
مرکز عالي موسيقي در محله «بلوزداد» است. محله را طرفداران تيم هاي فوتبال غرق پرچم و شعار به نفع تيم هاي مورد علاقه خود کرده اند. پشت يک وانت جوان ها جمع اند. انگار جاي ديگري براي کسي نيست. پرچم الجزاير را يکي شان که به ديواره پشت سر راننده چسبيده است در اهتزاز درآورده. نسيم گرم معطري هم از دريا مي وزد. جوانان مي خوانند؛
«فرانسه، ديگر روزگار سرزنش تمام شد.
طومارش را بستيم.
فرانسه، روزگار حساب کشي مي رسد.
آماده جواب باش،
انقلاب ما سخن آخر بود
ما مي خواهيم الجزاير زنده بماند و شاهد باشيد، شاهد باشيد، شاهد باشيد،» اين تکه اي از سرود ملي الجزاير است. بچه ها با آواز مي خوانند. وقتي به «اشهدوا» مي رسند، صدايشان اوج مي گيرد. به عاصم مي گويم؛ کاش مفتي زکريا مي ديد که شعر او چه خوب زنده مانده است. آواز بچه ها، موسيقي سرود را در ذهنم تداعي مي کند. موسيقي مجاهدي که با شکوه از صخره ها بالا مي رود. موسيقي اي که حالا دارد در ذهنم رنگ يک خاطره مي گيرد. با عاصم. مصطفي مازن و احمد مختار و نوري جراح همچنان محو سرود جوانانيم. فرانسوي ها مي خواهند خانه علي لاپوانت را منفجر کنند. علي لاپوانت با حسيبه بوعلي و طالب عبدالرحمان توي خانه اند. تا آخرين فشنگ با ارتش فرانسه جنگيده اند. فرانسوي ها جرات نمي کنند وارد خانه شوند. خانه را با ديناميت منفجر مي کنند. وقتي صداي انفجار بلند شد، موسيقي سرود ملي الجزاير هم انگار به گوش مي رسيد. فيلم «نبرد الجزاير» ژيلو پونتي مورو را مگر مي شود از ياد برد؟ مثل عمر مختار، ساخته مصطفي عقاد. دوستان اشاره مي کنند که به طرف مرکز موسيقي برويم. صداي جوانان در دوردست همچنان به گوش مي رسد. از طاهر راننده الجزايري همراهمان مي پرسم؛ طاهر، خانه علي لاپوانت را مي شود، ديد؟
مي گويد؛ بله، سال پيش آن خانه را موزه کرده اند. خواهر و برادر علي لاپوانت هم آمده بودند. من هم رفتم. من به ديوار تکيه داده بودم تا خانه را درست ببينم. همه مردم با صداي بلند گريه کردند. زن ها «زغاريد» خواندند.
به عاصم مي گويم اميل حبيبي يک بيت شعر سميع صباغ در المتشائل درباره آوازهاي شادمانه زنان نقل کرده؛
«حسرت آوازهاي شادمانه زناني را دارم،
که شوق هزار سال ترانه و طرب را در سينه دارند.»
طاهر مي گويد آن بيت شعر را برايش بنويسم. به شرط اينکه برويم خانه علي لاپوانت را ببينيم. شام هم مهمان من، سالن موسيقي آکنده از جمعيت است. در رديف عقب جايي پيدا مي کنيم. بروشور هاي برنامه و معرفي نامه غزوان زرکلي را توزيع مي کنند. هنوز غزوان نيامده است. خاطره اي توي ذهنم زنده مي شود. بيست و پنج سال پيش به محله علي لاپوانت رفته بودم. محله قصبه-کازبا-، در ميانه کوچه که انگار هزار پله مي خورد و با انحناي نرمي به آسمان مي رفت. پيرمردي که آن روزها هشتادساله بود؛ بيرون قهوه خانه کوچکي کنار ديوار نشسته بود، چاي مي خورد. از چشمانش فقط برقي باقي مانده بود. گويي نمي توانست پلک هايش را بالا نگه دارد. سر صحبت را باز کردم. برايم توي ليوان چاي نعناع آورده بودند. دو ساعتي با پيرمرد حرف زدم. ديگر تاريک شده بود که خداحافظي کرديم. جهت دستش رو به پله ها بود. گفت؛ من از همين جا ديدم که خون از پله ها سرازير بود. يک روز سه- چهار هزار نفر را توي همين محله فرانسوي ها با تيربارهاي سنگين که بالاي پشت بام ها نصب شده بود کشتند...من دختر 12 ساله اي داشتم. همان روز کشته شد. پيرمرد دستش را به ديوار گرفت. غزوان مي آيد. «قرطبه» اسخاق البنيتس و «اندلس» انريک گرانادوس و «رقص آسيابان» مانوئل دو فلا...