
سريال پليسي و کمدي افسران پليس محصول کشور ايتاليا است که از سال 2002 و در شش سري از تلويزيون اين کشور پخش شده است. اين سريال در حال حاضر جمعه شب ها از شبکه دوم سيما پخش مي شود. رافائل مرتز کارگردان و کلوديا کاربوسي، ماريو فالکون، ايزابلا فرانکونتي و کارلو مازاتو از جمله نويسندگان آن هستند.
مانوئلا آرکوري به نقش پائولو ويتالي و لورنزو کرسپي به نقش توماسو پالرمو؛ فرانچسکو گفراد به نقش لئوناردو بيني و پينو کاروسو به نقش سرگروهبان کاپلو از جمله بازيگران آن هستند. مانوئلا آرکوري بازيگر 30 ساله ايتاليايي است که در آکادمي هنرهاي نمايشي رم درس خوانده و در حال حاضر نيز مشغول تحصيل در رشته جامعه شناسي است. وي اولين فيلمش را در سال 1995 بازي کرد. اين فيلم «حفره هاي تاريک» نام داشت که به کارگرداني کاريسکاتو برد ساخته شد. آرکوري در قسمت دوم اين فيلم با عنوان «فارغ التحصيل ها» به کارگرداني لئوناردو پيراچيوني هم ايفاي نقش کرد و از آن پس به شهرت رسيد. از ديگر فيلم هاي وي مي توان به آثار زير اشاره کرد؛ سفرهاي ازدواج (1995) مردان بدون زنان (1996) قلب هاي از دست رفته (1997) در جست وجوي شهرزاد(1999) شب جادوگران(2003) و ملکه گل ها (2005) .
لورنزو کرسپي بازيگر ايتاليايي متولد 1971 است. او هم در فيلم «حفره هاي تاريک» بازي کرده است. کرسپي هم در تلويزيون و هم در سينما بازيگر موفقي بوده و در هر دو بخش جوايزي را دريافت کرده است. وي در سال 1997 براي ايفاي نقش سارو در فيلم ماريانا آکريا برنده اسکار جوانان شد. از ديگر آثار سينمايي وي مي توان به ايتاليايي ها (1996) و ميان دو جهان (2001) اشاره کرد.
زنان مافيا (2001) بازگشت ساندوکان (1996) شاهزاده و گدا (1997) هم از جمله سريال هاي تلويزيوني اند که وي در آنها بازي کرده است.مارتينا کلومباري به نقش دختر سرگروهبان کاپلو متولد 1975 و بازيگر سينما و تلويزيون است. وي در سال 1991به عنوان بانوي شايسته ايتاليا انتخاب شد. او علاوه بر افسران پليس در بسياري سريال هاي موفق ديگر از جمله پزشک خانواده 3 (2003) و مسير دفاع (2004) هم بازي کرده است. از جمله کارهاي سينمايي وي نيز مي توان به پاپاراتزي (1998) آنچه دختران نمي گويند (2000) و او(2001) اشاره کرد.در ضمن وي در سال 2004 با الکساندر کاستاکورتا دفاع مشهور تيم ميلان ازدواج کرد.
کلوديا کاربوسي نويسنده ايرلندي تبارسريال افسران است که به ايتاليا مهاجرت کرده و کار نويسندگي اش را در اين کشور با موفقيت ادامه مي دهد. وي علاوه برنوشتن فيلمنامه هاي تلويزيوني و سينمايي داستان نويس شهيري نيز هست و چندين کتاب داستان از وي به چاپ رسيده است.
***
چه چيزي باعث شد به ايتاليا بيايي؟ آيا پيشينيانت ايتاليايي بوده اند؟
پدر و مادرم هر دو در ايرلند متولد شدند و من هم شهروند امريکا هستم و هم ايرلند. من و ميگل (همسر وي که نقاش چهره است) دوست داشتيم در اروپا زندگي کنيم و از آنجا که با اسپانيا آشنايي کاملي داشتيم (چون کل دهه 1980 را در آنجا زندگي کرده بوديم) تصميم گرفتيم به ايتاليا بياييم و آنجا را هم بشناسيم و گاهي اوقات هم نمي دانستيم کدام را براي اقامت دائم انتخاب کنيم. چون ايرلند بخشي از جامعه اروپا است در هر دو کشور مي توانستيم اقامت بگيريم. ميگل دوست داشت ايرلند را هم در ترکيب اقامتي مان بگنجاند اما تا به حال آنجا زندگي نکرده بود و از آب و هوايش چيزي نمي دانست. وقتي اواخر مه (ارديبهشت) 2003 به ايرلند رفتيم و من مي خواستم يک کت زمستاني بخرم هر دو به اين توافق رسيديم که اگر چه ايرلند را دوست داريم انتخاب اولمان براي اقامت ايتاليا است. هواي اومبريا فوق العاده است. هيچ وقت زياد سرد نمي شود و فقط گاهي اوقات به شدت گرم است که آن موقع هم مي توان به هواي خنک کوهستان پناه برد.
ايتاليايي را روان صحبت مي کني؟
نه، اوايل کمي در مدرسه اي که براي مذهبيون مهاجر به اسيسي بود درس خواندم و پيشرفتم هم خيلي خوب بود يا لااقل ميگل اينطور مي گفت اما ادامه ندادم. به اين نتيجه رسيده بودم که بايد تمرکزم را روي نوشتن بگذارم. در رستوران ها و مغازه ها و حرف هاي کوتاه راحت از پس زبان برمي آيم اما نمي توانم در يک بحث سياسي جدي به زبان ايتاليايي شرکت کنم. به همين خاطر قصد دارم دوباره در آن مدرسه شرکت کنم. ايتاليايي ميگل خيلي خوب است و حسابي تمرين مي کند و حتي يک سالي که در نيويورک بوديم مدام به اخبار ايتاليايي گوش مي داد. در ايتاليا هم موقع نقاشي کردن هميشه به راديو ايتاليا گوش مي دهد روزنامه ريپابليکا را مي خواند و تمام روز به ايتاليايي حرف مي زند؛ البته به جز مواقعي که با من صحبت مي کند. به علاوه آدم بسيار مهربان و خوش برخوردي است و فکر مي کنم همه اهالي اسيسي و تمام جاهاي ديگري را که در آن زندگي کرده ايم مي شناسد. شيوه هاي او براي يادگيري زبان بسيار کارآمد و منظم تر از من است.
فکر مي کني اين مساله مهم است که نويسنده در همان مکاني زندگي کند که درباره آن مي نويسد؟
بله، به نظر من زندگي دائم در محلي که راجع به آن مي نويسي بسيار به کارت کمک مي کند. من اگر در ايتاليا زندگي نمي کردم هرگز «آخرين دشمن» را نمي نوشتم. هر چند قبل از اقامت دائمم در اين کشور سفرهاي طولاني و زيادي به آن داشتم اصلاً مثل الان نبود که در آن زندگي مي کنم. البته هميشه استثناهايي هم در ميان نويسندگان ديده مي شود.
براي نوشتن افسران پليس چطور در مورد پليس ايتاليا تحقيق کردي؟
يک سري اطلاعات را از وب سايت هاي دولت ايتاليا پيدا کردم اما غير از آن دسترسي به اطلاعات در اين باره و چگونگي فعاليت هاي اين سازمان کار بسيار سختي بود. ميگل که در اين ميان نقش مترجم مرا به عهده داشت سوالات زيادي از يک افسر پليس به غايت نازنين در اداره پليس اسيسي پرسيد که بسيار به دردم خورد. همچنين براي کسب اطلاعات بيشتر سفرهايي هم به مرکز پروگيا داشتيم که در آنجا از افسران پليس ايالتي سوالاتي پرسيدم و بعد هم به اداره مرکزي آنها که در نزديکي يک استاديوم فوتبال بود رفتيم اما در آنجا ديگر به من اجازه سوال پرسيدن ندادند. براي صحبت با پليس هاي شمال اسيسي هم سفري به آن منطقه داشتم اما هر سوال با جزئياتي که مي پرسيدم در جوابم فقط شانه بالا مي انداختند. يک بار از يک ايتاليايي که معلم دبيرستان بود درباره سيستم قضايي ايتاليا پرسيدم و او در جوابم گفت مي تواند سيستم قضايي امريکا را برايم تشريح کند اما در مورد سيستم قضايي ايتاليا نمي تواند کمکي به من کند. به دوست دوستي در رم هم که دکتراي علوم سياسي داشت زنگ زدم که در جوابم گفت؛ چون هيچ وقت تا به حال دستگير نشده ام در اين زمينه اطلاعاتي ندارم. بعد رمز ناپلئوني را در اينترنت جست وجو کردم و تمامي اطلاعات مربوط به شيوه هاي کاري پليس ايتاليا را در کتابخانه دوستي يافتم و مطالعه کردم. در اين جست وجوها دريافتم تمامي نويسندگان اين موضوع با مشکلي مشابه مواجه اند و آن هم در دست نداشتن جزئيات است و اين جزئيات براي من هم هنوز مشکلي محسوب مي شود. با اين حال يک وکيل ايتاليايي هست که انگليسي را خيلي روان صحبت مي کند و معمولاً نسخه هاي نهايي نوشته هايم را مي خواند و اصلاحات لازم را انجام مي دهد.
معمولاً ايده ها و موضوعات نوشته هايت را از کجا به دست مي آوري؟
سوال سختي است. موضوعات از هر جايي ممکن است سر درآورند. من هميشه در مورد موضوعات احتمالي خيال پردازي مي کنم. به علاوه به نظر من اين شخصيت ها هستند که موضوع داستان را تعيين مي کنند و نه برعکس. مثلاً شش ماه پيش مقاله اي در مجله نيويورک تايمز خواندم که برايم الهام بخش شخصيت خاصي بود و بر اساس آن شخصيت يکي از قسمت هاي افسران پليس شکل گرفت. تازگي ها به اين نتيجه رسيده ام که در روند نوشتن معمولاً از فکر اوليه اي که داشته ام فاصله مي گيرم و به سمت و سويي ديگر مي روم. گاهي اوقات يک شخصيت فرعي بخش عمده اي از فکر و تلاشم را به خود جذب مي کند و به بخش جدايي ناپذيري از داستان تبديل مي شود. گاهي اوقات هم يک شخصيت اصلي کسل کننده مي شود و خودم را از شرش خلاص مي کنم.
علاوه بر افسران پليس که طبيعتاً در ايتاليا مي گذرد و بايد از وقايع داخلي اين کشور الهام گرفته شده باشد در مورد ساير نوشته هايت هم همينطور است؟
داستاني در ذهن داشتم که ماجراي جسدي بود که هفت سال پس از زلزله اسيسي در 1997 پيدا شد. وقتي در اين شهر زندگي مي کرديم هر بعدازظهر تمام گوشه و کنار شهر را مي گشتيم و هميشه هم از کنار قبرستان رد مي شديم. ايده جسدي که بعد از هفت سال پيدا مي شود زماني به ذهنم خطور کرد که در يکي از همين گشت و گذارها از کنار ساختماني رد شديم که پس از گذشت هفت سال از زلزله هنوز در حال پاکسازي آن بودند.
يکي ديگر از داستان هايم هم در مورد يک داور مقتول فوتبال است که پس از جام جهاني کشته مي شود. ايده اين داستان هم بعد از سرو صداهاي آفسايد بازي ايتاليا و کره جنوبي در سال 2002 به ذهنم خطور کرد.
شخصيت پردازي سريال افسران پليس را چطور انجام دادي؟
قبل از شروع به نوشتن فيلمنامه، زندگينامه تک تک شخصيت ها را نوشتم، علايق شان و همين طور چيزهايي را که دوست نداشتند مشخص کردم؛ تحصيلات، پيشينه خانوادگي، غذاهاي مورد علاقه و کليه جزئيات مربوط به زندگي و شخصيت آنها را به روي کاغذ آوردم. شايد بسياري از اين اطلاعات را به طور مستقيم در نوشته ام به کار نمي بردم اما مي بايست قبل از شروع متن از کليت زندگي شخصيت هايم آگاه باشم. البته بعضي از شخصيت ها هم حين کار عوض شدند يا تغيير يافتند اما با همه اينها اين روش هميشه برايم مفيد بوده است.
معمولاً نويسنده ها يا بسيار وسواسي اند و يا با تکيه بر شهودشان اولين کلمات وارد شده به ذهنشان را مي نويسند و راحت به جلو مي روند. تو از کدام دسته هستي؟
فکر کنم در دسته اول جاي بگيرم. هميشه خط به خط و پاراگراف به پاراگراف را مرور و در آن تجديد نظر مي کنم. اگر احساس کنم حتي فقط يکي از جملاتم معيوب است ديگر نمي توانم به نوشتن ادامه دهم به همين خاطر آنقدر با کلمات کلنجار مي روم تا مطمئن شوم بهترين هاي ممکن را نوشته ام آنوقت به کارم ادامه مي دهم. هر روزي هم که مي خواهم بخش جديدي را بنويسم بخش هاي قبلي را مي خوانم و در آنها با نگاه منتقدانه و با تجديدنظر مي نگرم آنقدر که وقتي به پايان متن نزديک مي شوم هزار بار آن را خوانده ام. فقط شانس آورده ام که سرعت خواندنم بالاست. من در دانشگاه نيويورک نوشتن تدريس مي کردم و هميشه هم به دانشجويانم اهميت اصلاح و تجديد نظر را متذکر مي شدم.
از نويسنده هاي جنايي معاصر هم الهام مي گيري؟
به هر حال چون به اين داستان ها علاقه مندم خواندن آنها خواه ناخواه تاثيرگذار است. چند نويسنده محبوب در اين زمينه دارم که به ترتيب اولويت عبارتند از؛ جان لوکر که همه کتاب هايش را دارم، پي دي جيمز، کولين دکستر و راث رندل. هر کدام را به دليل خاصي مي پسندم که اين دلايل تفاوت هاي زيادي نيز با هم دارند. جيمز را به خاطر شخصيت پردازي اش، دکستر را به خاطر طنزش و رندل را به خاطر فضاهاي نوآري که خلق مي کند.
اما از داستان هاي تريلر اصلاً خوشم نمي آيد و نمي توانم تصور کنم ديگران چطور حاضر مي شوند آنها را بخوانند. به خصوص از آن دسته از رمان هاي تريلر متنفرم که داستان هايشان آنقدر شلوغ است که هيچ مجالي به شخصيت پردازي داده نمي شود و شخصيت ها بدون پرورش و کاملاً خام و غيرقابل باور باقي مي مانند. در نوشتن نثر از نظر من سبک اهميت خاصي دارد اما به نظر مي رسد در رمان هاي تريلر سبک آخرين چيزي است که بدان توجه مي شود.
نويسنده هاي زيادي هستند که صرفاً جنايي نويسند و به همين خاطر به آنها بسيار علاقه مندم. عده اين نويسنده ها آنقدر زياد است که نمي توانم ليست کاملي از آنها ارائه کنم. اما به سه تا از آنها اشاره مي کنم؛ پاتريشيا هاي اسميت به خاطر رمان «آقاي ريپلي با استعداد»، جوزف کانون به خاطر «اليبي» و «آلماني خوب» و البته جوزف اوکانر به خاطر «ستاره دريا».
درميان همکارانت تا به حال به کسي برخورده اي که داستان هاي جنايي اش در ايتاليا بگذرد؟
نه.
کتاب هايشان را مي خواني؟
تا قبل از اينکه به ايتاليا نقل مکان کنم از وجود داستان هاي جنايي که در ايتاليا مي گذرند بي خبر بودم. وقتي به اسيسي آمديم با باربارا ريچاردز آشنا شدم و او را ديدم. باربارا سال هاست که در پروگيا انگليسي درس مي دهد و کتابخانه فوق العاده اي از کتاب هاي کلاسيک و جنايي دارد. وقتي کتاب هاي خودم ته مي کشيد به کتابخانه او شبيخون مي زدم. او کتاب هاي زيادي از دو نويسنده محبوبم ديبدين و لئون دارد.
«مرداب مرده» از جمله جنايي هاي محبوب من است که در ايتاليا مي گذرد. چندين بار آن را خوانده ام و الان هم در حال خواندنش هستم. توصيف ديبدين از صحنه اي که زن در حال تعقيب دوست قديمي اش در خيابان هاي ونيز است يکي از شاهکارهاي نويسندگي است. ما هر وقت به ايتاليا مي آمديم آپارتماني در کانرجيو ونيز اجاره مي کرديم. اين منطقه همان جايي است که ديبدين خانه زن را در آن قرار داده است و اکثر ماجراها در آن مي گذرد. اين مساله يعني آشنايي من با آن منطقه مرا بيشتر به اين رمان خاص ديبدين علاقه مند مي کند. صفحات اوليه اين رمان را که در مرداب مي گذرد به خاطر نثر زيبايش چندين بار خوانده ام.
در اين رمان از خواندن زندگي خانوادگي کارآگاه دونا لئون و رابطه اي که بين بچه ها و پدر و مادرشان وجود دارد و همچنين توصيف غذا ها (البته وقتي که در رژيم نباشم) لذت مي برم.
کتاب هاي نب را هم تا وقتي که هديه نگرفته بودم نخوانده بودم. در نيويورک در نزديکي کتابخانه خيابان 42 زندگي مي کرديم و پس از خواندن اولين کتاب بقيه را از کتابخانه گرفتم. به دلايلي مشابه به لئون عاشق رمان هاي نب هم شدم. توصيفات وي از زندگي خانوادگي بسيار واقعي است و کارآگاهش بسيار دوست داشتني.
دو تا ازکارهاي اندرا کاميلري را هم خوانده ام که از هر دو خوشم آمده و قصد دارم کارهاي بيشتري از وي بخوانم. کارهاي ايان پيرس هم طنز خوبي دارند و هر وقت مي خوانمشان حسابي مي خندم.