918 شماره
دوشنبه، 8 مرداد 1386
صفحه نخست :: رسانه :: رسانه
گفت وگو با عباس عبدي درباره فضاي حاکم بر رسانه هاي کنوني
افزايش کيفيت مطبوعات فضاي آزاد مي خواهد

چنگيز محمود زاده؛ 13 سال پيش بود که هياتي از روزنامه نگاران مراکشي براي بازديد از شرايط رسانه اي ايران از آفريقا به ايران مسافرت کردند. در آن زمان هنوز قانون مطبوعات ايران تغيير نکرده بود و البته روزنامه نگاران مراکشي هم گرفتار قانون جديد مطبوعات اين کشور نشده بودند. قانوني که پيش نويس آن، موجب اعتراض مجمع خبرنگاران بدون مرز به دولت مراکش شد و اين مجمع روز 21 تير (12 جولاي 2007) نامه اي رسمي به نخست وزير مراکش نوشت. 13 سال پيش وقتي عباس عبدي با هيات مراکشي ديدار کرد، به آنها گفت مطبوعات ايران از مراکش آزادتر است اما او شرايط آنها را ترجيح مي دهد، چون از نظر او چند نکته مهم در آزادي وجود دارد؛ «بايد اول ببينيم عمق و گستره آزادي مطبوعات چقدر است. شايد افرادي محدود به هر دليلي آزادي هاي فراواني داشته باشند اما عده زيادي از حداقل هاي آزادي هم محروم باشند. در اين حالت ممکن است عمق آزادي براي عده محدودي زياد باشد اما اين آزادي فايده اي ندارد چون اهميت آزادي در گستره آن است. آزادي واقعي، «حجم» آزادي است؛ يعني عمق ضرب در گستره.»

مثالي که اين روزنامه نگار براي استدلال حرف خود مطرح مي کند بسيار ساده است. اگر يک گستره يک ميليون نفري آزاد باشند و براي هرکدام از آنها، دو واحد آزادي در نظر گرفته شود، در مجموع دو ميليون واحد خواهد شد. اما اگر 10 هزار نفر آزاد باشند و به آنها 100 واحد آزادي داده شود، حجم اين آزادي از حجم شرايط اول کمتر خواهد بود.

عبدي عامل ديگري را هم در آزادي مطبوعات موثر مي داند تا رسانه ها بتوانند کارکرد واقعي خود را بروز دهند؛ «ثبات آزادي هم مهم است. آزادي کم اگر با ثبات و قانونمند باشد، خيلي مهم تر از اين است که آزادي زياد باشد اما فردا ندانيد چه اتفاقي خواهد افتاد. متاسفانه در ايران چنين شرايطي وجود دارد. من معتقدم ما در ايران در مقايسه با برخي کشورهاي ديگر، آزادي بيشتري داريم اما چون ثبات و گستره آن کم است، رسانه ها نمي توانند وظيفه خود را در اجتماعي کردن افراد جامعه انجام دهند.»

عباس عبدي که 10 سال در روزنامه سلام به فعاليت حرفه اي مطبوعاتي پرداخته، هنوز هم با نوشتن يادداشت براي روزنامه ها فعاليت مي کند و وقتي صحبت از يادداشت هاي مطبوعاتي به ميان مي آيد، انگار مطالبي که اينجا و آنجا مي خواند، چنگي به دلش نمي زنند. او دو سال پيش از زندان آزاد شد و حالا در همکف خانه اش در گيشا نشسته است و از نقش مطبوعات مي گويد. نقشي که از نگاه او به دليل سطح کمي و کيفي پايين، نمي تواند منجر به تحولي کارکردي شود؛ «بحث کيفي کار مطبوعات به وجود فضاي آزاد براي همه بازمي گردد يعني اينکه من و شما بتوانيم ايده ها، خواسته ها و آرزوهايمان را به يکديگر منتقل کنيم. به لحاظ کمي نيز رسانه بايد توانايي ايجاد اين ارتباط و توان انتقال مفاهيم را داشته باشد. حال اگر در هر دو اينها نقص داشته باشند، همه ما که در يک جامعه هستيم به جزايري دور و مجزا از هم تبديل مي شويم و براساس تخيلات با هم ارتباط خواهيم داشت. از همين جا مساله مهم اجتماعي شدن، نقص پيدا مي کند. اجتماعي شدن در جوامع قديم غالباً در درون خانواده ها شکل مي گرفت اما در دوران معاصر بعد از خانواده، رسانه بخش مهمي از وظيفه اجتماعي کردن را به دوش مي کشد. به همين دليل اگر رسانه از لحاظ کمي و کيفي ناتوان باشد، ما شاهد تحول کارکردي در جامعه نخواهيم بود و هر تحولي با بن بست ها، بحران ها و مصائب خودش مواجه مي شود.»

عبدي عوامل متعددي را در پديد آمدن چنين شرايطي براي رسانه ها و به ويژه مطبوعات دخيل مي داند که در بسياري از آنها خود مطبوعات نقش چنداني ندارند؛ «از نظر کيفي، تعيين چگونگي بخش عمده فضاي موجود، دست مطبوعات نيست و يک فضاي عمومي محسوب مي شود که مطبوعات نيز تابع آن هستند. اما مطبوعات هم مي توانند به بهبود آن کمک و راه را بازکنند. البته وقتي مسير حرکت بسته باشد، انگيزه اي براي شکل گيري و تاسيس مطبوعاتي با کيفيت مناسب هم به وجود نمي آيد. شکل گيري يک نهاد، زمان مي خواهد. اگر دقت کنيد، مي بينيد بيشتر کمپاني هاي دنيا، سابقه اي 100 يا 200 ساله دارند. اما روزنامه هاي ما چطور؟ روزنامه اي که عمر متوسط اش به چند سال و حتي چندماه نرسد، نمي تواند به درستي شکل بگيرد و تبديل به يک نهاد اقتصادي شود. چون روزنامه فقط يک رسانه نيست، کارگاه و بنگاه اقتصادي هم محسوب مي شود که اگر اين طور نباشد، کارش پيش نمي رود. بنابراين شکل گيري و انتقال تجربه و از همه مهم تر، آرامش و طمانينه اي که روزنامه نگار لازم دارد، در اين شرايط وجود ندارد. روزنامه نگار وقتي سال ها در يک روزنامه کار کند، با آن انس و الفت مي گيرد و کار خود را براساس چارچوب ها انجام مي دهد. ديگر کسي به دنبال اين نمي رود که با يک تيتر و خبر، فيل هوا کند و از ديگران جلو بزند.»

اما فضاي رسانه اي کشور، هميشه در شرايط فعلي قرار نداشت. در طول سه سال نخست بعد از انتخابات رياست جمهوري در سال 1376، مطبوعات به شکل چشمگيري رشد کمي و کيفي پيدا کردند. ميزان اين تحول به اندازه اي بود که حتي بعضي از بخش هاي خبري رسانه ملي را هم تحت تاثير قرار داد و اخباري از صدا و سيما پخش شد که پيش از اين به هيچ وجه قابل تصور نبود. اما آن دوره هم سپري شد و پس از توقيف هاي گسترده مطبوعات و تغيير قانون مطبوعات، شرايط تغيير کرد. عبدي که خود در بسياري از روزنامه هاي توقيف شده آن دوران حضور داشت، بحران سال 1379 براي مطبوعات را ناشي از عدم توازن بين ساخت سياسي و ساخت رسانه اي آن زمان مي داند. اين عدم توازن زماني آشکار شد که ساخت رسانه اي به حمايت ساخت سياسي متناظر با خود احتياج پيدا کرد اما از آن محروم ماند. عبدي مي گويد؛ «رسانه در ايران هميشه تابع سياست بوده و تقريباً هيچ وقت نهاد رسانه اي مستقل در ايران غلبه نداشته است. اين مشکل رسانه هاي ماست. البته در جامعه اي که نهادهاي سياسي جامع چون احزاب و ديگر نهادهاي مدني وجود ندارند، به ناچار اگر رسانه ها بخواهند کاري بکنند، سياسي مي شوند. مگر اينکه رسانه هاي مجيزگو باشند. دليل آن هم به اين برمي گردد که سياست، يک کالا است. اگر بقالي محله برنج نفروشد، شما اگر ناچار شويد از آهنگر هم برنج مي خريد. وقتي احزاب وجود نداشته باشند، کالاي سياسي قاچاق مي شود و جذابيت پيدا مي کند. وقتي جذابيت پيدا کرد، رسانه ها هم که استقلال ندارند تا کارکرد خود را نشان دهند، به سمت عرضه آن مي روند. به همين دليل آنها که خيلي نگران سياسي شدن رسانه ها هستند بايد تلاش کنند که نهادهاي سياسي مستقل شکل بگيرند. در غير اين صورت، استقلال رسانه اي واقعيت ندارد.»

يکي از پژوهش هايي که چند سال پيش در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در اين باره انجام گرفت، نشان مي دهد که اعتماد مردم به رسانه ها در ايران مستقل از اعتماد به ساخت دولت نيست. در حالي که در جوامعي که ساختار صحيح رسانه اي و سياسي دارند، ممکن است مردم به رسانه ها اعتماد داشته باشند اما نسبت به ساختار قدرت بي اعتماد باشند يا برعکس. البته عبدي بخش ديگري از دلايل سياسي قلمداد شدن رسانه ها در ايران را متوجه معنايي مي داند که ساختار سياسي به رسانه نسبت مي دهد؛ «اين را هم بگويم که اگر مي گويند رسانه هاي ما سياسي هستند، بخشي از آن به دليل تعبيري است که به آنها نسبت داده مي شود. همه رسانه هاي دنيا نقد مي کنند و حرف مي زنند اما کسي نمي گويد آنها سياسي شده اند. مي گويند نقد وظيفه آنها است. سياسي شدن يعني يک حزب درست کنيد و برويد دنبال قدرت. اما اينجا تا به کسي انتقاد مي کنيد، مي گويند سياسي شده اي. پس رسانه ها چه کار بايد بکنند؟»

يکي از بحث هايي که از همان ابتداي ورود مطبوعات به ايران بين اهالي سياست و رسانه مطرح شد و تا به امروز هم ادامه پيدا کرده است، به تندروي و کندروي رسانه ها مربوط مي شود. حتي در همان دوره کوتاه آزادي مطبوعات پس از امضاي قانون مشروطه، برخي از روزنامه نگاران به نقد فعاليت همکاران خود مي پرداختند. اين دعوا هنوز هم ادامه دارد و عده اي پشتيبان استفاده مطبوعات از تمام فضاي پديد آمده براي آنها هستند و برخي ديگر بر اين باورند که اگر رسانه ها کمي آرام تر حرکت کنند اما تداوم داشته باشند، مي توانند تاثيرگذارتر باشند. عبدي هيچ يک از اين ديدگاه ها را نمي پذيرد؛ «اين دو حالت تحت اراده کسي نيست. وقتي فضاي بسته، باز مي شود، آدم ها اختيار مطلقي بر جريان حرکت ندارند. افراد در رقابت با هم قرار مي گيرند. وقتي روزنامه اي مي نويسد و تاثيرگذار مي شود، ديگران هم به دنبالش مي روند. اگر قرار باشد جامعه بعد از فضاي بسته، عقلاني برخورد کند پس ديگر چه دليلي براي مخالفت ما با فضاي بسته باقي مي ماند؟ فضاي بسته اي که همه را عاقل بارآورده است چه ايرادي دارد؟ فضا که باز مي شود، همين اتفاق مي افتد و هر کسي که بخواهد به ميدان مي آيد. چرا در بازي ايران و ژاپن آن همه آدم مردند؟ اگر آنجا به اين حرف عقلاني گوش مي دادند که آقايان سرجاي خود بنشينند و يکي يکي خارج شوند، اين اتفاق نمي افتاد. اما وقتي درهاي خروج عادي نباشد و به يک باره باز شود، همه دويدند و عده اي هم زير دست و پا مردند.»

عبدي که از سال 1369 به بعد ابتدا دبير گروه اقتصادي و سردبير روزنامه سلام بود و در آن سال ها به عنوان روزنامه نگار مقابل ديگران مي نشست و از آنها سوال مي پرسيد حالا مدت ها است عادت کرده روزنامه نگاران را مقابل خود ببيند که از او سوال مي پرسند. او در زيرزمين خانه خيابان گيشا نشسته و پشت سرش در حياطي کوچک، پروانه بزرگ کاغذي به درختي چسبانده شده است؛ پروانه اي با بال هاي زرد و دولکه نارنجي. او در اين روزها غير از نوشتن در مطبوعات، رسانه ديگري را هم انتخاب کرده است که منظم تر و پيگيرتر در آن مي نويسد؛ ابزاري ارتباطي که هرچند محدوديت هايش در حال افزايش است اما به عقيده عبدي در آينده، اهميت آن بيشتر خواهد شد؛ «فضاي مجازي هنوز در ابتداي راه است و قشر خاصي از آن استفاده مي کنند. به همين دليل بر همان قشر خاص تاثير مي گذارد. اين موضوع ممکن است باعث شود اين رسانه از بخش هاي ديگر جامعه فاصله بگيرد، مگر آنکه اين فاصله پر شود. ضمن اينکه استمرار و تداوم اين فضا کمتر ديده مي شود. يک نفر مي آيد، مدتي مي نويسد و مي رود. به همين دليل از حيث اثرگذاري در ارتباطات ضعيف مي شود. ولي به هرحال، ابزار مهم و موثري است که اهميت اش بيشتر هم خواهد شد.» عبدي محدوديت هايي را که بر وبلاگ ها تحميل مي شود، در کنترل آنها چندان موثر نمي داند و معتقد است توسعه اين فضاها مسيري است که بايد طي شود و اين اتفاق خواهد افتاد. هرچه بيشتر در برابر آنها مقاومت شود، تبعات آن بيشتر متوجه مردم مي شود و ديرتر اجتماعي خواهند شد. با گسترده شدن وبلاگ ها گروهي از کارشناسان ارتباطات عنوان مي کنند که وبلاگ ها به دليل رعايت نکردن اصول حرفه اي کار رسانه اي مانند بي طرفي و دقت، نمي توانند رسانه هايي قابل اعتماد باشند اما اين روزنامه نگار ديدگاه ديگري دارد؛ «هر فردي که به منبعي مراجعه مي کند، پيش فرض هايي براي خودش دارد. شما وقتي با آدم دروغگويي مواجه مي شويد، اصل شما اين است که او دروغ مي گويد. وقتي هم به فرد راستگويي مراجعه مي کنيد، هرچه بگويد قبول مي کنيد مگر آنکه خلافش ثابت شود. همين مساله درباره مراجعه کنندگان به وبلاگ ها هم صادق است. ضمن آنکه دروغ ها باعث مي شود سيستم خودش را اصلاح کند. نه اينکه بگويم دروغ ضرر ندارد. اما وقتي يک رسانه رسمي اجازه انتشار اخبار رسمي را ندارد، طبيعي است که دروغ پديد بيايد.»

سردبير روزنامه اي که 10 سال عمر کرد و علاوه بر تاثير بر فضاي رسانه اي بر فضاي سياسي کشور نيز تاثيرگذار بود حالا که هشت سال از توقيف «سلام» مي گذرد، مي گويد؛ «به هر حال «سلام» يک چيزي بود که تمام شد و رفت.» سلام نه تنها در ميان

روزنامه نگاران با اهميت بود بلکه توانست در جذب مخاطب نيز با موفقيت عمل کند. هرچند دوره پنج ساله توقيف روزنامه به پايان رسيده است اما خبري از انتشار مجدد آن نيست، همان طور که کمتر روزنامه توقيف شده در طول 10 سال گذشته، انتشار خود را از سر گرفت. از نگاه عبدي روزنامه سلام در زمان خودش به چند دليل اهميت پيدا کرد. رخنه اي که «سلام» در فضاي مطبوعاتي کاملاً يک دست آن زمان پديد آورد، نوآوري هايي که در کار مطبوعاتي انجام داد، مطالب و محتواي جديدي که عرضه کرد و افرادي که اين مطالب را نوشتند در ماندگار شدن خاطره روزنامه سلام نقش مهمي داشتند. عبدي مي گويد؛ «يک نکته مهم ديگر هم وجود دارد. تاکنون در ايران هيچ روزنامه اي به اندازه کيهان و سلام، روزنامه نگار به جامعه مطبوعاتي نداده است. البته منظورم کيهان امروز نيست. همين الان در اکثر رسانه ها، نيروهاي سلام حضور دارند. هرچند در روزنامه سلام نيروها به آن معناي دانشگاهي ژورناليست نبودند اما به دليل فضاي باز روزنامه توانستند به ژورناليست هاي حرفه اي تبديل شوند.»

شايد همين تجربه روزنامه سلام باعث شده است عبدي به اين نتيجه برسد که رشته روزنامه نگاري در مقطع کارشناسي دانشگاه ها معنايي ندارد؛ «ژورناليسم بايد دوره اي يک ساله بعد از ليسانس باشد. در دانشگاه ها بايد فوق ليسانس روزنامه نگاري داشته باشيم. يعني براي مثال يک نفر که ليسانس اقتصاد گرفته و اقتصاد را به اندازه يک ليسانسه مي فهمد بايد برود و يک دوره روزنامه نگاري را بگذراند. وقتي روزنامه نگار جامعه، اقتصاد و سياست را کارشناسانه نشناسد با تيتر و خبر چه کاري مي خواهد بکند؟ البته از طرف ديگر هم ژورناليست در مقام ژورناليستي خود نمي تواند نقش انديشمند را بازي کند.کار ژورناليست، انتقال انديشه افراد انديشمند به مردم است.»

زندگي و فعاليت حرفه اي جيمز ناکتوي
عکس هاي من گواهي است
  مترجم : جواد منتظري؛

  جيمز ناکتوي که در کشورمان او را به غلط نچوي مي نامند، اکنون از شناخته شده ترين عکاسان مطبوعاتي حال حاضر جهان است. شهرت جهاني او به دليل حضور دائم اش در مناطق خطرخيز و درگير جنگ در سال هاي آخر قرن بيستم و چاپ عکس هايش در تيراژهاي وسيع در معتبر ترين نشريات و رسانه هاي جهان است. اما بخشي از شهرت او در ايران مرهون فيلم «عکاس جنگ» است که مدتي پيش از برنامه مستند چهار شبکه چهارم تلويزيون مان به نمايش درآمد. صاحب اين قلم قريب به ده سال پيش در روزنامه اخبار طي مقاله اي بلند نسبت به معرفي او اقدام کرد. اما آنچه آن هنگام از او به چاپ مي رسيد، بيشتر جنبه ستايش و تعريف داشت. چيزي که در اين مطلب جديد است نگاه تازه و کمي انتقادي به آثار اوست از سوي هنرشناساني که تنها به لحاظ رسانه اي به عکس هاي او نپرداخته و بحث هاي هنري را نيز دخيل در کار انتقاد کرده اند. لازم به توضيح مي دانم که اين مطلب برگرفته اي است از چند مقاله و نيز خوانده ها و شنيده هايم طي سال هايي که گذشت. اميدوارم مطلب حاضر به دست دانشجويان عکاسي و علاقه مندان به عکاسي مطبوعاتي برسد.

جيمز ناکتوي در 1948 در سيراکيوز نيويورک به دنيا آمد و در ماساچوست رشد کرد. بين سال هاي 1966 تا 1970 در رشته هاي علوم سياسي و تاريخ هنر به تحصيل پرداخت. اين دوره مقارن با زماني است که گرايش هاي اساسي راديکال در دانشگاه هاي امريکا وجود داشت و ناکتوي نيز از استنشاق اين فضا و جنبش هاي دانشجويي بي بهره نماند. بعد از اتمام تحصيلاتش با يک کشتي بازرگاني به مدت شش ماه به دور اروپا گشت. او در اين کشتي به کار ظرفشويي اشتغال داشت. در خلال همين دوران بود که در پي ديدن عکس هاي جنگ ويتنام و تاثيرشان بر مردم و سياست هاي دولت امريکا تصميم گرفت به عکاسي روي آورد.

او يک عکاس خودآموخته است که از طريق خواندن کتاب هاي آموزش عکاسي، ظهور نگاتيو را ياد گرفت و براي چاپ عکس هايش تاريکخانه اجاره مي کرد و مهمتر از همه اينکه با نگاه کردن به عکس هاي ديگر عکاسان بسيار مي آموخت.

دهه 70 مقارن با زماني بود که علاقه مندي به عکاسي رشد بسيار چشمگيري داشت، چاپ و استفاده از عکس در عرصه هاي گوناگون و نمايش آن در گالري ها به يک باره رو به فزوني گذاشت. اين فضا او را قادر ساخت تا از کار هاي عکاسان بزرگي نظير هانري کارتيه برسون، يوجين اسميت، ژوزف کودلکا و دان مک کالين چيز هاي زيادي ياد بگيرد. او به تمرين عکاسي تحت نظر استادي که هيچ کسي جز خودش نبود ادامه داد و سعي کرد تا با غور در سبک هاي عکاسان بزرگ زمان خويش عکاسي خود را ارتقا دهد. در اين زمان او با دستياري در ويرايش فيلم هاي خبري شبکه ان بي سي و بعدتر رانندگي کاميون زندگي مي گذراند. اين دو شغل بي ترديد در شيوه کاري او نقش داشته است. در 1976 او اولين شغل عکاسانه اش را يافت و در يک روزنامه محلي در نيومکزيکو شروع به کار کرد. چهار سال در اين شغل ماند و سپس به نيويورک رفت و به کار به عنوان عکاس آزاد روي آورد.

عزم جدي او و پشتکارش براي عکاس شدن در آن دوره کاملاً به چشم مي خورد. کار کردن مداوم، مطالعه درباره رسانه عکاسي و دستاوردهايش، بسط دادن شيوه عکاسي اش، کارآموزي اش در يک روزنامه محلي و سپس آمدنش به يک شهر بزرگ براي تبديل شدن به يک عکاس مطبوعات، راهي بود که او براي عکاس شدنش مي پيمود. نگاهي به زندگي گذشته او نشان مي دهد که او چگونه خود را آماده کار براي شغل آينده خود کرد. خواندن علوم سياسي و تاريخ هنر، يادگيري اديت تصوير از طريق دستياري براي اديت فيلم هاي خبري و شغل رانندگي کاميون که او را در تماس مستقيم با مردم معمولي قرار مي داد. دستاورد هاي او در کارش مويد اين است که بهترين راه براي يادگيري خودآموزي است. رشته هاي آموزشي و حضور در آن مال کساني است که توانايي لازم را ندارند يا از يافتن راه خود ناتوانند.

در خلال عکاسي در يکي از اولين گزارش هاي تصويري عمده اش در بوستون با يک گروه اوباش رودررو قرار گرفت و اين اولين تجربه اش بود که بتواند جو را در نظر گرفته، کنترل کند، وارد درگيري نشود و با مديريت فضا خود را از گزند در شرايط وخيم و خطرناک در امان نگه دارد. اين اولين تجربه او در برخورد با شرايط خطرناک به عنوان عکاس بود.

اولين کاري که در خارج از کشور به ناکتوي محول شد ماموريتي بود در ايرلند شمالي که او بايد به پوشش اتفاقات ناشي از اعتصاب غذاي زندانيان جنبش آي آر اي مي پرداخت. او در مصاحبه اي گفته است؛ «اگرچه اوضاع آرامي نبود، ده مردي که در اعتصاب غذا بودند، رو به مرگ بودند، خيابان ها مدام شلوغ بود و درگيري داشت. من هم تجربه اي نداشتم و هيچ رهنمودي نيز نداشتم که چگونه بايد عمل کنم.» اما او خيلي زود دريافت که براي انجام يک کار متفاوت چه بايد بکند.

بعد از کارش در ايرلند شمالي دور پوشش خبري او از مناطق جنگي در اکناف دنيا شروع شد. از 1981 تا حال او با عکس هايش درگيري ها و موضوعات اجتماعي در السالوادور، نيکاراگوئه، گواتمالا، لبنان، نوار غربي غزه، اسرائيل، هند، سريلانکا، افغانستان، فيليپين، کره جنوبي، سومالي، سودان، رواندا، آفريقاي جنوبي، روسيه، بوسني، چچن، روماني، برزيل و امريکا را براي جهانيان گزارش کرد. اگرچه او طي دوره اي کوتاه، چند روزي را نيز در ايران سپري کرد، اما هيچ گاه عکسي از او نديديم.

در برخي اوقات که هيچ علاقه اي از سوي مطبوعات وجود نداشت، او به تنهايي و با هزينه خود به آن نقاط مي رفت. گزارش هاي او از يک دارالايتام در روماني و قحطي و خشکسالي در سومالي از آن جمله بود. در هر دو اين مورد عکس هاي او با اقبال زياد رسانه ها

مواجه شد.

در 1984 مجله تايم با او قرارداد کاري بست و در 1989 عضو دائم آژانس عکس مگنوم شد. عکس هاي او در اغلب گالري هاي مشهور جهان به نمايش درآمد و او تقريباً تمامي جوايز معتبر عکاسي مطبوعاتي را از آن خود کرد، تعدادي از اين جوايز را براي چند بار. پنج بار مدال رابرت کاپا، دو بار مدال ورلدپرس فتو، دوبار جايزه «نهايت عکاسي» از مرکز بين المللي عکاسي، شش بار بهترين عکاس سال مجلات امريکا، دو بار جايزه لايکا، جايزه گزارش تصويري کمپاني کانن و جايزه «عکاسي انساني» يوجين اسميت از جمله آنها است.

«من کاري بايد انجام دهم... بايد مردم را بيدار کنم.» جيمز ناکتوي بارها اين روياي خود را در تصاويرش با مردم در ميان نهاده، آنها را تکان داده و به آنها نشان داده که بايد کاري صورت دهند. او در خلال کارش مي کوشد به مردم آگاهي دهد وا آنها را وادارد تا به تغيير شرايطي روي آورند که او را وحشت زده ساخته است.

ترکيب بندي خوب و يافتن نگاهي زيباشناسانه در لحظه در مکان هايي که خيلي نشاني از زيبايي در خود ندارند، باعث شده که عکس هاي او جداي از نشان دادن صرف يک اتفاق يا ماجرا بتوانند به خوبي با بيننده ارتباط برقرار کنند و او را تحت تاثير خود گيرند. البته خود ناکتوي اذعان دارد که ما بيشتر بايد بر سوژه هاي عکس هايش متمرکز شويم و آنها را ببينيم تا به آنها به عنوان يک اثر هنري نگاه کنيم. در واقع هدف او اين است که ما آنچه او عکاسي کرده را ببينيم و هوشيار باشيم که دور و برمان چه اتفاقاتي در حال روي دادن است، تا اينکه به استعداد و هنر او در گرفتن عکس توجه کنيم و به آن ارزش بدهيم. اما به هر حال بسياري از ما در نگاه به عکس هاي او براي بسط دانش مان در يادگيري شيوه عکاسي کردن سود مي جوييم، عکس هايي که قرار است نگاه مردم را به دنيا عوض کند، آنچنان که خود او زماني از عکاسان ديگر آموزه هايي يافته است.

شيوه عکاسي ناکتوي تقريباً چيزي است که از درونش برمي خيزد، گويا سبکي که او براي ورود به مکان هاي خطرناک و عکاسي از مردم استفاده مي کند، برايش ذاتي است. آنچنان که خود مي گويد؛ «خيلي آرام و باملايمت کار مي کنم، با مردم به احترام رفتار مي کنم و با نوعي تمکين سعي مي کنم به آنان نزديک شوم. با آنها حرف مي زنم و با رفتار و حرکاتم نشان مي دهم که به آنها توجه دارم، بنابراين طي اين پروسه آنها نيز در ساختن عکس هايم سهيم مي شوند. من عکس ها را قاپ نمي زنم، بلکه بي هيچ عجله اي با دقت و ظرافت آنها را مي گيرم. آن عکس ها هميشه در جايي وجود دارند و گويا قبلاً گرفته شده اند و من تنها آنها را کشف مي کنم. بسيار به سوژه هايم نزديک مي شوم. استفاده از لنز وايد و نزديکي به سوژه باعث مي شود بيننده با موضوع عکس هايم درگير شود و خود را در شرايط عکس گرفته شده قرار دهد.» او از لنز تله استفاده نمي کند، زيرا دوست ندارد در کناري بماند و از فاصله دور تنها نظاره گر باشد، و به گرفتن عکس بسنده کند. به نظر او چنين عکسي مخاطب را تحت تاثير خويش نمي گيرد. در واقع او به جاي بيننده عکس هايش خود را در مرکز ماجرا قرار مي دهد و همان زوايايي را عکاسي مي کند که يک تماشاگر نزديک به ماجرا مي توانست ببيند.

ناکتوي در ترکيب بندي تصاويرش دقتي باورنکردني را به کار مي گيرد. در بسياري از عکس هايش برش هاي فوق العاده و هيجان انگيزي مي بينيم که ديگر عکاسان توجهي به آن نداشته يا توانش را ندارند يا آن قدر ريسک نمي کنند. عکاسان ديگر معمولاً اندکي به عقب مي روند تا کل سوژه را در قاب عکس داشته باشند. اما او به راحتي ما را در برشي از سوژه هايش شريک مي کند و اين باعث مي شود تا حضور خود را در بخشي از عکس ها احساس کنيم. او از به کارگيري زواياي بسيار رايج در عکس هايش دوري مي کند و به طور معمول از سطحي پايين تر از ديد طبيعي استفاده مي کند.

وقتي به صحبت هاي او گوش مي کنيم يا مصاحبه هايش را مي خوانيم بيشتر به آرامش و سکوت دروني او و مصمم بودن به کارش پي مي بريم. او در صحبت هايش اشاره مي کند بارها مجبور شده در صحنه ها، عکاسي را کنار بگذارد وقتي که ديده واقعاً کمک کردنش مهمتر از عکس گرفتنش است. در برخي اوقات او خود را به خطر انداخته وقتي ديده مردمي در شرايط خطر و حتي کشته شدن قرار گرفته اند. در هائيتي او کمک کرده تا مردي از کشته شدن نجات پيدا کند، در آفريقاي جنوبي نيز اين کار را کرده است. اين باعث خوشبختي اوست که نه تنها جان آدم هايي را از مرگ نجات داده بلکه خود نيز هنوز سالم است.

با آنکه ناکتوي بيشتر اوقاتش را در خارج از امريکا به سر مي برد اما شانسش بود که روز 11 سپتامبر سال 2001 در امريکا حضور داشت. درست دو روز پيش از اين او به همراه شش عکاس ديگر آژانس عکس «وي تو» را بنيان گذاشتند که خيلي زود به آژانسي معتبر در زمينه عکاسي خبري تبديل شد.

عقايدي وجود دارد مبني بر اينکه در عکس هاي او نوعي آشفتگي وجود دارد، يا آن انگيزه اي که بايد در خلال يک پروسه فتوژورناليستي اتفاق بيفتد، در عکس هاي او موجود نيست. يک منتقد عقيده دارد در عکس هاي او از طريق يک زيبايي شناسي شگفت انگيز بر وحشت از جنگ تمرکز زيادي صورت گرفته تا نشان دادن نوعي حس مبارزه ضدجنگ. او در بسياري از عکس هايش يک نگرش زيباشناسانه شگرف از جنگ ارائه مي کند و اين کار به حس و چالش ضدجنگ در عکس هايش لطمه مي زند و اين درست خلاف آن چيزي است که خود او عقيده دارد.

اين بخشي از وظيفه عکاس است که تصاويري واضح و مشخص از اتفاقات ارائه کند که واقعيت را نشان مي دهد که البته احساس و تفکر عکاس نيز به آن تزريق مي شود. اگر چه عکس ها هميشه از نگاه هايي متفاوت و همسو با حس و انديشه يک عکاس يا عکاسان مختلف گرفته مي شوند، اما بايد توان شرح آنچه را که اتفاق افتاده دارا باشند و هم حس استعاري داشته باشند.

عقيده اي ديگر نيز هست که تاييد مي کند عکس هاي او نياز به توضيح دارند و بايد داستان هاي پشت عکس ها را دانست تا به زمان و مکان و چگونگي اتفاقي که افتاده پي برد تا به اين آگاهي رسيد که اين چگونه جهاني است که ما در آن زندگي مي کنيم، جهاني که امريکايي هاي معاصر آن را نمي بينند.

يک عکس يک سري تصميمات و انتخاب هاي خالق خود را در خويش دارد و سپس به صورت زنجيره وار چيزهاي ديگري به آن اضافه مي شود تا به معرض ديد بيننده برسد. مثل اديتوري که به عکس برش هاي متفاوتي مي دهد و آن را براي صفحه يک نشريه آماده مي کند، کسي که براي آن زيرنويس مي نويسد و حتي مطلب يا مقاله اي که آن عکس در آن استفاده مي شود. کاوه گلستان عکاس و فيلمبردار مشهور خبري ايراني که سال 2001 در کردستان عراق بر روي مين رفت و جان خود را از دست داد، هميشه مي گفت؛ «وقتي که عکسي را گرفتي، کارت به عنوان عکاس ديگه تموم شد، عکس ديگه وارد زندگي خودش مي شه.» البته چيز هاي ديگري هم هستند و آن زبان عکاسي است مثل استفاده از رنگ، فاصله، از چه لنزي استفاده شده، کادربندي، نوردهي، عمق ميدان، نقطه ديد عکاس و نورسنجي. تا اينجا فقط به گرفتن عکس رسيده ايم، سپس نوبت تاريکخانه فرامي رسد يا امروز استفاده از کامپيوتر در ويرايش عکس که به ما کمک مي کند عکس را براي ارتباط هر چه بيشتر با بيننده آماده کنيم.

در عکس هاي ناکتوي گويا ما از نقطه درک آنچه قرار است براي ما توضيح دهد دور مي شويم و گويا وقتي مي خواهيم به ترجماني براي خود برسيم، عکس هاي او در برابر ما بيشتر از متن مقاومت مي کنند.

ناکتوي نيز مانند بسياري از فتوژورناليست ها تنها بر روي تک عکس کار نمي کند، بسياري از موضوعات را با چند عکس نشان مي دهد. اين يک تفاوت اصلي در مورد کارکرد عکس در فتوژورناليسم نو نسبت به استفاده در مجلات قديمي دهه 30 و 40 است که رواج داشته است. هم در مجلاتي که عکس هايش چاپ شده و هم در کتاب هايش او از شيوه اديت فيلم هاي خبري که قبلاً ياد گرفته بود، سود برده است. اين را اديتور هاي عکس هاي او در مجلات نيز اذعان دارند. آنها اعتقاد دارند هنگامي که بر روي عکس هاي او اديت مي کنند گويا بر روي يک فيلم اديت مي کنند که تک تک عکس ها در خدمت انتقال يک مفهوم کل در تعدادي عکس پي در پي هستند.

قاعدتاً عکس ها در خدمت نوعي قرائت و گفتار هستند، منتها بايد توجه داشت که آنها قرار نيست به شکلي مستقيم به مانند کلمات يک متن ذهن بيننده را در حوزه اختيار خويش بگيرند. به عبارتي عکس ها نوعي قرائت تصويري هستند، در اين نقطه زيرنويس خيلي به انتقال مفهوم عکس کمک مي کند، و اديتورها هميشه با توجه خاصي زيرنويس هاي عکس هاي ناکتوي را با آن چيزي که او درباره عکس هاي خود نوشته است مد نظر قرار مي دهند. از آنجا که عکس ها قرائت و گفتمان خويش را دارند و در انتقال يک مفهوم سهيم مي شوند، پس عکس ها مي توانند براي ما داستان هاي مختلفي را بگويند. از اين روي کار ناکتوي در نقاط مختلف دنيا به دنبال همين وظيفه بوده، عکس هايي که به ما شوک داده، ما را نگران ساخته، باعث خجالت مان شده، اگر شما به عکس هاي او نگاه مي کنيد و صفحه را با خيال راحت ورق مي زنيد، پس او شکست خورده است.

جيمز ناکتوي در سال 2001 در بغداد مورد حمله قرار گرفت. ماجرا از اين قرار بود که او به همراه گزارشگر مجله تايم در يک جيپ ارتش امريکا بودند که ناگاه يک نارنجک به داخل آن پرت مي شود، گزارشگر تايم نارنجک را برداشته به بيرون پرت مي کند که در همين اثنا بخشي از دست خود را از دست مي دهد و ناکتوي نيز از ناحيه شکم مجروح مي شود.

او زماني در واکنش به واقعه 11 سپتامبر گفت؛

« فکر مي کنم امريکايي ها از اين اتفاق درس خوبي مي گيرند، حالا ما بخشي از دنيايي هستيم که پيش از آن هرگز نبوده ايم.»

با تمام اين اوصاف اما جيمز ناکتوي انساني شريف است که کمتر نظيرش را در اطراف مان مي يابيم. مردي که بخش مهمي از زندگي خود را در رويارويي با مرگ سپري کرده و دستاورد او اسنادي است بي همتا از درد و رنج ابناي بشر و ستم انسان بر انسان، شمايلي از مردمي که هيچ گاه در شکل گيري جنگ ها نقشي نداشتند، اما از تبعات بدبختي و ستم آن در امان نمانده اند.او مي گويد؛ «من شاهدي بوده ام و عکس هاي من گواهي است بر آنچه روي داده، آنچه من ثبت کرده ام نبايد فراموش شود، و نيز نبايد دوباره روي دهد.»

بررسي تا سال 59
کيهان، داغ و غيرداغ
 صبا صراف
کيهان با عمري بيش از نيم قرن آينه تمامي جريانات و تحولات سياسي کشور است و تاريخ آن از آغاز پيدايي به همراه تمامي تازه ها و خبرهاي داخلي و خارجي اش، چه داغ و چه غيرداغ و همه ضميمه هايش از زن روز تا کيهان بچه ها و کيهان هوايي جدا از تاريخ تحولات ملت ايران نيست.

با آغاز زمزمه هاي انقلاب سرگذشت کيهان بار ديگر رقم مي خورد و سرگذشت، تاريخي مي شود که به اندازه تمامي تاريخ پيروزي انقلاب اسلامي قابل بررسي است.

با خروج مصباح زاده مدير مسوول و صاحب امتياز کيهان از ايران در سال 56، موسسه و روزنامه کيهان به دست شوراي سردبيري اداره مي شود و از آن هنگام است که هر گروه و حزب و مسلکي با نفوذ در آن سعي در هدايت روزنامه در جهت اهداف خود دارد. کيهان در اين دوران به دليل تيراژ بالاي يک ميليون نسخه اي و محبوبيتي که ميان مردم دارد، عرصه اي براي رقابت ميان احزاب و تشکيل سنديکاهاي مختلف در کيهان مي شود؛ و سنديکاي روزنامه نگاران و کارکنان کيهان شامل سنديکاي کارگري از حزب توده ايران، سنديکاي کارمندي از حزب ملت ايران با گرايشات ملي و سنديکاي روزنامه نگاران از ميان چريک هاي فدايي خلق مي شود. در اين ميان انجمن اسلامي کيهان در مقابل سنديکاي روزنامه نگاران و کارمندان تشکيل مي شود که بعد از جريان اعتصاب 62 روزه مطبوعات بر تعدادشان افزوده و شمار آنان بالاتر مي رود.

اعتصاب 62 روزه کيهان که به همراه ديگر مطبوعات کشور به عنوان اولين اعتصاب خانواده مطبوعات ايران محسوب مي شود، از جمله اتفاقات مهم اين دوران براي نشان دادن اعتراض در مقابل قدرت رژيم بود. پس از واقعه خونين 17 شهريور در پي اعتراضات مردمي و اعتصاب مطبوعات روزنامه نگاران کيهان نيز با حضور در تحريريه و بدون انجام هيچ گونه فعاليت خبري دست به اعتصاب زدند که در اين دوره کيهان به حالت ويژه درآمد و توسط چند تن از سران نشريه منتشر شد و شکلي نظامي به خود گرفت.

با وقوع زلزله طبس در 25 شهريور خبرنگاران اين روزنامه دست از اعتصاب کشيدند ولي حضور نيروهاي دولتي در نشريه براي نظارت مستقيم بر فعاليت روزنامه هايي چون کيهان و اطلاعات با واکنش شديد و اعتصاب دوباره خبرنگاران مواجه شد که به سبب آن کار به ميزهاي مذاکره ميان مطبوعات و دولت کشيده شد و در نهايت با صدور اعلاميه از سوي دولت مبني بر پذيرفتن خواست هاي آنان، خبرنگاران در 23 مهرماه بعد از اعتصاب 62 روزه مطبوعات که همزمان با روي کار آمدن دولت بختيار صورت گرفت، به کيهان بازگشتند.

انتشار دوباره روزنامه کيهان در اولين روز بعد از انقلاب يعني دوشنبه 23 بهمن ماه 1357 در ده هزار و ششصد و سي و ششمين (10636) شماره و سي و ششمين سال انتشار خود با اقبالي بي سابقه و تيراژ فزون از يک ميليون نسخه رو به رو شد و به عنوان پرمخاطب ترين روزنامه هاي اين دوره به چاپ هاي سوم و چهارم نيز دست يافت. در سال 1357 کيهان با پرسنلي حدود 300 نفر (در تهران و شهرستان ها) و ارزش سرمايه اي، تجهيزاتي، تاسيساتي و... بيش از 880 ميليون تومان و با 140 ميليون تومان بدهي در هيئت يکي از موسسات بزرگ و بانفوذ انتشاراتي ايران درآمده بود. «حزب توده» که در اين ميان بيش از ديگر احزاب در کيهان نفوذ داشت به برگزاري سخنراني هايي به رهبري سران حزب و جلسات و صدور بيانيه ها اقدام مي کند. محمود عسگريه از اعضاي اصلي انجمن اسلامي موسسه کيهان که خود را پيرو راه شريعتي مي نامد، از خاطرات آن دوران خود مي گويد؛ «مي ديديم که مرام سياسي حزب توده با مرام اسلامي ايراني ما نمي خواند و آنها مي خواهند ما را از زير بيرق امريکا درآورند و ببرند زير بيرق شوروي، در حالي که شعار ما نه شرقي نه غربي، جمهوري اسلامي بود.»

و از آن پس است که جدال ميان توده اي ها و انجمن اسلامي بالا مي گيرد و در 24 ارديبهشت ماه 58 طي تسويه اي خودجوش 20 نفر از روزنامه اخراج مي شوند که بعد از آن نيز روزنامه «کيهان آزاد» را منتشر مي کنند، تعدادي نيز به اعتراض از کيهان مي روند و نيروهاي انجمن اسلامي به رهبري محمد مبلغي اسلامي پيروز ميدان مي شوند.

انتشار 4 صفحه اي روزنامه با تيتر «کيهان امروز با حمايت کارگران درآمد» در 25 ارديبهشت ماه خبر از تحولات دروني روز گذشته خود مي دهد. محمود عسگريه در اين باره مي گويد؛ «تا ساعت يک بعد از ظهر آن روز حتي يک مطلب هم رد نشده بود، روزنامه نگاران دست از کار کشيده بودند، تصميم گرفتيم کيهان را به هر قيمت شده خودمان منتشر کنيم و کيهان فردا را با آن تيتر منتشر کرديم.»

در دوره کوتاهي از اختلاف کيهان زير نظر روحاني اي به نام «هادي نجف آبادي» منتشر شد. رد پاي گرايشات «حزب ملي ايران» نيز در کيهان اين سال ها ديده مي شود، با توجه به چاپ برخي از مقالات و اخبار در حمايت از دکتر شايگان وزير فرهنگ دولت مصدق که شايد انتصاب «ابراهيم يزدي» در دوره کوتاهي (کمتر از يک سال) به مديريت کيهان و کنار رفتن وي با سقوط دولت موقت در آبان ماه 59 گوياي اين امر است.

با برکناري ابراهيم يزدي به عنوان اولين کسي که از سوي امام به مديريت کيهان منصوب شده بود، شخصي به نام «حسين مهديان» تاجر آهن و از بازاريان بنام تهران براي پا درمياني و حل اختلافات و بحران هاي به وجود آمده در کيهان به عنوان واسطه وارد مي شود و براي مدتي نيز صحبت از خريد امتياز کيهان از سوي وي مطرح مي شود که البته عملاً چنين کاري هيچ گاه صورت نگرفت و مهديان مدتي به عنوان سرپرست و ريش سفيد در کيهان ماند و در اين مدت از «اسدالله مبشري» وزير مستعفي دادگستري دولت موقت به عنوان سردبير دعوت به همکاري کرد.

کيهان که در اين دوره موضع بي طرفي را انتخاب کرد و به چاپ مصاحبه با افرادي از جناح ها و احزاب مختلف فکري و ذکر کلي گويي هاي مبهم در زمينه مسائل مختلف پرداخت، تيتر «ضدانقلاب بداند کيهان به هر قيمتي متعلق به ملت مسلمان ايران است» از جمله اقدامات کيهان براي نشان دادن موضع بي طرفي نشريه و همراهي با انقلاب اسلامي است که در تاريخ 16/4/58 چاپ شد و در يکي از سرمقاله هاي کيهان خط مشي خود را «حرکت در خط اسلام و خط رهبري انقلاب» معرفي مي کرد.

مبشري در اوايل مرداد بعد از حدود يک ماه کار، از کيهان کناره گيري مي کند و مهديان نيز در گفت وگويي که با خبرگزاري پارس انجام مي دهد اعلام مي کند؛ «موسسه کيهان در اختيار بنياد مستضعفين قرار گرفت.»

با انتصاب «محمد خاتمي» به عنوان نماينده ولي فقيه به مدير مسوولي موسسه، کيهان به آرامشي نسبي دست يافت و غائله درگيري ها فرو نشست. احمد غلامي که مدتي مسووليت مجله کيهان بچه ها را بر عهده داشت از اين دوران مي گويد؛ «دوره بالندگي کيهان دوره خاتمي است و کيهان آن روز فضاي بازتري براي فعاليت بسياري نويسندگان و روشنفکران داشت.»

محمود عسگريه نيز معتقد است؛ «طلايي ترين دوران کيهان دوره خاتمي است. در آن دوران سامان روحي به وجود آمده بود که چه از نظر فکري و چه از نظر وضعيت اقتصادي آرامشي در کيهان فراهم شده بود.» بعد از دو سال، با انتصاب خاتمي به وزارت ارشاد اسلامي داشتن مسووليت کامل کيهان برايش دشواري هايي را به همراه داشت و به همين دليل نيز «شاهچراغي» به سمت مديريت موسسه رسيد. شاهچراغي از تحصيلکردگان مدرسه مذهبي شهيد حقاني با گرايش راست بود که به دليل داشتن مايه هاي روشنفکري در ميان روشنفکران آن دوره از عزت و احترام زيادي برخوردار بود. به عقيده احمد غلامي؛ «آن بذري را که خاتمي کاشته بود شهيد شاهچراغي شکوفا کرد.»

انتشار ماهنامه «کيهان فرهنگي» از جمله مجلات وابسته کيهان در سال 1363 به مديريت « هادي خانيکي» و «رخ صفت» يکي ديگر از اقدامات فرهنگي کيهان بود. ماشاءالله شمس الواعظين که به مدت 8 سال سمت سردبيري کيهان را بر عهده داشت در رابطه با کيهان فرهنگي مي گويد؛ «با انتشار ماهنامه کيهان فرهنگي، کيهان شکل تازه اي به خود گرفت و محلي شد براي اجتماع روشنفکران.»

شاهچراغي 30 اسفندماه 63 بر اثر حادثه سقوط هواپيما شهيد شد و پس از او «محمد اصغري» در سال 64 به عنوان قائم مقام و مدير موسسه انتخاب شد. اصغري در مورد پذيرفتن سمت مديريت کيهان توضيح مي دهد؛ «من ابتدا قبول نکردم اما از سوي دفتر امام خميني نامه اي نوشته شد و مرا ملزم به پذيرفتن اين سمت کرد.»

کيهان در ميان سال هاي 59 تا 69 تيراژي برابر با 360 هزار نسخه در روز داشت و به گفته اصغري؛ «تنها با انتشار روزنامه همشهري به دليل سبک جديد و شکلي نو در عرصه روزنامه نگاري کشور بود که تيراژ کيهان کمي پايين آمد.» کيهان در تمام طول دوران جنگ زير رگبارهاي دشمن و با وجود کمترين امکانات و تجهيزات بدون حتي يک روز وقفه منتشر شد. «عمده ترين مشکل در آن دوران کمبود کاغذ بود که دشواري هاي زيادي را برايمان به وجود آورد.»

با رحلت امام خميني در سال 68 اختلاف نظرها در کيهان شکل گرفت. «مهدي نصيري» جوان 23 ساله اي بود که فعاليت خود را در کيهان با نوشتن مقالات تند آغاز و پله هاي ترقي در کيهان را به زودي طي کرد و عرصه را براي ديگر نويسندگان تنگ کرد. در همين دوره خاتمي نيز که خطاب مقالات تند نصيري قرار مي گيرد از سمت مديريت کيهان استعفا داده و به دنبال آن تعدادي از روزنامه نگاران کيهان چون «شمس الواعظين»، «خانيکي»، «تهراني»، «رخ صفت» و... در سال 69 از کيهان خارج شده و نشريه «کيان» را منتشر مي کنند. شمس الواعظين دراين باره مي گويد؛ «به دليل اختلاف نظرها و کاهش آزادي بيان و قلم ترجيح داديم از کيهان بيرون بياييم و کيان را تاسيس کرديم که در دوره خود حلقه روشنفکران شد.»

با خروج يا جابه جايي نويسندگان از کيهان، به وجود آمدن درگيري هاي صنفي و شغلي مانند اعتراض براي گرفتن سکه عقب افتاده کارمندان کيهان که اعتصاب کارکنان و روزنامه نگاران موسسه را به همراه داشت، يکي از کارمندان کيهان از آن روز مي گويد؛ «همه در حياط زير همين پله ها جمع شده بودند و شعار مي دادند، آقاي اصغري از آنها خواست نمايندگانشان را نزد او بفرستند و مذاکره کنند، اگرچه قضيه با مذاکره حل شد اما آن روز آخرين روزي بود که آقاي اصغري به کيهان مي آمد.» محمد اصغري نيز سال 1369 از سمت خود در موسسه کيهان استعفا داد .

دکتر محمد اصغري مردي آرام با موهاي پرپشت جو گندمي که کمي به سفيدي مي زند اکنون در دانشگاه تهران مشغول تدريس حقوق به دانشجويان اين رشته است. وي درباره استعفاي خود توضيح مي دهد؛ «از من تقاضا کردند که باز هم بمانم اما من نپذيرفتم و از آقا خواستم مسووليت کامل را به نصيري که جوان باهوش و بااستعدادي بود واگذار کنند.»

مهدي نصيري که ابتدا به سمت سردبيري کيهان منصوب شده بود بعد از خروج اصغري از کيهان جانشين وي شد و تا سال 72 سمت مديريت کيهان را بر عهده داشت. اما بعد از مدتي با کناره گيري وي از مقام مديريت،«حسين شريعتمداري»از سوي مقام معظم رهبري به مدير مسوولي کيهان منصوب مي شود و همچنان بر اين سمت باقي است. با روي کار آمدن رقباي جديد مطبوعاتي روزنامه کيهان موقعيت گذشته را هرچه بيشتر از دست مي دهد و مجبور به تعديل نيروي حدود 500 نفر از اعضاي خود در همان سال هاي اوليه ورود حسين شريعتمداري شد.کيهان امروز اگرچه رقيبان بسياري در مقابل دارد و از تعداد مخاطبانش کاسته و به شکل روزنامه اي براي مخاطبان خاص تبديل شده است اما همچنان با قدرت و به عنوان يکي از روزنامه هاي اثرگذار کشور به فعاليت 65 ساله خود در خيابان فردوسي، کوچه شهيد شاهچراغي ادامه مي دهد.
اقتصاد مطبوعات در گفت وگو با محمدرضا زهدي
مديريت مطبوعات پياده روي روي ميدان مين
 ساناز قاضي زاده
مطبوعات ما امروز دچار نوعي رخوت هستند، تيراژ هايي که گاهي با سلام و صلوات بسيار مرز 50 هزار تا را مي گذرانند هرگز براي يک کشور با 70 ميليون جمعيت ميزان مناسبي نمي تواند باشد، چه برسد به اينکه براي مدير مسوول يا صاحب امتياز سودآور باشد. «محمدرضا زهدي» مدير مسوول روزنامه «آريا» و ناشر روزنامه اخبار يکي از کساني است که به قول معروف ريش سفيد کار مطبوعات است و تجربياتش مانند هر ريش سفيد ديگر مي تواند راهگشا باشد.او مطبوعات را مانند هر پروژه اقتصادي ديگري مي داند که بايد برايش برنامه ريزي داشت و منتظر بود تا برنامه ريزي ها به بار نشيند. از نظر او آفت جان مطبوعات ايران نبود اميد به آينده و فرداست. گفت وگوي زير بخشي از نظرهاي او درباره رشد بالندگي مطبوعاتي است که او نوزاد دو روزه اش مي خواند.

***

چه مسائلي در رشد اقتصادي مطبوعات دخيل است؟

پروژه مديريت هر مطبوعه اي به عنوان يک پروژه اقتصادي مثل بقيه پروژه هاي ديگر است. مثل هر واحد توليدي ديگر. روزنامه مواد اوليه، نيروي کار، سرمايه در گردش و محل مي خواهد، همه اينها بايد تامين شود. شمايي که مي خواهيد يک روزنامه را منتشر کنيد بايد ببينيد که مصرف کننده تان کيست؟ در بخش مطبوعات انتخاب مخاطب نقش مهمي دارد. بالقوه بيش از 6 ميليون فارغ التحصيل دانشگاهي داريم که مي توانند مخاطبان شما باشند. به عنوان صاحب امتياز، مدير مسوول و سردبير روزنامه اگر بتوانيد 10 درصد از اينها را هم جذب کنيد، مي شود 600 هزار نفر. اين بازار مصرف بسيار خوبي است. براي اين کار شما سرمايه اي تامين و شروع به کار مي کنيد. براي شروع به کار جداول مختلف تعبيه مي کنيد که در آنها هزينه، درآمدها و قيمت تمام شده مشخص است. براساس اينها قيمت يک نسخه تمام شده روزنامه را مي آوريد به تبع آن نقطه سر به سر تعيين شود. مثلاً فرض بفرماييد 12 هزار تيراژ براي يک روزنامه 12 صفحه اي يا 16 صفحه اي داريد، هزينه هايتان مشخص است.بعد از آن هم براي منافع خودتان و موسسه تان آگهي را به عنوان سود در نظر مي گيريد. اين منطقي ترين شکل است.

مشکلاتي که در اين راه است، چيست؟

شما يک برنامه کوتاه مدت مي نويسيد براي هر پروژه اقتصادي، يک برنامه ميان مدت تهيه مي کنيد و يک برنامه بلندمدت که همه اينها به هم پيوسته است. هيچ کدام منفک از يکديگر نيستند. اگر نتوانيد يک برنامه کوتاه مدت، ميان مدت و بلندمدت بنويسيد، طبيعتاً امکان توفيق شما کم خواهد بود. بايد نوعي احساس امنيت شغلي داشته باشيد تا بتوانيد اين برنامه را تنظيم کنيد و به يک سوددهي مطمئن هم برسيد. اين نباشد که امروز فلان نشريه درمي آيد، ببينيد اين روزها آن سرمايه گذاري که ريسک بکند و سرمايه اي را به روزنامه بريزد به اميد فرداي روشن وجود ندارد. مطبوعات هم از نظر اقتصادي، تامين سرمايه در گردش، مواد اوليه و نيروي کار مثل بقيه کارها است. فرض کنيد جنس شما توليد شد، مساله توزيع، فروش و تبليغاتش است، همه اينها مثل بقيه مسائل مبتلابه هر اقتصاددان در هر کار ديگري است و اگر برنامه درست داشته باشيد، حتماً مي توانيد موفق باشيد. يک بازار 6 ميليوني که هست حتماً بايد بتوانيد استفاده کنيد و برنامه ريزي داشته باشيد. مصرف کننده وجود دارد و اگر کالاي مورد نيازش به صورت حرفه اي موفق عمل کند يعني تيمي که مي گذاريد و سردبيري که تعيين مي کنيد، به صورت حرفه اي کار کند، برنامه هم داشته باشد حتماً موفق خواهد بود.

آيا عوامل ديگري مثل توزيع در اين کار دخيل نيست؟

بخشي از آن عوامل ثابت است، بخش ديگر يکسري عوامل متغير است، مثل هزينه هاي مربوط به ساختمان. شما اجاره اي که داريد ثابت است حالا اگر 10 هزار تيراژ يا يک ميليون تيراژ داشته باشيد قيمت و هزينه هاي ساختمان ثابت است. عوامل هم ثابت و متغير هستند. يک مدير اقتصادي موفق بايد بتواند براي آن برنامه ريزي داشته باشد. ضمن اينکه توزيع يکي از اين مشکلات است مثلاً اگر يک روزنامه 100 تومان يا 300 تومان قيمت داشته باشد، پورسانتش ثابت است. اين معني ندارد. براي اينکه همان کاري که براي روزنامه 100 توماني انجام مي شود براي روزنامه 300 توماني هم صورت مي گيرد. چرا هزينه توزيع آن سه برابر ديگري است؟ بعضي از مشکلات مشخص و براي همه ثابت است. مي دانيم که در چه شرايطي ممکن است گيشه دار روزنامه جلوي دکه بگذارد يا در کجا گيشه دار ديگري آن را عقب تر مي گذارد. همه اين عوامل را مي د انيم و برايمان روشن است اما با توجه به همه اين عوامل مي شود کار حرفه اي انجام داد. شما وقتي کار حرفه اي انجام مي دهيد از طرف مخاطب مي توانيد اطمينان داشته باشيد، اگر موفق باشيد مخاطب حتماً روزنامه شما را از دکه دار طلب مي کند.

تا قبل از آنکه مخاطب نشريه اي را بشناسد، چه بايد کرد؟

بستگي به برنامه اي دارد که پيرو آن هستيد. اگر با مصاحبه هاي مختلف توضيح دهيد که روزنامه چه محتوياتي دارد، مخاطب به سوي شما جذب مي شود. ضمن اينکه در شرايط کنوني تيم هاي مختلفي که روزنامه راه مي اندازند تا حدي شناخته شده اند، آنها به صورت اتوماتيک يکسري از خوانندگان و مخاطبان را به دنبال خود مي آورند. فرقي نمي کند، خواننده دنبال مطلب خوب است. اگر شما کار حرفه اي انجام دهيد، حتماً مخاطب را جذب مي کنيد، لازم نيست حتماً کار جنجالي و سياسي انجام دهيد. در يکي دو دهه گذشته به دليل اتفاقات سياسي که در اين مملکت افتاده، آنقدر مسائل اجتماعي، فرهنگي مغفول واقع شده که الان اگر روزنامه اي به صورت حرفه اي بتواند به مسائل اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي بپردازد و در عين حال کار حرفه اي انجام دهد، به طور حتم موفق خواهد بود، حتماً ديده مي شود. مهمترين مساله اين است که روزنامه برنامه ريزي بلندمدت خودش را داشته باشد. چطور مي تواند؟ وقتي که احساس امنيت داشته باشد. بعضي دوستان مي گويند مديريت روزنامه مثل راه رفتن روي ميدان مين است. اگر شما نقشه مين ها را داشته باشيد حتي در زمينه سياسي هم مي توانيد طوري حرکت کنيد که مشکلي برايتان پيش نيايد و ماندگار شويد ولي وقتي ميدان مين دائم در حال تغيير است، اين موضوع براي شما مشکل ايجاد مي کند. با تغيير دولت و مواضعش نقشه مين تغيير مي کند.خوب است اگر شوراي امنيت ملي به جاي صدور بخشنامه، به صورت هفتگي، ماهيانه، دو ماه يک بار مديران رده اول مملکت جلساتي با مديران مطبوعات داشته باشند اما اين جلسات بايد اقناعي باشد. دستوري نباشد، حتماً کسي که روزنامه اي راه انداخته علاقه مند به منافع ملي است، حاکميت هم که علاقه مند به اين مسائل است. اگر افراد رده بالاي مملکت با مديران روزنامه ها صحبت کنند، مسائل و مشکلات را مطرح کنند، خود آنها قانع مي شوند و بهتر از حد تصور برخورد خواهند کرد اما اگر بخشنامه صادر شود که اين را بنويسيد و آن را ننويسيد و نهايتاً به سرمنزل مقصود نخواهند رسيد. آقاي رئيس جمهور، وزير ارشاد، وزير اطلاعات و دبير شوراي امنيت ملي همه مي توانند جلسات مداوم با مطبوعات داشته باشند. از اين طريق بحث هاي مطرح را روشن کنند. قطعاً اين گونه شما مي توانيد برنامه خاصي داشته باشيد.

عوامل چاپ و مسائل سخت افزاري چه نقشي در اقتصاد نشريات ايفا مي کنند؟

حتماً تاثير دارد. وقتي اتومبيل توليد مي کنيد ممکن است قطعات را جاي ديگري بسازند، شما مونتاژ کنيد. وقتي وضعتان جوري شد که خودتان توليد کنيد، سود خواهيد کرد. وقتي برنامه بلندمدت داشته و به بقاي خود اطمينان داشته باشيم طبيعتاً از اول مي دانيم که هزينه چاپ چقدر است و آيا اگر بالا - پايين شود از نظر اقتصادي مي ارزد که خودمان چاپخانه ايجاد کنيم يا خير؟ با برنامه مدت دار مي توان آن کار را هم انجام داد.

دولت چگونه مي تواند در اين موضوع نقش داشته باشد؟

حمايت دولت و سوبسيد ها بايد نظمي داشته با شد. اين درست نيست که بگوييم اگر شما مطابق ميل من شويد، اين مقدار کاغذ مي گيريد، اگر نشويد نمي گيريد. از نظر من بهترين شرايط اين است که دولت هيچ کمکي نکند ولي مطبوعات اطمينان داشته باشند که دوام دارند. اما به شرط رعايت منافع ملي و رعايت چارچوب نظام. اينجا اگر کاغذ آزاد شود حتي اگر هيچ کمکي هم نشود تيم هاي حرفه اي و غيرحرفه اي به ميدان مي آيند. ديگر اين بازار رقابت است که غيرحرفه اي را حذف مي کند.وقتي تيم حرفه اي کار کند مصرف کننده کالا را مي خرد، وقتي دوام هم دارد چه بهتر. خيلي ها حتي وقتي مي خواهند ميوه بخرند به يک مغازه قابل اطمينان مي روند، گران تر هم مي خرند. ممکن است جايي ميوه را ارزان تر هم عرضه کند اما به دليل بي اطميناني ميوه خريده نمي شود. بايد بتوان اين اعتماد را در مردم ايجاد کرد.مشکل چاپخانه و توزيع بازدارنده نيست. تنها مسائل غيرقابل پيش بيني مشکل ايجاد مي کند.سوبسيد يا نبايد باشد يا اگر هست بايد عادلانه باشد با معيارهايي که کار کارشناسي رويش انجام شده است به يک صورت توزيع شود. اگر قرار است ارز به چاپخانه اي داده شود يا وام به مطبوعات، بگويند روزنامه اي که به مرز فلان تيراژ رسيده مي تواند اين وام را بگيرد اين درست نيست که فلان روزنامه مي تواند يا ديگري نمي تواند يا اگر قرار باشد وامي داده شود، براساس هر 100 هزار يا 10 هزار تيراژ سهم خاصي از کاغذ يا وام و ديگر سوبسيدها بگيرند. اينها نبايد به افرادي که نشريه را اداره مي کنند مربوط باشد. مثلاً آيا مواضعش انتقادي است يا مجيزگو است.

در چنين شرايطي آيا مي توان با روزنامه هاي دولتي و نيمه دولتي رقابت کرد؟

فکر مي کنم اگر احساس امنيت داشته باشيم و بدانيم که هستيم و مي توانيم با رعايت معيارهاي مشخص قانوني، اخلاقي و منطقي دوام داشته باشيم، با روزنامه هاي دولتي هم مي توان رقابت کرد. هنر گرداننده و تيم روزنامه است که مي تواند طوري عمل کند که مخاطبان آن گروه دولتي را هم جذب کند. درست است که او از امکانات دولتي برخوردار است، با محل، چاپخانه و با سوبسيدهاي مستقيم و غيرمستقيم دولت حمايت مي شود. مهمترين قضيه اين است که با تمام کمک ها و حمايت ها از بخش دولتي، بخش خصوصي همواره موفق تر است.هميشه در اقتصاد ما با تمام حمايت هايي که از بخش دولتي مي شود بخش خصوصي موفق تر است. به خاطر اينکه در بخش خصوصي منافع شخصي مطرح است. از مديريت شرايط و امکانات براي کار بهتر استفاده مي شود تا کار بهتري ارائه دهند. فرض کنيد اگر يک ماشين سواري را دولت مونتاژ کند ديگري را مردم اداره کنند، کدام بيشتر خريدار دارد؟

اما گاهي مي بينيم که به خاطر همين تغيير قوانين بخش خصوصي توان مقابله با دولت را ندارد.

اگر برنامه ريزي براي تامين سرمايه و نيروي انساني و فروش وجود داشته باشد، حتماً مي توان با بخش دولتي رقابت کرد.

آيا اکنون نيروي ورزيده اي وجود دارد؟

حتماً اين گونه است. کشورهايي که خصوصي سازي شده و کشورهاي اقتصاد دولتي کدام موفق تر بوده اند؟ در مجموع نظام هاي اقتصادي کشورهاي مختلف را بررسي کنيد، هر کشوري که اقتصادش در دست بخش خصوصي است، جلوتر و پيشرفته تر است.

کار را بايد دست مردم سپرد. خصوصي سازي در بخش مطبوعات باعث حل خيلي از مشکلات خواهد شد.

سرمايه گذار و نيروي کارآمد هست اما اطمينان به بقا نيست. من نمي دانم براي سرمايه کلاني که لازم است بياورم چه اتفاقي مي افتد، ولي اگر قرار باشد که من در واقع سرمايه کلان داشته باشم، بعد از يک سال طبق پيش بيني نقطه سربه سر و بعد سوددهي است. بعد از آن تصميم مي گيرم به همه پرسنل روزنامه سهم دهم. وقتي من به عنوان مديرمسوول يا سردبير و صاحب امتياز سهم روزنامه را به شماي خبرنگار دهم، ديگر شما احساس مي کنيد اين مطبوعه مال شماست. به اعتقاد من همان طور که کار جمعي است منافعش هم بايد جمعي باشد.

راهکارش فقط اطمينان است و اگر نقشه ميدان مين برايم روشن باشد طبيعتاً به خاطر سود شخصي بيشتر و منافع ملي طوري عمل مي کنم که بمانم و وقتي قرار شد بمانم سود به دست خواهم آورد. همه اقتصادي هاي موفق آنهايي بودند که همه را در سهم خودشان شريک کردند. اگر رئيس جمهور، وزير ارشاد، وزير اطلاعات و رئيس قوه قضائيه به اين نتيجه برسند که مي شود با مديران مطبوعات تعامل کرد- اين افراد بالاخره از يک فيلتري گذشته اند، از اسرائيل و امريکا که نيامده اند، مال اين مملکت هستند- و مشکلات مملکت را بهشان گفت و از آنها کمک خواست، حتماً مي شود به بقاي روزنامه ها اطمينان داشت.

آيا در هر شرايطي مي توان بقا را مهم دانست؟

فقط اين نيست. در شرايطي اين حرف را مي زنم که تيمي حرفه اي در کنار هم جمع شده باشد. متاسفانه اين روزها حرفه اي ها از بدنه مطبوعات جدا شده اند. هيچ قصد خاصي ندارم ولي اين نسل جديد زمان مي خواهد تا حرفه اي تر و پخته شود. اگر يک تيم حرفه اي و برنامه ريز درست داشته باشيم، ترديد ندارم که مي شود به سوددهي خوب رسيد. مي شود يک روزنامه از لحاظ اقتصادي موفق داشت. مي توان تمام پرسنل را هم در کار سهيم کرد. به شرطي که بدانيم مثلاً در 10 سال آينده هستيم. اما اگر ندانيم آيا فردا هستيم يا خير، کدام برنامه ريزي را مي شود انجام داد؟ شما علامه دهر در زمينه اقتصاد، فرهنگ و مطبوعات هم که باشيد، چه مي توانيد بکنيد؟ اگر به فردا هم نتوانيد فکر کنيد موفق نخواهيد شد. آيا روزنامه اي به قدمت الاهرام مصر نداريم؟ چرا داريم روزنامه کيهان و اطلاعات. اينها به دليل اطمينان به بقا، سرمايه بيشتري دارند.

اگر کمک هاي دولت را از آنها بگيريم چه؟

اکنون از لحاظ اقتصادي وضعشان خوب است. اين به خاطر درآمدهاي جانبي است که دارند. مثلاً اگر از کيهان، اطلاعات، ايران و روزنامه هاي دولتي ديگر کمک هاي دولتي را بگيرند تنها چاپخانه شان به اندازه 10 روزنامه درآمد دارد. اينها از لحاظ اقتصادي شکست نخواهند خورد.

آيا در شرايط مساوي اينها مخاطب دارند؟

الان چاپخانه دارند که درآمدزا است. بايد ببينيم که هدف مديران روزنامه چيست، شايد هدفشان اين نباشد که يک ميليون تيراژ داشته باشند.

شايد گروه هاي هدفشان 100هزار يا 200هزار نفر باشند. مهمترين راه اين است که مخاطب خود را بشناسيد. بايد هدف را شناخت. اگر اينها خصوصي شوند بايد هدف گذاري کنند آن وقت است که مي گوييم موفق اند يا خير،

آيا نمي توان توقع داشت که نشريات ما در همه مسائل چاپ، توزيع و توليد با هم رقابت داشته باشند مثل مطبوعات ديگر مناطق دنيا؟

اول بايد نوزاد به دنيا بيايد، بعد هم بزرگ شود، وقتي در روز دوم نوزاد از بين مي رود هيچ نمي توان به فکر دانشگاه يا دبيرستان، شوهر کردن و آينده اش بود. برنامه اي بايد باشد که نوزاد از بين نرود. پروسه اي بايد باشد که بدانيم نوزاد کي بزرگ مي شود، اگر بدانيم به جواني يا ميانسالي مي رسد آن وقت مي توان برايش برنامه ريزي کرد. مثلاً او را به فلان مهدکودک فرستاد يا فلان مدرسه. آن وقت است که مي توان همه اينها را برنامه ريزي کرد.

کشورهاي ديگر را که مثال مي زنيد همين پروسه را گذرانده اند. اگر اين مشکل حل شود، آنها که از کره مريخ نيامده اند. هيچ وقت قبول ندارم که آنها از هر لحاظ از ما تواناتر باشند. حقيقتاً اگر جلوتر نباشيم، عقب تر نيستيم.

حداقل مثل آنهاييم. فرق ما در اين است که روزنامه هاي خارجي وحشت ماندن و نماندن را ندارند. اگر مساله اين نباشد آن که اين کاره است مي ماند، آن که اين کاره نيست از ايران مي رود. شما بايد توانش را داشته باشند، اگر نداريد بي خود به ميدان آمده ايد، حالا بايد ورشکست شويد. اما بايد بدانيد که مي توانيد بمانيد.
آشپز که چهار تا شد
 سام فرزانه - Sam.farzaneh@gmail.com
مي گويند ايراني ها در کار گروهي خوب نيستند. من هم اضافه مي کنم که در کار راديو همان بهتر که کار گروهي نداشته باشيم و با تعداد کمتري آدم کارها انجام شود. اما متاسفانه عرصه راديو هم مانند فوتبال براي ما محملي شده تا خودمان را در کار گروهي بيازماييم. حالا يک چندين سالي است که ما در راديو براي يک برنامه يک ساعته چندين و چند نفر آدم را دور خودمان جمع مي کنيم و حاصل مي شود مانند همان غذايي که دو آشپز بر آن نظارت کرده اند. از نظر اقتصادي هم مقرون به صرفه نيست که براي يک برنامه چند نفر آدم را در خدمت بگيريم.

يکي از چندين و چند حسني که راديوهاي خصوصي در دنيا دارند اين است که بيشتر کارها را يک نفر براي آن راديو انجام مي دهد. از نويسندگي و سردبيري گرفته تا تهيه کنندگي و صدابرداري و گزارشگري. راديوهاي کوچک شايد به دلايل اقتصادي چنين شيوه اي را سرلوحه کار خودشان کنند. اما همين محدوديت براي آنها يک حسن نيز محسوب مي شود. براي اينکه هر برنامه اي چه يک ساعت باشد و چه پانزده دقيقه يا کمتر، رنگ و بوي همان يک نفر را مي دهد و حاصل کار بسيار شخصي مي شود. به اين ترتيب شنونده متني را مي شنود که با موسيقي و لحن در هماهنگي کامل است. البته اگر فرض را بر اين بگيريم که همه کساني که در اين رسانه ها کار مي کنند صرفاً به دليل توانايي هاي رسانه اي خود براي کار در راديو انتخاب شده اند. شنوندگان هميشگي راديوپيام حتماً مي دانند که از ساعت 10 شب تا دو بامداد برنامه هاي اين راديو بسيار شخصي است. براي اينکه گويندگاني در اين بخش از راديو کار مي کنند که خود نويسنده هستند و خودشان تشخيص مي دهند که تا چه مقدار و چگونه به ابعاد مورد بحث بپردازند. گاهي که برنامه هاي آقاي ساعد باقري را در اين شبکه از راديو مي شنوم، برايم عجيب است که چطور او گاهي بيست دقيقه حرف مي زند و شعر مي خواند و در ميان کلامش نه موسيقي مي دود و نه حرف و کلامي از دنياي سياست و خبر به ميان مي آيد. حرف هايش هم حرف هاي بي بنياني نيست و اتفاقاً مغزدار است و چه خوب که همه اينها را مانند انشايي که از بر کرده، به زبان نمي آورد و با لحني خودماني آنها را بيان مي کند.

دوستي دارم که در يکي از شبکه هاي راديويي گهگداري حاضر مي شود و با مهمان آن برنامه مصاحبه مي کند. اين دوست مشکل جالب توجهي دارد. مي گويد که تا مي خواهد مساله اي را باز کند و تا مي خواهد که از مصاحبه شونده حرف حسابي بگيرد، تهيه کننده محترم که به حرف ها گوش نمي کند و تنها به ريتم برنامه فکر مي کند، به کمک مجري برنامه که در همان استوديو ناظر مصاحبه است، وارد بحث مي شوند و از مصاحبه شونده و مصاحبه کننده مي خواهد که «لحظاتي به رژي بروند.» به رژي رفتن هم يعني اينکه ساکت باشيد تا موسيقي پخش شود. اين دردسري که به دوست ما مي رود براي گويندگان بخش شبانگاهي راديوپيام روي نمي دهد. آنها خودشان بلد هستند که ريتم را نگه دارند و خودشان مي دانند که چطور کار را اداره کنند.

يکي از دلايل براي اينکه برنامه هاي راديو بهتر است که با آدم هاي کمتري اداره شود، همين است و دليل ديگرش هم اين است که شما وقتي سردبير برنامه اي هستيد که خودتان هم مي خواهيد متن آن را بنويسيد، بهتر است که خودتان هم آن را اجرا کنيد و موسيقي را هم خودتان انتخاب کنيد. باز هم از همان شبکه پيام مثال مي زنم. گاهي در همان برنامه هاي شبانگاهي، مجري - مولف، دارد از شعر قرن پنجم صحبت مي کند و پشت بندش ما تصنيفي مي شنويم، با شعري از اواخر قرن دوازده، يا قطعه موسيقي پخش مي شود از کارهاي اساتيد بزرگ موسيقي که هيچ ربطي به موضوع ندارد. اگر بخواهم کمي بيشتر مته به خشخاش بگذارم مي توانم از روزهايي بگويم که پشت شعر سعدي، موسيقي پاپ پخش شده است.

مشکل ديگري که همين اصرار بر کار گروهي دارد، استقلال هر کدام از عوامل است. بنا به قانون تهيه کننده راديو بايد بر کار همه عوامل نظارت داشته باشد، اما در عرف کار راديو چنين نيست و اگر تهيه کننده جواني پيدا شود و دست بر قضا بخواهد کار گزارشگري را اديت کند، با هزار مشکل مواجه مي شود. به اين ترتيب است که برنامه به سويي مي رود. مهمان برنامه به سوي ديگر، متن به سوي ديگري و گزارش هم سمت و سوي خودش را در پي مي گيرد. مجري ها هم که اصولاً سبک و سياق خودشان را دارند و از آنجا که هر مجري امکان دارد در چند برنامه متفاوت حاضر شود، حال و هواي خود را در برنامه هاي مختلف به برنامه القا مي کند.

يکي از نگراني هاي راديو، مانند هر دستگاه دولتي ديگر، اين است که با نيروهايي که در اختيار دارد، چه کند. با کساني که با واسطه يا از روي علاقه و استعداد وارد سيستم شده اند و حالا همسر و فرزندي دارند و «خدا را خوش نمي آيد که از نان خوردن انداختشان.» راديو گاهي نمي داند با اين سيل جمعيت حقوق بگيران چه کند. آنها را روانه خانه کند يا اينکه هر کدام را سر پستي بگمارد تا کاري کرده باشند و حقوقي بگيرند. همين مشکلات است که باعث شده حالا در راديو يک دوجين آدم هايي داريم که بعد از سال ها کار کردن نيروي رسمي سازمان نيستند و از آنجا که به جز صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران جاي کاري براي تخصص آنها نيست، نمي توانند زيادي اعتراض کنند يا اينکه پايشان را درازتر کنند و ريسک کنند و برنامه اي بسازند که مثل توپ صدا کند.

اين مشکل را راديو بايد به نحوي حل کند و اگر نمي تواند که آدم هايش را تصفيه کند، حداقل دستمزدها را تا حدي بالا ببرد که هر برنامه ساز به يکي دو برنامه در هفته قناعت کند و با همان برنامه هاي اندک خود بتواند درآمدي درخور يک متخصص امور رسانه اي دريافت کند. آنچه که مهم است اين است که با چند آشپز نمي توان غذاي درجه يکي پخت. اما مي توان کسي را مسوول نوشيدني کرد، کسي را به پختن کيک واداشت و غذا را هم به کسي سپرد.
گفت وگوي شرق با سعيد ابوطالب عضو کميسيون فرهنگي مجلس
نظارت بر رسانه ها سليقه اي است
 لي لي اسلامي


از معاون مطبوعاتي وزارت ارشاد گرفته، تا رئيس کميسيون فرهنگي مجلس، هيچ کس حاضر به گفت وگو نيست. براي ديدن سعيد ابوطالب، نماينده تهران، ري و شميرانات، بايد چند دور ساختمان بهارستان را طواف کرد و يک ساعت به انتظار هماهنگي براي همراه داشتن ضبط صوت ماند. به زحمت مي توان از ميان پاسخ هاي طولاني سعيد ابوطالب، عباراتي مربوط به سوالات و موضوع بحث را شنيد، ابوطالب که در حوزه علوم سياسي درس خوانده و حالا سياستمداري است در حوزه فرهنگ، بيشتر مايل است به سوال هاي رسانه اي، پاسخ هاي سياسي بدهد و اگر براي شنيدن عباراتي جز آن تلاش کنيد، خواهيد شنيد؛ «اينها بحث هاي نظري است و به درد روزنامه نمي خورد.»

سعيد ابوطالب که در آغاز يکي از حاميان محمود احمدي نژاد و وزير انتخابي اش در حوزه فرهنگ و ارشاد اسلامي بود، اين روزها يکي از منتقدان دولت در حوزه فرهنگ است.

*** 

آقاي ابوطالب، شما در زمان انتخاب وزير ارشاد از حاميان ايشان بوديد و در سخنراني تان هم در اين زمينه گفتيد؛ «وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به کسي نياز دارد که فهم دقيقي از تئوري هاي فرهنگ، هنر و رسانه داشته باشد و بي شک آقاي صفارهرندي بهترين گزينه انتخاب است.» چه شد که چند ماه بعد تغيير موضع داديد و وزارت ارشاد را فاقد توانايي لازم خوانديد؟

من شناختي از آقاي صفارهرندي داشتم و عقايد ايشان را هم در مباني فکري و مکتب سياسي کاملاً مي پسندم. تصور من اين بود که ايشان اين عرصه را مي شناسند. من فکر مي کنم ايشان با موضوع رسانه برخورد تخصصي نکردند بلکه برخورد سياسي کردند؛ انتظاري که ما نداشتيم، چون روزنامه نگار بودند و ذات روزنامه نگاري با حريت و پذيرش نقد سازگاري دارد، اما متاسفانه به نظر رسيد که ايشان در دولت در عرصه فرهنگ حرف اول را نمي زنند و تنها يک سوي اين درگيري است که گاه عنوان غالب و گاه عنوان مغلوب مي گيرد. نمونه اش را در انتخاب مدير مسوول خبرگزاري ايرنا مي بينيم که در مقطعي وزير مغلوب و در مقطعي غالب است. من احساس مي کنم همدستي رسانه اي وجود ندارد. در همين دولت وزير ارشاد حرفي را مي زند، معاونت فرهنگي سخن ديگري را مي گويد و مشاور رئيس جمهوري چيز ديگري را.

از نظر شما اين چند دستي به چه دليل ايجاد شد؟

اين چند دستي ناشي از نداشتن استراتژي است و اينکه هر کسي خودش را صاحب اين حق مي داند که هر حرفي بزند. تا جايي که مشاور رئيس جمهور در حوزه هنري مدعي مي شود که رئيس جمهور وزير فرهنگ را تحمل مي کند. مگر وزير را کسي غير از رئيس جمهور انتخاب مي کند. وزير فعلي ارشاد انتخاب اول رئيس جمهور در اين حوزه بود. من از اين ادبيات مي ترسم و از اين تفکر که هر کس با ما نيست عليه ماست. دولت نهم کلي است که اجزايش همخواني و هارموني ندارد. ميزان نقدپذيري و تحمل نقد در سازمان ها و وزارتخانه هاي آن متفاوت است اما من در رفتار بخش هايي اصلاً منطق نمي بينم. اصلاً صحيح نيست که ما سايتي را فيلتر کنيم به اين دليل که چند عکس و مطلب طنز را منتشر کرده که صاحبان قدرت نتوانسته اند آن را تحمل کنند و بعد بگوييم که دليل توقيف چيز ديگري بوده است. دليلش اين است که بعضي افراد در حوزه سياست اخلاق را فراموش کرده اند. در حالي که صدا و سيماي ما در تلاش است تا يک رسانه چندصدايي ايجاد کند، وزارت ارشاد ما به سمت انسداد مي رود و هيچ چيز را تحمل نمي کند. در حالي که همان کساني که امروزه نقد ها را از خبرگزاري ها و روزنامه هاي مختلف تحمل نمي کنند يک روزي خودشان بد ترين و گزنده ترين نقد ها را نسبت به دولتمردان انجام مي دادند.

از نظر شما حد و مرز نقد صحيح کجاست؟

من براي نقد به معني واقعي کلمه حدي قائل نيستم. مگر اينکه چيزي که اسمش تخريب و نمامي و استهزا است را با آن اشتباه بگيريم. نقد اصلاً انتها ندارد.

به عقيده شما ما در رسانه ها با استهزا و نمامي و تخريب رو به رو هستيم؟

اينها را بايد در اخلاق سياسي جست وجو کنيم.

در حوزه رسانه اي چطور؟

اگر هم باشد هيچ کس مقصر نيست چون ما در حال تجربه ايم. قبل از انقلاب اسلامي ما چيزي به عنوان رسانه آزاد نداشتيم. بعد از انقلاب اسلامي هم اين قضيه فراز و فرود هايي داشته. در خبرگزاري ها و در سايت ها اشتباهاتي هست که تخريب را به جاي نقد مي گيرند. اما من فکر مي کنم با موضوع سياسي برخورد مي شود. اگر اهانت بد است از هر گروه و رسانه اي صورت بگيرد بد است. اما اين روزها مي بينيم از اين مساله استفاده ابزاري مي شود. يعني رسانه يا خبرگزاري به دروغ پراکني و نمامي و توهين متهم مي شود اما رسانه هايي که متصل به جريان قدرت اند از همه اينها مبرا دانسته مي شوند. همين اواخر وزير ارشاد براي پاسخ به سوال من در مورد اينکه چرا بودجه اي که براي کمک به خبرگزاري هاي غيردولتي مجلس تصويب کرده را عادلانه توزيع نکرده ايد ايشان گفتند که برخي از اين خبرگزاري ها قصد براندازي دارند.

از نظر شما رسانه هايي هستند که قصد براندازي داشته باشند؟

من قصد براندازي نمي بينم. ادبيات آنها با هم متفاوت است. بعضي از آنها ممکن است مجيزگو باشند، بعضي ها صراحت لهجه داشته باشند. من به وزير ارشاد گفتم قانون يا آيين نامه اي که شما تصويب کرده ايد، نبايد گزينشي باشد بايد شموليت داشته باشد اما متاسفانه به نظر من گزينشي برخورد شد. اين مشکلي است که ما نه تنها در اين دولت که در دولت هاي گذشته هم داشتيم. به همين دليل است که ما تجربه آزادي نداريم. دولتمردان ما اغلب مايل نبوده اند خود را به قوانين موضوعه اي که همه قبولش دارند محدود کنند. من قبول ندارم که روزنامه مشخصي به عنوان ابزار رسانه اي دشمن ماموريت دارد. من قبول ندارم رسانه هايي که مجوز دارند دانسته و به صورت سازمان يافته ابزار قدرت نرم دشمن باشند. البته وجود دست هايي که دانسته يا ندانسته ابزار قدرت نرم دشمن اند اصلاً قابل انکار نيست و حتي ممکن است آنها در رسانه ملي ما هم باشند و اين به اين دليل است که ما قدرت نرم را نمي شناسيم. فردي فکر مي کند که از يک جريان سياسي يا از دولت دفاع مي کند اما برخلاف نظر او در واقع با عملش به آن جريان حمله مي کند. دوستانمان وقتي عبارت کودتاي خزنده را به کار بردند در واقع از ادبيات رسانه اي استفاده نکردند، ادبياتشان مربوط به ساحت ديگري بود. من عباراتي مثل کودتاي رسانه اي را نه مي فهمم و نه مي پسندم و نه در حوزه رسانه قبلاً آنها را شنيده ام. ما به دليل اينکه در کشور تجربه طولاني از آزادي نداريم، تجربه تاريخي و درازمدت از مردم سالاري نداريم، روشي را در پيش گرفته ايم که کاملاً اشتباه است. رسانه هاي ما مثل بقيه ارکان جامعه مان نسبت به استفاده از آزادي بي تجربه اند. بنابراين ما حق نداريم عده اي را متهم بکنيم که شما در حال کودتاي خزنده ايد. آنهايي که اين عبارات را بيان مي کنند اصلاً موضوع رسانه و افکار عمومي را نمي شناسند. افکار عمومي يک روز عليه شماست، يک روز له شما. اينها همه به رفتار شما به عنوان دولتمرد و سياستمدار برمي گردد و بسياري از آنها هم تحت تاثير پارامترهايي است که در اختيار شما نيست. يعني ميزان مشروعيت يک نظام يا دولت- البته مشروعيت به معناي مقبوليت نه به معناي حقانيت- دائماً در حال تغيير است. يک روز زياد مي شود و يک روز کم. به کار بردن اين عبارات تنها به خاطر اين است که اجازه نقد گرفته شود.

ابوطالب در خصوص محدوديت هاي رسانه ها مي گويد؛ «يک سايت را مي بندند و مي گويند وزير ارشاد بست و روز بعد وزير ارشاد در مصاحبه اي مي گويد من نبستم بلکه قوه قضائيه بست در حالي که طبق قانون اساسي قوه قضائيه راساً نمي تواند رسانه اي را ببندد بلکه بايد از مکانيسم ديگري وارد شود. اصلاً رسانه ها نمي دانند با که طرف هستند. درحالي که در همين شرايط سايت هايي را مي بينيم که عليه هرکسي به بدترين شکل حرف مي زنند و لجن پراکني مي کنند و هيچ کس جلوي اينها را نمي گيرد معلوم است که اين نظارت ها سليقه اي است. من معتقد هستم که اينها نقد نيست، اينها لجن پراکني است، اينها فحش و ناسزا گفتن است منتها الان دولت به خاطر اينکه استراتژي رسانه اي ندارد، نتوانسته حمايت رسانه هايي که به صورت سنتي يا خودجوش از دولت حمايت مي کردند را جلب کند، از طرفي رسانه هايي هم هستند که اساس را بر نقد نگذاشته اند بلکه اساس را بر همراهي گذاشته اند و از همه دولت ها حمايت مي کنند ضمن اينکه دولت خودش داراي رسانه رسمي و خبرگزاري رسمي و روزنامه رسمي است که از آنها هم نتوانسته استفاده بکند. در حالي که هر بخشي از دولت به صورت غيررسمي و به نظر من غيرقانوني سايت يا شبه خبرگزاري يا شبه روزنامه اي را حمايت مي کند. بنابراين ما ده ها سايت و بولتن و شبه خبرگزاري داريم که بخش هايي از دولت را حمايت مي کنند بقيه بخش هاي دولت را تخريب و نقد مي کنند، در مجموع نتيجه اش تخريب همه دولت است آن هم به اين دليل که دولت استراتژي رسانه اي ندارد. بنابراين فضاي کشور در مجموع تخريبي است که اصلاً مطلوب نيست.» نماينده تهران معتقد است که اين جريان تصحيح نمي شود مگر از سوي کانون هاي قدرت که قدرت نقدپذيري شان را هم بالا ببرند و البته شفافيت داشته باشند که ابزار اين شفافيت هم رسانه ها هستند. دولت چاره اي ندارد مگر اينکه براي حفظ مشروعيت و مقبوليت اش ارتباطي دوسويه ميان خود و توده مردم ايجاد کند و ابزارش هم تنها رسانه هاست. البته نه رسانه دولتي که در واقع بلندگوي ارگان اصلي دولت هستند.

دولت نهم کارش را در تعامل با رسانه ها آغاز کرد و قرار را بر اين گذاشت که در فواصل کوتاه از طريق مطبوعات و رسانه ملي نحوه عملکردش را به مردم توضيح دهد. چه شد که اين ارتباط کمرنگ شد؟

دولت فعلي خودش نتيجه جريان آزاد اطلاعاتي است که در اواخر دوره اصلاحات شکل گرفت. اگر دولت جديد که ادعا مي کند در روش و در نگاه سياسي کاملاً با دولت و دولت هاي قبلي اش متفاوت است، راي آورد، نشان دهنده اين است که در دولت هاي قبلي فضاي باز رسانه اي ايجاد شده بود که افکار عمومي براي انتخاب اين افراد مجاب شد وگرنه بسياري از اين آقايان در عرصه سياسي افرادي ناشناس بودند. اين نتيجه رفتار همان رسانه هايي است که گفته مي شود ابزار دشمن اند.

وضعيت کنوني را در زمينه نقدپذيري چگونه مي بينيد؟

در مجموع اين دولت تحمل نقد پذيري اش از دولت هاي قبلي کمتر است. البته ممکن است شخص رئيس جمهور اين طور نباشد اما در مجموع سطح نقدپذيري اين دولت از دولت هاي قبل پايين تر است.

آقاي ابوطالب، شما در ميزگردي در راديو گفت وگو حضور داشتيد که در آن عبارت «ديکتاتوري رسانه اي» را به کار برديد. ممکن است اين عبارت را بيشتر توضيح دهيد؟

من معتقدم يکي از ابزاري که مردم سالاري را تضمين مي کند رسانه است. تضمين کننده جمهوري بودن نظام رسانه هاي آزاد است. اين مدل را ما در رسانه هاي غربي نداريم. ما براي اينکه يک رژيم مردم سالاري ديني شکل بدهيم و در آن تا يک جايگاه اصلي براي رسانه ها و توليد و انتشار فکر پيش رويم نبايد به دنبال رسانه هاي غربي برويم. چون در آنها چيزي به عنوان رسانه آزاد نداريم چرا که آنجا همه ارکان قدرت در اختيار صاحبان ثروت است و چيزي به عنوان انتخاب آزاد وجود ندارد. همه چيز توجيه گر نظام سرمايه داري است. در نظام سرمايه داري رسانه ها کانون هاي ثروت را حمايت مي کنند نه مردم را. بنابراين آنجا ديکتاتوري رسانه اي وجود دارد يعني آنجا يک فکر و ايده را به تک تک مردم تحميل مي کنند. در حقيقت اگر کسي توده مردم را حمايت کند زير چرخ ديکتاتوري رسانه اي له مي شود. ما اينجا روي ميز من روزنامه شرق، يا لثارات، تهران امروز يا کيهان را داريم و هرکدام پشتش آدم هايي است که از انديشه اي حمايت مي کنند چون اينجا شرق است چون اينجا انديشه است که ارزش دارد. اما در نظام سرمايه داري چيزي ارزش دارد که توليد ثروت کند.

فرصتي باقي نمانده. مي گويم؛ طبق گفته شما رسانه هاي آزاد در ايران به دليل سابقه کوتاه آزادي هنوز شکل نگرفته و ماهيت رسانه اي غرب هم اجازه آزاد بودن را به آنها نمي دهد. پس ما کجا مي توانيم شاهد نمونه هايي از رسانه هاي آزاد باشيم؟

کم و بيش در جاهايي هست.

ممکن است واضح تر توضيح دهيد؟

اينها بحث هاي نظري است و به درد روزنامه نمي خورد. اين بحث ها نيازمند پژوهش است.
دانشکده ارتباطات علامه روي کاغذ ماند
 پدرام الوندي
دو سال و نيم قبل محمدمهدي فرقاني، روزنامه نگاري که تمامي مدارج علمي خود را در دانشگاه علامه طباطبايي طي کرده بود، حکمي را از رئيس وقت دانشکده، دکتر حبيبي، دريافت کرد. اين حکم در حقيقت رسميت بخشيدن به دو سال تلاش اساتيد ارتباطات دانشگاه براي تهيه مقدمات تاسيس دانشکده مستقل بود. طراحي سه رشته براي دانشکده جديد ضروري بود و به همين دليل رشته هاي روزنامه نگاري و روابط عمومي بر اساس الگوهاي روز جهان بازبيني شدند و رشته «مطالعات ارتباطي و فناوري اطلاعات» نيز طراحي شد. اين طرح به گفته يکي از اساتيد دانشکده تمام مجاري قانوني اعم از شوراي آموزشي دانشکده، شوراي آموزشي دانشگاه و شوراي دانشگاه را طي کرد و پس از آن طرح توجيهي تاسيس دانشکده اي جديد به شوراي گسترش آموزش عالي وقت ارائه شد و مجوز تاسيس دانشکده در تهران صادر شد.با طي شدن اين روند، يک سال مانده به پايان عمر دولت هشتم تابلوي دانشکده علوم ارتباطات با حضور دو وزير دولت خاتمي، دوباره بر جاي پيشين خود نصب شد. مجموعه اي که در دوره بازگشايي دانشگاه ها در سال 1362 به يک گرايش آموزشي ذيل علوم اجتماعي تقليل يافته بود. نصب تابلوي دانشکده علوم ارتباطات و حکم راه اندازي اين دانشکده در سال 83 را مي توان سومين تلاش براي تاسيس اين دانشکده دانست که نافرجام مي ماند.نخستين بار در سال 1334 مصطفي مصباح زاده پيشنهاد تاسيس دانشکده روزنامه نگاري را به شوراي دانشگاه تهران ارائه داد، اين پيشنهاد مورد پذيرش واقع شد و وي براي تدارک مقدمات کار، سفرهايي را نيز به کشورهاي مختلف انجام داد، اما در نهايت به دليل مشکلات مالي تاسيس آن ناکام ماند و به برگزاري يک دوره کلاس آموزش آزاد روزنامه نگاري محدود ماند.دومين تلاش را نيز مصباح زاده اين بار با به کارگيري پشتيباني مالي روزنامه کيهان پيگيري کرد. در ابتدا گروهي از همکاران کيهان براي تحصيل به غرب اعزام شدند و در سال 1343 يک دوره دو ساله آموزش روزنامه نگاري با همکاري دکتر ابوالقاسم منصفي به راه افتاد. ثمره اين دوره تاسيس «موسسه عالي مطبوعات و روابط عمومي» در سال 1345 بود که همزمان با خروج نخستين دانش آموختگان دوره ليسانس در سال 1350 به «دانشکده علوم ارتباطات اجتماعي» تغيير نام يافت.

تغيير رئيس دانشکده علوم اجتماعي در هفته هاي پيشين با توجه به ماموريت نيمه تمام فرقاني براي راه اندازي دانشکده مستقل بر ابهام هاي علاقه مندان علوم ارتباطات افزوده است. در حکم رئيس جديد اشاره اي به تاسيس دانشکده مستقل نشده و به اين ترتيب اين گمان وجود دارد که مسوولان دانشگاه اولويتي براي تاسيس آن ندارند. تاسيسي که تمام مراحلش از نظر وزارت علوم و حتي سازمان مديريت و برنامه ريزي طي شده و راه اندازي آن منوط به تصميم گيري مديريت فعلي دانشگاه علامه طباطبايي است. حتي ظاهراً سازمان برنامه در سال هشتاد و چهار بودجه محدودي براي راه اندازي دانشکده مستقل اختصاص داده بود که با تغيير مديريت وزارت علوم و متعاقب آن دانشگاه علامه سياست هاي آموزشي نيز تغيير کرد.حسينعلي افخمي استاد علوم ارتباطات درباره تاسيس دانشکده مستقل مي گويد از چند سال قبل سه رشته مستقل با عناوين روزنامه نگاري، روابط عمومي و مطالعات ارتباطي و فناوري اطلاعات تعريف شده بود و ايده آل تمام اعضاي گروه تاسيس دانشکده مستقل بود و حال با تغيير رياست راه پيش روي گروه ارتباطات دانشگاه علامه براي رسيدن به دانشکده مستقل بسيار دشوارتر شده است. او همچنين به مسائل فعلي پيش روي گروه نيز اشاره اي مي کند؛ سه گرايش متفاوت داريم که براي هر کدام از آنها، از ترم آينده بيست درس تخصصي را بازتعريف کرده ايم که تامين استاد براي اين دروس کار سختي است. با شکل گيري اين سه گرايش و تقويت آن مي توان به تاسيس گروه هاي آموزشي جداگانه نيز اقدام کرد که به نوعي گام برداشتن در مسير رسيدن به دانشکده مستقل است.مشکل ديگر بر سر راه گروه ارتباطات دانشکده جذب اساتيد توانمند براي غناي بيشتر گروه است. در ساليان گذشته دانشجويان زيادي از اين دانشکده فارغ التحصيل شده اند که به دلايل مختلف از جمله برخورد نامناسب سيستم بوروکراسي دانشگاه اين مجموعه را ترک کرده يا موفق به جذب در آن نشده اند. براي گسترش گروه و در ديدي وسيع تر دانشکده ارتباطات بايد درهاي آن به روي همه نيروهاي توانمند بر اساس ضوابط جذب اعضاي هيات علمي باز گذاشته شود تا بر توانايي هاي گروه افزوده شود.هادي خانيکي استاد ديگري است که به بهانه اين تغييرات به بررسي وضعيت کنوني ارتباطات در ايران مي پردازد. يکي از موارد مورد اشاره وي فقدان امکانات سخت افزاري براي دانشجويان ارتباطات است. مساله ديگر نيز نبود ارتباط مناسب ميان گروه هاي علمي مختلف ارتباطات در سطح دانشگاه هاي کشور است. وي در مقابل ضعف هايي که مطرح مي کند از نقاط قوت ارتباطات هم مي گويد؛ «چهل سال انباشت اطلاعات، وجود ظرفيت هاي معنوي، تکثر رشته در دانشگاه هاي مختلف، ارتقاي دانشجويان ورودي، ورود به عرصه هاي جديد مثل سايت هاي اينترنتي و وبلاگ هاي تخصصي، تحقيقات روزآمد، گرايش به سوي مطالعات ميان رشته اي».با توجه به روند طي شده و سياست هاي آموزش عالي دولت فعلي به نظر مي رسد تاسيس دانشکده علوم ارتباطات در حد همان احکام و موافقت هاي روي کاغذ باقي مانده باشد و علاقه مندان به علوم ارتباطات بايد همچنان منتظر بمانند تا مسوولان دانشگاه از ساير مسائل پيش رو فارغ شوند. تاسيس اين دانشکده مستقل به دليل فراهم آوردن امکان توسعه گسترده تر رشته ها و جذب امکانات بيشتر و همچنين تطبيق توليدات دانشکده با نيازهاي جامعه يقيناً به گسترش علوم ارتباطات کمک شاياني خواهد کرد.

افزايش کيفيت مطبوعات فضاي آزاد مي خواهد
عکس هاي من گواهي است
کيهان، داغ و غيرداغ
مديريت مطبوعات پياده روي روي ميدان مين
آشپز که چهار تا شد
نظارت بر رسانه ها سليقه اي است
دانشکده ارتباطات علامه روي کاغذ ماند

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام