جائگ وون کيم از متفکران مشهور فلسفه ذهن است. برخي کتاب هاي او عبارتند از «ذهن و جهان فيزيکي؛ رساله اي درباره مساله ذهن و بدن و عليت ذهني»، «فلسفه ذهن و سوپرونينس و ذهن؛ گزيده مقالات فلسفي». کيم به تازگي در سئول کره جنوبي سلسله مقالاتي را با عنوان «محدود کردن فيزيکاليسم» ارائه داد. رابرت هاول از جائگ وون دعوت کرد درباره راهي که او را به فلسفه برساند صحبت کند و توضيح دهد که امروز فلسفه او را به کجا مي برد.
***
زمينه تحصيلي شما چيست؟ چه چيز شما را به فلسفه متمايل و آن را حرفه اصلي شما کرد؟
بعد از دو سال تحصيل در کالج سئول به کالج دارتموس منتقل شدم يعني سال 1955. در کره علاقه اصلي من ادبيات فرانسه بود و تا مدتي در دارتموس همين رشته را دنبال کردم ولي بعد از آن به رياضيات و فلسفه روي آوردم. اتفاقي خاص مرا به فلسفه علاقه مند کرد. در تعطيلات زمستاني در سال سوم دانشکده ام در خانه يک پروفسور ساکن شدم. در آنجا يک دانشجوي ممتاز فلسفه هم بود.
ما وقت زيادي را به صحبت و بحث مخصوصاً درباره اگزيستانسياليسم فرانسوي صرف کرديم.
آن زمان من مجذوب نويسنده هايي مثل کامو و سارتر بودم. ساعاتي سخت را به بحث با اين دوست گذراندم. هرآنچه مي گفتم فوراً از ميان مي رفت و بعد از چند هفته احساس کردم که کاملاً شکست خورده ام. بنابراين فکر کردم که بايد به فلسفه به عنوان کار اصلي بپردازم. قبل از اين فقط يک دوره مقدماتي فلسفه گذرانده بودم. بعد از فارغ التحصيل شدن از دارتموس يکي از استادان دانشگاه پرينستون به نام کارل همپل نامه اي براي من نوشت و از من خواست به آنجا بروم. قبلاً چند مقاله از او خوانده بودم و مجذوب وضوح و سرراستي آنها شده بودم. به گمانم آن زمان در مقايسه با هم دوره اي هاي خود آمادگي کامل نداشتم ولي با اين حال به موقع درسم را تمام کردم و پرينستون را بعد از سه سال ترک کردم. سپس در کالج اسوارت مور به صورت تمام وقت مشغول تدريس فلسفه شدم و فکر مي کنم از آنجا بود که فلسفه حرفه اصلي من شد.
اگر شما فيلسوف نبوديد و مي توانستيد از اول شروع کنيد چه چيزي را انتخاب مي کرديد؟
دوباره فلسفه را برمي گزيدم. فلسفه ما را با جدال هاي عقلاني منحصر به فرد آشنا مي کند که در جاي ديگر يافت نمي شود. به علاوه فلسفه شما را انعطاف پذير مي کند و حيطه وسيعي از انتخاب ها را به شما ارائه مي کند؛ از تفسير فيزيک کوانتوم تا متافيزيک فرديت و زيباشناسي موسيقي.
تاثيرگذارترين استاد شما چه کسي بود؟ و بيشترين تاثير فکري را از چه کسي گرفتيد؟ (در سوال دوم لازم نيست آن فرد را شخصاً بشناسيد.)
کار همپل تاثيري سازنده بر من گذاشت. اميدوارم از او گونه اي از فلسفه را آموخته باشم که وضوح، استدلال معتبر و دوري از امور مشکوک و ژرف نمايي هاي جعلي در آن مهم است. سپس بايد از رودريک چيشلم نام ببرم. وقتي در اواسط دهه 60 به براون رفتم او در اوج کار فلسفي اش بود. از او آموختم که از متافيزيک نترسم (با اين همه من دانشجوي پوزيتيويسم منطقي بودم). بدون چيشلم نمي توانستم به راحتي از متافيزيک به فلسفه ذهن گذر کنم. همپل و چيشلم در زمينه ها و جهت گيري هاي فلسفي بسيار متفاوت بودند ولي در روش فلسفي شباهت داشتند.
به طور خاص، چه چيزي شما را به سوي مطالعه فلسفه ذهن کشاند؟
برخي فيلسوفان از طريق روانشناسي، علوم شناختي، علوم کامپيوتر، نوروبيولوژي و مانند آن به فلسفه ذهن رو مي آورند و عده اي از طريق متافيزيک و البته من از دسته دوم هستم. ابتدا مساله نفس و بدن براي من مثل هر مساله متافيزيکي ديگر بود ولي وقتي در اوايل دهه 80 درباره عليت ذهني تحقيق مي کردم شرايط تغيير کرد. فهميدم با مساله اي مواجهم که شخصاً برايم اهميت دارد. حس کردم که مساله مربوط است به جنبه اي از خود من به عنوان انسان و انديشيدم که بايد آن را بهتر درک کنم.
در حال حاضر، چه مسيرهايي را روبه روي فلسفه ذهن مي بينيد؟ مطالعات فلسفه ذهن به کجا مي رود؟
هيچ کس پيشرفتي را که در مطالعات مربوط به آگاهي چه در علم و چه در فلسفه روي داد، ناديده نمي گيرد. غوليف گمان مي کنم تا 10 سال آينده اين پيشروي متوقف خواهد شد. اين عرصه جذابيت هاي بسياري داشته است و در آينده نيز خواهد داشت. ولي به نظر من ما در حال رويارويي دوباره و دوباره با همان مسائلي هستيم که فيلسوفان قبلي مثل ويليام جيمز با آن مواجه بودند. نمي دانم که فلسفه ذهن به کجا خواهد رسيد ولي من شخصاً دوست دارم کارهاي بيشتري درباره موضوع عام سوبژکتيويتي انجام شود. آگاهي مساله اي است که ذيل سوبژکتيويتي قرار دارد. در وراي مساله آگاهي، سوبژکتيويتي مسائلي مثل هويت شخصي را در بر دارد که بسيار اهميت دارد. ممکن است با نگاهي گسترده تر به مساله سوبژکتيويتي بتوانيم در زمينه آگاهي نيز پيشرفت کنيم.
رابطه ميان فلسفه ذهن، که خود به آن مشغوليد و رهيافت هاي تجربي تر (مثل علوم شناختي، روانشناسي، نوروبيولوژي و غيره) را چگونه توصيف مي کنيد؟
رابطه چنداني ندارند. نتايج و پيامدهاي تجربي با فعاليت هاي انتزاعي چندان مرتبط نيستند. يافته هاي تجربي و نظري که گهگاه مي خوانم يا مي شنوم جالب اند و مي توانند افکار فلسفي را برانگيزند ولي فکر نمي کنم ميان کاري که من در فلسفه ذهن مي کنم و نتايج علوم نظام مندي مثل علوم شناختي و آگاهي ارتباطي واقعي وجود داشته باشد.