920 شماره
چهارشنبه، 10 مرداد 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: ادبيات
گفت وگويي با ارنستو ساباتو خالق رمان مشهور قهرمانان و گورها
چرخ دنده اي کوچک در ماشيني عظيم
 سارا کوچکي

ارنستو ساباتو نويسنده و متفکر آرژانتيني در ژوئن سال 1911 در شهر کوچکي نزديک بوئنوس آيرس به دنيا آمد. وي داراي مدرک دکتراي فيزيک بوده و مدتي نيز در موسسه مادام کوري پاريس به کار مشغول بوده است. پس از جنگ جهاني دوم او ايمان خود به علم را از دست داد و شروع به نوشتن کرد. اولين رمان او با نام «دالان» که در سال 1948 منتشر شد، روايت کننده اعترافات نقاشي به نام خوان پابلو کاسل است که تنها معشوقه اش را به قتل مي رساند. اين کتاب مورد تحسين نويسندگان بزرگي چون آلبر کامو و گراهام گرين نيز قرار گرفته است. ديگر کتاب او با عنوان «قهرمانان و گورها» منتشر شده به سال 1961 توسط مصطفي مفيدي به فارسي برگردانده شده است. آنچه مي خوانيد مصاحبه اي است با اين نويسنده که در مجله پيام يونسکو چاپ شده.

*** 

شما مقاله هاي زيادي نوشته ايد که معروف ترين آنها مجموعه اي است با عنوان «انسان ها و چرخ دنده ها» (1951) که در مورد اثرات غيرانساني علم و فناوري است. چطور است که دانشمندي مانند شما چنين نگاهي به علم دارد؟

من فيزيک و رياضيات خوانده ام، رشته هايي که با ايجاد تصور يک «جنت افلاطوني» برايم نوعي مأمن انتزاعي و ايده آل و به دور از هرج و مرج جهان خلق مي کردند. اما ديري نپاييد که متوجه شدم ايمان کورکورانه برخي از دانشمندان به انديشه ناب، منطق و پيشرفت باعث شده که اين افراد جنبه هاي حياتي زندگي انسان مانند ضمير ناخودآگاه و به عبارتي «جنبه پنهان» ذات انسان را ناديده گرفته يا نفي کنند. من همه آن چيزي را که در کار علمي ام کم داشتم در رمانتيسيسم آلمان و بالاتر از همه در سوررئاليسم و اگزيستانسياليسم يافتم. آن گاه بود که نگاهم را از روي لگاريتم ها و سينوس ها برگرفتم و به چهره انسان دوختم و از آن پس هيچ گاه نگاهم را از آن برنداشته ام.

برخي از نويسندگان بزرگ معاصر سعي بر آشتي دادن علم و خلاقيت داشته اند...

شايد اين طور باشد اما من بر اين باورم که تضاد بين علم و انسانيت مشخصه دوران ما شده است و امروز آشتي دادن اين دو غيرممکن است. از آغاز عصر روشنگري و دوران نگارش دانشنامه ها و مهم تر از همه از زمان پيدايش مکتب پوزيتيويسم، علم به مثابه لشگر جنگجويان باستاني از انسانيت عقب نشيني کرده است.

احاطه مطلق علم و توسعه در دو قرن اخير، نقش انسان را تا حد چرخ دنده اي کوچک در يک ماشين عظيم تنزل داده است. نظريه پردازان مارکسيسم و کاپيتاليسم نيز در اشاعه اين ديدگاه مخدوش که در آن فرديت انسان در توده حل مي شود و رمز و راز روح به پرتو هاي راديويي قابل اندازه گيري تقليل مي يابد، سهم بسزايي داشته اند.

با اين حال در قرن نوزدهم يک جريان قوي فلسفي به وجود آمد که کاخ مجلل منطق هگل که فرديت را نابود ساخته بود به چالش کشيد. منظور ما کي يرکه گارد است که شما درباره او به تفصيل نوشته ايد.

کي يرکه گارد اولين انديشمندي بود که اين پرسش را مطرح کرد که آيا علم بايد بر زندگي مقدم باشد و خود قاطعانه پاسخ داد که زندگي برتر است. از آن هنگام، مفهوم انسان که علم آن را مفعول مي دانست با فاعلي از گوشت و خون که مرکز ثقل جهان است، جايگزين شده است. اين انديشه در قرن بيستم و در فلسفه اگزيستانسياليستي کارل ياسپرس و مارتين هايدگر ادامه يافت که در آن انسان ديگر يک شاهد علمي «بيطرف» نيست بلکه وجودي است که در قالب بدن انسان گنجانده شده و «سرنوشت اش مرگ است» و منشاء تراژدي و متافيزيک، يعني برترين فرم هاي بيان ادبي به حساب مي آيد.

اما فقط اين دو فرم نيستند که...

البته که نه اما به نظر من اين دو قالب به خاطر ابعاد تراژيک و فرامادي خود بسيار مهم هستند. فقط کافي است به نوشته هاي داستايوفسکي در «يادداشت هاي زيرزميني» دقت کنيم، همان حمله لفظي شديدي که او در آن با نفرتي ديوانه وار عصر مدرن و پيشرفت را به باد انتقاد مي گيرد.

اکنون درست وارد بحث ادبيات شده ايم...

بله، به اين علت که رمان مي تواند چيزهايي را که در مقياس فلسفه يا مقاله نمي گنجد بيان کند- مانند ترديد هاي مبهم انسان درباره خداوند، سرنوشت، مفهوم زندگي، اميد و غيره- رمان نه تنها با بيان عقايد، بلکه با استفاده از اسطوره و نماد و به تصوير کشيدن محتويات جادويي ذهن، مي تواند به تمام اين پرسش ها پاسخ دهد . به همين ترتيب تمام شخصيت هاي يک رمان نيز همچون واقعيت، حقيقي هستند. آيا «دن کيشوت» غيرواقعي است؟ اگر رابطه اي بين حقيقت و ماندگاري وجود داشته باشد، پس اين شخصيت خلق شده از تصورات سروانتس بسيار واقعي تر از اشياي دور و برمان است، چرا که جاودانه است.

پس ادبيات بازگو کننده واقعيت است؟

خوشبختانه هنر و شعر هيچ گاه داعيه اين را نداشته اند که منطق را از بي منطقي، آگاهي را از خرد و رويا را از واقعيت جدا کنند. منشاء مشترک رويا، اسطوره و هنر همان ناخودآگاه است. همه اينها جهاني را آشکار مي کنند که به هيچ طريق ديگري نمي شد آن را بيان کرد. بيهوده است که از يک هنرمند بخواهيم اثرش را توضيح دهد. مي توانيد تصورکنيد که مثلاً بتهوون سمفوني هايش را توضيح دهد يا کافکا در مورد محاکمه شرحي بنويسد؟ اينکه هرچيزي را مي توان با منطق توضيح داد، مشخصه ذهنيت پوزيتيويست غربي و مختص دوران مدرن است، عصري که ارزش علم، منطق و استدلال را کم رنگ جلوه مي دهد. با اين حال اين فرهنگ تنها نماينده لحظه اي کوتاه در تاريخ بشريت است.

به نظر مي رسد که شما دوران حاضر را مرحله پاياني عصر انديشه مدرن مي دانيد که در اواسط قرن نوزدهم شروع شد و در اين دوران به پايان خواهد رسيد.

مکتب هاي ادبي را نبايد با سنت هاي مهم فکري اشتباه گرفت. جنبش هاي بزرگ فکري ملغمه اي از پيش روي ها و پس رفت ها، انحرافات و جريانات متضاد است. با اين حال روشن است که شاهد پايان يک دوران هستيم. ما در کشاکش بحران تمدن زندگي مي کنيم که در آن نوعي تقابل بين نيروهاي جاودانه نظم و هيجان، پاتوس و اتوس و منطق و بي منطقي وجود دارد.

آيا اين بحران قابل حل است؟

تنها راه رهايي يافتن از اين بحران جانکاه، جداکردن انسان زنده و در حال رنج از اين ماشين عظيمي است که او را گير انداخته و خرد مي کند. اما در آغاز يک هزاره جديد نبايد فراموش کرد که يک دوران براي همه در يک لحظه پايان نمي يابد. در قرن نوزدهم، قرني که در آن ترقي حاکم بود، نويسندگان و انديشمنداني چون داستايوفسکي، نيچه و کي يرکه گارد «به زمان خود تعلق نداشتند»، چرا که آنها برخلاف دانشمندان خوشبين آن زمان فاجعه اي را که در انتظار نسل حاضر بود و قرار بود کافکا، سارتر و کامو آن را به تصوير بکشند، از پيش حس کرده بودند.

آيا به همين خاطر است که شما مفهوم «پيشرفت» در هنر را نفي مي کنيد؟

هنر به همان دليلي که رويا نمي تواند پيشرفت کند، قابل پيشرفت نيست. آيا کابوس هاي عصر معاصر ما پيشرفته تر از کابوس هاي پيامبران دوران انجيل است؟ چه کسي مي تواند ادعا کند که رياضيات اينشتين برتر از ارشميدس است يا اوليس جويس بالاتر از اديسه هومر است؟ يکي از شخصيت هاي کتاب هاي پروست اعتقاد داشت که دبوسي از بتهوون آهنگساز بهتري است، تنها به اين دليل ساده که بعد از او به دنيا آمده بود. لازم نيست حتماً موسيقيدان باشي تا طنز طعنه آميز پروست در اين قسمت را درک کني. هر هنرمندي سوداي چيزي را در سر مي پروراند که مطلق و يا نشات گرفته از چيزي مطلق باشد، حالا چه اين هنرمند، تنديس سازي مصري در عهد رامسس دوم بوده باشد، يا هنرمندي يوناني در عهد باستان يا دوناتلو. به همين دليل است که چيزي به نام پيشرفت در هنر معنا ندارد و تنها شاهد تغييرات و ابداعاتي هستيم که از حساسيت هاي هنرمند يا ديدگاه تلويحي و صريح مربوط به يک دوره يا فرهنگ خاص نشات مي گيرند. شکي در اين نيست که هيچ هنرمندي نمي تواند تنها به دليل تاخر زماني جاي هنرمندان پيش از خود را بگيرد.

پس شما به زيبايي شناسي جهاني اعتقادي نداريد؟

نسبيت تاريخ در زيبايي شناسي تجلي مي يابد. در هر دوره يک ارزش غالب است - ارزش مذهبي، اقتصادي يا متافيزيکي- که بر ديگر ارزش ها تاثير مي گذارد. از ديد مردمي با فرهنگ مذهبي که به جاودانگي اعتقاد دارند، تنديس غول پيکر رامسس دوم بيشتر از مجسمه پيکر واقعي او نشانگر حقيقت است. تاريخ به ما نشان مي دهد که مفهوم زيبايي و حقيقت از دوره اي به دوره ديگر تغيير مي کند و معيارهاي فرهنگ سياه و سفيد با هم متفاوت هستند. نوسان پاندول زمان، شهرت نويسندگان، هنرمندان و موسيقيدانان را رقم مي زند.

پس با اين وجود هيچ توجيهي براي برتر شمردن يک فرهنگ بر فرهنگي ديگر وجود ندارد؟

ما امروز از قطعيت پوزيتيويست ها و در کل از «تفکر روشنگرانه» فاصله زيادي داريم. پس از دوره لوي- برول که پس از 40 سال تحقيقات با صداقت کامل تاکيد کرد که در مسير حرکت از تفکر جادويي به تفکر منطقي هيچ گونه «پيشرفتي» حاصل نشده است و همزيستي مسالمت آميز اين دو نوع انديشه در وجود انسان اجتناب ناپذير است، مشخص شد که هر فرهنگي شايسته احترام است. امروز زمان آن رسيده که عدالت حتي در مورد «فرهنگ هاي اوليه» اجرا شود.

نگاهي به رمان قهرمانان و گورها اثر ارنستو ساباتو
جبر ورطه اي ميان روح و زندگي
 سجاد روشني
قانون سوم نيوتن مي گويد هر کنشي را واکنشي است، مساوي و در جهت عکس آن. ارنستو ساباتو نويسنده رمان قهرمانان و گورها، کنش ها و واکنش هاي روح انسان را مي کاود؛ روحي که سخت پيچيده است. او به هزارتو هاي اين روح پيچيده رسوخ کرده و تنهايي انسان را در سيطره وسيعي به نام هستي تصوير مي کند.

ساباتو در 24 ژوئن 1911 در بوئنوس آيرس آرژانتين متولد شد. در 1937 دکتراي فيزيک را دريافت کرد و پس از جنگ جهاني دوم ايمانش را به علم از دست داد و به ادبيات متمايل شد. قهرمانان و گورها معروف ترين اثر او در 4 فصل سيماي انسان را ترسيم مي کند؛ سيمايي تلخ و تراژيک از انسان، با همه عشق ها و دغدغه ها و ترديدهايش که سرانجام شکافي عظيم در روح او پديد مي آورد. موضوع رمان عشق مارتين جواني 19 ساله به آله خاندراست. مارتين موجودي تنها که از خانواده اش بريده است، مادرش را يک احمق مي داند و از پدرش منزجر است. با چنين تصويري از گذشته او عشق مارتين آغاز مي شود. با پشت سر نهادن هر صفحه از رمان درمي يابيم که عشق مارتين جاي خود را به شناخت و کشف معشوقش مي دهد. شناختي که سرانجام او را به کشف شهودي از روح خود و ماهيت انسان در اين هستي مي دهد.

مارتين، آله خاندرا، برونو و فرناندو قهرمانان و شخصيت هاي اصلي رمان قهرمانان و گورها را شکل مي دهند. ساباتو در هريک از فصول کتابش يکي از شخصيت ها را برجسته مي کند و با دلالت هاي برخاسته از منطق علمي خود، به تفسير واقعي پديده ها مي پردازد. اين پديده ها صرفاً پديده هاي عيني نيستند. هنر ساباتو آنجا نمايان مي شود که به تفسير و بررسي نظام علي و معلولي ذهن و روح موجودي پيچيده به نام انسان دست مي يازد. او از گذشته و حال و آينده شخصيت هايش در روايتي غيرخطي تصوير مي سازد. از تربيت و نظام خانوادگي شخصيت ها، توصيف ارائه مي دهد و سرانجام خواننده را به يک واشکافي استنتاجي که نتيجه پردازش ذهن و روح است، مي کشاند. در فصل نخست رمان، آله خاندرا و حال و هواي کودکي او برجسته است؛ دختري سرکش با کنجکاوي هاي پرمخاطره که راز کشف ناپذيري اش را بر مارتين نشان مي دهد. در فصل دوم مارتين و عشق او، ترديدهايش، احساسات غليان يافته جواني و غرورش در حفظ آله خاندرا برجسته مي شود. اين فصل، فصل يورش شخصيت ها به رمان است. و در سايه اين شخصيت هاي فرعي است که خواننده مي تواند سيماي واقعي قهرمانان رمان را دريابد. همچون طرحي تيره بر زمين هاي شفاف که بيشتر خود را نشان مي دهد. فصل سوم، وحشت عريان مي شود. فرناندو پدر آله خاندرا در اين فصل صرفاً گزارشي از نابينايان ارائه مي دهد. گزارش او مازوخيستي، ساديستي و لبريز از وحشت است. حال و هواي اين فصل داستان هاي سراسر وهم و وحشت ادگار آلن پو را به ذهن متبادر مي کند و سرانجام فصل پاياني کتاب است که در آن شخصيت برونو برجسته تر است. از زاويه ديد اوست که خواننده تمام ابهامات داستان را درمي يابد و بيشتر به کنه شخصيت آله خاندرا اين موجود هزار چهره پي مي برد. چراکه برونو از ابتدا مي گويد و از عشق خود به جورجينا مادر آله خاندرا سخن مي گويد و در سايه اين توصيف ها ما سيماي آله خاندرا را به عنوان تباري از خانواده جورجينا و فرناندو بيشتر درک مي کنيم. در سراسر اين رمان و اين فصل ها راوي تغيير مي کند. گاهي راوي يکي از اين چهار شخصيت مي شود و گاهي ديگر راوي، ارنستو ساباتو است. زمان ها در هم تنيده روايت مي شوند. گاهي آينده روايت مي شود و گاه حال و گاهي ديگر گذشته است که خاطرات را بازگو مي کند تا فاجعه زندگي را غمبارتر ترسيم کند. قهرمانان رمان قهرمانان و گورها، مغرور و مقهور جبر ازلي هستند. بارها ساباتو در قالب شخصيت فرناندو عنوان مي کند که هيچ اتفاقي تصادف محض نيست و هر چه هست از پيش تعيين شده است. و اين مفهوم رفته رفته با پيشروي معماي شخصيت هاي رمان، بيشتر به خود رنگ مي گيرد. جبري تيره که ورطه اي عميق ميان انسان ها، عواطف لطيفشان و واقعيت محتوم زندگي پديد مي آورد. جبري که سرانجام به خودسوزي آله خاندرا، جنون فرناندو در وحشت دنياي نابينايان و هذيان هاي او در جهاني وهم آلود، يأس برونو و دست کشيدن مارتين از عشقش مي انجامد. و اين جبر در واپسين صفحات کتاب چنان بران و گزنده است که به شبهه افکني هاي فلسفي منجر مي شود. ساباتو 600 صفحه رمان مي نويسد، پاي قهرمانان بسياري را به رمانش مي کشاند، گورهاي بسياري را از جسدها انباشته مي کند، از جنگ ها و کودتاها و انقلاب هاي آرژانتين تا شخصيت هاي بزرگ جهان و مکتب ها و طرز فکرها مي نويسد که سرانجام تنهايي انسان را در جهان امروز ترسيم کند و براي هزارمين بار بگويد که عشق محکوم به فناست و بگويد که علم دستاورد عظيم بشر نيست. چرا که اين علم صفاي ذاتي روح انسان را آلوده است. و ساباتو چنان اين مفاهيم را مي گويد که هرگز شعارگونه نيست. بلکه او برعکس زهد مطلق و جهل مضحک زندگي در طبيعت را نيز با تفسيرهاي مدلل خود کم ارزش تصوير مي کند و سرانجام مارتين قهرمان شکست خورده رمان در آخرين درک خود از کشف شهودي اين جريانات به خدا و لزوم وجود او مي انديشد و شک او در وجود خدا با اين شعر عنوان مي شود؛ «وقتي که تو پر کشيدي و مرا ترک کردي خدا کجا بود؟» و آن گاه مارتين طغيان مي کند و مي گويد؛ «آن وقت که آله خاندرا خود را تسليم آن حرام زاده مي کرد خدا کجا بود؟» او به معناي هستي و سادگي يک مادر در زيبا نگريستن به هستي و جهان پيرامون مي انديشد و در قهرمانان و گورهاي ساباتو، آرژانتين نمادي از جهان مي شود؛ کشوري با انقلاب ها، جنگ ها و خلق و خوهاي مختلف مردمان که روزي خوش را به خود نديده است. و هر روز سوداي فتنه اي ديگر براي مردماني مقهور جبر را در سر مي پرورد. برونو نيز سيمايي از نويسنده و هنرمند را ارائه مي دهد که مي توان به گونه اي آن را نماد خود ساباتو دانست. برونو انساني درون گراست که بيشتر عمرش را صرف تجزيه و تحليل مفاهيم جهان کرده است و حالا سخت به دنبال برشي از اين انباشت تجربه هاست تا آن را در قالب يک اثر هنري ارائه دهد. يأس جلودار اوست. حالا که مي خواهد بنويسد، يأسي ريشه دار در تجربه ها و کودکي اش و سهمگيني چهره انسان در گستره بي نهايت کائنات او را از نوشتن و خلق يک اثر هنري بازمي دارد.

و در چنين حال و هوايي است که نويسنده پس از پرداختن به قهرمانان و گورهاي رمانش، مارتين را به زير سقف آسماني پرستاره در تابستاني مطبوع مي کشاند و مي گويد؛ «احساس کرد آرامشي تمام عيار براي نخستين بار در روح آزارديده اش نفوذ مي کند.»
کمدي کائنات در زندگي شخصي يک روشنفکر
ملکوم برادبري مترجم : شهريار وقفي پور
اوج گرفتن داستان يهودي- امريکايي در سال هايي که دقيقاً پس از جنگ جهاني دوم بودند، بسط يافتن و برباليدن سنتي بود که به دهه 1890 و نويسندگاني چون آبراهام کاهن برمي گشت. اما اين شکوفايي خيره کننده موجود در آثار کساني چون سال بلو، برنارد مالامود، فيليپ راث، لايونل تريلينگ، ادگار لوئيس والنت، چائيم پوتوک، هربرت گولد، استنلي الکين، آرتور ميلر، جوزف هلر، اي. ال. دکتروف، گريس پالي، تيلي اولسن و سينتيا اوزيک نشانگر احياي خارق العاده و در واقع استيلاي جديد اين سنت در فرهنگ دوران پس از جنگ در امريکا است. اين تغيير به چندين دليل بود؛ نقش کاملاً کليدي يهوديان تحصيل کرده در نوعي فرهنگ فکري و سياسي جهان وطن؛ هوشياري تاريخي و جهان وطن فرهنگ يهوديان امريکايي در دوراني که بين الملل گرايي در حال رشد بود؛ دل مشغولي پايدار و جان دار داستان يهوديان با کشمکشي ميان مسووليت قومي و موفقيت صرفاً مادي- مضموني مرکزي در عصر رفاه و وفور که با خود ترديدي راديکال و ريشه اي در تحقق روياي مشهور امريکايي داشت که مبني بر کسب بي دردسر همه چيز بود؛ مشغوليت با موضوع قرباني شدن و بيگانگي اجتماعي؛ و بيش از هر چيز ديگر، رسالت و مسووليتي که نويسندگان يهودي امريکا به عنوان بازماندگان آدم سوزي هيتلري احساس مي کردند. از همين رو است که در داستان هاي يهودي- امريکايي قوي ترين پيوند ميان سنت داستان نويسي اروپا، با فرم هايي متنوع چون حکايت نويسي اروپاي شرقي و مدرنيسم جهان وطن گرا، و تبار سنت رمان نويسي امريکايي است.

اين موضوع در هيچ جايي به خوبي آثار ايزاک باشويس سينگر بروز نيافته است، يعني در آثار نويسنده اي که خود مهاجري بود که به تازگي، يعني در سال 1935، از لهستان پا به امريکا نهاده بود. سينگر همواره به ريشه هاي اروپايي و منابع خاخامي اش وفادار ماند؛ در واقع او عمدتاً به زبان ييديش مي نوشت و داستان هايش را در گاه نامه هاي يهودي نيويورک به چاپ مي رساند. برخي از کتاب هاي سينگر چون «خانواده موسکات» (به انگليسي، 1950) و «جادوگر شهر لوبلين» (1960) و بسياري از داستان هاي کوتاهش («گيمپل ابله»، 1957) به نسبت دير به انگليسي ترجمه شدند. آثار سينگر به شکلي ماهرانه و قابل توجه، محل تقاطع جهان به ظاهر بي زمان روستاها و گتوهاي سرزمين زادگاهش، لهستان (با مضامين جادويي و اعتقادات خرافي اش) و جهان سکولار، باهوش و شهرهاي بزرگ امريکاي مدرن بودند، از همين رو تقابل هاي غريب، نامأنوس و وارونه گويانه اي ايجاد مي کردند، از همان گونه اي که اينک «رئاليسم جادويي» مي خوانيمش. آثار او به بسياري از نويسندگان جوان تر کمک کرد که مخزن حکايات، روايات و مشغوليات متافيزيکي يهودي را به وضعيت امريکاي سکولار پيوند بزنند و از همين رو، به آنها شجاعتي بخشيد تا به پيش زمينه شان از تجربه اروپايي شان تکيه کنند و آن را رها نکنند- که اغلب، مثلاً در رمان هاي بعدي فيليپ راث به شيوه هايي شگفت در نوشتار انجاميد. داستان «گيمپل ابله» سينگر به صورتي ماهرانه و درخور به دست يکي از مهم ترين رمان نويساني که در دهه 1940 در صحنه ادبيات امريکا رخ نمود، به انگليسي ترجمه شد، به خامه نويسنده اي که مثل خود سينگر به جايزه نوبل ادبي دست يافت، يعني به دست سال بلو.

بلو در سال 1915 در کانادا در خانواده يهودي مهاجري به دنيا آمد که در زمان کودکي اش به شيکاگو نقل مکان کردند، به جايي که سال بلو صحنه بسياري از نوشته هايش را اين شهر قرار داده است؛ جهان خانگي فرهنگ يهودي که در دهه هاي 1920 و 1930 ايجاد شد، نقطه ارجاع مکرري در بيشتر رمان هاي بلو است. بلو يکي از نويسندگان مهم و پايه گذار نشريه ادبي و سياسي چپگراي «پارتيزان ريويو» بود و خود او اولين داستانش را در سال 1941 در همين نشريه به چاپ رساند. اغلب رمان هاي او از ايده هاي سياسي و فلسفي غني اند و از ميراث مدرنيسم بهره فراواني برده اند. اما آثار او بيش از هر چيز، نمايش دهنده نوعي انسان گرايي يهودي ژرف است- دل نگراني اي نسبت به نوع بشر، کنکاش در پرسش هاي اخلاقي و متافيزيکي، مواجهه با مضمون شاخص قرباني شدن کليمي ها و بيگانگي از اجتماع و همچنين اين نياز که در جهان مادي به احترام و پذيرشي متعالي دست يابند. ميراث انديشه هاي فلسفي اروپايي شکل دهنده اکثر قهرمانان آثارش است، قهرماناني که عموماً مرداني درگير انديشه و محيط هاي روشنفکري و ميراث بر رمانتيسيسم مدرن اند و اغلب درگير دفاع از نفس دروني خويش در مقابل جهان مدرنيزاسيون اند؛ جهاني که گويي انسان جايي در آن ندارد. در داستان هاي او، وراي دنياي خصوصي فرد شهر انبوهي است که مرتب در حال دگرگوني است و شأن انساني را تخفيف مي دهد. اغلب در آثار سال بلو، جهان و آگاهي فرد از هم جدا افتاده اند، ليکن محرک عمل قهرمانان شان (که اغلب يهودي و تقريباً هميشه مردند) ميلي عاطفي و رواني براي گريز از قراردادهاي اجتماعي و پيمان با ديگران است، گريز از تقيد و شرايط بشري و عالم به طور کلي؛ همان گونه که يکي از قهرمانان بلو، هندرسن، با فرياد مي گويد؛ «کائنات خودش دارد پدرمان را درمي آورد». در آثار او، وجود اجتماعي و تاريخي ما، با وجود اسطوره اي و متافيزيکي ما سر جنگ دارد، جنگي که بلو در فرم نوعي کمدي پيچيده مدرن بدان سامان مي بخشد، کمدي تلخي که در آن، هميشه در هر موقعيت يا نقطه مادي مجال و گستره ايده اي دلهره آور و در عين حال بازيگوشانه بسط مي يابد.
گفت وگو با گراناز موسوي، شاعر
براي خودم کف نمي زنم
 مجتبا پورمحسن - mojtabapourmohsen@gmail. com


گراناز موسوي يکي از چهره هاي مطرح شعر در دهه هفتاد بوده. شاعري که بيشتر به خاطر انتشار مجموعه اي از شعرهايش به صورت زيراکسي و چاپ شعرهايش در مطبوعات چهره شد. او متولد سال 1352 است و تا به حال به جز همان مجموعه شعر «خط خطي روي شب» که به تعداد بسيار محدود چاپ شد، دو مجموعه شعر «پابرهنه تا صبح» و «آوازهاي زنً بي اجازه» از او منتشر شده است. موسوي مدتي را براي تحصيل در رشته سينما به استراليا مهاجرت کرد. او معتقد است که در دهه هفتاد بيشتر شعر بد خوانده تا شعر خوب. گفت وگوي شرق را با گراناز موسوي بخوانيد؛

***

بخشي از جامعه ادبي از گراناز موسوي عصباني است؛ حداقل خودم به عنوان يک عضو از جامعه ادبي اين احساس را دارم. چون شعرهاي خوبي از گراناز موسوي در مطبوعات خوانده بودم، قبل از اينکه اولين مجموعه شعرش منتشر شود ولي وقتي اولين مجموعه شعرش منتشر شد، ديديم که شعرها آن طوري نيست که در مطبوعات خوانده بوديم. يعني شعرهايي که خوانده بوديم بهترين شعرهاي کتاب بوده. شايد انتظاري که از شما مي رفت بيشتر بود. خودتان چطور فکر مي کنيد؟

اول بايد بپرسم منظورتان از اولين کتابم کدام است؟ به خاطر اينکه من اولين کتابم «خط خطي روي شب» است و مجموعه اي است که در تيراژ خيلي محدود چاپ شد و دستي پخش شد. مجموعه بعدي که اولين کتابم است و شابک خورده « پابرهنه تا صبح» است.

من چون شعرهاي خط خطي روي شب و شعرهايي را که در مطبوعات چاپ شده بود، خوانده بودم، انتظارم از گراناز موسوي بيش از اين بود. چون ما با يک شاعر خط شکن مواجه هستيم که مي خواهد کارهاي جديدي در شعر بکند. ولي به اعتقاد من «پابرهنه تا صبح» محافظه کارانه تر از گراناز موسوي است. قبول نداريد؟

خب چرا. نه فقط در مورد «پابرهنه تا صبح»، اصولاً من توقع ام از خودم بيشتر از آن چيزي است که تاکنون انجام داده ام و اصولاً فکر مي کنم آدمي مثل خودم با نوع زندگي و تفکري که دارم بله، يک جوري بايد به اصطلاح شما، خط شکن تر از اين حرف ها بنويسد و عمل کند. ولي خب به هر حال تا به امروز لابد بضاعتم اين بوده.

حاشيه هاي ادبي که بعد از «خط خطي روي شب» حول محور شما به وجود آمد و خودتان بهتر مي دانيد، نقشي در «پابرهنه تا صبح» داشته که شما زبان ميانه تري داشته باشيد؟

نه، اتفاقاً برعکس حاشيه هايي که از آن صحبت مي کنيد بعد از خط خطي روي شب حداقل حاشيه ها خيلي اين شکلي نبود. يعني بيشتر چيزهايي که مي شنيدم و آن چيزهايي که نوشته مي شد، اتفاقاً حول و حوش کار و اتفاق ادبي بود که به شکل شعر و مجموعه بيرون آمده بود.

منظورم کتاب خط خطي روي شب نيست. منظورم روزهايي است که بعد از خط خطي روي شب و پابرهنه تا صبح گذرانديد؟

اتفاقاً نه به شکلي زندگي کردم و نه آنقدر به حاشيه ها تن دادم که تا امروز حداقل هيچ چيزي بخواهد محافظه کارترم بکند. ممکن است خيلي اتفاقات باعث شده باشد که پرخاشگرتر باشم و اتفاقاً فکر مي کنم بايد از مرزهايي رد شوم يا افق هايي را گسترده تر بکنم. ولي کارکردش در وجود من اينگونه نبوده که بخواهم پس بروم يا افق هايم را نزديک تر کنم.

آن موقع که شعرهايتان در مطبوعات چاپ مي شد با توجه به فضايي که شعر دهه 70 داشت شعرهاي شما از جمله شعرهاي برجسته به حساب مي آمد و در آن ترفندهاي نسبتاً جديدي را به کار گرفته بوديد. اما چرا شما در همان ترفندها مانديد و جلوتر نيامديد؟

من نمي دانم شما چقدر از کارهاي جديد مرا خوانده ايد. در خود «آوازهاي زن بي اجازه» اتفاقاتي افتاده که در ذات خودش هست. اتفاقاتي نيست که مدام بيفتد يا خيلي روتين و دم دست باشد. اتفاقاتي است که در آنها فکر شده و سعي کردم در زبان شعر، دست ببرم و در خود اجراي شعر هم اينگونه بوده که بعد از مدت ها به آن فکر مي کنم و دغدغه اصلي ام اين است که شعر در زبان چگونه اجرا مي شود. در آوازهاي زن بي اجازه هم ديده مي شود و از همان زمان به بعد هم مثلاً شعر زن که در يکي از مجله هاي اينترنتي چاپ شد يا الان دو تا شعري که در سايت دوات موجود است يا در سايت هاي ديگر چاپ شده، کارهايي هستند که نمي دانم شما خوانده ايد؟

همه را خوانده ام.

اگر همه را خوانده ايد، من نمي دانم شما منتظر چه جور اتفاقي هستيد. من معتقدم که در اين سال ها کار کردم و حرفي براي گفتن دارم منتها ممکن است حرف هايي که مي زنم به مذاق شما خوش نيايد ولي نمي پذيرم که اتفاقي نيفتاده.

مي رسيم به آوازهاي زن بي اجازه. من با اين حرف پيرمردهاي ادبيات که وقتي اولين مجموعه شعر کسي بيرون مي آيد، مي گويند بگذاريد ببينيم بعدي چطور است مخالفم. يعني هميشه اين حرف عصباني ام مي کند. مي گفتم اين يک حالت ديکتاتورمآبانه است. اما در مورد کتاب آوازهاي زن بي اجازه خيلي منتظر بودم که شما از پابرهنه تا صبح جلو بياييد. شما فکر مي کنيد اتفاقاتي افتاده. ولي من فکر نمي کنم در اجرا اتفاق جديدي افتاده باشد. من فکر مي کنم زبانتان حتي در آوازهاي زن بي اجازه زمخت تر شده، قبول نداريد؟

نه قبول ندارم. به خاطر اينکه اتفاقاً آوازهاي زن بي اجازه شعرهايي است که به نسبت پابرهنه تا صبح، زباني تر و اجرايي تر هستند. شعرهاي پابرهنه تا صبح، شعرهايي کاملاً تصويرمحور هستند و وجه روايتي شان خيلي برجسته است. اصلاً منظورم اين است که تصور روايت در شعر را بايد به کل کنار گذاشت. من هميشه خيلي علاقه دارم که از تصوير در شعر استفاده کنم. ولي قطعاً به شکل ديگري الان فکر مي کنم و مي نويسم و معتقدم که در جنس روايت و جنس تصويرسازي بايد دست برد و اجرايش را نو کرد.

و فکر نمي کنيد که در آوازهاي زن بي اجازه به ورطه بيانگري افتاديد؟

نمي دانم، من فکر نمي کنم. الان شعرهايي در آن مجموعه هست که دوستشان ندارم اما در مجموع از آن چيزي که بايد ازش مي گذشتم عبور کردم. ولي خود اين سوال شما نشان مي دهد که اتفاقي افتاده و خود شما که مي گوييد به ورطه بيانگري افتاديد، حتي اگر به زعم شما افتاده باشد هم، خود اين نشان مي دهد که يک تجربه به نسبت پابرهنه تا صبح اتفاق افتاده. يعني حتي شعرهايي که بيش از حد زبان محور و بيش از حد دربند چيدمان واژگاني هستند، خود اين امر نشان مي دهد که تجربه اي بوده. ولي به هر حال تغيير بزرگي را نشان مي دهد نسبت به کار پابرهنه تا صبحي که 90درصد روايت حول تصوير چرخ مي زند و کمتر به اجرا فکر مي کند.

شعر شما به ما نشان مي دهد که شاعر شعور اين را دارد که در زبان بايد کارهايي انجام دهد. ولي وقتي که به سراغ زبان مي رويد من احساس مي کنم آن شورش لازم را نداريد و محافظه کاري مي کنيد و کارها يک مقدار تصنعي به نظر مي رسد.

ببينيد چه بسا از نگاه من که اين سو دارم جواب مي دهم نتوانستم توقع شما را در شعرهايم به اندازه کافي در زمينه جسارت در زبان و اجرا برآورده کنم. اگر بشود نکته اي را که شما در تمام اين سوال ها مطرح کرديد خلاصه کنم، مي شود گفت که من الان با کسي دارم صحبت مي کنم که مهمترين نکته اي که به من يادآوري مي کند اين است که بيشتر از من توقع دارد که جسارت در زبان و اجرا داشته باشم.

ببينيد، تا اندازه اي که گفتم خودم با اين موافقم. چون خودم مدام از خودم توقع بيش از اين دارم و خودم مدام مي خواهم بزنم بيرون و فضاهاي تازه کشف کنم و کارهايي که تا امروز کرده ام اصلاً برايم کافي نيست. خودم براي خودم کف نمي زنم. اما يک نکته ديگر هم نهفته است. چه بسا فضايي که در شعر ده سال اخير ايجاد شده به خاطر شلتاق هاي زباني است که خيلي از دوستان زدند. شلتاق هايي که به خاطر تجربه هاي زباني، شگفت انگيز بوده ولي من نمي دانم چقدر شاعرانه بوده است. و سوال بزرگم اين است که آيا هر ايجاد شگفتي در زبان و شلتاق زباني کردن به هر شکل و اجراي زباني دست دهم کارهاي خارجي چندين دهه قبل جسارت است؟ اين کارها صرفاً ممکن است خيلي ها را که با کارهايي که قبلاً شده بگيرد. به خاطر اينکه آشنايي ندارند. يعني شايد اگر ماها دقيقاً کارها و تاريخ ادبيات چند دهه اخير اروپا و امريکا را بخوانيم ، بابت کارهايي که بعضي از شاعران ما کردند کمتر شگفت زده بشويم. منظورم اين است که الزاماً ايجاد شگفتي در زبان و شلتاق زباني کردن، شعر نمي آفريند. در نتيجه اگر خيلي هم بخواهيم صرفاً دنبال شگفت زده شدن باشيم خب، قطعاً کارهاي من آن اندازه متعجب نمي کند. ولي من هم در پي متعجب کردن نبودم. در پي شعر گفتن بودم.

قطعاً من هم با شما موافقم که برخي صرفاً به دنبال شگفت آفريني بودند، اما خودتان به عنوان شاعر شعر دهه هفتاد فکر کنم موافق باشيد که شعرهاي خوبي در اين سال ها نوشته شد که اتفاقاً با استفاده از دست بردن در زبان اتفاق افتاده بود. اما فکر مي کنم شعر شما اين مايه را دارد که من به عنوان يک مخاطب يا منتقد اين انتظار را داشته باشم که شما با زبان برخورد شاعرانه تري داشته باشيد که گاهي اوقات شکل تصنعي به خود نگيرد، شايد اين هم برمي گردد به انتظار بالاي من از شما.

نه، اين نکته خيلي جالبي است و من تنها از شنيدن اظهارات شما متاسف نيستم، بلکه خيلي هم خوشحالم به خاطر اينکه به بخشي از ذهن من تلنگري مي زند که با آن درگيرم. اگر غير از اين باشد مدام بايد تن به تکرار بدهم و کپي هايي از کارهاي قبل بنويسم و اين از کارهايي است که نه من، بلکه هيچ شاعري نمي خواهد بکند. اما خب اينکه به کل هم اين اتفاقات نيفتاده و يا تلاش هايي که من در شعر کرده ام و دستاوردهايي که داشته ام اگر بخواهد ناديده گرفته بشود، يک خرده بي انصافي است. ضمن اينکه شما حرف هايتان خيلي کلي است. مثلاً در جزء يا هر شعر به خصوص به سطح و معنايش اشاره کنيد تا من دقيقاً متوجه بشوم که منظورتان چيست؟ چون ممکن است ما سر کلمات توافق نظر داشته باشيم ولي هر کدام داريم معاني متفاوتي را منظور مي کنيم.

قطعاً اين اتفاق مي افتد. ولي من اين کار را در نقد انجام خواهم داد. فکر مي کنم فضاي اين کار در اين گفت وگو نيست. همين قدر هم وقتي در گفت وگوها وارد جزء مي شوم گاهي اوقات برخي از دوستان شاعر ايراد مي گيرند که شما چرا اينقدر جزيي برخورد مي کني...

نه، به نظر من در شعر راهي غير از اين وجود ندارد.

آدم بايد جزيي برخورد کند، حرف هاي کلي را که آدم هميشه مي تواند بزند.

خودتان اين مجال را به من داديد که اين سوال را از شما بپرسم که ارزيابي شما از اتفاقاتي که در سال هاي گذشته در شعر افتاده چيست؟

به نظر من در آن، شور بيشتر از شعور بوده. باز هم من اينجا از شعور، وجه منفي و بي ادبانه اش را در نظر ندارم مطلقاً منظورم اشراف به کار شعر و همه جانبگي در آن دانش است. به نظر من شور بيشتر از شعور بوده. تلاش براي شگفتي آفريني بيشتر بوده تا کار شعر انجام دادن و شعر واقعي نوشتن. البته اين تلاش ها بي ارزش هم نيست. مرحله اي است که بايد از آن گذشت و شعرهاي خوبي هم نوشته شده و اين به معني آن نيست که ما اصلاً شعر خوب نداشتيم. ولي اينکه بگوييم دهه درخشاني بوده براي شعر معاصر ما، چندان اينطور فکر نمي کنم. من شخصاً خيلي بيشتر شعر بد خواندم تا خوب. خيلي بيشتر کارهايي خواندم که از آن شاعر و يا اصولاً از شعر خواندن نااميدم کرده تا اينکه ترغيبم کند به اينکه مجموعه هاي بيشتري بگيرم يا با کار شاعران بيشتري آشنا بشوم. صفحه هاي شعر مجله ها در مقايسه با مجله هاي دهه هاي قبل که صفحه هاي شعر داشتند خيلي ضعيف تر بوده است.

خانم موسوي، يکي از مسائلي که در دهه هفتاد خيلي به آن پرداخته شد مساله شعر زنان بوده. خب عده اي از زنان خواستند به تبعيت از يکسري نظريه هايي که پيرامون انديشه هاي فمينيستي وجود داشته، شعر زنانه بنويسند، اما غالباً زبان مردانه داشتند، شما هيچ وقت تلاشي براي کسب زبان زنانه داشتيد؟

راستش را بخواهيد من نمي دانم چه اهميتي دارد که ما اينقدر به شعر جنسيتي نگاه کنيم. من خيلي به تقسيم بندي شاعر مرد و شاعر زن قائل نيستم. در جامعه ما متاسفانه اين خط کشي به ما تحميل شده که زن هستيم بايد روسري سرمان کنيم پس حتماً از ما توقع دارند که وقتي شعر مي نويسيم تصويري بدهيم از آدمي که دارد روسري سرش مي کند، و به اجبار هم روسري سرش مي کند. مرد جامعه ما هم هزار و يک کاري که مستحق است انجام بدهد و يا حق انساني اش است که انجام بدهد اين حق از وي سلب شده، قانون و جامعه دارد اين حق را از او مي گيرد. من خيلي قائل به اين نيستم که اين وجه زن بودن يا مرد بودن قرار است که نحوه شعري ايجاد بکند يا زبان خاصي را تحميل بکند. بحث زبان زنانه در تمام عرصه هاي هنري مطرح است. از نقاشي و مجسمه سازي وجود دارد تا شعر. اين زبان زنانه خيلي بحثش متفاوت است با زن به عنوان جنسيت. مرد شاعر يا مرد فيلمساز مي تواند زباني زنانه اتخاذ کند. به اين معنا که سياليت زباني داشته باشد. اينها هم به خاطر اتفاقاتي فيزيولوژيک و روحي و تاريخي که براي زن متصور است يک وجوه سمبليک دارد که در توضيح زبان زنانه کساني که صحبت مي کنند بيشتر مدنظرشان اين است. منظور الزاماً اين نيست که زني که زبان زنانه دارد و مردي که زبان زنانه دارد مثلاً دارد فمينن مي نويسد. واقعاً اين نيست. سياليت زبان و شکستگي روايت و فوکوس کردن روي جزئيات است، روي کلوزآپ هاي رونده است. چه در زبان شعر و چه در زبان سينما يا هر مديوم هنري ديگري. اصطلاحاً به اينها مي گويند زبان زنانه و بحث مفصل خود را هم دارد. من هم قطعاً از آن بي بهره نيستم. نه به عنوان يک زن بلکه به عنوان يک شاعر که پيگير بحث هاي ادبي و نظرات جديد و قديم هستم. خب، طبيعتاً برايم جذاب است و ممکن است جايي هم مرا تحت تاثير قرار بدهد و جايي هم از آن استفاده بکنم. ولي اينکه من شاعري فمينيستم و يا به ادبيات فمينيستي علاقمندم يا نه، خب بله، اگر ادبيات خوب فمينيستي خلق بشود، قطعاً مي خوانمش. ولي من نه خودم را يک فمينيست دو آتشه مي دانم و نه خيلي معتقد به اين هستم که شعر را اصولاً بايد محدود در چارچوب فمينيسم يا هر اسم ديگري کرد.

يک سوال خيلي ساده مي پرسم. بين همسالان خودتان شعر چه کساني را دوست داريد؟

اين هم متاسفانه، از آن سوال هايي است که بسيار سخت است و اگر راستش را بخواهيد، من به رغم اينکه براي تلاش هايي که شده ارزش قائلم و براي آن شوري که از آن حرف زدم و با وجود اينکه خيلي خوشحالم که يکسري تجربه ها شد و يکسري نرم شکني ها صورت گرفته؛ ولي در مجموع همانطور که به شما گفتم من بيشتر شعر بد خوانده ام تا شعر خوب. بيشتر ترجيح مي دهم به عنوان يک مرحله گذار به ده سال اخير نگاه کنم. حالا تازه منتظرم شعرهاي خوب بخوانم. ولي به رغم اين نظر، از بين شعرهايي که خوانده ام يکي دو شعر خوب از رزا جمالي خواندم. البته نه در کتاب هايش بلکه در مطبوعات از پگاه احمدي خوانده ام نه در کتاب هايش، مطبوعات. همينطور عليرضا بهنام که يکي دو شعر خوب در کتاب هاي اخيرش دارد. من کارهاي افشين دشتي را خيلي دوست دارم و واقعاً مجموعه «ميم» اش درخشان است که متاسفانه ديده نشده. افشين تجربه هاي خيلي مهمي در زبان مي کند و به نظرم کتاب ميم اش خيلي متفاوت با «همهمه درمه» است که فاصله اي ده ساله بين شان است. از کسان ديگري که کار مي کنند به نظرم محمد آزرم تجربه هاي خيلي خوبي در «عکس هاي منتشر نشده» دارد. الان خيلي حضور ذهن ندارم. اي کاش بيشتر فرصت داشتم و در اين رابطه فکر مي کردم ممکن است خيلي از اسم ها و شعرها از قلم بيفتد ولي اينها اسم ها و مجموعه هايي است که يادم مي آيد. اعظم شاهبداقي که يک وقتي يک شعري برايم خواند که به نظرم شعر خيلي خوبي بود با اينکه مجموعه اش را خيلي دوست نداشتم ولي شعري خواند که به نظرم خوب بود. از شيوا ارسطويي شعر نارنج چاپ شد که خيلي خوب بود. مي دانيد تک و توک...

شما چقدر از خانم ها نام مي بريد.

نه، اتفاقاً از آقايان هم فکر کنم اسم بردم.

چون بر اساس يک تجربه شخصي معمولاً خانم ها کمتر از خانم ها نام مي برند.

خب اين يک ذره جاي گله و شکايت دارد. از کساني که خيلي از فمينيسم دم مي زنند اينجور واکنش هاي به نظر من خيلي پيش پا افتاده بعيد است. من شخصاً هم در زندگي خودم و هم زندگي شعري ام سعي مي کنم از اين بازي ها دور بمانم. کم هم آسيب نديده ام، کم هم سرم بازي در نياورده اند ولي خب روزگار است ديگر و لابد همه ماها بايد يک روزي بزرگ شويم.

کارهاي جديد در دست چاپ داريد؟

مجموعه اي که همين تازگي، يعني چند ماه پيش به فارسي و فرانسه توسط انتشارات Meet چاپ شد که مترجمش خانم روا بود که آخرين مجموعه چاپ شده ام است و چند شعر در آن است که در مجموعه هاي قبلي ام نيست. ولي عموماً گزيده اي از کارهاي قبلي ام است به دو زبان فارسي و فرانسه. ولي مجموعه اي که الان در دست دارم فعلاً اسمش هست«حافظه جيغ منقرض» و به احتمال خيلي زياد اسمش عوض مي شود. مجموعه اي است که اميدوارم چاپ بشود و اين بار هم توسط نشر سالي و خانم خديوي.
شعر گراناز موسوي
 علي قنبري
رويکرد گراناز موسوي به يک شعر تصويرگرا است که به انسجام و تماميت طلبي و نيز يک فرم بسته و ساختمند عنايت دارد. او نظارت کاملي بر سازوکار شعرش دارد و ميل نهايي اش به يک وجه استعلايي و عموماً درگير وجهي استعاريک و جايگزيني مسائل روزمره زندگي به واسطه تصويرسازي هاي استعاري است. او اصرار و الزام دارد که بازگو کننده دغدغه هاي زيستي اش به مثابه يک زن باشد و در اين راه هيچ نيازي نمي بيند زاويه تازه اي را اختيار کرده و با زاويه ديد منحصر به فردي به نگارش بپردازد، بلکه عموماً گزارش دهنده فضاهاي عمومي و مانوس است که از فيلتر تصوير و استعاره مي گذرد. شعر او شعري است که به هيچ وجه درگير خطر نمي شود. او مي خواهد راه هاي هموار را برود، ميانه روي کند و حول محور مرکزي بچرخد و فرصت هاي نشر و جوايز ادبي را از دست ندهد.

او از طرفي با به کارگيري يک فرم بسته با روابط علت و معلولي و ساختمند و از طرف ديگر با نمايش يک سوژه که به هيچ وجه شقه شقه نيست و هميشه با يک نقش ظاهر مي شود، به گونه اي عمل مي کند که انگار فقدان فرديت در جامعه مصرف گرا را لمس نمي کند. شعر او اساساً نئورمانتيک است و دقيقاً بر اساس مفهوم «خود» رمانتيک بيان شده و دائماً درگير يک مدلول استعلايي است.شما در شعر او به هيچ وجه نبايد به دنبال کثرت گرايي و يک چشم چرخان باشيد. براي او شهود و نيز طرز نوشتار اساساً اهميتي ندارد و آنچه مهم است آن چيزي است که قرار است بيان شود. او مي خواهد قصد و نيت خود را ابلاغ کند به طوري که عنوان آخرين کتاب خود را «آوازهاي زن بي اجازه» انتخاب مي کند و اشعار کوتاه خود را که ظاهراً فضاي پانسيوني دارد اما وصف بيت الحزن اوست سرشار از واژه هايي نظير سايه، دريا، پنجره، کوه، باد و رود مي کند و بدوي گرايي طبيعت گرايانه اي را به واسطه معناي استعلايي و سمبليسم موجود در آن به خورد مخاطب مي دهد.پاچراغ صحن شعر گراناز گرچه رو به سوي يک شعر اعترافي زنانه است اما سمبليسم و استعاره ها دست از سر او برنمي دارند و او به روشنايي معمول شعر اعترافي و اعتراضي نمي رسد.

در واقع در زمانه اي که شعر شاعران زن از زبان به مثابه يک برون رفت و نيز به عنوان تنها راه رفتن به سوي ناخودآگاه و به سوي آن چيزي که سرکوب شده و چيزي که نظام نمادين موجود را مختل مي سازد سود مي جويد، شعر گراناز موسوي فرسنگ ها دورتر در حال بيانگري هاي سانتي مانتال است. او که در عين حال مرتب در حال فغان از دست دسپوتيسم است، اصلاً تمايلي ندارد که فرم و زبان ديکته شده گذشته را به کناري نهد و زبان تازه اي را اختيار کند. گراناز در اولين مجموعه شعرش (خط خطي روي شب) ظاهراً قصد دارد به سمت يک لحن و زبان کودکانه حرکت کند اما چيزي که از کار درمي آيد يک فضاي عيني عمومي کليشه اي و باسمه اي به جا مانده در خاطره يک بزرگسال است که با واژه هايي نظير عروسک و کشتي کاغذي و بادبادک و مداد رنگي اشغال مي شود. در حالي که آنچه مي تواند لحني کودکانه را به رخ بکشد رفتن به سمتي است که در آن سوژه، بدون در نظر داشتن وجوه ماهوي و نيز هجمه اي از انگيزش و همچنين بدون در نظر گرفتن ظرفيت هاي نمادين، انتقال و تغيير حالتي را به سوي پوچي و بيهودگي تحمل مي کند که مي توان گفت اتفاقاً براي کنترل خود انگيزه صورت مي گيرد و اين دقيقاً آن چيزي است که مرزهاي معنايي را توسعه مي دهد؛ در واقع هرگونه هجوم عليه نحو به واسطه حذف و نامتعين کردن دسته بندي هاي دستوري و حرکت با ريتم، لحن و آن روند ابتدايي (جابه جايي، کاهش، اختصار) که از لحاظ ژنتيکي در اولين عکس العمل هاي کودکان ديده مي شود. در اين وضعيت مولف و مخاطب درگير پروسه اي پويا مي شوند که موجد ژرف ترين بحران هاي تعقل گرايي است و اين پروسه پويا تضمين کننده لذت سوژه و نشئگي (jouissance ) او مي شود.

علي باباچاهي در کتاب «گزاره هاي منفرد» خود درباره شعر گراناز موسوي اين گونه مي گويد «شعر موسوي نه متداول و معمول است و نه عجول و مصنوع، کار مهم و محيرالعقولي اگر نمي کند، چشم بر هم که مي نهد شعر پديد مي آيد. ناممکن ها، ممکن مي شوند، آن هم با قابليت هاي شعري يک شاعر جوان که کمترين رغبتي به تصنع ندارد.» اين نقل و قول را تعمداً با تاکيد بر واژه «مصنوع» در اينجا آورده ام که باباچاهي هنوز آن را به عنوان پروسه غيرجذاب نوشتار مي شناسد چرا که براي او جذابيت و شورانگيز بودن شعر معطوف به واقع گرايي و صرافت و پيوستگي است و نه مصنوع و مبهم و از هم گسيخته. در واقع او مي خواهد شاعر هنوز درگير هيپنوتيزم جذاب استفاده از تکنيک هاي جذاب و سنتي و اديبانه باشد تا خواننده اساساً اسير متن شود به جاي اينکه به طور فعالانه درگير پروسه تشکيل معناي خودش شود.شعر موسوي در تازه ترين کارش چيزي نيست جز يک پنجره شفاف رو به تجربه زيستي اش و تغزل در شعر او فقط وسيله بيان احساس است و آن هم بعضاً به نازل ترين شکل ممکن؛ او «من فردي»اش را به هيچ وجه کنار نمي گذارد و خواننده در شعر او يک مصرف کننده صرف معنا است و به هيچ وجه دخالتي در پروسه شعر ندارد، چرا که شعر او درباره چيزي است و آن هم به صورت يک بازگويي صرف.

من آمده ام / از نفس هام بگويم / من آمده ام / تن به تن / نفس کش، / آمده ام از تناب بگويم / کمکم کن / بوي صداي مانده ام نفسم را مي گيرد / من آمده ام / کمکم کن / با تن هم پل بسازيم (آوازهاي زن بي اجازه، ص 45)
همين قدر آسان؟
 هوشيار انصاري فر
اگر بنا به نقد ـ به اصطلاح ـ ادبي بود کتاب آخر خانم موسوي را به هر قيمتي شده بايد دست و پا مي کردم و مي خواندم، اگر چه شعرهايي که در اين سال ها پراکنده اين ور و آن ور از ايشان خوانده ايم، وجدان نويسنده را آنقدرها بر نمي آشوبد از اين بابت. اما اگر قيد يادداشت هاي همان سال هفتاد و نهم را مي توانستم بزنم آنگاه اين يادداشت ضرورت درست خود را پيدا مي کرد؛ بررسي پديده گراناز موسوي، و البته«پديده» مي گويم به معناي متوسع کلمه، و بس.

و راستي پرداختن به عطا و لقاي گراناز موسوي چه خاصيت دارد که پرداخت به ده ها تن ديگر از آيندگان و روندگان اين سال هاي عسرت بار ندارد، و به چه اعتبار؟ شعرهايي که در حد فاصل رويکرد ـ به اصطلاح ـ «گفتار» در نيمه اول دهه هفتاد، و رويکرد به ـ به اصطلاح ـ «زبان» در نيمه دوم آن سروده شده اند، و از اين رانده و از آنجا مانده، جايي در وسط دست و پا مي زنند. آري وسط، جايي که بنا بود آفتاب اعتدال و ميانه روي از آن طالع شود، اما از آنجا که شاعري معادل سياست ورزي نبود و لاجرم انتشار مجموعه هم عرض نامزدي در انتخابات شورا نيست، امروز راحت تر به خودمان اجازه مي دهيم که آن را موضع توسط و ميان مايگي بدانيم از همان اول. و مگر خانم ها و آقاياني که شاعران شورشي آن سال ها را به کشف «دنياي شاعرانه» و «زبان شخص» خود دعوت مي کردند، در ازدحام «پابرهنه تا صبح»پيش يا پس فروغ فرخزاد، سهراب سپهري، احمد شاملو،... و حتي بهزاد زرين پور به شاعري به نام گراناز موسوي هم برخورده بودند؟

يگانه انگيزه براي آنکه پس از شش سال آدمي از آن مجموعه بنويسد لابد همان فرصت هاي سوخته و حسرت هاي مانده بر دل براي شعر جديد و جوان هفتاد است که مي توانست در آن سال ها که به راستي جديد و جوان بود صداي رساي خود را به گوشه هاي ديگري از دنيا برساند، صدايي را که شايد از گوشه ديگري بلند نمي شد و صداي خاصيت و تفاوت بود. صداي زبان فارسي و ايرانيتي که صد سال است بر طبل آن مي کوبند بي امان.

سال هاي اول اصلاحات بود و ديدگان جويا و پرسش گري دوخته بر ايران بود که شعر فارسي، اين مرده ريگ هزارساله اقوام ايراني، با همت و ناباوري، گراناز موسوي و دو سه تن چون او را در جايگاه سفير و نماينده خود باز شناخت. از نهادهاي ثروتمندي چون ارشاد و حوزه هنري از همان اول چنانکه داني توقع نمي رفت گلي بر سر فرهنگ و علي الخصوص شعر معاصر زدن، اما اگر افتاده را زدن شرط مروت بود، مي شد گفت شرح آنچه با شعر جوان فارسي کرد روشنفکري بحران زده و متشتت ايراني.

مجموعه « پابرهنه تا صبح» اگر چه در يکي از پربارترين و شکوفاترين دوران در تاريخ هشتاد نودساله شعر فارسي سروده شد، مجموعه اي است درجه دو، مقلدانه و محافظه کارانه. و زبان غالب شعرها، صرفاً و نحواً زبان ساده، عاري از عمق و استاندارد شده اي است، ميراث مشترک ده ها و ده ها مجموعه مشابه، که کمابيش از آخراي دهه 60 تا همين حالا حضور ملال انگيز خود را در مجموعه ها و جنگ ها، صفحات شعر هفته نامه ها و ماهنامه ها، و گاه حتي برنامه ها و ميان برنامه هاي راديو و تلويزيون حفظ کرده است. اينکه اجراي موسوي از اين زبان از فلاني بهتر است و از بهماني بدتر اساساً خارج از موضوع است، چرا که اساساً دغدغه اجرا ندارد. شعري که مهمترين کارکرد آن همان حرف زدن است، حرف هاي ساده و راحت بگوييم. سرسري درباره دنيا و آدميزاد، قهوه خوردن و سياست و عاشقي، که عيبي هم ندارد الا اينکه در مقام شعر فاقد هر گونه بعد جمال شناختي و جنبه اجرايي است.

موسوي شاعري است صرفاً مصرف کننده که از کشته ديگران برمي خورد بي آنکه کشته اي از خود به جا گذارد، در سراسر مجموعه«پابرهنه تا صبح» مي شود به سرانگشت، ردپا و بلکه سايه سنگين ديگران را نشان داد، که بارز هم ايرادي ندارد سهل است شايد حسن مجموعه و پايه و مايه غناي آن هم مي شد تلقي کرد. مشروط بر آنکه اين گرايش ها و رويکرد هاي متفاوت ضمن عبور از تاريکخانه تجربه زيسته شاعر و ضمن زاويه پيدا کردن نسبت به سرآغازهاي خود در تاريخ دور و نزديک شعر معاصر، به صورت شعري ديگر، شعري يکسره خاص و متفاوت در مي آيد. در حالي که پيش روي ما عبارت است از صد صفحه حرف هاي پيش پاافتاده، تمهيدات پراکنده شعري و عمدتاً تصاوير«خوشگل»، که براي شعر يتيم مانده معاصر نه گامي به پيش محسوب مي شدند و نه حتي به پس ـ آنگونه که مي گويند.

باري قصد ندارم کاسه کوزه ها را سر او بشکنم و دو سه تن ديگر. شعر موسوي را مثل شعرهاي مشابه آن مي شد به آساني ترجمه کرد و اين شايد توجه گسترده اي را که آخراي دهه هفتاد به آن شد تا اندازه اي توضيح دهد. اوليگارشي شعر معاصر که در غالب نهادهاي نيم بند ادبي و در تقارن با نهادهاي حکومتي متولي، در مقام نوعي «دولت سايه» عمل مي کند، در نيمه دوم دهه هفتاد بر سر يک دوراهي ميان بد و بدتر قرار گرفته بود. هيچ کس گراناز موسوي را با فروغ فرخزاد، احمد شاملو و ديگر ارکان شعر هشتاد سال گذشته حتي قياس هم نکرد، نه موافقان و نه مخالفانش، که قياس مع الفارق بود. درست در لحظه اي که نفس محافظه کاري ادبي که جامه اعتدال پوشيده بود به شماره افتاد، گراناز موسوي در مقام شاعر جوان برکشيده شده تا دايناسورها يقين کنند که دورانشان سپري نشده است.

چرخ دنده اي کوچک در ماشيني عظيم
جبر ورطه اي ميان روح و زندگي
کمدي کائنات در زندگي شخصي يک روشنفکر
براي خودم کف نمي زنم
شعر گراناز موسوي
همين قدر آسان؟
جايزه خاطره «پابلو نرودا»
باز هم هزار خورشيد تابان
کتاب فروشي هاي آفريقاي جنوبي بي تن تن
قهرمان کتاب گابريل گارسيا مارکز درگذشت

  جايزه خاطره «پابلو نرودا»
ايسنا؛ جايزه شعر کشورهاي اسپانيولي زبان، يادبود «پابلو نرودا»، به نويسنده و شاعر کوبايي رسيد. دهمين کنفرانس وزيران فرهنگ کشورهاي اسپانيولي زبان که پنج شنبه در «والپارايسو» شيلي آغاز شد، با اهداي جايزه شعر «پابلو نرودا» به «فينا گارسيا ماروس»

- شاعر و نويسنده کوبايي - به کار خود پايان داد. در مراسم پاياني اين کنفرانس دوروزه، «آبل پريتو» - وزير فرهنگ کوبا - از طرف «گارسيا ماروس» نويسنده کتاب «ديدگاه ها و نظرات از دست رفتگان» جايزه شعر کشورهاي اسپانيولي زبان را دريافت کرد. همچنين در مراسم افتتاحيه روز پنج شنبه، پائولينا اوريتا - وزير فرهنگ شيلي - اعلام کرد؛ «تعداد 564 ميليون شهروند کشورهاي ايبرو امريکن در جهان، اکنون نماد منابع غني انساني، حافظه تاريخي، خلاقيت و پويايي هستند. او در جمع 22 وزير فرهنگ، فرهنگ را جزء اصلي سياست هاي اجتماعي دانست.


 باز هم هزار خورشيد تابان
«هزار خورشيد تابان» اثر خالد حسيني که در هفته هاي اخير از صدر جدول پرفروش ترين کتاب ها خارج شده بود، جايگاه از دست رفته خود را پس گرفت. «هزار خورشيد تابان» اثر خالد حسيني در صدر پرفروش ترين کتاب هاي هفته گذشته قرار گرفت. در اين جدول، «سريع» نوشته جيمز پاترسون در جايگاه دوم قرار گرفت.

اين کتاب طي دو هفته گذشته از «هزار خورشيد تابان» پيشي گرفته بود همچنين «ظهر عالي» اثر نورا رابرتز در رده سوم پرفروش هاي هفته ايستاد. عنوان چهارمين کتاب پرفروش نيز متعلق به رمان پليسي «سقف حلبي مي افتد» اثر جيمز لي برک بود. پنجمين کتاب پرفروش هفته گذشته نيز «سيزده بدجنسي بي ثمر» بوده است.


 کتاب فروشي هاي آفريقاي جنوبي بي تن تن
به دنبال ادامه اعتراضات در انگليس به مضمون تبعيض نژادي کتاب «تن تن در کنگو»، موسسات انتشاراتي در آفريقاي جنوبي نيز محدوديت هايي را براي انتشار اين کتاب اعمال کردند. موسسه انتشاراتي افريکنر- ناشر مجموعه داستان هاي تن تن- اعلام کرد قصد انتشار نسخه آفريقايي اين کتاب را ندارد. سخنگوي اين شرکت نشر گفت؛ «ما احساس کرديم اين کتاب مردمان بومي آفريقا را به شکلي ناخوشايند به تصوير کشيده است.» به گزارش آسوشيتد پرس، همچنين موسسه نشر «پنگوئن» اعلام کرد اطلاعيه هايي را در نسخه هاي انگليسي کتاب قرار خواهد داد و به خوانندگان نسبت به مضامين تبعيض نژادي آن هشدار خواهد داد. اوايل ماه جاري، فروشگاه کتاب زنجيره اي «بوردرز» اعلام کرد کتاب «تن تن در کنگو» را از بخش کودک فروشگاه هاي خود در انگليس خارج خواهد کرد. قرار است در 499 فروشگاه بوردرز در امريکا نيز اين تصميم اجرا شود. ديويد انرايت- از وکلاي حقوق بشر در لندن- در اين باره گفت؛ «مضامين اين کتاب به کودکان القا مي کند که آفريقايي ها غيرانسان هايي هستند که رفتاري نيمه وحشي دارند.»


 قهرمان کتاب گابريل گارسيا مارکز درگذشت
مهر؛ «آلبرتو ويلاميزار» شخصيت واقعي کتاب «گزارش يک آدم ربايي» اثر گابريل گارسيا مارکز در 62سالگي درگذشت. «آلبرتو ويلا ميزار»، سياستمدار و ديپلمات کلمبيايي که يکي از مبارزين و معترضان عليه شرکت توليد کوکايين «مدالين» بود، روز پنجشنبه در 62سالگي درگذشت.

مبارزه او عليه مدالين باعث ربوده شدن خانواده وي شد ولي او به تنهايي توانست همسر و خواهر خود را از چنگ آدم ربايان رها کند. اين شجاعت او باعث شد گابريل گارسيا مارکز اين حادثه را در کتابي با عنوان «گزارش يک آدم ربايي» به تفصيل بنويسد. مارکز در اين کتاب «اراده و صبوري» آلبرتو را ستوده و او را به دليل آنکه به تنهايي و بدون دخالت پليس توانست گروگان ها را آزاد کند ستايش کرده است. همچنين در اين کتاب وضعيت اجتماعي کلمبيا و پخش کوکايين توسط يک کمپاني و فساد و سوءاستفاده هاي رايج در اين کشور که ويلاميزار با آنها مبارزه کرد گزارش شده است. «گزارش يک آدم ربايي» در سال 1996 منتشر شد. اين کتاب را کيومرث پارساي به فارسي برگردانده که قرار است به زودي در ايران منتشر شود.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام