919 شماره
سه شنبه، 9 مرداد 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: انديشه
فلسفه و ايدئولوژي
فردريک کاپلستون  مترجم : علي ثباتي


به عنوان نقطه شروع براي تاملاتم درباره نسبت ميان فلسفه و ايدئولوژي، مي خواهم به گزاره اي معروف از کتاب

«فوئرباخ و ايدئولوژي آلماني» مارکس ارجاع دهم که مي گويد؛ «تاکنون فلاسفه فقط در جهت فهم جهان کوشيده اند در حالي که مساله اصلي تغيير دادن آن است.» به ظن قوي لازم نيست ثابت کنيم که هدف مارکس از چنين گفته اي لعن و نفرين کردن فلاسفه به خاطر سعي در فهم جهان نيست، حتي اگر او بر اين اعتقاد بوده است که آنها در واقع، به درجات گوناگوني در اين راه به خطا رفته اند. بلکه در عوض او متقاعد شده بود که فهم درست جهان، به ويژه فهم جهان تاريخي و اجتماعي انسان، شرطي لازم براي محقق شدن عملي انضمامي و موفق است که تغيير دادن جهان را مد نظر دارد و در نهايت به تحقق جامعه انساني راستين مي انجامد. در اين نقل قول، حرف ثابت «فقط» است. مارکس مي گويد که نظريه بايد معطوف به عمل باشد. ولي به هيچ عنوان بحث او به اينجا نمي انجامد که نظريه چيزي زائد است.

از گفته مارکس چنين برمي آيد که در انديشه انسان دو گرايش يا علاقه بنيادي وجود دارد، يعني گرايش هاي نظري و عملي. به عبارتي، ذهن ممکن است به جاي گرايش به تغيير دادن وضعيت فعلي امور، اصلاً معطوف به فهم، شناخت حقيقت و اينکه چيزها چگونه اند باشد، يا اينکه اصلاً معطوف به محقق ساختن هدفي مطلوب (به جز شناخت) از رهگذر کنش انساني باشد. گمان نمي کنم که افزودن واژه «اصلاً» به هيچ عنوان امر غيرضروري اي باشد. اين واژه امکان بيان گزاره هايي را فراهم مي کند در مورد اينکه امور چگونه از دلالت هاي عملي برخوردار مي شوند و افزون بر اين، امکان انديشه اي معطوف به عمل را فراهم مي کند که چارچوب نظريه جاي گرفته است. درباره گرايش بنيادي نخست، مثال هاي مناسب ايده فلسفه نظري ارسطو است و نيز بحث هگل در اين باره که پيشه فيلسوف تغيير دادن امور نيست، بلکه فهم تجلي خرد در جهان و در نظر گرفتن زمانه خود همچون حاصل نهايي گذشته است. تلقي هگل از فلسفه، مفهوم ساختن خودآگاهي و روح مطلق منطبق با کنوني ترين وضعيتش و در حالي به روي صحنه مي آيد که براي هرگونه تغييري در تاريخ يک فرهنگ دير شده است. مثالي مناسب براي گرايش بنيادي دوم را بايد در انديشه مارکس جست، چراکه وي به رغم تمامي گزاره هايش در مورد اجتناب ناپذيري امور، بي شک معطوف به محقق ساختن هدف از رهگذر عمل است. خود مارکس مي گويد که اين انسان است که مي تواند تاريخ را بسازد. تاريخ هيچ چيزي را رقم نمي زند. بخش عمده اي از تفکري که عادتاً در تاريخ انديشه فلسفي روسيه گنجانده مي شود گرايشي عملي دارد و آماده عمل است. اما در برخي موارد شکافي چشمگير ميان انديشه نظري نويسنده اي مفروض و انديشه عمل - بنياد او رخ مي نموده است، با اين حال در نزد مارکس اتفاق بيشتري بين عمل و نظريه وجود دارد. شايد به همين دليل انديشه مارکس در واپسين دهه هاي قرن نوزدهم و از آن به بعد در روسيه به شکلي پيش رونده جايگاه مقدم را از آن خود کرده است.

مساله اي که مي خواهم مطرح کنم اين است که آيا تفکيک ميان اين دو گرايش يا علاقه در انديشه به ما امکان تميز دادن بين فلسفه از يک سو و ايدئولوژي از سوي ديگر را مي دهد يا نه؟ به بياني ديگر، آيا اين دو شکل انديشه به عناوين توصيفي متمايز کننده نيازي دارند؟ اگر آري، آنگاه آيا «فلسفه» و«ايدئولوژي» يا «انديشه فلسفي» و «انديشه ايدئولوژيک» نياز يادشده را اغنا مي کنند؟

اجازه بدهيد در ابتدا فلسفه را در نظر بگيريم. اگر انديشه فلسفي را منحصراً به عنوان پرسش گري نظري توصيف کنيم که تنها در خدمت فهم حقيقت درآمده است، چنين فرضي مي تواند کاملاً ما را از فهم واژه «فلسفه» با تمامي آن چيزهايي که عموماً تحت پوشش تاريخ فلسفه قرار مي گيرد بازدارد، همچنين ما را متعهد مي سازد توصيه کنيم که «فلسفه» به مفهومي بسيار محدودتر فهميده شود. چرا که واضح است بعضي از فلسفه ها به سرانجامي به غير از شناخت حقيقت گرايش دارند. براي مثال، شک باوري يا فلسفه اپيکوري هر کدام نظريه کيهان شناختي خاص خود را داشتند که از فلسفه متقدم يوناني برگرفته شده بود. اما کاملاً معقول خواهد بود اگر يادآور شويم که اين ايده ها اگر پاي دست يافتن به اهداف عملي اي چون فضيلت، خودبسندگي اخلاقي فرعي در ميان باشد، حاشيه اي خواهند بود. اگر به کانفوسيوسيسم بنگريد، نظامي اخلاقي بوده است، و با وجود اينکه نوکانفوسيوسيسم براي خود قائل به يک کيهان شناسي يا متافيزيک بود، برخي از نوکانفوسيوسيست ها بر گرايش نظري به جاي گرايش عملي تاکيد داشتند. به علاوه، در کانفوسيوسيسم، انسان به مثابه عاملي اخلاقي در جايگاهي اجتماعي درک مي شود. نوکانفوسيوسيسم صرفاً فلسفه اي اخلاقي به معناي محدود آن نبود بلکه آموزه اي اجتماعي نيز بود، و از سال 136 پيش از ميلاد تا زمان القاي بازرسي هاي خدمات اجتماعي قديمي در نخستين دهه قرن حاضر (بيستم) فلسفه رسمي چين کهن محسوب مي شد.

اينکه فلسفه بودن کانفوسيوسيسم را تکذيب کنيم کمي بي معني به نظر مي رسد، ولي آيا نبايد آن را نوعي ايدئولوژي تلقي کرد، چنانچه ما فلسفه را منحصراً پرسشگري نظري و انديشه ايدئولوژيک را اصلاً معطوف به تحقق هدفي جز شناخت حقيقت از طريق کنش انساني بدانيم؟ شايد برخي استدلال کنند که نظام هاي متافيزيکي مشابه فلسفه پلوتينوس يا ودانتاهاي گوناگون هندي را نيز بايد اساساً دربردارنده گرايشي عملي دانست. يعني بايد گفت، انديشه پلوتينوس به رستگاري روح از طريق بازگشت به امر مطلق گرايش داشته يا سامکارا نماينده اصلي آداويتا وندتاها اصلاً به محقق شدن طبيعت راستين خود به دست خويشتن اش علاقه داشت. همچنين رامايانا اصلاً به دست يابي و نگاهداشت رابطه بايسته با پروردگار علاقه مند بودند.اگر ما به سادگي و به شکلي که پيشتر مطرح شد، ميان ايدئولوژي و فلسفه قائل به تمايز شويم، آيا نبايد اين نظام هاي فلسفي و نظايرشان را فقط به خاطر اينکه اصلاً تحقق هدفي به غير از شناخت حقيقت را در پيش گرفته اند، ايدئولوژيک بدانيم؟ اگر ما ايده فلسفه را به آن صورتي بپذيريم که مورد دفاع انديشمنداني چون ارتگا اي گاست و خوليان مارياس است، يعني بپذيريم که فلسفه داراي «عملکردي حياتي» است و اينکه وراي هر چيز ديگري جوياي وضوح درباره خود و تبعات (محيط پيرامون) آن به عنوان چارچوبي از زندگي است، براي زيستن و عمل کردن در جهان، مي توانيم بگوييم که تمامي فلسفه ها در معناي نظري، به غايتي جز شناخت حقيقت گرايش دارند که همان زيستن و عمل کردن است.

واضح است که چنين نظرگاهي براي آنها که تمامي فلسفه ها را ايدئولوژيک مي پندارند، مشکلي ايجاد نخواهد کرد، يعني آنهايي که انديشه فلسفي را شکلي از بيان مي دانند، حتي اگر بيان علايق و مطالبات گروهي خاص باشد و در لباسي مبدل پنهان شده باشد. من صرفاً نظريه مارکسيستي را در سر ندارم، يعني نظريه اي که اقتصاد را عامل غايي تعيين روساخت هاي ايدئولوژيک مي داند و اعتقاد دارد که فلسفه ها هر يک به نحوي طبقه- بنياد هستند. مي توان اين گونه انديشيد که تاکيد مارکس بر عامل اقتصادي غلو آميز است، ولي در عين حال مي توان نظام هاي متافيزيکي را در خدمت غايت به جز شناخت، به معناي پي بردن اينکه چيزها چگونه اند، بدانيم. براي مثال، با اينکه فلسفه الهي مادوا شرحي درباره چگونگي امور به دست مي دهد، يعني نظريه اي در باب ذات واقعيت، مي توان آن را آماده براي محقق ساختن ايده اي مذهبي در نظر آورد که با جنبش بهاتکي در هند ملازم شده است. به همين سياق، با وجود اينکه اسپينوزا فلسفه خود را در قالب شبه هندسي در حوزه اخلاق عرضه مي کند، انگيزه اصلي او، همان گونه که خود نيز يادآور شده است، اشتياق دست يافتن به آرامش و سکون ذهني از طريق غور و تعمق در امر لايتناهي بوده است. در واقع، حتي فلسفه هگل هم که ممکن است کاملاً روشنفکرانه و خردگرايانه بنمايد، مي تواند با گرايشي به فائق آمدن بر بيگانه شدگي و بازپيوستن به واقعيت در نظر آورده شود. ممکن است گفته شود که انديشه فلسفي با وجود اينکه خود را در تسلسلي از فلسفه هايي بيان داشته يا پيش رانده است که هريک از منظر تاريخي به شکلي معين مشروط بوده اند، روياي روايت جهان را در سر مي پروراند، يعني اينکه در همه زمان ها و براي همگان مي تواند صادق باشد، در حالي که ايدئولوژي چشم انداز و هدف محدود گروهي خاص را ترسيم مي کند. وقتي از اسپينوزا پرسيدند که آيا اعتقاد دارد به بهترين فلسفه ممکن دست يافته است، او اين گونه پاسخ مي دهد که فلسفه حقيقي را شناخته است. او ممکن است اشتباه کرده باشد، ولي اين مساله نافي اين حقيقت نيست که وي جهان روايي را مد نظر داشته است. به هر ترتيب، اگر مارکسيسم در حکم ابزاري روشنفکرانه و در خدمت حزب کمونيست قلمداد شود که علايق منتسب به طبقه پرولتاريا را نمايندگي مي کند، به روشني ايدئولوژي گروهي محدود يعني يک طبقه اقتصادي معين خواهد بود.اينکه انديشه فلسفه سوداي جهان روايي دارد به نظر من جدالي معتبر است، به اين معنا که فلاسفه در واقع پس از مدتي اين داعيه را پيش مي کشند که در جست وجو و شارح «حقيقت» است و نه «حقيقت من».

اما آيا سوداي جهان روايي در مارکسيسم هم حضور ندارد؟ مطمئناً داعيه مارکس نمايندگي علايق طبقه پرولتاريا بود، اما او داعيه نمايندگي علايق نوع بشر را نيز داشت و هدف غايي او ديکتاتوري پرولتاريا نبود، بلکه توسعه جامعه اي حقيقتاً انساني در سراسر جهان را در نظر داشت.

منبع؛ www.books.google.com
تجربه گرايي، رياضيات و منطق
هانس هان مترجم : رضا مثمر

تاکنون درباره هانس هان رياضيدان و فيلسوف اتريشي (1934-1879) که از سويي در نتيجه تلاش هايش موريس شليک به تدريس در کرسي فلسفه علوم استقرايي ماخ - بولتزمن دانشگاه وين دعوت شده است و همراه با او و اتو نويرات نخستين جلسات حلقه وين را تشکيل داده است و از سويي ديگر استاد راهنماي پايان نامه دکتراي کورت گودل (و اندکي ناشناس تر، کارل منگر) بوده است و سرانجام قاتل(،؟) اثبات باوري منطقي کارل پوپر از وام خويش به سمينارهاي خارق العاده وي درباره «اصول رياضيات» ياد کرده است، چيزي به فارسي منتشر نشده است.

***

باورمحوري تجربه گرايي اعتقاد به اين است که تجربه يگانه سرچشمه شناخت ما به جهان و امر واقع هاي سازنده آن و به اين ترتيب تنها شناخت داراي محتوا است. هر شناختي از اين دست تنها در تجربه مستقيم ما ريشه دارد. در اين بين هميشه جايگاه رياضيات بزرگترين مشکل پيش روي مقام شامخ تجربه بوده است زيرا برخلاف تجربه که قادر به فراهم کردن شناختي کلي نيست به نظر مي رسد که رياضيات شناختي يکسر کلي است. در هر شناختي که از تجربه سرچشمه گرفته باشد درصد و ضريبي از عدم قطعيت وجود دارد اما در رياضيات عدم قطعيت راهي ندارد. تجربه به من مي گويد اگر سنگي را از ارتفاع رها کنيم به زمين خواهد افتاد. اما چون اين آگاهي از تجربه حاصل شده است چه بسا در آزمايش بعدي خلاف آن رخ دهد و سنگ رها شده به جاي آنکه بيفتد در هوا شناور بماند. به راحتي مي توان رخداد چنين حادثه اي را مجسم کرد. اگر شناختي مانند «دو ضرب در دو مي شود چهار» را هم از تجربه گرفته بوديم ادعاي فوق در مورد اين گزاره هم صدق مي کرد اما مي دانيم اين شناخت حاصل تجربه نيست و محال است و نمي توان تصور کرد فردا دو ضرب در دو بشود پنج. مي توان با قطعيت تمام گفت اين گزاره معتبر بوده، هست و خواهد بود. به همين دليل هر تلاشي جهت بنياد کردن گزاره «دو ضرب در دو مي شود چهار» بر تجربه از همان آغاز محکوم به شکست است. حتي استدلال له اتکاي اين گزاره به تجربه هاي بسيار ساده و تکرارشونده و به همين دليل برخوردار از قطعيت بسيار زياد، هيچ کمکي نمي کند.در آغاز چنين به نظر مي رسد که تجربه گرايي ناب هرگز قادر به توجيه رياضيات نيست زيرا گويا رياضيات شناختي به جهان است که از تجربه سرچشمه نمي گيرد و در واقع پيشيني است. همان گونه که مي دانيد اين تلقي از رياضيات برداشت فيلسوفاني با تمايلات ناب خردگرايانه و به ويژه فيلسوفان سنت نوکانتي است. اين مساله چنان مهم و ريشه اي است که دست يافتن به هر نوع تجربه گرايي خودسازگاري منوط است به حل آن. قدمي در اين راه برداريم، هرچند بسيار کوتاه. همين جا و در آغاز بگويم که آنچه درباره رياضيات گفتيم در مورد گزاره هاي منطق نيز صادق است. گزاره «اگر همه الف ها ب باشند و همه ب ها پ باشند آنگاه همه الف ها پ هستند» مانند گزاره «دو ضرب در دو مي شود چهار» اعتباري کلي و عام دارد. در اينجا نيز هيچ رويدادي در زمان آينده نمي تواند آن را از اعتبار بيندازد، زيرا اين گزاره از تجربه ريشه نمي گيرد. حال بحث را با طرح پرسشي آغاز مي کنم؛ چگونه مي توان تجربه گرايي را با وجود منطق سازگار کرد؟اگر قرار باشد همچون گذشته منطق را نظريه اي درباره عام ترين ويژگي هاي اعيان و در واقع نظريه اي درباره اعيان به معناي دقيق کلمه بيانگاريم مشکل تجربه گرايي به مشکلي حل ناشدني بدل خواهد شد. واقعيت اين است که منطق درباره اشيا و اعيان حرف نمي زند و هرگز نبايد آن را در جهان جست وجو کرد. به عبارت ديگر منطق، زماني پا به عرصه وجود مي گذارد که مردم با به کارگيري گونه اي نمادپردازي درباره جهان حرف بزنند، به خصوص هنگامي که در نمادپردازي مورد استفاده نشانه ها، برخلاف آنچه در ابتدا به نظر مي آيد، در رابطه هم ريخت و يک به يک با موضوع هايشان قرار نداشته باشند. (درست کردن يک نمادپردازي از طريق فرافکني اي يک به يک و هم ريخت اهميت چنداني ندارد.) مثالي بياورم؛ در حوزه منطق افزون بر گزاره الف گزاره نقيض آن يعني نه- الف هم وجود دارد. اما در جهان تنها يکي از دو موقعيتي که الف و نه- الف گزارش کرده اند وجود دارد.

نمادپردازي مان به ما اجازه مي دهد هر موقعيت موجود در جهان را به دو شيوه بيان کنيم؛ با تاييد الف و با انکار نه- الف. اگر از سويي چنان باشد که هم موقعيت الف در جهان برقرار باشد هم موقعيت نه- الف و از سويي ديگر قانون عدم تناقض به ما بگويد امکان ندارد دو موقعيت الف و نه- الف همزمان وجود داشته باشند و بتوان همزمان از برقرار بودن هر دو خبر داد آنگاه اين قانون چيزي درباره جهان گفته است و به اين ترتيب تجربه گرايي با قياس دو حدي ويرانگري روبه رو شده است؛ يا قانون عدم تناقض در تجربه ريشه دارد و نمي تواند قطعي باشد يا قطعي است و از تجربه نيامده است. حقيقت اين است که چون گزاره هاي الف و نه- الف نه با دو موقعيت مختلف که با يک موقعيت (که صرفاً به دو شيوه متفاوت به آن دلالت شده است) مطابقت دارند قانون عدم تناقض سخني درباره جهان بيان نمي کند بلکه در واقع به شيوه نمادپردازي مورد استفاده در دلالت مي پردازد.ديگر گزاره هاي منطق نيز همانند قانون عدم تناقض چيزي درباره جهان نمي گويند. منطق هنگامي متولد مي شود که نمادپردازي اي که براي سخن گفتن درباره جهان به کار مي گيريم به ما اجازه دهد يک چيز را به چند شيوه متفاوت بيان کنيم. گزاره هاي معروف به «گزاره هاي منطق» رهنمودهايي هستند که به ما مي گويند چگونه چيزي را که گفته ايم مي توانيم در درون نمادپردازي مان به نحوي ديگر هم بيان کنيم يا چگونه موقعيتي را که به فلان شيوه از آن خبر داده ايم به شيوه اي ديگر گزارش کنيم. چيزي ما را وسوسه مي کند نشان دهيم چگونه اين برداشت از منطق مساله مهم توازي روند انديشه با روند جهان را حل و فصل مي کند، توازي اي که ما را در موقعيت دانشمند فيزيک نظري اي قرار مي دهد که بايد واقعيات جهان را با کمک انديشه اش کشف کند.

بايد در برابر اين وسوسه خويشتنداري کنيم و در زمان باقي مانده به مساله آغازين مان بازگرديم؛ چگونه مي توان تجربه گرايي ناب را با وجود رياضيات سازگار کرد؟پيشتر نشان داديم که چگونه تجربه گرايي ناب وجود منطق را مي پذيرد. به اين ترتيب به نظر مي رسد تنها زماني بتوان به پرسش «چگونه ممکن است تجربه گرايي ناب با وجود رياضيات سازگار باشد؟» پاسخ داد که بتوان کاملاً نشان داد که رياضيات بخشي از منطق است و گزاره هاي آن نيز چيزي درباره جهان نمي گويند. يعني صرفاً رهنمودهايي هستند براي گفتن چيزهايي که پيشتر به شيوه اي ديگر اظهار شده اند. چنان که مي دانيد کانت کسي است که قاطعانه بر اين عقيده که رياضيات چيزي جز منطق نيست تاخته است. به دليل تاثير کانت جملگي کوشش هايي که در جهت انحلال رياضيات به منطق به انجام رسيده است به شدت شکست خورده اند. با اين همه به تازگي به پرچمداري برتراند راسل اين کوشش ها توش و تواني تازه يافته اند و به نظر مي رسد در راه رسيدن به پيروزي اند. از آنچه در اين مختصر گفتيم مي توان به اهميت بنيادهاي يکسره منطقي رياضيات براي تجربه گرايان پي برد. کاوش هاي انجام شده در مورد بنياد رياضيات که ظاهراً بسيار هم اندک شمار هستند، اهميت بسياري براي کل نظام شناخت دارند. مساله اساسي در بحث درباره بنياد رياضيات يافتن پاسخي براي اين پرسش است که؛ «آيا اساساً تجربه گرايي خودسازگار امکان پذير است؟»

گزارش نشست ماهيانه بنياد آرمان شهر افغانستان
دو تعبير از جهاني شدن

شرق؛ ايجاد بستر مناسب براي تبادل افکار، تمرين دموکراسي و فرهنگ تحمل پذيري ديدگاه هاي مختلف از اهداف اساسي سلسله نشست ها و گفت وگوهاي آزاد ماهيانه بنياد آرمان شهر در شهر کابل است که تحت عنوان «گفت وگو؛ پلي ميان نخبگان و شهروندان» و از زمستان سال 1385 بدين سو در تالار ليسه استقلال مرکز فرهنگي فرانسه برگزار مي شود.

دهمين نشست از اين سلسله نشست ها با عنوان «دو تعبير از جهاني شدن» با حضور آقايان لطيف پدرام (پژوهشگر و رهبر کنگره ملي افغانستان) و سيد نورالدين علوي (استاد دانشگاه کابل) برگزار شد. آنچه در پي مي آيد گزارشي است کوتاه از اين نشست.

***

در ابتدا شيواي شرق مجري برنامه معرفي کوتاهي از مباحث نظريه پردازان غربي در مورد جهاني شدن ارائه کرد و با اشاره به جنبش جهاني شدن با شعار «جهاني ديگر ميسر است» در عمل حرکت نوليبرالي اقتصاد جهان را که دغدغه عدالت در آن وجود ندارد به نقد کشيد. اجمل بلوچ زاده رئيس جلسه نيز با تشريح و توضيح مفهوم جهاني شدن، نظرات تئوريسين هاي بزرگي را که در رابطه با جهاني شدن سخن گفته اند يادآوري کرد و از لطيف پدرام خواست که در اين باره سخن بگويد.

لطيف پدرام در آغاز سخنراني اش گفت؛ «تشکر و سپاس از بنياد آرمان شهر که محافل هدفمند و پرثمر چون سلسله گفت وگو هاي آزاد را راه اندازي کرده اند تا بادا از اين رهگذر ما گامي براي آگاهي و روشنگري برداشته باشيم و جوانان اين کشور را در جوار آموزش رسمي تقويت کنيم. در رابطه با جهاني شدن که خيلي ها آن را امريکايي شدن نيز مي خوانند، اين روند خود موج بزرگ و عظيمي از استثمار و استعمار جهاني است. در واقع جهاني شدن چيز ديگري جز منافع سردمداران استعمار جهاني را نمي خواهد.» پدرام به طور نمونه به ابزار هاي جهاني شدن چون بانک جهاني، صندوق بين المللي پول و سازمان تجارت جهاني اشاره کرده و از عدم شفافيت، عدالت باوري و عدالت محوري در روند کاري آنها ياد کرده، انتقاد کردند. ايشان با استناد به چند کشور و محافل بين المللي آگاه که نمي خواهند دست خوش جهاني شدن تنها به معني گرويدن به خانواده اقتصاد نوليبراليسم باشند و دغدغه عدالت را در سر دارند با برجسته کردن ديدگاه هاي متفکران بزرگ در خاتمه چنين اظهار داشتند؛ «ما خواهي نخواهي در روند جهاني شدن قرار داريم، اما سياستگذاري هاي ملي ما تعيين کننده هستند. بنابراين بايد روي آگاهي عامه، بيدارگري و روشنگري تامل کنيم و با آگاهي مطلق اين پروسه را رقم زنيم.» ايشان به دفعات تاثيرات جهاني شدن در حيات سياسي، اقتصادي و اجتماعي افغانستان را طي صحبت خود عيان ساختند. در ادامه سيد نورالدين علوي از بنياد آرمان شهر به عنوان نهادي که با برگزاري چنين نشست هايي بزرگترين گام ها را در شکل دهي روند تفکر سياسي و ايدئولوژيکي جامعه افغانستان برمي دارد ، ياد کرد و سخنانش را پي گرفت؛ «در اين که روند جهاني شدن در کل از آسياب استثمار و استعمار جهاني آب مي خورد با جناب آقاي پدرام موافق هستم اما ما با تامل بيشتر بايد جهاني شدن را مورد مطالعه قرار دهيم.»

وي در کل از سه بعد اين روند يعني جهاني شدن، جهاني سازي و جهاني کردن نام برد و افزود؛ «ما در حال حاضر در مرحله اول قرار داريم. از طرف ديگر ما نبايد صرفاً به نقد جهاني شدن بپردازيم چرا که پيشرفت و ترقي جهان مديون جهاني شدن است. ما بايد براي جهاني شدن آماده شويم و با آگاهي و دانش خواسته هاي خويش را در آن جست وجو کنيم.»

وي در پايان بر مساله روشنگري و آگاهي تاکيد کرد و گفت؛ «ما بايد از توده ها آغاز کنيم تا بتوانيم گام هاي استواري براي يک افغانستان آباد و مقتدر برداريم.»علوي اصل اتحاد فکري و وحدت و انسجام را لازمه اين راه کار عنوان کرد.پس از سخنراني پدرام و علوي نوبت به بخش پرسش و پاسخ رسيد. تعقيب موضوعات به طور جدي و جست وجوگرانه توسط شرکت کنندگان نشان مي داد که جوانان و روشنفکران افغان، آگاهانه دوست دارند در قبال سرنوشت سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي خود و کشورشان سهيم باشند. رئيس جلسه پس از جمع بندي بحث با اعلام اين نکته که موضوعات مهم و بحث برانگيزي چون جهاني شدن و امثال آن را نمي توان در يک يا دو جلسه به صورت جامع به بحث کشيد، گفت؛ هدف بنياد آرمان شهر جلب توجه و تمرکز نسل جوان و روشنفکران افغان است تا خود فرهنگ پژوهش و مطالعه را جدي تر بگيرند و با تامل و تجسس مسائل را مورد ارزيابي قرار دهند.


فلسفه و ايدئولوژي
تجربه گرايي، رياضيات و منطق
دو تعبير از جهاني شدن
نگاهي اخلاقي به گرم شدن زمين
همايش مفهوم ذهن رايل
کنگره اخلاق پزشکي برگزار مي شود
نظام آموزشي بايد متحول شود

 نگاهي اخلاقي به گرم شدن زمين
شهر؛ سمينار بين المللي فلسفي «عدالت جهاني و تغيير آب و هوا» 21 و 22 سپتامبر 2007 (30 و 31 شهريور 86) در دانشگاه آکسفورد برگزار مي شود. اين برنامه از سوي گروه علوم سياسي و روابط بين الملل دانشگاه آکسفورد ترتيب داده شده است.تغيير آب و هوا و گرم شدن کره زمين که از انتشار گاز هاي گلخانه اي ناشي مي شود، پرسش هاي اخلاقي فراواني را برانگيخته است مانند آيا صرفه جويي در هزينه ها بي اعتنايي به پيامدهاي تغيير آب و هوا را توجيه مي کند، چه کسي عهده دار جبران خسارت هاي ناشي از گرم شدن کره زمين خواهد بود، حقوق مربوط به انتشار دي اکسيد کربن و ساير گازهاي گلخانه اي بايد به چه تناسبي ميان مدعيان تقسيم شود، آيا مهندسي زمين از جهت اخلاقي قابل قبول است، و بالاخره اين که وظيفه افراد و نهادها در برابر نسل هاي آينده چيست؟علاقه مندان مي توانند براي اطلاع از شرايط و هزينه هاي شرکت در کنفرانس به سايت social justice.politics.ox.ac.uk مراجعه کنند.


 همايش مفهوم ذهن رايل
مهر؛ همايش «مفهوم ذهن رايل» 27 و 28 مهرماه امسال در دانشگاه ريرسون کانادا برگزار مي شود. در اين همايش افرادي چون لايرد آديس (از دانشگاه آيووا)، روچني ژاکوبسن (از دانشگاه لارير)، سونيا سديوي (از دانشگاه تورنتو)، روبرت استالناکر (از دانشگاه ام اي تي) و برايان وترسون (از دانشگاه کورنل) سخنراني مي کنند. رايل در کتاب خود که آن را در سال 1949 نگاشته مغلطه اي مهم را که دوآليسم ذهن و بدن دکارت به وجود مي آورد و فلسفه غرب را از خود متاثر مي کند پررنگ مي کند. گروه فلسفه دانشگاه ريرسون برگزارکننده اين همايش است.


 کنگره اخلاق پزشکي برگزار مي شود
مهر؛ کنگره سراسري اخلاق پزشکي از سوي دانشگاه علوم پزشکي و خدمات بهداشتي درماني ايلام و با مشارکت پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي حوزه علميه قم، 2 تا 4 آبان ماه برگزار مي شود. هدف از برگزاري اين کنگره ارائه ديدگاه هاي نوين، يافته هاي علمي و پژوهشي، بحث و تبادل نظر متخصصان و صاحب نظران پيرامون حوزه هاي مختلف اخلاق پزشکي و بررسي راهکارهاي ترويج و توسعه اخلاق پزشکي اعلام شده است.اخلاق پزشکي و فرهنگ اسلامي، مباني اخلاقي حقوق پزشکي، نقش عوامل اقتصادي در رعايت اخلاق پزشکي (اخلاق پزشکي حرفه اي)، پزشکي نوين و اخلاق پزشکي، اخلاق پزشکي در نظام هاي درماني، بيمارستان اخلاقي و ضمانت هاي اجرايي اخلاق پزشکي نيز از ديگر محورهاي اين کنگره اعلام شده است.


 نظام آموزشي بايد متحول شود
ايرنا؛ آيت الله محمدتقي مصباح يزدي از اساتيد حوزه علميه قم در مشهد گفت؛ نظام آموزشي ايران بر مبناي فلسفه اي غيراسلامي ايجاد شده و بايد متحول شود.وي در مراسم آغازين دومين دوره اجراي طرح معرفت ويژه اعضاي هيات علمي دانشگاه هاي علوم پزشکي کشور افزود؛ اين نظام آموزشي نه تنها بر مبناي فلسفه غيراسلامي بلکه ضداسلامي شکل گرفته است و بايد اين تحول نه فقط در سطح ابتدايي تا ديپلم بلکه مقاطع بالاتر را هم دربرگيرد. وي گفت؛ اگر قرار است تحولي در آموزش و پرورش ايجاد شود تب آن آموزش عالي را هم فراخواهد گرفت زيرا تربيت شوندگان در اين مقاطع بايد در کشور فرهنگ سازي و مديريت کنند. او ايده آل را آن دانست که نظام آموزشي از همان آغاز به گونه اي باشد که در کنار رشد مباحث تحقيقاتي و علمي، نظرات نسبت به هستي شناسي و انسان شناسي تغيير و رشد يابد و بر اين اساس نظام حقوقي، جزايي، سياسي و حکومتي ما شکل گيرد. آيت الله مصباح يزدي افزود؛ براي آنکه ايمان ما راسخ بوده و در مقابل توفان هاي سهمگين بايستيم بايد ريشه محکمي داشته باشيم. بر اين اساس بايد هستي انسان و دستگاه ارزشي او و چگونگي تعيين اين نظام ارزشي را شناخته و به خوبي دريابيم و بر مبناي اين خوب و بدهاي ارزشي، اخلاقي، نظام سياسي و حکومتي تبيين شود. وي افزود؛ کج انديشي هايي که امروز ديده مي شود ناشي از آن است که زيربناهاي هستي شناسانه انسان درست و صحيح نيست. به اعتقاد وي، بايد به همان نسبت که از نظام اسلامي فاصله گرفتيم امروز اين فاصله را کم کرده و برگرديم. او گفت؛ بايد نظام نويني را بر اساس باورها و ارزش هاي بسيجي بنا کرده و نسل جديدي را بر مبناي آن بپرورانيم تا جامعه ما مهياي ظهور حضرت ولي عصر(عج) شود. وي با تاکيد بر افزايش و توسعه دوره هاي مطالعاتي و تحقيقاتي در اين خصوص افزود؛ بايد سير ارتباطي اين تحولات را از معرفت شناسي تا نظام سياسي داشته و نسبت به تمام مراحل آن شناخت کافي يابيم.

وي تصريح کرد؛ سپس عصاره اين معلومات که در طول ده ها سال به دست آمده، بررسي و تحليل کرده تا سمت و سوي حرکت ما را تعيين کرده آن گونه که از مجموعه آنها سلسله اي از معارف بلند آسماني و الهي فراهم شود و مبناي نظام آموزشي جديد ما قرار گيرد.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام