.jpg)
گروه ادب و هنر، ميکل آنجلو آنتونيوني آخرين فيلمساز مدرنيست سينماي ايتاليا دوشنبه شب در سن 94 سالگي در خانه اش درگذشت. مرگ او بلافاصله بعد از درگذشت اينگمار برگمان را مي توان به حساب تقدير گذاشت ولي هر جور بخواهيم فکر کنيم مرگ او و برگمان پايان يک دوران را اعلام کرد.نگاه بصري او، نماهاي طولاني، عکاسانه ولي هميشه عميق اش او را به چهره اي اصيل، هميشه پرطمطراق، مدرن و ماليخوليايي تبديل کرد. يا مي توان خلاصه اش کرد، يک روشنفکر دهه شصتي با هراسي ابدي براي از دست رفتن ارتباط هاي انساني و عشق زير سيطره جهاني که تغيير کرده است. با اين وجود لحن او، شيوه روايي اش، حذف خط روايت ارسطويي و دست يافتن به روايتي فشرده، بي فراز و نشيب يا به طور کلي ميني ماليستي، تاثيري عميق بر فيلمسازان بعدتر گذاشت. ميراثي که بعدتر به دست فراوان شاگردانش رسيد که او را، نگاهش، الگوي روايي اش و کوشش اش براي رسيدن به نگاهي عميق در سينما را ارج نهادند. او نيز از نسل نئورئاليسم بود. در روز 29 سپتامبر 1912 در شهر فرارا متولد شد. در دانشگاه اقتصاد خواند ولي از همان جواني کارش را با نقدنويسي آغاز کرد و خيلي دير به فيلمسازي پرداخت.
38 ساله بود که نخستين فيلم بلند داستاني اش «داستان هاي يک عشق» را به سال 1950 ساخت. ولي هنوز 10 سال بايد مي گذشت تا آنتونيوني به غولي تبديل شود. با «فرياد» (1957) بود که او مسيرش را براي تبديل شدن به يکي از نامداران سينماي مدرن آغاز کرد. از ابتداي دهه 60 او به ناگاه به چهره اي کليدي تبديل شد. «ماجرا» (1960)، «شب» (1961) و «کسوف» (1962) را بعدتر همواره در قالب يک سه گانه تعريف کردند. هر چند «ماجرا» در جشنواره کن سال 1960 توسط تماشاگران هو شد ولي اندک زماني بعد بود که اين سه گانه تبديل به کلاسيک هايي در سينماي دوران شان شدند. در هر سه فيلم عشق تنها در لحظه اي شکل گرفت؛ دست بخشايشگر زن در پايان «ماجرا» تنها لحظه اي بود که عشق مي توانست شکل گيرد، نامه اي که ژان مورو براي مارچلو ماستروياني در پايان «شب» مي خواند، مرثيه اي بر پايان نه فقط عشق که در رثاي از دست رفتن هر نوع ارتباط انساني بود. نامه عاشقانه اي که فراموش شده بود. و در پايان «کسوف» اين تنها ما بوديم که در محل قرار ملاقات حضور داشتيم در غياب عشاق. ولي آنچه هر سه فيلم را هنوز غريب مي کند و تبحر دست نيافتني آنتونيوني را نشان مي دهد، کادربندي هاي دقيق عکاسانه با کنتراست هاي بالا بود. هر سه فيلم داستان کابوسي بودند در باب تن دادن و سازش.«صحراي سرخ» (1964) نخستين تجربه آنتونيوني با فيلم رنگي تکرار فکر سه گانه بود، شايد اگر فيلم رنگي نمي بود سه گانه آنتونيوني چهارگانه مي شد. ولي خيرگي نگاه آنتونيوني در قياس انسان و جامعه صنعتي باز کامل کننده رهيافت او در کاوش در روابط انساني بود.«آگرانديسمان» (1966) نه فقط نخستين فيلم انگليسي زبان آنتونيوني که به تعبيري بزرگ ترين شاهکار او بود. فيلم بر اساس داستان کوتاهي از خوليو کورتاسار در انگلستان ساخته شد. داستاني جنايي که اصلاً درباره نگاه بود. پرسشي از سينما، پرسشي از ديدن و شيوه ديدن. چقدر آنچه مي بينيم واقعاً وجود دارد؟ دلقک هايي که پايان فيلم بدون توپ و راکت تنيس بازي مي کنند، چقدر واقعي تر از جنازه اي هستند که در ته کادر عکسي ثبت شده است.«قله زابريسکي» (1970) در ستايش زندگي معاصر ساخته شد. با شيوه اي جديد و شروع بداقبالي آنتونيوني.
«حرفه؛ خبرنگار» (1975) با حضور جک نيکلسون با دردسرهايي فراوان همراه شد. هزينه اي سنگين و مدت زمان زيادي که صرف ساختن اش شد. ولي هنوز حرکت دوربين مشهورش در پايان فيلم به مثابه درسي انگاشته مي شود. براي نخستين بار سينما از گذشته رها مي شد. ديگر دوربين روايتگر نبود. دوربين آنتونيوني مرز روايت و تحليل را مي شکست. سينما مدرن مي شد. سال هاي دو دهه بعدي براي آنتونيوني پرفراز و نشيب بود، «افسانه اوبروالد» (1981) براي تلويزيون ساخته شد و تنها «کشف هويت يک زن» (1982) بود که او توانست به پايان رساند. در پايان اين دهه بود که قلب استاد به او ضربه زد. سال 1995 آکادمي علوم و هنرهاي سينمايي جايزه اسکار افتخاري را به او اهدا کرد. ولي استاد از پا نيفتاده بود. «در ميان ابرها» (1995) بازگشت دوباره او به پشت دوربين بود تا اثبات کند که با وجود بدن رنجورش هنوز ياراي فيلمسازي را دارد. «اروس» (2004) آخرين بيانيه آنتونيوني در رثاي عشق بود. در رثاي ارتباط انساني. آنتونيوني هم رفت. بعد از 94 سال زندگي. بعد از تقديم نگاهي نو به سينما. بعد از شکست روايت گسترده و خلق روايتي ميني مال به سينما. بعد از اينکه به ما آموخت چگونه ببينيم. عمق نگاه به سينما حاصل نمي شد اگر آنتونيوني نمي بود. ما ديد مدرن به فيلم را مديون اوييم نه فقط چند شاهکار را.