
جوان بودن، مهمترين چالش پيش روي بشر است. در جهاني که شهرنشيني روزبه روز گسترش مي يابد و جمعيت بيشتري در کلان شهرها جمع مي شوند، نبايد مهمترين چالش شهرها، يعني جوانان را از ياد برد.
براساس آمارهاي سازمان ملل متحد، در سال 2008 ميلادي براي نخستين بار در طول تاريخ بشريت، نيمي از جمعيت جهان را شهرنشينان تشکيل مي دهند.تا سال 2030 شهرها و شهرک هاي زيست گاه تقريبا 5 ميليارد نفر خواهد بود. جمعيت شهري آفريقا و آسيا در کمتر از دوره حيات يک نسل دو برابر خواهد شد. اين مساله به طور گسترده اي نسبت تعداد جوانان به جمعيت شهري را افزايش مي دهد. اين در حالي است که اغلب آنان در خانواده هاي فقير - محيط هايي که روندهاي باروري در آنها افزايش مي يابد - متولد خواهند شد.اين موج افزايش جمعيت جوان، تصميم سازان را به مشورت با جوانان فرا مي خواند و برنيازهاي جوانان هم به لحاظ به عينيت رساندن توان افراد و هم براي ارتقاي اقتصادهاي شهري اثر مي گذارد.افزايش کميت و کيفيت مدارس، جذب سرمايه هاي جديد براي ايجاد فرصت هاي شغلي بيشتر و ارتقاي توان اقتصاد، و ايجاد سرويس هاي بهداشتي از جمله چالش هاي ناشي از اين موج افزايش جمعيت جوان خواهد بود. و در اين ميان جوانان بخش مهمي از جمعيت را به خود اختصاص داده اند.
کارشناسان سازمان ملل شش جوان از شش گوشه دنيا را يافته اند و درباره مشکلات زندگي شان با آنها به گفت وگو نشسته اند. آنچه مي خوانيد خلاصه اي از اين گفت وگوهاست.
منبع (و تصاوير)؛ ضميمه گسترش شهرنشيني، صندوق جمعيت ملل متحد 2007
انجلو
ترجمه؛ گيلناز يوسفيان ؛ انجلو نيز در فقر، زندگي در خانه هاي شکسته، اجبار به کار از زمان کودکي، و چندان به چشم نيامدن با تمام بچه هاي ويگراريو جرال، ريودوژانيرو شريک بود. تنها چيزي که او را از آنها متفاوت مي کرد اين بود که علاقه چنداني به فوتبال نداشت. اما از بازي و دعواهاي کودکانه لذت مي برد. هر چند زمان زيادي براي اين کارها نداشت. او بزرگترين فرزند خانواده بود. وقتي که هشت ساله بود پدرش آنها را ترک کرد و پولي که مادرش از راه کار کردن در خانه ديگران به دست مي آورد کفاف خرج آنها را نمي داد. «او چيزي نمي گفت و مرا مجبور به کار کردن نمي کرد. اما وضعيتمان را مي ديدم. گاهي چيزي براي خوردن نداشتيم و از آنجايي که از همه بزرگتر بودم بايد کاري انجام مي دادم.» او در اتوبوس ها، ترن ها و چهارراه ها شکلات مي فروخت و هميشه فکر مي کرد چرا در حالي که عده اي تا اين حد ثروتمند هستند او با اينکه بچه است مجبور به کارکردن است. چرا آنها کاري براي کمک به فقرا نمي کردند.«من فکر مي کنم که آنها از ما مي ترسند و عقيده دارند که سياهان خطرناک هستند.»
وقتي او نوجوان بود زندگي قاچاقچيان ريودوژانيرو با لباس هاي گران و اسلحه و دخترهاي زيباي همراهشان مانند بقيه نوجوانان او را وسوسه مي کرد تا وارد کار قاچاق شود. اما او نيمه تاريک ماجرا را هم مي ديد. دستگيري ها، تيراندازي ها و مرگ. و همين او را از اين کار منصرف مي کرد.
13 ساله که بود براي اولين بار نام پسران افرورگاي را شنيد.در سال 1993 خوزه جونيور، بنيانگذار پسران افرورگاي، يک دي جي فقير توانسته بود که در عالم موسيقي آوازه اي به دست آورد. جونيور مصمم بود از موسيقي براي بيرون کشاندن جوانان از گرداب مواد، جرم و خشونت استفاده کند. ابتدا او مجله اي را در مورد رپ، هيپ هاپ و ساير مسائل فرهنگي سياهان منتشر مي کرد که در واقع اولين مرکز فرهنگي در ويگاريوجرال به حساب مي آمد و آنجا جايي بود که گروه محبوب پسران افرورگاي آموزش ديدند. گروه از طريق خواندن آهنگ هايي در مورد خشونت، نژادپرستي و خشونت پليس و راه حل هاي ممکن براي مبارزه با اينها توانست درآمد خوبي جمع کند.زماني که انجلو نام اين گروه را شنيد بسيار دوست داشت که مانند آنها شود. وقتي به خانه برگشت شروع کرد به نواختن روي يک قوطي حلبي قديمي و ريتم را در بدن و قلب خود احساس کرد. در اوقات فراغت او اين کار را تمرين مي کرد و وقتي توانست خوب بنوازد از چهار نفر از دوستانش خواست با او بنوازند و گروه آنها از آن زمان شکل گرفت و تصميم گرفتند که نامي را براي آن انتخاب کنند.«در مورد اسم چندان مطمئن نبوديم. در مورد چند اسم فکر کرديم و در آخر هم نام افرولاتا را انتخاب کرديم. افرو به خاطر اينکه آفريقايي بوديم؛ جايي که در خون و وجود ما بود و لاتا (قوطي حلبي) به خاطر آنکه چيزي بود که من مي نواختم. از آنجايي که ما پول کافي براي خريد ساز نداشتيم از وسايل قديمي مانند قوطي هاي حلبي استفاده مي کرديم.»
افرولاتا مانند بسياري ديگر از گروه هاي تئاتر، رقص و موسيقي ديگر مورد حمايت افرورگاي قرار گرفت و انجلو و دوستانش در جاهاي مختلف به اجرا مي پرداختند. «از تدريس و نواختن موسيقي براي کودکان همسايه لذت مي برم. ما آنها را به موسيقي علاقه مند مي کنيم و اين سبب مي شود زمان کمتري را در خيابان ها سرگردان و از مواد و جرم و جنايت دور باشند.» «دنيا بسيار بي انصاف است. مي خواهد طوري وانمود کند که انگار ما وجود نداريم. تنها زماني ما را به ياد مي آورد که دست به جرم و جنايت و خشونت بزنيم. چيزي که ما مي خواهيم به سفيدپوستان و ثروتمندان نشان دهيم اين است که سياهاني که در اين شهرها زندگي مي کنند همه مجرم و جنايتکار و منفور نيستند. ما هم مي توانيم کارهاي خوب انجام دهيم و هر جا که مي رويم آرامش و صلح را به آنجا ببريم. اگر آنها اين موضوع را درک کنند به طور حتم رفتارشان با ما تغيير خواهد کرد.» انجلو شب ها به مدرسه مي رود و ماهانه صد و پنجاه دلار درآمد دارد که براي حمايت از خانواده اش هميشه کافي نيست. او هفت سال است که دختري را دوست دارد و آنها سال پيش صاحب يک بچه شدند. «اينجا خطرات زيادي ما را تهديد مي کند. اميدوارم ما بتوانيم زندگي بهتري داشته باشيم. اميدوارم پسرم مجبور نباشد در کودکي کار کند و تمام چيز هايي را داشته باشد که من آرزوي داشتنش را داشتم اما هيچ وقت به دست نياوردم.»
چه چيزهايي؟
«نمي دانم،... يک ماشين. من هميشه آرزوي داشتن ماشين و کامپيوتر را داشتم. اما بزرگ ترين آرزوي من سلامت و امنيت خانواده ام است و اينکه هميشه در کنار هم باشيم. خودمان را در يک خانه زيبا و در کنار يک استخر تصور مي کنم. به اين مي گويند يک زندگي خوب...» فکر مي کني موسيقي مي تواند اين آرزوهاي تو را عملي کند؟ «اميدوارم. حتي اگر هم نتواند، من احساس خوبي دارم. وقتي شروع به نواختن مي کنم انگار در وجود من جشني بر پا مي شود. تمام کساني را که عاشقانه دوستشان دارم به خاطر مي آورم. وقتي مي نوازم احساس مي کنم که يک شاهم....»
شيمو
ترجمه گيلناز يوسفيان؛ شيمو نمي داند چه روزي به دنيا آمده است. او حتي نمي داند چند سال دارد. بيست و دو سال يا بيست و سه سال؟ اما وقتي داستان زندگي اش را مي گويد به نظر مي رسد که سنش بيشتر از اينها باشد.دوست نداري يک روز به عنوان روز تولدت انتخاب کني و آن روز را جشن بگيري؟ «نه، براي چه؟ من فقير هستم و جشن گرفتن بسيار پرهزينه است. در واقع خوش شانس هستم که روز تولد ندارم. شيمو مي داند که در روستايي در ناحيه ناتور در بنگلادش شمالي به دنيا آمده است؛ جايي که پدرش در زميني به اندازه نيم هکتار کشاورزي مي کرد و هميشه پول کافي براي سير کردن شکم خانواده اش نداشت. پس از مرگ مادرش او را پيش خاله اش براي زندگي فرستادند. اما پس از مدتي دوباره پيش پدرش و همسر جديدش برگشت و در آخر هم براي زندگي پيش خواهر بزرگترش و شوهر او رفت. در آن زمان، او مدرسه مي رفت ولي پس از چند ماه خواهرش او را از مدرسه بيرون آورد. چون فکر مي کرد که اگر قرار باشد شيمو به مدرسه برود چطور مي تواند به او در کارهاي خانه و نگهداري فرزندش کمک کند. سعي نکردي دوباره به مدرسه بروي؟ «نه، خودم هم دوست نداشتم که به مدرسه بروم چون مجبور نبودم درس بخوانم و وقت زيادي براي بازي کردن با دوستان و عروسک هايم داشتم.» و البته او زمان زيادي هم براي اين داشت که به شستن لباس ها و جارو کردن خانه کوچکش بپردازد و به مغازه اي برود که در آن فروشنده به او زل مي زد. يک روز فروشنده جلو آمد و گفت که مي خواهد با او ازدواج کند. پسر هفده سال و شيمو يازده، دوازده سال داشت و درک درستي از ازدواج نداشت. شيمو نمي دانست که چه کار بايد بکند. به پسر گفت که با خواهر و شوهرخواهرش در اين باره صحبت مي کند. «آنها قيم من هستند، آنها هستند که بايد در اين مورد تصميم بگيرند.» پسر رفت تا با آنها در مورد درخواستش صحبت کند. او مايل بود تا با شيمو ازدواج کند بدون اينکه جهيزيه اي را با خود بياورد. چون او را دوست داشت. در روستاهاي بنگلادش هنگام ازدواج خانواده دختر بايد جهيزيه اي را به صورت پول يا کالا به خانواده داماد بدهد. خانواده شيمو موافقت کردند اما به يک شرط. چون عروس جوان بود آنها بايد دو سال ديگر صبر مي کردند تا او را به خانه داماد ببرند. با موافقت پسر مراسم کوچکي برگزار کردند. اما داماد پس از چند ماه درخواست جهيزيه کرد به اين بهانه که همه دوستان او هنگام ازدواج جهيزيه گرفته بودند و اگر او اين کار را نمي کرد ممکن بود او را بدنام کند و چون خانواده شيمو توانايي پرداخت آن را نداشتند داماد گفت که شيمو را به خانه مي برد.دوست داشتي با او بروي؟ «نمي دانم که دوست داشتم يا نه. او همسر من بود و من وظيفه داشتم هر جا که او به من مي گفت بروم.» شوهرش با او بسيار بد رفتار مي کرد. او را کتک مي زد و دائم از او شکايت مي کرد.چند ماه بد شيمو احساس کرد چيزي در درون او حرکت مي کند. او حامله بود. اما شوهرش چندان هيجان زده به نظر نمي رسيد. رفتار آنها با او روز به روز بدتر مي شد. او چهار سال بعد پسر ديگري نيز به دنيا آورد. اما شوهرش مي خواست از دست او خلاص شود. او را متهم به خيانت کرد. شيمو تمام آزارها را مي توانست تحمل کند اما تهمت به چنين چيزي را نه، او طلاق گرفت و چون نمي توانست از عهده مراقبت پسرهايش بر آيد براي کار به داکا، تنها شهري که مي شناخت رفت. با آنکه او در ابتدا از بودن در چنين جاي بزرگ و پر جمعيتي کمي مي ترسيد اما با گرفتن کاري در شرکت نساجي اوضاع بهتر شد و امروز پس از شش سال او هنوز يک اپراتور با سي دلار در ماه براي هشت ساعت کار در روز است. قيمت کار يک کارگر فقط بخش جزيي قيمت يک پيراهن يا يک شلوار توليد بنگلادش است. احساس مي کني که در اين سال ها خيلي تغيير کردي؟ «بله، خيلي زياد. اعتماد به نفس بيشتري دارم. مي توانم به خانه پول بفرستم تا پسرم به مدرسه برود.»آيا به خاطر مذهبي بودنت او را به مدرسه اسلامي مي فرستي؟ «بله. براي شاد بودن برخي از مردم، برخي ديگر مانند ما بايد ناراحت باشند. من هيچ چيز نداشتم، نه پولي نه تحصيلاتي اما حالا قرعه به نام من افتاده. مي توانم پول در بياورم و پسرم را به مدرسه بفرستم و اين مرا شاد مي کند....»
بينگ
ترجمه فاطمه موسوي؛ بينگ در 1980 در شهر Fuping چين متولد شد، درست قبل از اجراي سياست کنترل خانواده در چين و تشويق خانواده ها به تک فرزندي شدن. او سه خواهر داشت که بزرگترين آنها پانزده سال از او بزرگتر بود و وقتي پدر و مادرش در مزرعه بودند، مانند مادر از او مراقبت مي کرد.
شش ساله که شد، مدرسه را شروع کرد، اما او مدرسه را دوست نداشت. باهوش اما سرکش بود و معلم ها نمي توانستند او را کنترل کنند. بينگ خاطره اي از 9 سالگي اش را به ياد مي آورد که از همکلاسي اش يک هولاهوپ دزديد چون هيچ وقت پول خريد آن را نداشت. بچه هاي ديگر موضوع را فهميدند و خواستند او را کتک بزنند.
اما در خانه هيچ وقت گرسنه نمي ماند.
«آنها هر چه داشتند به من مي دادند، من تنها پسر و آخرين فرزند خانواده بودم.» در يک خانواده سنتي چيني اگر لازم بود مادر و خواهرها گرسنه مي ماندند تا جوان ترين پسر خانواده به اندازه کافي بخورد.
- خواهرهاي شما به اين موضوع اعتراض نمي کردند؟
- اصلاً، آنها به سنت ها احترام مي گذاشتند، ضمن اينکه بسيار به من علاقه داشتند. در پانزده سالگي که کار پرورش جوجه خانواده بهتر شد، درآمد آنها کمي بالا رفت و توانستند براي اولين بار تلويزيون رنگي بخرند.
بينگ تصميم گرفت که روزي همه دنيا را ببيند. اما قبل از آن، 16 ساله که بود، پدرش او را به يک مدرسه دورتر فرستاد؛ موسسه مشهوري در شهر کوچک شمالي «هاي لائر» که با قطار، چند ساعتي از محل زندگي بينگ فاصله داشت.
سرماي هاي لائر وحشتناک بود، اولين روز بينگ، 45 درجه سانتي گراد زير صفر بود. معلم بچه ها را براي ورزش به حياط برد و به آنها گفت که بايد سخت کار کنند. «اگر سخت کار کنيد مي توانيد موفق باشيد و کاري از خود ارائه دهيد و اگر تلاش نکنيد، در تمام زندگي تان هيچ کس نخواهيد شد.»
بينگ هيچ وقت اين جمله را فراموش نکرد. او با نمرات عالي از دبيرستان فارغ التحصيل شد اما در امتحان ورودي کالج قبول نشد چون دست خط بدي داشت. پس نمي توانست وارد مدرسه نظام شود و به رويايش واقعيت بخشد. وقتي پدرش اين موضوع را فهميد، گريه کرد. بينگ هرگز پدرش را چنين غمگين و نااميد نديده بود.
«مي خواستم فرار کنم، انتظارات پدرم از من بسيار زياد بود و پول زيادي برايم خرج کرده بود. مي خواستم به هر ترتيب به او نشان دهم که باعث شکست او نشده ام. درباره يک مدرسه بازرگاني در تيان جين چيزهايي شنيده بودم، از پدرم خواستم که تنها شهريه سال اول تحصيلم را قبول کند. پدرم که در شرايط مالي سختي بود، آخرين پس اندازش را براي ادامه تحصيل من داد و اينگونه بود که من بالاخره به شهر بزرگي وارد شدم.»
پس از مدت کوتاهي، شروع کرد به تدريس زبان چيني به دانشجويان خارجي، تا چند ماهي که اولين کار جدي اش را شروع کند. در دانشگاه او تلفن هاي عمومي به کارت مخصوصي نياز داشتند، بينگ جايي را براي خريد ارزان تر اين کارت ها پيدا کرد و آنها را 20 تا 30 درصد بيشتر به همکلاسي هايش مي فروخت.
اين طور بود که بينگ توانست درآمد کافي داشته باشد براي پرداخت شهريه اش. و وقتي فارغ التحصيل شد، توانست کار بهتري را شروع کند. او و يکي از دوستانش دو دستگاه کپي قديمي خريدند و در خيابان دانشگاه يک مغازه کوچک کپي به راه انداختند. اين کار يک موفقيت واقعي بود. ناگهان درآمد بينگ در روز به بيش از 200 يوان (معادل 25 دلار امريکا) رسيد. حالا يک مرد 21 ساله خودساخته ثروتمند بود و روياهايش به واقعيت مي پيوست و مي توانست به والدين اش نشان دهد که چه کرده بود.
بعد از يک سال صاحب مغازه اجاره را بالا برد، طوري که بينگ و دوستش توان پرداخت آن را نداشتند و جاي ديگري را پيدا نمي کردند. چنانکه زندگي تجاري او به نابودي گراييد.
بالاخره در رستوران و کلوب بزرگي به نام «مرواريد شرقي» به عنوان گارسون استخدام شد.
«مرواريد شرقي» يک مرکز تفريحي معروف با يکصد اتاق که مشتري ها در آن مي نوشند، مي خوانند، استراحت و تفريح مي کنند. بينگ پنج سال در آنجا کار کرده و حالا به دليل هوش و درستکاري اش، مديريت لابي را بر عهده دارد و افراد زيادي کارمند او هستند. درآمد ماهيانه او حدود 500 دلار امريکاست که او دو سوم حقوقش را پس انداز مي کند و توانسته 13 هزار دلار در بانک سرمايه گذاري کند تا وقتي که شغل جديدي را شروع کند. او مي گويد مي خواهد مانند مالک اين کلوب باشد که شش کلوب ديگر هم دارد؛ يکي از اهالي تيان جين که با هيچ شروع کرده و بسيار ثروتمند و موفق است.
از آنجا که چين تحت تاثير اصلاحات بازار است، نزديک به 150 ميليون جوان، در جست وجوي موفقيت - يا حداقل امکان داشتن تغذيه روزانه - از شهرک ها به شهرهاي بزرگ مهاجرت کرده اند. بيشتر اين جوانان، بخشي از موج اول مهاجراني بودند که نيروي کار ارزان کارخانه هاي شهرهاي بزرگ را فراهم کردند. مهاجران کارآموخته تر نظير بينگ، در موج دوم قرار گرفتند که آينده و منابع بيشتر و بهتري نصيب شان شد. همه اين افراد که در شهرهاي بزرگ ساکن شدند شيوه زندگي و شکل ظاهري اين شهرها را تغيير داده اند.
«کلان شهر مکاني است براي حوادث، همان آينده است، جايي که همه چيز امکان پذير است.»
بينگ قصد دارد در سال 2008 ازدواج کند، يعني سال المپيک که به اعتقاد او براي همه زمان شادي بخشي خواهد بود و مي خواهد که مراسم عروسي اش بخشي از اين جشن عمومي باشد.
- بنابراين اگر همه چيز به خوبي پيش رود، ده سال ديگر زندگي شما چطور خواهد بود؟
- يک ديد واقع بينانه، فکر مي کنم که تا ده سال آينده، شغل تثبيت شده ام را، به اضافه افرادي که برايم کار مي کنند، يک خانه، يک همسر و يک ماشين خوب، خواهم داشت.
بينگ در مورد نداشتن Hukou هيچ نگراني ندارد. Hukou مدرکي است که با داشتن آن، دولت چين حق اقامت در يک منطقه معين و در نتيجه حق استفاده از مدارس، بيمارستان ها و خدمات آن ناحيه را به هر شخصي مي دهد. اکثريت قابل توجهي از اين 150 ميليون مهاجر Hukou را ندارند و اين وضعيت باعث ايجاد يک مشکل عمده سياسي و اجتماعي شده است. چون اين افراد به محل تولدشان برنگشته اند، هنوز نمي توانند به خدمات محل زندگي شان دسترسي کامل داشته باشند.
اما اگر پولدار باشي، گرفتن Hukou هم مشکل نخواهد بود و براي بينگ اين موضوع اهميتي ندارد.
متي
ترجمه نگين شيرآقايي؛ وقتي بيدار شــد، نمي دانست که کجاست. شش سالش بود. ترسيده بود و زخمي. مادرش پشت هم تکرار مي کرد؛ «آرام باش، آرام باش.» يک دکتر هم با صدايي آرام و تاثيرگذار داشت حرف مي زد.
«اين همه آن چيزي است که به ياد مي آورم. يادم مي آيد آن روز صبح، يکي از مردهاي همسايه آمد جلو و به من گفت با من بيا، مي خواهم به تو شکلات بدهم. از ماجراهاي بعد از آن هيچ چيزي به ياد نمي آورم، تا اينکه در بيمارستان به هوش آمدم.»
وقتي آنها او را به خانه برگرداندند، زندگي او تغيير کرد. همسايه متجاوز ديگر در آنجا زندگي نمي کرد. بعدها فهميد که خانواده اش دلشان نمي خواست پليس را خبر کنند، براي همين به يک «توافق دوستانه» رسيدند. خانواده آن پسر 21 ساله، او را به جاي ديگري فرستادند. حالا، 15 سال بعد از آن حادثه، متي نمي تواند خانواده اش را ببخشد که گذاشتند آن پسر بدون مجازات برود.
«آنها حق نداشتند او را بدون دادگاهي کردن رها کنند. شايد از اتفاقي که براي من افتاده بود شرم زده بودند، اما آن چيزي که بيشتر باعث شرمندگي است، اين است که آنها گذاشتند آن پسر برود.»
متي شش سالش بود و زندگي اش تغيير کرد. برادر و خواهرش، همسايه ها و بچه هاي محل وقتي او را مي ديدند، مسخره اش مي کردند و يک کلمه را تکرار مي کردند؛ سکو.
«آنها مرا سکو صدا مي کردند که به معني طوطي است. چون نام پسري که به من تجاوز کرده بود، سکو بود. همراه بچه هايي که مرا مسخره مي کردند يک دختر بود که از مشکلي مثل من رنج مي برد، اما چون او را به بيمارستان نبرده بودند، کسي نمي دانست. در نتيجه او جوري رفتار مي کرد که انگار اتفاقي نيفتاده است.»
- نمي فهمم، چرا تو را مسخره مي کردند. اين خيلي بي رحمانه است.
«زندگي بي رحم است. من اين را همان لحظه فهميدم.»
متي گشتن با ديگر بچه ها را کنار گذاشت. جواب مسخره کردن هاي آنها را مي داد و در نتيجه دوستي برايش باقي نماند و بيشتر اوقات را به تنهايي در خانه سپري مي کرد.
وقتش را با مطالعه و تماشاي تلويزيون مي گذراند. در کشور او سنگال، مثل خيلي کشورهاي ديگر، آمار و اطلاعات مستندي در مورد تجاوز وجود ندارد، اما آن گونه که رسانه ها منتشر کرده اند و با مراجعه به بيمارستان ها مي توان دريافت که پرونده متي، تنها يکي از صدها پرونده در اين زمينه است.
«مردم مي گويند که يک دختر بايد بکارتش را حفظ کند، بايد پاک باشد. آنها مي گويند دختر بايد شرافتش را براي مردش نگه دارد تا زماني که ازدواج کند. اين کلمه را دوست دارم؛ شرافت...»
با لبخندي تلخ اين را مي گويد. همچنين مي گويد اين جريان ديگر او را اذيت نمي کند، اما زماني تصور مي کرد شرافتش را از دست داده است. فکر مي کرد کثيف است که همه اين را مي دانند و نمي توانست اين موضوع را تحمل کند.
متي در رافيسک، شهري با 200 هزار نفر جمعيت در حومه داکار پايتخت سنگال زندگي مي کند. سه خواهر و پنج برادر دارد و فرزند وسط خانواده است. پدرش حالا بازنشسته شده است، اما قبلاً راننده يک شرکت بزرگ بود. مادرش هم خانه دار است. متي در مدرسه هميشه دعوا مي کرد اما در عين حال دانش آموز خوبي هم بود. پدرش هميشه لوسش مي کرد؛ «پدرم هميشه هر چه دلم مي خواست به من مي داد. اگر به يک مغازه وارد مي شديم و من از چيزي خوشم مي آمد، لباس، کفش يا هر چيزي، او آن را براي من مي خريد. احتمالاً به خاطر اينکه احساس گناه مي کرد.»
- و مادرت؟
«نه. مادرم متفاوت بود. دقيقاً برعکس. گاهي وقت ها به او مي گفتم من اصلاً مادر ندارم و فقط پدر دارم.»
در سال هاي بعد، متي هيچ وقت با خانواده اش در مورد اينکه چقدر از دست آنها ناراحت است، صحبت نکرد. در واقع، خانواده هيچ وقت درباره تجاوز صحبت نمي کردند. والدينش به گونه اي رفتار مي کردند که گويي فراموش کرده اند چنين اتفاقي روي داده است و براي زمان طولاني، متي هم سعي مي کرد همين کار را بکند.
- هيچ وقت دوباره طوطي (سکو) را ديدي؟
«چند باري در همسايگي مان او را ديدم. مي خواستم خيلي چيزها به او بگويم، اما او رويش را برمي گرداند و من هم ترجيح مي دادم که نمايش راه نيندازم. ولي ديگر هرگز او را نخواهم ديد. او چند سال پيش مرد. مي گفتند علت مرگش تصادف با ماشين بود، مادرم از من خواست که براي خانواده اش تسليت بفرستم. نمي داني چه دادي سرش کشيدم.»
متي مي گويد که از شنيدن خبر مرگ او خوشحال شد. البته او هيچ وقت آرزوي مرگ او را نکرده بود، اما خوشحال بود از اينکه فکر مي کرد در اين لحظه او دارد در آتش جهنم مي سوزد. مي گويد که مي داند که اين کار درست نيست و يک مسلمان واقعي نبايد آرزوي مرگ براي هيچ کسي بکند.
وقتي نوجوان بود زمان زيادي را به تنهايي مي گذراند يا با خواهر و برادرهايش دعوا مي کرد. آنها براي اينکه او را عصباني کنند، صدايش مي زدند؛ «فرانسوي» چون فکر مي کردند غيراجتماعي و مغرور است. متي حس مي کرد متفاوت است و کسي او را درک نمي کند. وقتي بزرگ شد، مستندي درباره خشونت هاي جنسي در آفريقا در تلويزيون ديد. گويي داشتند او را توصيف مي کردند. در اين برنامه گفته شد دختراني که به آنها تجاوز شده، گوشه گير مي شوند و غيراجتماعي. همين موضوع او را تشويق کرد تا به يک مرکز آموزش جسمي و ورزشي در شهر برود.
در آنجا به او پيشنهاد شد پيش يک روانشناس برود اما نپذيرفت. به تدريج با مسائل بيشتري آشنا شد و سعي کرد به ديگر جوانان هم در اين زمينه آموزش دهد.
«من آموختم چگونه در جمع صحبت کنم. چگونه به ديگران گوش دهم و عصباني نشوم. چگونه به چشم هاي ديگران نگاه کنم. حالا بيشتر جذب زندگي شده ام.»
حتي در حال تمام کردن تحصيلاتش در زمينه جغرافي در دانشگاه «شيخ آنتاديوپ» در داکار است. او نمرات خوبي مي گيرد و تصميم دارد تحصيلاتش را تا مقطع دکترا ادامه دهد. او همچنان با خانواده اش زندگي مي کند. بزرگترين برادرش که بيش از 30 سال سن دارد، به تازگي با دختري 16ساله ازدواج کرده است. متي کتاب زياد مي خواند. «دلم مي خواهد مسائل مهم زندگي را بياموزم.»
- فکر مي کني هيچ وقت ازدواج کني؟
«نمي دانم. همين الان 22 سال دارم و کمي براي ازدواج پير شده ام. الان دخترهاي 16 ، 17 ساله هستند که ازدواج مي کنند. مشکل اين است که آن مردي را که مي خواهم پيدا نمي کنم. من به کسي اعتماد ندارم و احتياج دارم کسي را پيدا کنم که بتوانم به او اعتماد کنم. از طرف ديگر من خيلي لوس شده ام، بلد نيستم آشپزي کنم، خانه را تميز و خانه داري کنم. اگر بخواهم ازدواج کنم اينها مشکل آفرين خواهند بود. دوست دارم کسي را پيدا کنم که مرا به خاطر آنچه هستم، بپذيرد.
دلم مي خواهد دوست داشته شوم و اين چيزي بسيار متفاوت است.»
جيتا
ترجمه سارا کوچکي؛ پنج سال بيشتر نداشت که براي اولين بار او را به روستاي پدر و مادرش در ايالت کارناتاکا در جنوب هندوستان آوردند. در تمام طول مدت اقامت در آنجا منتظر بازگشت به شهر بود. در آن خانه روستايي هميشه تعداد زيادي آدم وجود داشتند، آنجا اصلاً مثل خانه خودشان در شهر نبود. جيتا نمي فهميد آنچه که «خانه خودشان» مي نامد چيزي نيست جز يک آلونک در وسط خيابان؛ دو قطعه مقوا و تکه اي پلاستيک مشکي به جاي سقف؛ دو تختخواب سفري و مقدار ناچيزي ظرف و قابلمه. تمام خانه هايي که در شهر مي شناخت اين گونه بودند. بسياري از مدرسه هاي عمومي بچه هاي خيابان خواب را به اين بهانه که خوب درس نمي فهمند و کثيف هستند، قبول نمي کردند. اما مادر جيتا ترتيبي داده بود که او در يک مدرسه خصوصي درس بخواند. معلمي را مي شناخت که هزينه آن را تقبل کرده بود. جيتا به مدرسه مي رفت و با بچه ها بازي مي کرد. هر شب پس مانده غذاهايي را که مادرش از خانه هاي ديگران مي آورد مي خوردند. آنها حمام، آب و برق نداشتند. هر روز ساعت 5 صبح، جيتا و مادرش به کارگاهي در همسايگي مي رفتند تا آب بياورند. مادرش لباس هاي کهنه کارگران را براي اعضاي خانواده مي آورد. جيتا تا 15 سالگي هرگز لباس نويي بر تن نکرده بود. او درس خواندن را خيلي دوست داشت و معمولاً تا ديروقت شب زير نور شمع يا چراغ خيابان مطالعه مي کرد.
آنها زندگي کم و بيش آرامي داشتند اما هر از چند گاهي بيم تخريب آلونکشان توسط دولت مي رفت. جيتا و خانواده اش معمولاً مي ايستادند تا کار آنها تمام شود و بعد دوباره خانه شان را در همان جاي قبلي بنا مي کردند. همسايه ها اعتقاد داشتند آنها آدم هاي دزد و کثيفي هستند و هر کس مي توانست به هر بهانه اي اين انسان هاي بي پناه را بيازارد. جيتا از سن 10سالگي به مادرش کمک مي کرد. 14 ساله بود که پدرش سرطان ريه گرفت و برادرش مبتلا به سنگ کيسه صفرا شد. بيماري و عمر اندک نيز از مزاياي شرايط بد زندگي شان بود.از آنجا که هزينه دوا و درمان سنگين و خانواده آنها مقروض بود، جيتا مجبور شد درسش را رها کرده و براي پرداخت بدهي شان هر روز در سه خانه کار کند.در آن زمان بود که مادرش با يک تشکل زنان با نام «ماهيلا ميلان» (به معناي اتحاد زنان) آشنا شد. در سال 1986 گروهي از زنان که احساس مي کردند بايد کار مهمي انجام دهند با تشويق زنان به انجام فعاليت هاي کوچک سياسي اين تشکل را تاسيس کردند. آنها با همکاري يک NGO با نام اسپارک زنان را به بحث در مورد مشکلاتشان و ارائه راه حلي براي آنها ترغيب مي کردند. آنها در اولين اقدام خود موفق شدند حق غذاي سوبسيدي افراد بي خانمان را از دولت بگيرند. اقدام بعدي آنها تشکيل يک بانک کوچک براي پس انداز و ساختن خانه براي اين افراد بود. با اين کار، زنان پس اندازهاي اندک خود را به تشکل مي دادند و اين پول ها گاهي براي موارد ضروري مانند بيماري يا ارائه وام به يکي از اعضا براي شروع کسب و کار استفاده مي شد.جيتا در 16 سالگي از طريق مادرش با اين تشکل آشنا شد. آنها به او پيشنهاد کار دادند. او مي توانست در ازاي کمک در جمع آوري پول ها و حسابداري ماهي 20 دلار درآمد داشته باشد. اکنون بيش از 200 هزار خانواده بي خانمان عضو اين تشکل هستند.جيتا به خاطر کار و نگهداري از پدر مريض و خواهرانش هرگز موفق نشد تحصيلاتش را ادامه دهد. 5 سال پيش او و خانواده اش به يک اتاق 3 در 4 متري نقل مکان کردند.جيتا مزيت زن بودن اعضاي اين تشکل را افزايش احترام مردان به آنها مي داند. اين زنان مي توانند مسائل مهمي را حل کنند.چند ماه پيش جيتا به خانه خودش نقل مکان کرد. اتاقي 20 متري در يکي از 18 آپارتماني که اين تشکل در حاشيه بمبئي براي بي خانمان ها ساخته است. او در اتاقش حمام دارد.جيتا نگاه دلنشين و دندان هاي درخشاني دارد که گردن بي جواهرش را بي اهميت جلوه مي دهد. او مي گويد؛ من به تنهايي مخارج خودم را تامين مي کنم. به نظرم ازدواج تنها هدف زندگي نيست. علاوه بر اين دوست ندارم در روياي خوشبختي به سر برم، چون اگر اين رويا به حقيقت نپيوندد تحمل آن را نخواهم داشت...
رهام
ترجمه سارا کوچکي؛ رهام بزرگ ترين فرزند يک خانواده 6 نفره است و در سوئز مصر به دنيا آمده. پدر او صاحب يک شرکت کوچک حمل و نقل و مادرش کارمند دولت است. 10 ساله بود که خانواده اش به قاهره عزيمت کردند.
رهام به ياد نمي آورد که مشکل خاصي در زندگي داشته باشد. از کودکي به خواندن و نوشتن علاقه مند بود. نقاشي مي کشيد، با دوستانش به سينما مي رفت و از رقص و موسيقي نيز خوشش مي آمد. به عنوان يک زن هميشه از حقوقي برابر با مردان برخوردار بوده است.
در مصر تعداد کمي از زنان مي توانند وارد عرصه هاي مهم سياسي شوند اما به عقيده رهام در زندگي عادي زنان با مردان برابرند. او مانند تمام دختران شهري طبقه متوسط آموزش ديده است؛ آموزش در يک مدرسه غيرمذهبي، همراه با تلويزيون و يادگيري مباني پايه اسلام. (با اينکه پدر و مادرش زياد مذهبي نبوده اند.)
او دوست داشت روانشناسي يا ادبيات بخواند اما از آنجايي که نمره هايش زياد خوب نبودند مجبور شد از بين گزينه هاي موجود، کار اجتماعي را انتخاب کند. او در برنامه اي با نام «رويا هاي دختران» در حومه قاهره مشغول به کار شد و کم کم به اين کار علاقه پيدا کرد. او به دختراني که فرصت مدرسه رفتن را نداشته اند، خواندن و نوشتن ياد مي دهد و به آنها در کسب برخي از مهارت ها کمک مي کند. رهام از کمک کردن به اين افراد لذت زيادي مي برد. در يک روز گرم که همراه با دوستش از سرکار برمي گشت اين اتفاق برايش افتاد. به گفته رهام، اين لحظات کوتاه زندگي او را تغيير دادند.
ساعت حدود سه بعدازظهر بود و آنها داشتند در يک خيابان کم عرض قدم مي زدند. او شلوار جين، بلوز و روسري پوشيده بود. ناگهان دستي از پشت او را گرفت. رهام جيغ کشيد و دست را پس زد . رهام همچنان جيغ مي کشيد و مرد او را گرفته بود و سعي مي کرد او را به زور بکشد. در نهايت صداي فريادهاي رهام توجه چند عابر را جلب کرد و آن پسر پا به فرار گذاشت. رهام گريه کنان بر زمين افتاد. آن پسر در گوشه اي ايستاده بود و انگار منتظر فرصت مناسبي مي گشت تا دوباره آن کار را تکرار کند. تا چند روز بعد رهام از ترس بيرون نمي رفت.
گرفتن آمار دقيق از اين نوع مزاحمت هاي جنسي بسيار مشکل است. در شهرهاي بزرگ غالباً اين گونه حملات گزارش نشده و بانيان آن مجازات نمي شوند. نتايج تحقيقي که اخيراً در مجله عربي نساء به چاپ رسيد نشان مي دهد که يک سوم از زنان قاهره هر روز مورد اين حملات قرار مي گيرند.
مزاحمت جنسي هيچ مرزي ندارد؛ زنان در همه کشورها، با هر سن و موقعيت اجتماعي اي اين مورد را تجربه کرده اند. اين گونه مزاحمت ها از دستمالي، تعقيب، متلک و کلمات رکيک گرفته تا خشونت هاي شديد متفاوت هستند.
در اکتبر 2006 در پايان ماه رمضان، چندين زن در خيابان هاي اصلي مصر مورد تعقيب و آزار و اذيت مردان قرار گرفتند. برخي از اين زنان بلوز و شلوار به تن داشتند و برخي ديگر عباهاي گشاد. پليس هيچ دخالتي در اين موضوع نکرد و هيچ گزارشي نيز در روزنامه ها چاپ نشد اما وبلاگ نويسان در ابعاد گسترده اي به اين موضوع پرداختند.
برخورد جامعه معمولاً به گونه اي است که آزاردهندگان گمنام باقي مي مانند و در اين ميان، اين زنان هستند که خود را گناهکار حس مي کنند. به چه دليل؟ به خاطر بر تن کردن بلوز و شلوار جين.
اين ذهنيت رهام را به فکر تغيير نوع پوشش خود انداخت. او در ابتدا پوشيدن عبا را نوعي تنوع مي دانست اما کم کم به اين موضوع فکر کرد که شايد بر تن کردن اين نوع پوشش نيازمند اعتقاد خالصانه و قلبي به آن است و درست نيست که او تظاهر کند، بنابراين هنوز در مورد آن ترديد داشت. تا اينکه پس از يک حادثه رانندگي و رهايي معجزه آسا از مرگ او احساس کرد که بايد به خدا نزديک تر شود.
او اين دو حادثه را پيامي از سوي خداوند مي دانست که به او روي آورد. نامزد رهام نيز مردي مذهبي بود اما همسر آينده اش را وادار نکرده بود آن گونه که او مي خواهد عمل کند و لباس بپوشد.
بعد از اين دو حادثه رهام به قرآن خواندن و دعا خواندن روي آورد و طرز رفتار و پوشش خود را به کلي تغيير داد. او اعتقاد دارد که هنوز همان انسان است و حتي بهتر شده است. علاوه بر اين اقدام او باعث نزديک تر شدن او به نامزدش شده است.
رهام تنها زني نيست که اين رويکرد را اتخاذ کرده است. بسياري از زنان مسلمان با بر تن کردن پوشش سنتي احساس امنيت بيشتري مي کنند. آنها اين پوشش را نوعي حفاظ در برابر آزار و اذيت ها و خشونت مي دانند.
رهام اعتقاد دارد عوض کردن نوع پوشش نه تنها آزادي او را محدود نکرده بلکه استرس او نيز کمتر شده است.
با اين حال جدا از نوع پوشش، طبقه اجتماعي فرهنگ و محل زندگي، مشکل خشونت و آزار و اذيت جنسي چيزي است که همواره زنان قرباني عمده آن بوده اند و مي تواند تبعات جبران ناپذيري از لحاظ جسمي و روحي به دنبال داشته باشد و زندگي آنها را تحت تاثير قرار دهد.