عطاءالله مهاجراني

«رقص آسيابان» مانوئل دو فلا، گويي جريان رودي است که در سالن رها شده است. رودخانه اي که قرار ندارد و مدام از بستر معهودش سر برمي دارد. گاه انگار مي ايستد و پيچ و تاب مي خورد. رقص آسيابان، برنامه غزوان تمام شده، اما صداي تند و پي در پي کف زدن ها دوباره او را بازمي گرداند. يک نفر از رديف جلو با صداي بلند مي گويد؛ «خوشه هاي انگور،»
غزوان سر تکان مي دهد و مي گويد خوشه هاي انگور هم از مانوئل است. با تکيه به حافظه ام برايتان اجرا مي کنم. گويي با موسيقي وارد تاکستاني شده ايم. گاه انگار موسيقي دارد دانه هاي انگور را مي شمرد و گاه صداي چرخشت است و شکستن و شکوفا شدن دانه ها...
بعداً غزوان برايمان مي گويد که مانوئل ميراث موسيقي اش بر بنياد آنچه بود که مي ديد و حس مي کرد و با آن زندگي مي کرد. رقص آسيابان «و رقص زن آسيابان» و «رقص همسايه» و حتي «خوشه هاي انگور» با هم منظومه اي را درست مي کنند. براي اين قطعات داستان نوشتند و رقص لئونيد ماسين به عنوان آسيابان ماندگار شده است. مي گويد؛ مانوئل در اسپانيا در غرناطه زندگي مي کرد. غزوان روي شانه عاصم مي زند و مي گويد؛ شهر عاصم، ژنرال فرانکو که حاکم شد، او ديگر نمي توانست در اسپانيا بماند. هميشه مي گفت؛ موسيقي که نمي تواند با استبداد بسازد. نمي خواست در محافل رسمي روزگار فرانکو برنامه اجرا کند. اصلاً برايتان بگويم که قطعه رقص آسيابان، داستان مقاومت است. آسيابان زن بسيار زيبايي دارد؛ که به او وفادار است. رقص ها همه نشانه هاي مقاومت در برابر تعدي است. در خوشه هاي انگور مي گويد اگر هم فرانکو ملتي را سرکوب کرد و مثل دانه هاي انگور در هم فشرد، ديري نمي گذرد که در گذار زمان و زير تابش آفتاب، انگور ها به شراب تبديل مي شوند.
براي من اين نکته بسيار مهم است که موسيقي مانوئل مبتني بر داستان است.
عاصم مي گويد؛ موسيقي بدون داستان مثل داستان بدون موسيقي است،
من وقتي داستاني را مي خوانم، داستان که تمام مي شود، مدتي چشم هايم را مي بندم، تا صداي داستان را بشنوم. اگر صدا ها را نشنوم، اگر داستان مثل يک اثر موسيقايي در ذهنم زنده نشود، فراموشم مي شود. مثل سازها که هرکدام صداي خود را دارند. شخصيت ها همينطور بايد صدا هايشان را از هم تمييز بدهم.
غزوان مي گويد؛ مانوئل به آرژانتين گريخت، همان جا درگذشت. تازگي در دانشگاه مادريد در گروه فلسفه، کرسي اي را به نام مانوئل تاسيس کرده اند.
مي پرسم؛ پس حالا فرانکو کجا است؟
عاصم مي گويد؛ يک لعنت فراموش شده.
در بيرون سالن که بساط چاي و قهوه چيده شده، توي ويترين ها که ديواره روبه رويي اش آينه است سازهاي بومي الجزاير را چيده اند. با نام و نشان. آينه ها کمک مي کنند که ساز ها را دقيق تر ببينيم. بحث کوچ ساز ها شروع مي شود.