917 شماره
يكشنبه، 7 مرداد 1386
صفحه نخست :: خبر :: صفحه آخر
همنشيني مرگ و سينما
احمد ميراحسان؛ نمي دانم شما هم باخبر شديد يا نه؟ ديروز رضا کرمي مستندساز جوان حين ساختن فيلمي براي حوزه هنري در گرگان دچار برق گرفتگي شد. دو دست و دو پايش دود شد و هوا رفت و او بي دست و پا بر تخت بيمارستان، در حالي که تکه تکه گوشت بريانش از تنش جدا مي شود، معطل 30 ميليون تومان پول مانده تا عمل شود و عمل نمي کنند. ادامه حياتش کاملاً در خطر است و هيچ نهادي هم مسووليت نجات جانش را تا حالا و تا جايي که من خبر يافته ام و به من گفته اند نپذيرفته است. خودش هم آهي در بساط ندارد. دوستانش هم که مداخله کرده اند تا فعلاً عملش کنند، جواب شنيده اند به شما چه؟ يا به ما چه؟ من فکر نمي کنم هيچ توضيحي براي بيان فاجعه پنهان در اين اتفاق «کوچک و بي اهميت»، لازم باشد. نمي دانم چرا در ذهنم چرخ مي خورد که اين اتفاق بي اهميت حکم يک قتل دارد و طبق باورم قتل يک نفر با قتل همگان همسان است و متاسفانه ما هر روزه شاهد چنين تعدي به زندگي مادي و معنوي افراد هستيم. ولو بي احتياطي خود افراد در بروز اين حوادث نقش داشته باشد نجات شان تکليف ماست. اما کو احساس وظيفه؟،به ياد فيلم «پيدايش يک بيمارستان» مستند ژان لويي کومولي افتادم که زماني سردبير کايه دو سينما و عاشق موسيقي جاز و معماري بود و خاطرات روزانه مهندس پي يل ايبوله را که از ماه مه تا اکتبر 1980 فکرش معطوف طراحي درمانگاه هاي دولتي پاريس بود، به فيلمي مستند تبديل کرده است.روايت فيلم، روايت مشغله ذهني ايبوله است که مي خواهد ساختماني براي زاده شدن انسان، بازگشت به زندگي و نجات از مرگ طراحي کند. همنشيني معماري و مرگ مضمون اصلي هسته فيلم است و در سراسر فيلم همه بيمارستان و ساختارش در خدمت نجات بيمار قرار دارد و انسان نيازمند شفا، کانون فيلم است.طي سه روز اخير که پي در پي با بيمارستان سروکار داشته ام فضايي کاملاً معکوس را آزموده ام و همين تضاد مدام مرا بارها به ياد فيلم «کومولي» انداخته است. چرا در اينجا انسان ها در خدمت بيمارستان ها قرار دارند؟ شايد هزار و يک دليل گرد آمده است که جان فرد چنين ميان ما بي ارزش شده است. مرگ جسم و مرگ روح در پزشکي ما و اجتماع ما يک شوخي است و بازتاب همان فقدان اهميتي است که خود در اداره، اتوبوس، بانک، کافه، خيابان و از همه وحشتناک تر در بيمارستان دارد.در اين سه روز تصادفاً من در سه بيمارستان بودم؛

1- براي فيلم «تهران و داستان هاي معاصر» قرار شد نماهايي از سيمين خانم (دانشور) بر تخت بيمارستان ضبط کنم. مدير محترم بيمارستان با همدلي و درک اهميت خانم دانشور براي همه ما اجازه تصويربرداري دادند و خدا را شکر در آن ساعت حال ايشان بهتر بود و دستگاه «آف» بود و البته وقتي ما سررسيديم که خانم دانشور حالت اختناق داشت و آمدند ساکشن کردند و از ريه شان مايع هايي خارج کردند و حالا ديگر به سختي نفس نمي کشيدند و آرام شده بودند. ولي درست هنگام برگشت سر پله ها مردي که نامي نداشت دوربين را که ديد سردرددلش باز شد و فريادش از مخارج بيمارستان به هوا رفت و...

2- يکي از بستگانم به سبب عدم دقت در عوارض مصرف دارويي حالت فلج پيدا کرد. در اتاقش خانم ديگري بستري بود و مديره محترمه بيمارستان تا حد شکنجه رواني با زبان تحقيرش مي کرد که بيجا کرده است وقتي پولي ندارد در بيمارستان خصوصي بستري شده است و زن مظلومانه و شرم زده توضيح مي داد که بيمارستان دولتي جا نداشت و او هم دم مرگ بود و...

3- ماکان امروز زنگ زد و گفت حامد خسروي مستندساز خبر داده که رضا کرمي در گرگان دچار برق گرفتگي شده است و هرجا مي رود يا مي گويند «به توچه؟» يا «به ما چه؟» و او پول ندارد...

***

اً شما را به خدايتان سوگند که نخست اين جوان فيلمساز را نجات دهيد تا بعد به امنيت و عدم امنيت در سينما و ماجراهايي نظير حادثه براي پگاه آهنگراني و رضا کرمي بپردازيم.
بايد از خانه رفت
پويا آريان پور؛ از کودکي با پدر و جمعي از دوستانش هر هفته به کوه مي رفتيم. صحبت از طبيعت آغاز مي شد و به بحث اجتماعي ختم مي شد. گاه فيلسوفي همراه بود و گاه هنرمندي. جلوتر مي رفتم و بازيگوش. در کوه بوديم که از ميان جمع فاصله گرفتيم، به دورتر رفتيم جايي که فقط من و او بوديم. در سکوت به دوردست خيره شد و فرياد زد. دوباره به جمع بازگشتيم. مي دانستم که گاه به گاه تنها به کوه مي رود. تهران ناآرام بود و ما در تلاطم و او در کشمکش. اهل از نااهل شناخته نمي شد. دوستان يا پراکنده شده بودند يا در دست نبودند. مشکلات آغاز سخن بود و تغييرات اجتماعي راهکار او.

نزديکان به او گفتند که ديگر سخن از طبيعت و انسان و جامعه کردن صلاح نيست و بايد از خانه رفت.

روبه روي تپه اي آمده بوديم، خانه اي که امن بود. اين روزها «هنر» آغاز سخن بود.

چندي بعد اين خانه نيز امن نبود. مدتي او را نديدم.

به تپه مي رفتم، در آخر تپه اردوگاه اسيرهاي عراقي بود. در آن نزديکي نامه هاي پدر را مي خواندم تا شايد پيامش، اميدش به آنها نيز برسد. سال هاي پرخطر گذشته، آسيب هاي مداوم، همه او را مصمم تر کرده بود که بحث را در انتها به تغييرات بنيادين اجتماعي سوق دهد و روشنگري توده ها را مهم ترين عامل معرفي کند. روزي مادرم گفت پدرت بيمار است و تا به صبح نخوابيده.

پدر گفت؛ پرده را کنار زن، پنجره را باز کن.

(پنجره ما رو به شمال باز مي شد. درخت گوجه سبز قد کشيده بود و نوک آن پيدا بود. در پشت آن کوه ديده مي شد و بعد آسمان.)

آن روز بر روي صندلي هميشگي نشست و گفت اگر ديگر توان کوه رفتن نيست، به کوه مي نگرم و همه کوه ها را در خيال مي پيمايم.
اين بار براي پگاه
فخرالسادات محتشمي پور؛ مي توان هر لحظه منتظر حادثه اي بود. مي توان به استقبال حوادث رفت. مي توان همه حوادث را به تقدير نسبت داد. مي توان از آدم ها سلب مسووليت کرد و پاي عوامل ماورايي را ميان کشيد و مي توان هزار بهانه و عذر موجه براي بدترين، تلخ ترين و دهشتناک ترين حوادث تراشيد و عرضه کرد و جواب خلق الله را داد بي خيال وجدان، مي گويند ايران کشور حادثه خيز است. پيش مي آيد. قسمت بوده بي تابي نکنيد. صبوري کنيد و مي خواهند به حادثه عادت کنيم و پيشگيري را فراموش کنيم. و متاسفانه همين صبر و تحمل و صبوري باعث شده که عوامل و اسباب پيش آمدن رخدادهاي پرهزينه قابل پيشگيري هرگز شناخته نشود و قصه ها تکرار شوند بدون نياز به راوي، اين بار حادثه براي پگاه رخ داده و چه بد رخدادي. حادثه او را از پاي انداخته، زمين گيرش کرده و ناله اش را به آسمان رسانده. چهارماه استراحت مطلق براي کسي تجويز شده که در زندگي نه چندان بلندش هرگز قرار و آرام نداشته؛ پگاه آهنگراني فرزند يک زوج هنري که خود نيز به عرصه هنر روي آورده و خوش درخشيده است. نماينده نسل جوان هنرمندان ايران. پرشور، پرکار، پرانرژي و اميدوار آن هم در شرايطي که اميد براي نسلي که متعلق به آن است متاعي گم شده، فراموش شده و ناياب است. شور و نشاطش را فقط دوستان و همسالان شاهد نبودند هر کس که با او آشنايي کوچکي داشته بي قراري اش را فراموش نخواهد کرد.و من پگاه را بيش از هر زمان در ايام انتخابات ديده ام در تلاشي مداوم براي رسيدن به آنچه حق مي دانست و مي داند و نيز براي به تصوير کشيدن اتفاقاتي که خواه ناخواه بخشي از تاريخ کشور عزيزمان ايران است. پگاه نماينده نسل واقع گرا، نسل پرسشگر امروز. نماينده نسل جديد زنان جسور و عدالتخواه ايراني و فرزند مادري پرتلاش است که دلش براي ايران و ايراني و فرداي سبز ايران مي تپد و دلش از همه بي عدالتي ها و تبعيض ها براي زنان ايران لبريز از غم مي شود. مادرش منيژه حکمت نيز لحظه اي قرار و آرام ندارد. هنرمند روشنفکر و دردآشنايي که متاع هنر را هرگز به قدرت نمي فروشد و به شهرت نيز. و با شهامت مسير حق طلبي را در مي نوردد خستگي ناپذير، فروتنانه، انديشمندانه با نگاهي به افق هاي دور با دلي مالامال به عشق وطن و عشق به همنوعان و همجنسان.حادثه تلخ است. به بستر افتادن فرزند مادر را هم مي نشاند و چه جاي نشستن که هنر ايراني و سينماي ايران براي رسيدن به اوج نياز به حرکت دارد با مرکبي راهوار اما. چه کسي بايد اين مرکب را مهيا کند؟ چه کسي بايد تاوان خسران و ضرر ايجاد شده را بپردازد و آيا اصلاً مي توان جبران مافات کرد؟ پگاه را طناب پوسيده سنت به زمين افکند. دعا مي کنيم اين دوران کوتاه باشد و هرچه زودتر شاهد برخاستن اش و از سرگيري فعاليت هايش باشيم اما گناه غفلت و بي احتياطي و سهل انگاري را کم نمي دانيم و منتظر مي مانيم تا پاسخي منطقي بشنويم و شاهد برخوردي درست و شايسته، تا ديگر هرگز شاهد بي مبالاتي هايي از اين دست نباشيم و شاهد لطمه خوردن سرمايه هايي که آسان به چنگ نيامده است.
روز پدر مبارک
 سيدعلي ميرفتاح

ديروز علاوه بر ميلاد اميرالمومنين(ع) روز پدر - و به تعبيري روز مرد- بود. مناسبت فرخنده اي بود که مردم سر ذوق بيايند و براي پدران شان - و شوهران شان- هديه بخرند و در حد امکان مرد برتر خانواده خود را ستايش کنند. حتي پدرمرده ها نيز - مثل من- وظيفه خود دانستند که با بغضي در گلو از نزديک - يا از راه دور- براي پدر در گورخفته خويش فاتحه و ياسين بخوانند و براي آمرزش روح بزرگمرد خاندان خود خيرات کنند و در حد وسع، ارادت و احترام خود را به ارواح ناظر و چشم انتظار نشان دهند... من اما جز پدر فقيد خويش، چهار قلندر صافي قلب نيز در کنار خود دارم که برايم کم از پدر و کم از ابرمرد نيستند. براي همين به محض اين که از کار و بار خود خلاص شدم هداياي ناقابلي زير بغل زدم و به محفل پيرمردان رفتم تا روزشان را تبريک بگويم و گرامي شان بدارم...

آقاي اميرشاهي؛ حالا که زحمت کشيديد، پس چرا کم آورديد...

آقاي مويدي؛ باز شود ديده شود، بلکه پسنديده شود...

آقاي کپورچالي؛ من مي دانم چه خريده است؛ يعني خريدن که نخريده. کتاب هايي که انتشاراتي ها مي فرستند «شرق» براي معرفي، او کش رفته و زير بغل زده و براي ما آورده...

ميرفتاح؛ کش رفته يعني چه؟ اين حرف ها چيست که مي زنيد؟ به گوش انتشاراتي ها مي رسد، فکر مي کنند کتابي که مي فرستند روزنامه هبا و هدر مي شود. نخير آقاجان. رفته ام پول داده ام، خريده ام.

آقاي کپورچالي؛ حداقل اين صفحه اولش را مي کندي که رويش مهر زده اند «اهدايي ناشر»...

آقاي مويدي؛ حالا چه کش رفته، چه خريده، دستش درد نکند. توي روزگاري که هيچ کس به ياد ما نبود اگر اين جوان به خاطر ما دزدي هم کرده، بايد ممنونش باشيم. بچه هاي بنده که دريغ از يک تلفن، عيال هم که انگار نه انگار که مردي گفتند، شوهري گفتند، پدر بدبخت بيچاره زبان بسته اي گفتند.

آقاي اميرشاهي؛ عيال بنده که گفت «کاسه جايي رود که بازآيد قدح»، گفت هر چه روز زن دادي امروز تحويل بگير.

ميرفتاح؛ روز زن چه داده بوديد؟

آقاي اميرشاهي؛ فحش، هر يکي را صد کرد و تحويلم داد. يعني مي خواستم بخرم، اما دعواي مان شد و توي دعوا هم که حلوا خير نمي کنند. يکي گفت، دو تا شنيد. خرده حسابش را هم نگه داشت، علاوه بر نزول و بهره، در روز پدر تحويلم داد.

آقاي کپورچالي؛ پسرم زنگ زد، ذوق زده برداشتم، گفتم حتماً مي خواهد تبريک بگويد - اگر چه خشک و خالي - اما برگشته مي گويد، پدر جان اين مزخرفات چيست توي روزنامه مي نويسيد. اينجا توي اداره همه همکارانم، مرا دست مي اندازند و حرف هايي مي زنند که با شئونات خانوادگي ما جور نيست.

ميرفتاح؛ خيلي ببخشيد. شرمنده ام اما «شئون» خودش جمع است و ديگر احتياجي به الف و ت نيست.

آقاي کپورچالي؛ من که خودم بلدم. اين خلف خير سرمان صالح شعور اين چيزها را ندارد. شعور تبريک روز پدر ندارد، آن وقت توقع داري جمع جمع را بفهمد.

آقاي اميرشاهي؛ من از بچه توقع ندارم. پيش خودم مي گويم دستش به جاي گرم رسيده، پدر از يادش رفته، اما زني که نيم قرن است مثل عکسي که به شناسنامه منگنه مي زنند، به روح بنده الصاق شده، اين آدم نبايد روز مرد را به اين مرد بدبخت تبريک بگويد. مثلاً يک فسنجاني درست کند و يک شمعي سر ميز روشن کند و يک موسيقي لويي آرمسترانگ بگذارد و يک غذاي تقويتي بدهد حناق کنيم و...

آقاي مويدي؛ چه توقعات بالايي؟ چه قدرت و قوتي؟ هنوز به شمع و لويي آرمسترانگ فکر مي کني؟ من همين که زنم توي خانه راهم مي دهد ممنونش هستم. اينها تازه خوبش هستند. ببين بدش چيست؟

آقاي کپورچالي؛ به قول سعدي «يکي گفت کس را زن بد مباد/ دگر گفت زن در جهان خود مباد».

ميرفتاح؛ حالا چون روز پدر است من خيلي نمي خواهم توي ذوق تان بزنم و حرف تان را ببرم، اما اين حرف هاي ضدزن چيست که مي زنيد. فمينيست ها پوست هر پنج نفرمان را مي کنند...

آقاي کپورچالي؛ تقصير من چيست؟ خب اين زن شريفه و محترمه، اگر به اين مرد بدبخت که مثل برده پنجاه سال کار کرده و آورده دو دستي تقديم کرده و هيچ وقت هم فرار نکرده يا مثل اسپارتاکوس دست به قيام نزده، يک تبريک خشک و خالي مي گفت و اگر فسنجان هم درست مي کرد عيبي نداشت و شمع و موسيقي هم پيشکش، چه مي شد؟ خب همين کارها را کرده اند که در طول تاريخ اين همه شعر و ضرب المثل عليه آنها است. خب اگر خوب بودند که سعدي مرض نداشت از اين حرف ها بزند يا جامي يا فردوسي يا نظامي يا... چطور تو که جواني و جاهلي عقلت رسيد که بروي از شرق کتاب بدزدي و براي دلخوش کردن ما بياوري، آن وقت اين زن ها که دو برابر تو سن دارند عقل شان نمي رسد؟ به قول شاعر «ابله شده اي وفا ز زن مي طلبي/ اسب و زن و شمشير وفادار که ديد».

ميرفتاح؛ خواننده محترم، من با تمام گفته هاي قلندران و شاعران و عارفان تاريخ اين سرزمين جداً و قوياً مخالفم. لطفاً به حساب بنده ننويسيد.

www.kargadan.net

نقاش ها در يک جلد
شهروز نظري؛ يادم مي آيد از سر اتفاق و بابت کاري سرزده (روزش درست يادم نيست) به انجمن نقاشان رفتم. آن روز هيات انتخاب پشت ميز نشسته بودند و نقاشان جوان مثل نوار نقاله از جلوي اين ميز رد مي شدند و اساتيد با يک نگاه و چند سوال کلي مثل شاگرد که بودي؟ کجا هستي؟ و چه کسي شما را معرفي کرده است و سوالاتي بي ارتباط تر از اينها، ايشان را ملقب به عضو وابسته يا پيوسته مي کردند.آن روز يکي از اعضاي هيات به من توضيح داد که شرط داشتن ليسانس و برگزاري يک نمايشگاه براي اين نمايش و عضويت کافي است و صد البته اگر فراموش نکنم 2 عکس پرسنلي هم مي خواستند،

پشت اتاق قضاوت دخترکي تکيده اهل کرج و پسري که مي گفت از همدان آمده است ايستاده بودند و وقتي خبر اينکه عضو وابسته شده اند به آنها رسيد و اين موهبت به آنها تعلق گرفت در پوستشان نمي گنجيدند. حتماً به فردايي فکر مي کردند که پايين کارت ويزيتشان باشکوه مي نويسند؛ Member of society of Iranian painters.

از آنجا بيرون زدم در حالي که به اين ماجرا فکر مي کردم که اگر قرار باشد شرايط وابستگي و پيوستگي به انجمن نقاشي اين شروط باشد و اين شکل داوري، به احتمال زياد گوگن و ونگوگ را نمي شد در انجمن هاي نقاشي نام نويسي کرد. اما راستش را بخواهيد از نحوه اين گزينش هم بدم نيامد. با چنين سرعتي در پذيرش نقاشي به احتمال زياد تا سال 2050 هزاران نفر عضو انجمن هاي هنري خواهند شد و چه چيزي از اين بهتر، خدا خيرشان بدهد.در مقدمه اولين کتاب انجمن هنرمندان نقاش جمعيت نقاشان عضو 450 نفر اعلام شده بود و حالا اين کتاب سندي بر انجمن نقاشان ماست؛ بي آنکه بخواهم اغراق کنم، اين کتاب چه از نظر کيفي و چه کمي هيچ کم و کاستي از کتاب هاي مشابه انجمن هاي فرنگي ندارد که البته بايد آن را خسته نباشيدي به انجمن و نعمت لاله اي (گردآورنده آثار) گفت. کتاب جز چند اشتباه مانند برعکس چاپ شدن چند نقاشي مثل تصوير صفحه 201 (که البته لطمه اي به فهم اثر هم نزده است) و يا فقدان اطلاعات اثر در صفحه 102 (که به احتمال زياد ممکن بود با يک تلفن قابل حل باشد) يا نبود تاريخ اثر در صفحه 202 که با نگاهي ساده به امضاي هنرمند احتمالاً سال 84 خواهد بود، مجموعه اي است کامل از هنرمندان انجمن نقاشان.اين جور کتاب ها از آن جهت حائز اهميت و احترامند که سال ها بعد مشتي از خروار هنر زمانه شان خواهند بود. اطلاعات موجود در اين کتب هنرشناس آينده را با زمانه اي که در آن نيست آشناتر مي کند. اگر چند نسخه از مجلدات تالار ايران به نسل ما منتقل نمي شد نمي دانم آيا مي توانستيم آن سال هاي پرشور نقاشي را بشناسيم يا نه، اگر همين چند نسخه از اطلاعات جزيي نمايشگاه هاي گروه گنج و گستره و آبي و خرده مقالاتي از رستاخيز و آيندگان و بعدها آدينه نبود مي شد هنر آن روزها را دوباره بيني کرد يا نه؟ به هر صورت کار گردآوري و اهتمام و چاپ اولين مجموعه از «آثار اعضاي انجمن هنرمندان نقاش» کار ساده اي نيست و از آن جهت که فرصت مغتنمي از درک جو حاکم بر نقاشان انجمني را به دست مي دهد جاي تامل بسيار دارد. ناشر اين کتاب سازمان فرهنگي هنري شهرداري و انجمن هنرمندان نقاش بوده است و در تيراژ 2000 نسخه به چاپ رسيده است. در هر صورت تولد اولين شناسنامه و سجل تصويري نقاشي ايران معاصر حادثه ميمون و خرسندي است.
هميشه متمرد
حافظ روحاني؛ استنلي کوبريک 79 ساله شد. او هميشه متمرد، هميشه منزوي و هميشه کمال گرا ماند. با «اسپارتاکوس» مهم ترين شانس زندگي اش را براي تبديل شدن به يک فيلمساز موفق هاليوودي فداي کمال گرايي اش کرد و همين فيلم بود که مقدمه اي شد بر قهر 40 ساله او با هاليوود. هنوز نوجوان بود که عکاس مجله لايف شد تا ديد بصري اش به شناسه اي کليدي در سينمايش تبديل شود. اما انزواي بيمارگونه اش، ساخت تنها 13 فيلم در طول 40 سال فعاليت سينمايي و داستان هايي از نحوه فيلمسازي او، برداشت هاي متعددش، وسواس بي پايان اش، او را به افسانه اي ابدي در سينما تبديل کرد. به اينها اضافه کنيد لحن پرطمطراقش که هر فيلم را کم و بيش به بيانيه اي فلسفي، سياسي، اجتماعي يا انساني تبديل مي کرد و زندگي اي که هميشه انگار مثل فيلم هايش بود، با عده اندکي که راه به درگاهش يافتند تا او در انزوايش ايده هاي بلندپروازانه اش را بپرورد. به اين ترتيب بود که فيلم هايش خيلي زود وارد فرهنگ بصري قرن 20 شدند. به ياد آوريد طلوع زمين را از سطح ماه با موسيقي ريچارد اشتراوس در سکانس اول فيلم «2001؛ يک اديسه فضايي» (1968)، به ياد آوريد سکانس دستگيري بردگان فراري را در «اسپارتاکوس» (1960) زماني که همگي بردگان خود را اسپارتاکوس معرفي مي کنند. باز به ياد آوريد سکانس حمله با تبر جک نيکلسون به در خانه را در فيلم «تلالو» (1980)، ديالوگ ابدي پيتر سلرز در فيلم «دکتر استرنجلاو» (1964)، «آقايان دعوا نکنيد، اينجا اتاق جنگه» يا شادي افسر امريکايي را در همين فيلم، لحظه اي که سوار بر بمب هسته اي از هواپيما به بيرون پرتاب مي شود. او نمونه اي ترين فيلمساز دهه هاي 60 و 70 بود، با ويژگي هاي کامل روشنفکر نگران از جنگ و ويراني اين دو دهه آتشين. او بعد از فيلمي درگذشت که هرچند شايد به نظر غير کوبريکي مي آمد، ولي باز بيان گر همان آدم بود، او مهم ترين بيانيه اش را در باره حيات بشري و زندگي زناشويي داد، مثل خيلي هاي ديگر او نيز در آخرين فيلم اش از کيهان به زمين برگشت و از کشف حقيقت و حيات به کشف رابطه زن و مرد رسيد. ولي او هنوز همان مرد است، نمونه ابدي تمرد، کمال گرايي و وسواس.
فيلمنامه نانوشته و تولد دختري با کفش هاي کتاني
نگار مفيد؛ پگاه آهنگراني از يکي، دو روز ديگر مرخص مي شود و به خانه مي رود. با امروز 12 روز است که در بيمارستان بستري شده و از ديروز بالاخره توانست کمي روي تخت بنشيند. او 23 ساله شد و 23 شمع روي کيک تولدش را در بيمارستان فوت کرد. اگر موقعيت را دقيق تر بخواهيد، ساعت سه بعدازظهر دوم مردادماه در اتاق 302 بيمارستان مهراد. پگاه آهنگراني روي تخت بيمارستان نشسته است و با آدم هايي که به عيادتش مي آيند، خوش وبش مي کند. کمي آرام مي گيرد، کمي شيطنت مي کند، دوباره آرام مي گيرد ولي از روي تخت تکان نمي خورد. شمع هاي 23 سالگي اش را مي گذارند روي کيک و کيک را مي گيرند جلوي صورتش و او شمع ها را فوت مي کند و روي تخت بيمارستان ورود به 24 سالگي را جشن مي گيرد. اتاق شلوغ و شلوغ تر مي شود. منيژه حکمت دم در اتاق ايستاده، به مهمانانش خوش آمد مي گويد و پشت سرشان در اتاق را مي بندد. بالاي 30، 40 نفر در اتاق يک تخته بيمارستان جمع شده اند و همه با هم صحبت مي کنند. سيف الله صمديان در حال عکاسي و فيلمبرداري است. کمي که مي گذرد هادي خانيکي هم مي آيد.مريلا زارعي کمي آن طرف تر از تخت ايستاده و از دور مراقب حال و احوال پگاه است. سوال و جواب مي کند و سراغ عمل پگاه را از مادرش مي گيرد. منيژه حکمت هم توضيح مي دهد که بايد بعد از باز شدن گچش او را معاينه کنند و رباطش را عمل کنند. اتاق شلوغ و پر سر و صداي 302 بيمارستان مهراد به شکلي عجيب و باورنکردني شبيه به پشت صحنه يک فيلم تمام عيار شده است. کارگردان که حاضر است، بازيگر هم که تا دلتان بخواهد. يک فيلم سينمايي با حضور تمام دختران جوان سينماي ايران هم مي توان ساخت. پگاه که روي تخت بيمارستان خوابيده، نگار جواهريان هم در کنارش ايستاده، ترانه عليدوستي کمي اين طرف تر مراقب شمعي است که پرده کنار تخت نسوزد.باران کوثري هم که در راه مانده و تا چند دقيقه ديگر مي رسد. در بين آدم هايي که آمده اند تا حال و احوال کنند، دستيار کارگردان و فيلمبردار و مدير تدارکات هم پيدا مي شود. لوکيشن محدود کمي کار را سخت مي کند. خط داستاني و روايي فيلمنامه هم که مشخص است. يک بازيگر که از ارتفاع 5/2 متري بر روي زمين افتاده و حالا مادر کارگردانش مي خواهد جواب بگيرد.
نام مجعول «خليج عربي» در محصول تازه هاليوود

پژمان اکبرزاده* در بخشي از فيلم «ترانسفورمرها» (Transformers) که از تازه ترين فيلم هاي هاليوودي است، نام ساختگي «خليج عربي» به جاي «خليج پارس» به کار برده شده است. نمايش عمومي اين فيلم مدتي است که در اروپا و امريکا آغاز شده است. کارگردان اين فيلم که با هزينه اي بالغ بر يکصد و چهل ميليون دلار ساخته شده، مايکل بي (Michael Bey) و تهيه کنندگان آن اسپيلبرگ، تام دسانتو و دان مورفي هستند. سه کمپاني جهاني نيز پخش فيلم را به عهده گرفته اند؛ دريم ورکس، پارامونت پيکچرز و يو.آي.پي. مايکل بي کارگردان فيلم «ترانسفورمرها» در سال 2009 نيز ساخت فيلم «شاهزاده ايران»(Prince of Persia) را در برنامه کاري خود دارد. پوستري که پيشاپيش از اين فيلم منتشر شده، دربرگيرنده تصوير ساختمان هاي قديمي کشورهاي عربي است و لباس شاهزاده نيز به «علي بابا» در «چهل دزد بغداد» شباهت دارد. شماري از ايرانيان مقيم اروپا و امريکا با ارسال نامه هاي اعتراض آميزي به تهيه کنندگان فيلم «ترانسفورمرها»، خواستار دست کم تصحيح کاربرد نام ساختگي خليج عربي در دي وي دي فيلم شده اند که به زودي منتشر خواهد شد. هنوز واکنشي از سوي تهيه کنندگان و کمپاني هاي پخش کننده فيلم ديده نشده است. نام «خليج پارس» در اسناد و نقشه هاي تاريخي ايران و غرب به عنوان نام تاريخي آبراهي که ايران را از شبه جزيره عربستان جدا مي سازد ثبت شده است. کشورهاي عربي نيز تا دهه 1960 از اين نام در نوشته هايشان استفاده مي کردند ولي با گسترش ناسيوناليسم افراطي عربي از آن زمان، در پي تغيير آن برآمدند. سازمان ملل متحد تاکنون در سه بيانيه در سال هاي گوناگون، عبارت Persian Gulf را به عنوان تنها نام رسمي اين آبراه به رسميت شناخته است. در ميان کشورهاي عربي، دولت امارات متحده عربي، کاربرد اين نام را در کشور خود ممنوع کرده و حتي نقشه هاي تاريخي اين آبراه (موجود در موزه شهر دبي) دستکاري شده است. از سال 1378/1999 يک انجمن اينترنتـي غيردولتـي موسوم به Persian Gulf Online که اعضاي آن در امريکا، اروپا، استراليا و ايران پراکنده انـد براي حفـظ نام تاريخـي خليـج پـارس (Persian Gulf) در رسانه ها، همايش ها و نوشته هاي بين المللي تلاش مي کنند. اين گروه در سال1385 با پشتيباني مالي از موسسه جغرافيايي سحاب در تهران، ده ها نمونه از نقشه هاي تاريخي خليج پارس را در مجموعه اي دوزبانه به چاپ رسانده است.

ہ سخنگوي «سازمان خليج پارس» در هلند
pejman.akbarzadeh@gmail.com

شماره جديد ماهنامه هفت روي دکه
سي وهشتمين شماره ماهنامه فرهنگي، هنري هفت منتشر شد. در اين شماره مطلب مفصلي درباره جاني دپ توسط حميدرضا صدر نوشته شده و مجموعه اي از مصاحبه هاي دپ پي آمد مطلب آمده است. نگاه ماه اين شماره که بخش مهمي از مجله را به خود اختصاص داده درباره تران آن هونگ فيلمساز ويتنامي تحصيلکرده در فرانسه است که سه فيلم «بوي انبه کال»، «سايکلو» و «شعاع عمودي آفتاب» را کارگرداني کرده. از ديگر مطالب مجله مي توان به داستان نمادها و نشانه ها و ولاديمير ناباکوف، گفت وگوي جمعي درباره نقاشي آبستره و داستان سبيل سفيد نوشته ناتاليا گينزبورگ اشاره کرد.
شب هاي شعر «ويستار» با حضور سپانلو
پس از ماه ها تاخير يکشنبه هفت مرداد شب شعر ويستار با حضور محمدعلي سپانلو برگزار خواهد شد.اين شب شعر در کتابفروشي ويستار واقع در ميدان 7تير، ابتداي کريم خان، نرسيده به خردمند شمالي، جنب موسسه گيتاشناسي شماره 55 در ساعت پنج بعدازظهر برگزار مي شود.

همنشيني مرگ و سينما
بايد از خانه رفت
اين بار براي پگاه
روز پدر مبارک
نقاش ها در يک جلد
هميشه متمرد
فيلمنامه نانوشته و تولد دختري با کفش هاي کتاني
نام مجعول «خليج عربي» در محصول تازه هاليوود
شماره جديد ماهنامه هفت روي دکه
شب هاي شعر «ويستار» با حضور سپانلو
موسيقي اي به رنگ يک خاطره

 موسيقي اي به رنگ يک خاطره
مرکز عالي موسيقي در محله «بلوزداد» است. محله را طرفداران تيم هاي فوتبال غرق پرچم و شعار به نفع تيم هاي مورد علاقه خود کرده اند. پشت يک وانت جوان ها جمع اند. انگار جاي ديگري براي کسي نيست. پرچم الجزاير را يکي شان که به ديواره پشت سر راننده چسبيده است در اهتزاز درآورده. نسيم گرم معطري هم از دريا مي وزد. جوانان مي خوانند؛

«فرانسه، ديگر روزگار سرزنش تمام شد.

طومارش را بستيم.

فرانسه، روزگار حساب کشي مي رسد.

آماده جواب باش،

انقلاب ما سخن آخر بود

ما مي خواهيم الجزاير زنده بماند و شاهد باشيد، شاهد باشيد، شاهد باشيد،» اين تکه اي از سرود ملي الجزاير است. بچه ها با آواز مي خوانند. وقتي به «اشهدوا» مي رسند، صدايشان اوج مي گيرد. به عاصم مي گويم؛ کاش مفتي زکريا مي ديد که شعر او چه خوب زنده مانده است. آواز بچه ها، موسيقي سرود را در ذهنم تداعي مي کند. موسيقي مجاهدي که با شکوه از صخره ها بالا مي رود. موسيقي اي که حالا دارد در ذهنم رنگ يک خاطره مي گيرد. با عاصم. مصطفي مازن و احمد مختار و نوري جراح همچنان محو سرود جوانانيم. فرانسوي ها مي خواهند خانه علي لاپوانت را منفجر کنند. علي لاپوانت با حسيبه بوعلي و طالب عبدالرحمان توي خانه اند. تا آخرين فشنگ با ارتش فرانسه جنگيده اند. فرانسوي ها جرات نمي کنند وارد خانه شوند. خانه را با ديناميت منفجر مي کنند. وقتي صداي انفجار بلند شد، موسيقي سرود ملي الجزاير هم انگار به گوش مي رسيد. فيلم «نبرد الجزاير» ژيلو پونتي مورو را مگر مي شود از ياد برد؟ مثل عمر مختار، ساخته مصطفي عقاد. دوستان اشاره مي کنند که به طرف مرکز موسيقي برويم. صداي جوانان در دوردست همچنان به گوش مي رسد. از طاهر راننده الجزايري همراهمان مي پرسم؛ طاهر، خانه علي لاپوانت را مي شود، ديد؟

مي گويد؛ بله، سال پيش آن خانه را موزه کرده اند. خواهر و برادر علي لاپوانت هم آمده بودند. من هم رفتم. من به ديوار تکيه داده بودم تا خانه را درست ببينم. همه مردم با صداي بلند گريه کردند. زن ها «زغاريد» خواندند.

به عاصم مي گويم اميل حبيبي يک بيت شعر سميع صباغ در المتشائل درباره آوازهاي شادمانه زنان نقل کرده؛

«حسرت آوازهاي شادمانه زناني را دارم،

که شوق هزار سال ترانه و طرب را در سينه دارند.»

طاهر مي گويد آن بيت شعر را برايش بنويسم. به شرط اينکه برويم خانه علي لاپوانت را ببينيم. شام هم مهمان من، سالن موسيقي آکنده از جمعيت است. در رديف عقب جايي پيدا مي کنيم. بروشور هاي برنامه و معرفي نامه غزوان زرکلي را توزيع مي کنند. هنوز غزوان نيامده است. خاطره اي توي ذهنم زنده مي شود. بيست و پنج سال پيش به محله علي لاپوانت رفته بودم. محله قصبه-کازبا-، در ميانه کوچه که انگار هزار پله مي خورد و با انحناي نرمي به آسمان مي رفت. پيرمردي که آن روزها هشتادساله بود؛ بيرون قهوه خانه کوچکي کنار ديوار نشسته بود، چاي مي خورد. از چشمانش فقط برقي باقي مانده بود. گويي نمي توانست پلک هايش را بالا نگه دارد. سر صحبت را باز کردم. برايم توي ليوان چاي نعناع آورده بودند. دو ساعتي با پيرمرد حرف زدم. ديگر تاريک شده بود که خداحافظي کرديم. جهت دستش رو به پله ها بود. گفت؛ من از همين جا ديدم که خون از پله ها سرازير بود. يک روز سه- چهار هزار نفر را توي همين محله فرانسوي ها با تيربارهاي سنگين که بالاي پشت بام ها نصب شده بود کشتند...من دختر 12 ساله اي داشتم. همان روز کشته شد. پيرمرد دستش را به ديوار گرفت. غزوان مي آيد. «قرطبه» اسخاق البنيتس و «اندلس» انريک گرانادوس و «رقص آسيابان» مانوئل دو فلا...


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام