هم هست كه «بله» گفتن به زندگى را نمى‏پسندند. شايد شنيده باشيد كه چنين افرادى را آدم‏هايى مى‏دانند مردم‌گريز، گوشه‏گير، فرورفته در لاك خويشتن. اين روى ديگر سكه به طريقى ديگر (اما با همان شيوه مشترك) به نتايجى مشابه مى‏رسد.

 زمانى كه ذهن «راه اجتماع» را بسته بداند و حركت‏هاى جمعى نتوانند ارضاعش كنند، (ظاهراً) دست به طغيان برمى‏دارد، اما ماجرا همان است كه بود. ذهن سعى مى‏كند با جلب توجه اجتماع «خودى» باشد براى خودش. به اين ترتيب است كه اولين تير تركش را نثار «نفس» زندگى مى‏كند؛ آن را نفى مى‏كند. آن را بى‏اعتبار مى‏داند. آن ضرب‏المثل معروف را معكوس مى‏كند؛ خواهى نشوى همرنگ، رسواى جماعت شو. راه‏هايى كه ذهن پيدا مى‏كند تا عطش لذت و هيجان را بپوشاند يكى دو تا نيستند. اما جاى خوشوقتى است كه همواره راه‏هاى برون‌شد از اين بحران‏ها موجود است. همان‏طور كه در نوبت گذشته گفته شد، تغيير و تحول (البته اگر به اندازه كافى قصد و نيت تغيير در كار باشد) ساده نيست. مى‏توان از واكنش‏هاى ذهن باخبر بود و از آنها دست شست. يك ذهن كاملاً آزاد، هيچ پس‌زمينه روانشناختى ندارد. يعنى اصلاً تحت تاثير گذشته نيست. همواره تازه و باطراوت است. ذهنى اين‌چنين رهاست و اين امكان را دارد كه انرژى‏هايش را دائماً و از طريق كاركردهايى كه دارد بازسازى كند. آيا چنين ذهنى نيازمند انواع و اقسام «تكيه‏گاه‏هاى بيروني» است؟ آيا چوب زير بغل نياز دارد؟ آيا جست‏وجوى خودِ زندگى پايانى دارد؟ جست‏وجوى راه‏هاى فرار مانند طالع‏بينى، ستاره‏بينى، و فال‏هاى ريز و درشت چطور؟ آيا آنها هم تمامى دارند؟ آيا يكنواختى و رخوت بر ما چيره نخواهد شد؟ آيا نخواهيم ترسيد؟ مسلماً پاسخ مثبت است اما نكته‏اى در كار است.

 دشوارى تغيير و درمان زخم‏هاى آن (هر پايى كه در جست‌وجو باشد، لاجرم زخم خواهد برداشت) هر چند دردناك، دست‌كم يك حسن به همراه خواهد داشت؛ اين زندگى را نجات خواهد داد. انسان اگر بپذيرد كه تنها و تنها يك‌بار بر روى اين زمين زندگى مى‏كند، آن وقت شايد مانند هندوها منتظر نخواهد ماند كه در «زندگى بعدى‏اش» تلافى مى‏كند. يك‌بار زندگى كردن و در همان يك‌بار سررشته زندگى را به دست طالع‏بين و فال‏بين و رمال و... دادن، امرى است ترس‏آور زيرا براساس آنچه صحت و درستى‏اش را هيچ‏كس نمى‏داند، يك فال‏بين و رمال، «نسخه‏اى» تجويز مى‏كند كه حتى خود اين شخص دروغ يا راست بودن آن را به گردن نمى‏گيرد. اگر من زندگى‏ام را به دست كسانى بدهم كه نمى‏شناسم و هيچ تعهدى در مورد پيدا كردن «راه راست» به من نمى‏دهند، آيا خردمندانه است كه تنها دستاورد عمرم يعنى زندگى‏ام را در كف آنها بگذارم؟ آيا تيغ را بايد در كف زنگى مست بگذارم؟ آن هم با دست‏هاى خودم؟ شما چه فكر مى‏كنيد؟
کافه کرگدن
بي?خانمان?ها در شب?هاي تهران؛ يا
تو به روح اعتقاد داري
 مجمع قلندران پيژامه پوش

شب‌هاي تهران را انگار گرد مرگ پاشيده‌اند. جز پمپ بنزين‌هاي شلوغ – آن هم بعضي شب‌ها – هيچ نشانه‌اي از حيات نمي‌بيني. حياتي اگر هست محصور خانه‌هاست. از پنجره‌هاي روشن مي‌شود فهميد كه هنوز مردم زنده‌اند و بيدار. در شهر اما، همين كه از دوازده مي‌گذرد، همه‌جا سوت و كور مي‌شود. كركره‌ها هم پايين مي‌آيند. مردم توي خانه‌ها مي‌چپند و ژوليده خيابان‌گردي هم اگر هست، براي خود، زير پلي يا گوشه امني پيدا كرده و در آن غنوده است. در خيابان از عابر كه خبري نيست اما اگر تك‌ و ‌توك ماشيني سكوت شب را مي‌شكند، اين ماشين از آن جوان عجولي است كه از يك مهماني آمده يا دارد به يك مهماني مي‌رود. بي‌احتياط و از روي بي‌تجربگي گاز مي‌دهد و چهارراه‌ها را رد مي‌كند و بي‌اعتنا به چراغ‌ها گاز مي‌دهد و دنده عوض مي‌كند. واقعاً كه خطرناك مي‌رانند اين راننده‌هاي نابلد جوان در شب‌هاي تهران. اما سكوت شب را با دويست‌‌‌وشش و پرشيا و زانتيا نمي‌شود شكست. اينها مي‌آيند و مي‌روند و حتي گاه تصادف مي‌كنند و خدايي نكرده چپ مي‌شوند اما آرامش زندگي داخل خانه‌ها را به هم نمي‌زنند. در عوض كاميون‌ها همين كه ساعت دوازده بار زنگ مي‌زند، خيابان‌ها را جولانگاه خود مي‌يابند و مثل دراكولا از دخمه خود بيرون مي‌آيند و مثل غول گاز مي‌دهند و بوق مي‌زنند و دست‌اندازها را با فراغ خاطر رد مي‌كنند و تلق و تلوق صدا مي‌دهند و... كاميون‌ها تنها تا سپيده‌دم فرصت دارند تا آسايش شهر را برهم زنند. اگر دير بجنبيد، با طلوع آفتاب دود مي‌شوند و به هوا مي‌روند.

تهران همين كه ساعت دوازده بار به صدا درآيد، تبديل مي‌شود به شهر اموات. بدا به حال شب‌‌زنده‌داران. سعدي اگر زنده بود و ساكن تهران مي‌شد، دق مي‌كرد. نه فقط سعدي كه هر شاعري كه طبعش نيمه‌شب گل كند، خود را در ميان اموات باز مي‌يابد. حتي دكه سيگارفروشي هم باز نيست كه به هواي سيگار، با صاحب دكه گپ بزني... فرمود «سرِ آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي/ چه خيال‌ها گذر كرد و گذر نكرد خوابي». بيچاره ما كه دچار بي‌خوابي مفرطيم و بيچاره ما كه ساعت بيولوژيك بدنمان مطابق ساعت بدن وَمپيرها است. شب‌هاي تهران، چند گروه بدبخت و بيچاره و بي‌جا و مكانند. يكي خون‌آشامان، يكي شاعران، يكي قلندران و يكي من كه خادم قلندران هستم. هيچ‌كجا باز نيست. نه كافه‌اي، نه دكه‌اي، نه كتابخانه‌اي و نه حتي بستني‌فروشي كه بشود يك كيم ناقابل از آن خريد.

آقاي كپورچالي: بسه ديگه. تو كه همه صفحه را خودت داري حرف مي‌زني. پس كي نوبت ما مي‌شود؟ همه‌اش داري خودت مي‌نويسي. خيلي جا هست، همه‌اش را خودت مي‌نويسي.

آقاي مويدي: خيلي بوي خوش مي‌دهي، لب باد شهريار هم مي‌ايستي. خيلي بانمك هستي، نصف صفحه را هم خودت مي‌نويسي.

آقاي اميرشاهي: به قول مرحوم روشن‌ضمير خيلي خوش‌فكر هستي، لب خزينه هم مي‌نشيني. اينكه نمي‌شود همه صفحه را تو براي خودت برداري. افسردگي‌ات را سرايت بدهي. بالاخره ما هم حقي داريم.

آقاي كپورچالي: من مي‌گويم اين صفحه بايد به پنج ‌قسمت مساوي تقسيم شود و سهم هيچ‌كس بيشتر از ديگري نباشد.

ميرفتاح: چرا پنج نفر؟

آقاي كپورچالي: يكي تو، يكي من، يكي اميرشاهي، يكي مويدي، يكي هم روشن‌ضمير.

آقاي اميرشاهي: من هم يك يار تو دلي دارم...

ميرفتاح: روشن‌ضمير كه خدا رحمتش كند.

آقاي كپورچالي: چه ربطي دارد. سهميه‌اش كه از بين نمي‌رود. مثل كارت بنزين است. هر كس نخواست، مي‌دهد به ديگري. سهميه روشن‌ضمير را هم من استفاده مي‌كنم.

آقاي اميرشاهي: شما چرا با اين حالتان؟ مگر من مُردم. خدابيامرز موقع جان‌دادن به من گفت همه سهميه من از صفحه را تو بردار براي خودت و هرچه دلت خواست بنويس. اولش من قبول نمي‌كردم، ولي آنقدر قسمم داد و اصرار كرد كه مجبور شدم قبول كنم. حتي به او قول هم دادم...

آقاي مويدي: اينها را كي گفت كه ما نفهميديم؟ ما هم كه موقع احتضار بالاي سرش بوديم. چطور چيزي نشنيديم؟

آقاي اميرشاهي: خب بين ما يك ارتباط خاصي بود كه امروزي‌ها به آن مي‌گويند تله‌پاتي. هميشه هرچه از ذهنش مي‌گذشت من مي‌فهميدم. اين حرف‌ها را هم به صورت انرژي به من منتقل كرد.

آقاي كپورچالي: مگر راه انرژي ما بسته بود كه به ما منتقل نكرد؟

آقاي اميرشاهي: بله كه بسته‌ است. چقدر گفتم بياييد چاكراتان را باز كنيم. گوش كه نكرديد. چند بار گفتم كه بچه‌ محل‌هاي قديمي من توي كار باز كردن چاكرا و تقويت انرژي مثبت هستند، بياييد بدهم برايتان بازش كنند. گوش نكرديد.

آقاي مويدي: براي من باز است، اما يك قدري كيپ شده. آنقدر جرم گرفته كه تنگ شده. بلدند بازش كنند؟

آقاي اميرشاهي: چاكراي كدام قسمتت اينجوري شده؟

آقاي مويدي: همين زيرگلو...

آقاي اميرشاهي: نه. كار آنها نيست. چاكراي گلو كار همه كس نيست.

آقاي كپورچالي: من اين مزخرفات را قبول ندارم. اين سهميه روشن‌ضمير مال هر سه‌مان است.

ميرفتاح: اگر بنا به تقسيم است، خوب بايد به من هم برسد.

آقاي مويدي: اگر بنا بود به تو برسد كه خب همان تقسيم بر چهار مي‌كرديم. موضوع اين بود كه ما بايد سهمي بيشتر از تو داشته باشيم. خواننده‌ها هم كه متفقاً همين را خواسته‌اند.

آقاي كپورچالي: از بس باشعورند. از بس مي‌فهمند. باز ما يك حرف حسابي مي‌زنيم. تو داري خودت را با دراكولا و خون‌آشام و اين جك و جانورها يكي مي‌كني كه چي؟ كه چرا شب‌ها توي خيابان پرنده پر نمي‌زند. خب اين براي امنيت مردم است. اگر شب‌ها همه جا باز باشد كه اشرار هم مي‌ريزند توي خيابان همه را مي‌كشند و مي‌كشند و همچنان مي‌كشند.

ميرفتاح: من براي خودم ننوشتم كه. شما ديشب مرا فرستاديد كه بروم خيابان و بستني بخرم. از راه‌آهن تا ونك رفتم و برگشتم، دريغ از يك كيم.

آقاي اميرشاهي: تو روزي چند تا كيم مي‌خوري؟ هفته‌اي چندتا؟...

آقاي مويدي: خب تقصير خودت است. ساعت دو نصف‌شب راه افتادي توي خيابان دنبال بستني. الان چه وقت دنبال بستني‌گشتگي است. تو [...]

ميرفتاح: چرا فحش مي‌دهي؟ چرا فحش مي‌دهي؟

آقاي مويدي: آخر هر چيزي ساعتي دارد. زماني دارد. حساب و كتابي دارد.

ميرفتاح: خود شما گفتيد برو بستني بخر.

آقاي كپورچالي: خب اينها را صبح بخر بگذار توي فريزر كه نصف‌شب علاف كوچه و خيابان نشوي.

ميرفتاح: بحث بستني نيست كه. بحث اين است كه شب‌ها زندگي جريان ندارد.

آقاي كپورچالي: زندگي را كه وسط خيابان به جريان نمي‌اندازند. مي‌روند و يك كنجي گوشه‌اي، اتاقي پيدا مي‌كنند و آنجا زندگي را به جريان مي‌اندازند.

آقاي اميرشاهي: خب كسي كه اتاق ندارد،  كنجي پيدا نمي‌كند و گوشه‌اي نمي‌يابد، او چه خاكي بايد به سرش بريزد تا زندگي‌اش جاري شود.

آقاي كپورچالي: اين آدمي كه مي‌گويي همين بهتر كه برود بميرد. زندگي كه مال اين آدم نيست. اصلاً غلط مي‌كند به زندگي فكر كند. چه برسد به اينكه به جريان بيندازد.

ميرفتاح: من مي‌گويم كه مي‌شود از ظرفيت‌هاي فرهنگي و اقتصادي شب استفاده كرد.

آقاي كپورچالي: اين حرف‌هاي بي‌ادبي چيست كه مي‌زني؟ واقعاً شرم‌آور است.

آقاي مويدي: يك كاري نكن سهميه‌ات را از صفحه حذف كنيم و به جاي تو خودمان بنويسيم. هيچ مي‌فهمي اين ظرفيت‌ها يعني چي؟

ميرفتاح: من كه حرف بدي نزدم. مي‌گويم مثلاً بعضي مردم مي‌توانند كارهاي اداري‌شان را نصف‌شب انجام بدهند. يا بعضي مراجعات بانكي خود را به جاي اينكه در شلوغي روز انجام بدهند، شب‌ها انجام بدهند. شب‌ها، شهر مثل شهر مرده نباشد. بلكه بعضي مغازه‌ها و بعضي ادارات باز باشند و مردم بيايند بيرون، خريد كنند، آموزشگاه بروند، بانك بروند، قرار و مدار بگذارند...

آقاي اميرشاهي: چشمم روشن. چه كارهاي زشتي. واقعاً ذهنت اينقدر معيوب است كه اين فكر‌هاي پليد به سراغت مي‌آيد.

آقاي كپورچالي: نكند تو هم چاكراي بسته داري كه نمي‌گذارد انرژي به روحت برسد.

آقاي مويدي: تو به روح اعتقاد داري؟

ميرفتاح: اصلاً بحث را عوض كنيم. من مي‌خواهم توي سهميه خودم حرف بزنم.

آقاي كپورچالي: سهميه تو كه تمام شده. تازه مال ماه بعدت را هم پيش‌خور كردي.

آقاي مويدي: تو هنوز حرف براي گفتن داري؟ يك دفعه بردار اين كافه‌شرق را به نام خودت بزن و خيال خودت را راحت كن. اينكه دارد مي‌شود كافه ميرفتاح. هر جا را باز مي‌كنيم، مي‌بينيم يك چيزي نوشتي. آن وقت هنوز هم حرف داري.

آقاي اميرشاهي:  آقاي غلامي مي‌گفت بريم محضر، كافه‌شرق را بزنيم به نام ميرفتاح.

ميرفتاح: نه بابا. شلوغش نكنيد. شما تحت‌تاثير شايعات قرار گرفتيد. توي اين صفحه كه دور دور شماست. صفحه دوم هم خيلي جدي نيست.

آقاي كپورچالي: حالا جا مي‌خواهي كه چه كار كني؟

آقاي مويدي: كه زندگي جريان پيدا كند...

ميرفتاح: نه بابا. مي‌خواستم براي كرگدن‌دات‌نت تبليغات كنم. همين. حالا كه كسي تبليغ نمي‌كند. لااقل خودم بنويسم كه «روز خود را با كرگدن آغاز كنيد.» www.kargadan.net همين.
آفريقا_گلشهر_کافه شرق
اينجا کافه است نه دکان طباخي
 پاسخگوي نسبتاً محترم

اگر نامه نوشتيد و به آدرس شرق فرستاديد، يادتان باشد كه روي پاكت درشت و خوانا بنويسيد: «براي كافه شرق» و اگر اي‌ميل مي‌زنيد خواستيد كه جوابتان را پاسخگو بدهد، جاي سابجكت بنويسيد: "Baraye cafe shargh" و يادتان باشد كه با حروف فارسي بنويسيد كه پاسخگو بتواند بخواند و اگر هم نخواستيد كه اسم و جوابتان به شكل عمومي داده شود در نامه و ميلتان تاكيد كنيد كه نامه خصوصي است.  منتظر نامه‌هايتان هستيم.

نشاني پستي :  تهران، خيابان آفريقا،  بلوار گلشهر، شماره 46، کافه شرق

نشاني الکترونيک: cafeshargh@gmail.com

 

كم‏كم دارم مى‏ترسم. نكند پشت اين محبت‏ها و مهربانى‏ها، ديو قهر و فاصله سر دربياورد؟ نكند عاقبت اين خنده‏ها و هر و كرها، گريه باشد؟ نكند اين رفاقت و همدلى، به دشمنى بدل شود؟ مگر نه اينكه همواره دوستان سابق، دشمنان لاحق مى‏شوند؟ اين سنت روزگار است كه بعد از هر خوشى ناخوشى، سر برسد. سنت لايتغيرى است در عالم كه فواره چون بلند شود، سرنگون شود. كار دنيا اينطور مى‏چرخد كه هر كه امروز عزيز است، فردا از چشم بيفتد، هر كه امروز رفيق است، فردا راهش را از تو جدا كند... خدا كند مدار كافه ما و مناسبات ما و رفاقت‏هاى ما بر اين سنت‏ها بچرخد و دوستى و مهر بر يك عهد و يك ميثاق باقى بماند كه فرمود: «گرت هواست كه معشوق نگسلد پيمان / نگاه دار سرِ رشته تا نگه دارد» با همه توان سرِ رشته را نگه مى‏دارم بلكه اين روزهاى خوش جايشان را به خاطرات تلخ ندهند.

 

 خواهرم كوثر ايرانمنش

 خدا را شكر كه از بابت «ملانقطى» شدن پاسخگو در نامه قبلى‏ات نرنجيدى. قصد من نه تدريس بود و نه اعمال خشونت، بلكه برادرانه، متذكر شدم كه حيف است شلخته و نامرتب بنويسى كه الحمدلله تذكرم هدر نرفت و اين‏طور كه در نامه دوم مى‏بينم، خيلى فرق كرده‏اى و خيلى پاكيزه و صحيح نوشته‏اى.

 از من بپذير كه هيچ چيز به اندازه درست نوشتن و سالم نوشتن و هنرمندانه نوشتن ارزش ندارد. همه آثارى كه نام‏آور شده‏اند و از گذر سال‏ها در امان مانده‏اند و به ما رسيده‏اند و جزء ميراث افتخارآميز بشر به حساب مى‏آيند، همه نوشته‏هاى درست و حسابى هستند كه ظاهرى شكيل و آراسته دارند. وقتى خداى متعال در قرآن مجيد به زيباترين شكل ممكن - چيزى به معناى اعجاز - با مخلوق خويش سخن مى‏گويد، به ما مى‏فهماند كه ما هم بايد در حد توان در نوشتن و گفتن دقت كنيم و كلمات را بى‏جا و نابجا و مغلوط به كار نبريم. كلمات ‏شأن بالايى دارند كه بايد رعايتشان كرد. به هر حال اينطور كه از نامه‏ات پيداست، نسبت به دو هفته قبل پيشرفت قابل ملاحظه‏اى كرده‏اى و يقين دارم كه يك روز نويسنده بسيار خوبى خواهى شد. بگو ان‏شاءالله. ضمناً «فرمايش» را با «ات» جمع نبند مگر براى دست انداختن و مسخره كردن. به هر حال قسمتى از «فرمايشات» جنابعالى را خواندم. خوب است، اما كار دارد. اگر به اين نوع نوشتن علاقه دارى، از خواندن مكرر نثرهاى قديمى - خيلى قديمى، يعنى مال قرن پنجم و ششم - غفلت نكن. وقتى مى‏خواهى چيزى مثل ستايش و به زعم من مناجات بنويسى، حتماً بايد تعابير شاعرانه به‏كار ببرى. به ادعيه به‌جا مانده از ائمه اطهار هم كه رجوع كنى مى‏بينى تعابيري عارفانه و عاشقانه - و گاهى شاعرانه - در نسبت بين بنده و معبود به كار برده‏اند كه مى‏شود تعابيرى شبيه به آنها به‌كار برد. خصوصاً دعاى كميل و سمات عالى‏ترين نمونه‏هاى مناجات بشر با خداى متعال هستند و باور دارم كه اگر كسى بتواند اين تعابير را هنرمندانه ترجمه كند، متنى فوق‏العاده از زير دستش بيرون مى‏آيد. چنان كه خواجه عبدالله همين كار را كرد و مناجاتش جاودانه شد.

 

 برادرم محسن ميرزايى

 باور كن اين شوق دوطرفه است. اگر دوستان بزرگوارى مثل شما چشم‌انتظار پنج‏شنبه و  بالا آمدن كركره كافه شرق هستند، اين طرف هم سه‏شنبه، چهارشنبه كه مى‏شود، اهل كافه دور هم جمع مى‏شوند و بدو بدو مطالبشان را مى‏رسانند و غلط‌گيرى مى‏كنند و سرِ ميز و صندلى دعوا مى‏كنند و... به شوق اينكه پنج‏شنبه دوستان نديده‏شان را ملاقات كنند و سر درددل‏هاى خود را باز كنند... سلام شما را به دوستان رساندم، متقابلاً سلام آنها را هم به شما مى‏رسانم. عنقريب عكس اين حضرات نيز گوشه مطلبشان خواهد آمد.

 

خواهرم پريسا زرجو

 در مورد طرح جلد آن «دست دوست مرده» بايد بگويم كه از قديم هم گفته‏اند كه متاع كفر و دين بى‏مشترى نيست / گروهى اين، گروهى آن پسندند. همان روزى كه خيلى‏ها صدايشان درآمده بود كه چرا عكس چندش‏آور روى جلد كافه مى‏زنيد، گفتم، اينها همه نيستند. بعضى‏ها هم هستند كه از اين طرح خوششان مى‏آيد و قابش مى‏كنند و روى ديوار اتاقشان مى‏زنند. خوشبختانه شاهد از غيب رسيد و نامه شما كه به دستم رسيد، گفتم بياييد. اين هم مشتى نمونه خروار كه از اين طرح جلد بدشان نيامد...

 اما دلم نمى‏آيد كه يك چيزى را نگويم و آن اينكه خيلى نگران اين نباشيد كه ديگران درباره شما چه فكر مى‏كنند. چه اهميتى دارد؟ اصل خود شما هستيد كه بايد با خودتان كنار بياييد. تصورات ديگران نه اعتبارى دارد و نه ارزشى. آنها قرار است شما را دوست داشته باشند و شما را عزيز بشمارند، نه تصورى كه از شما دارند. فيلم هامون را ديده‏ايد؟ يادتان هست كه حميد هامون به زنش چه مى‏گفت؟

 مى‏گفت: «تو دوست دارى من اونى باشم كه تو دوست دارى من اون باشم، در حالى كه ديگه اون من، من نيست. يه چيز ديگه است.»

 از قشنگ‏ترين ديالوگ‏هاى سينماى ايران همين است و عيناً منطبق با زندگى ماست. يعنى مدام ما تبديل مى‏شويم به چيزى كه «ما» نيست بلكه «ما»يى است كه ديگران دوست دارند ما «آن» باشيم. پس چه باك كه اطرافيانتان چه فكرى خواهند كرد وقتى كه اسم واقعى‏تان را در صفحه نامه‏ها ببينند. مهم اين است كه خودتان از ديدن اين اسم در كافه شرق چه احساسى داشته باشيد. بنابراين خوب فكر كنيد و با خودتان كنار بياييد. اگر به اين نتيجه رسيديد كه نظر خودتان مهم‏تر از تصورات بقيه است، نامه ديگرى اين بار نه با اسم مستعار، كه با اسم شريف خودتان مرقوم بفرماييد به كافه بفرستيد. منتظرم.

 

 خواهرم مهشيد رامتين

 اولاً شما را به خدا يك برنامه فارسى‏نويس روى كامپيوترتان بگذاريد كه چشم و چارم درآمد تا توانستم اين حروف فينگليش را بخوانم. ثانياً از لطف و محبتتان ممنون و ثالثاً اينكه چرا «محافظه‏كار» نباشم. محافظه‏كارى شرط عقل است و اگرچه بنده چندان از عقل نصيبى ندارم، اما همين ميزان اندك نيز براي محافظه‏كارى، كافى است. من البته محافظه‏كارى را نه به معناى سياسى كه به معناى «احتياط» به كار مى‏برم و اگر احتياط باعث مى‏شود كه بتوانيم چراغ كافه‏مان را روشن نگه داريم، پس چه عيبى دارد. ضمناً هم‏نشينى با پيرمردان، حس و حال جوانى را از آدم مى‏گيرد و رفتار آدم را پيرمردانه مى‏كند. بخشى از اين محافظه‏كارى، كمال همنشينان من است كه در من اثر كرده است.

 

 برادرم سعيد رجبى فروتن

 مغازه ما كافه است. يك كافه روشنفكرانه با چاي سيلان و قهوه برزيلى. بى ‏شير و شكر. دكان طباخى كه نيست كه روى جلد را به پاچه و بناگوش و چشم تشبيه مى‏كنى. اين تصاوير پيام‏هايى دارند كه به ذائقه بعضى‏ها - مثل يكى دو نامه قبل - خوش مى‏آيد و به ذائقه شما نه.

 اما نكاتى را كه فرموده‏اى. نزديك دو سال اين پيرمردان قلندر گفتند و خنديدند و خنداندند و حتى بعضى‏ها را دست انداختند. يك بار - فقط يك بار - به هر دليلى دلشان گرفته بود و كمى اظهار دلتنگى كردند. اين اظهار را به حساب سرايت افسرده‌حالى نگذار. اميرشاهى كه صراحتاً گفته بود: هميشه شعبان، يك دفعه هم رمضان. اين از اين. در مورد اطاله كلام، من هم به اندازه تو از آن بدم مى‏آيد. هميشه سعى‏ام در همه جا اين بوده كه از روده‌درازى بپرهيزم. اگر در سرمقاله‏هاى كافه، مبتلا به روده‌درازى شده‏ام، باور كن عمدى در كار نبوده. همين جا از شما و خوانندگان عزيز عذر فراوان مى‏خواهم. باقى پيشنهاداتت را گذاشتم در دستور جلسه شوراى نويسندگان كه ببينيم چه نظر مى‏دهند.

 به هر حال از اظهارنظر كارشناسانه و حرفه‏اى‏ات هزار بار ممنون. و باز ممنون كه خاطره «مهر» را نيز زنده كردى. آن روز روزگار عجيبى بود و امروز روزگار غريبى. روزگار غريبى است، نازنين.

 

 برادرم حميد مشتاق از اراك

 هنوز يادم نرفته آن زيرزمينى را كه مستقيماً به بهشت راه داشت. اظهار لطف شما را در دوره قبل شرق نيك به خاطر دارم و همچنان شوق آمدن به اراك در دلم زياد مى‏شود. اما كو پاى سفر (به هر دو معنا). آنجا كه هستى جاى ما هم صفا كن. خاطره آخرين روز سربازى‏ات را كه برايم فرستادى، حداقل چهار بار خواندم و هر بار با صداى بلند خنديدم. شاهكار است. كاش مى‏شد اين خاطره را در تيراژ كافه براى همه تعريف كرد. با اجازه‏ات مجبورم قدرى در اين خاطره دست ببرم و حك و اصلاح انجام دهم. يك چيزهايى بايد اضافه كنم و يك چيزهايى كم. ولى حتماً آن را بازنويسى مى‏كنم و با اجازه در همين ويك‏اند - اگر عمرى باقى بود - چاپش مى‏كنم.

 به رفقاى بزرگوارت از جمله آقا يدالله و حسن‌آقا سلام بلند و بالا برسان. على‏الخصوص قلندران پيژامه‏پوش به من اصرار مى‏كنند كه بگويم سلام ويژه دارند... يا حق.
بازخواني حكايت هاي كهن ايراني
نقل قول

قسمت دوم: گلستان سعدي،‌باب اول، در سيرت پادشاهان


ريش و قيچي را دست خودمان بدهيم
افلاطون و پيراهن هاوايي
نطفه اين عشق کلاس چهارمي
ذکر مصائب يک وام ناقابل
سوژه اي براي دعوا در يک پرده
فروش کليه براي خريد جزيي از زندگي
قهوه فرانسه و کراسان يا ديشلمه و سنگک خودمان
جرأت داشته باش؛ بگو نه!
تو به روح اعتقاد داري
اينجا کافه است نه دکان طباخي
نقل قول

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام