
به عنوان نقطه شروع براي تاملاتم درباره نسبت ميان فلسفه و ايدئولوژي، مي خواهم به گزاره اي معروف از کتاب
«فوئرباخ و ايدئولوژي آلماني» مارکس ارجاع دهم که مي گويد؛ «تاکنون فلاسفه فقط در جهت فهم جهان کوشيده اند در حالي که مساله اصلي تغيير دادن آن است.» به ظن قوي لازم نيست ثابت کنيم که هدف مارکس از چنين گفته اي لعن و نفرين کردن فلاسفه به خاطر سعي در فهم جهان نيست، حتي اگر او بر اين اعتقاد بوده است که آنها در واقع، به درجات گوناگوني در اين راه به خطا رفته اند. بلکه در عوض او متقاعد شده بود که فهم درست جهان، به ويژه فهم جهان تاريخي و اجتماعي انسان، شرطي لازم براي محقق شدن عملي انضمامي و موفق است که تغيير دادن جهان را مد نظر دارد و در نهايت به تحقق جامعه انساني راستين مي انجامد. در اين نقل قول، حرف ثابت «فقط» است. مارکس مي گويد که نظريه بايد معطوف به عمل باشد. ولي به هيچ عنوان بحث او به اينجا نمي انجامد که نظريه چيزي زائد است.
از گفته مارکس چنين برمي آيد که در انديشه انسان دو گرايش يا علاقه بنيادي وجود دارد، يعني گرايش هاي نظري و عملي. به عبارتي، ذهن ممکن است به جاي گرايش به تغيير دادن وضعيت فعلي امور، اصلاً معطوف به فهم، شناخت حقيقت و اينکه چيزها چگونه اند باشد، يا اينکه اصلاً معطوف به محقق ساختن هدفي مطلوب (به جز شناخت) از رهگذر کنش انساني باشد. گمان نمي کنم که افزودن واژه «اصلاً» به هيچ عنوان امر غيرضروري اي باشد. اين واژه امکان بيان گزاره هايي را فراهم مي کند در مورد اينکه امور چگونه از دلالت هاي عملي برخوردار مي شوند و افزون بر اين، امکان انديشه اي معطوف به عمل را فراهم مي کند که چارچوب نظريه جاي گرفته است. درباره گرايش بنيادي نخست، مثال هاي مناسب ايده فلسفه نظري ارسطو است و نيز بحث هگل در اين باره که پيشه فيلسوف تغيير دادن امور نيست، بلکه فهم تجلي خرد در جهان و در نظر گرفتن زمانه خود همچون حاصل نهايي گذشته است. تلقي هگل از فلسفه، مفهوم ساختن خودآگاهي و روح مطلق منطبق با کنوني ترين وضعيتش و در حالي به روي صحنه مي آيد که براي هرگونه تغييري در تاريخ يک فرهنگ دير شده است. مثالي مناسب براي گرايش بنيادي دوم را بايد در انديشه مارکس جست، چراکه وي به رغم تمامي گزاره هايش در مورد اجتناب ناپذيري امور، بي شک معطوف به محقق ساختن هدف از رهگذر عمل است. خود مارکس مي گويد که اين انسان است که مي تواند تاريخ را بسازد. تاريخ هيچ چيزي را رقم نمي زند. بخش عمده اي از تفکري که عادتاً در تاريخ انديشه فلسفي روسيه گنجانده مي شود گرايشي عملي دارد و آماده عمل است. اما در برخي موارد شکافي چشمگير ميان انديشه نظري نويسنده اي مفروض و انديشه عمل - بنياد او رخ مي نموده است، با اين حال در نزد مارکس اتفاق بيشتري بين عمل و نظريه وجود دارد. شايد به همين دليل انديشه مارکس در واپسين دهه هاي قرن نوزدهم و از آن به بعد در روسيه به شکلي پيش رونده جايگاه مقدم را از آن خود کرده است.
مساله اي که مي خواهم مطرح کنم اين است که آيا تفکيک ميان اين دو گرايش يا علاقه در انديشه به ما امکان تميز دادن بين فلسفه از يک سو و ايدئولوژي از سوي ديگر را مي دهد يا نه؟ به بياني ديگر، آيا اين دو شکل انديشه به عناوين توصيفي متمايز کننده نيازي دارند؟ اگر آري، آنگاه آيا «فلسفه» و«ايدئولوژي» يا «انديشه فلسفي» و «انديشه ايدئولوژيک» نياز يادشده را اغنا مي کنند؟
اجازه بدهيد در ابتدا فلسفه را در نظر بگيريم. اگر انديشه فلسفي را منحصراً به عنوان پرسش گري نظري توصيف کنيم که تنها در خدمت فهم حقيقت درآمده است، چنين فرضي مي تواند کاملاً ما را از فهم واژه «فلسفه» با تمامي آن چيزهايي که عموماً تحت پوشش تاريخ فلسفه قرار مي گيرد بازدارد، همچنين ما را متعهد مي سازد توصيه کنيم که «فلسفه» به مفهومي بسيار محدودتر فهميده شود. چرا که واضح است بعضي از فلسفه ها به سرانجامي به غير از شناخت حقيقت گرايش دارند. براي مثال، شک باوري يا فلسفه اپيکوري هر کدام نظريه کيهان شناختي خاص خود را داشتند که از فلسفه متقدم يوناني برگرفته شده بود. اما کاملاً معقول خواهد بود اگر يادآور شويم که اين ايده ها اگر پاي دست يافتن به اهداف عملي اي چون فضيلت، خودبسندگي اخلاقي فرعي در ميان باشد، حاشيه اي خواهند بود. اگر به کانفوسيوسيسم بنگريد، نظامي اخلاقي بوده است، و با وجود اينکه نوکانفوسيوسيسم براي خود قائل به يک کيهان شناسي يا متافيزيک بود، برخي از نوکانفوسيوسيست ها بر گرايش نظري به جاي گرايش عملي تاکيد داشتند. به علاوه، در کانفوسيوسيسم، انسان به مثابه عاملي اخلاقي در جايگاهي اجتماعي درک مي شود. نوکانفوسيوسيسم صرفاً فلسفه اي اخلاقي به معناي محدود آن نبود بلکه آموزه اي اجتماعي نيز بود، و از سال 136 پيش از ميلاد تا زمان القاي بازرسي هاي خدمات اجتماعي قديمي در نخستين دهه قرن حاضر (بيستم) فلسفه رسمي چين کهن محسوب مي شد.
اينکه فلسفه بودن کانفوسيوسيسم را تکذيب کنيم کمي بي معني به نظر مي رسد، ولي آيا نبايد آن را نوعي ايدئولوژي تلقي کرد، چنانچه ما فلسفه را منحصراً پرسشگري نظري و انديشه ايدئولوژيک را اصلاً معطوف به تحقق هدفي جز شناخت حقيقت از طريق کنش انساني بدانيم؟ شايد برخي استدلال کنند که نظام هاي متافيزيکي مشابه فلسفه پلوتينوس يا ودانتاهاي گوناگون هندي را نيز بايد اساساً دربردارنده گرايشي عملي دانست. يعني بايد گفت، انديشه پلوتينوس به رستگاري روح از طريق بازگشت به امر مطلق گرايش داشته يا سامکارا نماينده اصلي آداويتا وندتاها اصلاً به محقق شدن طبيعت راستين خود به دست خويشتن اش علاقه داشت. همچنين رامايانا اصلاً به دست يابي و نگاهداشت رابطه بايسته با پروردگار علاقه مند بودند.اگر ما به سادگي و به شکلي که پيشتر مطرح شد، ميان ايدئولوژي و فلسفه قائل به تمايز شويم، آيا نبايد اين نظام هاي فلسفي و نظايرشان را فقط به خاطر اينکه اصلاً تحقق هدفي به غير از شناخت حقيقت را در پيش گرفته اند، ايدئولوژيک بدانيم؟ اگر ما ايده فلسفه را به آن صورتي بپذيريم که مورد دفاع انديشمنداني چون ارتگا اي گاست و خوليان مارياس است، يعني بپذيريم که فلسفه داراي «عملکردي حياتي» است و اينکه وراي هر چيز ديگري جوياي وضوح درباره خود و تبعات (محيط پيرامون) آن به عنوان چارچوبي از زندگي است، براي زيستن و عمل کردن در جهان، مي توانيم بگوييم که تمامي فلسفه ها در معناي نظري، به غايتي جز شناخت حقيقت گرايش دارند که همان زيستن و عمل کردن است.
واضح است که چنين نظرگاهي براي آنها که تمامي فلسفه ها را ايدئولوژيک مي پندارند، مشکلي ايجاد نخواهد کرد، يعني آنهايي که انديشه فلسفي را شکلي از بيان مي دانند، حتي اگر بيان علايق و مطالبات گروهي خاص باشد و در لباسي مبدل پنهان شده باشد. من صرفاً نظريه مارکسيستي را در سر ندارم، يعني نظريه اي که اقتصاد را عامل غايي تعيين روساخت هاي ايدئولوژيک مي داند و اعتقاد دارد که فلسفه ها هر يک به نحوي طبقه- بنياد هستند. مي توان اين گونه انديشيد که تاکيد مارکس بر عامل اقتصادي غلو آميز است، ولي در عين حال مي توان نظام هاي متافيزيکي را در خدمت غايت به جز شناخت، به معناي پي بردن اينکه چيزها چگونه اند، بدانيم. براي مثال، با اينکه فلسفه الهي مادوا شرحي درباره چگونگي امور به دست مي دهد، يعني نظريه اي در باب ذات واقعيت، مي توان آن را آماده براي محقق ساختن ايده اي مذهبي در نظر آورد که با جنبش بهاتکي در هند ملازم شده است. به همين سياق، با وجود اينکه اسپينوزا فلسفه خود را در قالب شبه هندسي در حوزه اخلاق عرضه مي کند، انگيزه اصلي او، همان گونه که خود نيز يادآور شده است، اشتياق دست يافتن به آرامش و سکون ذهني از طريق غور و تعمق در امر لايتناهي بوده است. در واقع، حتي فلسفه هگل هم که ممکن است کاملاً روشنفکرانه و خردگرايانه بنمايد، مي تواند با گرايشي به فائق آمدن بر بيگانه شدگي و بازپيوستن به واقعيت در نظر آورده شود. ممکن است گفته شود که انديشه فلسفي با وجود اينکه خود را در تسلسلي از فلسفه هايي بيان داشته يا پيش رانده است که هريک از منظر تاريخي به شکلي معين مشروط بوده اند، روياي روايت جهان را در سر مي پروراند، يعني اينکه در همه زمان ها و براي همگان مي تواند صادق باشد، در حالي که ايدئولوژي چشم انداز و هدف محدود گروهي خاص را ترسيم مي کند. وقتي از اسپينوزا پرسيدند که آيا اعتقاد دارد به بهترين فلسفه ممکن دست يافته است، او اين گونه پاسخ مي دهد که فلسفه حقيقي را شناخته است. او ممکن است اشتباه کرده باشد، ولي اين مساله نافي اين حقيقت نيست که وي جهان روايي را مد نظر داشته است. به هر ترتيب، اگر مارکسيسم در حکم ابزاري روشنفکرانه و در خدمت حزب کمونيست قلمداد شود که علايق منتسب به طبقه پرولتاريا را نمايندگي مي کند، به روشني ايدئولوژي گروهي محدود يعني يک طبقه اقتصادي معين خواهد بود.اينکه انديشه فلسفه سوداي جهان روايي دارد به نظر من جدالي معتبر است، به اين معنا که فلاسفه در واقع پس از مدتي اين داعيه را پيش مي کشند که در جست وجو و شارح «حقيقت» است و نه «حقيقت من».
اما آيا سوداي جهان روايي در مارکسيسم هم حضور ندارد؟ مطمئناً داعيه مارکس نمايندگي علايق طبقه پرولتاريا بود، اما او داعيه نمايندگي علايق نوع بشر را نيز داشت و هدف غايي او ديکتاتوري پرولتاريا نبود، بلکه توسعه جامعه اي حقيقتاً انساني در سراسر جهان را در نظر داشت.
منبع؛ www.books.google.com