916 شماره
پنج شنبه، 4 مرداد 1386
صفحه نخست :: هفته نامه شرق :: صفحات 17 تا 24
چند روايت معتبر
اين بازي نيست ...
 جك هندي / نويد نيكخواه آزاد

هيچ بازي‌اي در كار نيست. اين شايد به خيالتان يك بازي است؛ اما بازي‌اي در كار نيست، خيالتان تخت!

اين چيزي نيست كه بگوييم: سنگ، كاغذ، قيچي! سنگ بيايد بزند پس گردن قيچي يا كاغذ بپيچد به پر و پاي سنگ يا كه سنگ كز كند و دو دستي خود را تقديم قيچي كند، اين كجا و آنكه من مي‌گويم كجا. يا اينكه كاغذ يك چيزي به خودش ماشين كند و قيچي را به محكمه بكشد.

اين چيزي نيست كه هوار بكشيد: «جانمي جان، مهره مار!» و بعدش كاشف به عمل بيايد كه اصلاً مهره ماري در كار نيست و دربيايد: گفتي قوانين بازي چي بود؟ نه، اين نيست، دوست من!

اين چيزي نيست كه تاس بيندازيد و ناو جنگي‌تان را دور و اطراف صفحه منچ جولان بدهيد و كنگر بخوريد و روي هتلي لنگر بيندازيد و طوري رفتار كنيد، انگار كه با هتل سر و سري داريد.

اين يك قل، دو قل  نيست كه سنگ بيندازيد بالا و سه تا يكي توي هوا بگيريد و آن‌وقت پيرمردي چشمكي تحويلتان بدهد؛ چون كه فكر مي‌كرده بازي‌تان حرف نداشته. اين اصلاً آن نيست.

اين چيزي نيست که مي‌آييد توپ را مي‌اندازيد توي سبد يا مي‌زنيد زير يک توپ پَر يا اصلاً دست به کاري در مورد توپ‌هاي پَر مي‌زنيد. ببين داداش! اصلاً بي‌خيال توپ ‌پَر، قبول؟

اين شايد به خيالتان از آن شوخي‌هاي سركاري است؛ مثل آن مزرعه‌داره كه يك دختر خوش بر و رو، اما بي‌بند و بار داشت؛ اما اين نكته را به ناف داستان نمي‌بندند كه مزرعه‌داره بس كه افسرده شد، سر آخر خودش زندگي‌اش را يكسره كرد.

اين آبنباتي نيست، به رنگ روشن با روكش قندي، كه بشود مورچه‌ها را از روش تكاند و انداخت به دهن.

اين وقت بازي يا نقش بازي نيست. اين واقعي‌ست، واقعي‌ست، مثل گداي كنار خيابان كه چمباتمه زده، گدايي مي‌كند و گدايي، و بعد حاليتان مي‌شود كه: آي دل غافل! اين يارو كه گدايي نمي‌كند!

اين، واقعي‌ست. مثل بچه آهويي كه سر به دنبال مادرش، باد زير صداش مي‌اندازد؛ مادرش، اما، به اين زودي‌ها خانه نمي‌آيد.

اين، واقعي‌ست، مثل يك موميايي كه همچنان خيال مي‌كند جاش توي يك هرم است؛ اما در واقع، توي موزه‌اي در اهايوست.

احتمالاً، به نظرتان اين حرف‌ها، همه يك مشت لاطائلاتند و اساطير الاولين، اما اگر عشق همسرتان، عشق كشورتان، عشق گربه‌تان، عشق نامزدتان، عشق خواهر نامزدتان يا عشق گربه خواهر نامزدتان لاطائلات است، خب، پس به درك! بگذاريد باشد.

سر تا سر زندگي مي‌رويد و مي‌دويد، مي‌پريد، مي‌رقصيد؛ پا به دو مي‌دويد توي يك دشت، پر از گل قاصدك، جولان مي‌دهيد، اما آنچه به چشمتان نمي‌آيد، اين است كه روي هر گل قاصدك، زنبوري‌ست و روي هر زنبور، مورچه‌اي؛ و اينكه مورچه‌هه دارد زنبوره را گاز مي‌گيرد و زنبوره دارد گُله را؛ و اگر اينها كه گفتم، سنگ‌كوبتان نمي‌كند، پس من معذرت مي‌خواهم.

هيچ‌وقت مجبور نبوده‌ايد خودتان را به آب و آتش بزنيد تا يك لقمه نان بگذاريد روي ميز، چه رسد به اينكه بگذاريدش روي بشقاب و بر قاشقي تنظيمش كنيد تا برسد به دهنتان.

هيچ‌وقت نمي‌فهميد كار توي مزرعه چه لذتي دارد تا اينكه دستتان خشك و زمخت مي‌شود، تا دست مردم ماري‌جواناي‌ تر و تازه بيايد. يا چه لذتي دارد هشت ساعت تمام برويد توي يك كارخانه و بعد راهي خانه بشويد و كاشف به عمل بيايد كه كارخانه را اشتباه رفته‌ايد!

ازتان بيزار نيستم؛ برايتان متاسفم. كه هرگز از زيبايي بي‌نظير يك رنگين‌‌كمان دولايه‌اي يا سادگي يك رنگين‌كمان معمولي زبان به تعريف باز نمي‌كنيد.

من هم مثل شماها بودم. دستمال سفره‌ام را مي‌گذاشتم روي پاهام، به جاي آنكه روي بشقابم به شكل خيمه كوچكي تاش كنم، با دري كه چنگال برود توش، كه كار الانم است.

مي‌رفتم مهماني و كركر مي‌خنديدم، غش و ريسه مي‌رفتم و مي‌پيچيدم به خودم؛ البته اين در صورتي بود كه حرفشان بايد مثلاً خنده‌دار مي‌بود. به يك جايي پا مي‌گذاشتم و يك اسكناس پنج دلاري مي‌خواباندم روي پيشخوان كه: «با اين هرچي داري بده!» و حتي روحم هم خبر نداشت كه آنجا چي دارند. و هر وقت جفتي از يك چيزي گير مي‌‌آوردم، مثل شاخ گوزن، مي‌گرفتم به سرم و بعد وانمود مي‌كردم يك شاخم افتاده.

مي‌رفتم براي خودم والس مي‌رقصيدم و ككم نمي‌گزيد پام را روي چي مي‌گذارم يا اينكه كس ديگري هم مي‌خواهد والس برقصد يا نه.

آن موقع‌ها انگار غذا طعم بهتري داشت. سيب‌زميني‌ها بيشتر مزه سيب‌زميني مي‌داد و شلغم‌ها كمتر طعم شلغم داشت.

اما بعد اتفاقي افتاد؛ اتفاقي كه حاليم مي‌كرد كه اين بازي نيست. از كنار ساختماني مي‌گذشتم كه ديدم مردي لبه پنجره بلندي ايستاده. بنا كردم به هوار كشيدن كه: «بپر، بپر!» اتفاقي كه بعد مي‌افتاد، بقيه عمرم دم به دقيقه به روانم شبيخون مي‌زد: مرد از ساختمان پريد پايين و زهره‌ام را تركاند.

از آن موقع به بعد، دستگيرم شده كه اين بازي نيست.

شايد يك روزي دوباره بازي بشود. شايد بشود پا به دو گذاشت و تيپايي نثار بزغاله‌اي كرد، بي‌آنكه كسي بگويد خرت به چند و اينكه يك روز تقاصش را پس مي‌دهي.

يك روزي شايد سرخپوست تبرزينش را زمين بگذارد و سفيدپوست هم تفنگش را غلاف كند و آن‌وقت باز تفنگش را بردارد كه ها، ها! خوردي!

و يك روزي شايد براي مرغ مقلد كلاهمان را از سر برداريم، نه از سر ترس، كه از روي دوستي.

اگر تنها يك فكر باشد كه بخواهد از اين حرف‌ها به سرتان بزند، اين است: اين بازي نيست. يك چيز ديگر كه خوش دارم در موردش فكر كنيد اين است که: پانصد دلار  داريد به من قرض بدهيد؟

 

يادداشت نويسنده: از وقتي اين مقاله را تمام كرده‌ام، به اطلاعم رسانده‌اند كه اين، در حقيقت، يك بازي است. عذر مي‌خواهم براي هرچه در بالا گفتم، اما اين تن بميرد، به آن پانصد دلار فكر كنيد.
پالپ فيکشن
بچه معروف
 شاهين پيروز/ shokr_1350@yahoo.com

در هفته‌هاي پيش خوانديد:

جلال كه شغلش دستفروش ارز در چهارراه استانبول است توسط يك بازاري آشنا به نام حاج‌نصرت براي كار به مردي به نام مشفق كه ظاهراً وكيل است، معرفي مي‌شود. جلال همراه مادرش در نظام‌آباد زندگي مي‌كند. او مدتي در ژاپن كار مي‌كرده و به همين خاطر در محل به جلال ياكوزا معروف  است و بچه معروفي حساب مي‌شود. جلال دو خواهر به نام جميله و مريم دارد كه هر دو شوهر كرده‌اند. جميله با شوهرش سعيد كه معتاد است، مشكل داشته و قصد طلاق دارد. جميله با بچه‌اش به خانه مادر مي‌آيد. او ديگر نمي‌خواهد با سعيد زندگي كند. جلال به دفتر مشفق در جردن مي‌رود. در آنجا با دو پسري كه به دليل نامشخصي با مشفق درگير شده‌اند، مرافعه مي‌كند و كتك مي‌خورد. مشفق به جلال يك چك‌پول صد‌توماني مي‌دهد و از او مي‌خواهد دو روز ديگر، جلوي سينما فرهنگ در قلهك همديگر را ملاقات كنند. جلال در ديدار با مشفق مي‌فهمد كه او يك معتاد تازه‌كار است. اين مساله دامن جلال را هم مي‌گيرد. مشفق به جلال مي‌گويد كه مي‌خواهد با او دست به كارهاي بزرگي بزند. مشفق خود را آدمي از پايين شهر مي‌داند كه سوداي پول‌دارشدن دارد. جلال مي‌پذيرد كه با مشفق همكاري كند. جلال با مشفق كه حالش بر اثر مصرف بي‌‌رويه مواد مخدر خراب است، به دفتر او در ونك مي‌روند. در اين دفتر جلال با منشي مشفق روبه‌رو مي‌شود. دختري به نام نازي. مشفق به جلال مي‌گويد كه براي آوردن يك بسته به كيش بايد برود. نازي براي ارتباط بهتر با جلال موبايلش را به او مي‌دهد. جلال در حالي که مادر و خواهرش نسبت به كار او با مشفق بدگمان هستند، راهي كيش مي‌شود. در كيش مردي با موبايل نازي تماس مي‌گيرد و جلال را تهديد مي‌كند كه به محض رسيدن به تهران او را در فرودگاه خواهد كشت. جلال با دوستانش تماس مي‌گيرد و از آنها مي‌خواهد براي كمك به او به فرودگاه بيايند. آنها بدون درگيري از فرود‌گاه خارج مي‌شوند. جلال براي بردن ساك به دفترهايي كه با مشفق به آنجا رفته مي‌رود، اما خبري از مشفق نيست. مشفق با جلال تماس مي‌گيرد كه كيف را به لواسان برساند. در ميان راه لواسان، نازي با جلال تماس مي‌گيرد و از او مي‌خواهد كه ساك را به لواسان نبرد. نازي به جلال مي‌گويد كه مشفق به خاطر مواد مخدر دستگير شده و از او مي‌خواهد كه ساك را به او برساند. جلال به محل قرار با نازي مي‌رود. نازي بابت تماس برادرش با جلال عذرخواهي مي‌كند. نازي عنوان مي‌كند كه برادرش آدم متعصبي است. جلال حرف نازي را مي‌پذيرد. شب مشفق با كمك حاج‌نصرت به خانه جلال مي‌آيد. مشفق ساك را مي‌خواهد. وقتي جلال مي‌گويد كه ساك را به نازي داده است، مشفق با جلال درگير مي‌شود. با وساطت حاج‌نصرت مشفق و جلال براي حل و فصل موضوع از خانه خارج مي‌شوند. با اصرار جلال، مشفق از حاج‌نصرت مي‌خواهد كه آنها را تنها بگذارد. جلال به مشفق مي‌گويد كه دست از سر او بردارد. اما مشفق به جلال پيشنهاد مي‌دهد كه با او همكاري كند تا كتابي را كه نزد نازي است، به‌دست آورند. مشفق عنوان مي‌كند كه پدر آنها كه ملاك متمولي بوده است صاحب دو كتاب بوده كه در برخي از صفحات آنها نقشه يك گنج بزرگ قرار دارد. يكي از اين دو كتاب را مشفق نگهداري مي‌كند. از ميان دو كتابي كه جلال از كيش آورده نيمه ديگر نقشه وجود دارد. جلال مشفق را رها مي‌كند و حاضر نيست با او همكاري كند. فردا نازي به خانه جلال مي‌آيد. او خود را دخترخوانده مشفق معرفي مي‌كند. نازي مي‌گويد كه مشفق با همكاري مادرش مي‌خواهد گنجي را كه پدرش نقشه آن را قبل از مرگ پيدا كرده بوده، بالا بكشد. جلال كه در ميان حرف‌هاي متناقض مشفق و نازي گيج شده، از او مي‌خواهد كه خانه را ترك كند. نازي مي‌رود، اما جلال را تهديد مي‌كند كه همكاري با مشفق برايش گران تمام خواهد شد.

ادامه داستان را بخوانيد

 

قسمت پنجم

شاكي‌ان. همه از دست من شاكي‌ان. ننه راه مي‌ره و غر مي‌زنه. مريم و شوهرش زدن از خونه بيرون. جميله اسمشه كه داره بچه‌شو مي‌خوابونه. كنار بچه‌‌اش خوابيده و داره منو نفرين مي‌كنه. وقتي آمپر آدمو مي‌چسبونن به سقف، وقتي قاط آدمو درمي‌آرن، وقتي ننه مي‌گه: «چرا خواهرتو پيش دختر غريبه سكه يه پول كردي»، وقتي مريم مي‌زنه تو رو آدم كه «بذار سرت به تنت بيرزه بعد ما رو ضايع بكن»، وقتي شوهرش مي‌گه: «آق جلال خواهرته هيچي، حق نداشتي با زن من اينجور برخورد كني»، وقتي جميله مي‌گه: «اون پرادو كورت كرده، بدبخت نديد بديد»، وقتي ننه مي‌ره و مي‌آد و مي‌گه: «خوشم باشه. عروس چيتان پيتان كجاي دلم بذارم.» يه‌باره آدم مي‌خواد عربده بكشه كه: همتون لال شين. بعد همچين در اتاقو بزنه به هم كه گچ دور چارچوب بريزه وسط سفره كه پنج دست چلوكباب كوبيده داره روش يخ مي‌كنه. يكي نيست بهشون بگه جون به جونتون كنن همتون جوگيرين. فكر كردين طرف با اون همه اوهون تلوپ عاشق چشم و ابرو من شده. قاط و خراب، عينهو راننده‌اي كه با باك خالي كارت‌ هوشمندشو گم كرده باشه از خونه زدم بيرون. از تو حياط كه رد مي‌شدم صداي نال و نفرين ننه بلند بود كه «الهي بري، برنگردي. نره خر». رفتم تو كوچه. دو تا علاف نشسته بودند سر كوچه.

- مخلصيم آق جلال.

رو بدي همينه ديگه. همه پسرخاله مي‌شن. رفتم قهوه‌خونه نبي. يه قليون ميوه‌اي برام گذاشت، پرتغال با نعناع. چايي سه بودم كه نبي اومد ور دستم نشست.

- آق جلال، چروكي. كيسه بدم يا با ليف كارت مي‌زونه؟

- چي بگم نبي جون، پاك خورده تو برجكم.

- نبينم بچه نظام‌آبادو تو هچل. عكس بده.

- بي‌خيال.

- نه جون من. نشوني بده سفره‌اش كنم.

- كار با تيزي درمون نمي‌شه. مرافعه تو خونه بود. با ننه‌ام.

- اي بابا تو كه ما رو پوكوندي فدات‌ شم. ننه من روزي پونصد بار منو سوار نعش‌كش نكنه، اموراتش نمي‌گذره. همش مي‌گه نبي الهي كه جوونمرگ شي. نبي الهي كه سقط بشي. مي‌گم ننه انقذه كه تو منو نفرين مي‌كني، تا حالا حاجيت ضد نفرين شده.

نگاش كردم. نگام كرد.

- يه چيزي بگم داش جلال؟

- ياعلي.

- تو چشات نگاه اومده.

- دست خوش.

- تو لبات صدا اومده.

- بذار تو حال خودمون باشيم نبي‌جون، بذار به درد خودمون بسوزيم، تو ديگه اين آتيشو دمش نده...

- ديدي نوكرتم؟ نخوردم نون گندم، اما ديدم دس مردم. از اون ثانيه كه پاتو گذاشتي تو، فهميدم كه داش جلال ما ديگه اون داش جلال ياكوزا نيست كه يه نفسش صد تا ژاپوني چشم‌باريكو چپه مي‌كرد. مي‌دونم دردت كجاست. سنگك كدوم محل زير دندونت مونده.

- خودم حيرونم كدوم محله.

- پيداش كن. به دلت يه حالي بده. كم واسه اين و اون غمخواري كردي. حالا نوبت خودت نيست كه پارك كني تو پاركينگ لاو؟

- اي گفتي لاو، تركيدم...

- ده حرف بزن ناكس. ما رو عينهو اسفند رو آتيش بالا پايين نبر فدات شم.

- آخه داستان داره.

- گور باباي مشتري. چهارتا چايي و يه قليون ميوه‌اي رو هم اين شاگرده نده دست مشتري كه هيچي. بگو داش جلال، بتركون كه خرابتيم.

ريختم بيرون. از اولش تا آخرش. همچي يه خورده لايت شدم. سبك. سرحال. نبي نگام مي‌كرد. همين كه تموم شد. سوئيچ سي‌جي‌شو از جيبش درآورد، با كارت سوخت گذاشت رو ميز.

- اينو بگير.

- اين چيه داش نبي؟

- بذار برم برات يه چايي دبش بيارم، گلوت تازه شه.

رفت و با دوتا چايي سنگين برگشت.

- موتور دم قهوخونه پاركه. برو دنبالش.

- دنبال كي؟

- همون دختره.

- كجا؟

- همون بهار. پيداش مي‌كني.

- اولاً چه جوري. دوماً گيريم پيداش كردم. بگم چن منه؟ سوماً اون فكر مي‌كنه من با شوهرننش دستم تو يه كاسه‌‌اس.

- خوب حاليش كن كه نيسي.

- كه چي بشه؟

- داش جلال نگو برفك مي‌شم جون مولا. بابا دختره تا دم در اومده، تو ولش كردي؟

- نبي جون، من كجا اون كجا؟

- اون عينهو كفتر غريب مي‌مونه پسر. باس يه كفتر بندازي كه جلدش كنه رو بوم تو.

- اين گنج و كتاب چي مي‌شه؟

- با دختره بريز رو هم. بزن دهن مهن شوهر ننه رو صاف كن. كمپلت. هم گنجه مال توئه، هم دختره. هم آش و هم لواش. والله ديگه مرگ مي‌خواي برو گيلان.

- داش نبي من بهش گفتم بي‌خيال ما شه.

- بهش بگو پيش خونوادم كه نمي‌شد واست بميرم. تازه دستش اومده كه پيش مادرت رودربايسي داري. واست جفت شيش اومده، بجنب تا شيشدرتو نبسته.

- يعني مي‌گي برم دنبالش؟

- په نه، وايسا عزا بگير. شانس فقط...

- موتورت كار مار كه نداره؟

- دادم داريوش ريديفش كرده. توپ.

- مي‌گي برم كجا؟

- برو بهار يه چرخي بزن. پيداش مي‌شه.

- يعني برم؟

- يكي مي‌مرد ز درد بينوايي....

- رفتم داش نبي.

- كارت سوخت يادت نره. موتور كه با تف راه نمي‌ره فدات شم.

***

موتور نبي رو خودم معامله كرده بودم. از فري كه باباش تو خيابون سرباز موتورسازي داشت. خودم براش لنگ خريدم كه رو باكش كشيده بود. راه افتادم سمت خيابون بهار. آخه تو اين شهر به اين گندگي مگه مي‌شه يه آدمو پيدا كرد. صد دفعه خيابون بهارو رفتم بالا و اومدم پايين. آفتاب داشت غروب مي‌كرد. تشنه و گشنه زدم بغل. ياد اغذيه چارلي افتادم. رفتم تو ساندويچي. يه مرد پير و يه مرد جوون پشت دخل نشسته بودن.

- آقا بندري داري؟

- مي‌خواي برقصي؟

نگاش كردم. اينم وقت گير آورده تيكه بندازه.

- نه قربون مي‌خوام برك بزنم.

- ما فقط كالباس داريم.

- پس يه دونه بپيچ.

- چي بپيچم؟

- همون كالباس ديگه.

- هزار جور كالباس داريم. از كدومش؟

- ژامبون مامبون داري؟

- مامبون داريم.

- بابا توخيلي باحالي.

- سس مس بزنم؟

- مسم بزن. بانمك.

جوونه از بالاي يخچال نگاه كرد. چشم‌غره رفت كه چرا با مرده شوخيم گرفته.

- انگاري شاگردت خوشش نيومد، باهات شوخي كردم.

- ولش كن. اون همينجوريه. نوشابه چه رنگي بدم؟

- سبز داري؟

- اين ديگه بي‌مزه بود. ماءالشعير برات باز كنم؟

- هر چي تو دوست داري.

ساندويج رو يخچال بود با ماء‌الشعير. يه قلوپ زدم. چسبيد. گاز اولو داشتم مي‌رفتم بالا كه مرده باز شوخي‌اش گرفت.

- مامبون با مس خوبه؟

- تو بهتري.

خنديد.

- از مشتري سرحال خوشم مي‌آد. بچه كجايي؟

- نظام‌آباد.

- چهارراه شيخان؟

- يه‌كم پايين‌تر.

- من خودم بچه اونجام. كوچه ارامنه.

- ايول. پس بچه محليم.

- بچه محل نداريم ديگه.

يه چيزي تو سرم فاز داد.

- ببين بچه محل. من دنبال يكي مي‌گردم. شايد مال اين طرفا باشه.

- اسمش چيه؟

- اسمش نازي خانمه.

نگاهم كرد.

- من هزارتا نازي مي‌شناختم، همشون تو جنگ‌ جهاني كشته شدن.

خنديد. تو دلم گفتم شانس ما رو باش گير چه بامزه‌اي افتاديم. منم خنديدم.

- فاميلش چيه؟

- فاميل باباش مشفقه. يعني مادرش شوهر كرده با يه آدمي به اسم مشفق.

مرده نگاهي به جوونه كرد كه داشت پشت يخچال خيارشور قاچ مي‌كرد. با هم يه‌كم ارمني حرف زدن.

- چه‌كارش داري؟

- يه امانتي دارم كه باهاس بهش بدم.

- فاميلشي؟

- نه. گفتم كه يه امانتي دارم كه باهاس بهش بدم. شما ازش‌ نشوني، آدرسي، چيزي داري؟

- پسرم با برادرش رفيقه.

پسره رو نگاه كردم. پسره به حرف اومد.

- اسمش نادره. خونه‌شون توي كوچه صابريه. دو تا كوچه پايين‌تر. باهاش يه سال باشگاه مي‌رفتم.

- پلاكشون چنده؟

- صد و نه.

- الان هست؟

- هميشه هست. زيرزمينو كرده باشگاه. خودشم مربيه.

پول ساندويچو گذاشتم رو دخل. داشتم از مغازه مي‌زدم بيرون كه پسره داد زد.

- مواظب خودت باش.

پيش خودم گفتم نرم سنگين‌ترم. طرف بوكسوره. يه چپ بذاره تو فكم، هم نونم مي‌شه هم آب. نكنه همون بي‌اعصابه باشه كه با موبايل باهاش حرف زدم؟ ول كن جلال. برو خونه‌تون دست ننه‌تو ماچ كن. بگو غلط كردم. بگو شكر خوردم. همون دختردايي رو واسم بگير. من لياقت بهتر از اونو ندارم. نخواستيم. اما نمي‌دونم چطور شد كه يهو ديدم تو كوچه صابري موتورو با زنجير قفل كردم به علمک گاز. مصبتو شكر جلال. بازم رفتي تو حاشيه. باز رفتي رو مين. از پله‌هاي باشگاه رفتم پايين. چند تا جوون داشتن با آينه و گلابي و كيسه كار مي‌كردن. بوي عرق تن و پا پيچيده بود تو فينگيل‌جا كه اسمشو گذاشته بودن باشگاه. ما خودمون تو ژاپون روزي سه ساعت بدن‌كاري مي‌كرديم. يه پشت‌ بازو واسشون بيام، خودشون مي‌فهمن. خدا‌وكيلي بهم پول مي‌دادن به ين، كه برم تو تيم بدن‌سازي ژاپن قبول نكردم. گفتم جلال فقط با پرچم سه‌رنگ كار مي‌كنه. وسط باشگاه يه جوونه كه تي‌شرت پوما تنش بود و همچين ادعا داشت خفش مي‌كرد، يه كتي اومد جلو.

- امري بود؟

- با آق نادر كار داشتم.

- تو رينگه. اومدين واسه نام‌نويسي؟

- نه داداش كار خصوصي دارم.

- پس بفرما تو دفتر تا صداش كنم.

رفتم تو دفتر كه يه ‌گله‌جا بود. رو ديوار پر بود از عكس كلي. داشتم عكس‌ها رو سياحت مي‌كردم كه يه نفر با شلوارك و كفش با همون جوونه اومد تو.

- با من كار داري؟

گوش موشش صاف بود، از بس مشت خورده بود. اگه يه مشت به من بزنه حسابم صافه.

- شما آق نادري؟

- بفرما. اگه واسه نام‌نويسي اومدي شرمنده. تا پاييز سرمون شلوغه. نه كيسه داريم نه گلابي.

- من اومدم واسه يه كار خصوصي.

نگام كرد.

- بفرما؟

- مي‌شه با هم تنها باشيم؟

يه نگاه كرد به پسره كه يعني هري. پسره با دلخوري رفت بيرون.

- بگو.

نمي‌دونستم از كجا شروع كنم.

- من واسه كار رفتم پيش آقاي مشفق. شما آق مشفق رو مي‌شناسين؟

- رحمت؟

پس اسمش رحمته. اين مشفق عجب ماريه.

- به من چه؟

- تو دفتر مشفق. يا همون رحمت يه خانمي كار مي‌كرد...

براق شد.

- ... به اسم .... فاميلشون رو به من نگفتن اما مي‌گن كه همشيره شماست.

- خوب؟

واسش با ترس و لرز تعريف كردم كه ماجرا چيه؟ نگام كرد.

- من نمي‌دونم شما چي ميگي. مادر ما دو ساله كه عمرشو داده به شما.

- خدا رحمتش كنه.

- رحمت مشفق واسه باباي ما كار مي‌كرد. باباي ما مالك بود. اون هم عمرشو داد به شما. همچين عشقي بود باباي ما. رحمت يه مدت غيبش زد. بعد معلوم شد كه افتاده زندان. عمليه.

- مي‌دونم.

- خواهر ما تو كار زمين و برج و اين چيزاست. رحمت اومد اينجا التماس كه زير دست و بالشو بگيريم. ما هم به حساب آشناييت چندساله، نه بهش نگفتيم. رفت زير دست آبجي ما كار كرد. حالا از اين گنج و منج كه شما مي‌گين من بي‌خبرم. حالا حرف حساب شما چيه؟

- مي‌خوام بگم كه اون كتاب دست من نيس. اما مي‌تونم از مشفق يا همين رحمت پسش بگيرم و بدم به همشيره شما.

- شما موبايل داري؟

- بله.

- رو اين كاغذ بنويس تا من باهاش حرف بزنم. بهت جوابشو مي‌دم.

شماره رو نوشتم.

- تالياس؟

- نه ايرانسله.

- خط ميده؟

- بله.

- پس بهت زنگ مي‌زنم.

***

داشتم از تو سليم مي‌پيچيدم تو خواجه‌نظام كه موبايلم زنگ خورد.

- بله؟

- همين ‌الان بيا جردن.

نازي‌خانم بود.

- كجاي جردن؟

- همون جايي كه دفعه اول مشفقو ديدي.

- اومدم.

فرمون كج كردم بالا. گازشو گرفتم عينهو قرقي. جيك ثانيه تو جردن بودم. رفتم تو كوچه. موتورو جلو آپارتمان قفل كردم. زنگ زدم. در باز شد. از پله‌ها رفتم بالا. در باز شد. يه پسره درو باز كرد. شناختمش همون بود كه دفعه اول باهاش سرشاخ شده بودم. با سر بهم گفت كه برم تو اتاق. رفتم تو اتاق. مشفق رو مبل عينهو تيوب پنچر ولو شده بود. چشما بادكرده. عرق‌كرده. عينهو برج زهر مار. تا منو ديد سرشو انداخت پايين. نازي خانم پشت ميز نشسته بود و داشت با يه دسته‌كليد بازي مي‌كرد. اون يكي پسره بالاي سر مشفق وايساده بود. نازي خانم زير چشمي منو نگاه كرد.

- بشين.

نشستم وردست مشفق.

- خوب. حالا به من بگو كتاب كجاس.

- من رفتم پيش داشتون.

- تو غلط كردي. بگو كتاب كجاس.

- بابا ايول. ما رو باش خيال مي‌كرديم شما راست مي‌گين.

- بگو كتاب كجاس.

زنگ زدن. نازي خانم به پسره نگاه كرد. اون يكي كه بيرون بود درو باز كرد. صداي پسره كه با يكي حرف مي‌زد مي‌اومد. پسره اومد دم در و از نازي خانم خواست كه بره بيرون. نازي خانم راه افتاد سمت در. از اتاق رفت بيرون. يه نگاهي به پسره كردم كه عينهو اجل، بالا سر مشفق وايساده بود. صداي نازي خانم اومد كه گفت كامبيز بيا. كامبيز همون پسره بود كه بالاي سر من و مشفق وايساده بود. پسره رفت بيرون. تا رفت بيرون، مشفق جم خورد.

- ساك زير ميزه. از تو جيبم كليدو بردار.

دست كردم تو جيبش كليدو برداشتم.

- اين كليد ويلاي لواسونه. كتاب زير شومينه ‌اس. برو.

نگاش كردم.

- ويلاي لواسون كجاس؟

- روبه‌رو املاك سعدي. زود‌باش.

ساكو از زير ميز كشيدم بيرون. يه نگاه به مشفق كردم.

- سه ماه ديگه جلو سينما فرهنگ.

ساكو برداشتم. گوش دادم. صدا نمي‌اومد. درو باز كردم. كامبيز تو هال بود.

- كجا؟

ساكو زدم تو سرش. تا اومد بجنبه يه لگد زدم تو شكمش. ناكس به من مي‌گن جلال ياكوزا. پريدم بيرون. صداي نازي خانم و پسره از تو پله‌ها مي‌اومد. دسته كليدو نگاه كردم. رفتن تو آپارتمان. تا بفهمن چي به چيه. درو بستم. كليدو انداختم تو در. خداييش شانس آوردم. كليد مال همون در بود. درو قفل كردم. نازي خانم و اون دو تا بچه سوسول شروع كردن به در زدن. فحش مي‌دادن ناجور. جلدي پريدم بيرون. نازي خانم سرشو از پنجره آورده بود بيرون، داد مي‌زد: «دزدو بگيرين». موتورو راش انداختم. دو نفر كارگر كه داشتن با بربري مي‌رفتند سر ساختمون، يه‌كاره پريدن كه جلو ما رو بگيرن. قهوه‌اي‌‌شون كردم به يه نيم‌كلاج. از تو كوچه زدم بيرون. گازشو گرفتم سمت لواسون.

***

حيف كه خطر داشت. وگرنه ويلاي لواسون جون مي‌داد واسه عشق و حال. زير شومينه كتاب داشت بال مي‌زد واسه آق جلال. كتاب رو گذاشتم تو ساك. رفتم سر‌وقت يخچال. ايول نوشابه خارجي. يه دونه سون‌آپ قوطي واسه خودم باز كردم و الفرار. باد جاده لواسون مي‌خورد به سرم. تو سرم هزار جور فكر واسه خودش رژه مي‌رفت. گور باباي مشفق و نازي خانم. جلال خودتو عشقه. چهار ميليارد. ژاپونم مي‌شه باهاش خريد.

ادامه را هفته بعد بخوانيد.
تنهايي پر هياهو
جعل مدرک به سود داستان
 محمد مهدي طالقاني/ mmt.2001@yahoo.com

 بابک طيبي(1352) متولد شيراز است. تحصيلاتش را در رشته مکانيک دانشگاه باهنر کرمان به سوداي نويسندگي نيمه‌تمام رها کرده است. رمان «پايي از اين دست تماشا»ي  او در سال هشتاد جايزه رمان جشنواره  کتاب دفاع‌ مقدس را از آن خود کرده است و با کتاب «از پله صداي دف مي‌آيد» برنده جايزه رمان کنگره ستيغ سخن (اسفندماه 58) شده است.

طيبي بسيار صريح است و گلايه از اين دارد که عادت کرده‌ايم  بدون خواندن يک اثر و به صرف اينکه ناشر آن دولتي است، آن را نخوانده  نفي کنيم و نقاط قوت آن را نديده بگيريم. در اين کتاب يک نگاه خاکستري و ملموس و باورپذير به زندگي يکي از شخصيت­هاي موثر در جريانات دهه پنجاه شيراز شده است. نگاهي که به‌ندرت در اينگونه آثار ديده شده. اکثر آثاري که در اين زمينه پديد آمده، از جذب مخاطب عاجز بوده‌اند. ولي اين کتاب با توجه به ظرافت‌هاي داستاني و نگاه خاص نويسنده، توانسته مخاطبان متنوع و متفاوتي را در بين خواص جامعه ادبي و ديگر مخاطبان جذب کند. با طيبي به گفت‌وگو نشسته‌ايم...

***

پرداختن به سوژه‌هايي در خصوص زندگي شخصيت‌هاي شهدا در چند دهه اخير از سوي متوليان فرهنگي و نهادهاي مختلف باب شده. کيفيت آثار در اين زمينه را چگونه ارزيابي مي‌کنيد؟

اجازه بدهيد به عقب برگرديم. جنگ شروع شده. فرصتي براي دفاع مبني بر تئوري نظامي ‌نيست. يک عده جوان و نوجوان شايد از بيست بالا نداشته، بي‌هيچ تجربه جنگي مي‌روند براي دفاع. دفاع آني، استراتژي ندارد. يک جورهايي کور است. جنگ طول مي‌کشد و در اين تهاجم‌ها و عقب‌نشيني‌ها نوجوانان و جوانان ابتداي جنگ، تجربه مي‌اندوزند و بر اساس همين تجربه‌ها، تئوري عمليات‌هاي بعد شکل مي‌گيرد. در کنار شاخه نظامي جنگ، شاخه تبليغاتي آميخته به عقيدتي براي جذب و حفظ نيروها نيز رشد مي‌کند و غالباً افرادي با روحيه‌هاي ظريف‌تر و حساس‌تر در اين شاخه مشغول مي‌شوند. البته و به ضرورت همزماني جنگ کار اين شاخه به برگزاري دعا و نماز جماعت، نوشتن تابلو و پارچه، نصب بلندگو و پخش نوحه‌ها و سرودهاي تحريض‌کننده محدود مي‌شود. با شليک آخرين گلوله جنگ، اولين جرقه‌ها براي حفظ و ماندگارکردن موقعيت‌ها و آدم‌هاي جنگ‌ زده مي‌شود. رزمنده ديروز که داغ هم‌رزمان دارد و ميراث‌دار نوستالژي روزهاي جنگ است، در هر اداره و نهادي بر خود مي‌داند که ارزش‌هاي به‌وجود آمده در جنگ را ماندگار کند. در واقع يک حرکت جمعي، موازي و بدون برنامه‌ريزي براي چاپ آثاري در اين زمينه از سوي نهادهاي مختلف آغاز مي‌شود و عجيب اينکه همان مکانيسم آزمون و خطاي دفاع و جنگ دقيقاً در اين عرصه نيز تکرار مي‌شود. يعني چندين و چند سال پس از جنگ مسوولين تبليغات و عقيدتي در جنگ، عجولانه مسوول فرهنگي و چاپ و نشر آثاري با اين موضوع مي‌شوند، بي‌آنکه شناخت دقيقي از مقوله‌هاي مکتوب هنري مثل داستان داشته باشند. آثاري با نويسندگاني متوسط و ضعيف چاپ مي‌شود که اگرچه نيت متوليان آن خير است ولي موجبات عدم اعتماد مخاطب به آثاري با اين موضوع فراهم مي‌شود. به قول دوستي، شهدا يک بار در جبهه شهيد شدند و يک بار پس از جنگ در اين کتاب‌هاي عجولانه‌اي که چاپ شد. اگرچه همان‌طور که در سا‌ل‌‌هاي پاياني جنگ نوجوانان ابتداي جنگ هر کدام به فراخور تجربه‌آموزي، فرماندهان کارداني بودند، به نظرم در دهه هشتاد متوليان فرهنگي اين عرصه نيز نگاهي معتدل و حرفه‌اي‌تر پيدا کرده‌اند.

در اين چرخه نويسندگان جدي‌تر که به اين مقوله پرداخته و مي‌پردازند، کار سنگيني دارند. اول بايد سوء‌تفاهم مخاطبي که صدها کتاب ضعيف با اين موضوع را از نظر گذرانده، برطرف سازند. بعد اثري بنويسند که عيار هنري آن رضايت مخاطب را جلب کند. اينطور اثري حتماً سفارش‌نويسي محض نيست. اثري است که نويسنده از شخصيت خوشش آمده و احساس کرده بستر مناسبي براي روايت يک نسل است تا يک فرد. اينطورهاست که فکر مي‌کنم مرد مي‌خواهد ماندن در اين ميدان که هم از اين موضوع  بنويسي و هم خوب. البته آسان‌ترين کار همراهي با جريان رودخانه است و همين برخورد کورکورانه بعضي از دوستان که از هراس انگ خوردن، آهسته مي‌آيند و آهسته مي‌روند که...

چرا اينگونه آثار کمتر مورد توجه خوانندگان قرار گرفته؟

به جز مواردي که در پاسخ سوال قبل آمد، استفاده‌هاي بجا و بيجاي مکرر بعضي از رسانه‌ها و مطبوعات از اين موضوع قضيه را لوث کرده. اغراق‌ها مخاطب‌کش هستند. فراري‌اش مي‌دهند. بي‌اعتماد مي‌شود. خاصه که ناشري با حمايت مرکزي دولتي روي کتابي در اين زمينه کار کند. اصلاً همين مساله يکي از سوال‌هاي من در اين رمان اخيرم است. اينکه طرح منصفانه يک شخصيت انقلابي در ساحت داستان بي‌هيچ جانبداري غيرداستاني، چرا از سوي عده‌اي جرم تلقي مي‌شود؟ آيا اصلاً مي‌خوانيم و بعد نظر مي‌دهيم؟ يا با نگاهي تيپ‌وار به آرم ناشر نگاه مي‌کنيم و کتاب را پرت مي‌کنيم گوشه‌اي؟

از اينها گذشته اما در فرهنگ اسطوره‌اي شرق، ديدگاهي هست که تا فردي از دنيا رفت، نگاه‌ها به او عوض مي‌شود. شايد چون دست مرده از دنيا کوتاه مي‌شود و نمي‌تواند از خودش دفاع کند و کنش نشان دهد، با مرگش يک نگاه ترحم‌آميز به او شروع مي‌شود. در ديدگاه خودمان به معلولين دقيق شويد. با آنها هم  انگار همين‌طوريم. کسي هم که از دنيا مي‌رود، شروع مي‌کنيم که خدا بيامرز چنين بود و چنان بود و همه حرف‌هايي را که تا ديروز، قبل از مرگش در نکوهشش مي‌زديم، فراموش مي‌کنيم.

به نظرم بخشي از اغراق‌هاي موجود در اين نوع آثار که فراري‌دهنده مخاطب است، ريشه در اين نگاه دارد و با اين همه به قولي اثر متفاوت با هر محتوايي كه دارد، راه خودش را باز مي‌کند و مي‌رود.

چرا نويسندگان حرفه‌اي کمتر به سراغ نوشتن اين مضامين مي‌روند؟

بخشي از آن را به خاطر نگاه پيشين متوليان فرهنگي نسبت به اين مقوله مي‌بينم که ادبيات هزينه‌اش را داده. خيلي از نويسندگان به همين دليل از جنگ ننوشتند و جاي آثار خوبي در اين زمينه خالي است. بخش ديگري هم ريشه در نگاه سياسي بعضي از روشنفکران ما به ادبيات دارد. من فکر مي‌کنم يک آدم فرهنگي فقط بايد از دريچه فرهنگ به تاريخ مملکتش نگاه کند. به نظرم در عمل اينطورها نيست. يک نوع جنگ سرد سياسي در لابه‌لاي متون مدعي عدم قطعيت و متون محتوم‌نگر وجود دارد. جنگ آن زيرهاست. به نظرم اين اصلاً روشنفکري نيست که به شخصي که فارغ از هر دغدغه سياسي جنگيده و شهيد شده نگاه سياسي داشته باشيم. نگاه همدلانه بايد به او کرد تا او را فهميد. گو اينکه نگاه ايده‌آلي و همدلانه فرسنگ‌ها فاصله دارند. اتفاقاً در بستر چنين روايت‌هايي عرصه براي نقد آن دوران و آن آدم‌ها در ساحت داستان باز است. سال‌ها پيش دوست نامي نويسنده‌اي مي‌گفت، مهم نيست چي مي‌نويسيم مهم اين است چه طور مي‌نويسيم. به نظرم اگر واقعاً همين نگاه را داشته باشيم، در مقام خواندن و نوشتن، منصف خواهيم بود.

هراس برچسب و انگ‌هاي احتمالي زودگذر است. کار خوب به‌تدريج، سينه انصاف مخاطب فرهيخته را مي‌درد و به قلبش راه پيدا مي‌کند. حيف است واقعيت دو سه دهه گذشته تاريخمان با اين پتانسيل شديد داستاني و آدم‌ها و موقعيت‌هاي ناب براي روايت را به‌خاطر اين دغدغه‌هاي حقير از دست بدهيم.

منابع شما براي نوشتن رمان «پله صداي دف مي‌آيد» چه بود؟

کودکي من در دهه پنجاه با خاطره محوي از «مرگ بر...»‌ها و صداي شليک‌هاي خياباني و جنگ «ايسم»‌ها گذشت. هميشه اين دهه برايم رمزآلود بود و دوست داشتم کاري در اين فضا بنويسم و از اين رازآلودگي لااقل براي خودم پرده بردارم. شخصيت اين کتاب هم چون مابه‌ازاي بيروني داشت، بهانه خوبي بود تا با آدم‌هايي از طيف‌ها و گرايش‌هاي مختلف در اين خصوص مصاحبه کنم. منبع مکتوب عمده‌اي جز همين مصاحبه‌ها و تجربه‌هاي شفاهي نداشتم. درواقع منبع اصلي، همين تحقيق‌هاي خودم بود که در رمان هم مشهود است.

پس اسناد ساواک و مدارک و نامه‌هاي رمان از کجا آمده؟

تلقي من از واقعيت خيلي ملانقطي نيست. به گمانم اگر من نامه يا مدرکي را به سود روند رمان، جعل کنم که برآيندي از واقعيت مدارک آن زمان باشد، کافي است. در کار هنري، واقعيت و هر چيز ديگري بايد در خدمت کار باشند، نه چيز ديگري.

در کتاب «از پله صداي دف مي‌آيد» ما با روايتي چندجانبه از سال‌هاي اول انقلاب و پيش از آن مواجهيم که کمتر در کتابي بيان شده. آيا مخالفتي از سوي ناشر و ديگر متوليان چاپ اثر در اين مورد صورت نگرفت؟

فکر مي‌کنم نوشتن‌هاي مدام و بحث‌هاي شفاهي و نقدهاي جدي نويسندگان معتدل نتيجه داده و ما موفق شده‌ايم متوليان اين عرصه را متقاعد کنيم که شخصيت در ساحت متن چندصدايي که صداهاي طيف‌هاي مختلف هم باشد، ورز مي‌آيد و معنا پيدا مي‌کند. اينکه مي‌گويم متوليان فرهنگي اين عرصه در سال‌هاي اخير حرفه‌اي‌تر شده‌اند، يک ادعاي صرف نيست. البته قبل و بعد از چاپ کتاب هم کساني بوده و هستند که با يکسونگري صرف اعتقاد داشتند براي اين کار بايد يک صداي بلند مسلط داشت و ديگر هيچ. در جوابشان هم گفته‌ام اين نگاه مقاله‌گونه مي‌تواند موضوع تحقيق يا بيانيه باشد نه موضوع رمان.

کارکرد حضور راوي – نويسنده در رمان چه بوده؟ آيا اگر حذف مي‌شد،  به بي‌طرفي بيشتر نويسنده کمک نمي‌کرد؟

از همان ابتدا اصرار داشتم که در اين کار بايد از منظر دهه هشتاد به دهه پنجاه نگاه شود. به جز اين اگر مي‌شد، همان نگاه موزه‌اي معمول به دهه پنجاه تکرار مي‌شد. درواقع حضور راوي – نويسنده اين امکان را به‌وجود آورده که روايت‌هاي متناقض بعضي از راويان يا تغيير بعضي از ديدگاه‌هايشان در متن مشهود شود. حضور راوي – نويسنده نه از جنس حضورهاي فاضل‌مآبانه  مالوف در داستان‌هاي داناي کلي است و نه از جنس حضورهاي متداول چند سال پيش که تب تقليد پست‌مدرنيستي بالا گرفته بود که بخواهيم عليه‌اش موضع بگيريم.

شخصيتي که در رمان شما آفريده شده، باورپذير و ملموس است. جدا از جنبه‌هاي داستاني، شخصيت داستان چقدر به شخصيت واقعي نزديک است؟

همه تلاشم اين بوده که تا آنجا که به روند متن لطمه‌اي نخورد، شبيه خودش باشد. اگرچه اين متن حتماً نگاه خاص من به شخصيت است و اگر کسي ديگر کتابي با اين موضوع مي‌نوشت، چيز ديگري از آب درمي‌آمد. گو اينکه براي مخاطب پنجاه سال بعد اين بحث‌ها خيلي مهم نيست. براي همين‌ها سعي کرده‌ام اگر مخاطبي اسمي از شخصيت واقعي هم نشنيده باشد، به مثابه شخصيت صرف داستاني با او ارتباط برقرار کند.
اتاق آقاي نويسنده
يک سال پس از مرگ جلال، به اين جا آمدم
 نيلوفر دهني

يکي دو سال پيش سالگرد درگذشت برادرش بود که به ديدنش رفتم. انگار نه انگار که دو سال از آن روز گذشته است. پيرمرد رنگ زمان به خود نگرفته بود. حتي لباسش همان بود. تنها آن موقع جلوي در خانه‌اش روي دوتا صندلي لهستاني نشستيم و او برايم از خاطراتش – از برادرش و از کينه‌اي که سال‌هاست ميان او و همسر برادرش شکل گرفته گفت. آن روز اما به جز من، عکاس هم بود. همسر مرد نويسنده هم گاه در بحثمان شرکت مي‌کرد.

تازگي‌ها تهران خيلي گرم شده است. هرجا مي‌روي پيش از آنکه حرفي بزني، اول برايت يک شربت خنک مي‌آورند. آن ‌روز هم همسرش بعد از اينکه در يک سيني برايمان شربت آلبالو آورد پرسيد:  «خبري شده؟»

گفتم: «چطور؟»

گفت: «آخر اين روزها مدام خبرنگارها با شوهرم قرار مصاحبه مي‌گذارند. اتفاقي افتاده؟»

گفتم: «همسرتان هم برادر يک نويسنده است، هم خودش مي‌نويسد. پس دو برابر ديگران براي خبرنگارها اهميت دارد.»

اينها را که مي‌گفتيم هنوز مانده بود تا شمس با رب‌دوشامبر آبي، موهاي سفيد و بلند عصازنان بيايد و با مهرباني در جوابم که مي‌پرسم: «هنوز مي‌نويسيد؟» بگويد: «مگر ممکن است يک نويسنده شبي يا روزي ننويسد؟ من وقتي بيدار باشم مي‌نويسم. به‌خصوص شب‌ها که ديگر با قرص خواب هم نمي‌توانم بخوابم.»

اتاقي که همسرش ما را به آنجا راهنمايي کرده در واقع سالن اصلي خانه است نزديک در ورودي. يک ديوارش را تا سقف کتابخانه فلزي پوشانده با کتاب‌هايي قديمي. ديوار روبه‌رو چوبي است با تزئينات و تاقچه‌هاي کوچک که آنجا را از اتاق کناري جدا مي‌کند. کنارش تخت‌خواب شمس است با ميز تلفن بدون تلفن. پوشيده از کتاب. روي تاقچه کناري چراغ مطالعه‌اي هست و ساعت و تقويم و قلمدان. آنطرف‌تر راديوي کوچکي هست. کنارش کيف کوچک پول با قاب عکسي که به ديوار تکيه داده شده است.

مي‌گويم: «اتاق کار زيبايي داريد.»

همسرش جواب مي‌دهد: «اتاق کار نه، اتاق همه خانواده.»

شمس روي مبل پايين تخت نشسته است. بالاي سرش دو تا تابلوي قديمي خط هست. مي‌گويد: «تابلوي کوچک‌تر خط پدرم است. بزرگه را پدربزرگم روي پوست آهو نوشته است. وقتي بگذاري پشت شيشه مي‌تواني بخوانيش.» يک پوستر هم هست. شمس نشسته کنار مرد ديگري در جايي شبيه پارک. هر دو پشت به دوربين دارند. هيچ کس در اين خانه يادش نيست آن که کنار شمس روي نيمکت نشسته است کيست؟

مي‌پرسم: «چند سال است که در اين خانه هستيد؟»

همسرش به شوخي مي‌گويد: «از زمان ناصر‌الدين‌شاه.» سپس ادامه مي‌دهد: «جلال سال 48 مرد. ما 49 به اينجا آمديم.» بعد مي‌پرسد: «سراغ سيمين دانشور هم رفته‌ايد؟»

مي‌گويم: «هنوز نه. اما خواهيم رفت.»

آن روز روحمان هم خبر نداشت که فقط چند روز بعد بيماري تنفسي سيمين همسر جلال آنقدر وخيم شود که کارش به بيمارستان کشيده شود و يکي دو روزي به اغما برود. شمس مي‌گويد:

«سيمين کتاب جزيره سرگرداني را در پاسخ به کتاب از چشم برادر من نوشته است. من و سيمين از زمان مرگ جلال با هم حرف نزده‌ايم. يکبار رفتم خانه‌اش، مرا بيرون کرد. جعبه شيريني را هم که برده بوديم، به طرف من و همکارم پرت کرد. طوري که وقتي بيرون آمديم مجبور شديم به گرمابه‌اي همان نزديکي برويم.»

مي‌پرسم: «اسم کتاب‌هاي ديگرتان را هم مي‌گوييد؟»

- به شرط آنکه نرويد آنها را بخريد. مهمل نوشته‌ام.

- مي‌دانم سال‌هاست تجديد چاپ نشده‌اند. راستي چرا؟

- اغلب ناشران با من دشمنند.

کتاب‌هاي کتابخانه روبه‌رو انگار سال‌هاست خاک خورده‌اند. هرچه نگاه مي‌کنم قلم و کاغذي نمي‌بينم. موقع بيرون آمدن شمس سعي دارد به کمک عصا روي پاهايش بايستد و بدرقه‌مان کند، اما نمي‌تواند. مي‌گفت سال‌ها قبل زمين خورده پايش شکسته و ديگر هرگز بهبود نيافته است. به جاي او همسرش بدرقه‌مان مي‌کند و مي‌گويد: «راستي هيچ‌وقت در اين مملکت عمرتان را براي ادبيات هدر نکنيد.»
آرامش در حضور ديگران
(گفتگو با آليس مونرو)
نخوان،فکر نکن و فقط بنويس
 شقايق قندهاري

آليس مونرو در 1931 در وينگام، شهرستان کوچکي در جنوب غربي اونتاريو در خانواده‌اي کشاورز به دنيا آمد. او براي دانشگاه اونتاريو بورسيه‌اي دريافت کرد، اما پيش از فارغ‌التحصيلي، براي ازدواج با همکلاسي‌اش جيمز مونرو دانشگاه را ترک کرد. او سال‌ها مديريت کتابفروشي‌ را بر عهده داشت. از آليس مونرو تاکنون يک رمان و مجموعه داستان‌هاي زيادي منتشر شده است. مونرو تاکنون سه بار جايزه ادبي Governor General Award که بالاترين جايزه ادبي کشور کاناداست را، علاوه بر جايزه ادبي لانان و جايزه ادبي دابليو اچ اسميس، دريافت کرده است. داستان‌هاي کوتاه مونرو در برخي از نشريات مانند نيويورکر، پاريس ريويو و... به چاپ رسيده است و مجموعه داستان‌هايش به زبان‌هاي زيادي ترجمه شده است. 

در مقايسه با رمان، چه چيزي شما را به سوي داستان کوتاه سوق مي‌دهد؟ شما در کوتاهي فرم داستان کوتاه چه پتانسيل و چه چيز خاصي مي‌بينيد که شايد همان کار را در يک رمان نتوانيد انجام بدهيد؟

ظاهراًً من داستان‌هايي را مي‌نويسم که اصول و قواعد داستان کوتاه را نقض مي‌کند و درضمن از قواعد مربوط به پيشبرد يک رمان هم پيروي نمي‌کند. من به فرم به‌خصوصي فکر نمي‌کنم و بيشتر به خود داستان فکر مي‌کنم يا بهتر است حتي بگويم برشي از يک داستان. حالا من مي‌خواهم چه کار کنم؟ قصد من تعريف يک داستان است؛ به سبک و سياق سنتي و قديمي‌اش عين همان که «براي کسي چه اتفاقي مي‌افتد»، اما من مي‌خواهم همان «چه اتفاقي مي‌افتد» را با کمي تاخير و وقفه، پيچيدگي و غرابت بيان کنم. دلم مي‌خواهد خواننده حس کند چيزي شگفت‌انگيز در ميان است. منظورم آن «چه اتفاقي مي‌افتد» نيست، بلکه اين است که هر چيزي چگونه و به چه صورت رخ مي‌دهد. براي من اين داستان کوتاه‌هاي بلند به بهترين صورت جوابگوي اين هدف هستند.

شما ايده يک داستان يا شخصيت خاصي را از کجا پيدا مي‌کنيد؟

گاهي شروع داستاني را از يک خاطره مي‌گيرم، يک سرگذشت شايد، اما در نهايت و در داستان پاياني نه ردي از آن ديده مي‌شود و نه قابل تشخيص است. مثلاً تصور کنيد در حافظه‌تان زن جواني با لباسي بسيار شيک از قطار پياده مي‌شود؛ در حدي که خانواده‌اش وادار مي‌شوند اين همه غرورش را تخطئه کنند (اتفاقي که يکبار عيناً براي خودم افتاد)، و حالا همين زن تبديل به همسري مي‌شود که دوران نقاهت اختلال روحي و رواني‌اش را مي‌گذراند. و در همين فاصله شوهر، و مادر شوهرش را در شرايطي مي‌بيند که حتي شوهرش هنوز خبر ندارد عاشقش شده است. اين قضيه چطور اتفاق افتاد، من نمي‌دانم!

براي نوشتن چه عادت‌هاي خاصي داريد؟ از کامپيوتر استفاده مي‌کنيد؟ آيا هر روز مي‌نويسيد؟ صبح‌ها مي‌نويسيد يا شب‌ها؟ کامل کردن يک داستان چقدر زمان مي‌برد؟

من چند سالي است که از کامپيوتر استفاده مي‌کنم، ولي کلاً به تمامي امکانات الکترونيکي ديگر روي نمي‌آورم و هنوز مايکروفر ندارم. اما قبل از اينکه پشت کامپيوتر بنشينم، متن کار را يکي دوبار دستي مي‌نويسم. امکان دارد داستاني از آغاز تا انتها در دو ماه تکميل بشود، و آماده ارائه باشد، اما کمتر چنين اتفاقي مي‌افتد. اغلب بين شش تا هشت ماه طول مي‌کشد. کلي تغييرات دارد. گاهي سير و جهت داستان خطاست و نمي‌دانم چه کارش کنم. من هر روز مي‌نويسم، مگر اينکه غير‌ممکن باشد و به محض اينکه از خواب بلند مي‌شوم و قهوه‌ام آماده مي‌شود، مشغول نوشتن مي‌شوم و سعي مي‌کنم پيش از آنکه هجوم جريان زندگي روزانه گرفتارم کند، دو سه ساعتي بنويسم.

توصيه شما به نويسندگان جوان چيست؟

نمي‌توان به نويسنده‌هاي جوان توصيه‌اي کرد چون نويسنده‌هاي جوان خيلي با هم متفاوت هستند. شايد يکي بگويد؛ «بخوانيد» اما امکان دارد شما بيش از حد بخوانيد و گيج و بهت‌زده بشويد و ميخکوب. يا اينکه؛ «نخوان، فکر نکن و فقط بنويس.» که حاصل کار مي‌تواند توماري از چرنديات بشود. اگر قرار باشد نويسنده بشويد، احتمالاً خيلي وقت‌ها جهت کار را به خطا مي‌رويد تا اينکه سرانجام يک روز درست همان چيزي را مي‌نويسيد که بايد بنويسيد و بعد آن را رفته‌رفته بهترش مي‌کنيد چون دلتان مي‌خواهد کارتان بهتر بشود و حتي وقتي هم که پا به سن بگذاريد با خودتان فکر مي‌کنيد «حتماً مردم کارهاي ديگري هم مي‌کنند»، ولي باز هم نمي‌توانيد نوشتن را کامل کنار بگذاريد.

سينسيا اوزيک، شما را «چخوف زمانه‌مان» خوانده است. با شنيدن اين مقايسه چه حسي بهتان دست مي‌دهد؟

من اين اواخر بسياري از آثار چخوف را بازخواني کردم که تجربه دشواري است. من حتي ادعا نمي‌کنم او جزء تاثيرگذاران است چون او بر روي همه ما تاثير داشته است. نوشته‌هاي او مانند نوشته‌هاي شکسپير بي هيچ حس مقاومت و تلقي شخصي نقشي درخشان و بي‌نقص بر کارهايمان داشته‌اند. پس بديهي است که من از خدايم است بتوانم چنين کاري بکنم!

خيلي از منتقدان شما را به دليل توانايي‌تان در خلق زندگي کامل در يک صفحه ستوده  ‌اند. نظرتان چيست؟

من همواره بايد شخصيت‌هايم را عميق بشناسم؛ در مدرسه چي مي‌پوشيدند، چه رفتاري داشتند و... و مي‌دانم هميشه قبل و بعد از آن بخشي از زندگي‌شان که من با آن سر و کار دارم، برايشان چه اتفاقي افتاده و قرار است چه اتفاقي بيفتد. نمي‌توانم آنها را فقط در همين لحظه ببينم، و در قالب آن زمان فشرده داستان. پس به گمانم مي‌خواهم تا جاي ممکن به آنها بال و پر بدهم و با جزئيات بيشتر.

بيشتر داستان‌هايتان از زادگاه خودتان «اونتاريو» چندان دور نيستند. چه عاملي سرزمين مادري شما را تا اين حد بستر مناسبي براي اين همه داستان بسيار متفاوت مي‌کند؟

من به هيچ وجه خودم را مفسر اونتاريوي محلي، محل سکونتم، تلقي نمي‌کنم. به نظرم مزيت زندگي در اينجا نسبت به محيط‌هاي بزرگ‌تر، شناخت تيپ‌ها و طيف‌هاي بيشتري از مردم است. به هر حال در شهر‌هاي بزرگ‌تر اغلب مردم غرق مسائل مالي، تحصيلي يا «شأن» خانوادگي‌شان هستند. شايد فضاي عيني اينجا بيش از هر جاي ديگري براي من «واقعي» است. من عاشق طبيعت آن هستم و منظورم همان مناظر است تا هر چيز ديگري. به علاوه آب و هوايش در روستا‌ها و شهرستان‌ها از هر حيث مطلوب است. به عقيده من تجربيات انساني، مگر در موارد استثنا و حتي تصنعي، صرف‌نظر از آداب و رسوم و محيط همه جا مثل هم است.

در بسياري از داستان‌هاي شما خاطره نقش مهمي ايفا مي‌کند. اين خاطرات چه قدرتي دارند و به چه صورت زندگي‌مان را شکل مي‌دهند که شما را وسوسه مي‌کند؟

ما به واسطه خاطرات، مدام براي خودمان سرگذشتمان را تعريف مي‌کنيم و باز به همين روش روايت نوعاً متفاوت‌تري از داستان زندگي خود را براي ديگران نيز بازگو مي‌کنيم. ما بدون يک روايت داستاني قوي جاري و ساري به دشواري مي‌توانيم زندگي‌مان را اداره کنيم. و در بطن و زير ساختار تمامي اين داستان‌هاي حک و اصلاح‌شده و خوشايند خودمان که الهام‌بخش ما نيز هستند، که فرض هم مي‌کنيم وجود دارند، هويتي مرموز و عظيم و دهشتناک به نام «حقيقت» وجود دارد که داستان‌هاي ساختگي‌مان بناست بخشي از همان باشند. آيا اصلاً در زندگي دل‌مشغولي جالب‌تري هم مي‌تواند وجود داشته باشد؟ فکر مي‌کنم ما با نظري به آنچه که خاطره با ما مي‌کند، اين کار را انجام مي‌دهيم؛ اينکه همه مردم چطور يکسان با خاطرات گوناگون درنهايت به تجربه‌اي واحد مي‌رسند و با آن کنار مي‌آيند. و هرچه که اين تفاوت‌ها پيچيده‌تر باشد، نويسنده درون من هم شور و شعف غريب‌تري را تجربه مي‌کند.
آرامش در حضور ديگران
وجدان آسوده مترجم سالخورده
 مرتضي بخشيده

آقاي امير رازي بزرگوار، هفته گذشته اشاره‌اي كرده بود به كتاب «سنجش خرد ناب» اثر فيلسوف بزرگ «امانوئل كانت» و با ترجمه «ميرشمس‌الدين اديب سلطاني». امير رازي ترجمه و مترجم را حسابي نواخته بود. آن را كتابي براي گذاشتن در كنج غربت كتابخانه و براي نخواندن دانسته بود. نوشته بود «كتاب قطوري از كار درآمده براي غش‌گير يا اينكه تروريستي در آن كلت كمري جاسازي كند. گفته بود كه حتي يك جمله ترجمه فارسي آن قابل خواندن نيست. و حدس زده بود كه احتمالاً «سنجش خرد ناب» به آلماني  يا انگليسي يا به هر زبان ديگر بايد كتاب خوب و خواندني باشد. گمان مي‌كنم اين نكته‌ها حرف دل خيلي از روشنفكران و كتاب‌خوان‌هاي اين مملكت باشد. خيلي‌ها گول ظاهر قطور و عنوان پرطمطراق اين كتاب و نويسنده مشهور و قيمت به نسبت ارزان قديم آن را خورده‌اند و خريده‌اند و بعد مانده‌اند كه با آن چه كنند. حالا من مي‌خواهم از مترجم و ترجمه‌اش دفاعي بكنم.

اول، روشنفكران ايراني و اعم‌تر از آنها دانشجويان و كتاب‌خوان‌ها، سه دسته‌اند. يك دسته كه البته كمياب و نادرند، زياد مي‌خوانند و جد و جهد فراوان دارند و زحمت مي‌كشند و دود روغن چراغ مي‌خورند و در يك كلام پركارند. مصطفي ملكيان و عبدالكريم سروش در اين دسته‌اند. گروه دوم تنبل‌اند. دنبال راحت‌الحلقوم مي‌گردند. دنبال يك چيز ساده و سرراست مي‌گردند كه برايشان تمام حرف‌هاي گفته و نگفته عالم را شرح دهد. آرزو مي‌كنند كه اي‌كاش قرصي بود كه مي‌خوردند و يك ليوان آب خنك هم رويش نوش جان مي‌كردند و مي‌فهميدند كه مثلاً هايدگر چه گفته و آيزايا برلين چه فرموده و هگل و كانت و ارسطو و افلاطون و الباقي بزرگان فلسفه چه اشاراتي داشته‌اند. اين گروه حوصله كلنجار رفتن با متون ادبي و فلسفي را ندارند و بيشتر دنبال شرح و خلاصه‌هايي هستند كه در اين‌ باره نوشته شده است. هر چيز غامض و دشوارخواني هم كه مي‌يابند، زود و تند به حرف كارل ريموند پوپر استناد غلط مي‌كنند كه چيزي كه من نتوانم بخوانم، خواندني نيست.  دسته سوم، كه اين حقير هم به زور در آن مي‌گنجد، تنبل شرمسار هستند. يعني حوصله سخت خواندن و چشم را به پاي حروف ريز كتاب گذاشتن و وقت صرف كردن و جدال و هم‌ورزي كردن با متون سخت را ندارند. اما لااقل نويسنده و اثرش را تخطئه هم نمي‌كنند و تنبلي خود را توجيه نمي‌كنند و تنها شرمسار و سرافكنده اين عادت ناپسند خود را مي‌پذيرند.

دوم، ترجمه‌هاي «مير شمس‌الدين اديب سلطاني» متفاوت است و مناقشه‌برانگيز. اينكه كسي بخواهد به فارسي سره يا به قول دوستي فارسي عهد هخامنشي، ترجمه و برگردان كند، قطعاً كار ساده‌اي نيست و قطعاً روي دست هم نمي‌برند و راحت نمي‌پذيرندش. زبان اديب سلطاني امروزه متروك است. اما او از زبانش دفاع منطقي مي‌كند. فراموش نكنيم كه زبان فارسي خالي از بسياري مفاهيم و واژه‌هاست. براي همين است كه ما در رويارويي با انديشه‌ها هميشه مشكل اوليه‌اي داشته‌ايم به نام ترجمه يا برابرنهاد. به قول كنفوسيوس ستم فراواني بر واژه ما مي‌رود. ستمي كه ناشي از همين بدفهمي‌ها و سوءتعبيرها و البته نارسايي خود واژه‌ها در بيان محتوايشان است. حالا يك نفر تلاش كرده تا كمي زبان فارسي را فلسفي كند و واژه‌هايي در برابر با اصطلاحات و لغات يك متن مهم فلسفي برايش پيدا كند. فراموش نكنيم كه خود امانوئل كانت نيز بسياري از مفاهيم خود را از طريق جعل يا كشف واژگان مهجور در زبان آلماني بيان كرد. طبعاً چنين كاري و چنين زباني به دليل تازگي و غريب بودنش به‌راحتي قابل فهم نيست. اما مگر همه ما مادرزادي حافظ كل دايره‌المعارف و لغت‌نامه فارسي هستيم. مگر يادمان نمي‌آيد چه رنجي مي‌كشيديم تا درسي از گلستان سعدي يا شعري از مثنوي معنوي را در كتاب‌هاي درسي فارسي دوران ابتدايي و دبيرستان بخوانيم و بفهميم. مگر پس از هر درس كلي واژه و عبارت نبود كه معني آنها برايمان نوشته شده بود و بايد مي‌خوانديم و حفظ مي‌كرديم و جواب پس مي‌داديم. حالا هم كاري ندارد، شرط مي‌بنديم اگر كسي مثل من تنبلي به خرج ندهد و پنج صفحه كه هيچ، پنجاه صفحه از كتاب قطور سنجش خرد ناب را بخواند، به راحتي مي‌تواند تا انتهاي آن را پيش رود و زبان آن را هم بفهمد.

سوم، هر چيز تازه‌اي در ابتدا عجيب و غريب است. چقدر خنديديم و مقاومت كرديم تا امروز به جاي قمر مصنوعي مي‌گوييم ماهواره و به جاي اتحاد مي‌نويسيم همبستگي و كامپيوتر را رايانه مي‌خوانيم و رفراندوم را همه‌پرسي مي‌ناميم و به جاي طياره سوار هواپيما مي‌شويم و... . خوب، حالا خيلي سخت است كه به جاي «تجربه‌گرايي» بگوييم «آروين‌گروي» و «مينوگروي» را معادل «ايده‌آليسم» بگذاريم و نگوييم «توالي» كه بگوييم «هچش» و به جاي ديالكتيك بخوانيم «دويچمگويانه» و به جاي «جدلي‌الطرفين» بنويسيم «ناموسگان پيكار»؟ اگر روزگاري ناصرخسرو مي‌نوشته «آهنجيده»؛ چه ايرادي دارد كه حالا ما هم اين واژه را به جاي «مجرد» به كار ببريم؟ كار اديب سلطاني در مقام مترجم يك نوع آزمايشگاه زبان كهن مادري است. فرصتي است كه فراهم شده تا ببينيم اين زبان مي‌تواند فلسفي شود يا نه. و تحمل كشيدن بار سنگين واژگان سخت و دقيق فلسفي را دارد يا نه؟ اديب سلطاني براي اين كارش طرح ريخته‌اي دارد. او نگاه به آينده تمدني اين مرز و بوم مي‌كند و براي همين چنين ترجمه مي‌كند. حالا ديگر بحث سليقه است. يك نفر ممكن است از سليقه اديب سلطاني خوشش بيايد و يك نفر هم نه. به قول فرانسوي‌ها هم درباره سليقه نمي‌شود دعوا كرد.

چهارم، مترجمي كه وجدان آسوده داشته باشد و شب سر راحت بر بالين بگذارد نادر است و كمياب و ديرياب. مترجم هميشه با وجدانش كلنجار مي‌رود و مشكل دارد كه مبادا بد ترجمه كرده باشد و معادل صحيحي برابر واژه زباني كه ترجمه‌اش مي‌كند نگذاشته باشد. اين را مي‌دانم كه مو لاي درز ترجمه‌هاي ميرشمس‌الدين اديب سلطاني نمي‌رود. استاد گرامي، مصطفي ملكيان ـكه ايشان هم در دقت ترجمه يد طولايي داردـ يك بار سر حوصله و با فرصت تمام متن سنجش خرد ناب را تطبيق داد و تنها يك ايراد از آن پيدا كرد. نقل است كه خود ملكيان گفته «اي كاش وجدان علمي همه ما مانند اديب سلطاني بود»؛  كسي كه مطمئن است بهترين واژه را براي ترجمه برگزيده است. درباره دقت ترجمه و وسعت دانش مير شمس‌الدين اديب سلطانى داستان‌ها گفته‌اند. مى‌گويند براى ترجمه يك متن او تمام نسخ انگليسى، فرانسه، عربى، يونانى و آلمانى را كنار هم مى‌گذارد و خط به خط معنا و مفهوم جمله را در زبان‌هاى مختلف بررسى مى‌كند و به يك وجه مشترك از همه آنها كه مى‌رسد آن را مى‌نويسد. الحق كه اين دقت نظر و وحدت عمل تنها از بزرگانى چون او ساخته است.

پنجم، آقاي امير رازي عزيز! كتاب سنجش خرد ناب به زبان آلماني يا هر زبان ديگري هم كتاب خوب و خواندني‌اي نيست. يك اثر كلاسيك ثقيل فلسفي است. اصولاً خود جناب آقاي كانت هم خيلي ساده نمي‌نوشته، علاوه بر اينكه گفتم مقادير معتنابهي واژه هم در كتابش يا ساخته يا اگر مهجور بوده دوباره مطرح كرده است. اصلاً كتاب سنجش خرد ناب براي من و شما نيست. اين كتاب را متخصص بايد بخواند. محققي يا دانشجوي فلسفه‌اي كه بند كرده به ريش نداشته امانوئل كانت و مي‌خواهد در بحر انديشه‌هايش فرو برود، با اين كتاب سر و كار دارد؛ كسي كه درگيري مستقيم با كانت داشته باشد، وگرنه آنقدر شرح‌ها و خلاصه‌هاي خوب و ساده و سليس و متين درباره كانت و اين كتابش هست كه كسي سراغ اصل نرود. اصلاً يواشكي بگويم امروزه ديگر كم پيدا مي‌شود كسي كه كتاب‌هاي كلاسيك را بخواند. كسي كه مثلاً دوره آثار هگل را بخواند. يا آثار توماس آكويناس را كامل دوره كند. همين‌طور كم كسي هم پيدا مي‌شود كه حوصله كند و شاهنامه فردوسي يا مثنوي مولانا يا ايلياد و اديسه هومر را تمام و كمال بخواند. آثار كلاسيك خوانده نخواهند شد. اما بايد وجود داشته باشند. بايد در كتابخانه‌ها خاك بخورند براي يك نفر كه يك روزي با آنها كاري خواهد داشت.

ششم، موسسه انتشارات اميركبير، ترجمه دکتر ميرشمس‌الدين اديب سلطاني از كتاب «سنجش خرد ناب» را اولين بار سال 1362 خورشيدي منتشر كرد. اين يك بدشانسي بزرگ براي مترجم كتاب بود. قبل از آن هيچ كتابي كه شرح آثار و احوال كانت در آن باشد و خلاصه و ساده و سرراست و عامه‌فهم حرف دل اين فيلسوف را براي ما ايراني‌ها بيان كرده باشد، وجود نداشت. بنابراين همان اول بار ما با يكي از غامض‌ترين كتاب‌ها رو‌به‌رو شديم؛ بدون هيچ شرح و تحشيه‌اي. بدون هيچ پيش‌زمينه ذهني و اطلاع و آگاهي ضمني و درستي از فلسفه كانت. طبيعي است كه بهراسيم و پس بزنيم و در برابرش واكنش نشان دهيم. اين ديگر بدشانسي مترجم بود و البته خود مرحوم كانت. حالا البته ديگر چنين نيست. كتاب‌هاي گوناگوني درباره كانت وجود دارند و هر كس مي‌تواند بدون رجوع به متن اصلي «سنجش خرد ناب» لب لباب آرا و انديشه‌هاي آن را دريابد. همين كه امروز هيچ كس نمي‌گويد «نقد عقل محض» و همه به جاي آن «سنجش خرد ناب» را به كار مي‌برند، نشانه خوبي است.
کافه ترانزيت
ما با زخم‌هايمان زندگي مي‌كنيم؛ آقاي نويسنده!
 فروغ فروهيده

عصر بود. داشتم كاست‌ها و سي‌دي‌هايي رو كه ناصر ولو كرده بود، مرتب مي‌كردم. بي‌نظميش هميشه عصبيم مي‌كرد. نگاهي بهش انداختم كه داشت جلوي آينه روشويي، ريششو مي‌زد، اما از نگاهش معلوم بود كه يه جاي ديگه‌س. اين كاريه كه اغلب ماها مي‌كنيم. يعني اصلاً به همديگه نگاه نمي‌كنيم و فقط به تصاوير هم خيره مي‌شيم؛ تصاويري كه هركس از ديگري ساخته، بر اساس چيزايي كه دوست داره يا نداره كه توي طرف مقابل ببينه! اين منشا غالب سوء‌تفاهماس، نه؟! از تو آينه، متوجه نگاه من مي‌شه و از تو قاب تصوير خودش مي‌پرسه: ...تو چرا هيچ‌وقت دنبال يه كار درست و حسابي نرفتي؟ يه كار نون و آب‌دار؟ چشمم مي‌افته به كاست «شمعي در بادِ» التون جان. برش مي‌دارم و مي‌گم: چه فرقي مي‌كرد؟ به هر حال كه روزي مي‌رسه... تو اين دنيا، هر چيزي، صاحبشو پيدا مي‌كنه و يه جورايي تابع قانون بي‌تفاوتيه. چپ‌چپ نگاهم مي‌كنه ولي من ادامه مي‌دم: مالكيت يه حقه، حق هم يه چيز داشتنيه، درست برخلاف ماركسيستا كه فكر مي‌كنن حق به چنگ آوردنيه! سري تكون مي‌ده و مي‌گه: بايد خيلي خدا رو شكر كني! مي‌پرسم: بابت فهميدن اين موضوع؟ مي‌گه: نه، بابتِ من... كه اينجام با دو تا گوش مفت و مجاني واسه هذيوناي طاق و جفتت. مي‌گم: اين حرفا مال من نيس ديوونه، مال يه فيلسوف بزرگ به اسم «كي‌ير كگور»ه. مي‌پرسه: چي‌چي‌گور؟! شوخي با فلاسفه معني نداره، براش هجي مي‌كنم: كـ... گور! مي‌گه: اسمش شبيه يه گونه منقرض‌شده‌س ولي حرفاش خيلي باحاله... بيشتر به درد اين شاعراي گيس‌بلند حموم‌نديده مي‌خوره كه فكر مي‌كنن بابت هذيوناشون بايد «يورو» بريزن كف دستشون. مي‌گم: اينقدر مسخرگي درنيار، شوخي نكن. مي‌گه: كدوم شوخيه كه ريشه‌ش و حرفش جدي نباشه؟! انگار يكهو همه شوخيايي رو كه تو زندگيم كردم، مرور مي‌كنم. راست مي‌گه، هيچوقت جدي‌تر از شوخيايي كه كرده بودم حرفي نزده بودم. مي‌گم، «كگور» مي‌گه: «تنها در جهان روح، نظم الهي حاكمه و تو اين جهان، فقط اوني كه كار مي‌كنه روزي به دست مياره. تنها اوني كه تشويش رو شناخته، آرامشو تجربه مي‌كنه... و تنها اوني كه كارد مي‌كشه، اسماعيلو نجات مي‌ده و اوني كه كار مي‌كنه از يتيمي بيرون مياد، چون اون پدرشو متولد مي‌كنه، تو جهان روح، اين ماييم كه پدرمونو متولد مي‌كنيم!»... فكرشو بكن... حالا كه جدي شده، مي‌گه، نه! اصلاً نمي‌خوام فكر كنم، يه چيزي بذار گوش كنيم. صداي ترانه «چرخه زندگي» (circle of life) از آلبوم شمعي در باد (candle in wind) التون جان، تو فضاي كافه پخش مي‌شه: «از روزي كه به اين سياره آمديم/ و پلك‌زنان در زير آفتاب قدم زديم/ چيزهاي بسياري براي ديدن هست/ بيشتر از آنچه ديده شود/ كارهاي بسياري براي انجام است/ بيشتر از آنچه بتوان انجامش داد/ برخي مي‌گويند بخور يا خورده شو/ برخي مي‌گويند زندگي كن و بگذار زندگي كنند/ ولي همه به وقت گريز، با همند/ تو نبايد بيش از آنچه داده‌اي، بخواهي/ در چرخه زندگي/ گردش چرخ بخت/ از كف دادن ايمان/ و حلقه آرزويي است/ تا جايگاهمان را بيابيم/ در راهي بي‌پيچ و خم/ در چرخه، چرخه زندگي/ بعضي از ما به بيراهه‌ها مي‌افتيم/ بعضي به ستارگان پرواز مي‌كنيم/ و بعضي از ميان مشكلاتمان عبور مي‌كنيم/ و بعضي از ما با زخم‌هايمان زندگي مي‌كنيم/ چيزهاي زيادي براي به‌دست آوردن است/ بيش از آنچه بتوان يافت/ براي يافتن وجود دارد/ اما خورشيد در آسمان كبود در بالادست‌ها مي‌چرخد/ در چرخه‌اي بي‌پايان به كوچك و بزرگ شدن ادامه مي‌دهد/...

يكهو صداي فرياد ناصر كه صورتشو بريده، بلند مي‌شه. هميشه از ديدن خون چندشش مي‌شه. يه عالمه دستمال كاغذي مي‌ذاره روي زخمش. مي‌گم: «ما با زخم‌هايمان زندگي مي‌كنيم.» مي‌گه: نه خير! ما با چسب‌هايمان زندگي‌ مي‌كنيم! بجنب يه چسب زخم برام بيار. چسبي رو زخمش مي‌زنم و سر به سرش مي‌ذارم: واسه درمون زخماي درونت، بايد بازشون بذاري تا چركاش بيرون بريزه وگرنه هيچ‌وقت خوب نمي‌شه. انتظار داشتم به شوخي چيزي در جوابم بگه كه خيلي تلخ و جدي گفت: شهامت مي‌خواد! خيلي زياد... يه‌دفعه صداي زوزه عجيب و غريب باد بلند مي‌شه. داريم مي‌ريم بيرون كه ناصر برمي‌گرده و يه نگاه به اون قاب قوسي‌شكل كنار ديوار مي‌ندازه. خنده‌م مي‌گيره، مي‌گم، الان وقتش نيست، قاعده بازي بعد از رفتن مهمونه.

بيرون انگار رستاخيز خاكاس كه دور گردباد مي‌رقصن. مي‌گه: اصلاً فكرشم نمي‌كردم بيابون اينقدر قشنگ باشه! مي‌گم: شازده كوچولو راست مي‌گفت كه قشنگي بيابون به چيزائيه كه توش پنهونه و نمي‌بينيمش. همين موقع، سايه يه مرد شكل مي‌گيره كه به‌سختي داره مياد جلو و كلاه لبه‌دارشو چسبيده. از اون كلاه فرانسوياس. اينو ناصر مي‌گه و ادامه مي‌ده: بفرما! اينم جناب نويسنده كه منتظرش بوديم. مرد كاملاً كنار ما رسيده. براي اينكه حرفي زده باشم، ازش مي‌پرسم: چند روز تو راه بودين؟! خنده نرمي مي‌كنه و مي‌گه: حسابي بزرگ شدين. ناصر متعجب و گنگ نگام مي‌كنه. فكر مي‌كنم شايد مرد، يه دوست خونوادگي قديميه كه حالا به جا نمي‌يارمش. انگار كه گيجيم رو فهميده باشه، با صداي بلند مي‌گه: «فقط آدم بزرگا آمار و ارقامو دوست دارن.» راست مي‌گه، يادم رفته بود كه منم قاطي بازي آدم بزرگا شدم. بچه كه بودم وقتي كتاب شازده كوچولو رو مي‌خوندم، با خودم عهد بستم كه هيچ‌وقت بزرگ نشم،... ولي نشد، مث اغلب آدما... مرد نويسنده كه تو توفان و گردباد داشت تعادلشو از دست مي‌داد، به كافه اشاره مي‌كنه و مي‌گه: تعطيل كه نيست؟ با هم مي‌ريم تو. اون مي‌ره سر يه ميز و از همونجا مي‌گه: لطفاً يه قهوه تلخ. آروم مي‌گم: مي‌دونستم. كلاهشو با آرامش آزاردهنده‌اي برمي‌داره و با وسواس مي‌تكونتش. بعد هم نوبت بالاپوشش مي‌رسه كه به‌دقت، پشت صندلي آويزون مي‌كنه. دارم قهوه درست مي‌كنم كه ناصر آروم و درگوشي مي‌گه: از اين به بعد سفارشا رو خودم مي‌برم سر ميز. غيرت بود يا عاطفه،... من كه نفهميدم. آقاي نويسنده داشت تك و توك موهاي باقيمونده روي سرشو مرتب مي‌كرد كه ناصر آروم مي‌گه: يارو از اوناس كه به شپشاش مي‌گه جناب ماركز! با آرنج محكم مي‌كوبم تو پهلوش. آقاي نويسنده حالا با ظرافت تام سيگاري مي‌گيروند. اين اصطلاح رو از كجا آوردم؟! از كتاباي احمد محمود. دوازده سيزده‌سالم بود و عاشق كتاباي احمد محمود. اونم تو كتاباش يه خط در‌ميون، يه سيگاري مي‌گيرونه، به‌خصوص تو يكي از كتاباش كه الان اسمش خاطرم نيست، ولي خاطرات يه زندوني بود كه همش تو سلولش سيگار مي‌گيروند. احمد محمود تو خلق فضاهاي قصه اونقدر استاد بود كه غرقت كنه و تو بشي يكي از همون آدما. اما اين زندان و سيگار و... قطعاً بدآموزي‌هاي زيادي واسه يه نوجوون داشت. خب اون وقتا كه براي كتابا رده سني قائل نمي‌شدن و مثلاً كتابايي مثل هري پاتر نبود كه مناسب يه نوجوون باشه. تو مي‌تونستي ده‌ساله باشي و اگه كوره‌سوادت ياري مي‌كرد، هدايت بخوني و اون‌وقت... ولي خب حالا كه از اين خبرا نيست، بزرگ‌تراش حال و حوصله چنداني واسه كتاب‌خوني ندارن، چه برسه... باز ناصر دم گوشم هوار مي‌زنه: قهوه سر رفت. يادم باشه بهت آداب كافه‌داري ياد بدم، اما... كو، تا ياد بگيره. آقاي نويسنده دست مي‌كنه تو جيبش و دنبال چيزي مي‌گرده. ناصر مي‌گه: از اونائيه كه يه سوراخ تو جيبش و صد تا تو كله‌اش داره. با نگاهي تند، قهوه رو مي‌دم دستش، يعني اينكه ديگه بسه. مي‌گه: اين‌كه كف نداره! به درد نمي‌خوره. فقط نگاش مي‌كنم. زودي قهوه رو مي‌بره سر ميز و از مرد مي‌پرسه: ببخشين جناب! شما،... نويسنده هستين؟ حالا مرد، عينك ته‌استكانيشو كه از ته جيب پيدا كرده به چشمش مي‌زنه و مي‌گه: بله! ناصر كه برگشته كنار من مي‌گه: قول مي‌دم يه خط هم تو زندگيش ننوشته. مي‌پرسم: از كجا فهميدي؟ مي‌گه: از دستاش. مي‌گم: اصلاً تو مي‌دوني ادبيات چيه؟ مي‌گه: آره! ادبيات يعني هنر متقاعد كردن ديگرون به چيزايي كه خودت باورش نداري! در همين لحظه، آقاي نويسنده، انگار كه داره با يه مخاطب نامرئي حرف مي‌زنه، مي‌گه: من شايستگي رنج‌هامو نداشتم!... نه! نداشتم! ناصر باز آروم مي‌گه: الان حوصله هر كسي رو دارم جز اين، سپور... آب حوضي... راننده، خواننده... هر كي جز اين. به بهونه بردن شيريني، مي‌رم سر ميز آقاي نويسنده و مي‌پرسم: مي‌تونم اسم كتاباتونو بپرسم؟! با انگشت نشونه مي‌زنه تو شقيقه‌اش، با تاسف سري تكون مي‌ده و مي‌گه: همش اينجان!... اينجا! باز مي‌پرسم: يعني ننوشتينشون؟! مي‌گه: نه! آخه مي‌دونين، همه كتابام تو اوج رنجام اومد بيرون... سال‌هاي سال... صبر كردم، فكر كردم. روزي كه رنج‌هام تموم بشه، همشون رو مي‌نويسم. و حالا... حالا كه اصلاً رنجي حس نمي‌كنم، چيزي هم براي نوشتن وجود نداره! مي‌گم: يعني همه اون كتابا... حرفمو مي‌بره و مي‌گه: همه دود شدن و رفتن هوا. دست ناصرو مي‌بينم كه ضبط رو روشن مي‌كنه، همون ترانه چرخه زندگي و صداشو مي‌شنوم كه مي‌گه: ما با زخم‌هامون زندگي مي‌كنيم، آقاي نويسنده...


اين بازي نيست ...
بچه معروف
جعل مدرک به سود داستان
يک سال پس از مرگ جلال، به اين جا آمدم
نخوان،فکر نکن و فقط بنويس
وجدان آسوده مترجم سالخورده
ما با زخم‌هايمان زندگي مي‌كنيم؛ آقاي نويسنده!

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام