916 شماره
پنج شنبه، 4 مرداد 1386
صفحه نخست :: جامعه :: ويژه رشد جمعيت
نماينده صندوق جمعيت در ايران
وضعيت آينده تهران خطرناک است

کاوه مشکات؛ نماينده صندوق جمعيت ملل متحد محمد عبدالاحد اهل قاهره است، شهري که بي شباهت با تهران نيست. هر دو اين شهر ها به گفته او روزبه روز در حال گسترش هستند. به همين دليل است که او با شلوغي، آلودگي و ترافيک شهر تهران بيگانه نيست. او به شعار امسال صندوق جمعيت اشاره مي کند که گسترش شهرنشيني و جمعيت است. شهر هايي همچون قاهره و تهران که با معضل رشد روزافزون و بلعيدن شهرهاي کوچک مواجه هستند. او گسترش ابر شهر تهران و مشخص نبودن مرزهاي جغرافيايي آن را زنگ خطري براي آينده اين شهر مي داند.گفت وگو با نماينده صندوق جمعيت ملل متحد در شرايطي برگزار شد که سيستم خنک کننده اتاق او تا آخرين لحظات گفت وگو اشکال داشت. گفت وگو با محمد عبدالاحد در يک روز داغ شهر 12 ميليوني تهران.

 با توجه به گزارش صندوق جمعيت در سال 2007 کدام کشورها کمترين يا بيشترين درگيري را با معضلات شهرنشيني دارند؟

اين سخت ترين سوالي است که مي توانستيد بپرسيد. مساله شهرنشيني يکي از مهم ترين دغدغه هاي کشورهاي جهان است چون رشد بسيار سريعي دارد. در گزارش جمعيت آورده شده که 3/3 ميليارد نفر از مردم جهان در مناطق شهرنشين زندگي مي کنند و اين عدد در آينده به پنج ميليارد خواهد رسيد. بنابراين در حال حاضر 50 درصد مردم جهان در شهرها زندگي مي کنند و تا سال 2030 اين رقم به 60 درصد مي رسد. شهرنشيني در بسياري از کشورها با سرعت بيشتري اتفاق مي افتد؛ کشورهايي مثل ايران، هند، چين و اندونزي. در واقع سرعت رشد شهرنشيني در کشورهاي در حال توسعه از کشورهاي توسعه يافته بيشتر است. موج اول شهرنشيني در کشورهاي توسعه يافته اتفاق افتاده است، اما موج کنوني در کشورهاي در حال توسعه جريان دارد.

امروزه سياستمداران سعي در متوقف کردن مهاجرت از مناطق روستايي به مناطق شهري را دارند و تلاش مي کنند دسترسي اين دسته از مهاجران به خدمات شهري مثل مسکن، بهداشت و تحصيلات را کم کنند. حتي بعضي از مهاجران را وادار به ترک خانه هاي شهري شان مي کنند زيرا تصور مي کنند انجام اين کار به نفع سياست هاي کشور است. ثابت شده است که شهرنشيني به رشد اقتصادي بسياري از کشورها کمک مي کند و شانس استخدام زنان و مردان در شهرها به دليل زياد بودن جمعيت، قرابت جغرافيايي و مقياس رشد اقتصادي بيشتر است. قرابت جغرافيايي و مقياس رشد اقتصادي باعث عرضه خدمات شهري با هزينه مناسب تر مي شود؛ خدماتي مثل بهداشت، درمان و آموزش. زناني که از مناطق روستايي به شهرها مهاجرت مي کنند نيز شانس بيشتري براي آشنايي با زنان شهري، درميان گذاشتن ديدگاه ها و نظرات و دسترسي بهتر به فرصت هاي شغلي و تحصيلات و مهارت ها دارند.

چه عواملي باعث تشديد شهرنشيني در کشورهايي مثل چين و هند و ايران مي شود و چرا اين عوامل در کشورهاي توسعه يافته کمتر است؟

عامل تشديد معضلات شهرنشيني در کشورهاي در حال توسعه، سياست هاي دولت هاست. همان طور که قبلاً گفتم دولت ها فکر مي کنند جلوگيري از مهاجرت روستاييان به شهرها راه حل مناسبي براي معضلات شهرنشيني است، اما اين سياست ها مشکل را حل نمي کند. شهرنشيني در بيشتر نقاط دنيا در حال افزايش است، چه دولت ها آن را بپسندند و چه نپسندند. تاکنون سياست هاي بسياري از دولت ها در اين رابطه با شکست مواجه شده است زيرا رشد شهري و مهاجرت روستاييان به شهرها امري بسيار منطقي است. مردم براي بالا بردن استانداردهاي زندگي و افزايش شانس کاريابي و افزايش درآمد و غيره به شهرها مي آيند. جلوگيري دولت ها از اين مهاجرت کاملاً غيرمنطقي است. بسياري از دولت ها درک اشتباهي از علت شهرنشيني دارند. در واقع رشد طبيعي جمعيت يعني افزايش ميزان تولد به مرگ دليل اصلي مهاجرت است و 60 درصد انگيزه مهاجرت را باعث مي شود.

بنابراين سياست هاي جاري دليل اصلي معضلات شهري است. ارائه ندادن خدمات شهري به مهاجران و فقر باعث مي شود که مردم فقير مهاجر در مناطق نامناسب و پر از مشکل زندگي کنند.مردم فقير به شهرها مهاجرت مي کنند، اما دولت ابزارها و مايحتاج ضروري را در اختيارشان قرار نمي دهد و اين مساله باعث مي شود آنها زاغه نشين شوند. اين شيوه زندگي باعث فقر، تحقير، قاچاق مواد و بسياري از مسائل اجتماعي و اقتصادي ديگر مي شود. محور گزارش امسال اين است که دولت ها نبايد جلو مهاجرت روستا به شهر را بگيرند. دولت ها بايد از قبل براي چنين شرايطي برنامه ريزي کنند و بايد به مهاجران قطعه زميني بدهند تا براي خود خانه بسازند. در ضمن دسترسي به آب، بهداشت و درمان و ديگر خدمات اجتماعي را برايشان آسان کنند تا آنها بتوانند در محيطي بهداشتي و قابل قبول زندگي کنند.

ولي با توجه به توضيحاتي که شما داديد، افزايش شهرنشيني باعث افزايش آسيب ها و معضلات اجتماعي مي شود.

شهرنشيني چيز خوبي است نه بد. ما نمي گوييم دولت نبايد به مشکلات روستانشينان سر و سامان و به نيازهايشان پاسخ بدهد. توسعه بايد متعادل باشد. دولت بايد هم به مشکلات شهر و هم به مشکلات روستا سامان بدهد.

همان طور که گفتم رشد طبيعي جمعيت باعث مهاجرت و افزايش جمعيت شهرها مي شود. شهر تهران را در نظر بگيريد. جمعيت تهران در حال افزايش است. اين افزايش به واسطه مهاجرت روستاييان به تهران نيست بلکه رشد طبيعي جمعيت و افزايش نسبت تولد به مرگ باعث رشد شهرنشيني است. حتي تولد دو بچه در يک خانواده هم جمعيت شهر را افزايش مي دهد. مسووليت رشد طبيعي جمعيتي در افزايش جمعيت مهاجر به شهرها به مراتب بيشتر از ساير موارد است.

به نظر من آسيب هاي شهرنشيني ضربه اصلي را به شهر وارد مي کنند. نظر شما چيست؟

شهرها منبع اصلي آلودگي هستند. اما موضوع برنامه ريزي بسيار مهم است. اين آسيب ها به واسطه برنامه ريزي نامناسب به وجود مي آيند. بسياري از سياستمداران و مقامات دولتي سعي در پاسخ به نيازهاي مبرم و فوري مردم و شهرها دارند. مثلاً آنها موج وسيع مهاجران و حلبي آبادهايي که در آنها زندگي مي کنند را مي بينند. بنابراين سعي مي کنند به نيازهاي فوري اين مهاجران که کاريابي و بهداشت و... است پاسخ دهند اما ما اعتقاد داريم پيشگيري بهتر از درمان است. وقتي مهاجران به شهرها مي آيند دولت کار زيادي براي آنها نمي تواند انجام دهد.من فقط درباره ايران صحبت نمي کنم. مساله من تمام کشورهايي است که با اين مشکلات مواجهند.دولت بايد از قبل براي تنظيم خانواده برنامه ريزي کند. اين مساله باعث کاهش ميزان زايمان هاي ناخواسته مي شود. از اين طريق رشد طبيعي و سپس رشد جمعيت شهري کاهش مي يابد.

به نظر شما تهران بهترين شهر ايران است از نظر زندگي يا معيارهاي بين المللي؟

من مدير برنامه ريز شهري نيستم. اما از نظر من تهران ابرشهر است. بيش از 10 ميليون نفر جمعيت دارد و به قاهره که شهر زادگاه من است بسيار نزديک است و مشکلات مشابهي با آن دارد، مشکلاتي مثل آلودگي، ترافيک سنگين و جمعيت زياد. من نمي توانم دقيقاً بگويم که آيا تهران در سطح معيارهاي بين المللي هست يا نه. مسلماً از بعضي جهات مثل محيط زيست و آلودگي نيست اما از نظر موقعيت هاي مالي، تحصيلي و اجتماعي چرا. اين شهر کاملاً مثل قاهره است. مردم از روستاها به قاهره مي آيند تا به شرايط اقتصادي، آموزش و بهداشت بهتر دست يابند.

تمام اين نقاط مثبت که شما نام برديد باعث مي شود که تهران پرجمعيت تر و بزرگ تر شده و معضلات آن بيشتر شود.

شما نبايد فقط بر تهران متمرکز باشيد. تهران تنها شهر ايران نيست و ايران شهرهاي ديگري نيز دارد. جمعيت ايران بيش از 70 ميليون نفر است. اصفهان، شيراز و مشهد جزء شهرهاي بزرگ ايران هستند و من فکر مي کنم برنامه ريزي و مديريت صحيح باعث توزيع متعادل جمعيت در شهرهاي بزرگ شود.مديران برنامه ريز شهري و سياستمداران بايد با برنامه ريزي بانک هاي اطلاعاتي و تکنولوژي هايي که بر توزيع مناسب جمعيت اثر مي گذارند، بهينه سازي کنند، زيرا برنامه ريزي يک رکن اساسي در موضوع هاي جمعيتي است.

مساله مهم ديگري که در گزارش امسال به آن اشاره شده، بحث توسعه نامنظم شهرهاست. شهر تهران به طور نامنظم و بدون برنامه به سمت استان هاي اطراف خود کشيده شده و در حال گسترش است. اين موضوع خطرناک است زيرا وقتي شهرها بي رويه گسترده مي شوند، شهرهاي روستانشين در سر راه خود ايجاد مي کند و بر ساکنان طبيعي محيط زيست آن منطقه اثر مخرب مي گذارد.هنگامي که مرزهاي گستردگي و رشد شهرها به درستي مشخص نباشد، مديريت توسعه براي دولت مشکل مي شود. شايد تهران که از غرب، شرق، شمال و جنوب ريشه کرده است در سر راه توسعه خود شهرهايي را دربرگرفته باشد که به ديگر استان ها تعلق دارند. در چنين وضعيتي تعيين مرزهاي بين اين شهرها مشکل مي شود. گزارش امسال با اين پديده مخالفت مي کند و بر اين اعتقاد است که اگر چنين اتفاقي افتاد دولت بايد مرزها را بر حسب ناحيه و منطقه تعيين کند و شهر هايي که نزديکي اين چنيني دارند در يک منطقه قرار گيرند. با اين اقدام دولت قادر مي شود خدمات اجتماعي و شهري مثل آب، برق، تلفن و ديگر خدمات را بهتر ارائه دهد.

دولت ايران چقدر در انجام وظايف مربوط به ساماندهي سيستم هاي شهرنشيني و زاغه ها موفق بوده است؟

شايد من بهترين شخص براي پاسخگويي به اين سوال نباشم، ولي فکر مي کنم مقامات شهرداري تهران سعي در فراهم کردن ابزار لازم براي مديريت شهري بهتر دارند اما اشتباهي که اغلب دولت ها مرتکب مي شوند اين است که تمام انرژي و توجه خود را صرف يک شهر مي کنند. از نظر امکانات آموزشي، ايجاد فرصت هاي شغلي و پروژه هاي توسعه اي تنها به يک شهر توجه کرده ديگر شهرها را ناديده مي گيرند اما توسعه متعادل يعني مديريت توسعه به نحوي که زيرساخت هاي شهري و اجتماعي و امکانات به صورت متعادل بين تمام شهرها توزيع شود.

در همه کشورها در پايتخت امکانات زيادي وجود دارد. اما تهران به واسطه پايتخت بودنش امکانات ديگر شهرها را گرفته است . آيا اين مساله به روستانشيني در کشور ما ضربه زده است يا خير؟

(مکث). فکر مي کنم شرايطي که در مورد تهران وجود دارد، براي خيلي از پايتخت هاي ديگر کشورها نيز وجود دارد و تهران مستثنا نيست. اما اگر بخواهيم درباره مشکلات تهران صحبت کنيم بهتر است اول درباره مشکل محيط زيست و ترافيک صحبت کنيم مثلاً دليل معضل ترافيک کاملاً مشخص است. ايران اتومبيل هاي زيادي توليد مي کند. بيشتر اين اتومبيل ها در خيابان هاي تهران هستند. طبق گزارش براي حل معضل آلودگي بايد بر حمل و نقل عمومي تاکيد کنيم. من به عنوان کسي که سه سال است در تهران زندگي مي کنم شاهد اين بودم که حمل و نقل در تهران به وسايل حمل و نقل عمومي وابسته نيست و مردم براي جابه جايي از ماشين خود يا تاکسي و آژانس استفاده مي کنند که اين کار باعث افزايش ترافيک و آلودگي هوا مي شود. امروزه دولت براي حل اين مساله به سهميه بندي بنزين روي آورده است. اما در عين حال وسايل حمل و نقل عمومي هم بايد در ابعاد وسيع تري در اختيار مردم قرار بگيرد تا آنها به جاي استفاده از ماشين هايشان، از وسايل حمل و نقل عمومي استفاده کنند.

با اين اوصاف تهران آينده چندان روشني از نظر زيستي ندارد.

به نظر من مقامات به جاي تمرکز بر روي مشکلات کنوني، بايد به برنامه ريزي براي آينده توجه کنند، زيرا آنچه در راه است از وضعيت امروز به مراتب خطرناک تر است. اگر دولت براي آينده برنامه ريزي نکند، نمي تواند مرزهاي توسعه شهرها را مشخص کند. دولت بايد براي بهبودي شرايط محيط زيستي و براي مردم فقير زاغه نشين برنامه ريزي کند چون مردم فقير اکثريت مردم شهرنشين را تشکيل مي دهند و بيشترين مشکلات مثل دسترسي به آب تصفيه شده، بهداشت و شغل براي اين افراد پيش مي آيد.فقط تهران را در نظر نگيريد. در بسياري از شهرها و در خانواده هاي فقير که مردان قادر به کار کردن نيستند، اين زنان هستند که براي تامين مايحتاج خانواده بايد کار کنند. در واقع هم بايد کار در بيرون منزل، هم کار خانه و هم مديريت هزينه هاي منزل را برعهده داشته باشند. در عين حال غذا، لباس و ديگر ملزومات زندگي را فراهم کنند. حتي در بعضي از شهرها و روستاها زنان براي تامين آب آشاميدني به سر چشمه ها و چاه ها مي روند و آب مي آورند. بنابراين دولت بايد به زنان فقير توجه بيشتري مبذول کند.

چند درصد از جمعيت شهرها در حاشيه زندگي مي کنند؟

به طور کلي 3/3 ميليارد نفر در دنيا شهرنشين هستند. کل جمعيت جهان 7/6 ميليارد نفر است. تا سال 2030، تعداد شهرنشينان به 5 ميليارد مي رسد. من آماري درباره حاشيه نشينان ندارم، اما در سبک زندگي بعضي از کشورها مثل امريکا مردم اصولاً در حاشيه زندگي مي کنند. آنها خانه هاي ويلايي و حياط هاي وسيع دارند و براي انجام کارهايشان به شهر مي روند. همچنين در شهرک هاي صنعتي که معمولاً خارج از شهرها و بين شهرها ايجاد مي شود مکان هاي مسکوني براي کارگران وجود دارد، حتي در حاشيه قاهره نيز چنين جاهايي وجود دارد. اما ارتباط بين اين شهرک ها و شهرهاي مجاور معمولاً ضعيف است و آنها امکانات خوب زندگي مثل آب تصفيه شده و غيره را ندارند و دولت ها بايد به اين مساله توجه کنند و براي اين مناطق برنامه بريزند.

سازمان ملل چه کمکي به دولت کرده تا برنامه ريزي هاي لازم را انجام دهد؟

سوال خوبي پرسيديد. صندوق جمعيت UN نقش حياتي در کمک به دولت ها دارد. اول از همه اينکه دولت به داده ها و اطلاعات نياز دارد. اطلاعات درباره رشد و توزيع جمعيت نياز دارد؛ اطلاعاتي درباره رشد و توزيع جمعيت و متغيرهاي جمعيت مثل زاد و ولد و مهاجرت. صندوق جمعيت با استفاده از منابع اين اطلاعات را براي دولت به دست مي آورد. UNFPA طي 30 سال گذشته براي انجام سرشماري به دولت کمک کرده است. آمار و اطلاعات سرشماري براي دولت و سياستمداران بسيار اهميت دارد. از طريق سرشماري ميزان رشد جمعيت، بزرگي جمعيت، تقسيم بندي جمعيت برحسب سن و جنس، توزيع جمعيت در شهر و روستا، ميزان مهاجرت، ميزان شهرنشيني و تعداد پناهندگان را مي يابيم و دولت از اين اطلاعات براي برنامه ريزي و ارائه خدمات بهتر بهره مي گيرد. دولت علاوه بر سرشماري به پيش بيني رشد جمعيت نيز نيازمند است. يعني تخمين رشد جمعيت تا 5 ، 10 يا 20 سال آينده. اگر بدانيم که جمعيت تهران تا سال 2010 از 10 ميليون به 12 ميليون مي رسد و توزيع سني جمعيت برحسب سن را هم بدانيم، مي توانيم براي مدرسه سازي برنامه ريزي کنيم تا بچه هايي که در سه سال آينده متولد مي شوند با کمبود مدرسه مواجه نشوند. مي توان براي ساخت بيمارستان و براي فرصت هاي شغلي جواناني که وارد بازار کار هم مي شوند برنامه مناسبي انجام داد.

چه حجم از اين اطلاعات دقيق هستند؟

ايران مراکز خوبي براي جمع آوري اطلاعات و داده ها دارد که آمار و اطلاعات را جمع آوري و آناليز مي کند. چندي پيش يک مشاور فني اروپايي از ايران بازديد کرد و من او را به مرکز آمار ايران بردم و او گفت که اين مرکز يکي از بهترين مراکز آمار در کشورهاي در حال توسعه است. با توجه به اين موضوع در ايران موسسات آماري خوبي داريم که ساليان سال است به سرشماري و گردآوري آمار مشغولند. بخشي از اين آمار توسط وزارتخانه هاي مختلف مثل وزارت بهداشت، تامين اجتماعي و آموزش و پرورش جمع آوري مي شوند، اما موسسه آمار ايران به طور رسمي مسوول گردآوري اين اطلاعات است. ما در سرشماري ها تمام داده ها را مورد ارزيابي قرار مي دهيم، زيرا در سرشماري شما خانه به خانه مي رويد و تعداد افراد خانواده را مي شماريد، پس در سرشماري اطلاعات دقيق هستند و نه تخميني. در آخر سرشماري درصد خطا هم محاسبه مي شود که گاهي درصد پايين و گاهي درصد بالايي است.

در حال حاضر نقش زنان در جامعه شهري را چگونه ارزيابي مي کنيد؟

توانمند کردن زنان براي افراد مختلف معاني متفاوتي دارد. اگر شما درباره توانمندسازي زنان با مقامات دولت ايران صحبت کنيد به شما مي گويند که شرايط توانمندي زنان در ايران بسيار خوب است. اگر از افرادي از ديگر کشورها اين سوال را بپرسيد با نظر دولت ايران مخالفند و شرايط را بحراني مي دانند. بنابراين ما بايد به دنبال زمينه هاي مشترک در اين نظرات باشيم تا بتوانيم تخمين درستي از شرايط بزنيم. خوشبختانه سازمان ملل به دستاوردهاي خوبي در اين زمينه رسيده است. مثل گزارش حقوق بشر که براي همه کشورها تهيه مي شود. به طور کلي دو مقياس کلي در آمارگيري و تخمين شرايط وجود دارد؛ اول شاخص توسعه جنسيتي است که مجموعه اي از شاخص ها مثل نرخ اميد به زندگي، سطح سواد، تولد، مدرسه و آموزش و درآمد خالص. اگر ما اين مقياس ها را براي شرايط ايران اعمال کنيم، ايران در رده هفتاد و چهارم در ميان کشورها قرار مي گيرد. کل تعداد کشورها 146 است. پس ايران از مراکش، الجزيره و پاکستان جلوتر است. اما از ترکيه، آلمان و حتي عربستان سعودي متاسفانه عقب تر است.

مقياس ديگري به نام توانمند کردن جنسيتي وجود دارد که از مجموع شاخص هاي ديگر به دست مي آيد. مثلاً تعداد کرسي هاي مجلس براي هر جنسيت، درصد زنان داراي پست دولتي و مديريتي، درصد زناني که مشغول به کارهاي فني هستند و نسبت درآمد زنان به مردان.

در اين مقياس ايران از مصر، عربستان سعودي و ترکيه جلوتر است. اما از پاکستان، گرجستان و روسيه عقب تر است. ايران در جايگاه هفتادويکم است در حالي که کل کشورهاي اين ليست هفتاد و پنج کشور است. اين به معناي اين است که ايران در انتهاي ليست است.

اما ايران در بعضي موارد پيشرفت بسيار خوبي داشته است، مثل بهداشت و آموزش. اگر به آموزش در ايران توجه کنيد مي بينيد که بيش از 60 درصد يعني 64 درصد از دانشجويان دانشگاه هاي ايران دختر هستند و نرخ سواد بين دختران جوان 15 تا 24 درصد است. اما اگر به اشتغال زنان، مشارکت سياسي آنها در مجلس و دولت دقت کنيد جاهاي خالي زيادي مي بينيد.

همان طور که اشاره کرديد در چند سال اخير حضور زنان در سياست کاهش داشته است. آيا اميدوار هستيد که اين روند افزايش داشته باشد؟

ما به عنوان تيم جنسيتي سازمان ملل بحث هاي زيادي را با مقامات دولت و مجلس داشته ايم و تمايل آنها را براي ورود زنان به صحنه هاي سياسي ديده ايم. همچنين برنامه چهارم توسعه مواضع قوي اي درباره زنان و توانمندسازي آنها دارد. اگر آن را با برنامه سوم مقايسه کنيد، در برنامه سوم درباره زنان يک ماده وجود داشت، اما در برنامه چهارم 7 ماده و 14 بخش به اين مساله اختصاص يافته است که درباره مبارزه با خشونت عليه زنان، بيمه زنان و بسياري موارد ديگر صحبت مي کند. اما متاسفانه اين بندها مکانيسم عملي ندارند و اين مساله بسيار خطرناک است. ما اميدواريم تعامل ما با دولت ادامه پيدا کند. زيرا سازمان ملل کمک فني و تجربه هاي زيادي دارد که مي تواند با دولت سهيم شود. هدف ما کمک به بالا بردن سطح کيفي زندگي مردم است. درباره نقش سازمان ملل تصورات غلطي وجود دارد که فکر مي کنم با گفتمان با دولت بسياري از اين تصورات از بين رفته اند. چون برنامه ما با برنامه دولت تفاوتي ندارد و نقاط مشترک بسياري در آن ديده مي شود.

رشد جمعيت در ايران را چگونه مي بينيد؟ آمار نشان مي دهد ميزان رشد جمعيت در ايران متناسب بوده است. نظر شما چيست؟

بله. رشد جمعيت در ايران حدود دو درصد است که رشد مناسبي است. روند توسعه در ايران باعث شده رشد جمعيت در کشور به طور چشمگيري کاهش يابد. آموزش زنان در اين کاهش بسيار موثر بوده است و دسترسي به امکانات تنظيم خانواده و بهداشت فاکتور موثر ديگري است. دولت هم تعهد سياسي بالايي براي حل اين مساله دارد. کنترل جمعيت به رشد اقتصادي هم کمک زيادي مي کند.بخش اصلي جمعيت ايران بين 15 تا 60 سال سن دارند. يعني 67 درصد جمعيت را اين گروه تشکيل مي دهند. ما به اين گروه جمعيتي، گروه سني کار مي گوييم. دهه هشتاد در ايران دوران ازدياد شديد نرخ تولد بود. کساني که در اين دوره زماني به دنيا آمدند، امروز در سن کار، توليد و زاد و ولد هستند.

اگر شما براي اين جمعيت فرصت هاي شغلي و خدمات اجتماعي مناسب را تامين کنيد، ميزان درآمدشان افزايش مي يابد و نتيجتاً تامين آموزش، غذا و بهداشت براي خانواده آسان تر مي شود و اين پول در زندگي آنها ديده مي شود. اين پول را مي توان سرمايه گذاري کرد تا ميزان توليد را افزايش داده و نهايتاً شرايط توسعه اقتصادي را آسان تر کرد.

جواني در شش گوشه دنيا


جوان بودن، مهمترين چالش پيش روي بشر است. در جهاني که شهرنشيني روزبه روز گسترش مي يابد و جمعيت بيشتري در کلان شهرها جمع مي شوند، نبايد مهمترين چالش شهرها، يعني جوانان را از ياد برد.

براساس آمارهاي سازمان ملل متحد، در سال 2008 ميلادي براي نخستين بار در طول تاريخ بشريت، نيمي از جمعيت جهان را شهرنشينان تشکيل مي دهند.تا سال 2030 شهرها و شهرک هاي زيست گاه تقريبا 5 ميليارد نفر خواهد بود. جمعيت شهري آفريقا و آسيا در کمتر از دوره حيات يک نسل دو برابر خواهد شد. اين مساله به طور گسترده اي نسبت تعداد جوانان به جمعيت شهري را افزايش مي دهد. اين در حالي است که اغلب آنان در خانواده هاي فقير - محيط هايي که روندهاي باروري در آنها افزايش مي يابد - متولد خواهند شد.اين موج افزايش جمعيت جوان، تصميم سازان را به مشورت با جوانان فرا مي خواند و برنيازهاي جوانان هم به لحاظ به عينيت رساندن توان افراد و هم براي ارتقاي اقتصادهاي شهري اثر مي گذارد.افزايش کميت و کيفيت مدارس، جذب سرمايه هاي جديد براي ايجاد فرصت هاي شغلي بيشتر و ارتقاي توان اقتصاد، و ايجاد سرويس هاي بهداشتي از جمله چالش هاي ناشي از اين موج افزايش جمعيت جوان خواهد بود. و در اين ميان جوانان بخش مهمي از جمعيت را به خود اختصاص داده اند.

کارشناسان سازمان ملل شش جوان از شش گوشه دنيا را يافته اند و درباره مشکلات زندگي شان با آنها به گفت وگو نشسته اند. آنچه مي خوانيد خلاصه اي از اين گفت وگوهاست.


منبع (و تصاوير)؛ ضميمه گسترش شهرنشيني، صندوق جمعيت ملل متحد 2007

 انجلو

ترجمه؛ گيلناز يوسفيان ؛ انجلو نيز در فقر، زندگي در خانه هاي شکسته، اجبار به کار از زمان کودکي، و چندان به چشم نيامدن با تمام بچه هاي ويگراريو جرال، ريودوژانيرو شريک بود. تنها چيزي که او را از آنها متفاوت مي کرد اين بود که علاقه چنداني به فوتبال نداشت. اما از بازي و دعواهاي کودکانه لذت مي برد. هر چند زمان زيادي براي اين کارها نداشت. او بزرگترين فرزند خانواده بود. وقتي که هشت ساله بود پدرش آنها را ترک کرد و پولي که مادرش از راه کار کردن در خانه ديگران به دست مي آورد کفاف خرج آنها را نمي داد. «او چيزي نمي گفت و مرا مجبور به کار کردن نمي کرد. اما وضعيتمان را مي ديدم. گاهي چيزي براي خوردن نداشتيم و از آنجايي که از همه بزرگتر بودم بايد کاري انجام مي دادم.» او در اتوبوس ها، ترن ها و چهارراه ها شکلات مي فروخت و هميشه فکر مي کرد چرا در حالي که عده اي تا اين حد ثروتمند هستند او با اينکه بچه است مجبور به کارکردن است. چرا آنها کاري براي کمک به فقرا نمي کردند.«من فکر مي کنم که آنها از ما مي ترسند و عقيده دارند که سياهان خطرناک هستند.»

وقتي او نوجوان بود زندگي قاچاقچيان ريودوژانيرو با لباس هاي گران و اسلحه و دخترهاي زيباي همراهشان مانند بقيه نوجوانان او را وسوسه مي کرد تا وارد کار قاچاق شود. اما او نيمه تاريک ماجرا را هم مي ديد. دستگيري ها، تيراندازي ها و مرگ. و همين او را از اين کار منصرف مي کرد.

13 ساله که بود براي اولين بار نام پسران افرورگاي را شنيد.در سال 1993 خوزه جونيور، بنيانگذار پسران افرورگاي، يک دي جي فقير توانسته بود که در عالم موسيقي آوازه اي به دست آورد. جونيور مصمم بود از موسيقي براي بيرون کشاندن جوانان از گرداب مواد، جرم و خشونت استفاده کند. ابتدا او مجله اي را در مورد رپ، هيپ هاپ و ساير مسائل فرهنگي سياهان منتشر مي کرد که در واقع اولين مرکز فرهنگي در ويگاريوجرال به حساب مي آمد و آنجا جايي بود که گروه محبوب پسران افرورگاي آموزش ديدند. گروه از طريق خواندن آهنگ هايي در مورد خشونت، نژادپرستي و خشونت پليس و راه حل هاي ممکن براي مبارزه با اينها توانست درآمد خوبي جمع کند.زماني که انجلو نام اين گروه را شنيد بسيار دوست داشت که مانند آنها شود. وقتي به خانه برگشت شروع کرد به نواختن روي يک قوطي حلبي قديمي و ريتم را در بدن و قلب خود احساس کرد. در اوقات فراغت او اين کار را تمرين مي کرد و وقتي توانست خوب بنوازد از چهار نفر از دوستانش خواست با او بنوازند و گروه آنها از آن زمان شکل گرفت و تصميم گرفتند که نامي را براي آن انتخاب کنند.«در مورد اسم چندان مطمئن نبوديم. در مورد چند اسم فکر کرديم و در آخر هم نام افرولاتا را انتخاب کرديم. افرو به خاطر اينکه آفريقايي بوديم؛ جايي که در خون و وجود ما بود و لاتا (قوطي حلبي) به خاطر آنکه چيزي بود که من مي نواختم. از آنجايي که ما پول کافي براي خريد ساز نداشتيم از وسايل قديمي مانند قوطي هاي حلبي استفاده مي کرديم.»

افرولاتا مانند بسياري ديگر از گروه هاي تئاتر، رقص و موسيقي ديگر مورد حمايت افرورگاي قرار گرفت و انجلو و دوستانش در جاهاي مختلف به اجرا مي پرداختند. «از تدريس و نواختن موسيقي براي کودکان همسايه لذت مي برم. ما آنها را به موسيقي علاقه مند مي کنيم و اين سبب مي شود زمان کمتري را در خيابان ها سرگردان و از مواد و جرم و جنايت دور باشند.» «دنيا بسيار بي انصاف است. مي خواهد طوري وانمود کند که انگار ما وجود نداريم. تنها زماني ما را به ياد مي آورد که دست به جرم و جنايت و خشونت بزنيم. چيزي که ما مي خواهيم به سفيدپوستان و ثروتمندان نشان دهيم اين است که سياهاني که در اين شهرها زندگي مي کنند همه مجرم و جنايتکار و منفور نيستند. ما هم مي توانيم کارهاي خوب انجام دهيم و هر جا که مي رويم آرامش و صلح را به آنجا ببريم. اگر آنها اين موضوع را درک کنند به طور حتم رفتارشان با ما تغيير خواهد کرد.» انجلو شب ها به مدرسه مي رود و ماهانه صد و پنجاه دلار درآمد دارد که براي حمايت از خانواده اش هميشه کافي نيست. او هفت سال است که دختري را دوست دارد و آنها سال پيش صاحب يک بچه شدند. «اينجا خطرات زيادي ما را تهديد مي کند. اميدوارم ما بتوانيم زندگي بهتري داشته باشيم. اميدوارم پسرم مجبور نباشد در کودکي کار کند و تمام چيز هايي را داشته باشد که من آرزوي داشتنش را داشتم اما هيچ وقت به دست نياوردم.»

چه چيزهايي؟

«نمي دانم،... يک ماشين. من هميشه آرزوي داشتن ماشين و کامپيوتر را داشتم. اما بزرگ ترين آرزوي من سلامت و امنيت خانواده ام است و اينکه هميشه در کنار هم باشيم. خودمان را در يک خانه زيبا و در کنار يک استخر تصور مي کنم. به اين مي گويند يک زندگي خوب...» فکر مي کني موسيقي مي تواند اين آرزوهاي تو را عملي کند؟ «اميدوارم. حتي اگر هم نتواند، من احساس خوبي دارم. وقتي شروع به نواختن مي کنم انگار در وجود من جشني بر پا مي شود. تمام کساني را که عاشقانه دوستشان دارم به خاطر مي آورم. وقتي مي نوازم احساس مي کنم که يک شاهم....»

 شيمو

ترجمه گيلناز يوسفيان؛ شيمو نمي داند چه روزي به دنيا آمده است. او حتي نمي داند چند سال دارد. بيست و دو سال يا بيست و سه سال؟ اما وقتي داستان زندگي اش را مي گويد به نظر مي رسد که سنش بيشتر از اينها باشد.دوست نداري يک روز به عنوان روز تولدت انتخاب کني و آن روز را جشن بگيري؟ «نه، براي چه؟ من فقير هستم و جشن گرفتن بسيار پرهزينه است. در واقع خوش شانس هستم که روز تولد ندارم. شيمو مي داند که در روستايي در ناحيه ناتور در بنگلادش شمالي به دنيا آمده است؛ جايي که پدرش در زميني به اندازه نيم هکتار کشاورزي مي کرد و هميشه پول کافي براي سير کردن شکم خانواده اش نداشت. پس از مرگ مادرش او را پيش خاله اش براي زندگي فرستادند. اما پس از مدتي دوباره پيش پدرش و همسر جديدش برگشت و در آخر هم براي زندگي پيش خواهر بزرگترش و شوهر او رفت. در آن زمان، او مدرسه مي رفت ولي پس از چند ماه خواهرش او را از مدرسه بيرون آورد. چون فکر مي کرد که اگر قرار باشد شيمو به مدرسه برود چطور مي تواند به او در کارهاي خانه و نگهداري فرزندش کمک کند. سعي نکردي دوباره به مدرسه بروي؟ «نه، خودم هم دوست نداشتم که به مدرسه بروم چون مجبور نبودم درس بخوانم و وقت زيادي براي بازي کردن با دوستان و عروسک هايم داشتم.» و البته او زمان زيادي هم براي اين داشت که به شستن لباس ها و جارو کردن خانه کوچکش بپردازد و به مغازه اي برود که در آن فروشنده به او زل مي زد. يک روز فروشنده جلو آمد و گفت که مي خواهد با او ازدواج کند. پسر هفده سال و شيمو يازده، دوازده سال داشت و درک درستي از ازدواج نداشت. شيمو نمي دانست که چه کار بايد بکند. به پسر گفت که با خواهر و شوهرخواهرش در اين باره صحبت مي کند. «آنها قيم من هستند، آنها هستند که بايد در اين مورد تصميم بگيرند.» پسر رفت تا با آنها در مورد درخواستش صحبت کند. او مايل بود تا با شيمو ازدواج کند بدون اينکه جهيزيه اي را با خود بياورد. چون او را دوست داشت. در روستاهاي بنگلادش هنگام ازدواج خانواده دختر بايد جهيزيه اي را به صورت پول يا کالا به خانواده داماد بدهد. خانواده شيمو موافقت کردند اما به يک شرط. چون عروس جوان بود آنها بايد دو سال ديگر صبر مي کردند تا او را به خانه داماد ببرند. با موافقت پسر مراسم کوچکي برگزار کردند. اما داماد پس از چند ماه درخواست جهيزيه کرد به اين بهانه که همه دوستان او هنگام ازدواج جهيزيه گرفته بودند و اگر او اين کار را نمي کرد ممکن بود او را بدنام کند و چون خانواده شيمو توانايي پرداخت آن را نداشتند داماد گفت که شيمو را به خانه مي برد.دوست داشتي با او بروي؟ «نمي دانم که دوست داشتم يا نه. او همسر من بود و من وظيفه داشتم هر جا که او به من مي گفت بروم.» شوهرش با او بسيار بد رفتار مي کرد. او را کتک مي زد و دائم از او شکايت مي کرد.چند ماه بد شيمو احساس کرد چيزي در درون او حرکت مي کند. او حامله بود. اما شوهرش چندان هيجان زده به نظر نمي رسيد. رفتار آنها با او روز به روز بدتر مي شد. او چهار سال بعد پسر ديگري نيز به دنيا آورد. اما شوهرش مي خواست از دست او خلاص شود. او را متهم به خيانت کرد. شيمو تمام آزارها را مي توانست تحمل کند اما تهمت به چنين چيزي را نه، او طلاق گرفت و چون نمي توانست از عهده مراقبت پسرهايش بر آيد براي کار به داکا، تنها شهري که مي شناخت رفت. با آنکه او در ابتدا از بودن در چنين جاي بزرگ و پر جمعيتي کمي مي ترسيد اما با گرفتن کاري در شرکت نساجي اوضاع بهتر شد و امروز پس از شش سال او هنوز يک اپراتور با سي دلار در ماه براي هشت ساعت کار در روز است. قيمت کار يک کارگر فقط بخش جزيي قيمت يک پيراهن يا يک شلوار توليد بنگلادش است. احساس مي کني که در اين سال ها خيلي تغيير کردي؟ «بله، خيلي زياد. اعتماد به نفس بيشتري دارم. مي توانم به خانه پول بفرستم تا پسرم به مدرسه برود.»آيا به خاطر مذهبي بودنت او را به مدرسه اسلامي مي فرستي؟ «بله. براي شاد بودن برخي از مردم، برخي ديگر مانند ما بايد ناراحت باشند. من هيچ چيز نداشتم، نه پولي نه تحصيلاتي اما حالا قرعه به نام من افتاده. مي توانم پول در بياورم و پسرم را به مدرسه بفرستم و اين مرا شاد مي کند....»

 بينگ

ترجمه فاطمه موسوي؛ بينگ در 1980 در شهر Fuping چين متولد شد، درست قبل از اجراي سياست کنترل خانواده در چين و تشويق خانواده ها به تک فرزندي شدن. او سه خواهر داشت که بزرگترين آنها پانزده سال از او بزرگتر بود و وقتي پدر و مادرش در مزرعه بودند، مانند مادر از او مراقبت مي کرد.

شش ساله که شد، مدرسه را شروع کرد، اما او مدرسه را دوست نداشت. باهوش اما سرکش بود و معلم ها نمي توانستند او را کنترل کنند. بينگ خاطره اي از 9 سالگي اش را به ياد مي آورد که از همکلاسي اش يک هولاهوپ دزديد چون هيچ وقت پول خريد آن را نداشت. بچه هاي ديگر موضوع را فهميدند و خواستند او را کتک بزنند.

اما در خانه هيچ وقت گرسنه نمي ماند.

«آنها هر چه داشتند به من مي دادند، من تنها پسر و آخرين فرزند خانواده بودم.» در يک خانواده سنتي چيني اگر لازم بود مادر و خواهرها گرسنه مي ماندند تا جوان ترين پسر خانواده به اندازه کافي بخورد.

- خواهرهاي شما به اين موضوع اعتراض نمي کردند؟

- اصلاً، آنها به سنت ها احترام مي گذاشتند، ضمن اينکه بسيار به من علاقه داشتند. در پانزده سالگي که کار پرورش جوجه خانواده بهتر شد، درآمد آنها کمي بالا رفت و توانستند براي اولين بار تلويزيون رنگي بخرند.

بينگ تصميم گرفت که روزي همه دنيا را ببيند. اما قبل از آن، 16 ساله که بود، پدرش او را به يک مدرسه دورتر فرستاد؛ موسسه مشهوري در شهر کوچک شمالي «هاي لائر» که با قطار، چند ساعتي از محل زندگي بينگ فاصله داشت.

سرماي هاي لائر وحشتناک بود، اولين روز بينگ، 45 درجه سانتي گراد زير صفر بود. معلم بچه ها را براي ورزش به حياط برد و به آنها گفت که بايد سخت کار کنند. «اگر سخت کار کنيد مي توانيد موفق باشيد و کاري از خود ارائه دهيد و اگر تلاش نکنيد، در تمام زندگي تان هيچ کس نخواهيد شد.»

بينگ هيچ وقت اين جمله را فراموش نکرد. او با نمرات عالي از دبيرستان فارغ التحصيل شد اما در امتحان ورودي کالج قبول نشد چون دست خط بدي داشت. پس نمي توانست وارد مدرسه نظام شود و به رويايش واقعيت بخشد. وقتي پدرش اين موضوع را فهميد، گريه کرد. بينگ هرگز پدرش را چنين غمگين و نااميد نديده بود.

«مي خواستم فرار کنم، انتظارات پدرم از من بسيار زياد بود و پول زيادي برايم خرج کرده بود. مي خواستم به هر ترتيب به او نشان دهم که باعث شکست او نشده ام. درباره يک مدرسه بازرگاني در تيان جين چيزهايي شنيده بودم، از پدرم خواستم که تنها شهريه سال اول تحصيلم را قبول کند. پدرم که در شرايط مالي سختي بود، آخرين پس اندازش را براي ادامه تحصيل من داد و اينگونه بود که من بالاخره به شهر بزرگي وارد شدم.»

پس از مدت کوتاهي، شروع کرد به تدريس زبان چيني به دانشجويان خارجي، تا چند ماهي که اولين کار جدي اش را شروع کند. در دانشگاه او تلفن هاي عمومي به کارت مخصوصي نياز داشتند، بينگ جايي را براي خريد ارزان تر اين کارت ها پيدا کرد و آنها را 20 تا 30 درصد بيشتر به همکلاسي هايش مي فروخت.

اين طور بود که بينگ توانست درآمد کافي داشته باشد براي پرداخت شهريه اش. و وقتي فارغ التحصيل شد، توانست کار بهتري را شروع کند. او و يکي از دوستانش دو دستگاه کپي قديمي خريدند و در خيابان دانشگاه يک مغازه کوچک کپي به راه انداختند. اين کار يک موفقيت واقعي بود. ناگهان درآمد بينگ در روز به بيش از 200 يوان (معادل 25 دلار امريکا) رسيد. حالا يک مرد 21 ساله خودساخته ثروتمند بود و روياهايش به واقعيت مي پيوست و مي توانست به والدين اش نشان دهد که چه کرده بود.

بعد از يک سال صاحب مغازه اجاره را بالا برد، طوري که بينگ و دوستش توان پرداخت آن را نداشتند و جاي ديگري را پيدا نمي کردند. چنانکه زندگي تجاري او به نابودي گراييد.

بالاخره در رستوران و کلوب بزرگي به نام «مرواريد شرقي» به عنوان گارسون استخدام شد.

«مرواريد شرقي» يک مرکز تفريحي معروف با يکصد اتاق که مشتري ها در آن مي نوشند، مي خوانند، استراحت و تفريح مي کنند. بينگ پنج سال در آنجا کار کرده و حالا به دليل هوش و درستکاري اش، مديريت لابي را بر عهده دارد و افراد زيادي کارمند او هستند. درآمد ماهيانه او حدود 500 دلار امريکاست که او دو سوم حقوقش را پس انداز مي کند و توانسته 13 هزار دلار در بانک سرمايه گذاري کند تا وقتي که شغل جديدي را شروع کند. او مي گويد مي خواهد مانند مالک اين کلوب باشد که شش کلوب ديگر هم دارد؛ يکي از اهالي تيان جين که با هيچ شروع کرده و بسيار ثروتمند و موفق است.

از آنجا که چين تحت تاثير اصلاحات بازار است، نزديک به 150 ميليون جوان، در جست وجوي موفقيت - يا حداقل امکان داشتن تغذيه روزانه - از شهرک ها به شهرهاي بزرگ مهاجرت کرده اند. بيشتر اين جوانان، بخشي از موج اول مهاجراني بودند که نيروي کار ارزان کارخانه هاي شهرهاي بزرگ را فراهم کردند. مهاجران کارآموخته تر نظير بينگ، در موج دوم قرار گرفتند که آينده و منابع بيشتر و بهتري نصيب شان شد. همه اين افراد که در شهرهاي بزرگ ساکن شدند شيوه زندگي و شکل ظاهري اين شهرها را تغيير داده اند.

«کلان شهر مکاني است براي حوادث، همان آينده است، جايي که همه چيز امکان پذير است.»

بينگ قصد دارد در سال 2008 ازدواج کند، يعني سال المپيک که به اعتقاد او براي همه زمان شادي بخشي خواهد بود و مي خواهد که مراسم عروسي اش بخشي از اين جشن عمومي باشد.

- بنابراين اگر همه چيز به خوبي پيش رود، ده سال ديگر زندگي شما چطور خواهد بود؟

- يک ديد واقع بينانه، فکر مي کنم که تا ده سال آينده، شغل تثبيت شده ام را، به اضافه افرادي که برايم کار مي کنند، يک خانه، يک همسر و يک ماشين خوب، خواهم داشت.

بينگ در مورد نداشتن Hukou هيچ نگراني ندارد. Hukou مدرکي است که با داشتن آن، دولت چين حق اقامت در يک منطقه معين و در نتيجه حق استفاده از مدارس، بيمارستان ها و خدمات آن ناحيه را به هر شخصي مي دهد. اکثريت قابل توجهي از اين 150 ميليون مهاجر Hukou را ندارند و اين وضعيت باعث ايجاد يک مشکل عمده سياسي و اجتماعي شده است. چون اين افراد به محل تولدشان برنگشته اند، هنوز نمي توانند به خدمات محل زندگي شان دسترسي کامل داشته باشند.

اما اگر پولدار باشي، گرفتن Hukou هم مشکل نخواهد بود و براي بينگ اين موضوع اهميتي ندارد.

 متي

ترجمه نگين شيرآقايي؛ وقتي بيدار شــد، نمي دانست که کجاست. شش سالش بود. ترسيده بود و زخمي. مادرش پشت هم تکرار مي کرد؛ «آرام باش، آرام باش.» يک دکتر هم با صدايي آرام و تاثيرگذار داشت حرف مي زد.

«اين همه آن چيزي است که به ياد مي آورم. يادم مي آيد آن روز صبح، يکي از مردهاي همسايه آمد جلو و به من گفت با من بيا، مي خواهم به تو شکلات بدهم. از ماجراهاي بعد از آن هيچ چيزي به ياد نمي آورم، تا اينکه در بيمارستان به هوش آمدم.»

وقتي آنها او را به خانه برگرداندند، زندگي او تغيير کرد. همسايه متجاوز ديگر در آنجا زندگي نمي کرد. بعدها فهميد که خانواده اش دلشان نمي خواست پليس را خبر کنند، براي همين به يک «توافق دوستانه» رسيدند. خانواده آن پسر 21 ساله، او را به جاي ديگري فرستادند. حالا، 15 سال بعد از آن حادثه، متي نمي تواند خانواده اش را ببخشد که گذاشتند آن پسر بدون مجازات برود.

«آنها حق نداشتند او را بدون دادگاهي کردن رها کنند. شايد از اتفاقي که براي من افتاده بود شرم زده بودند، اما آن چيزي که بيشتر باعث شرمندگي است، اين است که آنها گذاشتند آن پسر برود.»

متي شش سالش بود و زندگي اش تغيير کرد. برادر و خواهرش، همسايه ها و بچه هاي محل وقتي او را مي ديدند، مسخره اش مي کردند و يک کلمه را تکرار مي کردند؛ سکو.

«آنها مرا سکو صدا مي کردند که به معني طوطي است. چون نام پسري که به من تجاوز کرده بود، سکو بود. همراه بچه هايي که مرا مسخره مي کردند يک دختر بود که از مشکلي مثل من رنج مي برد، اما چون او را به بيمارستان نبرده بودند، کسي نمي دانست. در نتيجه او جوري رفتار مي کرد که انگار اتفاقي نيفتاده است.»

- نمي فهمم، چرا تو را مسخره مي کردند. اين خيلي بي رحمانه است.

«زندگي بي رحم است. من اين را همان لحظه فهميدم.»

متي گشتن با ديگر بچه ها را کنار گذاشت. جواب مسخره کردن هاي آنها را مي داد و در نتيجه دوستي برايش باقي نماند و بيشتر اوقات را به تنهايي در خانه سپري مي کرد.

وقتش را با مطالعه و تماشاي تلويزيون مي گذراند. در کشور او سنگال، مثل خيلي کشورهاي ديگر، آمار و اطلاعات مستندي در مورد تجاوز وجود ندارد، اما آن گونه که رسانه ها منتشر کرده اند و با مراجعه به بيمارستان ها مي توان دريافت که پرونده متي، تنها يکي از صدها پرونده در اين زمينه است.

«مردم مي گويند که يک دختر بايد بکارتش را حفظ کند، بايد پاک باشد. آنها مي گويند دختر بايد شرافتش را براي مردش نگه دارد تا زماني که ازدواج کند. اين کلمه را دوست دارم؛ شرافت...»

با لبخندي تلخ اين را مي گويد. همچنين مي گويد اين جريان ديگر او را اذيت نمي کند، اما زماني تصور مي کرد شرافتش را از دست داده است. فکر مي کرد کثيف است که همه اين را مي دانند و نمي توانست اين موضوع را تحمل کند.

متي در رافيسک، شهري با 200 هزار نفر جمعيت در حومه داکار پايتخت سنگال زندگي مي کند. سه خواهر و پنج برادر دارد و فرزند وسط خانواده است. پدرش حالا بازنشسته شده است، اما قبلاً راننده يک شرکت بزرگ بود. مادرش هم خانه دار است. متي در مدرسه هميشه دعوا مي کرد اما در عين حال دانش آموز خوبي هم بود. پدرش هميشه لوسش مي کرد؛ «پدرم هميشه هر چه دلم مي خواست به من مي داد. اگر به يک مغازه وارد مي شديم و من از چيزي خوشم مي آمد، لباس، کفش يا هر چيزي، او آن را براي من مي خريد. احتمالاً به خاطر اينکه احساس گناه مي کرد.»

- و مادرت؟

«نه. مادرم متفاوت بود. دقيقاً برعکس. گاهي وقت ها به او مي گفتم من اصلاً مادر ندارم و فقط پدر دارم.»

در سال هاي بعد، متي هيچ وقت با خانواده اش در مورد اينکه چقدر از دست آنها ناراحت است، صحبت نکرد. در واقع، خانواده هيچ وقت درباره تجاوز صحبت نمي کردند. والدينش به گونه اي رفتار مي کردند که گويي فراموش کرده اند چنين اتفاقي روي داده است و براي زمان طولاني، متي هم سعي مي کرد همين کار را بکند.

- هيچ وقت دوباره طوطي (سکو) را ديدي؟

«چند باري در همسايگي مان او را ديدم. مي خواستم خيلي چيزها به او بگويم، اما او رويش را برمي گرداند و من هم ترجيح مي دادم که نمايش راه نيندازم. ولي ديگر هرگز او را نخواهم ديد. او چند سال پيش مرد. مي گفتند علت مرگش تصادف با ماشين بود، مادرم از من خواست که براي خانواده اش تسليت بفرستم. نمي داني چه دادي سرش کشيدم.»

متي مي گويد که از شنيدن خبر مرگ او خوشحال شد. البته او هيچ وقت آرزوي مرگ او را نکرده بود، اما خوشحال بود از اينکه فکر مي کرد در اين لحظه او دارد در آتش جهنم مي سوزد. مي گويد که مي داند که اين کار درست نيست و يک مسلمان واقعي نبايد آرزوي مرگ براي هيچ کسي بکند.

وقتي نوجوان بود زمان زيادي را به تنهايي مي گذراند يا با خواهر و برادرهايش دعوا مي کرد. آنها براي اينکه او را عصباني کنند، صدايش مي زدند؛ «فرانسوي» چون فکر مي کردند غيراجتماعي و مغرور است. متي حس مي کرد متفاوت است و کسي او را درک نمي کند. وقتي بزرگ شد، مستندي درباره خشونت هاي جنسي در آفريقا در تلويزيون ديد. گويي داشتند او را توصيف مي کردند. در اين برنامه گفته شد دختراني که به آنها تجاوز شده، گوشه گير مي شوند و غيراجتماعي. همين موضوع او را تشويق کرد تا به يک مرکز آموزش جسمي و ورزشي در شهر برود.

در آنجا به او پيشنهاد شد پيش يک روانشناس برود اما نپذيرفت. به تدريج با مسائل بيشتري آشنا شد و سعي کرد به ديگر جوانان هم در اين زمينه آموزش دهد.

«من آموختم چگونه در جمع صحبت کنم. چگونه به ديگران گوش دهم و عصباني نشوم. چگونه به چشم هاي ديگران نگاه کنم. حالا بيشتر جذب زندگي شده ام.»

حتي در حال تمام کردن تحصيلاتش در زمينه جغرافي در دانشگاه «شيخ آنتاديوپ» در داکار است. او نمرات خوبي مي گيرد و تصميم دارد تحصيلاتش را تا مقطع دکترا ادامه دهد. او همچنان با خانواده اش زندگي مي کند. بزرگترين برادرش که بيش از 30 سال سن دارد، به تازگي با دختري 16ساله ازدواج کرده است. متي کتاب زياد مي خواند. «دلم مي خواهد مسائل مهم زندگي را بياموزم.»

- فکر مي کني هيچ وقت ازدواج کني؟

«نمي دانم. همين الان 22 سال دارم و کمي براي ازدواج پير شده ام. الان دخترهاي 16 ، 17 ساله هستند که ازدواج مي کنند. مشکل اين است که آن مردي را که مي خواهم پيدا نمي کنم. من به کسي اعتماد ندارم و احتياج دارم کسي را پيدا کنم که بتوانم به او اعتماد کنم. از طرف ديگر من خيلي لوس شده ام، بلد نيستم آشپزي کنم، خانه را تميز و خانه داري کنم. اگر بخواهم ازدواج کنم اينها مشکل آفرين خواهند بود. دوست دارم کسي را پيدا کنم که مرا به خاطر آنچه هستم، بپذيرد.

دلم مي خواهد دوست داشته شوم و اين چيزي بسيار متفاوت است.»

 جيتا

ترجمه سارا کوچکي؛ پنج سال بيشتر نداشت که براي اولين بار او را به روستاي پدر و مادرش در ايالت کارناتاکا در جنوب هندوستان آوردند. در تمام طول مدت اقامت در آنجا منتظر بازگشت به شهر بود. در آن خانه روستايي هميشه تعداد زيادي آدم وجود داشتند، آنجا اصلاً مثل خانه خودشان در شهر نبود. جيتا نمي فهميد آنچه که «خانه خودشان» مي نامد چيزي نيست جز يک آلونک در وسط خيابان؛ دو قطعه مقوا و تکه اي پلاستيک مشکي به جاي سقف؛ دو تختخواب سفري و مقدار ناچيزي ظرف و قابلمه. تمام خانه هايي که در شهر مي شناخت اين گونه بودند. بسياري از مدرسه هاي عمومي بچه هاي خيابان خواب را به اين بهانه که خوب درس نمي فهمند و کثيف هستند، قبول نمي کردند. اما مادر جيتا ترتيبي داده بود که او در يک مدرسه خصوصي درس بخواند. معلمي را مي شناخت که هزينه آن را تقبل کرده بود. جيتا به مدرسه مي رفت و با بچه ها بازي مي کرد. هر شب پس مانده غذاهايي را که مادرش از خانه هاي ديگران مي آورد مي خوردند. آنها حمام، آب و برق نداشتند. هر روز ساعت 5 صبح، جيتا و مادرش به کارگاهي در همسايگي مي رفتند تا آب بياورند. مادرش لباس هاي کهنه کارگران را براي اعضاي خانواده مي آورد. جيتا تا 15 سالگي هرگز لباس نويي بر تن نکرده بود. او درس خواندن را خيلي دوست داشت و معمولاً تا ديروقت شب زير نور شمع يا چراغ خيابان مطالعه مي کرد.

آنها زندگي کم و بيش آرامي داشتند اما هر از چند گاهي بيم تخريب آلونکشان توسط دولت مي رفت. جيتا و خانواده اش معمولاً مي ايستادند تا کار آنها تمام شود و بعد دوباره خانه شان را در همان جاي قبلي بنا مي کردند. همسايه ها اعتقاد داشتند آنها آدم هاي دزد و کثيفي هستند و هر کس مي توانست به هر بهانه اي اين انسان هاي بي پناه را بيازارد. جيتا از سن 10سالگي به مادرش کمک مي کرد. 14 ساله بود که پدرش سرطان ريه گرفت و برادرش مبتلا به سنگ کيسه صفرا شد. بيماري و عمر اندک نيز از مزاياي شرايط بد زندگي شان بود.از آنجا که هزينه دوا و درمان سنگين و خانواده آنها مقروض بود، جيتا مجبور شد درسش را رها کرده و براي پرداخت بدهي شان هر روز در سه خانه کار کند.در آن زمان بود که مادرش با يک تشکل زنان با نام «ماهيلا ميلان» (به معناي اتحاد زنان) آشنا شد. در سال 1986 گروهي از زنان که احساس مي کردند بايد کار مهمي انجام دهند با تشويق زنان به انجام فعاليت هاي کوچک سياسي اين تشکل را تاسيس کردند. آنها با همکاري يک NGO با نام اسپارک زنان را به بحث در مورد مشکلاتشان و ارائه راه حلي براي آنها ترغيب مي کردند. آنها در اولين اقدام خود موفق شدند حق غذاي سوبسيدي افراد بي خانمان را از دولت بگيرند. اقدام بعدي آنها تشکيل يک بانک کوچک براي پس انداز و ساختن خانه براي اين افراد بود. با اين کار، زنان پس اندازهاي اندک خود را به تشکل مي دادند و اين پول ها گاهي براي موارد ضروري مانند بيماري يا ارائه وام به يکي از اعضا براي شروع کسب و کار استفاده مي شد.جيتا در 16 سالگي از طريق مادرش با اين تشکل آشنا شد. آنها به او پيشنهاد کار دادند. او مي توانست در ازاي کمک در جمع آوري پول ها و حسابداري ماهي 20 دلار درآمد داشته باشد. اکنون بيش از 200 هزار خانواده بي خانمان عضو اين تشکل هستند.جيتا به خاطر کار و نگهداري از پدر مريض و خواهرانش هرگز موفق نشد تحصيلاتش را ادامه دهد. 5 سال پيش او و خانواده اش به يک اتاق 3 در 4 متري نقل مکان کردند.جيتا مزيت زن بودن اعضاي اين تشکل را افزايش احترام مردان به آنها مي داند. اين زنان مي توانند مسائل مهمي را حل کنند.چند ماه پيش جيتا به خانه خودش نقل مکان کرد. اتاقي 20 متري در يکي از 18 آپارتماني که اين تشکل در حاشيه بمبئي براي بي خانمان ها ساخته است. او در اتاقش حمام دارد.جيتا نگاه دلنشين و دندان هاي درخشاني دارد که گردن بي جواهرش را بي اهميت جلوه مي دهد. او مي گويد؛ من به تنهايي مخارج خودم را تامين مي کنم. به نظرم ازدواج تنها هدف زندگي نيست. علاوه بر اين دوست ندارم در روياي خوشبختي به سر برم، چون اگر اين رويا به حقيقت نپيوندد تحمل آن را نخواهم داشت...

 رهام

ترجمه سارا کوچکي؛ رهام بزرگ ترين فرزند يک خانواده 6 نفره است و در سوئز مصر به دنيا آمده. پدر او صاحب يک شرکت کوچک حمل و نقل و مادرش کارمند دولت است. 10 ساله بود که خانواده اش به قاهره عزيمت کردند.

رهام به ياد نمي آورد که مشکل خاصي در زندگي داشته باشد. از کودکي به خواندن و نوشتن علاقه مند بود. نقاشي مي کشيد، با دوستانش به سينما مي رفت و از رقص و موسيقي نيز خوشش مي آمد. به عنوان يک زن هميشه از حقوقي برابر با مردان برخوردار بوده است.

در مصر تعداد کمي از زنان مي توانند وارد عرصه هاي مهم سياسي شوند اما به عقيده رهام در زندگي عادي زنان با مردان برابرند. او مانند تمام دختران شهري طبقه متوسط آموزش ديده است؛ آموزش در يک مدرسه غيرمذهبي، همراه با تلويزيون و يادگيري مباني پايه اسلام. (با اينکه پدر و مادرش زياد مذهبي نبوده اند.)

او دوست داشت روانشناسي يا ادبيات بخواند اما از آنجايي که نمره هايش زياد خوب نبودند مجبور شد از بين گزينه هاي موجود، کار اجتماعي را انتخاب کند. او در برنامه اي با نام «رويا هاي دختران» در حومه قاهره مشغول به کار شد و کم کم به اين کار علاقه پيدا کرد. او به دختراني که فرصت مدرسه رفتن را نداشته اند، خواندن و نوشتن ياد مي دهد و به آنها در کسب برخي از مهارت ها کمک مي کند. رهام از کمک کردن به اين افراد لذت زيادي مي برد. در يک روز گرم که همراه با دوستش از سرکار برمي گشت اين اتفاق برايش افتاد. به گفته رهام، اين لحظات کوتاه زندگي او را تغيير دادند.

ساعت حدود سه بعدازظهر بود و آنها داشتند در يک خيابان کم عرض قدم مي زدند. او شلوار جين، بلوز و روسري پوشيده بود. ناگهان دستي از پشت او را گرفت. رهام جيغ کشيد و دست را پس زد . رهام همچنان جيغ مي کشيد و مرد او را گرفته بود و سعي مي کرد او را به زور بکشد. در نهايت صداي فريادهاي رهام توجه چند عابر را جلب کرد و آن پسر پا به فرار گذاشت. رهام گريه کنان بر زمين افتاد. آن پسر در گوشه اي ايستاده بود و انگار منتظر فرصت مناسبي مي گشت تا دوباره آن کار را تکرار کند. تا چند روز بعد رهام از ترس بيرون نمي رفت.

گرفتن آمار دقيق از اين نوع مزاحمت هاي جنسي بسيار مشکل است. در شهرهاي بزرگ غالباً اين گونه حملات گزارش نشده و بانيان آن مجازات نمي شوند. نتايج تحقيقي که اخيراً در مجله عربي نساء به چاپ رسيد نشان مي دهد که يک سوم از زنان قاهره هر روز مورد اين حملات قرار مي گيرند.

مزاحمت جنسي هيچ مرزي ندارد؛ زنان در همه کشورها، با هر سن و موقعيت اجتماعي اي اين مورد را تجربه کرده اند. اين گونه مزاحمت ها از دستمالي، تعقيب، متلک و کلمات رکيک گرفته تا خشونت هاي شديد متفاوت هستند.

در اکتبر 2006 در پايان ماه رمضان، چندين زن در خيابان هاي اصلي مصر مورد تعقيب و آزار و اذيت مردان قرار گرفتند. برخي از اين زنان بلوز و شلوار به تن داشتند و برخي ديگر عباهاي گشاد. پليس هيچ دخالتي در اين موضوع نکرد و هيچ گزارشي نيز در روزنامه ها چاپ نشد اما وبلاگ نويسان در ابعاد گسترده اي به اين موضوع پرداختند.

برخورد جامعه معمولاً به گونه اي است که آزاردهندگان گمنام باقي مي مانند و در اين ميان، اين زنان هستند که خود را گناهکار حس مي کنند. به چه دليل؟ به خاطر بر تن کردن بلوز و شلوار جين.

اين ذهنيت رهام را به فکر تغيير نوع پوشش خود انداخت. او در ابتدا پوشيدن عبا را نوعي تنوع مي دانست اما کم کم به اين موضوع فکر کرد که شايد بر تن کردن اين نوع پوشش نيازمند اعتقاد خالصانه و قلبي به آن است و درست نيست که او تظاهر کند، بنابراين هنوز در مورد آن ترديد داشت. تا اينکه پس از يک حادثه رانندگي و رهايي معجزه آسا از مرگ او احساس کرد که بايد به خدا نزديک تر شود.

او اين دو حادثه را پيامي از سوي خداوند مي دانست که به او روي آورد. نامزد رهام نيز مردي مذهبي بود اما همسر آينده اش را وادار نکرده بود آن گونه که او مي خواهد عمل کند و لباس بپوشد.

بعد از اين دو حادثه رهام به قرآن خواندن و دعا خواندن روي آورد و طرز رفتار و پوشش خود را به کلي تغيير داد. او اعتقاد دارد که هنوز همان انسان است و حتي بهتر شده است. علاوه بر اين اقدام او باعث نزديک تر شدن او به نامزدش شده است.

رهام تنها زني نيست که اين رويکرد را اتخاذ کرده است. بسياري از زنان مسلمان با بر تن کردن پوشش سنتي احساس امنيت بيشتري مي کنند. آنها اين پوشش را نوعي حفاظ در برابر آزار و اذيت ها و خشونت مي دانند.

رهام اعتقاد دارد عوض کردن نوع پوشش نه تنها آزادي او را محدود نکرده بلکه استرس او نيز کمتر شده است.

با اين حال جدا از نوع پوشش، طبقه اجتماعي فرهنگ و محل زندگي، مشکل خشونت و آزار و اذيت جنسي چيزي است که همواره زنان قرباني عمده آن بوده اند و مي تواند تبعات جبران ناپذيري از لحاظ جسمي و روحي به دنبال داشته باشد و زندگي آنها را تحت تاثير قرار دهد.
لوکزامبورگ، ثروتمندترين کشور دنيا
جايي براي زندگي
 مونا حسيني
کمتر از 100 نفر مبتلا به HIV مثبت در يک کشور. اين يعني رفاه، آموزش، سلامت. اين کشور سالم، ال دورادو نيست. جايي است نه خيلي دور. همين بغل؛ در قاره همسايه؛ اروپا. اين همه سلامت نصيب مردمان لوکزامبورگ است، جايي که مي گويند ثروتمند ترين کشور دنياست.

شما را نمي دانيم. ما اما وقتي اينها را مي نوشتيم غبطه خورديم به حال مردم خوشبخت لوکزامبورگ. تعداد ايدزي هاي اين کشور، دو رقمي است. شايد بهتر باشد رقمي از شيوع ايدز در فقيرترين کشور دنيا داشته باشيم تا اهميت بهداشت در اين کشور بيشتر به چشم بيايد. 14 درصد مردم مالاوي، مبتلا به ايدز هستند. اين يعني مردم مالاوي، 700 برابر لوکزامبورگ به ايدز مبتلا هستند. حالا اين شايد مقايسه ملموسي نباشد. بد نيست بدانيد تعداد افراد مبتلا به ايدز در ايران 5 برابر لوکزامبورگ است.

همه اينها را نوشتيم که بگوييم رفاه اجتماعي در لوکزامبورگ بالاست. حالا چشم هايتان را ببنديد و تصور کنيد در لوکزامبورگ به دنيا آمده ايد.

جايي که تنها 465 هزار نفر در مساحتي حدود 2586 کيلومتر مربع زندگي مي کنند. دوباره ماشين حساب هايتان را آماده کنيد. يک تقسيم ساده که نتيجه اش اين است به ازاي هر لوکزامبورگي حدود 005/0 کيلومتر مربع زمين وجود دارد. البته توجه داريد که اساساً لوکزامبورگ کشور پهناوري نيست و در زمره کشورهاي بسيار کوچک قرار دارد. براي اطمينان بد نيست بدانيد مساحت ايران حدود 600 برابر اين کشور است. حالا تصور کنيد در اين کشور کوچک تنظيم خانواده چه ميزان داراي اهميت است که امروز جمعيت آن زير نيم ميليون و نرخ رشد اين جمعيت 28/1 درصد است. اين همه که از رفاه در لوکزامبورگ گفتيم، مهم ترين شاخص از قلم افتاد. درآمد سالانه شايد شاخص خوبي باشد براي تاييد آن چه لوکزامبورگ را ثروتمندترين کشور دنيا معرفي مي کند؛ 71400 دلار. اين شايد به نظر درآمد خيلي بالايي نرسد. بگذاريد ملموس تر صحبت کنيم. درآمد سالانه ايراني ها در حدود 1400 دلار است. اين يعني لوکزامبورگي ها 51 برابر ايراني ها درآمد دارند. مقايسه با شما، البته اين را نگفتيم که افسرده تان کنيم. گفتيم که به اين نتيجه برسيم اساساً در لوکزامبورگ کسي زير خط فقر قرار ندارد. با يک مقايسه اجمالي و با دانستن اين که درآمد سالانه مردم مالاوي زير 365 دلار است، لوکزامبورگي ها 200 برابر مالاويايي ها درآمد دارند. اين را البته فراموش نکنيد که مالاوي 24 برابر لوکزامبورگ جمعيت دارد. بگذريم. همين درآمد زياد است که موجب مي شود مد در ميان لوکزامبورگي ها جايگاه خاصي داشته باشد. حالا شما خودتان تصور کنيد با اين درآمد قطعاً سبد غذايي مردم اين کشور، بسيار متنوع است. تعطيلاتشان را هم در اروپا مي گذرانند. شايد جايي جنوب فرانسه يا جزاير قناري.

در مورد ورزش هم تا جايي که ما مي دانيم بازي مورد علاقه ثروتمندان، تنيس و گلف است. با اين همه لوکزامبورگي ها مثل بيشتر کشورهاي اروپايي به فوتبال علاقه مندند. به نظر مي رسد تلويزيون و راديو هم در ميان مردم اين کشور جايگاه ويژه اي دارد تا جايي که گفته مي شود اين کشور سابقه ديرينه اي در ساخت برنامه هاي جذاب راديو و تلويزيوني دارد.

اما تصور نکنيد که اين مردم ثروتمند روي گنج خوابيده اند. نه، در کشوري که بالاترين توليد ناخالص ملي را دارد، تنها مغز اقتصادي مردم درست کار مي کند. البته شايد شعار دولت اين کشور هم که «وفاداري و خدمت به مردم است»، در اين ميان و بر اين رفاه بي تاثير نبوده باشد.

در دوران گذشته، اقتصاد لوکزامبورگ بر توليد و صادرات فولاد متمرکز بوده است تا اين که با رکود اين صنعت در اروپا، لوکزامبورگي ها به بانکداري روي آورده اند. شما بهتر مي دانيد ثروتمندان ترجيح مي دهند سرمايه شان را در يک کشور امن پس انداز کنند. اين لوکزامبورگ را مقصدي براي پول هاي اين افراد مي کند و لاجرم سودش به حساب همه مردم اين کشور واريز مي شود. بد نيست بدانيد آمارها نشان مي دهد تنها 4 درصد لوکزامبورگي ها بيکار هستند. حالا اين مردم خوشبخت چقدر عمر مي کنند؟ البته برآوردش کار خيلي سختي نيست، وقتي رفاه اجتماعي اين همه بالاست و وضعيت بهداشت مطلوب. زنان لوکزامبورگي به طور متوسط حدود 81 سال عمر مي کنند و مردان حدود 75 سال. اين رقمي است در حدود دو برابر اميد به زندگي در فقيرترين کشور دنيا. با اطمينان نمي توان اظهارنظر کرد با اين همه به نظر نمي رسد اگر جمعيت لوکزامبورگ 10 برابر اين ميزان يعني تنها 5 ميليون نفر بود، مردم چنين رفاهي را تجربه مي کردند.

لوکزامبورگ در اروپاي غربي واقع است. جايي در همسايگي بلژيک، فرانسه و آلمان. اغلب مردم اين کشور مسيحي هستند.
مالاوي، انتهاي خط فقر
خورشيدي که نمي درخشد
 نگار حسيني
«36 سالگي که تازه اول جواني است.» اين مي تواند جمله درستي باشد البته نه در جايي که شما حداکثر 36 سال عمر کنيد، خب مي دانم که حالا عده اي مي گويند ممکن است انسان زودتر از 36 سالگي هم بميرد. اينکه چيز تازه اي نيست. بله حرف شما درست است. صحبت ما اما در مورد يک يا دو شهروند يک جامعه نيست. 36 سالي که گفتيم اميد به زندگي بيش از 12 ميليون انسان است در فقيرترين کشور دنيا. فقيرترين کشور دنيا کجاست؟ مالاوي جايي در شمال قاره سياه. قاره اي که جمعيت زياد و فقر از ويژگي هاي بارز آن است. اميد به زندگي در مالاوي 5/36 سال است. توضيح ساده اش هم مي شود اينکه مردم اين کشور به طور متوسط 5/36 سال عمر مي کنند، يعني حدود نصف اميد به زندگي در ثروتمندترين کشور دنيا؛ لوکزامبورگ.

بگذريم. همه اين حرف ها براي اين بود که فقيرترين کشور دنيا را معرفي کنيم. چندين بار جست وجو کرديم تا حالا با اطمينان و تاسف بگوييم؛ مالاوي فقيرترين کشور دنياست. جايي که در 118 هزار و484 کيلومتر مربع، 12 ميليون و 884 هزار نفر زندگي مي کنند. يک حساب سرانگشتي نشان مي دهد که براي هر فرد مالاويايي تنها 009/0 متر مربع زمين وجود دارد. اين براي مردم کشوري که غالباً کشاورزند و وابسته به زمين، رقم کوچکي است. کمي اين مقدار زمين وقتي بيشتر به نظر مي آيد که بدانيم به ازاي هر ايراني، 02/0 کيلومتر مربع زمين وجود دارد. با اين حساب، ايراني ها حدود 5/2 برابر مالاويايي ها زمين در اختيار دارند، اين در حالي است که ايران حدود 6 برابر مالاوي جمعيت دارد.

مي دانيد از ابتدا قرار بود در اين نوشته از تفريحات مردم مالاوي بنويسيم، از مد، از لباس و تعطيلاتشان. اين اما پيش از آن بود که در مورد درآمد سرانه مردم اين کشور چيزي بدانيم. درآمد مالاويايي ها در هر روز کمتر از يک دلار است. اينکه ديگر تحليل سختي نياز ندارد. با کمتر از يک دلار در روز، شکم هاي خالي را به زور مي شود سير کرد، مسافرت و تفريح که جاي خود دارد. اصلاً در چنين جامعه اي مسافرت و تفريح و مد احتمالاً صحبتي لوکس و خنده دار است. اين است که تغذيه مردم اين کشور در نتيجه درآمد اندک، ناکافي است و اين يکي از مهم ترين عوامل اميد به زندگي پايين در مالاوي است. مالاويايي ها مي ميرند چون چيزي ندارند بخورند. نه، بهتر است بگوييم مالاويايي ها مي ميرند چون براي جمعيت 12 ميليون نفري شان غذاي کافي ندارند. چرا زود مي ميرند؟ يک جست وجوي کوتاه اينترنتي در مورد عوامل اميد به زندگي پايين در مالاوي اطلاعات تکان دهنده اي در اختيار شما مي گذارد. تغذيه ناکافي همان گونه که گفته شد، مهم ترين عامل است. در سبد غذايي مردم مالاوي بيش از هر چيز، ذرت به چشم مي خورد. ذرت هم که ديگر لازم نيست در رستوران سرو شود. همين است که در مالاوي مردم رستوران نمي روند، اين کشور مانند بسياري از کشورهاي آفريقايي بارها با قحطي مواجه شده است. آخرين بار در سال هاي 2002 و 2003 در مالاوي قحطي آمد. طي اين دو بار براي بيش از 30 درصد مردم اين کشور غذا کمياب شد.کمبود دسترسي به روش هاي درماني يکي ديگر از عوامل کم بودن اميد به زندگي در مالاوي است. ناگفته پيداست که ايدز هم در اين کشور کوچک به شدت گسترش يافته است. بنا بر گزارش هاي سال 2003 ، 900 هزار نفر از مردم مالاوي يعني چيزي حدود 14 درصد HIV مثبت هستند. نبود شديد آينده نگري در حکومت مالاوي از عوامل کلاني است که بر اميد به زندگي مردم اثر مي گذارد. مالاوي به شيوه دموکراسي چندحزبي اداره مي شود و بررسي ها نشان از فساد رايج در اين حکومت دارد. به طوري که کمک سازمان هاي جهاني مانند سازمان ملل متحد به اين کشور، هرگز به مردم فقير آن نمي رسد. همان گونه که گفته شد، کشاورزي در مالاوي شغل 90 درصد افراد جامعه است؛ اين اتکاي زياد به کشاورزي در کشوري کوچک با کمبود فراوان زمين، محدوديت هاي زيادي براي دولت اين کشور ايجاد کرده است. محدوديت به لحاظ درآمدهاي اين دولت؛ مالاوي منابع معدني ندارد و عمده صادرات آن، تنباکو، شکر و چاي است.مالاوي در همسايگي زامبيا، تانزانيا و موزامبيک واقع است، کشورهايي که جملگي در رده کشورهاي فقير به حساب مي آيند.

آب و هواي مالاوي، نيمه گرمسيري است. فصل باران در اين کشور از نوامبر آغاز مي شود و تا آوريل ادامه مي يابد. يک دره بزرگ از شمال تا جنوب اين کشور کشيده شده که تنها درياچه اين کشور در آن قرار دارد.همه آنچه از مالاوي نوشتيم سياه بود و دردناک اما شايد تنها نقطه روشن در مالاوي گرم و مرطوب، معناي نام اين کشور باشد؛ مالاوي يعني «درخشش خورشيد در حال بالا آمدن از درياچه»،
شمار انسان ها يا سلوک انسان ها
کدام يک خطرناک تر است؟!
 محمد درويش* - www.darvish.info
بي گمان اگر شمار آدم زميني هايي که بدون دعوت بر خوان پرنعمت اين- فعلاً- يگانه سکونتگاه قابل زيست جهان نشسته اند، چنين فزوني نمي گرفت و اين گونه با ضرباهنگي شتابان رشد نمي کرد، شايد هيچ يک از بحران هايي که هم اينک زيستمندان حاضر در هزاره سوم، ناچار از درک و تحمل آن هستند، رخ نمي داد. بيابان زايي، جهان گرمايي، آلودگي آب، خاک و هوا، شيوع بيماري هاي ناشناخته و بنيانکن و سرانجام افت حاصلخيزي اراضي کشاورزي و کمبود پيش برنده منابع آب شيرين در دسترس در شمار مهمترين کابوس هايي است که خواب بشر متمدن و مغرور را در سپيده دم قرن بيست و يکم، بيش از هر زمان ديگري آشفته کرده و چشم انداز پايداري يک زندگي باکيفيت را از هميشه رويايي تر و نامحتمل تر ساخته است. به ويژه اگر بدانيم که تقريباً از بين همه زيستمندان عالم، اين تنها انسان (و برخي از دام هاي اهلي وابسته به بقاي او، مانند گوسفند و گاو و...) است که شمارشان در طول يک هزار سال گذشته به طرز معني داري افزايش يافته است.

پرسش اساسي اين است؛ «ميزان فضاي زيست محيطي در دسترس براي هر يک از افراد بشر با توجه به بيشينه سرعت ممکن در استخراج منابع، بدون اينکه محيط زيست جهاني به عنوان يک عنصر حياتي مورد تخريب قرار گيرد، چقدر مي تواند باشد؟» در حقيقت آنچه کارشناسان حوزه محيط زيست را نگران مي کند، حفظ چيزي است که اقتصاددانان آن را «سرمايه طبيعي» و آنان «خدمات زمين زيست سپهر» مي نامند؛ سرمايه اي که هم در معرض کاهش قرار دارد (در نتيجه برداشت منابع توسط انسان) و هم در معرض افت کيفيت (با افزايش ميزان آلودگي) است.

گفتني آنکه هر منبع طبيعي يا دارايي زيست محيطي، مي تواند نوعي «سرمايه طبيعي» محسوب شود که ارزش آن براي جامعه، طبق تعريف معادل با ارزش استهلاک منافع آتي است که مي توان از مصرف آن دارايي به دست آورد. به سخني ديگر، ارزش سرمايه هاي طبيعي را بايد مترادف با بقا و ادامه حيات نسل انسان در نظر گرفت، دريافتي که تا همين اواخر هيچ کوشش قابل توجهي براي کمي کردن آن صورت نگرفته بود و کسي در انديشه محاسبه ارزش جنگل، تالاب، خاک کشاورزي، آب پاک و... از اين منظر نبود.

راست آن است، محيطي که در آن زيست مي کنيم، منبعي است کمياب که نشاط، تفريح و شادي را در بخش مصرف عرضه مي کند. دليل برخورداري محيط زيست از صفت «کميابي» را هم بايد در کيفيت منحصر به فرد و درجه خلوص تمامي منابع موجود در آن دانست. آب و هواي پاک، چشم اندازهاي ناهمتا، آبشارهاي ديدني، گردشگاه هاي طبيعي، طنين هاي شنيداري هوش ربا و... در شمار کالاهاي زيست محيطي جاي مي گيرند که منبع اصلي تامين و عرضه نشاط، شادابي و آرامش موجودات زنده، به ويژه انسان محسوب شده و کيفيت برخورداري از آنها، شناسه اي است که عيار رفاه جامعه را نشان داده و محک مي زند؛ شناسه اي که در هنگام محدوديت منابع و رشد مصرف، اثر خود را به خوبي آشکار مي کند. چه، در جهاني با منابع نامحدود مي توان به درستي انتظار داشت انتخابي که يک فرد يا جامعه انجام مي دهد، کاملاً عاري از مشکل و بازخوردهاي دردسرآفرين باشد، اما مشکل دقيقاً از آنجا آغاز مي شود که چنين جهاني تنها در عالم خيال است که عينيت مي يابد و به مجرد گام نهادن در سراي واقعي، محدوديت منابع، نخستين حقيقتي است که ناگزير از پذيرش آن هستيم. از اين رو، ناگزير هر انتخابي، هزينه خاص خود را طلب مي کند؛ هزينه اي که در علم اقتصاد از آن با عنوان «هزينه فرصت»1 ياد مي کنند و شوربختانه بايد اعتراف کرد که قدر مطلق اين هزينه با افزايش شمار انسان ها، به شيوه اي تصاعدي در حال افزايش است. رخدادي که در اثر رويکردي غيردموکراتيک و آزمندانه به محيط زيست و مواهب طبيعي تشديد هم شده و مي شود. به نحوي که نه تنها شاهد کنش و واکنش هايي پس رونده در بوم سازگان (اکوسيستم) هاي طبيعي هستيم، بلکه دامنه ناامني ها، آشفتگي ها و اضطراب ها در مقوله هايي چون فقر، غذا، کارمايه (انرژي)، آلودگي و افت کارايي سرزمين با شتابي نگران کننده همه ابعاد حيات انساني را دربرگرفته است.

در همين ارتباط، در کتاب «بوم شناسي، علم عصيانگر» مي خوانيم؛ يکي از ضعف هاي سامانه حفاظتي موجود، آن است که قسمت اعظم زيستمندان عضو جامعه زمين را که ظاهراً هيچ ارزش اقتصادي ندارند (مانند گل هاي وحشي و پرندگان آوازخوان)، به حساب نمي آورد. به عنوان مثال، از بين بيش از 22 هزار گونه گياهي و جانوري بومي شناسايي شده در يکي از ايالت هاي امريکا، به دشواري بتوان حتي براي فروش 5 درصد آنها مشتري پيدا کرد.

در اين ميان، آنچه که حتي نگران کننده تر به نظر مي رسد، وجود برخي باورها و انگاره هاي ايدئولوژيک است که به طبع آزمند آدمي مجوزي مقبول براي درازدستي هاي بيشتر به زيست بوم مي دهد. به عنوان مثال، کافي است به اصل هشتم از منشور 32 ماده اي باروخ اسپينوزا (1677-1632 ميلادي)، يکي از قديسان اخلاقي غرب بنگريم، که از قضا نام آن را «شرط زندگي بافضيلت» نهاده است. وي مي گويد؛ «ما مختاريم هرچيزي را در طبيعت بد مي شماريم، يا مانعي براي بقاي خود و تنعم از يک زندگي عقلاني مي دانيم، به هر طريقي که در نظر ما موثرتر است، از خود دور سازيم و محققاً هر کس به موجب عالي ترين حق طبيعت، مجاز است به کاري دست زند که آن را به نفع خود مي داند.» متاسفانه رواج چنين پندارهاي باطلي در طول سه سده گذشته راه را بر گستاخي بشر در چپاول روزافزون سرمايه هاي طبيعي هموار کرد، پندارهايي که هنوز بسيار زود است تا از ريشه کني آنها سخن رانده شود. مثلاً مک هارگ در کتاب خويش (بشر و محيط زيست) که به سال 1983 منتشر کرد، مي گويد؛ «بشر مقدس است و بر همه چيز سلطه دارد. در واقع خدا نيز در تصور انسان، ساخته شده است... انسان وحدت با طبيعت را آرزو نمي کند، بلکه خواهان پيروزي بر آن است... جهان نيز تنها از تبادل افکار و عقايد انسان ها با يکديگر يا انسان ها با خدا تشکيل مي شود و طبيعت تنها پرده تزييني سستي است که پشت صحنه نمايش بشر قرار دارد.» (ماتلاک، 1989) در ارتباط با برداشت نادرست از فرامين آسماني، آرنولد توين بي، فيلسوف و مورخ بزرگ انگليسي قرن بيستم، مي گويد؛ «اديان توحيدي بشر را بيش از حد خود عزيز ساخته اند. از اين رهگذر که به او تعليم داده اند خداوند جهان را براي تو آفريده، همه چيز از آن توست، تمامي کوه ها، درياها و صحراها براي زندگي بهتر آدمي آفريده شده و در اختيار اوست. هرچه مي خواهد مي تواند انجام دهد، اين طرز تفکر او را به بهره گيري بي رويه رهنمون کرد.»

بر چنين بنيادي از واقعيت ها و دريافت هاي تلخ است که ناگزيريم بپذيريم؛ هنوز هم به رغم ورود به هزاره سوم و به دوش کشيدن تجربياتي گرانبها از بايدها و نبايدهاي يک زندگي پايدار، سالم و بانشاط، بسياري از نخبگان بر يک نقطه ضعف آشکار آدمي اتفاق نظر دارند؛ نقطه ضعفي که به قول پر زدکوئيار دبيرکل اسبق سازمان ملل متحد، مي توان آن را چنين توصيف کرد؛ «در حالي که مي دانيم چگونه مي توان از چرم، کفش ساخت و از نيروي آب يا باد، کارمايه گرفت و چگونه مي توان اعماق فضا را شکافت و از کارمايه هاي خطرناک و مهيب فلزاتي سنگين در اعماق اقيانوس ها بهره برد، اما هنوز نمي دانيم که چگونه بايد خدمات اجتماعي، غذاي کافي و پاره اي از روابط نهادي را دقيقاً به زندگي مشترک درازمدت، سالم، بارآور، خلاق و رضايت بخش مبدل کرد.»

مفهوم ساده سخن دبيرکل اسبق سازمان ملل متحد را شايد بتوان اين گونه تعبير کرد؛ نوع بشر در رقابتي عجيب براي تخريب طبيعت، پيوسته و شتابان در حال سبقت گرفتن از همسايه خويش است، اما به درستي نمي داند که حتي چگونه بايد از آن همه تلاش، رقابت و شتاب براي آرامش و رفاه واقعي خودش استفاده کند، چه رسد به اينکه انتظار آينده نگري و حرمت نهادن به ديگر زيستمندان عالم و رعايت آموزه هاي مبتني بر زيست پايدار را از او داشته باشيم.

فرازناي کلام آن که هرچند افزايش شمار انسان ها، به خودي خود عاملي تهديدکننده و تحديدکننده براي پايداري زيست و برخورداري از کمينه فضاي مورد نياز زندگي محسوب مي شود، اما آنچه که به نظر مي رسد، به مراتب خطري بيشتر، آني تر و بزرگ تر از افزايش شمار فيزيکي انسان ها براي پايداري حيات در کره خاک دارد، همانا روح آزمندي و نابخردي حاکم بر مديريت سرزمين و نگاه طلبکارانه و سلوک سلطه جويانه و منفعت طلبانه افراطي بشر به مواهب طبيعي باشد. شاهد اين مدعا را مي توان در کشورهايي نظير ايران بيشتر از هر کشور ديگري لمس و مشاهده کرد؛ کشوري که سرانه شمار جمعيت آن در واحد سطح از سه چهارم کشورهاي جهان کمتر است و منابع در اختيار آن هم از سه چهارم کشورهاي جهان بيشتر است، اما در بسياري از شاخص هاي معرف پايداري سرزمين، در شمار يک چهارم پايين جدول مربوطه قرار دارد، مرگ شتابان پارک هاي ملي کشور در خجير، سرخه حصار، گلستان، نايبند، عقب نشيني تالاب ها به سوي نقطه صفر، فزوني نرخ جابه جايي خاک تا آستانه پنج ميليارد تن در سال، در خطر انقراض قرار گرفتن بيش از دوهزار گونه گياهي و جانوري ارزشمند ايران زمين، تراز منفي بيش از شش ميليارد متر مکعب در سال براي سفره هاي آب زيرزميني کشور و فرونشست هاي پيامد آن و ده ها و ده ها مورد نظير آن نشان مي دهد که مديريت حال حاضر اعمال شده بر سرزمين، مي تواند به مراتب عقوبتي خطرناک تر و ماناتر از افزايش شمار ايرانيان به همراه داشته باشد.

* عضو هيات علمي موسسه تحقيقات جنگل ها و مراتع کشور.

پي نوشت؛

1 - : Ppportunit ostwقيمت بازاري يک کالا (يا خدمات) بيانگر هزينه فرصت آن است.
چرا دو بچه کافي است

گروه اجتماعي، شبنم رحمتي؛ در دهه 1365 - 1355 که اوج دوران انقلابي گري بود و حکومت اسلامي به سربازان تازه نفس نياز داشت، نرخ رشد جمعيت در کشور92/3 درصد بود. رقمي که به گفته صاحب نظران تاکنون در هيچ يک از کشورهاي فقير آفريقايي نيز ديده نشده است. اگر رشد جمعيت با همين روال ادامه مي يافت ايران در سال 1405 يعني حدوداً بيست سال بعد 142 ميليون نفر جمعيت داشت، رقمي معادل دو برابر افرادي که امروز در کشور زندگي مي کنند و اين در خوشبينانه ترين حالت يعني نصف حداقل امکاناتي که من و شما الان در اختيار داريم، يعني ماهي 50 ليتر بنزين و دو برابر آلودگي هوا و دو ميليون پشت کنکوري و سنگک دانه اي 400 تومان و دوبرابر مستاجري که دربه در دنبال صاحب خانه منصف مي گردند. آيا شما از اين شرايط راضي بوديد؟

آهنگ رشد جمعيت در کشور باستاني ما معمولاً آهنگي ناموزون بوده است. در دهه 1355 - 1345 نرخ رشد جمعيت 7/2 درصد بود که در دهه 65 - 55 به

92/3درصد رسيد. انفجار جمعيت و کافي نبودن امکانات براي مديران تازه نفس جمهوري اسلامي هشداري جدي شد تا بر آنچه قبل از اين «سياست هاي استعماري براي کاهش نفوس» خوانده مي شد، نگاهي جدي تر افکنده شود و تکنوکرات هاي تازه به ميدان آمده به فکر چاره اي بيفتند.

نخستين سياست هاي کنترل مواليد در ايران طي دهه 1335- 1345 اجرا شد. در آن زمان نرخ رشد به طور متوسط سالانه 1/3 درصد بود که با اجراي سياست هاي «فرزند کمتر، زندگي بهتر» در دهه 1355 - 1345 فقط با اندکي کاهش به 7/2 درصد رسيد.

پس از پيروزي انقلاب اين سياست ها از سوي برخي دست اندرکاران تقبيح شد و استدلال مخالفان کنترل مواليد اين بود که کشور به نفوس و جمعيت نياز دارد تا بتواند خود را از قدرت هاي استعماري بي نياز کند. «تقديرگرايي»، «اللهم ارزقنا» و «هر آن کس که دندان دهد، نان دهد» نيز در اين راستا ترويج و تمجيد مي شد.

تنها هشت سال پس از پيروزي انقلاب و در بحبوحه جنگ تحميلي، مديران تازه نفس جمهوري اسلامي دريافتند که براي اين انفجار جمعيت بايد چاره اي انديشيد والا کشور را در خود غرق خواهد کرد. مرتضي الويري که جزء سياستگذاران اصلي کشور در زمينه کنترل مواليد در سال 67 بوده است، دراين باره مي نويسد؛ در تابستان سال 1367 يعني پس از خاتمه جنگ جلسات متعددي با حضور کارشناسان سازمان برنامه و بودجه، مرکز آمار ايران، سازمان ثبت احوال و وزارت بهداشت و درمان در کميسيون برنامه و بودجه جهت رفع تناقض در آمارهاي جمعيتي و بالاخره اتخاذ سياست واحد براي تنظيم رشد جمعيت در آينده تشکيل شد. سازمان برنامه و بودجه نيز اقدام به برگزاري نشستي با صاحب نظران در اين زمينه کرد. فصل مشترک کليه نشست هاي کارشناسي، ابراز نگراني از تداوم رشد شتابان جمعيت به دليل آثار زيانباري بود که در سال 1367 ظاهر شده بود و به برخي از آنها اشاره مي شود؛

1- بر اثر اين پديده، بخش هاي وسيعي از جنگل ها و مراتع کشور نابود شدند. ميليون ها هکتار از اراضي کشور در معرض انواع فرسايش هاي آبي و بادي قرار گرفتند. بيش از نيمي از جنگل هاي غرب، 90 درصد جنگل هاي ارس شمالي، خراسان و پهنه هاي وسيعي از جنگل هاي تجاري شمال کشور نابود شدند و با نابودي خود، پهنه هاي وسيعي را در معرض هجوم سيل هاي ويرانگر قرار دادند و زمينه ساز جابه جا شدن ميلياردها تن خاک زراعي شدند.

انباشتگي بيش از حد جمعيت در عرصه هاي ساحلي، بالا گرفتن توليد زباله ها و پساب هاي صنعتي و ريزش آنها به درون رودها و انهار و در نهايت به دريا، آب هاي ساحلي درياي مازندران را آلوده و گونه هاي ارزشمندي از آبزيان همچون ماهي آزاد، ماهي سوف و... را در آستانه نابودي قرار داد. سرريز و روي آوري جمعيت در جست وجوي کار به قطب هاي صنعتي و مراکز بزرگ شهري و آلودگي هاي زيست محيطي ناشي از انباشتگي و تراکم بيش از حد جمعيت در شهرهاي بزرگ از جمله تهران، زمينه ساز مرگ خاموش صدها انسان شد.

2- رشد شتابان جمعيت و تغيير فاحش آن نسبت به قبل از انقلاب (از 71/2 درصد در دهه 55 - 45 به

92/3 درصد در دهه 65 - 55) و تداوم مهاجرت به شهرها که موجب شکل گيري رشد 41/5 درصدي جمعيت در شهرها شد، آموزش و پرورش کشور را با مشکل کمبود فضاي آموزشي مواجه ساخت. شکل گيري مدارس سه شيفته (و حتي بعضاً چهارشيفته) در برخي نقاط کشور و حتي در مناطق آموزشي جنوب شهر تهران پديده ناميموني بود که انفجار جمعيت دهه اول انقلاب به عنوان اولين پيامد تلخ خود را به بار آورد. آموزش و پرورش در برخي نقاط مجبور شد ساختمان هايي را که فاقد حداقل امکانات و تسهيلات آموزشي بود، بنا به ضرورت به صورت مدرسه مورد استفاده قرار دهد. گزارش هاي فراواني در زمينه شيوع بيماري يا شکل گيري مفاسد اجتماعي و افت آموزشي در اينگونه مدارس دائماً به مسوولان آموزش کشور ارسال مي شد، اما به دليل محدوديت اعتبارات آموزش و پرورش و ساير تنگناها اين مشکل تا چند سال ادامه داشت تا در نتيجه اتخاذ سياست هاي جديد به تدريج حل شد.

3 - کنش و واکنش هاي توام جمعيتي و اقتصادي جامعه، منجر به حاد شدن جريان هاي مهاجرتي کشور در سطح داخلي و ابعاد برون مرزي شد.

در فاصله سال هاي (1375-1355)، به دليل تنگناها و نارسايي هاي اساسي موجود در اقتصاد روستايي و مناطق کمتر توسعه يافته کشور، حدود 3/14 ميليون نفر به شهرهاي مياني و بزرگ کشور کوچيدند. پراکندگي زمين هاي اندک بهره برداران کوچک زراعي، بالا بودن نسبت کشاورزان بدون زمين يا کم زمين، ضعيف بودن بنيان فعاليت هاي جنبي کشاورزي و در نهايت عدم گسترش هماهنگ اراضي زيرکشت و بازدهي توليد در واحد سطح، با افزايش طبيعي جمعيت در روستاها موجب شدند مناطق روستايي با انبوهي از مازاد جمعيت و لاجرم برونکوچي آنان مواجه شوند. مهاجرت هايي که بيشتر ناظر بر برونکوچي جمعيت 30- 15ساله و غالباً جوانان باسواد روستايي بود، عموماً نيز به شهرهاي بزرگي همچون تهران، کرج، قم، مشهد، تبريز، اصفهان، شيراز، کرمانشاه و اهواز يا ديگر مراکز استاني منتهي شد و باعث ترويج بيش از پيش مشاغل کم بازده و کاذب خدماتي، حاشيه نشيني و ناپايداري زيستي حاشيه نشينان مهاجر شد.

4- مساله اشتغال جمعيت نگراني پيش روي برنامه ريزان در سال 1367 بود. چرا که وقتي سالانه بيش از 2 ميليون مواليد ثبت مي شد، بدين معني بود که در آينده اي نزديک حتي اگر کليه زنان را خانه نشين مي کردند بايد حداقل يک ميليون شغل جديد براي افراد جديدي که وارد بازار کار مي شدند، ايجاد مي شد.

5- رشد 92/3 درصدي جمعيت (مربوط به سال هاي 1365-1355) اگر تداوم مي يافت مي بايستي در مدتي کمتر از 18 سال شاهد دو برابر شدن جمعيت ايران مي بوديم. اين بدان مفهوم بود که اگر در طول حدود سه برنامه 5 ساله کليه امکانات موجود کشور (مدارس، بيمارستان ها، ورزشگاه ها، راه ها و...) دو برابر مي شد (با فرض محال عدم استهلاک امکانات موجود) تازه مي توانستيم در حد نگهداشت وضعيت در حد سال 1367 کشور را اداره کنيم و بنابراين توسعه اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و برنامه ريزي کردن براي آن عبث مي نمود.

مجموعه اين دغدغه ها در کنفرانس سه روزه اي که در شهريورماه 1367 توسط سازمان برنامه و بودجه در مشهد تشکيل شد مطرح شد.

دکتر محمد عليزاده نويسنده نخستين طرح کنترل جمعيت پس از پيروزي انقلاب دراين باره مي گويد؛ «شهريورماه سال 1367 و پس از پايان جنگ، سازمان برنامه و بودجه وقت، سميناري در مشهد برگزار کرد و از تمام سياستگذاران و 48 دستگاه مرتبط دعوت شد که در اين سمينار شرکت کنند. در قطعنامه پاياني سمينار، مخاطرات ناشي از تداوم نرخ رشد طبيعي جمعيت ذکر شد علاوه بر آنکه به دولت وقت هشدار داده شد در صورت ادامه وضعيت فعلي نرخ بيکاري به 24 درصد افزايش خواهد يافت. آن هم در شرايطي که جمعيت کشور 54 ميليون نفر بود. وضعيت ناشي از فرسايش جنگل ها و مراتع و تخريب منابع طبيعي نيز ترسيم شد و به اين شيوه ما توانستيم موافقت هاي لازم براي ارائه سياست تحديد مواليد را جلب کنيم. امام خميني هم در تاريخ 10 آبان ماه همان سال جلوگيري از مواليد در صورت ضرورت يا تعيين فواصل در مواليد را به عنوان يکي از مسائل مستحدثه که حوزه علميه بايد به آن بپردازد، مورد تاييد قرار دادند. البته همچنان مخالفت هايي وجود داشت اما بالاخره موفق شديم که در تاريخ 8 اسفند سال 1367 و يک ماه پيش از آنکه برنامه توسعه کشور در دستور کار مجلس قرار گيرد، اين سياست ها را به هيات دولت ارائه دهيم.»

در اين سياست تعديل مواليد تا سقف سه فرزند به عنوان حد متناسب ميانگين کودکان هر خانواده ايراني و تضمين کننده ضريب جانشيني و تجديد نسل جمعيت ايران به عنوان هدف اصلي منظور شده بود و اقداماتي چون توسعه انساني، گسترش مشارکت ها به ويژه مشارکت هاي اقتصادي زنان، کاهش مرگ و مير اطفال، کودکان و مادران، بالا بردن سطح آگاهي هاي اجتماعي به کمک مراجع تقليد و رسانه هاي عمومي و همگاني به عنوان عوامل پشتيباني و تسهيل کننده پيشبرد اين هدف در متن راهکارهاي سياستي گنجانده شد. فاصله گذاري بين زايمان ها از طريق گسترش دسترسي به وسايل مدرن پيشگيري از باروري هاي ناخواسته، وازکتومي (عقيم شدن) داوطلبانه براي مردان متقاضي و حذف کليه سياست هاي تشويقي سه اولاد به بالا به عنوان اساس فعاليت هاي اجرايي مدنظر قرار گرفت.

نتايج حاصل از سياست کنترل جمعيت(1385-1368)

آهنگ نرخ رشد طبيعي جمعيت که در دهه

1365- 1355افزون بر 2/3 درصد در سال بود، اينک به کمتر از 4/1 درصد در سال تنزل يافته است.

حجم مواليد که در سال هاي 1365-1364 هر ساله به بيش از 1/2 ميليون نوزاد رسيده بود و در صورت تداوم همان رفتارهاي گذشته مي رفت که به بيش از 8/2 ميليون نوزاد در سال 1385 ازدياد يابد، بيش از يک دهه است که به هيچ وجه از 2/1 ميليون نفر در سال فراتر نرفته است.

حجم جمعيت که مي رفت به حد 93 ميليون نفر تا سال 1385 افزايش يابد، اينک در حد 70 ميليون نفر متوقف شده است و از اين طريق فقط در فاصله سال هاي 1385-1368 از حدود 23 ميليون اضافه بار جمعيت در کشور جلوگيري شده است. اگر روند رشد دهه نخست انقلاب تداوم مي يافت، به طور حتم و يقين، امروز ساختار بسيار شکننده اي از نقطه نظر رشد و توسعه ملي بر مملکت حاکم مي شد. با اين اضافه جمعيت معلوم نبود سرنوشت آرمان هايي همچون انسجام و اقتدار ملي و همبستگي هاي اجتماعي به کجا مي کشيد؟ مطالبات ارضا نشده فزاينده اقتصادي - اجتماعي خالق چه تنش ها و تشنج هايي مي شد؟ رشد فزاينده نيازهاي مصرفي ناشي از يک جامعه انباشته شده از نوزادان، کودکان و نوجوانان چه مصائبي را براي خانواده ها و مملکت ايجاد مي کرد؟ و به طور کلي از يک جمعيت درگير، گرفتار، مملو از سربار، فاقد پس انداز، فاقد قدرت خريد مکفي و مبتلا به بيکاري و فقر چگونه مي شد انتظار داشت که به ارزش ها و آرمان هاي انقلابي و ملي پايبندي نشان دهد.

عليزاده دستاوردهاي سياست هاي تحديد مواليد را بسيار مبارک مي داند و در گفت وگو با شرق مي گويد؛ «نتايج سرشماري سال 85 مرکز آمار ايران از وضعيت 10 ساله اخير نشان مي دهد که هم اکنون متوسط نرخ رشد جمعيت 65/1 درصد در سال است. البته شمار بيگانگاني که ظرف 10 سال گذشته به جمعيت کشور اضافه شده اند بايد از نرخ رشد طبيعي کاسته شود که در اين صورت نرخ رشد جمعيت به کمتر از 5/1 درصد در سال کاهش مي يابد. در عين حال با وجود آنکه تعداد زنان بالقوه بارور از سال 1367 تاکنون حداقل دوبرابر شده است اما هم اکنون ميانگين ملي تعداد فرزندان هر مادر در دوران بارداري 3/2 کودک برآورد مي شود که با ادامه اين وضعيت جمعيت ايران ظرف 40 سال آينده از خطر انحطاط نسل يا سالخوردگي در امان خواهد بود. در حال حاضر بعد خانوار حدود 4 الي 1/4 نفر است و ضريب جمعيت جوان زير 15 سال از کل جمعيت کشور حدود 26 درصد برآورد مي شود. به ازاي هر فرد شاغل کمتر از يک دانشجو يا دانش آموز داريم و در واقع با وجود 20 ميليون فرد شاغل در کشور، جمعيت دانش آموزي و دانشجويي کشور حدود 18 ميليون نفر برآورد مي شود. وضعيت فعلي نشان مي دهد که سياست هاي تحديد مواليد ظرف 18 سال گذشته با موفقيت پيش رفته است. البته روند فعلي زماني مطلوب خواهد بود که رشد اقتصادي نيز افزايش يافته و از سطح فقر کاسته شود. واقعيت اين است که هم اکنون از پايين ترين رشد جمعيت حداقل در مقايسه با کشورهايي چون پاکستان و بنگلادش برخوردار هستيم.»

از نظر جمعيتي مهار رشد بي رويه جمعيت حامل پيامدهاي ارزنده اي بوده است. الويري در اين باره مي نويسد؛

شاخص نرخ سرباري (Dependency Ratio) ناشي از جواني شديد جمعيت به شدت کاهش يافته است. به طوري که در حال حاضر به حد 47 درصد رسيده است در حالي که در سال 1365 حدود 3/94 درصد بود و در صورت تداوم امروزه به بيش از 110 درصد مي رسيد.

نسبت جمعيت بالقوه فعال به کل جمعيت يعني جمعيتي که نيروهاي مولد جامعه را تشکيل مي دهد، اينک به 65 درصد رسيده حال آنکه در سال 1365، اين نسبت 5/51 درصد بود.

بر اثر اعمال اين سياست، اينک به دليل پايين آمدن نرخ رشد طبيعي و تثبيت آن در سطح نسبتاً پايين، البته صرفاً از منظر جمعيت، امکان گذر ايران از مرحله توسعه نيافتگي و پشت سر گذاردن آن تا پايان دهه 80 فراهم آمده است که در غير اين صورت ممکن بود اين دوره گذار مهم حداقل براي سه دهه ديگر به تاخير بيفتد.

هرم سني جمعيت که در حال حاضر تا مقطع سني 50 سالگي، به هرم سني جمعيت کشورهاي صنعتي شبيه و نزديک شده است، گوياي اين واقعيت است که ساختار جمعيت ايران اينک به عامل تسهيل و تسريع کننده رشد و توسعه اقتصادي تبديل شده است چون اين ساختار برعکس گذشته، متضمن جمعيت بالقوه مولد (64-15 ساله) به مراتب بيشتري در قياس با جمعيت بالقوه مصرف کننده پير (65 سال و بيشتر) و جوان (زير 15 سال) است.

ارتقاي سريع سال هاي اميد به زندگي از حدود 57 سال در آغاز انقلاب به بيش از 71 سال در سال 1385، کاهش چشمگير مرگ و مير اطفال (زير يک سال) از حدود 111 در هزار به حدود 27 در هزار، تجهيز بسيار سريع و چشمگير منابع به آموزش هاي عالي و گسترش سريع باسوادي جمعيت از حدود 47 درصد به 85-84 درصد، کاهش شديد مدارس دو شيفته و سه شيفته و ايجاد نسبتاً سريع تر تاسيسات و تسهيلات زيربنايي نظير راه، آب، برق، مخابرات و... را تا حدودي مي بايد مديون فرصت هايي برشمرد که از رهگذر مهار رشد بي رويه جمعيت و آزاد شدن منابع پديد آمده اند.

*** 

اواخر سال گذشته رئيس جمهوري ايران در اظهاراتي بيان کردند که کشور ظرفيت دارد 120 ميليون نفر جمعيت داشته باشد. ايشان معتقد بودند؛ کشورهاي غربي چون خودشان جمعيت در حال نزول دارند چشم ديدن روند فزاينده جمعيتي ما را ندارند و از افزايش اقتدار ما مي ترسند بنابراين مي خواهند ما را به سياست هايي مانند «دو فرزند کافي است» متمايل کنند.

با مستندات آماري گزارش فوق آيا با ايشان هم عقيده ايد يا شما هم بر اين باوريد که دو بچه کافي است؟،

اگر سياست پيشنهادي آقاي رئيس جمهور عملي شود
 مرتضي الويري
اگر فرزندآوري زنان کشور تشديد يابد و تعداد فرزندان خانواده هاي ايراني به جاي به طور متوسط دو فرزند فعلي به 6 فرزند ارتقا يابد، جمعيت ايران تا سال 1400 به 124 و تا سال 1405 به 142 ميليون افزايش مي يابد که در قياس با تداوم روند فعلي فرزندآوري که به جمعيتي به ترتيب حدود 84 و 88 ميليون در سال هاي 1400 و 1405 خواهد انجاميد، خبر از دو برابر شدن جمعيت کشور و اضافه تر شدن جمعيتي بالغ بر54 ميليون نفر نسبت به آهنگ فعلي ظرف 20 سال آينده مي دهد و اين در شرايط ايران که از يک عقب ماندگي تاريخي در زمينه مسائل توسعه برخوردار است و هم اکنون نيز از نظر شاخص هاي اقتصادي، اجتماعي و انساني در سطح مناسبي قرار ندارد، بي گمان يک فاجعه است.

چرا؟

چون ايران ناگزير خواهد شد براي تامين نيازهاي حياتي و اساسي اين اضافه جمعيتي که دست کم در 15 تا 20 سال نخست عمر خود صرفاً مصرف کننده خواهندبود و به سرپناه، خورد و خوراک، پوشاک، بهداشت، آموزش و البته بعدها به اشتغال و کار نياز خواهندداشت، به تشديد استحصال و برداشت از منابع طبيعي فناپذير خود همچون نفت و گاز روي آورد و فرسايش سريع تر خاک هاي مرغوب ناشي از زوال جنگل ها و رويشگاه هاي طبيعي را شاهد شود. از آنجا که تشديد مواليد عمدتاً در اقشار و خانواده هاي فقير، محروم، حاشيه نشين و وابسته به بخش هاي سنتي اقتصاد نظير کشاورزان، کارگران و کارکنان خرده پا و ساده بخش هاي ساختماني و خدمات سنتي اتفاق مي افتد و نه در ميان قشرهاي پردرآمد، دانش آموختگان عالي، تکنوکرات ها و کارکنان بخش هاي مدرن اقتصاد، اين عامل در واقع همه آن اقشار، گروه هاي اجتماعي و خانواده هايي را تحت تاثير مي گيرد و به فقر سوق مي دهد که در اساس، پايگاه و بدنه اصلي انقلاب اسلامي ايران هستند و ارتقاي سطح زندگي و رفع محروميت آنها از اساسي ترين آرمان هاي انقلاب بوده است.

بر اثر ناهمگني رشد جمعيت و معطوف شدن عمده اين جريان به اقشار محروم و کم درآمد و مناطق جغرافيايي کمتر توسعه يافته، بر شکاف طبقاتي و جغرافيايي کشور افزوده مي شود. علاوه بر ايجاد سرخوردگي هاي اجتماعي، برونکوچي ها و سرريزي هاي جمعيتي از مناطق سنتي محروم به قطب هاي توسعه و مراکز بزرگ جمعيت ابعاد و وسعت مضاعفي مي گيرد. ابعاد حاشيه نشيني، مشاغل ناپايدار، هنجارشکني و پيدايش جرم و بزهکاري از حد تعادل و کنترل مي گذرد و پديده هاي سوء تغذيه، مدارس 2 يا 3 شيفته، بدمسکني، بيکاري، اشتغال ناقص و آلودگي هاي زيست محيطي از نو جان تازه اي مي گيرند. شهرهاي بزرگ به جاي کمربند سبز، با کمربندي از فقراي ساکن در آلونک ها و زاغه ها محاط مي شوند.

برعکس هدف هاي ترسيم شده در سند چشم انداز توسعه ايران، که يک جامعه مرفه، نسبتاً متعالي، با درآمد سرانه بالا و کارآمد در سطح منطقه را طي 20 سال آينده متصور مي کند، با تشديد نرخ رشد جمعيت و نقش بازدارندگي آن در فرآيند توسعه، درآمد سرانه ايران که در حال حاضر با 2400 تا 2500 دلار در سطح منطقه در شرايط مطلوبي نيست نه تنها با بهبود مورد دلخواه مواجه نمي شود که حتي از آنچه که هست عقب تر مي افتد. نرخ بيکاري (آشکار) که به موجب سند چشم انداز بايد به کمتر از 7 درصد (نزديک به اشتغال تام) تنزل کند، ممکن است حتي از حد 22 درصد بگذرد. اشتغال ناقص يا بيکاري پنهان نيز با گسترش خود، ابعاد آسيب پذيري هاي اجتماعي و حتي سياسي جامعه را از حد مرز قابل تحمل مي گذراند و شاخص توسعه انساني ايران را که در حال حاضر به رغم همه تلاش هاي مبذول شده در زمينه بهبود شرايط مرگ و مير، بالا رفتن سال هاي اميد زندگي و گسترش آموزش بخصوص آموزش عالي در وضعيت نه چندان مطلوب و در سطح جهاني در رده 96 است، بدتر مي کند.

طبعاً در چنين شرايط ناهنجاري، ديگر نمي شود از جايگاه مناسبي در مناسبات جهاني دم زد و انسجام ملي و اشتغال و آزادي عمل را حفظ کرد. چون يک جامعه فقير، درمانده و مستاصل و ناتوان، در مناسبات بين المللي يک جامعه مقهور و زير سلطه است نه يک جامعه غالب و مسلط که بتواند در تصميم گيري هاي جهاني اظهار وجود کند و قدرت چانه زني داشته باشد.

درست است که ايران به خاطر دارا بودن منابع و ذخاير کافي سرشار يکي از 10 کشور بالقوه غني جهان است و خوشبختانه به يمن تلاش هاي جمهوري اسلامي از منابع انساني دانش آموخته قابل توجهي نيز برخوردار است اما به دلايل متعدد، از آن جمله عقب ماندگي هاي تاريخي، سنتي ماندن اقتصاد، کم آبي و بياباني بودن پهنه هاي وسيعي از کشور، محدود بودن توان سرمايه گذاري و... براي اينکه ظرفيت هاي توليدي بالقوه را به فعل تبديل کند، دست کم تا مدت ها نياز دارد از شکل گيري و پيدايش مازاد جمعيت اکيداً بپرهيزد.

چون در اين شرايط اضافه شدن جمعيت بي گمان عامل تهديد، تخريب و فرسايش هر چه سريع تر منابع طبيعي و گسست ارزش ها و هنجارهاي اجتماعي و تشديد فاصله و شکاف سطح اقتصادش با ديگر کشورها و لاجرم به خطر افتادن موقعيتش، دست کم در سطح منطقه مي شود. به ويژه امروزه بر خلاف جهان باستان، اين انبوهي و سياهي لشکر نيست که ايجاد اقتدار کند، بلکه کيفيت جمعيت و سطح مطلوب زيست اوست که غرور و شأن و سربلندي و توانمندي به وجود مي آورد.

منبع؛پايگاه اينترنتي رستاک؛ 4 دي 1385

وضعيت آينده تهران خطرناک است
جواني در شش گوشه دنيا
جايي براي زندگي
خورشيدي که نمي درخشد
کدام يک خطرناک تر است؟!
چرا دو بچه کافي است
اگر سياست پيشنهادي آقاي رئيس جمهور عملي شود

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام