918 شماره
دوشنبه، 8 مرداد 1386
صفحه نخست :: خبر :: صفحه آخر
کيميايي 66 ساله شد
 اميد روحاني
1- يکي از همين روزها هنرمندمان/ فيلمسازمان 66 ساله شد. مسعود کيميايي مورخ دردها و اعوجاج هاي اجتماعي، تصويرگر سخنگوي رنج ها و تعب ها چهار دهه از زندگي پرتلاطم مردمان اش،پاسدار ارزش هاي کهن و ديرپاي انساني و عاطفي، برانگيزاننده کنشمندي هاي اجتماعي در قبال همه بي عدالتي ها حالا مي رود که در پنجمين دهه از زندگي هنري اش ميراث ارزشمندش را تداوم بخشد و همچنان در زمره موثرترين چهره هاي هنري و فکري يک سده در سرزمين اش باشد.

2- مسعود کيميايي در آغاز دهه پرتلاطم 1320 در جنوب شهر تهران به دنيا آمد. در دوره اي از تلاطم هاي سياسي، ظهور جنبش چپ، اغتشاش ها و آشوب هاي خياباني، کوشش براي کاناليزه کردن نيازهاي اقتصادي و اجتماعي مردم تاز ه رها شده از يک استبداد نورس و سپس انفجار عظيم و دوره طولاني تلخي بعد از شکست آرمان ها و آرمان خواهي ها رشد و تکوين يافت. بسيار جلوتر و پيشتر از زمينه فرهنگي خانواده، تبار و طبقه اش همه چيز را خود آموخت و خود آموخت که چگونه تصويرگر همه نيازهاي اجتماعي مردمي باشد که ميان شان زيسته است و دل به اميدها و ترس هايشان سپرده است. اما به جاي اينکه فقط تصويرگر اين شکست ها و مورخ آرمان هاي فروکوفته باشد، کوشيد تا به مخاطبان اش راه هاي برون رفت از تنگي ها و عسرت ها، تعب ها و بي آرماني ها را با فرياد و نعره و شعار و اميد گوشزد کند و اين راز ماندگاري، تاثيرگذاري و اهميت اوست ميان همه هم نسلان، همگنان و هنرمنداني که تنها تصويرگر و شارح و مفسر اين تلخي و رنج و تلاطم ها بودند.

3- طي همه سال هاي طولاني و پر از فراز و نشيب، هنرمندمان کوشيده است تا با ترکيب قصه هاي پرتنش و پرحجم با آدم هايي گوته گونه که رنگ و غبار زمان و گذر عمر بر آنها نشسته است، اما همچنان آرمان گرا و بيدار و هشيار، همچنان پاسداران ارزش ها و حرمت هايند، با شيوه اي ميني ماليستي، در زمينه اي از يک رئاليسم جادويي خشن، در تصويري عريان از جامعه اي مدام در حال تغيير و تلاطم، با قالب ها و شکل هايي هر دم تغيير يابند. اما در هر حال و هميشه در حال اعتراض و فرياد و ضربه زننده به شيوه اي پست مدرنيستي تصويرگر جدال ابدي و ظاهراً بي راه حل برخورد و تقابل انديشه هاي سنتي و تجددي بي ريشه در ميان نسل ها و طبقه هاي اجتماعي خاستگاهش باشد. اما آنچه او را برجسته و تاثيرگذار و مهم مي کند، تمايل و خواست هميشگي اوست که هنوز تابع زمان و مکان، پير شدن و تلخ شدن نيست؛ فراخواندن مخاطبانش به کنشمندي و توجه به واکنش هاي هنرمندشان به عنوان يک روشن بين اجتماعي که نه فقط در فيلم ها که در همه شکل هاي بياني حتي در گفت وگوهايش هم آن را مطرح مي کند.

4- مسعود کيميايي 66 ساله شد و همچنان مي سازد، مي نويسد، حرف مي زند و همچنان تاثيرگذار است.
ياد
مرگ سانتي مانتاليسم مدل قديمي
 سيد عليرضا ميرعلي نقي
مي گويند بيشتر ايرانيان ارمني و ارامنه ساير نقاط دنيا که به امريکا مهاجرت کرده اند، در «گلندل» ساکن هستند. گلندل ناحيه اي است - نمي دانم کجاي امريکا - که آن را با يک نام به ياد مي آورم.

روانشاد استاد لئون ميناسيان نجار استاد و سازتراش برجسته که نقش ناپيداي او در ساخت مستحکم و خوش صداي مرحوم مهدي ناظمي را تعداد اندکي از مطلعان مي دانند. لئون مشهور نبود و نمي خواست مشهور باشد. اما کارو، مشهور بود، شهره عام و خاص و در مطبوعات سال هاي 1348 - 1330 او مي دانست که تنها فريدون کار مي توانست با او برابري کند. از اين دو نام حالا جز سايه اي و خاطره اي نمانده (هرچند که خاطره کارو بيشتر دوام کرد). نام کارو، به عنوان شاعر و نثرنويسي که مهارت داشت در نوشتن متن هاي تند و احساساتي، در تهران سال هاي 1330 شهرت فراوان داشت. کتاب «شکست سکوت» او با نقاشي هاي «جورج» دوست و هم کيش او، فروشي سرسام آور داشت و حتي در سال هاي بعد از انقلاب که کمترين اثري از نوع زندگي سال هاي 1330 باقي نمانده بود، به صورت چاپ غيرقانوني، در هزاران نسخه دست به دست مي شد؛ و مي گفتند شعر «هذيان يک مسلول» با مطلع معروف «اين منم فرزند مسلول تو، مادر، باز کن در، باز کن در،» جزء ضرب المثل هاي ساژه درآمده بود.

کاراپت دردريان، فرزند يک خانواده پرجمعيت مهاجر ارمني و ساکن در اراک و همدان، در فقر و رنج و خشونت بزرگ شد و با خودآموزي، به مقام يک شاعر جوان پسند و احساساتي، يک مطبوعاتي با دستمزد بالا و حتي مترجمي سفارت هندوستان رسيد و در سفر معروف ويليام سارويان، نويسنده ارمني تبار امريکايي به تهران سال هاي 1350، مترجم و راهنماي او بود. رفتار نامتعارف کارو در محافل اهل قلم تهران، شادخواري دائمي او، خشم و عصبانيت هميشگي و اشک هاي فراواني که به سرعت و سهولت جاري مي شدند، پرتره او را رقم زده بود. کارو يکي از نمادهاي تهران دوره خود بود.

+ زندگي پريشان و بي سروسامان کارو که 20 سال آخر آن در امريکا و نزد خانواده برادرش - ويگن دردريان خواننده نامدار موسيقي پاپ ايراني - گذشت، نمونه اي از زندگي ده ها جوان شوريده حال و شاعرمسلک در تهران سال هاي بعد از کودتاي 1332 بود که راه تسکين خود را در خود ويرانگري مي جستند و از آن شيوه زندگي براي خود، هاله سازي و نام آفريني کردند. کارو بين آنها، از همه احساساتي تر و البته از لحاظ فيزيکي مستحکم تر بود و تا آستانه 80 سالگي دوام آورد. اما آنقدر زنده ماند تا «مرگ هنري» خود را در همان سال هاي اوايل دهه 1350 ببيند. کتاب هاي او تا اواخر سال هاي 1360 همچنان مي فروختند. اما ديگر کارو مرده بود و اين را خودش هم مي دانست. وقتي که فرشته زندگي اش (مادرش تاکوهي دردريان) از دنيا رفت، کارو به برادرش ويگن پيوست و سعي کرد در آنجا با انگليسي و فرانسه اي که مي دانست، ترانه به آن زبان ها بسرايد و موفق نبود. همان طور که ترانه هاي فارسي او هم موفق نبودند. بعد از مرگ برادرش ويگن، شايد ديگر ماندن در دنيا را نمي خواست و مرگ، تمام و کمال فرا رسيده بود.

+ با کارو در سال هاي 1365 - 1360 به لطف فرانه بهزادي سردبير ماهنامه دانستني ها آشنا شدم و از او خاطره هاي فراواني دارم. هيچ وقت آثارش را دوست نداشتم ولي خودش را بسيار دوست داشتم؛ چراکه واقعاً يک دوست بود. يک انسان شريف و جوانمرد و با عاطفه و کريم با همه تنگدستي ها و تنهايي هايي که داشت. شايد او نتوانست رنجي را که کشيد تبديل به اثر هنري والايي کند ولي اين هنر را داشت که رنج خود را زندگي کند و صفات انساني را از ياد نبرد. او نمادي بود از تهران گذشته، موسيقي آن و دوستي هايي که ديگر ديده نمي شوند.
نگاه
چرا نبايد براي روي سر گذاشتن يک نفر ديگران را لگدکوب کنيم
 محمود فرجامي
هفته پيش، در پنجاهمين شب بخارا، جمعي از طنزپردازان و دوستداران طنز پارسي در خانه هنرمندان ايران جمع شدند تا در مراسم نکوداشت استاد منوچهر احترامي شرکت کنند. اين مراسم به همت مجله بخارا، موسسه گل آقا و دفتر طنز حوزه هنري و با همکاري خانه هنرمندان ايران به خوبي برگزار شد و سخنرانان هرکدام گوشه اي از توانمندي ها و کارهاي بزرگي که استاد احترامي در زمينه طنز و ادبيات کودک انجام داده اند را بازگو کردند. در پايان هم هدايايي به اين پير طنز ايران اهدا شد و همگان با لبي خندان و طيب خاطر آنجا را ترک کردند. به عبارت ديگر اين مراسم «نکوداشت» به نيکويي و آن طور که شايد برگزار شد. اما آقاي سيدشهرام شکيبا به اين سبب يادداشتي را در روزنامه شرق منتشر کردند که بيشتر از آنکه در مورد بزرگي استاد احترامي باشد، در باب کوچکي ديگران بود و از اين لحاظ در خور تامل و تاسف بسيار. آقاي شکيبا، در يادداشتي که روز چهارشنبه سوم مرداد در صفحه آخر شرق منتشر شد، بعد از شکسته نفسي بسيار و خود را «نوچه و نوخاسته و ابجدخوان و بي دم گرم و نفسي نياموخته و نوقلم» خواندن که بي شک به رسم تعارفات اينچنيني نشانه تواضع و بزرگواري ايشان است در 8 پاراگراف به ذکر دلايلي مي پردازد که معتقد است به خاطر آنها «بايد منوچهر احترامي را روي سرمان بگذاريم.» اما متاسفانه اين دلايل نه در اثبات بزرگي استاد که در نفي و کوچک شماري ديگران است. البته آقاي شکيبا - همان گونه که از شخص بزرگواري چون ايشان انتظار مي رود- نام مدعيان طنزپردازي که به تعبير ايشان «نمي فهمند» و «به حيطه ابتذال افتاده اند» و «به چاه الحاد فروافتاده اند» و «با از ما بهتران فالوده خورده اند» و «رو يا پشت ميز با هر سازي قر ريخته اند» و «قبله شان 180 درجه چرخيده است» و «از ديوار کوتاه طنز به داخل پريده و بعد از زد و بند با کدخدا، خانه خداي طنز شده اند» را ذکر نمي کنند، اما نوع اشاره و ارجاعات ايشان به گونه اي است که ذهن هر روزنامه نويس و روزنامه خواني را متوجه چند شخص معين و مشخص مي کند.

طبيعتاً هيچ کس ادعا نمي کند که در عرصه طنز کم سوادان و سودجويان و فرصت طلبان حضور ندارند و دوغ جاي دوشاب عرضه نمي کنند، اما به گمانم اگر اين عرصه نحيف و مظلوم را با هر عرصه ديگري مقايسه کنيم، از شعر گرفته تا سينما و از فرهنگ و هنر گرفته تا ورزش و هر مقوله ديگري از اين ميان، باز هم مي بينيم عرصه طنز، بسيار منزه تر است و پاک تر و از اين رو معلوم نيست آقاي شکيبا، چرا مجال مناسبي را که براي مدح استاد احترامي در شرق يافته اند، به ذم ديگران اختصاص داده اند. از آن بدتر اين است که نوع اشارات و ارجاع دهي هاي جناب شکيبا، به گونه اي است که هر ذهن طنزخوانده اي را به طرف چند نام خاص رهنمون مي شود که متاسفانه رسم شده در چند سال اخير، هر کس که اراده مي کند در باب طنز و به خصوص طنز مطبوعاتي، چند کلامي بنويسد، مستقيم يا غيرمستقيم، لگدي هم نثار آنها مي کند و اين در حالي است که تقريباً هيچ کدام از آنها در شرايط مناسبي براي پاسخ دهي و دفاع نيستند. البته شايد چو مني که طنزخوانً کنجکاوتري است بداند که آقاي شکيبا، به خاطر ده ها کتاب تحقيقاتي در زمينه طنز که برخي از «آنها» نوشته اند يا لااقل به حرمت دوستي و همکاري ديرينه، مثلاً منظورش «آن شخص خاص» نباشد، اما از ايشان مي خواهم خود را به جاي يک خواننده روزنامه بگذارند و از نويسنده بزرگوار آن يادداشت بپرسند؛

کدام طنزپرداز بي سوادي است که نوچه داشته باشد؟ کدام طنزنويس قابل اعتنايي گمان برده که لازمه طنزنويسي فرو افتادن به چاه الحاد و زندقه يا حيطه ابتذال است؟ طنزنويسي که متهم به چارپيچه بستن و نوشتن براي انداختن و برانداختن ديگران است کيست؟ قبله کدام طنزنويسي 180 درجه چرخيده و رو و پشت ميز قر ريز و درشت ريخته؟ و از همه مهمتر کدام جاهل و بي سوادي جرات پريدن از ديوار کوتاه طنز بدين سو و ادعاي خانه خدايي طنز داشته؟، شگفتا از آقاي شکيبا که به رغم بزرگواري و تواضع بسيار، طنزپرداز خوبي هم هستند که گمان برند بوستان طنز اين ملک، با تمام نامهرباني ها و تلاش هايي که براي نابودي اش انجام گرفته و مي گيرد، آنچنان ديوارش کوتاه است و بلبشويي در آن حکمفرما، که يکي به صرف «زد و بند با کدخدا» به درون بپرد و خانه خدايي کند، کوتاه سخن آنکه يادداشت آقاي شکيبا نه فقط جوانمردانه نبود که حتي مدح حضرت احترامي هم نمي توان آن را خواند. واقعاً اگر طنز ما در چنين وضعيت رقت باري و حتي - با عرض پوزش- سفيهانه اي است که آقاي شکيبا ترسيم مي کند، چه جاي افتخار به آن و به بزرگانش؟
موسيقي
امشب به کنسرت مي رويم يا نمي رويم
 مرضيه رسولي

 بلاتکليفي کنسرت ها تا آخرين دقيقه قبل از برگزاري، اين بار گريبان 6 شب برنامه شجريان را هم گرفته است. حالا که عده اي بعد از کشمکش فراوان به شيوه ابداعي شرکت دل آواز توانستند بليت کنسرت را بخرند و عده اي هم نتوانستند، اين بار خبر مي رسد که ممکن است اين کنسرت اصلاً برگزار نشود. هميشه مانعي براي موسيقي وجود دارد و اگر همه چيز بدون مشکل پيش برود انگار کاسه اي زير نيم کاسه است. برنامه شجريان هم بدون مشکل پيش نرفته و درست يک روز قبل از شروع کنسرت هاي گروه «آوا» اداره اماکن نيروي انتظامي از برگزارکنندگان به ازاي هر شب اجرا، پنج ميليون تومان درخواست کرده و طبق گفته برگزارکنندگان کنسرت اگر اين مبلغ پرداخت نشود اداره اماکن اجازه ورود گروه به سالن، صدابرداري و نصب دکور را نمي دهد. هنوز تکليف بيش از سه هزار نفري که قرار است امشب در تالار کشور به تماشاي کنسرت گروه آوا بنشينند مشخص نيست. در حالي که برگزارکنندگان لغو يا اجراي برنامه را مشروط به تغيير تصميم اداره اماکن مي دانند، محمدرضا علي پور رئيس پليس امنيت تهران به خبرگزاري فارس گفته که خبر درخواست اين مبلغ صحت ندارد؛ «چنين خواسته اي اصلاً قانوني نيست و در حوزه پليس امنيت تهران و اداره اماکن چنين مسائلي وجود ندارد و هيچ وقت چنين درخواست هايي نداشته ايم.» تا اين لحظه خبر قطعي درباره لغو کنسرت وجود ندارد و قرار است امروز همزمان با نخستين روز اجرا، آلبوم گروه آوا با نام «غوغاي عشق بازان» به بازار بيايد. اتفاقات بعدي در راه است.

تجسمي
خلق نقاشي، پيش روي مخاطبان
 رضا بايگان
 18 نفر از نقاشان ايراني و خارجي از صبح شنبه کار خود را در طبقه هاي دوم و سوم موزه هنرهاي ديني امام علي (ع) آغاز کردند تا اولين سمپوزيوم نقاشي ايران شکل بگيرد. موزه امام علي (ع) که از ابتداي فعاليت هاي خود به کار در قالب موزه اي پرداخته بود، اين روزها شکل و شمايل ديگري پيدا کرده است؛ به جاي تابلوهايي که معمولاً به ديوارها آويخته مي شد حالا پلاستيک با مقواهاي بزرگي به ديوارها چسبانده شده تا از رنگي شدن ديوارها جلوگيري کنند. کف طبقات را هم کاغذ پوشانده است و روي بخش هايي از آنها، طراحي ابتدايي تابلوها ديده مي شود. نخستين سمپوزيوم بين المللي نقاشي امام علي (ع) به مناسبت تولد حضرت علي (ع) برگزار شده است و پس از پايان يک هفته فعاليت کارگاهي هنرمندان، آثار آنها به مدت يک هفته به نمايش گذاشته خواهد شد. معاونت هنرهاي تجسمي سازمان فرهنگي - هنري شهرداري تهران پيش از اين، دو سمپوزيوم ديگر را تجربه کرده بود که هر دو آنها به مجسمه سازي مربوط مي شدند. سمپوزيوم مجسمه هاي چوبي در شهريور و نخستين سمپوزيوم بين المللي مجسمه سازي تهران در اسفندماه گذشته از سوي اين نهاد برگزار شدند. با وجود تمام کاستي ها و مشکلاتي که در برپايي اين دو رويداد وجود داشت، اتفاق مهمي در جريان آنها شکل گرفت که به ارتباط چهره به چهره هنرمند و مخاطب مربوط مي شد. گروهي از جامعه که سال ها به هنرهاي مدرن به عنوان آثاري غيرقابل فهم و نامربوط نگاه مي کرد، در اين دو سمپوزيوم توانست در همان حدي که به گفت وگو با هنرمندان پرداخت و روند خلق اثر هنري را از نزديک ديد با اين آثار ارتباط برقرار کند. اولين تجربه برپايي سمپوزيومي در رشته نقاشي در کشورمان در حالي شکل گرفته است که روند ارتباط مخاطب عام جامعه با نقاشي مدرن بسيار ضعيف است. همان طور که تجربه اين مخاطبان در مواجهه با مجسمه به ديدن مجسمه هاي نصب شده در ميدان ها يا فضاهاي شهري محدود مي شد، در مواجهه با نقاشي نيز خاطره اي تصويري غير از مينياتورهاي بازاري يا مناظر طبيعي نداشتند. شايد وقتي مخاطبان ناآزموده، اين امکان را پيدا کنند که از نزديک با خلق آثار نقاشي پيچيده مواجه شوند، همان اتفاقي که در سمپوزيوم مجسمه سازي روي داد، اين بار هم اتفاق بيفتد. هنرمندان نقاش تا پايان اين هفته در موزه امام علي (ع) به کار خواهند پرداخت. در ميان اين نقاش ها چهره هاي شناخته شده اي همچون يانا ترونکا از سوئيس، يوري دولان از اسلواکي، عماد بوراس از الجزاير، علي جبار حسين از دانمارک و ناصر آراسته، آنه محمد ناتاري، خسرو خسروي و احمد وکيلي از ايران حضور دارند. کارگاهي براي آموزش نقاشي به کودکان به سرپرستي ياسمين سينايي نيز در کنار اين سمپوزيوم برگزار مي شود.
ادبيات
دانشور از مردم تشکر کرد
سيمين دانشور که هم اينک قادر به تکلم است با خروج از وضعيت کما، هوشياري کامل خود را به دست آورده و قرار است به زودي به بخش عمومي بيمارستان پارس منتقل شود. يکي از اعضاي تيم درمان اين نويسنده به مهر گفت؛ ما از وضعيت جسمي ايشان رضايت کامل داريم. او کاملاً به هوش آمده و مي تواند با اطرافيان صحبت کند. از هم اکنون هم مي توانيم او را به بخش عمومي منتقل کنيم. خانم دانشور هم اينک قادر به تکلم است و تيم پزشکي وي نيز اعلام کرده که ظرف امروز و فردا او را از بخش مراقبت هاي ويژه خارج و وارد بخش عمومي مي کند. اين عضو تيم درماني خاطرنشان کرد؛ به طور متوسط روزانه نزديک به صد مورد تماس تلفني با بيمارستان پارس گرفته مي شود که جوياي حال خانم دانشور هستند. يکي از نزديکان سيمين دانشور که روز گذشته به عيادت او رفته بود، در مورد وضع جسمي اش گفت؛ خانم دانشور با اطلاع از نگراني مردم در مورد سلامتي اش گفت؛ «از همه مردم سپاسگزارم و تشکر مي کنم. مردم هميشه نسبت به من لطف داشته اند.»
کرگدن نامه
پيشنهاد
 سيدعلي ميرفتاح
سعيد ليلاز زنگ زد و غيرمستقيم اتيمولوژي پيشنهاد داد که به جاي واژه هاي غربي، منجمله «فمينيسم» واژه هاي فارسي و معادلات مناسب را در متون کرگدن نامه به کار ببريم. اين پيشنهاد اگر چه قابل تامل بود، اما به احتمال قريب به يقين مورد قبول فرهنگستان زبان فارسي و همچنين روزنامه وزين شرق قرار نمي گرفت. لذا ضمن تشکر از ايشان به جهت پافشاري در به کارگيري کلمات فارسي و پاس داشتن ادب پارسي، خواهشمنديم که اين معادلات ارزنده را اول به فرهنگستان پيشنهاد بدهند، بعد اگر قبول اهل ادب واقع شد، آن را به ما بگويند که سريعاً و عاجلاً به کار بنديم.

آقاي کپورچالي؛ اين واژه «پيامک» را هم آقاي ليلاز به فرهنگستان پيشنهاد دادند؟

ميرفتاح؛ بايد از آقاي ابک بپرسيم.

آقاي مويدي؛ اين واژه ابک معادل فارسي چيست؟ اب کوچک يعني چه؟ آيا اگر به ايشان ابچه بگوييم صحيح است. چون پيامک را گفته اند، اگر پيامچه هم بگوييم درست است.

آقاي اميرشاهي؛ از قد و قواره فيلسوف جوانمان برمي آيد که کاف اسمشان کاف تصغير باشد، اما شايد هم مخفف پسوند «ايک» باشد که اخيراً در معادل سازي به کار مي برند. مثل زيبايي شناسيک، يا رفتارشناسيک. ممکن است اين هم ابيک بوده باشد که به مرور زمان «ي»اش افتاده.

آقاي کپورچالي؛ اينکه مي گي «آبيک» است. نزديک قزوين هم هست. سيمان معروفي هم دارد، اما اين ابک است. شايد اسم صوت باشد. يعني روز اول چنين صدايي از او شنيده اند براي همين چنين اسمي رويش گذاشته اند.

ميرفتاح؛ مي بينم که آقايان اتيمولوژيست شده اند.

آقاي کپورچالي؛ چرا نشويم؟ ابک رفيقمان است، دوستش داريم، مي خواهيم ببينيم معني هم مي دهد يا نه. گرچه همين جوري، بي معني اش هم عزيز است.

ميرفتاح؛ ولي مسائل مهم تري هستند که بايد درباره شان حرف بزنيم. مثل اين «معرفت فوتبالي» که اخيراً سر زبان ها افتاده.

آقاي مويدي؛ معرفت فوتبالي يعني اينکه ببازيم و به روي خودمان نياوريم. يعني اينکه ببازيم و ذوق کنيم. يعني اينکه حذف شويم و براي خودمان دست بزنيم.

آقاي اميرشاهي؛ متاسفانه توي مملکت، تنها گروه اندکي معرفت فوتبالي دارند. بايد بگوييم برايمان بياورند.

آقاي کپورچالي؛ ضمناً قهرماني عراق را هم تبريک مي گوييم. همين. والسلام.

ميرفتاح؛ به قول استاد ليلازغ...ف.
چه خبر
مديري اولين فيلم سينمايي اش را مي سازد
شرق؛ مهران مديري بازيگر و کارگردان سينما و تلويزيون اولين فيلم سينمايي خود را مي سازد. مديري که هميشه يکي از خبرساز ترين بازيگران و کارگردانان سينما و تلويزيون بوده و در يک دهه گذشته در تلويزيون و با ساخت برنامه هاي روتين 90 شبه به سازنده پرمخاطب ترين مجموعه هاي تلويزيوني تبديل شده در اين باره به خبرنگار شرق مي گويد؛ «چند وقتي است که قصد ساخت يک فيلم سينمايي را دارم و امسال به طور حتم اين فيلم را خواهم ساخت. ولي هنوز نمي خواهم درباره اش حرفي بزنم.» مهران مديري که به تازگي بازي در فيلم سينمايي «هميشه پاي يک زن درميان است» به کارگرداني کمال تبريزي را به پايان رسانده درباره حضورش در فيلم سينمايي «دايره زنگي» مي گويد؛ «دايره زنگي فيلمنامه بسيار خوبي دارد که اصغر فرهادي آن را نوشته است. نقش، گروه و فيلمنامه خوبي که مقابلم بود مرا مجاب کرد تا براي حضور در اين فيلم قرارداد ببندم.» نکته جالب حضور مديري در اين فيلم همبازي شدن با «هديه تهراني» است. اما مديري به غير از اخبار سينمايي که منتشر شده، اين روزها ساخت مجموعه «گنج مظفر» را به پايان رسانده. مديري با تاييد خبرهاي بالا به شرق مي گويد؛ «هفته گذشته و بعد از چهار ماه، تصويربرداري مجموعه طنز «گنج مظفر» به پايان رسيد و هم اکنون مشغول مونتاژ و ساخت موسيقي و تيتراژ جديد براي آن هستم.» مديري که آخرين ساخته اش در تلويزيون «باغ مظفر» بود و با استقبال گسترده اي روبه رو شد درباره تفاوت «گنج مظفر» با آن گفت؛« فرق عمده اي در اين دو مجموعه وجود ندارد. فقط «گنج مظفر» مجموعه اي ده قسمتي است که در قالب داستاني ساخته شده است. اما يکي از ويژگي هاي اين کار تعدد لوکيشن هاي خارجي است. حدود 70 درصد از مجموعه گنج مظفر در بيرون از لوکيشن اصلي تصويربرداري شده است.» مهران مديري ادامه مي دهد؛ «به هرحال براي ساخت گنج مظفر زمان بيشتري داشتيم و در کليت کار سعي شد تا با وسواس بيشتري حرکت کنيم. ما در تلويزيون وقت آنچناني نداشتيم. نمي توانستيم به لحاظ تصويري و حرکت دوربين کاري حرفه اي انجام دهيم ولي در اين مجموعه همه اين موارد لحاظ شده است.» مديري درباره پخش اين مجموعه ها مي گويد؛ به احتمال فراوان مونتاژ آن تا يک ماه ديگر به پايان مي رسد و همزمان با اتمام مراحل فني به صورت يک مجموعه سي دي عرضه مي شود.
خبر
بشنو از ني
منتخبين نسل جديد خوشنويسي عنوان نمايشگاهي است که گالري شمس آن را برپا مي کند. داوطلبان مي توانند آثار خود را در قطع 200+40 و با مضامين قرآني، ادبيات و شعر نو به آدرس؛ بلوار آفريقا، نرسيده به چهارراه جهان کودک، کوچه کمان، پلاک 4، طبقه همکف ببرند و منتظر باشند تا هيات داوران اين نمايشگاه؛ استاد غلامحسين اميرخاني، استاد نصرالله افجه اي، استاد يدالله کابلي، استاد علي شيرازي، استاد اميراحمد فلسفي و استاد محمد حيدري آثار حاضر در نمايشگاه را انتخاب کنند. انتخاب تکنيک اجرا اختياري است و ترجيحاً آثار ارائه شده مي بايست کلاسيک و از قاب و پاسپارتو مناسب برخوردار باشند. مهلت ارسال آثار به همراه تصاوير آثار تا 5 مردادماه و حداکثر تعداد آثار ارسالي 5 اثر است.
دکه
رودکي روي دکه
هفدهمين شماره نشريه رودکي پانزدهم تيرماه گذشته به کيوسک مطبوعات رسيد.در اين شماره مقالاتي درباره ايبسن، پينتر و ايکور مي خوانيد. همچنين داستان هايي از محمد عزيزي، جهانگير هدايت و ترجمه اي از داستان منظره از اورهان پاموک از اميد بياتي و ترجمه اي ديگر از منوچهر کريم زاده. مطالب ديگري نيز از شعر و نقد و ادبيات افغانستان در اين مجلد رودرروي شما قرار مي گيرد.

کيميايي 66 ساله شد
مرگ سانتي مانتاليسم مدل قديمي
چرا نبايد براي روي سر گذاشتن يک نفر ديگران را لگدکوب کنيم
امشب به کنسرت مي رويم يا نمي رويم
خلق نقاشي، پيش روي مخاطبان
دانشور از مردم تشکر کرد
پيشنهاد
مديري اولين فيلم سينمايي اش را مي سازد
بشنو از ني
رودکي روي دکه
موسيقي با استبداد نمي سازد

سفر به الجزاير - 24
  موسيقي با استبداد نمي سازد
عطاءالله مهاجراني

«رقص آسيابان» مانوئل دو فلا، گويي جريان رودي است که در سالن رها شده است. رودخانه اي که قرار ندارد و مدام از بستر معهودش سر برمي دارد. گاه انگار مي ايستد و پيچ و تاب مي خورد. رقص آسيابان، برنامه غزوان تمام شده، اما صداي تند و پي در پي کف زدن ها دوباره او را بازمي گرداند. يک نفر از رديف جلو با صداي بلند مي گويد؛ «خوشه هاي انگور،»

غزوان سر تکان مي دهد و مي گويد خوشه هاي انگور هم از مانوئل است. با تکيه به حافظه ام برايتان اجرا مي کنم. گويي با موسيقي وارد تاکستاني شده ايم. گاه انگار موسيقي دارد دانه هاي انگور را مي شمرد و گاه صداي چرخشت است و شکستن و شکوفا شدن دانه ها...

بعداً غزوان برايمان مي گويد که مانوئل ميراث موسيقي اش بر بنياد آنچه بود که مي ديد و حس مي کرد و با آن زندگي مي کرد. رقص آسيابان «و رقص زن آسيابان» و «رقص همسايه» و حتي «خوشه هاي انگور» با هم منظومه اي را درست مي کنند. براي اين قطعات داستان نوشتند و رقص لئونيد ماسين به عنوان آسيابان ماندگار شده است. مي گويد؛ مانوئل در اسپانيا در غرناطه زندگي مي کرد. غزوان روي شانه عاصم مي زند و مي گويد؛ شهر عاصم، ژنرال فرانکو که حاکم شد، او ديگر نمي توانست در اسپانيا بماند. هميشه مي گفت؛ موسيقي که نمي تواند با استبداد بسازد. نمي خواست در محافل رسمي روزگار فرانکو برنامه اجرا کند. اصلاً برايتان بگويم که قطعه رقص آسيابان، داستان مقاومت است. آسيابان زن بسيار زيبايي دارد؛ که به او وفادار است. رقص ها همه نشانه هاي مقاومت در برابر تعدي است. در خوشه هاي انگور مي گويد اگر هم فرانکو ملتي را سرکوب کرد و مثل دانه هاي انگور در هم فشرد، ديري نمي گذرد که در گذار زمان و زير تابش آفتاب، انگور ها به شراب تبديل مي شوند.

براي من اين نکته بسيار مهم است که موسيقي مانوئل مبتني بر داستان است.

عاصم مي گويد؛ موسيقي بدون داستان مثل داستان بدون موسيقي است،

من وقتي داستاني را مي خوانم، داستان که تمام مي شود، مدتي چشم هايم را مي بندم، تا صداي داستان را بشنوم. اگر صدا ها را نشنوم، اگر داستان مثل يک اثر موسيقايي در ذهنم زنده نشود، فراموشم مي شود. مثل سازها که هرکدام صداي خود را دارند. شخصيت ها همينطور بايد صدا هايشان را از هم تمييز بدهم.

غزوان مي گويد؛ مانوئل به آرژانتين گريخت، همان جا درگذشت. تازگي در دانشگاه مادريد در گروه فلسفه، کرسي اي را به نام مانوئل تاسيس کرده اند.

مي پرسم؛ پس حالا فرانکو کجا است؟

عاصم مي گويد؛ يک لعنت فراموش شده.

در بيرون سالن که بساط چاي و قهوه چيده شده، توي ويترين ها که ديواره روبه رويي اش آينه است سازهاي بومي الجزاير را چيده اند. با نام و نشان. آينه ها کمک مي کنند که ساز ها را دقيق تر ببينيم. بحث کوچ ساز ها شروع مي شود.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام