
سرنوشت سينماي ملي ايران بيش از هر دوره ديگري در تاريخ خود، با آشفتگي هاي رواني و نابساماني هاي اجرايي مواجه است... اين مطلبي است که سينمايي و غير سينمايي، دولتي و خصوصي و پير و جوان همه مي دانند، برخي مي گويند و برخي ديگر به گفتن ديگران بسنده مي کنند. در اين ميانه آشوب زده که مديران فرهنگي مدام در جابه جايي اند و اصحاب فرهنگ مدام در فاصله ستون ها در انتظار فرج، ما حيدري هاي بي حيدر و نعمتي هاي بي نعمت بر سر سفره اي خالي به جان هم افتاده ايم و عمر دعوايمان را هم با عمر مديران عاجل تنظيم مي کنيم... و بي آنکه چيزي به دست آريم، فقط با هم دعوا مي کنيم. سينما در جهان، در جايگاهي مهم ميان مردم و سياست ها قرار مي گيرد، ناجي حکومت ها مي شود و تفکرات و باورهاي تاريخي، هنري و سياسي ملت ها را شکل مي دهد... و در ايران بدترين توهين ها و بي مهري ها را از مشاوران عالي مقام فرهنگي مي بيند... و ما هنوز داريم با هم دعوا مي کنيم. جوان هاي سينماي ما، پير مي شوند، پيران آن به جواني شاگردانشان دل مي بندند... پيران از خير تکريم مي گذرند و جوانان از خير و شر جواني... هيچ کس به هيچ کس نيست... و ما هنوز داريم با هم دعوا مي کنيم. هوشياران جهان، بچه هاي ديروز و امروز و لابد فرداي ما را سوار قطار هايشان کرده و واگن واگن به مقاصدي ديگر مي برند که در آن کسي براي دعواهاي خرد، عمو خرج نمي کند و همه در دغدغه دستيابي به مخاطبان جهاني اند... و ما هنوز داريم با هم دعوا مي کنيم. وزيران و معاونان و مديراني که مدام از همه توقع هماهنگي و انسجام دارند تا بتوانند مسائل بيست ساله فرهنگ و هنر را حل کنند، خود گرفتار دعوا با روسا و مشاوراني هستند که حکم نصب شان را داده بودند و ما را بلاتکليف گذاشته اند... و ما هنوز داريم با هم دعوا مي کنيم. فيلم هايمان يکي پس از ديگري گرفتار تيرهاي غيب و آشکار مي شوند، دل ها و سرمايه هايمان مي سوزد... و ما هنوز داريم با هم دعوا مي کنيم. از ما مي خواهند که درباره انسانيت، مهرورزي، اخلاق، استقلال و... فيلم بسازيم... و ما هم مي سازيم... اما هنوز داريم با هم دعوا مي کنيم. تهيه کنندگي بخش خصوصي در سينماي ملي دارد مشمول فاتحه بي الحمد مي شود... و ما هنوز داريم با هم دعوا مي کنيم.
... با هم دعوا مي کنيم که چه کسي بايد رئيس اين بيابان باشد،... «اتحاديه» يا «کانون» يا...
کاش يقه يکديگر را ول مي کرديم و دامن عقل را مي گرفتيم. به خدا ديگر وقتش رسيده که با نگاهي به ديروز و فردا، از امروزمان خجل شويم... تا کجا قرار است در تضاد با مصالح اين سينماي فاخر و محترم به خطا برويم و با هر کسي يا جمعي که حرفي تازه دارد، دعوا کنيم؟ مي شود با ارشاد و خانه سينما و هر همکار دگرانديشي دعوا کرد و اوضاع را با تهديد و تهمت و اهانت، آشوب نگه داشت... اما آيا مي شود در معرکه اين دعواي بي منطق، از حقوق و نياز هاي جدي و فوري سينماي ملي و تهيه کنندگاني که دردشان درد آن يخ فروش زير آفتاب تموز است هم مراقبت کرد؟