
گراناز موسوي يکي از چهره هاي مطرح شعر در دهه هفتاد بوده. شاعري که بيشتر به خاطر انتشار مجموعه اي از شعرهايش به صورت زيراکسي و چاپ شعرهايش در مطبوعات چهره شد. او متولد سال 1352 است و تا به حال به جز همان مجموعه شعر «خط خطي روي شب» که به تعداد بسيار محدود چاپ شد، دو مجموعه شعر «پابرهنه تا صبح» و «آوازهاي زنً بي اجازه» از او منتشر شده است. موسوي مدتي را براي تحصيل در رشته سينما به استراليا مهاجرت کرد. او معتقد است که در دهه هفتاد بيشتر شعر بد خوانده تا شعر خوب. گفت وگوي شرق را با گراناز موسوي بخوانيد؛
***
بخشي از جامعه ادبي از گراناز موسوي عصباني است؛ حداقل خودم به عنوان يک عضو از جامعه ادبي اين احساس را دارم. چون شعرهاي خوبي از گراناز موسوي در مطبوعات خوانده بودم، قبل از اينکه اولين مجموعه شعرش منتشر شود ولي وقتي اولين مجموعه شعرش منتشر شد، ديديم که شعرها آن طوري نيست که در مطبوعات خوانده بوديم. يعني شعرهايي که خوانده بوديم بهترين شعرهاي کتاب بوده. شايد انتظاري که از شما مي رفت بيشتر بود. خودتان چطور فکر مي کنيد؟
اول بايد بپرسم منظورتان از اولين کتابم کدام است؟ به خاطر اينکه من اولين کتابم «خط خطي روي شب» است و مجموعه اي است که در تيراژ خيلي محدود چاپ شد و دستي پخش شد. مجموعه بعدي که اولين کتابم است و شابک خورده « پابرهنه تا صبح» است.
من چون شعرهاي خط خطي روي شب و شعرهايي را که در مطبوعات چاپ شده بود، خوانده بودم، انتظارم از گراناز موسوي بيش از اين بود. چون ما با يک شاعر خط شکن مواجه هستيم که مي خواهد کارهاي جديدي در شعر بکند. ولي به اعتقاد من «پابرهنه تا صبح» محافظه کارانه تر از گراناز موسوي است. قبول نداريد؟
خب چرا. نه فقط در مورد «پابرهنه تا صبح»، اصولاً من توقع ام از خودم بيشتر از آن چيزي است که تاکنون انجام داده ام و اصولاً فکر مي کنم آدمي مثل خودم با نوع زندگي و تفکري که دارم بله، يک جوري بايد به اصطلاح شما، خط شکن تر از اين حرف ها بنويسد و عمل کند. ولي خب به هر حال تا به امروز لابد بضاعتم اين بوده.
حاشيه هاي ادبي که بعد از «خط خطي روي شب» حول محور شما به وجود آمد و خودتان بهتر مي دانيد، نقشي در «پابرهنه تا صبح» داشته که شما زبان ميانه تري داشته باشيد؟
نه، اتفاقاً برعکس حاشيه هايي که از آن صحبت مي کنيد بعد از خط خطي روي شب حداقل حاشيه ها خيلي اين شکلي نبود. يعني بيشتر چيزهايي که مي شنيدم و آن چيزهايي که نوشته مي شد، اتفاقاً حول و حوش کار و اتفاق ادبي بود که به شکل شعر و مجموعه بيرون آمده بود.
منظورم کتاب خط خطي روي شب نيست. منظورم روزهايي است که بعد از خط خطي روي شب و پابرهنه تا صبح گذرانديد؟
اتفاقاً نه به شکلي زندگي کردم و نه آنقدر به حاشيه ها تن دادم که تا امروز حداقل هيچ چيزي بخواهد محافظه کارترم بکند. ممکن است خيلي اتفاقات باعث شده باشد که پرخاشگرتر باشم و اتفاقاً فکر مي کنم بايد از مرزهايي رد شوم يا افق هايي را گسترده تر بکنم. ولي کارکردش در وجود من اينگونه نبوده که بخواهم پس بروم يا افق هايم را نزديک تر کنم.
آن موقع که شعرهايتان در مطبوعات چاپ مي شد با توجه به فضايي که شعر دهه 70 داشت شعرهاي شما از جمله شعرهاي برجسته به حساب مي آمد و در آن ترفندهاي نسبتاً جديدي را به کار گرفته بوديد. اما چرا شما در همان ترفندها مانديد و جلوتر نيامديد؟
من نمي دانم شما چقدر از کارهاي جديد مرا خوانده ايد. در خود «آوازهاي زن بي اجازه» اتفاقاتي افتاده که در ذات خودش هست. اتفاقاتي نيست که مدام بيفتد يا خيلي روتين و دم دست باشد. اتفاقاتي است که در آنها فکر شده و سعي کردم در زبان شعر، دست ببرم و در خود اجراي شعر هم اينگونه بوده که بعد از مدت ها به آن فکر مي کنم و دغدغه اصلي ام اين است که شعر در زبان چگونه اجرا مي شود. در آوازهاي زن بي اجازه هم ديده مي شود و از همان زمان به بعد هم مثلاً شعر زن که در يکي از مجله هاي اينترنتي چاپ شد يا الان دو تا شعري که در سايت دوات موجود است يا در سايت هاي ديگر چاپ شده، کارهايي هستند که نمي دانم شما خوانده ايد؟
همه را خوانده ام.
اگر همه را خوانده ايد، من نمي دانم شما منتظر چه جور اتفاقي هستيد. من معتقدم که در اين سال ها کار کردم و حرفي براي گفتن دارم منتها ممکن است حرف هايي که مي زنم به مذاق شما خوش نيايد ولي نمي پذيرم که اتفاقي نيفتاده.
مي رسيم به آوازهاي زن بي اجازه. من با اين حرف پيرمردهاي ادبيات که وقتي اولين مجموعه شعر کسي بيرون مي آيد، مي گويند بگذاريد ببينيم بعدي چطور است مخالفم. يعني هميشه اين حرف عصباني ام مي کند. مي گفتم اين يک حالت ديکتاتورمآبانه است. اما در مورد کتاب آوازهاي زن بي اجازه خيلي منتظر بودم که شما از پابرهنه تا صبح جلو بياييد. شما فکر مي کنيد اتفاقاتي افتاده. ولي من فکر نمي کنم در اجرا اتفاق جديدي افتاده باشد. من فکر مي کنم زبانتان حتي در آوازهاي زن بي اجازه زمخت تر شده، قبول نداريد؟
نه قبول ندارم. به خاطر اينکه اتفاقاً آوازهاي زن بي اجازه شعرهايي است که به نسبت پابرهنه تا صبح، زباني تر و اجرايي تر هستند. شعرهاي پابرهنه تا صبح، شعرهايي کاملاً تصويرمحور هستند و وجه روايتي شان خيلي برجسته است. اصلاً منظورم اين است که تصور روايت در شعر را بايد به کل کنار گذاشت. من هميشه خيلي علاقه دارم که از تصوير در شعر استفاده کنم. ولي قطعاً به شکل ديگري الان فکر مي کنم و مي نويسم و معتقدم که در جنس روايت و جنس تصويرسازي بايد دست برد و اجرايش را نو کرد.
و فکر نمي کنيد که در آوازهاي زن بي اجازه به ورطه بيانگري افتاديد؟
نمي دانم، من فکر نمي کنم. الان شعرهايي در آن مجموعه هست که دوستشان ندارم اما در مجموع از آن چيزي که بايد ازش مي گذشتم عبور کردم. ولي خود اين سوال شما نشان مي دهد که اتفاقي افتاده و خود شما که مي گوييد به ورطه بيانگري افتاديد، حتي اگر به زعم شما افتاده باشد هم، خود اين نشان مي دهد که يک تجربه به نسبت پابرهنه تا صبح اتفاق افتاده. يعني حتي شعرهايي که بيش از حد زبان محور و بيش از حد دربند چيدمان واژگاني هستند، خود اين امر نشان مي دهد که تجربه اي بوده. ولي به هر حال تغيير بزرگي را نشان مي دهد نسبت به کار پابرهنه تا صبحي که 90درصد روايت حول تصوير چرخ مي زند و کمتر به اجرا فکر مي کند.
شعر شما به ما نشان مي دهد که شاعر شعور اين را دارد که در زبان بايد کارهايي انجام دهد. ولي وقتي که به سراغ زبان مي رويد من احساس مي کنم آن شورش لازم را نداريد و محافظه کاري مي کنيد و کارها يک مقدار تصنعي به نظر مي رسد.
ببينيد چه بسا از نگاه من که اين سو دارم جواب مي دهم نتوانستم توقع شما را در شعرهايم به اندازه کافي در زمينه جسارت در زبان و اجرا برآورده کنم. اگر بشود نکته اي را که شما در تمام اين سوال ها مطرح کرديد خلاصه کنم، مي شود گفت که من الان با کسي دارم صحبت مي کنم که مهمترين نکته اي که به من يادآوري مي کند اين است که بيشتر از من توقع دارد که جسارت در زبان و اجرا داشته باشم.
ببينيد، تا اندازه اي که گفتم خودم با اين موافقم. چون خودم مدام از خودم توقع بيش از اين دارم و خودم مدام مي خواهم بزنم بيرون و فضاهاي تازه کشف کنم و کارهايي که تا امروز کرده ام اصلاً برايم کافي نيست. خودم براي خودم کف نمي زنم. اما يک نکته ديگر هم نهفته است. چه بسا فضايي که در شعر ده سال اخير ايجاد شده به خاطر شلتاق هاي زباني است که خيلي از دوستان زدند. شلتاق هايي که به خاطر تجربه هاي زباني، شگفت انگيز بوده ولي من نمي دانم چقدر شاعرانه بوده است. و سوال بزرگم اين است که آيا هر ايجاد شگفتي در زبان و شلتاق زباني کردن به هر شکل و اجراي زباني دست دهم کارهاي خارجي چندين دهه قبل جسارت است؟ اين کارها صرفاً ممکن است خيلي ها را که با کارهايي که قبلاً شده بگيرد. به خاطر اينکه آشنايي ندارند. يعني شايد اگر ماها دقيقاً کارها و تاريخ ادبيات چند دهه اخير اروپا و امريکا را بخوانيم ، بابت کارهايي که بعضي از شاعران ما کردند کمتر شگفت زده بشويم. منظورم اين است که الزاماً ايجاد شگفتي در زبان و شلتاق زباني کردن، شعر نمي آفريند. در نتيجه اگر خيلي هم بخواهيم صرفاً دنبال شگفت زده شدن باشيم خب، قطعاً کارهاي من آن اندازه متعجب نمي کند. ولي من هم در پي متعجب کردن نبودم. در پي شعر گفتن بودم.
قطعاً من هم با شما موافقم که برخي صرفاً به دنبال شگفت آفريني بودند، اما خودتان به عنوان شاعر شعر دهه هفتاد فکر کنم موافق باشيد که شعرهاي خوبي در اين سال ها نوشته شد که اتفاقاً با استفاده از دست بردن در زبان اتفاق افتاده بود. اما فکر مي کنم شعر شما اين مايه را دارد که من به عنوان يک مخاطب يا منتقد اين انتظار را داشته باشم که شما با زبان برخورد شاعرانه تري داشته باشيد که گاهي اوقات شکل تصنعي به خود نگيرد، شايد اين هم برمي گردد به انتظار بالاي من از شما.
نه، اين نکته خيلي جالبي است و من تنها از شنيدن اظهارات شما متاسف نيستم، بلکه خيلي هم خوشحالم به خاطر اينکه به بخشي از ذهن من تلنگري مي زند که با آن درگيرم. اگر غير از اين باشد مدام بايد تن به تکرار بدهم و کپي هايي از کارهاي قبل بنويسم و اين از کارهايي است که نه من، بلکه هيچ شاعري نمي خواهد بکند. اما خب اينکه به کل هم اين اتفاقات نيفتاده و يا تلاش هايي که من در شعر کرده ام و دستاوردهايي که داشته ام اگر بخواهد ناديده گرفته بشود، يک خرده بي انصافي است. ضمن اينکه شما حرف هايتان خيلي کلي است. مثلاً در جزء يا هر شعر به خصوص به سطح و معنايش اشاره کنيد تا من دقيقاً متوجه بشوم که منظورتان چيست؟ چون ممکن است ما سر کلمات توافق نظر داشته باشيم ولي هر کدام داريم معاني متفاوتي را منظور مي کنيم.
قطعاً اين اتفاق مي افتد. ولي من اين کار را در نقد انجام خواهم داد. فکر مي کنم فضاي اين کار در اين گفت وگو نيست. همين قدر هم وقتي در گفت وگوها وارد جزء مي شوم گاهي اوقات برخي از دوستان شاعر ايراد مي گيرند که شما چرا اينقدر جزيي برخورد مي کني...
نه، به نظر من در شعر راهي غير از اين وجود ندارد.
آدم بايد جزيي برخورد کند، حرف هاي کلي را که آدم هميشه مي تواند بزند.
خودتان اين مجال را به من داديد که اين سوال را از شما بپرسم که ارزيابي شما از اتفاقاتي که در سال هاي گذشته در شعر افتاده چيست؟
به نظر من در آن، شور بيشتر از شعور بوده. باز هم من اينجا از شعور، وجه منفي و بي ادبانه اش را در نظر ندارم مطلقاً منظورم اشراف به کار شعر و همه جانبگي در آن دانش است. به نظر من شور بيشتر از شعور بوده. تلاش براي شگفتي آفريني بيشتر بوده تا کار شعر انجام دادن و شعر واقعي نوشتن. البته اين تلاش ها بي ارزش هم نيست. مرحله اي است که بايد از آن گذشت و شعرهاي خوبي هم نوشته شده و اين به معني آن نيست که ما اصلاً شعر خوب نداشتيم. ولي اينکه بگوييم دهه درخشاني بوده براي شعر معاصر ما، چندان اينطور فکر نمي کنم. من شخصاً خيلي بيشتر شعر بد خواندم تا خوب. خيلي بيشتر کارهايي خواندم که از آن شاعر و يا اصولاً از شعر خواندن نااميدم کرده تا اينکه ترغيبم کند به اينکه مجموعه هاي بيشتري بگيرم يا با کار شاعران بيشتري آشنا بشوم. صفحه هاي شعر مجله ها در مقايسه با مجله هاي دهه هاي قبل که صفحه هاي شعر داشتند خيلي ضعيف تر بوده است.
خانم موسوي، يکي از مسائلي که در دهه هفتاد خيلي به آن پرداخته شد مساله شعر زنان بوده. خب عده اي از زنان خواستند به تبعيت از يکسري نظريه هايي که پيرامون انديشه هاي فمينيستي وجود داشته، شعر زنانه بنويسند، اما غالباً زبان مردانه داشتند، شما هيچ وقت تلاشي براي کسب زبان زنانه داشتيد؟
راستش را بخواهيد من نمي دانم چه اهميتي دارد که ما اينقدر به شعر جنسيتي نگاه کنيم. من خيلي به تقسيم بندي شاعر مرد و شاعر زن قائل نيستم. در جامعه ما متاسفانه اين خط کشي به ما تحميل شده که زن هستيم بايد روسري سرمان کنيم پس حتماً از ما توقع دارند که وقتي شعر مي نويسيم تصويري بدهيم از آدمي که دارد روسري سرش مي کند، و به اجبار هم روسري سرش مي کند. مرد جامعه ما هم هزار و يک کاري که مستحق است انجام بدهد و يا حق انساني اش است که انجام بدهد اين حق از وي سلب شده، قانون و جامعه دارد اين حق را از او مي گيرد. من خيلي قائل به اين نيستم که اين وجه زن بودن يا مرد بودن قرار است که نحوه شعري ايجاد بکند يا زبان خاصي را تحميل بکند. بحث زبان زنانه در تمام عرصه هاي هنري مطرح است. از نقاشي و مجسمه سازي وجود دارد تا شعر. اين زبان زنانه خيلي بحثش متفاوت است با زن به عنوان جنسيت. مرد شاعر يا مرد فيلمساز مي تواند زباني زنانه اتخاذ کند. به اين معنا که سياليت زباني داشته باشد. اينها هم به خاطر اتفاقاتي فيزيولوژيک و روحي و تاريخي که براي زن متصور است يک وجوه سمبليک دارد که در توضيح زبان زنانه کساني که صحبت مي کنند بيشتر مدنظرشان اين است. منظور الزاماً اين نيست که زني که زبان زنانه دارد و مردي که زبان زنانه دارد مثلاً دارد فمينن مي نويسد. واقعاً اين نيست. سياليت زبان و شکستگي روايت و فوکوس کردن روي جزئيات است، روي کلوزآپ هاي رونده است. چه در زبان شعر و چه در زبان سينما يا هر مديوم هنري ديگري. اصطلاحاً به اينها مي گويند زبان زنانه و بحث مفصل خود را هم دارد. من هم قطعاً از آن بي بهره نيستم. نه به عنوان يک زن بلکه به عنوان يک شاعر که پيگير بحث هاي ادبي و نظرات جديد و قديم هستم. خب، طبيعتاً برايم جذاب است و ممکن است جايي هم مرا تحت تاثير قرار بدهد و جايي هم از آن استفاده بکنم. ولي اينکه من شاعري فمينيستم و يا به ادبيات فمينيستي علاقمندم يا نه، خب بله، اگر ادبيات خوب فمينيستي خلق بشود، قطعاً مي خوانمش. ولي من نه خودم را يک فمينيست دو آتشه مي دانم و نه خيلي معتقد به اين هستم که شعر را اصولاً بايد محدود در چارچوب فمينيسم يا هر اسم ديگري کرد.
يک سوال خيلي ساده مي پرسم. بين همسالان خودتان شعر چه کساني را دوست داريد؟
اين هم متاسفانه، از آن سوال هايي است که بسيار سخت است و اگر راستش را بخواهيد، من به رغم اينکه براي تلاش هايي که شده ارزش قائلم و براي آن شوري که از آن حرف زدم و با وجود اينکه خيلي خوشحالم که يکسري تجربه ها شد و يکسري نرم شکني ها صورت گرفته؛ ولي در مجموع همانطور که به شما گفتم من بيشتر شعر بد خوانده ام تا شعر خوب. بيشتر ترجيح مي دهم به عنوان يک مرحله گذار به ده سال اخير نگاه کنم. حالا تازه منتظرم شعرهاي خوب بخوانم. ولي به رغم اين نظر، از بين شعرهايي که خوانده ام يکي دو شعر خوب از رزا جمالي خواندم. البته نه در کتاب هايش بلکه در مطبوعات از پگاه احمدي خوانده ام نه در کتاب هايش، مطبوعات. همينطور عليرضا بهنام که يکي دو شعر خوب در کتاب هاي اخيرش دارد. من کارهاي افشين دشتي را خيلي دوست دارم و واقعاً مجموعه «ميم» اش درخشان است که متاسفانه ديده نشده. افشين تجربه هاي خيلي مهمي در زبان مي کند و به نظرم کتاب ميم اش خيلي متفاوت با «همهمه درمه» است که فاصله اي ده ساله بين شان است. از کسان ديگري که کار مي کنند به نظرم محمد آزرم تجربه هاي خيلي خوبي در «عکس هاي منتشر نشده» دارد. الان خيلي حضور ذهن ندارم. اي کاش بيشتر فرصت داشتم و در اين رابطه فکر مي کردم ممکن است خيلي از اسم ها و شعرها از قلم بيفتد ولي اينها اسم ها و مجموعه هايي است که يادم مي آيد. اعظم شاهبداقي که يک وقتي يک شعري برايم خواند که به نظرم شعر خيلي خوبي بود با اينکه مجموعه اش را خيلي دوست نداشتم ولي شعري خواند که به نظرم خوب بود. از شيوا ارسطويي شعر نارنج چاپ شد که خيلي خوب بود. مي دانيد تک و توک...
شما چقدر از خانم ها نام مي بريد.
نه، اتفاقاً از آقايان هم فکر کنم اسم بردم.
چون بر اساس يک تجربه شخصي معمولاً خانم ها کمتر از خانم ها نام مي برند.
خب اين يک ذره جاي گله و شکايت دارد. از کساني که خيلي از فمينيسم دم مي زنند اينجور واکنش هاي به نظر من خيلي پيش پا افتاده بعيد است. من شخصاً هم در زندگي خودم و هم زندگي شعري ام سعي مي کنم از اين بازي ها دور بمانم. کم هم آسيب نديده ام، کم هم سرم بازي در نياورده اند ولي خب روزگار است ديگر و لابد همه ماها بايد يک روزي بزرگ شويم.
کارهاي جديد در دست چاپ داريد؟
مجموعه اي که همين تازگي، يعني چند ماه پيش به فارسي و فرانسه توسط انتشارات Meet چاپ شد که مترجمش خانم روا بود که آخرين مجموعه چاپ شده ام است و چند شعر در آن است که در مجموعه هاي قبلي ام نيست. ولي عموماً گزيده اي از کارهاي قبلي ام است به دو زبان فارسي و فرانسه. ولي مجموعه اي که الان در دست دارم فعلاً اسمش هست«حافظه جيغ منقرض» و به احتمال خيلي زياد اسمش عوض مي شود. مجموعه اي است که اميدوارم چاپ بشود و اين بار هم توسط نشر سالي و خانم خديوي.