919 شماره
سه شنبه، 9 مرداد 1386
صفحه نخست :: خبر :: صفحه آخر
اينگمار برگمان درگذشت
بعد از تمرين هنرمندانه زيستن“

سعيد عقيقي؛ در رويا، خود را مي ديدم که کنار آب ايستاده ام و از اين سوي دريا به آن سو فرياد مي کشم. اما باد ملايم تابستان صدايم را به همراه خود از آنجا دور مي کند. با اين وجود غمگين نبودم. برعکس احساس مي کردم که قلبم آرام گرفته است.

ہ واپسين جمله هاي توت فرنگي هاي وحشي

از مرگش اندوهگين نشدم. او به قدر کفايت زندگي آفريده بود. خوشبخت بود که نبوغ داشت و جايي به دنيا پا گذاشت که توان نمايش نبوغش را از او دريغ نکرد. جايي که هنر را جدي انگاشت و بارها و بارها و بارها به او امکان داد تا نبوغش را بر صحنه بياورد و بر روي نوار فيلم ثبت کند. نامش در کنار فلاسفه اي چون کي يرکگور، نمايشنامه نويساني چون استريندبرگ، داستان نويساني چون جيمز جويس و مارسل پروست، نقاشاني چون ادوارد مونک و فيلمسازاني چون فليني و آنتونيوني ثبت شده و هرگز پاک نخواهد شد. از کساني بود که سينما را هنر مي دانست و لذت ناب را در انديشيدن. تازه ترين و رازآميزترين تصاوير را آفريد و از چهل سالگي به بعد هر تصويرش سينما را چند سال به پيش برد. خوشبخت بوديم که در نوجواني مجذوب آثارش شديم و اين جذبه دلپذير هنوز رهايمان نکرده است. خوشي ديدن فيلمي از اينگمار برگمان يا درک کلامي يا تصويري که او خلق کرده بود، غرق شدن در رويايي که گمان مي رفت پايان ناپذير باشد و دنبال کردن تصويرهاي رمزآميز و کابوس وارش تکه هايي از نوجواني ماست. پيش درآمد شوک آور پرسونا، آمدن کارين و ماريا بر بالين آگنس در فريادها و نجواها، گريستن مادر بر مرگ دخترش در چشمه باکره، اعترافات زن و شوهر در مقابل دوربين فيلمبرداري، سربازان بيگانه در شرم، دعواي ماکس فن سيدو و ليو اولمان در مصيبت آنا، پرواز هليکوپتر و گفت وگوهاي پاياني همچون در يک آينه، فصل پاياني در کليساي خلوت نور زمستاني، مهماني کوچک شش صحنه از يک ازدواج، آن فصل جاوداني قصه پدر درباره صندلي در فاني و الکساندر، پايان ميخکوب کننده مهر هفتم، حضور تانک در خيابان در فيلم سکوت، حرف هاي ماکس فن سيدو درباره ساعت گرگ و ميش تنها تصاويري نيستند که از برگمان به ياد مي آورم، اما کمک مي کنند تا او را چنان که هست؛ از ميان تصاويري که خلق کرده به ياد آورم. او يکي از مهم ترين هنرمنداني بود که سينماي جدي را به ما شناساند. اين نوشته را تنها سپاس کوچکي از آموخته هاي او بدانيد. ورنه، بزرگداشت او شايد از نوشتار برنيايد؛ او که از دل يأس آورترين تصاويرش نيز زندگي و ايمان و اميد آفريده است. نخستين بار که پرسونا را ديدم، روي يک نوار بتاماکس زهوار دررفته سه ساعته بود که پشت سر راشومون کوروساوا ضبط شده بود (چه ضيافتي بود آن شب،) بايد بيست سالي گذشته باشد. مات و متحير مانده بوديم و تا آن لحظه نمي دانستيم که سينما اين گونه هم مي تواند باشد. از اينجا بود که برگمان هم رفت در رديف معنوياتي که هرجا يافت مي شد بايد مي رفت در زمره متعلقات. يکي دو شب بعد نوبت فاني و الکساندر بود، معجزه اي که گويي از جهاني ديگر آمده بود. هرچه در پرسونا دلشوره هاي زيستي و اگزيستانسياليستي مي يافتي، فاني و الکساندر کار يک قصه گوي پير و جهان ديده بود که متانت و قدرت و شيطنت و ملاحت را به هم آميخته بود و تابلويي درخشان و فراموش نشدني از زندگي خانوادگي خلق کرده بود که با قصه پدر جان مي گرفت و با ظهور تهديدآميز روح ناپدري به آخر مي رسيد. هر کس اين شاهکار را ديده باشد، بعيد است که آن قطعه جذاب مادربزرگ از قول استريندبرگ را فراموش کند. اما سهم من، صحنه باشکوه حضور همکاران پدر براي تسليت گفتن به مادر است. آنها همه بازيگرند و يکي شان مي گويد؛ «ما همگي هر شب بارها و بارها بر صحنه هاي نمايش مي ميريم» خبر مرگ برگمان را که شنيدم، اين صحنه دوباره به يادم آمد و دغدغه هاي هميشگي اش که ايمان و مذهب و مرگ بوده اند مرا به تکه اي از فيلمنامه نور زمستاني کشاند؛ «روبه روي پنجره نمازخانه صليبي از عيسي مسيح آويخته است. صليب شمايل کنده کاري شده زمخت و خشني است از رنج مسيح که به طرزي ناشيانه ساخته شده است. دهان به فريادي بازمانده است. بازوها به شکلي نامناسب تاب خورده و انگشت ها به نحوي تکان دهنده به گلميخ ها چنگ زده است. پيشاني در زير تاج خار، خونين است و بدن به بيرون قوس برداشته، گويي مي کوشد از صليب رها شود.» تا پيش از مهر هفتم، آثار برگمان به رغم قابليت هاي فوق العاده شان هنوز درگير تکامل زبان سينما هستند و ميان تئاتر و نئورئاليسم در نوسان. نشانه هايي از اين درگيري در فيلم زيباي تابستان با مونيکا وجود دارد، همان فيلمي که برگمان را به عنوان کشف کايه دو سينما مطرح کرد و گدار درباره اش نوشت؛ «اصيل ترين فيلم اصيل ترين کارگردان دنيا» (هميشه مجبوريم مراقب اين شعارها باشيم حتي وقتي که دوست داريم شعارهاي محبوبمان را از دهان آدم هاي محبوبمان بشنويم،) اما با مهر هفتم است که برگمان بندهاي پيشين را از دست و پايش باز مي کند و اين بار فارغ از انواع تاثيرهايي که اصالت سبکش را به تعويق مي انداخت، به مدت بيست و پنج سال کلکسيوني از بهترين فيلم هايي را که ضعيف ترين شان مي توانست آرزوي هر فيلمسازي باشد، به تاريخ سينما عرضه مي کند. حالا سينما به شکلي عرضه مي شد که تا پيش از آن وجود نداشت و داستان گويي مدرن در سينما به کمک او،فليني، آنتونيوني و آلن رنه راهي را باز مي کرد که تاکنون فقط مي شد در ادبيات به دنبالش گشت. حالا تصويرهايي مي ديديم که از نوشته فراتر مي رفت و شاهد شگردهايي بوديم که پيرنگ را به حداقل مي رساندند، تا روايت پيچيده تري از دغدغه هاي ناگفتني انسان معاصر به دست دهند. فيلم هاي برگمان پس از توت فرنگي هاي وحشي ديگر لايه هاي ذهني را نيز بي اعتنا به سردرگمي بيننده از ميان برمي داشتند تا به «حقيقت» نزديک تر شوند. به تيرگي از ميان آينه که در ايران با نام همچون در يک آينه شهرت دارد، اوج اين تعالي طلبي است. فيلم ديگر حتي سعي هم نمي کند که با لايه اي نازک از «قصه پردازي» بيننده اش را از حقيقت مهيبي که در تار و پود فيلم جاري است، منحرف سازد. فيلم از همان موقعيتي حرف مي زند که قصد بيانش را دارد و از همان نکته هايي سخن مي گويد که بيننده مدام از آن مي گريزد و براي فراموش کردنشان به سينما پناه مي برد. مکالمه داويد و مارتين يکي از بهترين گفت وگوهاي سينماي مدرن به حساب مي آيد. به خصوص تکه اي که حکايت داويد را درباره خودکشي اش بيان مي کند. اين قطعه را در کنار تک گويي جک نيکلسن در حرفه خبرنگار، آنتونيوني مي توان دو مونولوگ ماندگار سينماي مدرن دانست براي فصاحت ناظران و طبع آزمايي دوستداران. برگمان هنوز هست. وقتي کلوزآپ غافلگيرکننده اي مي بينيم يا مثلاً به تماشاي مالهالند درايو ديويد لينچ مي نشينيم، هنوز حضورش را حس مي کنيم. همين چند وقت پيش موقع ديدن آخرين فيلمش يعني ساراباند حسابي احساساتي شدم و منتظر ماندم تا ببينم بعد از اين شاهکار درجه يک در باب عشق در روزگار سالخوردگي ديگر چه مي خواهد بسازد. دوستي که در سوئد زندگي مي کند، چند سال پيش پيرمردي را در سينماي کوچکي ديده بود که آمده بود فيلم ببيند. پيرمرد با کمک عصا هم به سختي راه مي رفته و مي گفته با آنکه خودش در خانه اش سينماي کوچکي دارد، اما ديدن فيلم در سالن سينما با حضور تماشاگر چيز ديگري است. دوست ما نام آن پيرمرد علاقه مند را پرسيده و پيرمرد ريشو با خنده گفته بود که نامش اينگمار برگمان است. مثل قصه صندلي در فاني و الکساندر، اين را هم به عنوان يک قصه بپذيريد. اگر فاني با گريه از پدر مي خواهد که صندلي را شلاق نزند، اگر او قصه پدر را باور کرده و ما فاني و الکساندر برگمان را، آن پيرمرد هم مي تواند اينگمار برگمان باشد که براي ديدن آخرين فيلمش ساراباند به سينما آمده است. نمي تواند؟

دشواري تحمل جهان بي برگمان
کاوه جلالي؛ با مرگ اينگمار برگمان فصلي درخشان از کتاب قطور سينماي هنري اروپا بسته شد. در حقيقت مرگ او پايان يک دوران است؛ دوراني طلايي از سينماي اروپا که پس از جنگ جهاني دوم آغاز شد و در سال هاي دهه هاي پنجاه و شصت به اوج رسيد. برگمان تابناک ترين ستاره اين جريان بود. قطعاً هر تحليلي از سينماي مدرن بدون اشاره به نام برگمان ناقص و نابسنده خواهد بود. او نهايت سينماي مدرن است، کسي که هنر سينما را از چارچوب تنگ ادبيات رهايي بخشيد و براي آن هويتي کامل و قائم به ذات بنا کرد. نوشتن درباره مرگ برگمان و احساساتي نشدن به نظر ناگزير مي آيد زيرا هر که اندک تعلق خاطري به سينماي ناب داشته باشد به ناچار روزي خود را با سينماي دشوار، ديرياب و البته جذاب و وصف نشدني برگمان روبه رو ديده. او عزيز عمر سينمايي ما بود، کسي که با سينمايش مي توانستيم لمحه اي از غايت دشواري و زيبايي زندگي را درک کنيم. اما قاعدتاً نبايد قلم را به سيل احساسات سپرد، شايد در فرصت کوتاه نوشتن يادداشتي از اين دست وظيفه اصلي برشمردن نکاتي است که برگمان در طول اين سال ها به ما آموخته، آن هم به شکلي گذرا چون غور در دنياي برگمان کاري است سترگ که از هرکس ساخته نيست. برگمان راوي دهشتناک ترين قصه ها در باب روابط آدميان است. او کسي است که به ما يادآور شد هميشه تنهاييم، هر رابطه انساني تنها زخم هايي عميق و درمان ناپذير بر روح وارد مي کند که تا پايان عمر بايد با آن زندگي کنيم، حال مي خواهد اين رابطه پيوند زناشويي باشد يا رابطه فرزندان و والدين. فيلم هايي نظير «سونات پاييزي»، «چهره» و «سکوت» چنين آثاري هستند، برگمان زماني گفته بود «رابطه والدين و فرزندان بي رحمانه ترين شکل رابطه است، زماني که آنها جوان و پرحوصله هستند فرزندان کوچک و وقتي فرزندان جوان هستند و پرحوصله آنها پير و کم حوصله، اين رابطه هيچ گاه شکل سالمي پيدا نمي کند.» روابط زن و مرد نوعي ديگر از روابط انساني بود که برگمان جاودانه ترين لحظات سينمايي اش را در آن خلق کرد. زن و مرد در فيلم هاي او در تلاش براي شناخت ديگري تنها روح يکديگر را زخمي مي کنند بي آنکه به هم نزديک شوند، در چنين فضايي هر تلاشي محکوم به شکستي از پيش مقرر است. «درس هايي در عشق» فيلم نيمه کمدي برگمان در همين زمينه نهايت نبوغ او را به اثبات مي رساند. برگمان ديگر در اين فيلم آن کارگردان عبوس و تلخ انديش نيست بلکه با شوخ طبعي و حتي شوخ چشمي به نزاع پايان ناپذير جنسيتي نگاه مي کند. اما «پرسونا» روي ديگر اين سکه را نشان مان داد، رابطه دو زن (يکي هنرپيشه و ديگري پرستارش) اوج و نهايت سينماي مدرن است، دستاورد بزرگ انسان در قرن بيستم براي تاريخ هنر. «پرسونا» را بي هيچ ترديد مي توان در کنار آثار داوينچي و ميکل آنژ، موتزارت و ويوالدي يا شکسپير و دانته قرار داد. سينماي برگمان سينماي کلي گو نيست. دقت در جزئيات (جزئيات در همه چيز) جلوه مطبوع سينماي برگمان است. براي مرگ او نيز بايد از کلي گويي گريزان بود. سينماي برگمان اصلي ترين شاخصه اش کلوزآپ است، کلوزآپ از چهره بازيگران. در اين کلوزآپ ها جزئيات چهره به طور کامل عيان مي شوند، حالت چشم ها، چين هاي پيشاني، موهاي بلند و آشفته بازيگر زن که به دور شانه ها ريخته، دهان نيمه باز و بيني، چهره از احساس قاب تصوير را پر مي کند و دوربين از اين طريق هسته وجودي شخصيت را برملا مي کند، چشم انداز غريبي از برهوت انساني چهره به ما نگاه مي کند و ما ناچار از چشم دوختن به چهره هستيم. ديگر فاصله اي بين ما و پرده وجود ندارد. حدفاصل ديدن و ديده شدن از ميان رفته و حالا اين روح ماست که عريان بر پرده جراحي مي شود. برگمان فيلمنامه اي دارد با عنوان «عذاب»، خود فيلم را کارگرداني نکرده اما تمام عناصر فيلم ممهور به مهر استاد همه دوران ها است. فيلم، تمام عيار در کار ساختن جهاني بي خدا ست، توصيفي کاملاً عيني از آن که جهان در تصرف بدي و فقدان خداوند چگونه جهاني خواهد بود. کساني که فيلم را ديده اند تجربه اي دشوار و صعب را از سر گذرانده اند. در اين انديشه ام که جهان بي برگمان چگونه جهاني خواهد بود. بايد ايستاد و صبر کرد. خود را براي تماشاي پرده آخر مهيا کنيم.
فريادها و نجواها
حافظ روحاني؛ اينگمار برگمان آخرين ميراث دار هنر گوتيک و يکي از آخرين بازماندگان نسل فيلمسازان جادويي، ديروز در سن 89 سالگي در خانه اش در جزاير فارو درگذشت. او با بيش از 5 دهه حضور در سينما و تئاتر، ساخت بيش از 50 فيلم و اجراي همين تعداد نمايش، بي اغراق نه فقط تاثيري ژرف بر سينماي معاصر که تاثيري عميق بر فرهنگ روزگار ما گذاشت و هوادارانش نه فقط فيلمسازان که تمامي هنرمنداني بودند که نقش او در ارتقاي زبان سينما را دريافتند و ارج نهادند. هرچند آنچه همواره او را مورد توجه قرار مي داد نظراتش در باب مرگ، سرنوشت انسان، حقيقت زندگي و پيوند زن و مرد بود ولي به هيچ وجه نمي توان از جهان بصري او، بازي هاي حيرت انگيز بازيگرانش و فضاسازي هاي سرد اما هميشه گيرايش گذشت. او بي اغراق يکي از اساتيد ابدي سينما بود و هميشه خواهد ماند. ولي او آخرين ميراث دار هنر شمال اروپا بود. واجد ريزبيني برادران فان آيک، معنويت آرام و پراحساس ورمير، سبعيت حکاکي هاي آلبرشت دورر و تلخي نوشته هاي استريندبرگ. اما ترکيب اش هميشه پر از روح سوئدي و سرشار از زندگي بود. ترکيبي از آن خودش. ترکيبي که قبل تر حاصل تلاش هاي کار تئودور دراير، ويکتور شوستروم و... بود و وظيفه اعتلايش بر دوش برگمان افتاد تا جهاني را خلق کند که بعدتر بايد به دست آيندگان مي رسيد. جهاني که وودي آلن ديگرگونه اش کرد و از رويش نيويورکي جديد ساخت از آن خودش. او با نام اصلي ارنست اينگمار برگمان در روز 14 ژوئيه سال 1918 در شهر اوپسلاي سوئد متولد شد. پدرش يک کشيش لوتري بود که بعدتر کشيش خانواده سلطنتي سوئد شد. مردي مبادي آداب که فرزندان اش را تنبيه مي کرد. او همواره شيفته مادرش بود. زني که مي توانست گرم باشد و هم سرد. پذيرا و پس زننده. شايد همين دوگانگي روحي مادرش بود که او را هميشه در برابر پرسش بي پاسخ «زن» قرار داد. با 4 ازدواج ناموفق و فراوان، شايعات و جنجال حول زندگي خصوصيش. از عشق تراژيک «ميان پرده تابستاني» (1951)، عشق محتوم «تابستان با مونيکا» (1953) تا «ساعت گرگ» (1968)، «صحنه هايي از يک ازدواج» (1973)، «از زندگي عروسک هاي خيمه شب بازي» (1980) و «ساراباند» (2003) همواره پرسش او ارتباط پيچيده، سخت و انگارنشدني زن و مرد بود. ولي از سوي ديگر کشف هويت دروني زن، حقيقت اش و نيازش به مثابه مساله اي بغرنج در مجموعه وسيعي از فيلم هاي او تکرار شد. «رازهاي زنان» (1952)، «سکوت» (1963)، «پرسونا» (1966)، «فريادها و نجواها» (1972)، «سونات پاييزي» (1978) همگي پيگيرانه بيانگر ميل و کوشش بي پايان اش در کشف زن بود. به سال 1937 وارد دانشگاه استکهلم شد تا تاريخ ادبيات بخواند ولي بخش عمده اين دوران را در تئاتر گذراند. او به زودي خانه و دانشگاه را رها کرد تا وقتش را صرف تئاتر و سينما کند. فعاليت حرفه اي اش را از اوايل دهه 1940 با شغلي در بخش فيلمنامه نويسي دفتر فيلم سوئد آغاز کرد. ولي از سال 1944 کارش را به عنوان کارگردان تئاتر آغاز کرد و نخستين فيلم اش «کريس» را در سال 1946 ساخت. اما در اواخر دهه 1950 بود که سه فيلم «لبخندهاي شب تابستاني» (1955)، «مهر هفتم» (1957) و «توت فرنگي هاي وحشي» (1957) به ناگهان منجر به شهرت عالم گير او شد. افسانه برگمان آغاز مي شد. بعدتر همه آنچه نوشته شد اشاره به ايمان بود و سالخوردگي و مرگ. ولي آنچه برگمان را برگمان کرد، حاصل تلاش جمعي بود که بعدتر نامشان هميشه با برگمان پيوند خورد، ليو اولمان، هريت اندرسون، اينگريد تولين، بي بي اندرسون، مکس فون سيدو و... و اسون نيگويتس. مگر مي توان تک گويي اينگريد تولين در ابتداي «نور زمستاني» را فراموش کرد، يا تک گويي ليو اولمان در ابتداي فيلم «ساعت گرگ» را؟ نگاه پرنفرت هريت اندرسون در «چشمه باکره» (1960) يا تک گويي اينگريد برگمان در «سونات پاييزي» (1978) را؟ تصوير بي بي اندرسون و ليو اولمان در آن قاب بسته و آن تضاد سياه و سفيد در «پرسونا» را؟ برگمان استاد ابدي نماي بسته بود و بازيگراني داشت که همواره مي توانست قاب اش را با اطمينان رويشان ببندد و فيلمبرداري داشت چون نيگويتس، که چنان همديگر را مي شناختند و چنان به ديد هم آشنا بودند که گاه نمي توان سينماي برگمان را بي او به ذهن آورد. او نيز سال گذشته درگذشت. دهه 60 اما دوران اوج گيري دوباره استاد بود، «چشمه باکره» (1960)، «از وراي يک پنجره به تاريکي»(1961)، «نور زمستاني» (1962)، «سکوت» (1963)، «پرسونا»(1966)، «ساعت گرگ» (1968)، «شرم» (1968) و «مصائب آنا» (1969) از مهم ترين فيلم هايي بودند که او در طول اين دهه ساخت و سپس دهه 70 که «فريادها و نجواها» (1972)، «صحنه هايي از يک ازدواج» (1973)، «تخم مار» (1977) و «سونات پاييزي» (1978) ساخته شدند. در طول اين دو دهه بود که سبک بصري برگمان به کمال رسيد. گذر او از سينماي سياه و سفيد به سينماي رنگي کارکرد رنگ قرمز در «فريادها و نجواها» مثلاً؛ بيانگر اين نکته بود که او به چنان درجه اي از اعتلا در سبک پردازي رسيده است، که مي تواند خود را با رنگ نيز پيوند دهد. او هنوز توانايي فراوانش در بازي گرفتن را داشت و هنوز در هنگام قاب بندي با همان توان قاب هاي بسته اش را مي بست تا عشق اش به انسان را بيان کند. مرگ برگمان در هنگامه اي به وقوع پيوست که از نسل افسانه اي فيلمسازان تنها آنتونيون مانده است. اما ميراث برگمان هنوز هست؛ فيلم هايي که بخشي از ميراث دوران ما شده اند. بخشي از فرهنگ معاصر.
ما هنوز داريم با هم دعوا مي کنيم
 فرشته طائرپور
سرنوشت سينماي ملي ايران بيش از هر دوره ديگري در تاريخ خود، با آشفتگي هاي رواني و نابساماني هاي اجرايي مواجه است... اين مطلبي است که سينمايي و غير سينمايي، دولتي و خصوصي و پير و جوان همه مي دانند، برخي مي گويند و برخي ديگر به گفتن ديگران بسنده مي کنند. در اين ميانه آشوب زده که مديران فرهنگي مدام در جابه جايي اند و اصحاب فرهنگ مدام در فاصله ستون ها در انتظار فرج، ما حيدري هاي بي حيدر و نعمتي هاي بي نعمت بر سر سفره اي خالي به جان هم افتاده ايم و عمر دعوايمان را هم با عمر مديران عاجل تنظيم مي کنيم... و بي آنکه چيزي به دست آريم، فقط با هم دعوا مي کنيم. سينما در جهان، در جايگاهي مهم ميان مردم و سياست ها قرار مي گيرد، ناجي حکومت ها مي شود و تفکرات و باورهاي تاريخي، هنري و سياسي ملت ها را شکل مي دهد... و در ايران بدترين توهين ها و بي مهري ها را از مشاوران عالي مقام فرهنگي مي بيند... و ما هنوز داريم با هم دعوا مي کنيم. جوان هاي سينماي ما، پير مي شوند، پيران آن به جواني شاگردانشان دل مي بندند... پيران از خير تکريم مي گذرند و جوانان از خير و شر جواني... هيچ کس به هيچ کس نيست... و ما هنوز داريم با هم دعوا مي کنيم. هوشياران جهان، بچه هاي ديروز و امروز و لابد فرداي ما را سوار قطار هايشان کرده و واگن واگن به مقاصدي ديگر مي برند که در آن کسي براي دعواهاي خرد، عمو خرج نمي کند و همه در دغدغه دستيابي به مخاطبان جهاني اند... و ما هنوز داريم با هم دعوا مي کنيم. وزيران و معاونان و مديراني که مدام از همه توقع هماهنگي و انسجام دارند تا بتوانند مسائل بيست ساله فرهنگ و هنر را حل کنند، خود گرفتار دعوا با روسا و مشاوراني هستند که حکم نصب شان را داده بودند و ما را بلاتکليف گذاشته اند... و ما هنوز داريم با هم دعوا مي کنيم. فيلم هايمان يکي پس از ديگري گرفتار تيرهاي غيب و آشکار مي شوند، دل ها و سرمايه هايمان مي سوزد... و ما هنوز داريم با هم دعوا مي کنيم. از ما مي خواهند که درباره انسانيت، مهرورزي، اخلاق، استقلال و... فيلم بسازيم... و ما هم مي سازيم... اما هنوز داريم با هم دعوا مي کنيم. تهيه کنندگي بخش خصوصي در سينماي ملي دارد مشمول فاتحه بي الحمد مي شود... و ما هنوز داريم با هم دعوا مي کنيم.

... با هم دعوا مي کنيم که چه کسي بايد رئيس اين بيابان باشد،... «اتحاديه» يا «کانون» يا...

کاش يقه يکديگر را ول مي کرديم و دامن عقل را مي گرفتيم. به خدا ديگر وقتش رسيده که با نگاهي به ديروز و فردا، از امروزمان خجل شويم... تا کجا قرار است در تضاد با مصالح اين سينماي فاخر و محترم به خطا برويم و با هر کسي يا جمعي که حرفي تازه دارد، دعوا کنيم؟ مي شود با ارشاد و خانه سينما و هر همکار دگرانديشي دعوا کرد و اوضاع را با تهديد و تهمت و اهانت، آشوب نگه داشت... اما آيا مي شود در معرکه اين دعواي بي منطق، از حقوق و نياز هاي جدي و فوري سينماي ملي و تهيه کنندگاني که دردشان درد آن يخ فروش زير آفتاب تموز است هم مراقبت کرد؟
کنسرت بي حفاظ
مرضيه رسولي؛ دو روز پيش رئيس پليس امنيت تهران از دريافت 5 ميليون تومان از طرف اداره اماکن براي تامين امنيت کنسرت شجريان اظهار بي اطلاعي مي کرد و مي گفت که چنين خواسته اي قانوني نيست و آن طور که ايرنا گزارش داده ديروز رئيس پليس اماکن عمومي نيروي انتظامي اعلام کرده که برگزار کنندگان کنسرت محمدرضا شجريان به دليل عدم هماهنگي با ناجا خدمات امنيتي دريافت نخواهند کرد. غير از اينکه چنين گفته اي دريافت مبالغ هنگفت از کنسرت ها را از سوي اداره اماکن تاييد مي کند، سوال اين است که آيا قرار است خدمات امنيتي را فقط شجريان و گروهش دريافت کنند؟تکليف مردم چه مي شود؟ کساني که در طول سال براي دريافت خدمات عمومي و رفاهي به دولت ماليات مي پردازند. مگر اداره اماکن قرار است چه اقدام خاصي انجام دهد که براي هر شب 5 ميليون تومان طلب مي کند؟ غير از اين است که مردمي هم که از کنسرت اطلاعي ندارند و راهشان از ميدان فاطمي و تالار کشور مي گذرد، در ترافيک سرسام آور شب هاي کنسرت درمي مانند و راه به جايي پيدا نمي کنند؟دولت از انجام فعاليت هاي فرهنگي حمايت مي کند، در حالي که خود قصد ايجاد درآمد از محل همين فعاليت ها را دارد. وزارت ارشاد که بايد نقش ميانجي و حامي گروه هاي هنري را ايفا کند، سکوت کرده و گروه ها را مجبور به مواجهه مستقيم با نهادها و سازمان هاي ديگر مي کند. نتيجه اين مي شود که يک گروه موسيقي به جاي تمرکز کردن و تمرين هاي قبل از اجرا به تکاپو براي چانه زني بر سر کم کردن مبلغ خواسته شده مي افتد. شايد اگر اداره اماکن اعلام مي کرد که مردم را از چه خطراتي در زمان کنسرت در امان نگه مي دارد، مردم خود داوطلب براي پرداخت اين مبلغ مي شدند، اما اداره اماکن در اين باره توضيحي نداده است. چراکه وظيفه راهنمايي و ارشاد در بخش فرهنگ به عهده وزارتخانه ديگري است.
مرخصي تشويقي
 سيدعلي ميرفتاح

مگر نه اينکه «آن خشت بود که پرتوان زد»؟ خشت هم بود - که تا حدودي هست - از کت و کول افتاده بودم. برده هاي بيافرايي هم حق دارند دو روز در ماه به مرخصي بروند. آخر «تا به کي کار، مگر من چدنم»؟ گيرم که مزخرف مي نويسم، همين مزخرف نويسي هم کار سختي است. در تمام دوران دبستانم اينقدري که براي شرق نوشتم، مشق ننوشتم. مشق هم حدي دارد و مشقت هم. مطابق قانون کار هم حساب کني، حق دارم که دو روز در ماه به مرخصي بروم. اقلاً ابک هم در اين يکي دو روز هوايي مي خورد و قلندران هم و شما هم که دارد حوصله تان سر مي رود از اين کرگدن زشت عبوس بي حال بي رمق ليچارگو.

مگر نه اينکه از قديم مي گفتند دوري و دوستي. پس بگذاريد ما هم يکي دو روزي دور شويم، بلکه عزيز شويم. بلکه جاي خالي مان حس شود. بلکه سراغمان را بگيرند. بلکه دلشان به رحم بيايد و مواجبمان را بدهند. بلکه ملتفت شوند که کرگدن گياه نيست که فتوسنتز کند و با آب و آفتاب اموراتش (امورش) بگذرد. بايد نان بخرد و اجاره خانه بدهد و کرايه تاکسي بدهد و قند و چاي و نخود و لوبيا بخرد، اگر چه وسعش به راسته گوسفند و گوساله نرسد. گفتند خانه نشيني باجي از بي تنباني است. کرگدن هم از شدت نداري، وجيتارين شده است. اما وجيتبل که مجاني نيست. پول مي خواهد لاکردار که پول غول آمد و من بسم الله. قبلاً هم عرض کرده ام خدمت شما آقايان که من بي سيم و زري مأنوسم / ليک از جاي دگر مأيوسم. اين يکي دو روز، غيبت بنده را به حساب مرخصي استحقاقي- و شايد هم استعلاجي- و اگر کرم داريد، تشويقي بگذاريد.

www.kargadan.net

«پشت آن تپه برفي» بهترين فيلم جشنواره «پالرمو» شد
مستند «پشت آن تپه برفي» به کارگرداني رامتين لوافي پور بهترين فيلم جشنواره مستند «پالرمو» ايتاليا شد.جشنواره مستند «آفتاب و مهتاب» - 31تير تا 7 مردادماه - در شهر «پالرمو» ايتاليا برپا بود و طبق اعلام برگزارکنندگان، اين جشنواره که تحت عنوان ضرورت ايجاد پلي فرهنگي بين غرب و اسلام برگزار مي شود، جوايزي را در بخش هاي گوناگون، شامل بهترين فيلم بخش اسلام، مديترانه، کارگرداني، فيلمبرداري، تدوين، نوآوري و مستند با ارزش بالاي فرهنگي و جايزه بهترين فيلم جشنواره اهدا مي کند که پشت آن تپه برفي جايزه بهترين فيلم جشنواره که از معتبرترين جوايز فوق است را به دست آورد. «پشت آن تپه برفي» داستان زندگي پيرزني تنها در گوشه اي متروک را به تصوير مي کشد و توسط لوافي پور تهيه شده است و اداره کل رسانه بين الملل سيما (cmi) عرضه بين المللي آن را برعهده دارد.اين فيلم طي هفته گذشته نيز جايزه بهترين فيلم مستند هنري يازدهمين دوره جشنواره بين المللي «پارنو» استوني را گرفت.

بعد از تمرين هنرمندانه زيستن“
دشواري تحمل جهان بي برگمان
فريادها و نجواها
ما هنوز داريم با هم دعوا مي کنيم
کنسرت بي حفاظ
مرخصي تشويقي
«پشت آن تپه برفي» بهترين فيلم جشنواره «پالرمو» شد
گنجينه بي طالب

 گنجينه بي طالب
«هم سازها کوچ کرده اند و هم نغمه ها و هم ترانه ها؛ مثل کوچ انسان ها، مثل کوچ پرندگان؛ مثل کوچ اسطوره ها. سازها در کوچ خود رنگ و روي محيط تازه را به خود گرفته اند. تغيير شکل يافته اند. کامل شده اند...» عاصم ادامه مي دهد؛ بورکهارت هنر شناس معروف که دل در گرو معنويت و شور اسلام داشت، در يکي از کوچه هاي فاس يا رباط از نوازنده دوره گردي مي پرسد؛ چرا تار او دو سيم دارد و نه سه تا؟ جواب مي دهد؛ براي اينکه تار مثل انسان روح و جسم دارد، اين دو سيم نشانه جسم و جان است.

احمد مختار مي گويد؛ واقعاً عود من يک موجود زنده است. قهر مي کند، سکوت مي کند، لبخند مي زند، گريه مي کند... سه تا عود دارم وقتي سراغ يکي شان دير تر مي روم انگار از توي دستم مي لغزد. احمد مختار وقتي از عراق کوچ کرده است، سازش هم کوچ کرده است. مدتي در ايران بوده است. فارسي حرف مي زند. درباره تاريخ عود به خوبي جست وجو کرده است. مي گويد؛ غم انگيز ترين حادثه تاريخ موسيقي وقتي است که باربد انگشتانش را قلم کرد. همين جمله کافي است که جمع ما را متلاطم کند. عاصم با چشمان آبي فراخي که حالا مثل دريا موج برداشته، هر دو کف دستش را به نشانه سوال مثل حالت دعا باز مي کند. شايد هم پرنده اي است که مي خواهد بال بگشايد. مگر سنگ در دست او حرف نمي زند؟ مي پرسد چرا؟ آن قدر گرم و زنده مي پرسد که انگار ساعتي پيش باربد که دوست عاصم بوده است؛ انگشتانش قلم شده. با خودم مي گويم؛ آيا ميان بربط و باربد نسبتي وجود دارد؟ اين همان سازي است که روزگاري ديگر رودکي مي نواخت؟

مصطفي مي پرسد؛ چرا انگشتانش را قلم کرد؟ خودش اين کار را کرد؟ مي گويم رودکي هم چشمانش را ميل کشيدند. او هم رود مي نواخت. مي گويند رود همان عود يا بربط است. اسب خسرو پرويز شبديز مرده بود. شبديز دوست تنهايي ها و آوارگي ها و سفر هاي عاشقانه دور و دراز خسرو بود. هيچ کس جرات نمي کرد، خبر مرگ شبديز را براي خسرو ببرد. باربد بربط اش را برداشت و رفت و نزديک خسرو نشست و نواخت. بي هيچ سخني. مدتي نگذشته بود که خسرو فرياد زد، که واي بر او، شبديز مرده است، وقتي خسرو را در زندان کشتند و خبر به باربد رسيد، انگشتانش را قلم کرد. براي او خسرو نماد شور و شادماني و دوستي بود. در تشييع جنازه خسرو باربد را ديدند که با دست هاي خونين در پي جنازه مي گريست. انگشتان باربد قلم شد، اما نغمه ها و ترانه هاي او ماند. بربط او هم کوچ کرد، نمي دانم شايد هنوز آن غم سنگين باربد در عود مانده است. چه ژرفاي غمگيني دارد، عاصم مي پرسد در ايران کسي رماني درباره باربد نوشته است. اين سوژه که مثل يک گنجينه است. چه جوابي مي توانستم بدهم؟ جز اينکه سکوت کنم و فقط در چشمان عاصم نگاه کنم. تصوير همه ما توي آينه ويترين افتاده است.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام