در هفتههاي پيش خوانديد:
جلال كه شغلش دستفروش ارز در چهارراه استانبول است توسط يك بازاري آشنا به نام حاجنصرت براي كار به مردي به نام مشفق كه ظاهراً وكيل است، معرفي ميشود. جلال همراه مادرش در نظامآباد زندگي ميكند. او مدتي در ژاپن كار ميكرده و به همين خاطر در محل به جلال ياكوزا معروف است و بچه معروفي حساب ميشود. جلال دو خواهر به نام جميله و مريم دارد كه هر دو شوهر كردهاند. جميله با شوهرش سعيد كه معتاد است، مشكل داشته و قصد طلاق دارد. جميله با بچهاش به خانه مادر ميآيد. او ديگر نميخواهد با سعيد زندگي كند. جلال به دفتر مشفق در جردن ميرود. در آنجا با دو پسري كه به دليل نامشخصي با مشفق درگير شدهاند، مرافعه ميكند و كتك ميخورد. مشفق به جلال يك چكپول صدتوماني ميدهد و از او ميخواهد دو روز ديگر، جلوي سينما فرهنگ در قلهك همديگر را ملاقات كنند. جلال در ديدار با مشفق ميفهمد كه او يك معتاد تازهكار است. اين مساله دامن جلال را هم ميگيرد. مشفق به جلال ميگويد كه ميخواهد با او دست به كارهاي بزرگي بزند. مشفق خود را آدمي از پايين شهر ميداند كه سوداي پولدارشدن دارد. جلال ميپذيرد كه با مشفق همكاري كند. جلال با مشفق كه حالش بر اثر مصرف بيرويه مواد مخدر خراب است، به دفتر او در ونك ميروند. در اين دفتر جلال با منشي مشفق روبهرو ميشود. دختري به نام نازي. مشفق به جلال ميگويد كه براي آوردن يك بسته به كيش بايد برود. نازي براي ارتباط بهتر با جلال موبايلش را به او ميدهد. جلال در حالي که مادر و خواهرش نسبت به كار او با مشفق بدگمان هستند، راهي كيش ميشود. در كيش مردي با موبايل نازي تماس ميگيرد و جلال را تهديد ميكند كه به محض رسيدن به تهران او را در فرودگاه خواهد كشت. جلال با دوستانش تماس ميگيرد و از آنها ميخواهد براي كمك به او به فرودگاه بيايند. آنها بدون درگيري از فرودگاه خارج ميشوند. جلال براي بردن ساك به دفترهايي كه با مشفق به آنجا رفته ميرود، اما خبري از مشفق نيست. مشفق با جلال تماس ميگيرد كه كيف را به لواسان برساند. در ميان راه لواسان، نازي با جلال تماس ميگيرد و از او ميخواهد كه ساك را به لواسان نبرد. نازي به جلال ميگويد كه مشفق به خاطر مواد مخدر دستگير شده و از او ميخواهد كه ساك را به او برساند. جلال به محل قرار با نازي ميرود. نازي بابت تماس برادرش با جلال عذرخواهي ميكند. نازي عنوان ميكند كه برادرش آدم متعصبي است. جلال حرف نازي را ميپذيرد. شب مشفق با كمك حاجنصرت به خانه جلال ميآيد. مشفق ساك را ميخواهد. وقتي جلال ميگويد كه ساك را به نازي داده است، مشفق با جلال درگير ميشود. با وساطت حاجنصرت مشفق و جلال براي حل و فصل موضوع از خانه خارج ميشوند. با اصرار جلال، مشفق از حاجنصرت ميخواهد كه آنها را تنها بگذارد. جلال به مشفق ميگويد كه دست از سر او بردارد. اما مشفق به جلال پيشنهاد ميدهد كه با او همكاري كند تا كتابي را كه نزد نازي است، بهدست آورند. مشفق عنوان ميكند كه پدر آنها كه ملاك متمولي بوده است صاحب دو كتاب بوده كه در برخي از صفحات آنها نقشه يك گنج بزرگ قرار دارد. يكي از اين دو كتاب را مشفق نگهداري ميكند. از ميان دو كتابي كه جلال از كيش آورده نيمه ديگر نقشه وجود دارد. جلال مشفق را رها ميكند و حاضر نيست با او همكاري كند. فردا نازي به خانه جلال ميآيد. او خود را دخترخوانده مشفق معرفي ميكند. نازي ميگويد كه مشفق با همكاري مادرش ميخواهد گنجي را كه پدرش نقشه آن را قبل از مرگ پيدا كرده بوده، بالا بكشد. جلال كه در ميان حرفهاي متناقض مشفق و نازي گيج شده، از او ميخواهد كه خانه را ترك كند. نازي ميرود، اما جلال را تهديد ميكند كه همكاري با مشفق برايش گران تمام خواهد شد.
ادامه داستان را بخوانيد
قسمت پنجم
شاكيان. همه از دست من شاكيان. ننه راه ميره و غر ميزنه. مريم و شوهرش زدن از خونه بيرون. جميله اسمشه كه داره بچهشو ميخوابونه. كنار بچهاش خوابيده و داره منو نفرين ميكنه. وقتي آمپر آدمو ميچسبونن به سقف، وقتي قاط آدمو درميآرن، وقتي ننه ميگه: «چرا خواهرتو پيش دختر غريبه سكه يه پول كردي»، وقتي مريم ميزنه تو رو آدم كه «بذار سرت به تنت بيرزه بعد ما رو ضايع بكن»، وقتي شوهرش ميگه: «آق جلال خواهرته هيچي، حق نداشتي با زن من اينجور برخورد كني»، وقتي جميله ميگه: «اون پرادو كورت كرده، بدبخت نديد بديد»، وقتي ننه ميره و ميآد و ميگه: «خوشم باشه. عروس چيتان پيتان كجاي دلم بذارم.» يهباره آدم ميخواد عربده بكشه كه: همتون لال شين. بعد همچين در اتاقو بزنه به هم كه گچ دور چارچوب بريزه وسط سفره كه پنج دست چلوكباب كوبيده داره روش يخ ميكنه. يكي نيست بهشون بگه جون به جونتون كنن همتون جوگيرين. فكر كردين طرف با اون همه اوهون تلوپ عاشق چشم و ابرو من شده. قاط و خراب، عينهو رانندهاي كه با باك خالي كارت هوشمندشو گم كرده باشه از خونه زدم بيرون. از تو حياط كه رد ميشدم صداي نال و نفرين ننه بلند بود كه «الهي بري، برنگردي. نره خر». رفتم تو كوچه. دو تا علاف نشسته بودند سر كوچه.
- مخلصيم آق جلال.
رو بدي همينه ديگه. همه پسرخاله ميشن. رفتم قهوهخونه نبي. يه قليون ميوهاي برام گذاشت، پرتغال با نعناع. چايي سه بودم كه نبي اومد ور دستم نشست.
- آق جلال، چروكي. كيسه بدم يا با ليف كارت ميزونه؟
- چي بگم نبي جون، پاك خورده تو برجكم.
- نبينم بچه نظامآبادو تو هچل. عكس بده.
- بيخيال.
- نه جون من. نشوني بده سفرهاش كنم.
- كار با تيزي درمون نميشه. مرافعه تو خونه بود. با ننهام.
- اي بابا تو كه ما رو پوكوندي فدات شم. ننه من روزي پونصد بار منو سوار نعشكش نكنه، اموراتش نميگذره. همش ميگه نبي الهي كه جوونمرگ شي. نبي الهي كه سقط بشي. ميگم ننه انقذه كه تو منو نفرين ميكني، تا حالا حاجيت ضد نفرين شده.
نگاش كردم. نگام كرد.
- يه چيزي بگم داش جلال؟
- ياعلي.
- تو چشات نگاه اومده.
- دست خوش.
- تو لبات صدا اومده.
- بذار تو حال خودمون باشيم نبيجون، بذار به درد خودمون بسوزيم، تو ديگه اين آتيشو دمش نده...
- ديدي نوكرتم؟ نخوردم نون گندم، اما ديدم دس مردم. از اون ثانيه كه پاتو گذاشتي تو، فهميدم كه داش جلال ما ديگه اون داش جلال ياكوزا نيست كه يه نفسش صد تا ژاپوني چشمباريكو چپه ميكرد. ميدونم دردت كجاست. سنگك كدوم محل زير دندونت مونده.
- خودم حيرونم كدوم محله.
- پيداش كن. به دلت يه حالي بده. كم واسه اين و اون غمخواري كردي. حالا نوبت خودت نيست كه پارك كني تو پاركينگ لاو؟
- اي گفتي لاو، تركيدم...
- ده حرف بزن ناكس. ما رو عينهو اسفند رو آتيش بالا پايين نبر فدات شم.
- آخه داستان داره.
- گور باباي مشتري. چهارتا چايي و يه قليون ميوهاي رو هم اين شاگرده نده دست مشتري كه هيچي. بگو داش جلال، بتركون كه خرابتيم.
ريختم بيرون. از اولش تا آخرش. همچي يه خورده لايت شدم. سبك. سرحال. نبي نگام ميكرد. همين كه تموم شد. سوئيچ سيجيشو از جيبش درآورد، با كارت سوخت گذاشت رو ميز.
- اينو بگير.
- اين چيه داش نبي؟
- بذار برم برات يه چايي دبش بيارم، گلوت تازه شه.
رفت و با دوتا چايي سنگين برگشت.
- موتور دم قهوخونه پاركه. برو دنبالش.
- دنبال كي؟
- همون دختره.
- كجا؟
- همون بهار. پيداش ميكني.
- اولاً چه جوري. دوماً گيريم پيداش كردم. بگم چن منه؟ سوماً اون فكر ميكنه من با شوهرننش دستم تو يه كاسهاس.
- خوب حاليش كن كه نيسي.
- كه چي بشه؟
- داش جلال نگو برفك ميشم جون مولا. بابا دختره تا دم در اومده، تو ولش كردي؟
- نبي جون، من كجا اون كجا؟
- اون عينهو كفتر غريب ميمونه پسر. باس يه كفتر بندازي كه جلدش كنه رو بوم تو.
- اين گنج و كتاب چي ميشه؟
- با دختره بريز رو هم. بزن دهن مهن شوهر ننه رو صاف كن. كمپلت. هم گنجه مال توئه، هم دختره. هم آش و هم لواش. والله ديگه مرگ ميخواي برو گيلان.
- داش نبي من بهش گفتم بيخيال ما شه.
- بهش بگو پيش خونوادم كه نميشد واست بميرم. تازه دستش اومده كه پيش مادرت رودربايسي داري. واست جفت شيش اومده، بجنب تا شيشدرتو نبسته.
- يعني ميگي برم دنبالش؟
- په نه، وايسا عزا بگير. شانس فقط...
- موتورت كار مار كه نداره؟
- دادم داريوش ريديفش كرده. توپ.
- ميگي برم كجا؟
- برو بهار يه چرخي بزن. پيداش ميشه.
- يعني برم؟
- يكي ميمرد ز درد بينوايي....
- رفتم داش نبي.
- كارت سوخت يادت نره. موتور كه با تف راه نميره فدات شم.
***
موتور نبي رو خودم معامله كرده بودم. از فري كه باباش تو خيابون سرباز موتورسازي داشت. خودم براش لنگ خريدم كه رو باكش كشيده بود. راه افتادم سمت خيابون بهار. آخه تو اين شهر به اين گندگي مگه ميشه يه آدمو پيدا كرد. صد دفعه خيابون بهارو رفتم بالا و اومدم پايين. آفتاب داشت غروب ميكرد. تشنه و گشنه زدم بغل. ياد اغذيه چارلي افتادم. رفتم تو ساندويچي. يه مرد پير و يه مرد جوون پشت دخل نشسته بودن.
- آقا بندري داري؟
- ميخواي برقصي؟
نگاش كردم. اينم وقت گير آورده تيكه بندازه.
- نه قربون ميخوام برك بزنم.
- ما فقط كالباس داريم.
- پس يه دونه بپيچ.
- چي بپيچم؟
- همون كالباس ديگه.
- هزار جور كالباس داريم. از كدومش؟
- ژامبون مامبون داري؟
- مامبون داريم.
- بابا توخيلي باحالي.
- سس مس بزنم؟
- مسم بزن. بانمك.
جوونه از بالاي يخچال نگاه كرد. چشمغره رفت كه چرا با مرده شوخيم گرفته.
- انگاري شاگردت خوشش نيومد، باهات شوخي كردم.
- ولش كن. اون همينجوريه. نوشابه چه رنگي بدم؟
- سبز داري؟
- اين ديگه بيمزه بود. ماءالشعير برات باز كنم؟
- هر چي تو دوست داري.
ساندويج رو يخچال بود با ماءالشعير. يه قلوپ زدم. چسبيد. گاز اولو داشتم ميرفتم بالا كه مرده باز شوخياش گرفت.
- مامبون با مس خوبه؟
- تو بهتري.
خنديد.
- از مشتري سرحال خوشم ميآد. بچه كجايي؟
- نظامآباد.
- چهارراه شيخان؟
- يهكم پايينتر.
- من خودم بچه اونجام. كوچه ارامنه.
- ايول. پس بچه محليم.
- بچه محل نداريم ديگه.
يه چيزي تو سرم فاز داد.
- ببين بچه محل. من دنبال يكي ميگردم. شايد مال اين طرفا باشه.
- اسمش چيه؟
- اسمش نازي خانمه.
نگاهم كرد.
- من هزارتا نازي ميشناختم، همشون تو جنگ جهاني كشته شدن.
خنديد. تو دلم گفتم شانس ما رو باش گير چه بامزهاي افتاديم. منم خنديدم.
- فاميلش چيه؟
- فاميل باباش مشفقه. يعني مادرش شوهر كرده با يه آدمي به اسم مشفق.
مرده نگاهي به جوونه كرد كه داشت پشت يخچال خيارشور قاچ ميكرد. با هم يهكم ارمني حرف زدن.
- چهكارش داري؟
- يه امانتي دارم كه باهاس بهش بدم.
- فاميلشي؟
- نه. گفتم كه يه امانتي دارم كه باهاس بهش بدم. شما ازش نشوني، آدرسي، چيزي داري؟
- پسرم با برادرش رفيقه.
پسره رو نگاه كردم. پسره به حرف اومد.
- اسمش نادره. خونهشون توي كوچه صابريه. دو تا كوچه پايينتر. باهاش يه سال باشگاه ميرفتم.
- پلاكشون چنده؟
- صد و نه.
- الان هست؟
- هميشه هست. زيرزمينو كرده باشگاه. خودشم مربيه.
پول ساندويچو گذاشتم رو دخل. داشتم از مغازه ميزدم بيرون كه پسره داد زد.
- مواظب خودت باش.
پيش خودم گفتم نرم سنگينترم. طرف بوكسوره. يه چپ بذاره تو فكم، هم نونم ميشه هم آب. نكنه همون بياعصابه باشه كه با موبايل باهاش حرف زدم؟ ول كن جلال. برو خونهتون دست ننهتو ماچ كن. بگو غلط كردم. بگو شكر خوردم. همون دختردايي رو واسم بگير. من لياقت بهتر از اونو ندارم. نخواستيم. اما نميدونم چطور شد كه يهو ديدم تو كوچه صابري موتورو با زنجير قفل كردم به علمک گاز. مصبتو شكر جلال. بازم رفتي تو حاشيه. باز رفتي رو مين. از پلههاي باشگاه رفتم پايين. چند تا جوون داشتن با آينه و گلابي و كيسه كار ميكردن. بوي عرق تن و پا پيچيده بود تو فينگيلجا كه اسمشو گذاشته بودن باشگاه. ما خودمون تو ژاپون روزي سه ساعت بدنكاري ميكرديم. يه پشت بازو واسشون بيام، خودشون ميفهمن. خداوكيلي بهم پول ميدادن به ين، كه برم تو تيم بدنسازي ژاپن قبول نكردم. گفتم جلال فقط با پرچم سهرنگ كار ميكنه. وسط باشگاه يه جوونه كه تيشرت پوما تنش بود و همچين ادعا داشت خفش ميكرد، يه كتي اومد جلو.
- امري بود؟
- با آق نادر كار داشتم.
- تو رينگه. اومدين واسه نامنويسي؟
- نه داداش كار خصوصي دارم.
- پس بفرما تو دفتر تا صداش كنم.
رفتم تو دفتر كه يه گلهجا بود. رو ديوار پر بود از عكس كلي. داشتم عكسها رو سياحت ميكردم كه يه نفر با شلوارك و كفش با همون جوونه اومد تو.
- با من كار داري؟
گوش موشش صاف بود، از بس مشت خورده بود. اگه يه مشت به من بزنه حسابم صافه.
- شما آق نادري؟
- بفرما. اگه واسه نامنويسي اومدي شرمنده. تا پاييز سرمون شلوغه. نه كيسه داريم نه گلابي.
- من اومدم واسه يه كار خصوصي.
نگام كرد.
- بفرما؟
- ميشه با هم تنها باشيم؟
يه نگاه كرد به پسره كه يعني هري. پسره با دلخوري رفت بيرون.
- بگو.
نميدونستم از كجا شروع كنم.
- من واسه كار رفتم پيش آقاي مشفق. شما آق مشفق رو ميشناسين؟
- رحمت؟
پس اسمش رحمته. اين مشفق عجب ماريه.
- به من چه؟
- تو دفتر مشفق. يا همون رحمت يه خانمي كار ميكرد...
براق شد.
- ... به اسم .... فاميلشون رو به من نگفتن اما ميگن كه همشيره شماست.
- خوب؟
واسش با ترس و لرز تعريف كردم كه ماجرا چيه؟ نگام كرد.
- من نميدونم شما چي ميگي. مادر ما دو ساله كه عمرشو داده به شما.
- خدا رحمتش كنه.
- رحمت مشفق واسه باباي ما كار ميكرد. باباي ما مالك بود. اون هم عمرشو داد به شما. همچين عشقي بود باباي ما. رحمت يه مدت غيبش زد. بعد معلوم شد كه افتاده زندان. عمليه.
- ميدونم.
- خواهر ما تو كار زمين و برج و اين چيزاست. رحمت اومد اينجا التماس كه زير دست و بالشو بگيريم. ما هم به حساب آشناييت چندساله، نه بهش نگفتيم. رفت زير دست آبجي ما كار كرد. حالا از اين گنج و منج كه شما ميگين من بيخبرم. حالا حرف حساب شما چيه؟
- ميخوام بگم كه اون كتاب دست من نيس. اما ميتونم از مشفق يا همين رحمت پسش بگيرم و بدم به همشيره شما.
- شما موبايل داري؟
- بله.
- رو اين كاغذ بنويس تا من باهاش حرف بزنم. بهت جوابشو ميدم.
شماره رو نوشتم.
- تالياس؟
- نه ايرانسله.
- خط ميده؟
- بله.
- پس بهت زنگ ميزنم.
***
داشتم از تو سليم ميپيچيدم تو خواجهنظام كه موبايلم زنگ خورد.
- بله؟
- همين الان بيا جردن.
نازيخانم بود.
- كجاي جردن؟
- همون جايي كه دفعه اول مشفقو ديدي.
- اومدم.
فرمون كج كردم بالا. گازشو گرفتم عينهو قرقي. جيك ثانيه تو جردن بودم. رفتم تو كوچه. موتورو جلو آپارتمان قفل كردم. زنگ زدم. در باز شد. از پلهها رفتم بالا. در باز شد. يه پسره درو باز كرد. شناختمش همون بود كه دفعه اول باهاش سرشاخ شده بودم. با سر بهم گفت كه برم تو اتاق. رفتم تو اتاق. مشفق رو مبل عينهو تيوب پنچر ولو شده بود. چشما بادكرده. عرقكرده. عينهو برج زهر مار. تا منو ديد سرشو انداخت پايين. نازي خانم پشت ميز نشسته بود و داشت با يه دستهكليد بازي ميكرد. اون يكي پسره بالاي سر مشفق وايساده بود. نازي خانم زير چشمي منو نگاه كرد.
- بشين.
نشستم وردست مشفق.
- خوب. حالا به من بگو كتاب كجاس.
- من رفتم پيش داشتون.
- تو غلط كردي. بگو كتاب كجاس.
- بابا ايول. ما رو باش خيال ميكرديم شما راست ميگين.
- بگو كتاب كجاس.
زنگ زدن. نازي خانم به پسره نگاه كرد. اون يكي كه بيرون بود درو باز كرد. صداي پسره كه با يكي حرف ميزد مياومد. پسره اومد دم در و از نازي خانم خواست كه بره بيرون. نازي خانم راه افتاد سمت در. از اتاق رفت بيرون. يه نگاهي به پسره كردم كه عينهو اجل، بالا سر مشفق وايساده بود. صداي نازي خانم اومد كه گفت كامبيز بيا. كامبيز همون پسره بود كه بالاي سر من و مشفق وايساده بود. پسره رفت بيرون. تا رفت بيرون، مشفق جم خورد.
- ساك زير ميزه. از تو جيبم كليدو بردار.
دست كردم تو جيبش كليدو برداشتم.
- اين كليد ويلاي لواسونه. كتاب زير شومينه اس. برو.
نگاش كردم.
- ويلاي لواسون كجاس؟
- روبهرو املاك سعدي. زودباش.
ساكو از زير ميز كشيدم بيرون. يه نگاه به مشفق كردم.
- سه ماه ديگه جلو سينما فرهنگ.
ساكو برداشتم. گوش دادم. صدا نمياومد. درو باز كردم. كامبيز تو هال بود.
- كجا؟
ساكو زدم تو سرش. تا اومد بجنبه يه لگد زدم تو شكمش. ناكس به من ميگن جلال ياكوزا. پريدم بيرون. صداي نازي خانم و پسره از تو پلهها مياومد. دسته كليدو نگاه كردم. رفتن تو آپارتمان. تا بفهمن چي به چيه. درو بستم. كليدو انداختم تو در. خداييش شانس آوردم. كليد مال همون در بود. درو قفل كردم. نازي خانم و اون دو تا بچه سوسول شروع كردن به در زدن. فحش ميدادن ناجور. جلدي پريدم بيرون. نازي خانم سرشو از پنجره آورده بود بيرون، داد ميزد: «دزدو بگيرين». موتورو راش انداختم. دو نفر كارگر كه داشتن با بربري ميرفتند سر ساختمون، يهكاره پريدن كه جلو ما رو بگيرن. قهوهايشون كردم به يه نيمكلاج. از تو كوچه زدم بيرون. گازشو گرفتم سمت لواسون.
***
حيف كه خطر داشت. وگرنه ويلاي لواسون جون ميداد واسه عشق و حال. زير شومينه كتاب داشت بال ميزد واسه آق جلال. كتاب رو گذاشتم تو ساك. رفتم سروقت يخچال. ايول نوشابه خارجي. يه دونه سونآپ قوطي واسه خودم باز كردم و الفرار. باد جاده لواسون ميخورد به سرم. تو سرم هزار جور فكر واسه خودش رژه ميرفت. گور باباي مشفق و نازي خانم. جلال خودتو عشقه. چهار ميليارد. ژاپونم ميشه باهاش خريد.
ادامه را هفته بعد بخوانيد.