920 شماره
چهارشنبه، 10 مرداد 1386
صفحه نخست :: خبر :: صفحه آخر
آرزو مي کردم زودتر بميرد
 کامران شيردل

براي من «آنتونيوني» خيلي مهم بود؛ پس از ديدن فيلم «ماجرا» و «از نفس افتاده» بود که تصميم گرفتم رشته معماري را رها کنم و در رشته سينما تحصيل کنم. از آنجا که معماري نقش مهمي در سينماي «آنتونيوني» داشت، براي جواني مثل من که عاشق معماري و پيش از آن عاشق موسيقي بود و با اين پس زمينه به سراغ سينما مي رفت طبيعي بود که «آنتونيوني» به يک قطب بدل شود. در دوران تحصيل در رم مثل سايه تعقيبش مي کردم، همه جا در پي او مي رفتم تا لحظه اي او را ببينم، درست مثل يک پليس مخفي؛ بسيار خوش تيپ و خوش لباس بود، با چهره اي مردانه و جذاب، الگويي تمام عيار براي من بود. تز ورودي دانشگاه سينمايي رم را درباره تمام آثار سياه و سفيد آنتونيوني نوشتم، سعي کردم آثار او را دقيق بررسي کنم، حاصل کتابي شد در حدود نود و دو صفحه و پذيرفته شدن در دانشگاه با نمره اي بالا (که به عنوان تنها ايراني تا به حال صاحب اين افتخار شدم). به عنوان جايزه قرار شد با آنتونيوني ملاقات کنم. پس از آن ديگر از آن جهان خارج شدم، سال چهل و چهار به ايران بازگشتم و شروع به کار کردم اما هميشه وحشت کپي کردن از آنتونيوني همراهم بود زيرا در ايران اساساً نوع نگاه آنتونيوني و فضاي ذهني او محلي از اعراب نداشت. به هرحال در فيلم «ندامتگاه» آن نوع دکوپاژ و نماهاي بلند به طور آشکار تحت تاثير سينماي «آنتونيوني» قرار گرفته شدند. ده سال بعد در آذرماه سال 1354 او به دعوت جشنواره جهاني فيلم تهران به ايران آمد و من به خاطر تسلط به زبان ايتاليايي و اشراف بر سينماي او همراه او شدم. خاطره ده سال پيش را بازگو کردم و داستان آن تعقيب ها را. براي خود او هم جالب بود و مي خنديد. «آنتونيوني» آدمي دقيق و وسواسي بود، پس از آنکه لهجه رمي و توانايي من در صحبت کردن به زبان ايتاليايي را ديد احساس راحتي کرد و با آنکه به زبان فرانسه و انگليسي تسلط کامل داشت گفت ترجيح مي دهد به زبان مادري اش در مصاحبه مطبوعاتي به سوالات پاسخ دهد. آن روزها را دقيقاً به خاطر دارم. آنتونيوني به همراهي جواني به نام «کارلو دي کارلو» که شرح حال نويس و يار سفر او بود به تهران آمد. با او همه جا مي رفتم و تهران را نشانش مي دادم، بسيار نگران و مضطرب بود، مدام مي پرسيد مگر در تهران من را مي شناسند، مگر فيلم هاي من را ديده اند. بسيار کم حرف و عبوس بود و تيک عصبي چهره اش کمي مرا مي ترساند. سعي مي کردم کمتر در چهره اش نگاه کنم. در روز مصاحبه مطبوعاتي هنوز عصبي بود و سوال مي کرد؛ «جز تو کسي اينجا من را مي شناسد؟» سعي مي کردم او را آرام کنم، به او مي گفتم اينجا شما را مي شناسند و فيلم هايتان را ديده اند اما در نگاهش ناباوري موج مي زد. سوار بر اتومبيل به سمت خيابان تخت جمشيد (طالقاني فعلي) و دفتر جشنواره به راه افتاديم. به اواسط راه که رسيديم منظره روبه رو مرا هم متعجب کرد؛ جماعت زيادي مقابل دفتر جشنواره منتظر ايستاده بودند و حتي خيابان مسدود شده بود. «آنتونيوني» با همان حالت مضطرب هميشگي پرسيد؛ «تصادفي رخ داده و يا آتش سوزي شده» پاسخ دادم؛ «نه، آنها براي ديدن شما آمده اند.» چشم هايش از شعف باز شد. اين برايش دلگرمي به حساب مي آمد. با مشکل و مشقت از ميان جمعيت رد شد و چند نفر او را شناختند، سالن مملو از جمعيت بود، حتي روي زمين هم عده اي نشسته بودند و خيره به او نگاه مي کردند، خبرنگاران خارجي و ايتاليايي ها هم حضور داشتند. آهسته از من پرسيد چرا همه نگران هستند و مشوش به نظر مي رسند، پاسخ دادم اين براي آنها يک لحظه تاريخي است، آنها نگران نيستند، هيجان زده اند، شما آدم خاصي هستيد و اين مردم را به هيجان آورده است. به ايتاليايي شروع به پاسخ دادن به سوال ها کرد و اصرار داشت دقيق ترجمه کنم. به سوالات خبرنگاران ايتاليايي سرد پاسخ گفت، براي آنها چندان بها و ارزشي قائل نبود زيرا آزارش مي دادند و درکش نمي کردند، آدم پيشرويي بود که آثارش را قدر نمي گذاشتند و حتي تيک عصبي در چهره اش را هم به دستاويزي براي تحقير کردن او بدل مي کردند. هنگامي که سوالات خبرنگاران ايراني آغاز شد با آرامش بيشتري به من نگاه کرد. مي گفت چقدر سوال ها خوب است، چقدر دقيق همه چيز را ديده اند، در همين حين امير نادري که او را پيش از آن نمي شناخت و من بارها و بارها براي او از آنتونيوني گفته بودم هم وارد شد. او را معرفي کردم و آنتونيوني با او دست داد و از آشنايي با او ابراز خوشحالي کرد. آنتونيوني با فيلم حرفه خبرنگار به تهران آمد و طبعاً بسياري از سوالات پيرامون همين فيلم و آن پلان / سکانس تاريخي در پايان آن دور مي زد. همه مي پرسيدند آن پلان چگونه فيلمبرداري شده اما او از دادن پاسخ صريح طفره مي رفت، مرتباً تکرار مي کرد توضيح آن به زمان زيادي نياز دارد و همه را به وقت ديگري وعده مي داد. جلسه رو به پايان بود، احساس کردم کاملاً تحت تاثير فضا قرار گرفته است. در طول مصاحبه مرتباً مورد تشويق حضار قرار گرفته بود و اين موضوع احساساتي اش کرده بود. در پايان گفت من به شدت تحت تاثير قرار گرفتم و اين جا مي خواهم نکته اي را بگويم و رو به من اضافه کرد از اين به بعد را دقيق تر ترجمه کن، کلمه به کلمه، بعد ادامه داد؛ من يک هنرمند هستم نه صاحب پول و نه سرمايه اما مي خواهم امروز چيزي به شما هديه کنم، چيزي که تا به حال هيچ جا نگفته ام، مي خواهم براي نخستين بار راز آن سکانس پاياني را با همه جزئيات به عنوان هديه به ملت شما فاش کنم. سپس شمرده و دقيق آن هديه ناب را به همه تقديم کرد. چهره خبرنگاران ايتاليايي که با شتاب يادداشت برمي داشتند ديدني بود. پس از آن ديگر آنتونيوني را نديدم تا سال 1980 در رم. شنيدم فيلمي از روي يکي از آثار ژان کوکتو با نام عقاب دوسر ساخته است که فيلم بدي از آب درآمده. بسيار کنجکاو بودم که فيلم را ببينم اما احساس کردم در مورد فيلم نوعي ممنوعيت وجود دارد، انگار هيچ کس نبايد فيلم را ببيند. اصرار فراوان من هم ثمري نداشت و در آخر با اين پاسخ روبه رو شدم که اگر مي تواني برو از خود آنتونيوني مجوز ديدن فيلم را بگير. با پيگيري فراوان و از طريق کارلو دي کارلو به خدمت استاد رسيدم، مساله را مطرح کردم و گفتم نيازم چيست؛ قبول کرد و يادداشتي به من داد با اين مضمون که صرفاً من (تنها و نه در کنار کسي) اجازه ديدن فيلم را دارم. طبق قرار تنها در سالني تاريک به تماشاي فيلم نشستم. طبعاً ديدن آن برايم دردناک بود زيرا با فيلم بسيار بدي مواجه شدم. گويي يک کارگردان درجه دو اداي ويسکونتي را درآورد. فيلم اساساً به جهان او تعلق نداشت، اما فيلم فاخري بود. او کسي بود که زبان سينما را فاخرتر کرد، به آن جلا داد و تحولي در آن به وجود آورد. آن پلان ها، سکانس ها، ريتم ها، بازي ها، شب ها، غروب ها، فضاي مدرن و حتي سوپرمدرن جهان آنتونيوني اين گونه بود و در فيلمي که ديده بودم اثري از آنها نيافتم. براي مني که بسيار دوستش داشتم و بخشي از زندگي ام را وقف او کرده بودم لحظه غمناکي بود، بتم مي شکست. در آن لحظه ديگر از هم دور شديم. به اين نتيجه رسيده ام که در تاريخ هنر بعضي ها زياد عمر مي کنند، شايد گفتن اين جمله آزاردهنده باشد اما آنتونيوني هم زياد عمر کرد. شايد مرگ فرصت اشتباه کردن را از او مي گرفت اما او نه تنها خود ادامه داد بلکه عده اي هم که شايد جزء عاشقان او بودند (مثل وندرس) او را به بازي سينما مشغول داشتند، حتي مي توان گفت از او سوءاستفاده شد چون فيلم هاي اخير اصالت و رنگ و بوي آنتونيوني را نداشتند. در بهترين حالت او خود را تکرار مي کرد. من بنابر عهدي با خود بيست و هفت سال است فيلم بلند داستاني نمي بينم اما درست دو سه هفته پيش به اصرار دوست جواني که شايد همان نسبت ميان من و آنتونيوني را با من دارد به تماشاي «اروس» نشستم. منقلب شدم، فيلم زننده بود. او برخلاف برگمان که هميشه برگمان ماند هميشه آنتونيوني نماند. من سال تولد خود را هم گاهي فراموش مي کنم اما روز و سال تولد آنتونيوني را هميشه به خاطر دارم. اين اواخر هميشه آرزو مي کردم زودتر بميرد، به خصوص که چهره زيباي مردانه اش را از دست داده، بر صندلي چرخدار نشسته و لال شده بود. دلم برايش مي سوخت. من يک بار عزيزترين آدم زندگي ام را از دست دادم، در حالي که با دهان به او نفس مي دادم درگذشت. مدت ها بيمار بود و رنج مي کشيد. پس از مرگش رو به آسمان گفتم خدا را شکر. راضي نبودم اين بدن بيشتر از اين زجر بکشد. امروز درست مثل آن است که پدري را از دست داده ام.

موسيقي
افتخاري ديگر
سيدعليرضا ميرعلي نقي؛ قلندروار بين سه گانه سيدعماد توحيدي (کولي کوبي، ذوالجناح و قلندروار)، ضلعي است از آن مثلث و در تناسب موضوعي و محتوايي با آن دو ضلع ديگر (که هر سه توسط مرکز موسيقي حوزه هنري منتشر شده است)، اما بين کارهاي فراواني که عليرضا افتخاري خوانده است (و مجموعه آنها از چند سي دي ام پي تري تجاوز مي کند،) کاري است انحصاري و منفک و ممتاز از تمام ديگر آثاري که نام عليرضا افتخاري را دارد. پردازش ملودي هايي که بعد از مدتي شنيدن، سخت به نظر آشنا مي آيند، استفاده مجموعه اي عجيب از سازهاي کوبه اي ناشناس، شناور بودن شعر و موسيقي در فضايي بسيار بديع و شخصي و تنظيم فن شناسانه و ماهرانه بابک شهرکي که از استعدادهاي بي چون و چراي موسيقي امروز است، آلبوم قلندروار را مي سازد. اگرچه آلبوم هاي قلندروار و کولي کوبي و ذوالجناح، آثاري شعرمدار و شعر سوار نيستند باز هم نبايد از نام هاي بلندي که سراينده اشعار اين مجموعه هستند، غافل ماند؛ استاد سيدمحمود توحيدي (ارفع)، ارفع السادات توحيدي (شاعره اي با استعداد غيرمتعارف و هم اکنون، مشغول تحصيل در خارج از کشور)، حامد حسين خاني (استعدادي ديگر و برآمده از شعر فارسي در کرمان)، هادي سعيدي کياسري (مدير فعلي شبکه فرهنگ صداي جمهوري اسلامي ايران) و سيدفواد توحيدي (صاحب آلبوم «کويرانه» و محقق شناخته شده حوزه موسيقي نواحي کرمان). قلندروار را بايد به ويژه با «پاي پياده» و «مشرق مطلق» (پاسداشت سال پيامبر اعظم(ص)) شنيد و در واقع، شاه بيت هاي غزل «قلندروار» قطعات سوم و پنجم آن است. آلبوم «قلندروار» صدايي تازه و بسيار متفاوت از عليرضا افتخاري را بيرون کشيده و تحويل داده است. شايد براي دوستداران صداي اين خواننده هميشه پرفروش، اين آلبوم نامتعارف باشد ولي رمز آن در همين نامتعارف بودن است که کار را شنيدني و جذاب ساخته است.
تجسمي
شهرهاي بي هنر خطرناکند
 شهروز نظري
 نمي دانم سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران بعد از محمدمهدي عسگرپور باز هم مي تواند به سير صعودي تلاش هاي فرهنگي اش ادامه بدهد يا نه؟، اما مي دانم که کارنامه درخشان او و فعاليت هاي موزه امام علي به مديريت محسن هاشمي اين آموزه را به همراه داشت که شهرداري حداقل طي اين مدت وظايفي بيش از کاشي کردن بزرگراه ها و آب سردکن سازي و رنگ کردن ديوارها را بر دوش خود احساس کرد. سمپوزيوم بين المللي نقاشي امام علي شايد آخرين کارنامه اين گروه فرهنگي در دل شهرداري تهران باشد، سمپوزيومي که جمعه گذشته با موضوع عدالت و نوع دوستي افتتاح شد و قرار است تا روز 13 مرداد در محل موزه امام علي ادامه داشته باشد. فارغ از سطح سنجي و گزينش ها و داوري هاي استتيک که هميشه مورد اعتراض و نقد و تاملند، بايد کارنامه اين گروه را موفق ترين دوره فعاليت سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران تا به امروز دانست. اگر آقاي قاليباف با اصحاب هنر هم عقيده نيستند کافي است کارنامه اين دوره را با ادوار گذشته مقايسه اي کنند.
پول کثيف
زماني براي اقتصادي توليد کردن
 آرش حسن نيا
اين ديگر تبديل به يک باور شده است که براي ورود به عرصه توليد کالاي فرهنگي و هنري يا بايد اسپانسر و سرمايه گذاري تکيه داده بر پول نفت در ميان دولت پيداکرد يا اينکه از سر عشق و علاقه به کار توليد کالاي فرهنگي و هنري بايد فاتحه سرمايه اوليه آورده شده را خواند. در اين ميان به نظر مي رسد حاکم بودن نگاه و باوري توام با وسواس و ملاحظات بسيار به مقوله توليد کالاهاي فرهنگي و هنري از سوي حاکمان و سياستگذاران دولتي اين حوزه در به وجود آمدن اين باور که هنر و اقتصاد ميانه اي با هم ندارند غيرقابل انکار است. با تعميم اين نگاه اساساً توليدکننده و پديدآورنده کالاي فرهنگي و هنري نبايد در پي سود عايدي از محل عرضه و فروش توليد خود باشد. هنرمند يا توليدکننده کالاي فرهنگي و هنري حقوق بگير وزارتخانه يا مستمري بگير بودجه دولت يا اسپانسري است که براي دل خود کار مي کند نه مشتري و مخاطب واقعي. با بررسي عرصه هاي مختلف فعاليت هاي فرهنگي و هنري مي توان به سادگي به اين جمع بندي رسيد که کارهاي ماندگار، تاثيرگذار و مستقل از چارچوب ها و کليشه هاي از پيش تعيين شده دولت و حکومت در عرصه اي پديدآمده که توليدکنندگان کالاهاي فرهنگي و هنري توانسته اند از دام اقتصادي نبودن توليدات خود برهند و کالايي خودکفا و سودده توليدکنند، در چنين شرايطي نيازي به دلجويي از متوليان توزيع يارانه ها، بودجه نويسان و توزيع کنندگان پول نفت نيست. توليد کار فرهنگي و هنري براي بازار به مفهوم عرضه کالايي داراي خريدار و مخاطب، نيازمند پيوند هنر و اقتصاد و زدودن باور غلط و حکم کلي«اقتصادي نبودن کار فرهنگي و هنري» است، که البته کاري دشوار است. اين باور تا آنجا پيش رفته است که اساساً درنظرگرفتن ملاحظات اقتصادي بودن فعاليت هاي فرهنگي و هنري در ارزيابي يک طرح يا فعاليت فرهنگي و هنري مذموم، غيرحرفه اي و گناهي نابخشودني تلقي مي شود.در اين ميان توليدکنندگان و پديدآورندگان کالاهاي فرهنگي و هنري نيز بيش از آنکه به اين بينديشند که چگونه کالايي مطلوب و موردپسند بازار به معناي جامعه مصرف کننده اين توليدات، توليدکنند، بيشتر دغدغه حمايت بيشتر از دولت را در سر دارند. در اظهارنظرها و گلايه هايي که به طور مکرر و معمول از فعالان اين حوزه شنيده و خوانده مي شود، گله از حمايت کم دولت و انتظار حمايت بيشتر دولت است. حال آنکه اگر نظام ارزيابي اقتصادي فعاليت هاي فرهنگي و هنري بر سر توليد در اين حوزه حاکم باشد، بهترين حمايت دولت از هنرمندان و فعالان عرصه فرهنگ و هنر وانهادن اين حوزه به اهالي آن است. در چنان شرايطي مطلوب ترين شکل حمايت دولت، دامن برچيدن دولت و دولتي ها از آن عرصه است تا توليدکنندگان و پديدآورندگان آثار و توليدات فرهنگي و هنري در بازاريابي دقيق، مخاطب شناسي درست و نيازسنجي از مصرف کنندگان توليدات خود، به بهترين شکل توليد برسند. توليدي که بي نياز از حمايت هاي مادي دولت يا وابستگي به درآمدهاي نفتي، در فضايي واقعي به مصرف برسد، سود برساند و استقلال به ارمغان آورد. هرچند که ساده تر از طي کردن اين پروسه در توليد کالاي فرهنگي مطلوب بازار و پديد آوردن آثار هنري داراي خريدار و مخاطب، نگاه کردن به دست پرپول دولت است تا از راه کرم اندکي از پول بي پايان نفت را به هنرمندان هبه کند تا توليدکننده کالاي فرهنگي و هنري بدون چشمداشت سهمي بيشتر از درآمد نفت و رانت دولت، کالاي موردپسند دولت را توليدکند. يا اينکه در بهترين حالت توليد و اثري براي ارضاي نيازهاي شخصي خود به وجود آورد که جايي بهتر از آرشيوهاي خاک خورده، زيرزمين هاي تاريک و ساکت موزه ها و گالري ها نمي يابد. و اين حکايت غمبار توليد در عرصه اي است که باورهاي غلط خودخواسته يا تحميل شده حاکم در آن اجازه شکل گرفتن رابطه اي دوسويه بين توليدکنندگان و مصرف کنندگان اين توليدات و آثار را نمي دهد. با شناخت دقيق مخاطبان، بازاريابي درست، نيازسنجي صحيح مصرف کنندگان و ملاحظه عوامل و فاکتورهاي اقتصادي توليد در عرصه فرهنگ و هنر است که تعاملي دوسويه شکل خواهدگرفت. هنرمند و توليدکننده کالاي فرهنگي و هنري کالايي موردپسند بازار توليد خواهدکرد که استقلال مالي، سود و سرمايه بيشتر براي توليدي بهتر در آينده را براي او رقم خواهد زد، مصرف کننده نيازهاي فرهنگي و هنري خود را به توليدکننده اعلام کرده و آنها را ارضا مي کند و البته توليدکننده ضمن گرفتن بازخوردهاي توليد خود از مصرف کننده به اثرگذاري بر سليقه مخاطب، ارتقاي فهم هنري و فرهنگي مصرف کننده و شکل دادن به بازار فرهنگ و هنر مي پردازد. اگر اين فرآيند را پروسه اي نسبتاً مطلوب ارزيابي کنيم، شکل گيري اين فرآيند نيازمند اصلاح آن باور اشتباه است که نسبتي بين هنر،کار فرهنگي و اقتصاد ترسيم نمي کند. براي شکل گرفتن اين فرآيند نسبتاً مطلوب راهي جز اقتصادي توليدکردن در عرصه فرهنگ و هنر نيست.
يادداشت
در سوگ يکي از قله هاي رفيع
 احمد طالبي نژاد
يک عکاس جوان هنگام عکاسي در يک پارک، عکسي مي گيرد و در لابراتوارش متوجه مي شود که قسمتي از چمن هاي پارک برجسته شده. عکس را بلوآپ مي کند و درمي يابد که جنازه اي در آن گوشه پنهان شده. براي يافتن جنازه به پارک مي رود. اثري از آن نمي يابد. خودش را به آب و آتش مي زند که به ديگران ثابت کند قتلي اتفاق افتاده اما هيچ کس حرف او را باور نمي کند. همگان مي کوشند اين توهم را از سر خبرنگار بيرون کنند. در فصل نهايي فيلم، خبرنگار به تماشاي يک مسابقه تنيس مي رود که بازيکنان با يک توپ ناپيدا (خيالي) در حال بازي اند و تماشاگران هم باورمندانه، با حرکت چشم، توپ خيالي را دنبال مي کنند. در انتهاي فصل، توپ به بيرون پرتاب مي شود. عکاس جوان، توپ خيالي را برمي دارد و به داخل ميدان پرتاب مي کند. او هم به اين بازي خيالي تن داده است. اين خلاصه اي بود از شاهکار آنتونيوني به نام بلوآپ (آگرانديسمان) که نخستين اثر او بود که در دوران دانشجويي ديدم و چنان مجذوب شدم که طي يکي دو سال با سرک کشيدن به سوراخ سنبه هايي که فيلم هاي غير تجاري نشان مي دادند، تعداد ديگري از آثار او را ديدم؛ کسوف، شب، ماجرا، زابريسکي پوينت، صحراي سرخ و هويت يک زن. آن وقت ها مثل حالا ويدئو و DVD و اين ابزارها نبود. براي ديدن هرکدام از اين فيلم ها، خون دل ها خوردم (خورديم). وقتي اعلام شد آنتونيوني با حرفه خبرنگار به جشنواره بين المللي تهران مي آيد، خودم را به آب و آتش زدم و راهي شدم. بليت بازار سياه خريدم و فيلم را ديدم و مثل صدها نفر ديگر، در آن نماي طولاني پيچيده که دوربين از اتاق هتل بيرون مي رود، در فضاي بيرون چرخ مي زند و دوباره به اتاق برمي گردد. حيرت کردم و براي حضور در جلسه مطبوعاتي آنتونيوني هزار جور دوز و کلک سوار کردم تا به درون سالن راه پيدا کنم و جزء معدود کساني باشم که راز آن نماي حيرت آور را از زبان خود آنتونيوني بشنوم. آن وقت ها، عصر طلايي سينماي روشنفکرانه ايتاليا بود؛ بزرگاني مثل ويسکونتي، فليني، پازوليني و بعدها، فرانچسکو رزي و عده اي ديگر که ايتاليا را به پايتخت سينماي فرهنگي جهان تبديل کرده بودند؛ چيزي که حالا بايد حسرتش را خورد. اين بزرگان هر يک قله هاي رفيع هنر سينما بودند و با وجود جمع معدود با صنعت سينما مقابله مي کردند. و ميکل آنجلو آنتونيوني رفيع ترين اين قله ها بود. مثل آن خبرنگار جوان بايد واقعيت را کنار بگذاريم و به دنياي خيال پناه ببريم. من خيال مي کنم آنتونيوني نمرده و در انديشه خلق يک اثر ديگر است.
يادداشت
ايتاليايي ها در سوگ آنتونيوني
 بهاره مهرنژاد
هنوز بيست و چهار ساعت از خبر فوت اينگمار برگمان نگذشته بود که شبکه سراسري ايتاليا در ساعت 20/20 به صورت زيرنويس خبر داد که ميکل آنجلو آنتونيوني اسطوره سينماي ايتاليا در سن 94 سالگي در خانه اش در رم درگذشت.

رئيس جمهور ايتاليا جورجيو ناپوليتانو درگذشت آنتونيوني را يکي از فاجعه هاي بزرگ هنري در سال 2007 خواند و در برنامه خبري که ديشب از شبکه Rai2 پخش شد، گفت؛ ميکل آنجلو آنتونيوني بزرگترين چهره سينماي ايتاليا در قرن بيستم بود که در طول سال ها فعاليت خود صحنه هايي بي بديل در سينما خلق کرد که تاثيرش محدود به جغرافيايي خاص نبود و هر فردي از هر قوميت و فرهنگ را تحت تاثير قرار مي داد. به جرات او تنها کسي است که توانست واقعيت جامعه ايتالياي سال هاي چهل به بعد را به شفافيت هرچه تمام تر به تصوير کشد.

ناپوليتانو در سخنانش آنتونيوني را فيلسوف سينما لقب داد و گفت؛ در ميان کارگرداناني که سينماي نئورئاليسم را به باروري رساندند آنتونيوني بيش از همه توانست در فرهنگ جامعه پر از تنش و پيچيدگي ايتاليا تاثيرگذار باشد. به گفته رئيس جمهور ايتاليا، فيلم هاي آنتونيوني زبان جامعه معاصر ايتالياست که سال هاست در بحران روابط انساني دست و پا مي زند.

ديشب تنها رئيس جمهور ايتاليا نبود که بلافاصله پس از شنيدن خبر بيست و بيست دقيقه پشت دوربين تلويزيون حاضر شد و از آنتونيوني سخن گفت. تونينو گوئررا دوست و ياور صميمي که در نگارش بسياري از فيلمنامه ها نظير شب، ماجرا و کسوف آنتونيوني را همراهي کرده بود و اين روزها تنها کسي بود که بعد از انريکا همسر آنتونيوني بيشترين رابطه را با او داشت به خبرنگار روزنامه لارپوبليکا گفت؛ ميکل آنجلو فرزند نئورئاليسم ايتاليايي بود که در آثارش بيش از همه جنبه هاي اجتماعي نئورئاليستي را رعايت مي کرد و به مسائل کلي و فلسفي، خصوصاً از خودبيگانگي انسان معاصر در ارتباط با تکنولوژي عصر خود مي پرداخت. تم اصلي آثار او خلاء عاطفي انسان در جهان مدرن و جست وجوي بيهوده اش براي رها کردن خويش در دنياي ماشيني و ناتواني خسته کننده در برقراري ارتباط با ديگران است. نماهاي ثابت و طولاني دوربين آنتونيوني تا عمق شخصيت ها نفوذ مي کند. او تنها کارگرداني بود که از موسيقي فيلم فرار مي کرد و موسيقي را نوعي گستاخي قلمداد مي کرد. هميشه معتقد بود که ريتم خشن و تند اين زندگي احتياجي به موسيقي ندارد.
دکه
دنياي تصوير

تازه ترين شماره ماهنامه دنياي تصوير راهي دکه هاي روزنامه فروشي شده است. در ويژه نامه تابستاني دنياي تصوير به ستارگان سينماي کلاسيک پرداخته اند و درباره تمام اين ستارگان خلاصه اي از جوايز مهم و فيلم هاي مهم و اطلاعات شخصي شان را نوشته اند.



فيلم

شماره جديد مجله فيلم منتشر شد. در اين شماره مطالبي با اين عناوين به چشم مي خورد، در بخش سينماي جهان به فيلم هاي روز، دزدان دريايي کارائيب3، شرک 3، دختران رويايي، يادداشت هايي بر يک رسوايي، چشمه و... پرداخته شده و در سينماي ايران فيلم هاي رئيس و گرداب نقد و بررسي شده است.



پژواک کيش

ماهنامه فرهنگي، هنري، اجتماعي «پژواک کيش» روي دکه هاي روزنامه فروشي آمد. اخبار و نقد سينماي ايران، اخبار موسيقي و اخبار سينماي ملل و نقد فيلم مستربين از جمله مطالب اين شماره مجله پژواک کيش است.

آرزو مي کردم زودتر بميرد
افتخاري ديگر
شهرهاي بي هنر خطرناکند
زماني براي اقتصادي توليد کردن
در سوگ يکي از قله هاي رفيع
ايتاليايي ها در سوگ آنتونيوني
دکه
گفت وگوي عود با پيانو

سفر به الجزاير -26
 گفت وگوي عود با پيانو
عطاءالله مهاجراني

غزوان و احمد دارند آرام با هم حرف مي زنند. هر دو در نواختن عود و پيانو کم نظيرند. مي پرسم غزوان اگر تو بخواهي پيانو را تعريف کني، چه مي گويي؟ انگار غزوان مدت ها به اين سوال انديشيده است، مي گويد؛ پيانو آواز تمدن غربي است، و احمد هم بي درنگ مي گويد؛ عود ترانه فرهنگ شرقي است، گفت وگوي ويولن و پيانو، حتي گفت وگوي تار و سه تار و پيانو را ديده ام. اما گفت وگوي عود با پيانو؟ احمد مي گويد چنين برنامه اي را يک بار در دانشگاه کمبريج داشته است. سميناري که موضوعش گفت وگوي شرق و غرب بوده، از احمد دعوت مي کنند به همراه يک پيانيست برنامه مشترکي ارائه دهند. احمد مي گفت ميدان هايي که ساز غربي پيانو فتح مي کند، از عود ساخته نيست. همين که همه انگشتان در کارند و ساز درست به مثابه يک کارگاه فني و صنعتي تدارک شده است اما ظرافت و گرمي که در عود هست در پيانو نيست. البته در ويولن هست. عود و تار مثل چرخش يک جويبارند، که گاه از صخره هاي بلند کوه هم روان مي شود، اما موسيقي غربي مثل تلاطم رودخانه است. عاصم که مولوي را نياي خود مي داند و بلخ را وطن اساطيري گمشده در زندگي اش، هر وقت به بهانه اي اشاره اي به مولوي مي کنم گويي شعله اي در جانش افروخته مي شود. گرم مي شود و قامت مي کشد. مي گويم؛ يکي از اساتيد معروف ادبيات ما در قياس حافظ و مولوي گفته است حافظ مثل ماهي قرمزي در يک حوض کاشي لاجوردي است. برق آفتاب بر حوض افتاده است. هر چرخش رقصانه ماهي در حوض مثل يک غزل است و مولوي نهنگي است در اقيانوس...هر قصه اي در مثنوي و حتي غزل هاي شمس مثل سير نهنگ در درياست. احمد و غزوان مي گويند براي مقايسه بايستي هر دو موسيقي را شناخت. غزوان گفت؛ اگر من مثل احمد عود مي نواختم شايد سخني براي گفتن داشتم. اما واقعيت اين است که عود تاريخي دست کم پنج هزار ساله دارد و پيانو سازي است که از عمرش هنوز چهارصد سال نگذشته است. مي شود گفت يک ساز دنياي معاصر است سه تا از پيانو هايي که در سال 1720 کريستو فورکي ساخته است در موزه موسيقي نگهداري مي شود. هم سازنده اش مشخص است و هم نخستين سازهايي که ساخته است. احمد گفت؛ درباره عود معرکه آراست، همه مدعي عودند. حتي رومي ها و يوناني ها مدعي اند که عود يا رود يا بربط ساز آنها بوده، فيثاغورث و افلاطون در ساختش نقش داشته اند، با حمله اسکندر اين ساز به ايران آمده، نام رومي اش هم جعبه پاندورا بوده است، مي گويم؛ بديهي است که موسيقي نسبتي با پيشرفت فرهنگ و تمدن داشته است. در تاريخ فرهنگ ها و تمدن ها، هميشه مي توان ردي از موسيقي پيدا کرد. بحثمان تا توي ميني بوس هم ادامه دارد. غزوان دسته گل رز قرمز پرپري را در آغوش گرفته، به لباس مشکي مخملي محوش و يقه پيراهن سفيدش که چين هاي ريزي دارد و چهره جدي اش نگاه مي کنم. احمد هم انگار روستايي است که در کنار خوشه هاي سبز گندم، به افق نگاه مي کند. هميشه هم تبسم محوي بر لب هايش و برق خنده اي در چشم هايش ديده مي شود. با خودم مي گويم؛ انگار سازها در گذر ايام؛ نوازنده را به شکل خود درمي آورند. پيانو به يک ماشين توليد صدا بيشتر شبيه است و بربط؟ همان مرغابي وحشي است، که گاه گردن مي افرازد و گاه سر به دامان فرو مي برد. به نزديکي هتل رسيده ايم. ميني بوس از برابر«شرکت الماء و الکهربا» عبور مي کند، بي اختيار ياد کيومرث صابري مي افتم و خاطره سفرش به الجزاير در ذهنم زنده مي شود.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام