921 شماره
پنج شنبه، 11 مرداد 1386
صفحه نخست :: هفته نامه شرق :: صفحات 9 تا 16
دنبال کوچه?هاي خيال انگيز پاريس در نقشه جغرافيا نگرديد
پاريس ادبيات است
  مترجم : از جانب شرقي

 

پاريس زنده است، اگر چه در روياي ما و اگرچه در كافه ريكِ‌ كازابلانكا. كافي است سام به حافظه خود رجوع كند و «همچنان زمان مي‌گذرد» را بنوازد. حتي روزهاي سخت اشغال و حكومت سختگير ويشي هم نمي‌توانند پاريس را – و از آن مهم‌تر خاطرات پاريس را – از بين ببرند.

شهرهاي زيادي در طول تاريخ ساخته شده‌اند و آباد شده‌اند و ويران شده‌اند و از ياد رفته‌اند. شهرهاي زيادي هم هستند كه مردم براي ديدنشان سر و دست مي‌شكنند و سختي‌ها را به خود هموار مي‌كنند تا بروند و از نزديك ببينند آنجا چه خبر است. پاريس را هم كه مي‌دانيد بالاترين آمار توريست را دارد. عرب و عجم و زردپوست و سرخ‌پوست و امريكايي، همه اگر نگوييم، بيشترشان دوست دارند، لااقل يك بار هم كه شده بروند پاريس و توي كافه‌هاي شانزه‌ليزه بنشينند و كنار ايفل عكس بگيرند و حريصانه از لوور بازديد كنند و ببينند مرغ‌هاي پاريس چه تخم‌ دوزرده‌اي مي‌گذارند كه نزديك دويست سال است پاريس از سر زبان‌ها نمي‌افتد؟ حتي حالا كه پايتخت فرهنگي جهان به نيويورك منتقل شده و هيچ پمپيدو يا سارتر يا كامو و يا فوكو و يا حتي تروفويي در پاريس زندگي نمي‌كند، پس چرا بازار اين شهر از رونق نمي‌افتد و سكه پاريسي از دور خارج نمي‌شود. اگر به فرهنگ و هنر و عوالم روشنفكري باشد كه مردم بايد سوداي نيويورك و سياتل و حتي شمال كاليفرنيا را در سر بپرورانند. من اگر بخواهم جواب بدهم، مي‌گويم دليلش اين است كه پاريس قبل از اينكه شهر باشد، ادبيات است و قبل از اينكه ما آن را در نقشه جغرافيا پيدا كرده باشيم، آن را در بهترين رمان‌هاي عمرمان خوانده‌ايم. چيزي كه جزء ادبيات شده باشد، هيچ وقت فراموش نمي‌شود و از ياد نمي‌رود. كافي است سام هنوز ملودي «همچنان زمان مي‌گذرد» را به خاطر داشته باشد.

هيچ شهري به اندازه پاريس در ادبيات نيامده است. همينجوري و بي‌مطالعه هم كه به حافظه‌مان رجوع كنيم، مي‌بينيم تصوير ذهني ما از پاريس همان كلماتي است كه بالزاك و هوگو و ژرژبرك و گي‌دوموپاسان و... نوشته‌اند. و اگر سفري اتفاق بيفتد و وارد پاريس شويم، ناخودآگاه دنبال نوتردام دوپاري مي‌گرديم تا ببينيم آن‌گوژپشت نازك‌دل چطور براي تصاحب عشقش، از آن بالا سنگ روي سر مردم پرت مي‌كرد؟ في‌الفور سراغ راه‌آب‌هاي زيرزميني را مي‌گيريم كه ببينيم چطور ژان‌وال‌ژان ماريوس را به دوش كشيد و از اين سر شهر تا آن سر شهر از ميان گنداب و كثافت عبور داد؟ دنبال كلاه‌فروشي معروفي مي‌گرديم كه بالزاك توي قصه‌هايش به آن اشاره مي‌كرد، بلكه كلاه خودش مجاني تمام شود. سريع خودمان را به شانزه‌ليزه مي‌رسانيم تا ببينيم اين مردم خوشحالي كه ژرژبرك توي «چيزها» از آنها ياد مي‌كند كه مثل دسته‌هاي ماهي قرمز، بي‌خيال اوضاع نابسامان خودشان و جهان از اين كافه به آن كافه مي‌روند، چه شكلي‌اند؟ خيلي زود سوار مترو مي‌شويم و تند تند ايستگاه عوض مي‌كنيم تا ببينيم چطور آلن‌دلون توي سامورايي از همين راه، سر پليس كلاه گذاشت و... آه... راستي پليس پاريس به همان خنگي و بلاهت است كه توي رمان‌ها خوانده‌ايم و توي فيلم‌ها ديده‌ايم؟ بهتر است اين يكي را امتحان نكنيم، براي اينكه اينجا اطلاعات شفاهي به‌مراتب واقعي‌تر از قصه‌ها و فيلم‌هاست. بگذريم. هر چه هست پاريس ادبيات است و براي همين حسابش از شهرهاي ديگر جداست. شما ممكن است در هر كجاي دنيا كافه درجه يكي پيدا كنيد كه هم قهوه‌اش عالي است، هم قيمتش ارزان است و هم رفتار خدمه‌اش مودبانه است، اما هيچ‌كجا كافه سلكت نمي‌شود.

متروي روسيه مي‌گويند فوق‌العاده است و يك سر و گردن از متروهاي ديگر شهرها بالاتر است، اما متروي پاريس چيز ديگري است. در حكم صورت مثالي مترو است و انگار كه بقيه تونل‌هاي زيرزميني را از روي دست پاريس ساخته‌اند. در مورد لوور هم همينطور. موزه آرميتاژ كم موزه‌اي نيست. موزه لندن هم بي‌نظير است. اما هيچكدام به پاي لوور نمي‌رسند. اينها كه سهل است حتي گورستان پاريس هم با همه گورستان‌ها فرق مي‌كند. مهم نيست كه لرد بايرون و ساعدي و هدايت و... توي آن خوابيده باشند. مهم اين است كه پرلاشز فقط يكي است و آن هم در پاريس است. پاريس آنقدر مهم است كه حتي كلاس فرانسه‌دان‌هاي ما، يك پله از انگليسي‌دان‌هاي ما بالاتر است. حتي در روزگاري كه انگليسي، زبان فراگير شده، باز هم فرانسه دانستن شأن و اعتبار بالاتري دارد زيرا پاريس ادبيات است يا به قول فرانسوي‌ها paris est litterature.

پرونده اين شماره كافه شرق درباره پاريس است. و احتمالاً به خواندنش بيارزد.

کافه شرق
از جانب شرقي
شهر عشاق عاشقتم!
 حسين يعقوبي

 

هنري ميلر – كه احتمالاً با تماشاي فيلم «هنري و جون» با قسمت‌هاي برجسته‌اي از زندگي پرفراز و نشيبش آشنا شده‌ايد – در يكي از كتاب‌هايش اشاره كرده: «پاريس باشكوه‌ترين و فراموش‌نشدني‌ترين شهر جهان است.»

لقب پاريس شهر عشاق است و از دهه چهل به اين سو – احتمالاً از فيلم كازابلانكا – در فيلم‌هاي رمانتيك‌ هاليوودي توجه ويژه‌اي به آن شده است. «عشق در بعداز‌ظهر» كمدي رمانتيك شوخ و شنگ بيلي وايلدر با آن نريشن شاهكار صحنه نخست فيلم درباره انواع عشق در شهر پاريس، «يك امريكايي در پاريس» موزيكال خوش‌آب و رنگ وينسنت مينه‌لي و «چهره مسخره» (يا «چهره بانمك») استنلي دانن از مشهورترين فيلم‌هاي كلاسيك هاليوود هستند كه پاريس در آنها نقشي فراتر از يك لوكيشن صرف دارد.

پاريس، تو را دوست دارم (يا خودماني‌تر «پاريس عاشقتم!») يكي از جديدترين فيلم‌هايي است كه پاريس را به عنوان بستر چندين و چند داستان عشق انتخاب كرده است. در اين فيلم دوساعته با تركيبي از بازيگران فرانسوي، امريكايي و بريتانيايي هجده داستان عشقي شش هفت دقيقه‌اي روايت مي‌شود. هر كدام از اين هجده داستان توسط يك كارگردان ساخته شده از جمله مشهورترين كارگردان‌هاي حاضر در اين پروژه‌ مي‌توان به والتر سالس (كارگردان برزيلي ايستگاه مركزي)، آلفونسو كوارون (كارگردان مكزيكي مثل آب براي شكلات و فرزندان انسان)، تام تيكور (كارگردان آلماني بدو لولا بدو)، وس كريون (كارگردان سري فيلم‌هاي جيغ)، الكساندر پين (كارگردان درباره اشميت)، گاس ون‌سنت (كارگردان آيداهوي خصوصي من) و برادران نابغه كوئن (كه آدم مي‌ماند كدام شاهكارشان را مثال بزند) اشاره كرد. هركدام از اين هجده فيلم نام يكي از محله‌ها يا مكان‌هاي مشهور پاريس مانند كارتيه‌لاتن، سن دنيس، پرلاشز، پيگال، برج ايفل، باستيل، مونمارتر و... را بر خود دارند. برخلاف پروژه مشابه لومير و شركا – مجموعه‌اي از فيلم‌هاي كوتاه چهل كارگردان نامي در ارتباط با سينما – فيلم‌هاي كوتاه اين مجموعه ارتباط چنداني با يكديگر ندارند اما تركيب غريبي از رئال و سوررئال در داستان‌هاي مختلف آن به چشم مي‌خورد كه ياد‌آور شبح آزادي لوئيس بونوئل است. اپيزود اول فيلم نگاهي واقع‌گرا و ميني‌ماليستي به آشنايي مرد تنهايي با زني كه در خيابان از هوش رفته دارد. در اپيزود ديگر يك جوان پاريسي دلباخته دختره محجبه مسلمان مي‌شود. اپيزود الكساندرپين كه يكي از بهترين قسمت‌هاي فيلم است به توريستي امريكايي مي‌پردازد كه پس از مدت‌ها موفق مي‌شود به بزرگ‌ترين آرزويش يعني سفر به شهر پاريس نايل شود. در كمدي رمانتيك هفت‌دقيقه‌اي وس كريون با نام «پرلاشز»، يك زوج جوان به كمك روح اسكار وايلد كبير موفق به حل مسائل عاطفي فيمابين‌‌شان مي‌شوند. در اپيزود وينچنزو ناتالي شاهد ماجراي يك خون‌آشام عاشق‌پيشه در كارتيه دومادلن هستيم و گاس ون‌سنت به شكست يك ماجراي عاشقي در كافه‌اي در قلب پيگال به‌خاطر مانع زباني اشاره مي‌كند. آلفونسو كوارون كه به خاطر آن دو برداشت بدون قطع اعجاب‌انگيزش در صحنه اكشن فيلم «فرزندان انسان» نام خود را بر سر زبان‌ها انداخت، اپيزود شش‌دقيقه‌اي خود در اين فيلم را هم با يك برداشت بدون قطع ساخته است. از مشهورترين بازيگراني كه در اين فيلم ايفاي نقش كرده‌اند مي‌توان به فاني‌آردان، ژوليت بينوش، استيو بوشمي، ويلم دافو، ژرارد دپارديو، باب هاسكينز، اميلي موتيمر، نيك‌ نولتي، ناتالي پورتمن و اليجا وود اشاره كرد.
از جانب شرقي
چند نكته پراكنده از پاريس، بدون اشاره به پرلاشز، لوور، ايفل و كافه‌ها
زير بام‌هاي پاريس
 آرش خوشخو

 

اگر پاريسي‌ها در دوره‌اي به شيك‌پوشي مشهور بودند، حالا كمتر مي‌توان نشانه‌اي از آن شهرت در پاريس يافت. نوعي شلختگي در لباس پوشيدن جوانان اين شهر ديده مي‌شود كه شايد نوعي واكنش در برابر آن شهرت دست و پاگير باشد و هم ناشي از موج بي‌مهار مهاجرت و حضور نژادها و مليت‌هاي مختلف كه چندان نگران خوش‌پوشي نيستند. بدلباسي پاريسي‌ها را مي‌توان در مقايسه آنها با جوانان مسكو، بوداپست و حتي رم دريافت.

 در قسمت‌هاي شرقي و شمالي پاريس، به خيابان‌هايي برمي‌خوريد كه نام‌هاي مشاهير كمونيسم را بر خود دارند. مثل لنين، تروتسكي، گوركي و... در اين نواحي، عمده جمعيت را كارگران و طبقه كم‌درآمد تشكيل مي‌دهند و شهرداري‌هاي اين نواحي عمدتاً در اختيار چپ‌ها قرار دارد.

 يكي از پديده‌هاي اعجاب‌انگيز پاريس، مجله‌اي در قطع كتاب است كه هر هفته از سوي دولت فرانسه به چاپ مي‌رسد و به معرفي برنامه‌هاي هنري تفريحي پاريس در طول هفته پيش رو مي‌پردازد. اين مجله تقريباً بدون عكس و با حروفي ريز و فشرده و در صد و بيست صفحه، غناي فرهنگي اين شهر را به رخ مي‌كشد. مثلاً در هفته آخر ماه ژوئن سال پيش، شما اگر علاقه‌مند سينما بوديد و گذرتان به پاريس مي‌افتاد، مي‌توانستيد از برنامه‌هاي مرور بونوئل، كيشلوفسكي، سينماي آرژانتين، ترسناك‌هاي كلاسيك آر.ك.ئو، فيلم‌هاي كري گرانت و... كه در سينما تك‌هاي كوچك با ظرفيت چهل، پنجاه نفر به نمايش درمي‌آيند استفاده كنيد و حالش را ببريد. اسم اين مجله پاريسكوپ است.

 نيمي از شهرت امروز پاريس مديون شيفتگي امريكايي‌هاست. از ابتداي قرن بيستم، پاريس براي سينما و ادبيات امريكا به نماد عشق و رهايي، لذت و كامجويي از زندگي بدل شده. «زن پاريسي» ساخته چاپلين، «بيوه خندان ونينوچكا» ساخته لوبيچ ژي‌ژي و «يك امريكايي در پاريس» ساخته مينه‌لي، «چهره مضحك» ساخته دانن، «گلوله‌اي در تاريكي» ساخته ادواردز، «عشق در بعدازظهر» و «ايرماي شيرين» ساخته وايلدر، نمونه‌هايي از افسانه‌پردازي هاليوود درباره پاريس هستند. در سينماي معاصر، پولانسكي در فيلم‌هاي مستاجر و ديوانه‌وار (فرانتيك) و ماه تلخ، اين هاله رمانتيك پاريس را خدشه‌دار كرد. يكي از بهترين فيلم‌ها درباره پاريس بي‌ترديد «پيش از غروب» ساخته ريچارد لينكليتر است. هشتاد دقيقه شما همراه با قهرمانان فيلم در پاريس مي‌چرخيد و با نشانه‌هاي فرهنگ پاريسي آشنا مي‌شويد. اما دلپذيرترين فيلم‌ها درباره پاريس را خود فرانسوي‌ها ساخته‌اند. از «زير بام‌هاي پاريس» اثر كلاسيك رنه كلر گرفته تا «عشاق پون‌نوف» شاهكار شورانگيز لئو كاراكس.

در ادبيات هم كه آن جمله مشهور همينگوي بزرگ را درباره پاريس مي‌دانيد: پاريس جشن بيكران!

 امتيازاتي كه در حكومت چهارده‌ساله ميتران (4991- 0891) به طبقه فرودست كارگر و دانشجويان بخشيده شد، خشم بورژوازي فرانسه را برانگيخت. به نظر آنان، بخشي از ركود اقتصادي فرانسه در ابتداي دهه نود ناشي از سياست‌هاي بنده‌نوازانه ميتران بود كه با شيوه‌هاي سوسياليستي، فضاي رقابت در اين كشور را از بين برد. شيراك در دوره حكومتش سعي كرد به‌آرامي از اين امتيازات بكاهد. موج خشونت‌ها و اعتصاب‌ها در پاريس عموماً ناشي از مقاومت در برابر از دست دادن اين امتيازات است.

  تلخ‌ترين لحظه تاريخي براي پاريسي‌ها حضور هيتلر و رژه ارتش آلمان زير تاق نصرت مشهور پاريس است. خود پاريسي‌ها لاف مي‌زنند كه تسليم سريع اين شهر به آلمان‌ها، به‌خاطر جلوگيري از تخريب اين شهر زيبا بوده است. هيتلر طي دو هفته، با دور زدن خط دفاعي ماژينو، فاتحانه وارد پاريس شد.

 پاريسي‌ها به ايفل شگفت‌انگيزشان فخر مي‌فروشند. معماري پاريس، به شكلي طراحي شده كه از هر نقطه شهر بتوان ايفل را با كمترين مزاحمت تماشا كرد. پاريسي‌ها، اما براي آنكه در برابر مدرنيسم امريكايي عقب نمانند، در منتهي‌اليه غرب شهرشان، محله‌اي مدرن با آسمان‌خراش‌ها و برج‌هاي بزرگ مسكوني بنا كرده‌اند كه كاملاً فضايي متفاوت با بافت بقيه شهر دارد. اما در مجموع، پاريس به‌رغم شهرتش در مقايسه با ديگر شهرهاي اروپايي از لندن و بارسلون گرفته، تا رم و مسكو و پراگ و بوداپست، شهر چندان زيبايي محسوب نمي‌شود.

 در مركز و غرب پاريس، اجاره يك اتاق هشت‌متري كه يك حمام نقلي هم در خودش دارد و دستشويي مشترك با ديگر مستاجرين محترم و البته در طبقه پنجم و آن چيزي كه به اتاق زير شيرواني مشهور است، ماهي هشتصد يورو آب مي‌خورد. در حومه پاريس و مثلاً در محله «كه‌رت» (كقت!) يك آپارتمان هشتادمتري در يك مجتمع آبرومند و در كنار يك درياچه فوق‌العاده زيبا، ماهي 0041 يورو خرج برمي‌دارد. قيمت خريد آپارتمان در محله‌هاي مركزي به متري سي ميليون تومان هم مي‌رسد!

 به جز مسكن، زندگي در پاريس چندان گران نيست. كارت هفتگي مترو پانزده يورو قيمت دارد كه با آن مي‌توانيد تقريباً به همه جاي پاريس رفت‌و‌آمد كنيد. چيزي حدود هفده هزار تومان. خرج رفت‌و‌آمد در تهران خودمان در يك هفته، مطمئناً گران‌تر درمي‌آيد. حراج‌هاي فصلي، خريد پوشاك ارزان‌قيمت را آسان ساخته است؛ به‌شرطي كه مقيد به مارك و برند و از اين چيزها نباشيد. تي‌شرت با كيفيت خوب با ده يورو قابل خريدن است. غذا در رستوران، بسته به اشتها و ذائقه‌تان از چهارده يورو به بالا خرج برمي‌دارد. اما در مك‌دونالد يا كوييك با پنج يورو مي‌توانيد خودتان را سير كنيد. در رستوران‌هاي چيني، اين فرايند با دو يورو اتفاق مي‌افتد. اما صبحانه كمي گران درمي‌آيد. از پنج تا نه يورو. براي قهوه، آب‌پرتقال، كره، پنير و نان هلالي.

براي خريد‌هاي روزمره، فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي (مثل ليدل) اجناس را به شكل خارق‌العاده‌اي، ارزان به دست شما مي‌رسانند. در محله‌هاي عرب‌نشين، شما اغذيه و پوشاك را مي‌توانيد با قيمت‌هايي مشابه ناصرخسرو خودمان پيدا كنيد.

درمان و بهداشت، كاملاً رايگان است. بستري شدن در بيمارستان كوچك‌ترين هزينه‌اي براي بيمار ندارد. هزينه تحصيل نيز براي شهروندان فرانسوي رايگان است. شايد به همين دلايل بوده كه پاريس در آمارهاي سازمان ملل در سال 2006، استاندارد‌هاي بالاتري را براي يك زندگي بي‌دغدغه، حتي نسبت به تورنتو و سيدني و لندن به‌دست آورد.

اگر توريست هستيد يادتان باشد ژوئيه و آگوست (ده تير تا ده شهريور)، فصل چندان خوبي براي رفتن به پاريس نيست. پاريسي‌ها ديوانه تعطيلات هستند و در اين دو ماه بي‌توجه به حجم توريست‌هاي خارجي كه به پاريس مي‌آيند، راهي بنادر جنوبي فرانسه مي‌شوند تا از آفتاب و دريا لذت ببرند. فصل توريستي پاريس از نيمه آوريل تا آخر ژوئن است (اواخر فروردين تا اوايل تير).
از جانب شرقي
جايي که زمان مي‌گذرد
 مهدي کرمپور

حالم بد مي‌شود، وقتي بخواهم از پاريس بنويسم و از ريشه لغوي کلمه شروع کنم. پاريس که بود و چه... مطمئناً چيزي از روح اين شهر به کسي منتقل نمي‌کند. پاريس، پاريس است. پايتخت فرانسه.

پاريس يعني کافه. هيچ جايي در جهان اينقدر کافه ندارد.

بزرگ‌ترين سازه فلزي جهان را دارد که نمي‌دانم چرا اينقدر مهم است. پاريس بدون ايفل هيچ ‌چيزي کم ندارد.

دروازه پيروزي سر خيابان شانزه‌ليزه که زمان ناپلئون ساخته شد، چند دهه قبل هيتلر در بزرگ‌ترين و آسان‌ترين پيروزي‌اش - فتح پاريس- از زيرش عبور کرد... اگر ديدن اين دروازه يکي از جذابيت‌هاي ديدارتان از اين شهر است، مي‌توانيد صدهايش را در اروپا و به‌خصوص در روسيه ببينيد. آنجا که قواي ناپلئون و هيتلر که قصد فتح جهاني داشتند، هر دو به زانو درآمده‌اند. قواي هيتلر با کشتن شش ميليون نفر هم موفق به فتح شهر کوچک سن‌پترزبورگ نيست. دروازه‌هاي پيروزي و افتخاراتي واقعي... اما گمنام.

در پاريس امروز ديگر کمتر اثري از آن همه فيلسوف و نويسنده مشهور است که زماني جذابيت ديدارشان از همه امکنه و ابنيه تاريخي شهر بيشتر بود.

اساساً ديگر در پاريس، فرانسوي کمتر پيدا مي‌کني. پر از مهاجر، عرب و سياه و ويتنامي و کامبوجي... در اين شهر که زماني مأمن تمام بي‌خانمانان به‌جامانده از جنگ‌ها بود، با هم درآميخته‌اند و نژادي نو ساخته‌اند... با يک ويژگي مشترک: همه پاريزين هستند.

پاريس، يک رود زيبا دارد که البته خيلي شهرهاي ديگر هم دارند.

پاريس، از هنر محافظت مي‌کند... اين ديگر خيلي ادعاي بزرگي است، اما فرانسوي‌ها مدعي‌اش هستند... اين شعار را حتي در کاتالوگ‌هاي توريستي‌شان مي‌توانيد ببينيد.

زماني پايتخت فرهنگي جهان بودند، اما حالا مدتي است که اين عنوان را هم از دست داده‌اند. نيويورک و لندن با برنامه‌ريزي و صرف هزينه‌هاي پرشمار گوي سبقت را از اين شهر- موزه ربوده‌اند. اما فرانکوفون‌ها اين را نمي‌خواهند بپذيرند.

پاريسي‌ها با آن لهجه زيبا و غريبشان حتي در ميان فرانسوي‌هاي گند دماغ هم، به غرور شهره‌اند. فرانسه زبان خودش را زبان بانوان مي‌نامند و پاريسي‌ها تمام تلفظ‌هاي ديگر را روستايي مي‌دانند.

با اين همه پاريس پرشمارترين بازديدکنندگان جهان را دارد و کشور فرانسه به همين سبب، دومين درآمد توريستي دنيا را دارد.

در اين ميان هجوم توريست‌هاي آسياي شرقي، به‌خصوص ژاپني‌ها و چيني‌ها که در اين چند سال با رشد اقتصادي همراه بوده‌اند، بسيار چشمگير است. کافي است قدمي گذرا در شانزه‌ليزه بزنيد و ده‌ها و صدهايشان را در حال گرفتن عکس يادگاري جلوي دروازه پيروزي يا در صف‌هاي خريد اجناس لويي ويتون ببينيد. کمي آن طرف‌تر اما براي بالا رفتن از ايفل صف بسته‌اند.

تمام سال را در کارخانه‌هاي صنعتي و کارگاه‌هاي الکترونيکي سخت کار مي‌کنند و بعد همه پس‌اندازشان را در پاريس خرج گوچي و لويي ويتون و مون‌بلان مي‌کنند... که تشخص بخرند. پاريس به آنها و بقيه دنيا شخصيت مي‌فروشد... عطر و ادوکلن و لوازم آرايشي و بهداشتي تا کيف و کفش و لباس و... البته سليقه.

زماني مامن و قبله تمام روشنفکران جهان و هواداران ضد‌استعماري امريکا و انگليس بود (قبل از آنکه ساکنين پاريس 16 يک‌پارچه به سارکوزي امريکايي راي دهند) و تمامي هنرمندان رانده از وطن و فراري از نظامات توتاليتر کشورشان را پذيرا مي‌شد. مامن تمام تبعيدي‌ها. گورستان- موزه‌اش، پرلاشز، شاهدي است بر اين مدعا. بي‌شک بيش از نيمي از نام‌هايي که در زندگي دوست داريد نشاني ازشان ببينيد، يک‌جا در خاک آنجا خفته‌اند.

به زمان شهرداري ژاک شيراک، منطقه‌اي براي برابري و به رخ کشيدن معماري مدرن فرانسوي در مقابل برج‌هاي نيويورک ساخته شد که مقابل ساختمان وزارت دفاع فرانسه است و لديفانس نام دارد.

اما جذابيت پاريس هنوز هم به کافه‌هاي پرشمارش است. در پاريس اهل هرچه که باشيد حوصله‌تان سر نمي‌رود... و اگر از پياده‌روي و مترو پيچيده اما در عين حال ساده زيرزميني آن خسته شديد، جاي‌جاي اين شهر مي‌توانيد روي يک صندلي کوچک و رو به خيابان استراحت کنيد و به انواع نژادهاي ساکن و توريست‌هاي پرشمار اين شهر نگاه کنيد... و اگر اهل بحث و نظر باشيد کلي بهتان خوش مي‌گذرد، چون هنوز هم مي‌شود به کافه دو مگو، فلور، سلکت يا هر کدام از کافه‌هاي مون پارناس يا کارتيه لاتن رفت و روي صندلي لهستاني نشست و قهوه‌اي تلخ و بي‌شير و شکر نوشيد. روزنامه و کتاب خواند و با دوستي که اهل است، بحث نظري کرد... راجع به چيزهايي که اصلاً ربطي به تو ندارند. اينجا کافه‌ها هنوز هم بوي سارتر و کامو و همينگوي مي‌دهند. اينجا هنوز هم زمان مي‌گذرد.
از جانب شرقي
خواب سالوادور دالي
 نادر دوراني

 

ما پاريس را مي‌شناسيم. مي‌دانيم كه صبح شانزه‌ليزه مهتابي است. مي‌دانيم كه قصر ورساي آبي آبي است. ژان‌وال‌ژان در همين شهر بود كه از دست ژاور فرار مي‌كرد تا ويكتور هوگو رمان بينوايانش را بنويسد. مارسل پروست در جست‌وجوي زمان از دست رفته‌اش را در همين شهر آغاز كرد. الكساندر دوما همين‌جا بود كه قبل از توفان و غرش توفان و ژوزف بالسامو و سه تفنگدارش را نشان ما داد. دزيره همين‌جا بود كه دربه‌در دنبال ناپلئون بناپارت جوان مي‌گشت. اونوره دو بالزاك توي همين شهر، دلشكسته‌اش را براي‌ ما نوشت و گي‌دوموپاسان ترس و دلهره‌هاي يك شهر زيبا را به جانمان افكند. كوچه‌ها و كافه‌هاي مونمارتر هنوز هم صداي قدم زدن تولوز لوترك غمگين را در خود دارند. همه ما تصوري از پاريس داريم. با جيب‌بر روبر برسون توي مترويش سرك كشيده‌ايم. يك بليت ارزان‌قيمت مترو خريده‌ايم و نقشه به‌دست چرخيده‌ايم. اما هنوز هم بايد مواظب جيبمان باشيم. اگر از مترو خسته شديم؛ مي‌توانيم پابه‌پاي ژولي دلفي در فيلم قبل از غروب قدم بزنيم و اگر پاهايمان ديگر ناي بالارفتن از پله‌هاي رودخانه سن را نداشت، مي‌رويم و در همان كافه كوچك و كهنه روبه‌روي كليساي نوتردام كه سال‌هاي دور، پاتوغ هميشگي ويكتورهوگو بود، لم مي‌دهيم و مي‌گذاريم كبوترها و گنجشك‌هاي اطراف كليسا به بهانه برچيدن دانه‌هاي گندمي كه مهمانشان مي‌كنيم از سر و كولمان بالا بروند. نگاهي به كليسا مي‌اندازيم و جينالولو را مي‌بينيم كه از آن بالا مي‌خواهد بيفتد و آنتوني کوئين در نقش گوژپشت نوتردام نجاتش مي‌دهد. و بعد دوباره برمي‌خيزيم و راه مي‌افتيم. پاريس شهر ولگردي است. آدم راحت گم مي‌شود، سخت است که پاريس و خيابان‌هايش را ياد بگيريم.

پاريس شهر خيلي چيزهاست. شهر مُد. شهر كالاهاي لوكس. شهر عطر. شهر هنر. و شهر كثيف. بعضي جاها بوي بد حاجت‌هاي قضاشده خلايق آزارمان مي‌دهد. پاريس شهر كافه‌ها است. همه جاي شهر پر از كافه است و آدم‌ها ساعت‌هاي مهم و طولاني زندگي‌شان را در ‌آنها سپري مي‌كنند. پاريس شهر كليساهاست. هر جا سرك مي‌كشيم، كليسايي در قامت يك هيبت دلربا جلويمان سبز مي‌شود و رهگذراني را مي‌بينيم كه آرام  در آن دست به دعا نشسته‌اند. پاريس شهر پله‌هاي فراوان است. شهر شادماني‌ها و غم‌هاي بي‌دوام است. پاريس يك نمونه عالي متروپليتن است. آهنگ تند زندگي و آدم‌هايي که در حال دويدن هستند، با بوي عطرها که فضا را پر کرده درهم‌ مي‌آميزد. در پاريس خودمان را تنها حس نمي‌کنيم، حتي اگر که تنها باشيم. پاريس شهري است که هرگز نمي‌خوابد. حتي در نيمه‌شب هم سر و صداي جواناني که در خيابان‌ها پرسه مي‌زنند و آواز مي‌خوانند قطع نمي‌شود. پاريس شهر شورش و قانون‌شکني است. وقتي در اين شهر باشيم، مي‌فهميم که چرا سارتر بايد در پاريس ظهور مي‌كرد.

پاريس را عروس شهرهاي جهان ناميده‌اند. به سن و سال و قدمت اگر باشد، پاريس عجوزه‌اي است كه به ضرب و زور كرم‌هاي ضد چروك و ليفتينگ و پودر و ماتيك چنان آرايش كرده كه دل هزار داماد را برده است. اما همين شهر زيبا هم پر از تناقض است. پاريس، از جنبه‌هاي مختلف، شهر وحشتناکي است. سخت، خاکستري و نه‌چندان مهمان‌نواز. اين هم توصيفي است كه کاتارينا فروستنسون از اين شهر به ما ارائه مي‌دهد. و به‌راحتي هم تاييدش مي‌كنيم. پاريس مثل خواب سالوادور دالي است. كابوس و رؤيا درهم و برهم و باهم.
از جانب شرقي
از پانسيون تنارديه ها
 سيدرضا علوي

 

پاريس را دو جور مي‌شود ديد. در واقع از دو زاويه مي‌توان به تماشاي اين شهر پرپيچ و خم و راز‌‌آميز نشست. يكي از زاويه آدم‌هاي پولدار و يكي از زاويه مردم فقير. من البته تاكنون فقط موفق شده‌ام كه در لباس مردم فقير سفر كنم و از چشم‌خانه فقرا پاريس را ببينم و هيچ‌وقت از «دوزين كلاس» تجاوز نكنم، اما تجربه فقيرانه پاريس نيز تجربه آزاردهنده‌اي نيست. توي اين شهر براي محرومان هم فكرهايي كرده‌اند و برنامه‌هايي ريخته‌اند كه شرايط را خيلي سخت و طاقت‌فرسا نمي‌كند. كافي است اندك هنري داشته باشي؛ مثلاً تاري، سه‌تاري، ني‌لبكي چيزي بلد باشي و توي ايستگاه مترو براي خودت دلنگ و دلونگي كني. قطعاً بيش از پول خورد و خوراك و جاي خواب توي كلاهت جمع مي‌شود. اگر چيزي از طراحي و نقاشي هم بلد باشيد، پياده‌روهاي سن ژرمن يا حاشيه رود سن در حكم كاغذ زير دستتان است. نقاشي بكشيد و دقايقي بعد سكه‌ها را جمع كنيد.

ممكن است پول شما به اندازه‌اي نباشد كه اتاقي در هتل نيكو يا بلر كرايه كنيد. مشكل لاينحلي نيست. مي‌توانيد شب را در پانسيون تنارديه‌ها بگذرانيد. يقيناً خيلي سخت نيست. پاريس تنها شهري است كه فقرا خيلي سخت بهشان نمي‌گذرد. هرچيزي كه اعيان و اشراف و اغنيا دارند، معادل درجه سه‌اي هم براي محرومان دارد. حتي در اطراف پاريس شاتوهايي هست كه فقرا مي‌توانند توي آن گردش كنند و يك وعده غذاي گرم بخورند.

از هر چيزي يك نوع «پوبليك» هم ساخته‌اند كه لذات دنيا در انحصار ثروتمندان نباشد. بستگي به فصلش دارد وگرنه شما هم مي‌توانيد همراه دانشجويان به انگورچيني يا سيب‌چيني برويد و علاوه بر گرفتن دستمزد دانشجويي خوش بگذرانيد. براي تقريب به ذهن بايد بگويم كه بخش محرومان پاريس به‌شدت شبيه قسمت درجه سه كشتي تايتانيك است. شايد از بيرون همه‌چيز در خدمت و اختيار درجه يكي‌ها باشد، اما اگر داخل كشتي سوار باشيد، مي‌بينيد كه به درجه سه‌اي‌ها بيشتر خوش مي‌گذرد، مگر وقتي كه كشتي بخواهد غرق شود. پاريس نيز موقع سقوط و قبل از آن موقع انقلاب فقرا را جلوي توپ و گلوله داد...

پاريس شهر گراني است. اما خدمات ارزان هم دارد. دقيقاً همان شهري است كه هر چقدر پول بدهي به همان‌قدر هم آش مي‌خوري. اگر در فلان رستوران غذاهاي چهارصد يورويي مي‌فروشند، در حومه پاريس هم هستند رستوران‌هايي كه حتي زير چهار يورو يك غذاي كامل و پر و پيمان مي‌فروشند. اين خيلي مهم است كه شما بتوانيد خدمات ارزان پيدا كنيد. و همان چيزي را كه ثروتمندان از آن بهره مي‌برند، شما نيز در مقياسي كوچك‌تر و كم‌حجم‌تر مي‌توانيد بهره‌مند شويد. اگر تابلوي ون‌گوگ توي حراجي صد ميليون دلار قيمت پايه دارد، هيچ نگران نباشيد، كپي آن تابلو را در سن ژرمن مي‌توانيد به كمتر از ده دلار بخريد. نسخه‌هاي چاپي از اين هم ارزان‌ترند. پاريس تنها شهري است كه مي‌توانيد خرچنگ و شاگال و فراك و كلاه‌سيلندري و... را به قيمت ارزان و باورنكردني مثلاً توي مارشه اوپوس پيدا كنيد... اگر وسعتان نمي‌رسد كه توي محله پاسي خانه بخريد، اشكالي ندارد پايين ميدان ناسيون، خانه ارزان پيدا مي‌شود... اما توي تهران ما كم‌كم قيمت ملك و خدمات، توي جردن و نازي‌آباد دارد يكي مي‌شود و پانسيون تنارديه‌ها فقط كمي كمتر از هتل‌ هما از شما كرايه مي‌گيرد. اين وضعيت براي محرومين واقعاً دشوار است.
منوي هفتگي لذت
پيشنهاد
 نادر دوراني/ naderdorani@gmail.com

پيشنهاد کتاب

 درباره شيوه پيدا شدن بهيموت

 

«بهيموت» و «لوياتان» از آن اسم‌هاي پرهيبتي هستند كه از شنيدنشان احساس خوشي به ما دست نمي‌دهد. در آخرت‌شناسي يهودي‌بابلي اينها دو عفريت هستند. بهيموت بر خشکي و صحرا فرمان مي‌راند و لوياتان بر تَري و دريا. اولي نر است و دومي ماده. هر دو هم غول نتراشيده نخراشيده پرآشوبي هستند. آنچنان كه عهد عتيق مي‌گويد بهيموت و لوياتان اندکي پيش از به پايان رسيدن جهان پديدار خواهند شد. آنها حکومت هول و هراس را بنا مي‌كنند، اما خدا نابودشان خواهد کرد. در روايات ديگري آمده که بهيموت و لوياتان درگير آنچنان نزاع بي‌اماني مي‌شوند که به نابودي هر دو خواهد انجاميد. سرانجام روز رستگاري و داد فرا خواهد رسيد و در جشني پرشکوه مردمان گوشت اين دو عفريت را خواهند خورد. به هر حال هر دو اين نام‌هاي مخوف بارها در هنر و ادبيات به عاريت گرفته شده‌اند. من به لوياتان فعلاً كاري ندارم. اگر رمان «مرشد و مارگريتا» را خوانده باشيد؛ يادتان مي‌آيد كه در آنجا گربه‌‌ عظيم‌الجثه و سياه‌رنگي بود به نام بهيموت كه سيگار برگ مي‌كشيد، مانند انسان‌ها حرف مي‌زد و روي دو پاي عقبش راه مي‌رفت. اگر هم كمي علاقه به موسيقي متال داشته باشيد، گروه لهستاني‌الاصل «بهيموت» را مي‌شناسيد. با اينها هم كاري ندارم. مي‌خواهم درباره كتاب بهيموت اثر «فرانتس نويمان» و با ترجمه «محمدرضا سوداگر» بنويسم كه نشر «دنياي مادر» آن را در سال 1370 منتشر كرده است. در همان نمايه اول كتاب با نام‌هاي معروفي روبه‌رو مي‌شويم. آقاي «ع.پاشايي» و خانم «سوسن سرخوش» ويراستاري كتاب را به عهده داشته‌اند و مرحوم «مرتضي مميز» هم طراح جلد كتاب بوده كه تصويرش را همين‌جا مي‌بينيد. محمدرضا سوداگر، مترجم كتاب، هم از تحليل‌گران برجسته اقتصاد در ايران است. «فرانتس نويمان» آلماني را هم شايد با كتاب ديگري با نام «آزادى و قدرت و قانون» كه عزت‌الله فولادوند به فارسي برگردانده بشناسيد. او يك حقوق‌دان، اقتصاددان، فيلسوف و استاد علوم سياسي بود. پنجاه سالي هست كه فوت كرده، اما به عنوان يكي از چهره‌هاي شاخص مكتب «فرانكفورت» شناخته شده است. در همان آغاز به قدرت رسيدن حزب نازي در آلمان از اين كشور فرار و مثل بسياري ديگر از انديشمندان اجتماعي به امريكا مهاجرت مي‌كند. او در همين دوران «بهيموت» را نوشت. اين كتاب از آثار جالبي است كه ريشه‌هاي اقتصادي و سياسي پيدايش و پيروزي فاشيسم را در آلمان بررسي مي‌كند. اگرچه نظريات و تحليل‌هاي نويمان با عينك سوسياليستي و در همان چارچوب مكتب فرانكفورت عرضه مي‌شود و نقدهاي فراوان بر آن وارد است، اما گزارش‌هاي دقيقي كه از شرايط آن ‌روز مي‌دهد، خواندني است. به هر حال نويمان معتقد است كه فرايند تمركز و تراكم سرمايه در آلمان و سياست ضددموكراتيك صنايع بزرگ اين كشور عامل ظهور فاشيسم و توتاليتاريسم بوده است. او نام بهيموت را روي حكومت نازي آلمان گذاشت. حكومتي كه حقوق و شأن انسان را فرو بلعيده و درصدد بود كه جهان را با برقراري سلطه توده‌هاي غول‌آساي خشكي به آشوب بكشاند. نكته‌اي كه بيش از هر چيز توجه نويمان را جلب كرد، پشتيباني توده‌هاي مردم، اين مستعدترين قربانيان فاشيسم و ديكتاتوري، از رژيم‌هاي ديكتاتوري است.

نويمان كتاب بهيموت را قبل از شكست آلمان در جنگ جهاني دوم و سقوط رژيم نازي نوشت. دقيقاً زماني كه دست‌نوشته‌هاي كتاب تمام شد، آلمان به روسيه حمله كرد و وقتي كتاب آماده چاپ شد، آلمان به امريكا هم اعلان جنگ داد.

نويمان سال‌هاي زيادي پس از جنگ جهاني دوم زنده نماند. اما در واپسين روزهاي عمرش پرسشي تكان‌دهنده گريبانش را گرفته بود، اينكه چرا در مرحله بلوغ تمدن بشري، شادي و آزادي انسان بيش از هر زمان ديگري كاهش يافته است، آن ‌هم در حالي كه شرايط تحقق آنها بيش از هر زمان ديگري است؟ اين پرسش هنوز هم انگار باقي است و مثل خوره ذهن آدم را مي‌خورد.

پيشنهاد فيلم

سكوت، عشق و جنون

راستي مرز ميان عشق شيدايي و جنون عاشقانه كجاست؟ كجا مي‌گوييم كه يك نفر عاشق است و كجا مجنون؟ اصلاً مرز ميان عشق و تنفر چيست؟ مي‌شود اين دو را راحت تشخيص داد؟ اگر شما هم فيلم «آدم بد» يا (Bad Guy) را ببينيد، شايد مثل من دچار اين پرسش‌ها شويد. اين فيلم‌ يكي از كارهاي خوب «كيم‌كي‌دوك» كارگردان مشهور كره‌اي (حتماً كره جنوبي ديگر) است كه ذهن آدم را بدجوري به خودش مشغول مي‌كند. آقاي كيم‌كي‌دوك را در ايران بيشتر با فيلم زيباي «بهار، تابستان، پاييز، زمستان و بهار» مي‌شناسند. او جايزه بهترين کارگرداني را از جشنواره‌هاي برلين و ونيز به‌دست آورده و فعلاً حسابي سر زبان‌هاست. خودش هم كم آدم عجيب و غريبي نيست. در فرانسه هنرهاي زيبا خوانده و مدتي هم به نقاشي خياباني مشغول بوده تا اينكه سر از فيلمسازي درمي‌آورد. فيلم‌هاي كيم‌كي‌دوك معمولاً با دو مشخصه اساسي شناخته مي‌شوند. اول اينكه كم‌حرف و ديالوگ هستند و بعد هنر ميزانسن در آنها در حد عالي است. انگار كه تابلوهاي نقاشي به جاي فريم‌هاي سينمايي جلوي روي شماست و فيلم مملو از پلان سکانس است. فيلم «آدم ‌بد» البته خيلي با ميزانسن سر و كاري ندارد. تمركز فيلم بيشتر روي شخصيت‌هاست و براي همين در آن نماهاي نزديك فراواني را مي‌بينيم كه روي چهره شخصيت‌هاي فيلم متمركز شده است. اما در زمينه سكوت و كم‌حرف بودن اين فيلم شاهكار بي‌نظيري است و با همين سكوت عمق سرشت انسان‌ها و شكوه و دغدغه‌هاي آنان را خوب مي‌كاود. شخصيت اصلي (همان آدم بد) در تمام مدت زمان فيلم يكي دو جمله افاضه مي‌كند و تازه ناراحت مي‌شويم و آرزو مي‌كنيم كه اي كاش دهان باز نمي‌كرد. اما همين آدم بدون داشتن هيچ ديالوگي كاملاً حس خود را براي بيننده جهاني منتقل مي‌كند. اين قهرمان نقش منفي و خاموش و بي‌هويت در موقعيت‌هاي داستاني خلق‌شده در فيلم عالي ظاهر مي‌شود و با نگاه نافذ خود تا عمق ضمير بيننده نفوذ مي‌كند. يك بار خود آقاي كيم‌كي‌دوك در گفت‌وگويي درباره دليل علاقه نداشتنش به استفاده از كلام و ديالوگ در فيلم‌هايش توضيح جالبي مي‌دهد. او مي‌گويد: «زبان سرچشمه سوءتفاهم است. هر چقدر بيشتر زندگي کنيد، ايمانتان به کلمات کمتر مي‌شود. گفت‌وگو آسان‌ترين راه براي تحريف احساسات آدم‌هاست. براي همين من تصويرکردن رفتار و حرکات انسان‌ها را ترجيح مي‌دهم. به نظر من بدن انسان بسياري از حرف‌ها، افکار و احساساتش را به بيرون منعکس مي‌کند، به همين دليل چيزي را که کلمات به ما مي‌دهند موهبتي اضافي مي‌دانم.» به همين دليل هم اكثر شخصيت‌هاي فيلم‌هاي كيم‌كي‌دوك ترجيح مي‌دهند صحبت نکنند و اکثراً سکوت‌کردنشان، از اعتماد نکردن به کلمات يا کافي دانستن آن چيزي ناشي مي‌شود كه بدنشان بروز مي‌دهد. آنها انسان‌هايي بدون احساس نيستند.

«هان‌كي» (قهرمان فيلم آدم بد) آدم تنهايي است و انگار يك‌جوري دارد با سكوتش به جهاني كه دوست ندارد و دوستش ندارد فحش مي‌دهد. سكوتش از رضايت نيست. از شكايت است. و جالب اينكه اين آدم بد، واقعاً آدم بدي نيست. وقتي توي كنه وجود و عواطف و احساساتش مي‌رويم چنين قضاوتي درباره‌اش نمي‌كنيم. اين هم يكي ديگر از شگردهاي كيم‌كي‌دوك است. آدم‌هاي فيلم‌هاي او را بايد فارغ از معيارهاي مرسوم اخلاقي ديد؛ اينکه مثلاً قهرمان فيلمش قاتل است، اصلاً اهميتي ندارد. خوبي يا بدي در فيلم‌هاي كيم‌كي‌دوك معناي ديگري دارند.

فيلم‌ «آدم بد» بسيار روانكاوانه است. برمي‌گردم به پرسش‌هايي كه در ابتدا نوشتم. اين عشق مريض‌احوالانه و افسرده و همراه با آزار و اذيت فراوان قهرمان‌هاي فيلم ديگر چه صيغه‌اي است؟ عشق است يا تنفر يا ديوانگي؟ انگار كه باز هم كلمات نمي‌توانند كمكي بكنند. بعيد هم نيست كه بعد از ديدن فيلم كارگردان و حتي خود من را بيمار يا رواني بدانيد كه طاقت تماشاي چنين فيلمي را داشته‌ام و حتي توصيه مي‌كنم.‌ اما براي شناخت ظريف‌ترين و پيچيده‌ترين احساسات انساني بايد تاب داشت و ديد.

 

پيشنهاد موسيقي

بازگشت زرياب

جاي شما خالي. هفته گذشته خودم را كشتم. هر شب در فرهنگسراي ارسباران شاهد اجراي كنسرتي از نوازندگان جوان و متبحر ايراني بودم. همه كنسرت‌ها در مايه‌هاي جاز بود و البته در سبك موسيقي تلفيقي يا همان «فيوژن». جذاب‌ترين اجرا براي من در اين چند شب متعلق به گروه بهرام آقاخان بود. براي همين هم ياد اين افتادم كه آلبوم زيبا و موفق او با نام «پرشياناس» را اينجا معرفي كنم. بهرام آقاخان ـ اگر جسارت نكنم و نگويم كه بهترين ـ يكي از بهترين گيتاريست‌هاي ايراني است و در زمينه نواختن گيتار فلامنکو واقعاً چيره‌دست است. آلبوم «پرشياناس» او هم اولين آلبوم  فلامنکو در تاريخ موسيقي ايران است كه توسط يك ايراني هم آهنگسازي و هم تنظيم شده است. جالب است بدانيد كه بهرام آقاخان نه به اسپانيا سفر كرده و نه زبان اسپانيولي مي‌داند. اصلاً نواختن گيتار فلامنکو را هم به طور خودآموز ياد گرفته است. ولي الحق و الانصاف قطعاتي كه خود ساخته يا از روي آثار بزرگان فلامنکو نواخته، شنيدني است.

موسيقى فلامنکو به دليل ريشه‌هاي شرقي‌اي كه دارد، به گروه خوني ما ايراني‌ها مي‌خورد. مثل موسيقي سنتي خودمان تم غم و ماتم دارد و شرح هجران است. شايد بدانيد كه گفته مي‌شود يك ايراني به نام «زرياب» موسيقي را وارد اسپانيا كرد. موسيقي فلامنکويي هم كه امروزه مي‌شنويم ميراث همين ايراني است. بعدها يهودى‌ها و کولى‌ها و عرب‌ها هم روي اين موسيقي تاثير گذاشتند. جالب اينكه همان‌طور كه در موسيقي ايراني آواز اصل است و ساز فرع، در فلامنکو هم محور اصلي خواننده است و گيتار يک ساز جنبى بوده که فقط خواننده را همراهى مي‌كرده. اما حالا ديگر گيتار فلامنکو حالت ساز سولو را پيدا کرده و به تنهايي براي خودش ارزش دارد.

برگردم به آلبوم پرشياناس. انگار با اين آلبوم «زرياب» دوباره به ايران بازگشته است. شش قطعه از هشت قطعه اين آلبوم ساخته خود بهرام آقاخان است. دو قطعه ديگر هم توسط آقاخان مجدداً تنظيم شده‌اند. مثلاً قطعه معروف «چيکوريا» در اصل با پيانو نواخته مي‌شود، اما در اين آلبوم آن را با درامز و گيتاربيس نواخته‌اند. يكي، دو قطعه هم فلامنکوي جاز است. پرشياناس آلبوم رومانتيكي است. شايد چون خود بهرام آقاخان آدم رمانتيكي است، آلبومش هم اينگونه درآمده است. ويژگي خوب ديگري هم كه اين آلبوم دارد، اين است كه سعي نكرده يك جوري فرهنگ ايراني را در موسيقي فلامنکو زورچپان كند. شما مي‌توانيد با خيال راحت موسيقي فلامنکو گوش دهيد و اگر يك اسپانيايي هم قطعات اين آلبوم را بشنود، گمان نمي‌كند كه با يك اثر ايراني روبه‌روست.

همين‌جا بگويم كه غير از بهرام ‌آقاخان، بقيه نوازندگان اين آلبوم هم جزء بهترين‌ها هستند. مثلاً كسي بهتر از همايون نصيري پركاشن نمي‌زند. سند گيتار جاز را به نام ماهان ميرعرب زده‌اند. دارا دارايي كاملاً مسلط به گيتار باس است. و همه اين‌ها دور هم جمع شده‌اند تا «پرشياناس» به وجود بيايد.
هزار و يک شب نو
يک، عدد تنهايي است
 حسين يعقوبي/ hyaghoobi@yahoo.com

 «جهنم آرام، جهنمي كه در كنار ماست... جهنم آن نيست كه انسان ديگران را به خاطر آزاري كه به او داده‏اند يا خود را به خاطر آزاري كه به ديگران داده است، سرزنش كند. تنها جهنم زجردهنده، بي‏ترديد اين است كه انسان خود را به خاطر رنجي كه در حق خود روا داشته سرزنش كند. زيرا كه رنجي كه در حق ما روا داشته‏اند قابل فراموشي است و رنجي كه ما در حق ديگران روا داشته‏ايم، قابل جبران و عفو.»

 كتابو مي‏بندم و مي‏پرسم: «فكر مي‏كني چي‏كارش مي‏شه كرد؟» جواب مي‏دي: «به بعضي چيزا نبايد فكر كني. همون چيزايي كه برات يه عمر عزيز بودن... اما نه... حتي نمي‏شه فكر هم نكني. اون‏وقت خطرش هست كه اونا رو يكي‌يكي تو حافظه‏ات پيداشون كني. پس بايد يه مدت حسابي فكرشون رو بكني. اون‏قدر كه از شدت تكرار حالت رو بهم بزنن.»

 پيش پات زانو مي‏زنم. دستات سرده...

 در تختخواب غلتي مي‏زنم و نگاهي به ساعت مي‏كنم. شيش بعدازظهره و زندگي كماكان ادامه داره. هر چند كه خيلي چنگي به دل نمي‏زنه. پسر همسايه اون بيرون صداي بلوتوث موبايلش رو بلند كرده كه سعيد شايسته داره توش مي‏خونه: «ديگه‏ اي سنگ صبور واسه من اشكي نريز. آخه اون خاتون عشق برنمي‏گرده عزيز.»

 دو روز بيمارستان بودم و پنج روزه آوردنم خونه مامان. دكتر گفته بدنم ضعيفه اما خودم كماكان فكر مي‏كنم، روحم ضعيف‏تره. داستان دوشنبه هفته پيش من تو همه فاميل پيچيده. بعداً مي‏فهمم كه اكثراً معتقد بودن من خودكشي كردم. چند نفري هم اين شايعه رو سر زبون‏ها انداختن كه من از سرشاخه‏هاي گلدكوئيست بودم و مسمومم كردن. يكي دو نفري هم معتقد بودن كه من از شدت گشنگي ضعف كردم و كارم به بيمارستان كشيده. احتمالاً اين يكي دو نفر يه جورايي خبردار شدن كه وقتي گروه نجات ريختن تو خونه‏ام، يخچال خونه خالي خالي بوده، عينهو يخچال هتل‏هاي درجه سه. مامان گفته بوده كه من دچار مسموميت غذايي شدم كه هيچكي باورش نشده. بعدها كه خودم يه بار به كاظم مي‏گم «از شدت عشق و دلتنگي، اين‏جوري شدم»، پقي مي‏زنه زير خنده و مي‏گه: «چرسفيك من‏بعد گرمي كمتر بخور.» ببينم بهت گفته بودم، اين بشر چقدر حلال‏زاده است؟ در اتاق باز مي‏شه و كاظم در حالي كه يه دستش دوغ و دست ديگه‏اش سيني كباب چنجه و نون سنگكه، تشريفش رو مياره تو. يه سر و گردن و يه شونه برام مي‏آد و مي‏خونه: «بزنم به تخته رنگ و روت وا شده... پاشو چرسفيك، اومدم بسازمت اساسي.» وقتي مي‏بينه هيچ واكنشي به ترانه عباس قادري و سيني كباب چنجه نشون نمي‏دم، مثل هميشه تصميم مي‏گيره از شيوه به قول خودش اشكي احساسي‏اش استفاده كنه. پهلوم مي‏شينه. يه سيگار روشن مي‏كنه و با صداي گرفته مي‏پرسه: «چرسفيك من تا حالا درباره منيژه برات حرف زده بودم؟» سوالي رو كه دوست داره ازش مي‏پرسم. چون خواهي نخواهي مي‏خواد داستانشو برام تعريف كنه. پكي مي‏زنه و مي‏گه: «منيژه بزرگ‌ترين عشق واقعي زندگيم بود اما تا حالا درباره‏اش باهات حرفي نزده بودم. مي‏دوني چرا... چون يه چيزايي تو زندگي آدم هست كه نمي‏تونه به هر كسي بگه. بايد اون گوشه دل بمونه و آدم بسوزه و بسازه.» براي اينكه زودتر بره سر اصل مطلب مي‏پرسم: «مشتري خشكشويي فلورانس بود؟» مي‏گه: «نه دختر همسايه‏مون بود. دختر خانم مدرس... ليسانس يه چيز حسابي داشت. تو مايه‏هاي جغرافياي محض‏شناسي... هميشه مامانش آش و شله‏زرد نذري رو مي‏داد اون بياره در خونه‏مون. هر دفعه كه مي‏اومد پشت در خونه‏مون، اون آهنگ «عشق من عاشقم باش» رو مي‏ذاشتم تو ضبط و صداشو بلند مي‏كردم.» مي‏پرسم: «رفتي خواستگاريش؟» جواب مي‏ده: «نه باباي ناكسش دخترش رو داد به يه پولدار آشغال لجن كه از فاميلاي دورش بود اما منيژه منو دوست داشت. يكي دو دفعه كه اومد دنبال ظرفاشون، وقتي ظرفا رو بهش دادم، گفت دست شما درد نكنه، آقا كاظم.» مي‏گم خيلي احساسي و تاثربرانگيزه و بعد مي‏پرسم: «حالا اين ماجرا چه جريان خاصي داشت كه تا حالا از من لاپوشوني مي‏كردي؟» مي‏گه: «راستش بعد از اينكه فهميدم باباش اونو داده به يكي ديگه، نصفه شب با عباس سه‌كله رفتيم دم مغازه و روي كركره‏اش با اسپري يه مشت فحش زشت نوشتم.» كمي خجالت‏زده اضافه مي‏كنه: «يه عكس خيلي زشت هم عباس سه‌كله كشيد.»

 بعد به خودش مي‏آد: «چرسفيك جان اين ماجرا رو تعريف كردم كه بدوني گذشته، گذشته. بايد بريزيش دور. مي‏دوني عينهو گوشت همين كباب چنجه مي‏مونه. مي‏بيني الان چه خوشمزه و تازه است. پنج دقيقه ديگه اون گوشتي رو كه لاي دندونت گير كرده با خلال دربيار، ببين چه بوي گندي مي‏ده. اصلاً رغبت نمي‏كني نگاش كني، خوردنش به كنار.»

 من بهت گفته بودم اكثر تشبيهات كاظم خيلي كراهت‏آوره. نگفته بودم؟

 بعد بسته‏اي كه روزنامه‌پيچ كرده باز مي‏كنه: «چرسفيك رفتم برات از مصطفي حمومي يه چند تا فيلم اساسي گرفتم... اون دو تا فيلم چرتِ حرفي هم كه بهم دادي... چي بودن؟» با نگراني مي‏پرسم: «فاني و الكساندر و وضعيت بشري... چي‏كارشون كردي؟» با خونسردي توضيح مي‏ده: «انداختمشون به مصطفي حمومي. جاشون نسخه كيفيت آئينه «امر، اكبر، آنتوني» رو گرفتم. كركر خنده است. فكر كنم اون رفيقت هم كه گفتي با من هم‌سليقه است، خيلي ازش خوشش بياد.»

 من آخه به اين بشر چي بگم؟ هم حرصم گرفته هم خنده‏ام گرفته. به هر حال تقصير خودم بود. چيزي كه عوض داره گله نداره. بهش مي‏گم: «دستت درد نكنه، كاظم جون. اما اون خودش يه مجموعه كامل از اين فيلم هنديا داره... اخيراً هم داره تو يه مجله با اسم مستعار يه فيلم هندي رو هر دفعه با عكس و تفصيلات كامل معرفي مي‏كنه.» كيف مي‏كنه اين كاظم: «اجرش با آميتا باچان... بيا يه چند تا فيلم باحال ديگه هم از مصطفي حمومي گرفتم. اين «بلك كريسمس» جديد دو هزار و هفته. همين دو هفته پيش سينماهاي امريكا نشونش دادن... آخرِ فيلم اره‏ايه... يه پسره روانيه كه اول چشماي ننه و بابا اره‏شو با اره از حدقه درمياره، بعد با گوشتشون استيك درست مي‏كنه. يه سي، چهل نفر ديگه رو هم لت و پار مي‏كنه... اين هم يه سه‌فيلمه است؛ بختك يك و دو و سه. يه بابايي به اسم فردي كروگر... وضع دختراش قمر در عقرب بود، زير آبي مي‏رفتن. مي‏زنه لت و پارشون مي‏كنه. بعد مي‏افته به جون دختر و پسراي محل كه اهل قرتي‏بازي بودن. دهنشون رو آسفالت مي‏كنه.»

 مي‏پرسم: «كاظم جان. مطمئني اين داستان اصلي فيلمه... اين سه قسمت اول كابوس خيابون المه و ماجراي روح يه قاتله كه مي‏آد تو خواب نوجووناي خيابون الم و اگه اونا نتونن به‌موقع از خواب بيدار شن، جونشون رو مي‏گيره.»

 كاظم جا مي‏خوره: «اِه... پس اين مصطفي حمومي، دري‏وري مي‏گفت. ديدم اين فرديه يه خورده ريختش به آدم معمولي نمي‏خوره... اين يكي هم مليساپي‏يه كه...» صداشو مي‏آره پايين: «مامانت كه خونه نيست؟» در وا مي‏شه و مامان وارد مي‏شه. كاظم بلند مي‏شه از جاش: «سلام عمه با اجازه‏تون ما داشتيم كم‏كم رفع زحمت مي‏كرديم. اومديم يه سر اميرحسين رو ببينيم.»

 مامان به كاظم مي‏گه بشينه چايي بخوره و به من گوشي تلفن بي‏سيم رو مي‏ده: «شهابه. نيم ساعت پيش هم زنگ زد. گفتم خوابي.»

 هفته پيش بعد از اينكه من از پيش روزبه رفتم، اون به شهاب زنگ زده بوده و بهش خبر داده بود كه حال من ميزون نيست. شهاب هم كه همراه سحر و يه سري وبلاگ‏نويس مشغول نوشتن تومار براي تحريم فيلم «محاكمه» ايرج قادري در اعتراض به عدم اكران «سنتوري» مهرجويي بودن، مي‌ره دنبال مامان و سر راه هم كاظمو مي‏بينن و مي‏آن خونه من. شهاب اول از همه مي‏پرسه: «حالا كه يه خورده حالت ميزون شده، بگو ببينم عشق بد چيه؟» اين دفعه جوابمو عوض مي‏كنم. جواب خودشو مي‏دم اما يه جوراي ديگه: «عشق بد وجود نداره. يه عشق داريم كه خوبه و يه توهم عشق كه بده.» جواب مي‏ده: «واسه اينكه حرفتو يه روز در ميون عوض مي‏كني، متاسفم و واسه اينكه مي‏بينم مغزت هنوز كار مي‏كنه خوشحالم اما من واسه يه چيز ديگه زنگ زدم. صادق صبحي منو ديد و گفت كه از بانك زنگ زدن دو تا قسط وامت عقب افتاده. گفتن تا آخر ماه پرداخت نكني، برج ديگه از حقوق صادق كه ضامنته كسر مي‏كنن.» مي‏گم: «جورش مي‏كنم.» و مي‏پرسم: «سحر چطوره؟» لحنش عوض مي‏شه. اسم سحر كه مي‏آد، مي‌ره تو عالم خيال: «خوبه سلام مي‏رسونه... يه تصميم مهم گرفتم. ديدمت بايد درباره‏اش باهات صحبت كنم.» براي اينكه حدس بزنم تصميم مهم شهاب چيه، احتياج به آي‏كيو اينشتين ندارم. برمي‏گردم به كاظم مي‏گم: «يه كاري واسه من جور كن. احتياج به پول دارم.» مي‏گه: «چه كاري باشه؟» جواب مي‏دم: «دلالي نباشه.» مي‏پرسه: «مي‏ري پيش عباس بارتا تو لباس‌فروشيش كار كني؟... كار ساده‏ايه... فقط بايد مخ مشتريا رو خوب بزني.» مي‏گم: «حوصله كاري كه بخوام توش زياد حرف بزنم، ندارم.» مي‏خنده و مي‏گه: «باجه‏هاي بليت‌فروشي شركت واحد داره نيرو مي‏گيره. خوبه‏ ها، واسه خودت مي‏شيني تو باجه فقط پول مي‏گيري بليت مي‏دي.» مي‏گم: «يه كار اداري مي‏خوام... يه كار روتين يه‌نواخت.» مامان مي‏گه: «بذار من با آقا رضا شوهر خانم جلالي صحبت كنم. پيمانكاره. نيروي شركتي مي‏گيره واسه اين اداره‏جات... شايد بتونه يه كار دفتري برات جور كنه.» كاظم نيم‏خيز مي‏شه: «چرسفيك، من ديگه بايد برم.» مي‏گم: «به سلامت. اين فيلما هم كه آوردي ببر. ديدمشون يا نمي‏خوام ببينمشون... فقط اون «پيپينگ تام» تام چشم‏چران رو بذار باشه.» كاظم تعجب مي‏كنه: «اَه... اين فيلمه كه خيلي آشغاله... قديمي هم هست.»

چي بگم به اين كاظم؟ اگه بگم اين يكي از بهترين فيلماي موج‏نو سينماي انگليسه و شاهكار قدر نديده مايكل پاوله، فكر مي‌كنه هنوز حالم خوب نيست و دارم هذيون مي‏گم. كاظم پا مي‏شه، مي‏ره و مامانم هم بعد از اينكه ده دقيقه‏اي باهام حرف مي‏زنه و از اون صحبتا مي‏كنه كه مادرا توش تخصص دارن و اشك خودشون و پسرشون رو درميارن، مي‏ره نهار درست كنه. بعد تنها مي‏شم دوباره و خيره مي‏شم به عكس عروسيمون كه مامان قاب كرده زده به ديوار. يادم مي‏آد اون روز رو:

 «چشمات نگاهمو تماشايي مي‏كنه اما گوش خسته، عاشق خداحافظيه.»

 ادامه دارد...
شب،سکوت،کوير
به بهانه کنسرت محمدرضا شجريان و گروه آوا
بايد ايستاد و فرود آمد...
 علي‌ رنجي‌پور/ ali.ranjipour@gmail.com

 

از ساعت هشت و نيم شب دوشنبه هشتم مرداد، درست زمانى كه اين يادداشت نوشته مى‏شود، محمدرضا شجريان به همراه گروه آوا روى صحنه مى‏رود.

محل كنسرت بار ديگر تالار بزرگ وزارت كشور است كه هر شب مى‏تواند سه هزار و اندى نفر را در خود جاى بدهد. يك سال و نيم پيش هم شجريان به همراه عليزاده، کلهر و همايون به مدت پنج شب در اين تالار كنسرت برگزار كردند. پيش از آن هم در زمستان 82 شجريان با همين گروه به مدت سه شب برنامه «هم‏نوا با بم» را برگزار كردند. برنامه‏اى كه عوايد آن به زلزله‏زدگان بم تعلق داشت. شايد بتوان گفت همين كنسرت هم‏نوا با بم، فتح بابى براى برگزارى دوباره كنسرت‏هاى شجريان در ايران شد. شجريان عملاً از 77 به بعد هرگز كنسرتى در ايران برگزار نكرد و از فحواى كلام او در آن سال‏ها چنين برمى‏آمد كه هيچ قصد برپايى كنسرت هم ندارد. اما شايد استقبال بيش از انتظار مردم از كنسرت بم كه صرفاً انگيزه‏هاى خيريه او را به برگزارى آن وا داشته بود، شجريان را به فكر برگزارى مجدد كنسرت در ايران انداخت و نتيجه آن شد كه چند وقت بعد تهران به مدت پنج شب ميزبان هنرنمايى او و گروهش بود و ديگر اينکه امروز نيز بار ديگر شجريان و گروه آوا، شش شب در تهران برنامه اجرا مى‏كنند.

اما هر دو بار گذشته و البته اين بار، تهيه بليت كنسرت به كابوسى براى علاقه‏مندان بدل شد و دوستداران شجريان و مشتاقان موسيقى اصيل ايرانى براى حضور در كنسرت، با مشكلات زيادى دست و پنجه نرم كردند. پس از آنكه براى هم‏نوا با بم، صف‏هاى طولانى در مقابل مراكز فروش بليت شکل گرفت و خيلى‌ها براى تهيه بليت شب را در همان صف‏ها به صبح رساندند، برگزاركنندگان كنسرت به فكر ايجاد ساز و كارى براى فروش و تهيه بليت افتادند. فروش اينترنتى بليت نخستين برنامه برگزاركنندگان بود. كارى كه پيش از اين هرگز در اين مقياس انجام نشده بود.

مسوولان فروش بليت هرگز فكر نمى‏كردند كه از همان دقايق ابتدايى فروش اينترنتى، سايتى كه براى اين كار در نظر گرفته بودند، از كار بيفتد. در واقع آنها گمان نمى‏كردند كه هجوم مراجعه‏كنندگان اين‏چنين سايت و سيستم فروش اينترنتى را مختل کند و به کلي طرح آنها را از حيز انتفاع بيندازد. خيلى‏ها پول به حساب «دل‏آواز» واريز كردند و به دليل مشكلات سايت موفق به تهيه بليت نشدند. تنها جواب برگزاركنندگان عذرخواهى بود و بازپس دادن هزينه پرداخت‌شده خريداران نگون‏بخت آش‏نخورده و دهن سوخته را به بعد از برگزارى كنسرت وعده داده شد. چاره‌اي هم جز آن نبود. فرآيند تهيه بليت به همان وضعيت ثابت هميشگى برگشت. دوباره صف‏هاى طويل و جماعتى كه شب را در صف‏ها به صبح مى‏رساندند، در خيابان‏هاى اطراف تالار وزارت كشور جمع شدند و بازار سياه فروش بليت با قيمت‏هاى نجومى رونق چنداني گرفت.

اگرچه كنسرت دو شب هم مازاد بر برنامه تمديد شد، اما کم نبودند علاقه‏مندانى كه نتوانستند به هيچ طريقى در تالار بزرگ وزارت كشور حضور به هم برسانند و از اين موضوع حسابى سرخورده ‏شدند. اين حس سرخوردگى وقتى بيشتر در درون غليان مى‏كرد كه آدم جلوى در تالار بزرگ وزارت كشور به چهره‏هايى برمى‏خورد كه هرگز نمى‏شد آنها را در تك و تاى تهيه بليت تصور كرد.

به نظر مي‌رسيد كه برگزاركنندگان كنسرت اين دفعه تدابير بهترى انديشيده باشند. انصافاً هم از شواهد و قرائن چنين برمى‏آمد. تعيين دقيق زمان استارت فروش و نحوه پرداخت هزينه، ايجاد محدوديت براى خريد بيشتر از سه بليت براى هر نفر، كنترل مشخصات بليت با كارت شناسايى افراد شركت‏كننده و... همه از برنامه‏ريزى دقيق‏تر نسبت به دفعات پيش خبر مي‌داد، اما در عمل اتفاقى كه افتاد باز هم چندان دلخواه نبود. در واقع نه به مذاق علاقه‏مندان خوش آمد و نه به دل برگزاركنندگان نشست. سايت «دل‏آواز» در كمتر از يك ساعت دوباره از كار افتاد و جماعتى كارت اعتبارى سامان به‌دست پشت كامپيوترها درمانده و معطل ماندند و خستگي چند هفته کار، بر تن متوليان سايت و برنامه‌ريزان فروش اينترنتي بليت‌ها باقي ماند. به هر حال اجزاي معادله، چندان پيچيده نيستند. طراحي يک مکانيسم فروش تعداد مشخصي بليت در اينترنت چندان مساله غيرقابل حلي به نظر نمي‌رسد. اما در واقعيت عملاً اتفاقات ديگري مي‌افتد. تصور کنيد ظرف چند دقيقه ده‌ها هزار نفر (شايد بيشتر و شايد کمتر) ناگهان درخواست ورود به سايت دارند. نبايد بي‌انصافي کرد، از کار افتادن سايت، اتفاق چندان غريبي نيست.

گفته شده كه تاكنون قريب به نوزده هزار بليت فروخته شده و تقريباً ظرفيت براى هر شش شب تكميل شده است. اما كم نيستند افرادى كه براى حضور در اين كنسرت از هيچ تلاشى فروگذار نكرده‏اند و يك بار ديگر دست از پا درازتر بايد در انتظار كنسرت بعدى استاد بمانند و خون دل بخورند و شكر حق به جاى آورند.

بحث بر سر اينکه چرا شجريان اين همه طرفدار دارد و اين همه افرادي که با هزار مشقت خود را به کنسرت او رسانده‌اند، از چه چيز استاد خوششان آمده و اصلاً آيا همه آنها با موسيقي ايراني و آواز ايراني ميانه‌اي دارند يا نه، بماند براي بعد که بحث مفصلي مي‌طلبد و بايد در يادداشتي مجزا به آن پرداخت.

اما كمى هم از آنچه مى‏توان درباره محتواى اين كنسرت حدس زد، بگوييم. گروهى كه شجريان اين بار در كنار آنها روى صحنه مى‏نشيند، از هر لحاظ از بهترين‏هاست. در توانمندى‏ها و سابقه تك‏تك اعضاى گروه هيچ حرفى نيست و درباره هر يك از اعضا مى‏توان يك مطلب مفصل و جداگانه نوشت. مجيد درخشانى، شاگرد خلف محمدرضا لطفى و از اعضاى قديمى گروه شيدا و عارف و چاووش است. درخشانى پيش از اين، هنر خود را در نوازندگى و آهنگسازى و تنظيم، در آلبوم در خيال به رخ همگان كشيده بود. بى‏گمان در خيال، از بهترين آثار او و از بهترين كارهاى شجريان است كه در سه‌گاه و بيات ترك اجرا شده. موسيقى در خيال هم به لحاظ فرميك و هم محتوايى در سطح بالايى قرار دارد. اگر بخواهيم آن را به لحاظ سبك‏شناسى بررسى كنيم، بايد آن را در ادامه كارهايى كه در آستانه و بعد از انقلاب در موسيقى اصيل ايرانى انجام شد، بدانيم. كارهاى ديگر درخشانى هم، همگي قابل تاملند. كارهايى كه در آلمان انجام داده يا فعاليت‏هايى كه در گروه خورشيد داشته، چه در زمينه آهنگسازى و چه در تنظيم آهنگ، جزء كارهاى خوب او به حساب مى‏آيند.

 سعيد فرج‌پورى هم از كمانچه‏نوازان بنام ايرانى است. او سال‏ها در معتبرترين گروه‏هاى موسيقى ايرانى فعاليت داشته و از بدو تاسيس گروه «چاووش» در آن حضور داشته و به عنوان نوازنده هم بعضاً در «شيدا» و «عارف» حاضر بوده است.

نام محمد فيروزى، ديگر عضو گروه هم، همواره به عنوان يكى از مطرح‏ترين نوازندگان بربط و عود بر سر زبان‏ها بوده است. فيروزى هم در همان گروه‏هاى معتبرى كه نامشان رفت، حاضر بوده و ساز او همواره در فضاسازى براى بهترين اركسترهاى ايرانى از بهترين‏ها بوده است. شايد يكى از مزيت‏هاى گروه فعلى آوا به نسبت گروهى كه شجريان پيش از اين با آن همكارى داشت، همين ساز محمد فيروزى باشد. هر چقدر ساز عليزاده و كلهر سعى داشتند براى هم فضاسازى مناسبى داشته باشند، باز هم جاى خالى يك ساز فضاساز به‌شدت در كار آنها احساس مى‏شد. شايد تفاوت آواز شجريان با كمانچه كلهر در آلبوم بي‌نظير شب‌سكوت‌‌كوير، با ساز و آوازهاي سلسله كنسرت‏هاى گروه، در همان فضاهايى باشد كه در شب سكوت كوير به وسيله عود و ويولنسل ايجاد شده بود.

جوان‏ترين عضو گروه هم همايون شجريان است كه از نوجوانى همواره در كنار پدرش به عنوان نوازنده تنبك حضور داشته و اين هفت، هشت ساله اخير در كنار پدر آواز هم مى‏خواند. در سرزمينى كه اغلب خوانندگان آن سعى در تقليد از صداى استاد بلامنازع آواز ايرانى دارند، قطعاً بخت و اقبال يار همايون است كه علاوه بر درك مستقيم و بى‏واسطه محضر پدر، شمه‏اى هم از هنر او به ارث برده و صدايى کاملاً شبيه صداى پدر دارد. (هيچ وقت فراموش نمى‏كنم روزى را كه «آهنگ وفا» منتشر شده بود و در خوابگاه با دوستانم بر سر اينكه آيا همايون هم همراه پدر آواز مى‏خواند يا نه، شرط مى‏بستيم.)

 به هر حال از دوشنبه، درست روزى كه اين يادداشت نوشته مى‏شود، به مدت شش شب شجريان با گروه جديدش روى سن تالار كشور مى‏نشينند و با زبان بى‏نظير هنر خود با علاقه‏مندان به سخن درمي‌آيند. اين سخن گفتن و سخن شنيدن در كنسرتى است كه  شجريان نام آن را استاد سخن سعدى شيرازى گذاشته و بنا است كه اشعارى از استاد همه اساتيد سخن، تمام و كمال بخواند. اصلاً شايد اين برنامه بازگشت استاد به كارهاى درخشان سال‏هاى قبلش باشد، يا شايد...

تا اين لحظه كه اين يادداشت نوشته مى‏شود، جماعت زيادي مثل اين نويسنده مشتاق، موفق به تهيه بليت اين كنسرت نشدند.  آن وقت مجبور نبوديم هفته آينده، صرف گفته‏ها و شنيده‏ها، از حال و هواى كنسرت شجريان بنويسيم و... چاره‏اى نيست. بايد ايستاد و فرود آمد.

به هر حال شجريان از دوشنبه، درست روزى كه اين يادداشت نوشته مى‏شود، به مدت شش شب در تهران آواز سر مى‏دهد. همه چيز مهياست كه شش شب بى‏نظير رقم بخورد. شب‏هايى كه تالار بزرگ وزارت كشور شاهد آخرين روايت استاد آواز از استاد سخن خواهد بود. همه چيز براى شش شب رويايى روبه‌راه است.
ختل کاليفورنيا
درباره «چاک شلداينر» و گروه « مرگ »
اي انسان بي خبر همه چيز دان
 حميده پازوكيhamidepazoki@yahoo.com

 

چشم‌بندي نكرده‌ام اگر بگويم هركسي يك روز مي‌ميرد. اتفاق خيلي ساده‌اي است كه البته ممكن است شكل‌هاي پيچيده‌اي به خود بگيرد. مي‌شود كسي يك روز صبح ديگر پيدا نشود، مي‌شود كسي از روي همين پله‌اي كه شايد لحظه‌اي پيش تو از روي آن گذشته‌اي افتاده باشد و رفته باشد، مي‌شود كسي غرق شده باشد، به مرضي مرده باشد، حتي دق‌مرگ شده باشد. حتي ممكن است كسي مثل قهرمان داستاني كه يادم نيست راه بيفتد و دنبال اين بگردد كه چطور مي‌تواند كسي را به جاي خودش بكشد تا مرده به حسابش بياورند. مي‌شود حتي شيوه‌اش را انتخاب كرد، هرچند حادثه تلخي است اما اين هم نوعي ديگر است. مي‌شود كسي جايي، هر جا در راه هدفي يا خواسته‌اي آرماني بميرد، گرچه هدف‌ها با هم فرق مي‌كنند اما اينها همه‌شان مرگ هستند. مرگ همين جاست، توي هوايي كه استنشاق مي‌كنيم، توي همين آبي است كه مي‌نوشيم. كمي كه فكر مي‌كني، مي‌فهمي كه اصلاً تولد هم همان مرگ است نه به خاطر آنكه مي‌گويند تولد مرگ مرحله جنيني است براي ورود به حيات، نه همين كه به دنيا مي‌آييم شمارش معكوس مرگمان آغاز مي‌شود. فكر مي‌كنيم، بزرگ مي‌شويم، تحصيل مي‌كنيم و خيلي چيزهاي ديگر اما خيلي دير مي‌فهميم كه هر ثانيه به مرگ بيشتر نزديك مي‌شويم.

فكر مي‌كنيم كه حرف زدن از مرگ يا فكر كردن به آن افسرده‌مان مي‌كند، يا مثلاً اين كار آدم‌هاي افسرده شبه‌رواني است پس به آن فكر نمي‌كنيم و به ديگران مي‌گوييم كه بهتر است به آن فكر نكنند، بدون اينكه بفهميم ارزش اين لحظه به آن است كه ثانيه‌اي ديگر وجود ندارد. نوجوان كه بودم، يك روز صفحه‌اي از مجله‌اي را مي‌خواندم كه درباره مرگ بود. پدرم سر رسيد و وقتي چشمش به آن صفحه افتاد، گفت كه ديگر حق ندارم آن مجله را بخوانم. نمي‌دانم از چه مي‌ترسيد، اما ترسش به من راه نيافت، گرچه من هم از مرگ مي‌ترسيدم. نمي‌شود فراموشش كرد، فايده‌اي ندارد. ياد دن خوان مي‌افتم كه يك روز به كارلوس كاستاندا گفت: «دستت را موازي با زمين باز كن. مرگ فقط همين قدر با تو فاصله دارد. نمي‌بيني‌اش اما همان جا نشسته است.»

چاك شلداينر (Chuck Schuldiner) (1002 – 7691) وقتي فقط پانزده سالش بود با چند دوست هم‌مدرسه‌اي يك گروه هوي‌متال تشكيل داد. با اينكه سني نداشت، از همان روزها مي‌خواست موسيقي‌اي بنوازد كه حرفي تازه براي گفتن داشته باشد. آن روزها كسي اهميتي براي كار چاك قائل نبود. مورد تمسخر ديگران قرار مي‌گرفت و بدون حمايت مادرش حتي نمي‌توانست يك دموي ساده ضبط كند. اين قاعده زندگي نوابغ است؛ دوره‌اي ركود و بعد ناگهان نام او مثل توفان همه جا مي‌پيچد. در مورد چاك هم همين اتفاق افتاد، به‌سرعت رشد كرد و از گروه‌هاي پيش از خودش جلو زد. او به اسطوره هوي‌متال تبديل شد. چاك نام گروهش را Death گذاشته بود و اشعار او تيرگي، رازآلودگي و تلخي مرگ را به‌خوبي در خود داشت. چاك چنان پيشرفت كرد و آنقدر در آثارش نوآوري به خرج داد كه اين ژانر تازه موسيقي هوي‌متال را كه البته چاك مبدع آن نبود به نام گروه او Death Metal ناميدند.

اين سبكي بود كه در اوايل دهه هشتاد از دل شاخه ديگر هوي‌متال يعني ثرش‌متال (Thrash Metal) بيرون آمد. آهنگ‌ها كماكان خشن و بسيار قوي بودند كه اشعار روايي يا داستان‌گون در آنها شنيده مي‌شد. اين اشعار بر پايه فرم رايج ترانه‌ها يعني‌ verse – chorus نبودند و موضوعات و موتيف‌هاي گسترده‌اي را در خود داشتند. آهنگ‌ها در اين سبك معمولاً با ريتم‌هاي خشن گيتار پيك‌زدن‌هاي سريع و داراي نيرويي پويا بودند. حتي بعضي گروه‌ها نوعي سبعيت را به اين موسيقي اضافه كردند. خواننده‌هاي دث‌متال به جاي خواندن به شيوه سنتي، با صدايي زير و تغيير شكل يافته مابين جيغ، ناله و غريدن كلمات را ادا مي‌كنند. با همه اينها آنچه دث‌متال را تبديل به موسيقي مي‌كند كه نمي‌توان از شنيدنش صرف‌نظر كرد، سولوهاي بديع، قوي و زيبايي است كه مي‌توان آنها را جزء بااحساس‌ترين نغمه‌هاي موسيقي به حساب آورد و البته چاك شلداينر، استاد نواختن چنين سولوهايي بود.

موضوع شعرهاي اين سبك هم مانند ديگر اشعار راك و متال درباره نابساماني‌هاي موجود در جهان معاصر است منتها تم‌هاي نهيليستي و تمركز روي موضوع مرگ با بياني مخوف و افكاري فلسفي و البته بسيار تيره باعث شده است تا اين سبك را دث‌متال بنامند.

جهاني كه چاك در اشعارش خلق مي‌كند، جهاني است در حال پايان، با مردماني بيمار و زمين‌هايي سوخته. جهاني كه ما را به ياد شهرهاي طاعون‌زده قرون وسطي يا جهان نابودشده مخلوق كوين كاستنر در فيلم پستچي مي‌اندازد. جهاني ويران كه مردمانش به خاطر تكه‌اي لباس يا پاره‌اي نان گلوي يكديگر را مي‌درند. اين جهان البته به فيلم پستچي بسيار شبيه‌تر است، چه همانند آن مردمي را نشان مي‌دهد كه اگرچه صاحب تمدن‌هايي عظيم و تكنولوژي و دانشي بسيار پيشرفته بوده‌اند، وحشي‌تر و خونخوارتر و ديوانه‌تر از مردم قرون وسطي جلوه مي‌كنند.

چاك همه جهان را به اين ترتيب در حال زوال و مرگ مي‌يابد و اگرچه مرگ به عنوان معمايي طبيعي او را بسيار به خود مشغول كرده است اما مرگ روان آدمي بيشتر به چشم او مي‌آيد. درنده‌خويي و نامهرباني كه او در آهنگ Leprosy به جذامي تشبيه مي‌كند كه در حال نابود كردن ذات بشريت است.

به علاوه او يك‌يك عادات و خوي‌هاي بد آدمي را به چالش مي‌كشد و همواره آينه‌اي در برابر آدمي نگه مي‌دارد تا هيچگاه نتواند پشت انبوه نقاب‌هايش پنهان شود و چهره واقعي خويش را فراموش كند. انساني كه همانند آنچه چاك در ترانه The Philosopher مي‌گويد خود را همه‌چيزدان مي‌داند، در حالي كه از خود نيز خبر ندارد.

so you preach about how I'm supposed to be,

yet you don't you know your own sexuality

lies feed your judgment of others

Behold how the blinds lead each other

the philosopher

you know so much about nothing at all

تو مرا موعظه مي‌كني كه چگونه باشم

در حالي كه هنوز عادت‌هايت را نمي‌شناسي

دروغ‌ها قضاوت تو را درباره امور مي‌سازند

ببين چگونه كوري عصاكش كوري ديگر شده است

فيلسوف

تو درباره هيچ‌چيز، هيچ نمي‌داني.

مرگ زودهنگام، از چاك اسطوره‌اي مضاعف ساخت. او نام Death  را بر خود داشت. از مرگ حرف مي‌زد و به مدت دو سال مرگ را در قالب توده‌اي سرطاني در سرش با خود حمل مي‌كرد و دقيقاً در همان دو سال مجموعه‌اي از بهترين آثارش را ارائه داد. او گرچه مرگ را رازي نامكشوف مي‌دانست اما نگاهي روشن به دور از ترس به آن داشت.

Death is oh so stronge

what you cannot predict

Is how long you'll exist

open casket

life will never be the some

Death can never be explained

it's their time to go beyond

Empty feeling, when they're gone

مرگ بسيار ناشناخته است

آنچه نمي‌تواني پيش‌بيني كني

اين است كه چقدر زنده خواهي بود

جعبه را باز كن

زندگي تا ابد اينگونه نخواهد بود

مرگ هرگز قابل توصيف نيست

اين زماني است كه آنها به آن‌سوي مي‌روند

احساسي خالي است، وقتي كه آنها مي‌روند.

پاريس ادبيات است
شهر عشاق عاشقتم!
زير بام‌هاي پاريس
جايي که زمان مي‌گذرد
خواب سالوادور دالي
از پانسيون تنارديه ها
پيشنهاد
يک، عدد تنهايي است
بايد ايستاد و فرود آمد...
اي انسان بي خبر همه چيز دان

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام